وعدهٔ دیدار در انتهای جهان

چه فیلمی. چه فیلمی.

مجسمه‌های بلورین زیر اقیانوس و غارهای یخی و نوترینوها و صدای جیغ سازهای الکترونیک که بعد می‌فهمی صدای فوک‌های دریایی است و تاریکی و دهانهٔ‌ آتشفشان و پنگوئنی که سر به کوه می‌گذارد و آدم‌هایی که از دریا گذاشته‌اند برای رسیدن به رویاهایشان. فیلمی دربارهٔ زبان‌شناسان در سرزمین بی‌زبان، دانشمندانی که زیر سقفی از یخ غواصی می‌کنند و آدم‌هایی که دیوانهٔ ماجراجویی و سفر هستند و در انتهای جهان همدیگر را پیدا کرده‌اند.

فیلم «ملاقات در انتهای جهان» (Encounters at the End of the World) ساخته‌ٔ ورنر هرتزوگ با پرواز به قطب جنوب آغاز می‌شود در حالی که راوی (هرتزوگ) هشدار می‌دهد اگر چه برای ساخت فیلم از او دعوت شده اما قرار نیست فیلمی دربارهٔ پنگوئن‌های مامانی بسازد. انصافا هم وعده‌اش را عملی کرد و حدود دو ساعت مست و محسورم کرد طوری که بارها دهانم بی‌اختیار به حیرت و تحسین باز شد.

هرتزوگ از همان ابتدای فیلم و ورود به شهرک (سایت) نازیبای مک‌موردو (McMurdo) مسیر خود را از مستندهای مرسوم جدا می‌کند. به تدریج که او (و ما) با محیط و آدم‌هایش مانوس‌تر می‌شود به سراغ دانشمندی می‌رود که از راه رفتن بر فراز B-15 که نام بخشی جدا شده از قطب جنوب است سخن می‌گوید. B-15 یک کوه یخی بزرگ است که:

… نه تنها از تایتانیک بلکه از کشوری که تایتانیک را ساخت هم بزرگ‌تر است و از قطب جنوب جدا شده و همان‌طور که به سمت شمال می‌رود فریاد می‌کشد و من همان‌طور که روی آن ایستاده‌ام صدای حرکتش را به سمت شمال از طریق پاهایم می‌شنوم. این رویای من است…. 50 متر آن از آب بیرون است و بیش از 300 متر آن زیر آب. مقدار آبی که در خود دارد به اندازهٔ 75 سال جریان رود نیل کافی است. من این کوه‌های یخی را مطالعه می‌کنم… این‌قدر بزرگند که آدم نوعا می‌ترسد.

دوربین هرتزوگ همه جا می‌رود. روی آب، زیر آب، روی کوه، توی کوه، روی برف، زیر برف، نطقهٔ صفر قطب جنوب چه روی زمین و چه زیرزمین یخ زدهٔ آن که دمایش هنگام فیلم‌برداری منهای هفتاد درجه سانتی‌گراد است. هرتزوگ اعتقادی به فیلم‌برداری از راه دور و استفاده از تصاویر دست دوم و سوم ندارد (مگر برای قسمت‌هایی محدود که می‌خواهد روایتش را تکمیل کند). برای تولید تصاویر دست اول، او با ساکنان قطب دوست می‌شود و با آن‌ها زندگی می‌کند. در نتیجه مثلا او می‌تواند دوربینش را همراه با زیست‌شناسانی که سوراخی کوچک در میان دریای یخ زده ایجاد کرده‌اند به زیر آب ببرد و صحنه‌هایی باورنکردنی از زیبایی طبیعت و حیات آن‌جا را ثبت کند. راوی توضیح می‌دهد که غواص‌ها که لباس می‌پوشند با هم حرف نمی‌زنند و به کشیشانی می‌مانند که خود را برای عبادت آماده می‌کنند. و در آغوش گرفتن این حس سکوت و تاریکی و زیبایی خیره‌کننده و خطر گم‌کردن راه بازگشت که غواص‌ها زیر آب دارند و با صدای فوک‌ها که به جیغ‌های الکترونیک سازهای مدرن می‌مانند همراه شده است، تجربه‌ای منحصر به فرد است. اگر فیلم را می‌خواهید ببینید آن‌را در سکوت و با سیستم صوتی خوب ببینید تا متوجه شوید چه می‌گویم.

جای دیگر فیلم آتشفشانی را نشان می‌دهد که یکی از سه آتشفشان‌ در جهان است که ماگمای باز در دهانهٔ خود دارند و در نتیجه از لحاظ مطالعات زمین‌شناختی جالب هستد. به خاطر عدم ثبات سیاسی کشورهای دو آتشفشان دیگر که در آفریقا هستند، مناسبت‌ترین محل جهان برای مطالعهٔ این آتش‌فشان در قطب جنوب است. هرتزوگ دانشمندانی را نشان می‌دهد که به قصد مطالعهٔ آتش‌فشان با طناب از دهانهٔ آن پایین می‌روند در حالی که دریاچهٔ ماگما که هر لحظه ممکن است بترکد و به بالا بپاشد زیر پاهایشان قرار دارد. یکی از آن‌ها توضیح می‌دهد که اگر دیدی ماگماها ترکیدند به آن‌ پشت نکن، بلکه با چشم‌های باز مسیر حرکت تکه‌های ماگما را ببین و اگر دیدی به سمت تو می‌آید جا خالی بده. فقط تصور کنید که ماگماها ترکیده باشند و تکه‌های گذازه به سوی شما بیاید و شما همان‌طور که خونسرد ایستاده‌اید مسیر سقوط آن‌ها را دنبال کنید. این‌جا دقیقا جایی است که «عقل عافیت‌اندیش» متوقف می‌شود و فقط عشق و ایمان باقی می‌ماند. کدام «عقل» می‌تواند یک دانشمند را وادار کند که جانش را به خطر بیاندازد و وارد دهانهٔ‌ یک آتش‌فشان فعال شود و کدام «استدلال» می‌تواند او را از پذیرفتن چنین خطری دور کند؟

در جای دیگر، وقتی که زیست‌شناسان از میان نمونه‌هایی که نتیجهٔ آخرین غوص‌شان بوده سه گونهٔ جدید چندسلولی را کشف می‌کنند هرتزوگ صادقانه می‌پرسد «آیا این یک لحظهٔ مهم تاریخی است؟» و این را با یک طنز ملایمی که در سراسر فیلم استادانه به کار گرفته شده می‌گوید. دانشمند کمی فکر می‌کند و با تردید پاسخ می‌دهد «احتمالا بله. هرگاه به دایرهٔ دانش بشر چیزی افزوده شود، یک لحظهٔ مهم تاریخی است». هرتزوک به شکل متقاعد کننده‌ای به ما نشان می‌دهد که ما آدم‌ها در این نقطه از زمین (انتها) به دنبال نشانه‌هایی می‌گردیم که آغاز جهان را توضیح دهد (مثل آن فیزیک‌دان‌هایی که در جستجوی ثبت جریان نوترینو از طریق نمونه‌گیری از استراتوسفر بودند) و یا به دنبال نشانه‌هایی هستیم که آغاز حیات بر زمین را بفهمیم. انگار این دانشمندان به آمدن به انتهای کرهٔ زمین راضی نیستند و می‌خواهند به انتها (ابتدا؟)ی زمان حیات و کیهان نیز سفر کنند.

چند مثال از قسمت‌های به یاد ماندنی فیلم:

در جایی زیست‌شناسی که موجودات تک‌سلولی اقیانوس را مطالعه می‌کند توضیح می‌دهد که یکی از این تک‌سلولی‌ها چنان در جذب مواد اطراف و ساختن پوستهٔ محافظی برای خود استاد است که خصوصیت‌های او تقریبا «با هر تعریفی که از هوش داریم هماهنگی دارد».

در جای دیگر، یکی از این دانشمند-مسافر-ماجراجو-دیوانه‌های مستقر در آن‌جا که رانندهٔ یک اتوبوس غول‌پیکر است از یک فیلسوف نقل قول می‌کند که «جهان از طریق چشم‌های ما آدم‌ها، زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های خودش را مشاهده می‌کند».

در صحنه‌ای مسحور کننده، هرتزوک پنگوئن تنهایی را نشان می‌دهد که به دریا پشت کرده و به سوی سرزمین اصلی قطب در حرکت است. او با داشتن 5000 کیلومتر پیش روی خود به سمت مرگ محتومی می‌رود و دانشمندان توضیحی برای این رفتار استثنایی انگشت‌شماری از پنگوئن‌ها ندارند. آیا پنگوئن‌ها هم مانند آدم‌ها گاهی دیوانه می‌شوند و سر به کوه و بیابان می‌گذارند؟

فیلم خیلی بیشتر از این‌هاست و فکر می‌کنم توصیف کردن ابعاد شاعرانه و در عین حال فلسفی آن با کلمات ممکن نیست. در کنار همهٔ آثار ورنر هرتزگ (که تا آن‌جا که من دیده‌ام همه تجربهٔ منحصر به فردی را برای بیننده ایجاد می‌کنند) دیدن فیلم مستند «ملاقات در انتهای جهان» را اکیدا توصیه می‌کنم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: بچه‌های آسمان

  • شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی » دست‌نوشته‌ها
    «شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی» عنوان وبلاگ «سو»، دختر کنیایی است که در خیابان‌های نایروبی تن فروشی می‌کند و در وبلاگش از خودش و کارش با خوانندگانش صحبت می‌کند.
  • سوار موج آلمانی (دویچه وله) » ٤دیواری
    من پیشتر در این پست٬ در مورد اهمیت این‌که چه وبلاگی برنده شود نوشته‌ام. برنده شدن در چنین مسابقه‌ای موجب افزایش شمار مخاطبان٬ نشر وسیع‌تر تصورات و افکار نویسنده و افزایش اعتبار رسانه‌ای آن خواهد شد. منظور این‌که٬ این فرق می‌کند که وبلاگی که خواهان تغییرات اجتماعی از طریق رفرم است در مسابقه دویچه‌وله برنده شود٬ یا وبلاگی که شرکت هلی‌کوپترهای آمریکایی را برای ایجاد دمکراسی در جامعه ما لازم می‌داند!
  • ولیعصر رو به پایین » همه می دانند
    اما [نام محفوظ] به محض دریافت اس ام اس از تخت پایین آمد، دوش گرفت، ریش تراشید، لباس پوشید و راهی شد. او از آن دسته مردهایی است که ادعا ندارند بازیکن خوبی هستند، اما از بودن در جریان بازی لذت می‌برند.
  • در خدمت امپراتوری: روشنفکران کمپرادور در عصر اسلام‌هراسی » بررسی کتاب: حميد دباشی، پوستِ سبزه، نقاب‌های سفيد
    ادوارد سعید وقتی که درباره‌ی آمریکا می‌نوشت، «روشنفکران تبعیدی» را کانون اعتراض در قلب امپراتوری‌ای قلمداد می‌کرد که توانسته بود روشنفکران نقاد حوزه‌ی عمومی را نابود کند. اما دباشی می‌کوشد که «سویه‌ی تاریک‌تر مهاجرت روشنفکران» را بررسی کند. به این ترتیب او توضیح می‌دهد که چطور «از میان همین حلقه‌ی تبعیدیان خبرچینانی بومی استخدام می‌شوند که دیگر به کارفرمایان سلطه‌جوی خود آن‌چه را که باید بدانند نمی‌گویند بلکه آن چیزی را به آن‌ها می‌گویند که می‌خواهند باور کنند (…) تا افکار عمومی را متقاعد کنند که بمباران و اشغال سرزمین‌های دیگران امری خوب و اخلاقی است».
  • برف دیروز » ٤دیواری
    دخالت و تغییر این قواعد ناممکن نیست. کافی است وقتی که «آن‌ها» به آرش آبادپور می‌گویند٬ ما شما را به عنوان داور این مسابقات انتخاب کردیم٬ او به جای این‌که بگوید: «ممنونم که انتخاب کردید»٬ بگوید: «طوری که من برخی از هم‌وطنان خود را می‌شناسم٬ آن‌ها این را که کس یا کسانی از بالا برای آن‌ها داور انتخاب کنند٬ نمی‌پذیرند و حتما به آن اعتراض می‌کنند. باید فکر دیگری بکنیم». در صورتی که برگزارکنندگان مسابقه حرف او را نپذیرند٬ او می‌تواند این موضوع را با مخاطبان وب فارسی در میان بگذارد. در این صورت قابل تصور است که بحث مفیدی راه بیافتد٬ حتی می‌توانم تصور کنم که کسانی از کشورهای دیگر نیز در این بحث شرکت کنند. و دویچه‌وله خیلی بیشتر از این به اعتبار خود اهمیت می‌دهد که برای جلوگیری از مخدوش شدن آن به یک چنین اعتراضی بی‌اعتنایی کند.
  • قانون منع روبنده در فرانسه یا تشویش های ذهن یک استعمارگر » فمینیست سبز
    ده تا نکته کوتاه
  • بچه های آسمان » سُخن
    «سعید تاجیک» بسیجی معروف «شهر ری» به استناد فیلم منتشر شده از فحاشی اش به «فائزه هاشمی» و به شهادت مصاحبه اخیرش  با زردنگار روز  بدون تردید یکی از ناب ترین و زلال ترین و معتبرترین گونه موجود از خرده فرهنگ جامعه سنتی ایران را در معرض دید و داوری تحلیل گران مسائل ایران قرار می دهد.
    همچنانکه نوع برخورد با «تاجیک» و خرده فرهنگ و ادبیات تاجیک از سوی کسر بزرگی از جبهه مخالفان وی نیز سندی معتبر از «برزخ هویت» اقشاری است که در «جبهه مقابل تاجیک» خود را مدرن و متمدن تعریف کرده اند.
    هر چند در سخافت توام با شناعت ادبیات مستعمل تاجیک و امثال تاجیک نمی توان کمترین تردیدی داشت اما به همان اندازه نیز نمی توان از ژست های تصنعی و اخلاق داورانه طیف مقابل تاجیک مشمئز نشد و برائت نجُست که از یک سو بابت فحاشی و انتساب لفظ «بدکارگی» به دختر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام دچار ترشروئی می شوند در حالی که وجدان عمومی جامعه از ناحیه روح لطیف و طبع منیع و شخصیت فرزانه همین نازک دلان شاهد کمترین ملامت و یا حداقلی از شماتت به آن بخش از سبزها طی دوران شهرآشوبی شان نشد که شورمندانه و در عرصه خیابان شعار گروهی «توپ تانک فشفشه …؟» را سر می دادند!
  • جامعهٔ ایران در حال فروپاشی است » عباس عبدی
    من به رفتاري كه در قبال اين مراجع در پيش گرفته شده است، كاري ندارم بلكه مي‌خواهم بگويم وقتي شما درصدد قدسي و ديني كردن حكومت برآييد، اين مشكل پديد مي‌آيد كه دين و تمام نهادهاي ديني را سياسي مي‌كنيد. زماني كه مي‌خواستند رستم را به دنيا بياورند، قابله زورش نرسيد كه رستم را بيرون بكشد و رستم او را به درون كشيد! سياست قدرتمندتر و زمینی تر از آن است كه دين بتواند او را قدسي كند. سياست جايگاه خودش را دارد. اگر دين بخواهد چنين كاري كند كاملاً مصبوغ به سياست مي‌شود و تمام نهادهايش نيز سياسي مي‌شوند. خسارت اين وضعيت متوجه دين است زيرا قرار نيست دين سياسي شود. از بين رفتن قبح انتقاد از مرجعيت، يكي از نتايج حكومت ديني است. اين قداست‌زدايي فقط شامل مرجعيت نمي‌شود بلكه بسياري از نهادها و ايده‌هاي ديني را نيز دربر مي‌گيرد.
  • سرشتِ پوچ ِ واژه‌ها » یادداشت‌های معترض
    تا جایی که به فلسفه‌یِ روشنگری و تفکر ِ انتقادی مربوط است باید پایِ هر مطلبِ نظرگیر و جالب و بامعنی یک «ریدی» گذاشت و بعد منتظر ِ نتایج‌اش شد. احتمالاً مطلبِ واقعاً باارزش از همه‌یِ «ریدی»ها جانِ سالم به در می‌برد، یا امیدوار ایم که ببرد. تا جایی که به سرشتِ واژه‌ها و ترکیب‌شان با هم مربوط است، این باید دستورالعمل ِ نوعی خاص از جست‌وجویِ ترکیب‌هایِ بهینه باشد که از قضا با هجو ِ چیزهایی که دهان به دهان می‌چرخد، یا مراجع ِ محترم ِ قدرت می‌گویند، کار ِ خودش را آغاز می‌کند.

.


*بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دوست دارم یا موافقم؟

این درست که در هر دوست داشتنی جلوه‌هایی از منطق هم وجود دارد اما نمی‌توان انکار کرد که «دوست داشتن» یک فعل حسی است؛ یعنی با گفتن «این را دوست دارم» گرایش و توجه عاطفی خود را نسبت به «این» اعلام می‌کنیم. شبکه‌های اجتماعی فیس‌بوک (Facebook) و گوگل‌خوان (Google Reader) این امکان را به کاربران خود می‌دهند که به کمک فشردن دکمهٔ‌«دوست داشتن» یا لایک (Like) محتوای مورد علاقهٔ خود را نشانه‌گذاری کنند و بگویند که مطلب مورد بحث از لحاظ «حسی» مورد توجه آن‌ها بوده است. اما در صورتی که مطلبی بیشتر از لحاظ «منطقی» مورد تایید یا توجه بود چطور؟ در حال حاضر کاربران چاره‌ای ندارند که باز هم دست به دامن همان دکمهٔ لایک بشوند، منتها این‌بار نه به معنای «دوست دارم»‌ که به معنای «موافقم» یا «تایید می‌کنم».

سران فیس‌بوک و گوگل که این‌جا را نمی‌خوانند، اما پیشنهاد من این است که این دو مفهوم از هم تفکیک شوند. یعنی اگر مطلبی را از لحاظ حسی پسندیدیم دکمهٔ‌ لایک (Like) را بزنیم و اگر برایمان از نظر منطقی جالب توجه بود دکمهٔ‌ «موافقم» (Agree) را.

«دوست داشتن» چیزی لزوما به معنای «موافق بودن» با آن نیست. موافق نیستید؟
.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در آن صورت انتخاب شما کدام است؟

با توجه به وقایع اخیر نکته‌های زیر را در نظر بگیرید:

1- پایان غیررسمی جنبش سبز

اجازه دهید از این بحث تاریخی که حرکت اعتراضی بخش‌هایی از مردم بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر چه ماهیتی داشت و آیا جنبش بود یا نبود یا غیره بگذریم و موضوعی مهم‌تر را مد نظر داشته باشیم: «جنبش سبز»‌ پایان یافته است. بدون شک پایان جنبش سبز به معنای پایان حرکت‌های اعتراضی و یا شکل‌گیری یا تحول اپوزیسیون داخلی یا خارجی نیست، بلکه فقط به این معناست که جنبش سبز حتی با همان تعاریف غیرصلب خویش دیگر وجود ندارد و البته ما می‌توانیم در فضای مجازی تا سال‌ها دربارهٔ اقتدار و بزرگی‌اش صحبت کنیم.

2- پارادایم سی ساله: «دین سیاسی» در ایران

اگر بخواهیم یکی از وجوه مهم (شاید مهم‌ترین وجه) جمهوری اسلامی ایران را متمایز کنیم تلاش برای برقراری یک «حکومت دینی و امروزی» است. جمهوری اسلامی «می‌خواسته است» و «می‌خواهد» دینی باشد و مدرن باشد و البته این استراتژی «دین سیاسی» به شکل‌های مختلف از زبان اصول‌گرایان یا اصلاح‌طلبان روایت شده است،‌ یعنی بسته به این‌که وزنه به کدام سوی «دین سنتی» و «سیاست روز» باشد. یکی معتقد به «سیاست دینی» است یعنی اعتقاد دارد که باید در عین نگاه داشتن ستون دین در حکومت، جنبه‌های «سیاست‌ورزی» حکومت را تقویت کرد و دیگری معتقد به این بوده که جنبهٔ دینی را باید محکم نگاه داشت و البته تا حد امکان سیاست‌ورزی هم کرد. این داستان کلی را با فراز و نشیب‌های مختلف در سراسر دوران بعد از انقلاب اسلامی داشته‌ایم، چه در دورانی که گفتمان‌های «دین سنتی» وجه غالب‌‌تر بوده‌اند و چه در دوران‌هایی که گفتمان‌های «سیاست روز» غالب بوده‌اند. به طور کلی می‌شود گفت در سه دههٔ اخیر «دین سیاسی» پارادایم غالب جمهوری اسلامی ایران بوده است و صداهایی خارج از این پارادایم در «ساختار قدرت رسمی» در ایران جایگاه بارزی نداشته‌اند.

3- آیا جنبش سبز از پارادایم جدیدی سخن می‌گفت؟

صحبت کردن از این که «جنبش سبز» از چه پارادایمی صحبت می‌کرد اشتباه و غلط‌ انداز است چرا که جنبش سبز آن‌چنان متکثر بود (یا شد) که دیگر صدای مشخصی نداشت و در نتیجه صحبت کردن از خط مشی و استراتژی جنبش سبز و از آن بالاتر تلاش برای یافتن پارادایمی که در آن تنفس می‌کرد بی معناست. اما دست کم می‌توانیم این‌طور بگوییم که بخشی از طیف‌هایی که خود را سبز می‌دانستند پارادایم جدیدی را دنبال می‌کردند: «پایان دین سیاسی» که عمدا می‌خواهم آن کلمهٔ «اسمش را نبر» را در توصیف آن به کار نبرم چرا که ساختار قدرت سنتی در ایران نشان داده است که اگر چه به شدت از گفتمان فلسفهٔ سیاسی غرب وام گرفته (و می‌گیرد) اما از کاربرد مستقیم ادبیات آن در توصیف خودش پرهیز دارد. این را هم ناگفته نگذاریم که بخش بزرگی از جنبش سبز، دست کم در سطح رهبری سیاسی داخل کشور آن (اگر بتوانیم آغاز کننده‌‌گان آن را رهبر آن خطاب کنیم، عنوانی که خود از به کار بردنش پرهیز داشتند) پارادایم جدیدی را نمی‌جستند و صرفا اختلافات تاکتیکی با استراتژی تثبیت شدهٔ نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران داشتند که همان «دین سیاسی» باشد.

4- آیا هیچ صدای رسمی‌ای در داخل ساختار سیاسی ایران وجود دارد که از پارادایم جدیدی دفاع کند؟

بله. نشانه‌های مختلفی وجود دارد که «تیم دولت» به نمایندگی رئیس‌جمهوری و به حمایت اطرافیان مشهورش در متن و حامیان نیرومندش در حاشیه گفتمان جدیدی را مطرح می‌کند که روز به روز آشکارتر می‌شود. این گفتمان هر چه باشد با گفتمان غالب «دین سیاسی» متفاوت است. به نظر می‌رسد که در گفتمان جدید سیاسی «تیم دولت» قرار است «دین سیاسی» به «دین سنتی» تبدیل شود و «سیاست دینی» به «سیاست روز». تضاد «تیم دولت» با نمایندگان و متولیان پارادایم غالب از این‌جا ناشی می‌شود. این تضاد به هیچ عنوان «تاکتیکی» نیست بلکه «استراتژیک»‌است و اشتباه است که این دعواها را به انتخابات آتی مجلس و یا انتخاب یک وزیر محدود کنیم.

5- امروز متولیان رسمی پارادایم «دین سیاسی» چه کسانی هستند؟

با روشن شدن حوزهٔ اختلافات داخل قدرت بهتر مشخص می‌شود چه کسانی متولی پارادایم جاری هستند. می‌توانیم این‌طور بگوییم که عالی‌ترین مقام رسمی نظام جمهوری اسلامی یعنی رهبری، عالی‌ترین و نیرومندترین نمایندهٔ پارادایم جاری در ساخت سیاسی فعلی است و طبعا دامنهٔ حضور طرف‌داران این پارادایم به بخش‌های مختلف حکومت چه در سطح و چه در عمق گسترش می‌یابد و از توانایی بالفعل بالایی برخوردار است، اما تحولات تاریخی و اجتماعی به تدریج سرمایهٔ آن را کاهش داده است و روز به روز توان مقابله با گفتمان‌های جدید را بیشتر از دست می‌دهد.

6- آیا پیروزی هر طیفی که از پارادایم جدیدی سخن می‌گوید خوب است؟

می‌توان از خود پرسید که اگر «تیم دولت» و متولیان دور و نزدیکش از پارادایم جدیدی سخن می‌گویند (و هیچ گروه جدی و مطرح در سطح سیاسی هم نداریم که از پارادایم جدیدی سخن بگوید) و به صورت استراتژیک با متولیان تاریخی نظام مشکل دارند و این تضاد روز به روز آشکارتر می‌شود تا به نقطهٔ اوج برسد (اگر از آن نقطه عبور نکرده باشد) آیا باید خوشحال باشیم؟ آیا غلبهٔ گفتمان جدید بر گفتمان‌های سنتی موجود در ساخت سیاسی ایران «حتما» مفید است؟

شاید. اما نباید فراموش کنیم که «تیم دولت» همزمان با پیش بردن گفتمان جدید در عرصهٔ حکومت به صورت «انحصارگرایانه»، «اقتدارگرایانه»  و «فراقانونی» عمل کرده است. شاید بگویید ساخت سیاسی سنتی در ایران هم همین‌طور اقتدارگرا و فراقانونی عمل کرده است و آن وقت است که نگاهی به تاریخ سی سالهٔ جمهوری اسلامی و مقایسه آن با عملکرد «تیم دولت» در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که ساختار سنتی حاکم بر ایران از صعهٔ صدر و تکثر بالاتری در داخل پارادایم سیاسی خود برخوردار بوده است.

7- آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در آن صورت انتخاب ما کدام است؟

آیا انتخاب امروز ما (چنان‌چه انتخابی داشته باشیم) تاثیری بر روند «تغییر پارادایم» در ساختار سیاسی ایران می‌گذارد؟ بله. چرا که در غیر این صورت باید بپذیریم که جامعه در شکل‌دهی فرایندهای سیاسی بی‌تاثیر است که این‌طور نیست. پس این مهم است که تک تک ما به این موضوع فکر کنیم که بین

«ادامهٔ گفتمان غالب در جمهوری اسلامی»، یعنی گفتمان «دین سیاسی» به نمایندگی اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان و بخش بزرگی از روحانیان سیاسی و روشن‌فکران دینی و پرهیز از تغییرات غیرارگانیک و برخورداری از صعهٔ صدر سیاسی در چارچوب‌ این پارادایم

و

«آمدن گفتمان جدید» یعنی «پایان دین سیاسی» و آغاز «سیاست‌ورزی محض» توسط «تیم دولت» و حامیان آن و برخورداری از مزایای داخلی و خارجی برخورداری از چنین پارادایمی (فرضا آزادی بیشتر اجتماعی، مانورپذیری بیشتر در چانه‌زنی‌های داخلی و بین‌المللی و غیره) و در عوض پذیرفتن خطر تثبیت یک نظام به مراتب بسته‌تر از لحاظ سیاسی

یکی را انتخاب کنیم. به بیان دیگر، آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در این صورت انتخاب شما کدام است؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کتابی به قیمت بیست و چهار میلیون دلار و بازخورد مثبت

اتفاقی که در فروشگاه آنلاین کتاب آمازون رخ داده و توسط یک خریدار نکته‌سنج و پی‌گیر کشف شده جالب بود. ماجرا از این قراره که آقای مایکل که یک محقق است می‌ره توی سایت آمازون که سفارش خرید کتاب مورد نظرش رو بده ولی متوجه می‌شه که دو جلد از چاپ جدید این کتاب قیمت باورنکردنی‌‌ای دارن: بیشتر از یک میلیون دلار!

اولش مایکل فکر می‌کنه ماجرا یه شوخیه و چند دانشجوی بیکار کتاب‌های دست‌دومشون رو خواستن با این قیمت برای فروش بذارن و کمی بخندن. اما این کتاب‌ها نو بودن و فروشنده‌های اونا (دو شرکت خرده فروش مختلف) هم نه تنها قانونی و موجه به نظر می‌رسیدن بلکه امتیاز خیلی بالایی هم توی آمازون داشتن (امتیاز خرده‌ فروشنده‌ها با توجه به بازخوردی که از خریداران می‌گیرن تعیین می‌شه و امتیاز بالا یعنی خرده‌ فروشنده‌ای که بیشتر می‌شه بهش اطمینان کرد). با این حال قیمت‌ها کاملا تصادفی می‌رسیدن و نه معقول و اندیشیده.

مایکل با کنجکاوی چند روز موضوع رو پی‌گیری می‌کنه و متوجه می‌شه که قیمت این دو جلد کتاب‌ مدام در حال افزایش یافتنه و هربار که قیمت یکی از این کتاب‌ها توسط فروشندهٔ اول زیاد می‌شه چند ساعت بعد فروشندهٔ دوم هم قیمت اون یکی کتاب رو زیاد می‌کنه. مایکل چند وقتی قیمت این دو جلد کتاب رو زیر نظر می‌گیره و متوجه می‌شه که دو خرده فروش قیمت کتاب‌هاشون رو به این صورت تعیین می‌کنند (به صورت خودکار توسط یک برنامهٔ کامپیوتری که ظاهرا هیچ قیمتی براش عجیب نیست):

فروشندهٔ اول می‌خواد مطمئن باشه که قیمت کتابش همیشه ارزان‌ترین قیمت بازار هست (منتها با اختلاف ناچیز از گران‌ترین نسخهٔ موجود در آمازون). در نتیجه گران‌ترین قیمت رو پیدا می‌کنه، مقداری ازش کم می‌کنه و قیمت کتاب تعیین می‌شه.

فروشندهٔ دوم می‌خواد مطمئن باشه که قیمت کتابش همیشه گران‌ترین قیمت بازار هست (با اختلاف معین از گران‌ترین نسخهٔ موجود در آمازون). در نتیجه گران‌ترین قیمت رو پیدا می‌کنه، مقداری بهش اضافه می‌کنه و قیمت کتاب تعیین می‌شه.

سیاست قیمت‌گذاری خرده‌ فروش اول معقول به نظر می‌رسه چون سعی می‌کنه با حداکثر بهایی که هم‌زمان ارزان‌ترین هم هست، کتابش رو بفروشه. اما سیاست دومی عجیب به نظر می‌رسه. چرا باید یک فروشنده بخواد قیمت کتابش از همه بیشتر باشه؟ کی ممکنه بخواد کتابی رو که گرون‌تره بخره؟

بعضی از مشتری‌ها ممکنه این‌کار رو بکنن چون فکر می‌کنند با پرداخت چند دلار بیشتر می‌تونن از سرویس بهتر یا مطمئن‌تری بهره‌مند بشن اما این ریسک بزرگی برای یک فروشنده هست، چون بیشتر خریداران این‌طور فکر نمی‌کنن و سراغ کتاب گرون‌تر نمی‌رن. پس چرا خرده فروش دوم الگوریتم قیمت‌گذاریش رو طوری نوشته که حتما از بقیه گران‌تر باشه؟

یه حدس می‌تونه این باشه که ایشون کتاب رو توی انبارش موجود نداره و از طرفی نمی‌خواد هم بگه ندارم، در نتیجه قیمت بیشتری از گرون‌ترین قیمت بازار روی کتابش می‌ذاره. در این حالت اولا اعتبارش نزد مشتری‌ها حفظ می‌شه و دوما بر فرض هم که کتاب فروخته شد، پول کافی برای این‌که کتاب رو از جای دیگه‌ای تهیه کنه داره.. اما اتفاقی که این‌جا افتاده و باعث شده قیمت این کتاب‌ها به شکل احمقانه‌ای بالا بره اینه که هر دوی این الگوریتم‌ها به هم برخورد کردن و تشکیل یک سیستم با بازخورد مثبت رو دادن (positive feedback). اولی قیمت کتابش رو بالا می‌بره چون قیمت دومی بالا رفته و دومی هم قیمت رو بالا می‌بره چون قیمت اولی بالاتر رفته. این روند همین‌طور ادامه پیدا کرده تا جایی که قیمت کتاب‌ها در روز 18 آوریل به حدود 24 میلیون دلار (+ چهار دلار پول پست) رسیده و ظاهرا باگ مربوطه توسط فروشندهٔ اول کشف شد و قیمت کتاب رو اصلاح کرد و چند ساعت بعد آن یکی فروشنده هم به صورت خودکار قیمتش اصلاح شد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

عکس روز: انسان و زمین

این عکس را به مناسبت فرارسیدن روز زمین تقدیم می‌کنم.

«روز زمین» (و مناسبت‌های مشابه) بهانه‌ای است برای بالا رفتن میزان حساسیت و آگاهی ما نسبت به «طبیعت زمین». گفتمان غالب محیط زیست معمولاً انسان را به عنوان «فاعل» و «ناظر» در نظر می‌گیرد که باید مراقب زمین باشد و از «طبیعت» نگهداری کند (تصاویر گرافیکی که زمین آسیب‌پذیر و شکننده را در میان دست‌های نوازش‌گر انسان نشان می‌دهد دیده‌اید؟). اما رویکرد دیگری نیز وجود دارد که در آن انسان نقش «قیومیت» طبیعت را ندارد، چرا که خود بخش کوچکی از آن است و تفکیک «انسان» و «طبیعت» فقط در سطح «وهم و خیال» امکان پذیر است. این رویکرد مخالف مراقبت از محیط زیست نیست و کماکان بر نقشی که ما انسان‌ها در تغییر محیط زیست ایفا می‌کنیم تاکید می‌کند، اما جایگاه فرودست‌تری را برای ما در نظر می‌گیرد.

بنابراین هدف من در این عکس نشان دادن تفکیک بین انسان (قلب) و طبیعت (برگ‌ها) نبوده است. احاطه شدن قلب توسط برگ‌ها این مفهوم را به تصویر می‌کشد: «فراموش نکنیم که در طبیعت غوطه‌وریم و نمی‌توانیم آن‌را در دست‌های خود بگنجانیم».

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پروپاگاندا: جنگ

هرگاه جنگی فرا می‌رسد -یا حتی قبل از این‌که فرا برسد- نه به عنوان جنگ که به عنوان دفاع شخصی در برابر یک دیوانهٔ آدم‌کش به دیگران معرفی می‌شود.

— جورج اورول

.

Every war when it comes, or before it comes, is represented not as war but as an act of selfdefence against a homicidal maniac.

George Orwell

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مغالطه ممنوع: در باب مخالفت با پوشیدن روبنده توسط زنان در فرانسه

تصویب قانون منع روبنده در کشوری که تیم آقای سارکوزی رهبری سیاسی‌اش را به عهده دارد، کمتر از خواندن نوشتهٔ یکی از دوستانی که وبلاگش را معمولا می‌خوانم مرا متعجب کرد. نوشته‌ای که به گمانم سرشار از مغالطه و توهین است. نویسندهٔ‌ وبلاگ «مسیر یک ذره» معنای پوشیدن روبنده توسط «سرکار خانمی که اصرار دارد با روبنده در یک مکان آموزشی\خدماتی\اجتماعی مدرن ظاهر شود، چه در ایران، چه عربستان، چه فرانسه، یا در همین کانادا یا هر جای دیگر» را این‌طور تفسیر می‌کند:

کاش به معنی پوششت بیاندیشی. با آن نقاب به همهٔ مردها داری می‌گویی شما پلیدتر\خطرناک‌تر از آن هستید که روی من را ببینید. پوشش تو (اگر با انتخاب و اصرار خودت باشد)، نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی بر ضد مردان است. توهین‌آمیز است. تو در جامعه‌ای با آن پوشش می‌گردی که نیمی مرد است، و آن نیمه را مطلقاً نامحرم می‌شماری. از دید من خیلی هم خوب است که پلیس فرانسه دستگیرت کرده. امیدوارم در دوره‌ای که در بازداشت هستی تا حدی به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببری.

اول این‌که نویسنده انگشت اتهامش را به سمت کسی که از روی انتخاب و اصرار شخصی‌اش پوشش روبنده را انتخاب کرده گرفته است. از این نکته بگذریم که بهتر بود نویسنده اتهام را متوجه افرادی که زن‌ها را مجبور به پوشیدن پوشش مخالف تمایل شخصی‌شان می‌کنندُ می‌کرد و در این مورد صحبت کنیم که نویسنده به کدام دلیل پوشیدن روبنده که یک خصوصیت فرهنگی است را به اهانت و تبعیض علیه مردان ترجمه کرده است. بنا به همین شیوهٔ استدلال لابد باید پوشیدن شلوار توسط مردها را هم نوعی توهین و تبعیض علیه زنان ترجمه کنیم چرا که مرد پوشندهٔ شلوار، خانم‌ها را به اندازهٔ کافی محرم ندانسته‌ که ناحیه‌ای را که آن مرد خصوصی تلقی می‌کند، مشاهده کنند! از نویسنده باید پرسید که آیا پوشیدن سوتین توسط خانم‌ها نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی علیه مردهاست و اگر نیست چطور می‌تواند آن‌را از شمول استدلالی که آورده‌ است خارج کند؟
.
دوم این‌که برفرض هم که حق با نویسنده باشد و پوشیدن روبنده به ذات خود عملی تبعیض‌آمیز باشد، آیا روش برخورد با پدیده‌های تبعیض‌آمیز نرم (مثل پوشش) دستگیر کردن و بازداشت کردن فرد است؟ آیا این است روش برخورد با رفتارهای فرهنگی‌ای که اکثریت جامعه به هر دلیل نمی‌پسندد؟ دستگیر کردن و برخورد خشونت‌آمیز؟
.
سوم این‌که این چه نوع صحبت کردن دربارهٔ دستگیر شدن افراد است؟ نویسنده توضیح نداده که آن زن بازداشت شده چطور قرار است به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببرد؟ همین‌طور توضیحی داده نشده که بازداشت شدن و تحمل تحقیر و خشونتی که لازمهٔ بازداشت شدن است چطور می‌تواندن فردی را متوجه مفهوم پوشش مورد علاقهٔ خود کند. آیا واقعا از دید نویسنده «خیلی خوب» است که پلیس با یک نفر چنین برخوردی کند، فقط به خاطر نوع پوشش‌اش؟
.
دوست ما ادامه می‌دهد:
می‌توانم تصور کنم که اصرارت شاید به اجبارها یا فشارهای درون خانه مربوط باشد، اما اگر آن قدر خوش‌اقبال هستی که در جامعه‌ای مدرن زندگی کنی، حتماً می‌توانی برای چیره شدن بر آن‌ها هم کمک بگیری. برای من مهم است که آدم‌ها در انتخاب‌های‌شان تا جایی که آزادی همگانی اجازه می‌دهد، آزاد باشند. اما همان طور که برهنه گشتن در عرصهٔ همگانی ناموجه است (به چندین دلیل)، سراسر پوشیده گشتن هم عقلانی نیست.

در این‌جا نویسنده «زندگی کردن در جامعهٔ مدرن» را با خوش‌اقبالی مترادف می‌کند که مغالطه‌ اکولوژیک است. چرا که اگر میانگین یا اکثریت یک جامعه خصوصیتی (مثلا قد مردها بلندتر از قد زن‌ها) داشته باشد دلیلی نمی‌شود که تک‌تک افراد آن جامعه نیز چنان خصوصیتی داشته باشند (تک‌تک مردها قد بلندتر از تک‌تک زن‌ها باشند). نویسنده فرض کرده که هر زن روبنده پوشی که در یک جامعهٔ مدرن زندگی کند به اندازهٔ کافی خوش‌اقبال بوده است.

نویسنده توضیح نمی‌دهد که چطور پوشیدن برقع تجاوز به آزادی همگانی است؟ و اگر چنین پوششی را تجاوز به آزادی دیگران تلقی کنیم، آیا نباید از خیلی مرزهای دیگر هم عبور کنیم؟

نوشته‌ شده که «سراسر پوشیده گشتن عقلانی نیست». چه کسی گفته که همهٔ حرکت‌های ما باید «عقلانی» باشد؟ و بر فرض هم که چنین باشد انتخاب پوشش کجا در حوزهٔ مطلق عقل‌گرایی قرار گرفته است؟ مگر پوشش صرف‌نظر از ماهیت کاربردی‌ای که دارد یک پدیدهٔ عقلی است؟ پوشش صرف‌نظر از کاربرد آن که با توجه به شرایط اقلیمی مختلف تغییر می‌کند به شدت فرهنگی است (چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی) بنابراین چطور می‌توانید انتخاب نوع پوشش را با «عقل» بسنجید؟ آیا نویسنده می‌تواند ثابت عقلی کند که این پیراهن قرمز که بر تن من است «درست» است یا «نادرست» است؟ و تازه کدام عقل؟ عقل یک مفهوم مجرد آسمانی که نیست. عقل وجوه اجتماعی و فرهنگی دارد و «عاقل» مفهومی است که در مکان‌ها و زمان‌های مختلف  متغییر است.

در ادامه دوست ما می‌نویسد:

افزون بر آن، زنی که در یک جامعه مدرن بر پوشش بدوی داشتن اصرار می‌ورزد، بهانه‌ای مضاعف هم به سیستم‌های طالبانی می‌دهد: ببینید «زنان مسلمان در جامعهٔ غرب» را (آن‌ها که از تعمیم دادن پروایی ندارند). با چنگ و دندان می‌خواهند حجاب‌شان را حفظ کنند. پس شما هم باید چنین کنید. نمی‌گویند شما هم خوب است چنین برگزینید، چون خودشان حق انتخاب را به رسمیت نمی‌شناسند، اما آن را به رخ می‌کشند. نمی‌گویند در همان جامعهٔ غربی دست‌کم امکان اعتراض کردن به قانون، زیر پرسش بردن و در معرض چراگویی نهادن قانون وجود دارد. فقط همان یک تکه‌ای را که می‌خواهند می‌گویند. این سوءاستفادهٔ کثیف، خودش دلیل دیگری است برای ناموجه بودن برقع‌طلبی در غرب.

میزان «غرب پرستی»‌ای که در این کلمات نهفته است مرا می‌ترساند. نویسنده به راحتی نوع پوشش‌ها را به جدید و قدیم، مدرن و بدوی تقسیم کرده است بدون این‌که در نظر بگیرد که چنین تفکیک‌ کردن‌هایی ناممکن و غیرعملی است و حتی اگر هم ممکن باشد ارزش‌گذاری آن‌ها (مثلا کدام بهتر و کدام بدتر است) بدون به مخاطره انداختن بنیان‌ ارزش‌های انسانی و حقوق بشر شدنی نیست. آیا بر اساس استدلالی مشابه، نویسنده کسی را که لباس‌های از مد افتاده مثلا متعلق به دو سال قبل بپوشد سرزنش می‌کند؟ آیا مشکل نویسنده فقط با کسانی است که پوشش غالب غربی ندارند؟ آیا مشکل نویسنده با مهاجرانی است که به دلایل مختلف هنوز با جامعهٔ هدف هماهنگ نشده‌اند (اگر اصولا هدف ایجاد چنین هماهنگی‌ای باشد)؟ حتی اگر فرض را بر این بگیریم که همه (صرف‌نظر از خاستگاه فرهنگی‌شان) باید پوشش مدرن داشته باشند و این بهتر است، پوشش مدرن را چطور تعریف می‌کنیم؟ پوشش بدوی را چطور تعریف می‌کنیم؟ آیا پوشش مردی که حلقهٔ مسی از لب‌هایش عبور داده یا روی تن‌اش خال‌کوبی کرده مدرن است یا بدوی‌‌؟ و در صورتی که مدرن یا بدوی باشد آیا باید این نوع پوشش را ممنوع اعلام کرد و فرد را زندانی نمود؟

نویسنده «بهانه به دست سیستم‌های مختلف دادن» را دلیل یا توجیهی برای برخورد «قانونی» با افراد می‌داند و این‌که فرضا کسی (طالبان) ممکن است از این بهانه‌ها سوءاستفاده کند را دلیلی بر ناموجه بودن آن کار (پوشیدن برقع) می‌داند.  بر اساس همین شیوه استدلال لابد می‌توانیم بگوییم که پارتی گرفتن در تهران باید ممنوع شود چرا که تندروهای غربی که اتفاقا آن‌ها هم «از تعمیم دادن پروایی ندارند» ممکن است بگویند «تمام مردم تهران» می‌خواهند مثل غرب زندگی کنند و با چنگ و دندان هم بر شیوهٔ زندگی غربی‌شان پامی‌فشارند. شاید به همین دلیل وبلاگ‌نویسی در ایران هم  باید ممنوع شود،‌ چرا که ممکن است برخی جناح‌های تندروی داخلی نوشتهٔ چند وبلاگ‌نویس را به کل وبلاگستان فارسی تعمیم دهند و به این ترتیب بهانه به دستشان بیفتند برای آن‌چه نباید بکنند. یادم هست به دنبال سوزاندن قرآن توسط یک آمریکایی و کشتار چند مامور سازمان ملل در افغانستان به دست مسلمانان خشمگین عده‌ای در آمریکا درخواست کرده‌ بودند که کنگره آمریکا موضع رسمی‌ای در قبال حرکت تحریک‌آمیز آن کشیش بگیرد. یک وبلاگ‌نویس آمریکایی توضیح داده بود که آزادی بیان را نمی‌شود به بهانهٔ سوءاستفادهٔ عده‌ای در افغانستان تحدید کرد. چرا مشابه چنین استدلالی را در این مورد نیاوریم؟

نویسنده در ادامه می‌نویسد:

تو ای زن برقع‌خواه، تو که همهٔ مردها را پلید می‌دانی، به چه جرأت در جامعه‌ای ظاهر می‌شوی که دست‌کم نیمی از آن و دستاوردهایش ساختهٔ دست و ذهن مردان است؟ در خانه بمان و به محارمت خدمت کن.

در این‌جا نویسنده مغالطهٔ دیگری انجام می‌دهد یعنی گفتهٔ قبلی‌اش مبنی بر «پوشش برقع معنای تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد» را تبدیل می‌کند به «پوشندهٔ برقع نیت تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد». طبیعتا به دنبال این مغالطه، حالا که زن برقه‌پوش موجودی است که همهٔ مردها را پلید می‌داند لحن نویسنده تندتر می‌شود و حق حضور آن زن در جامعه را زیر سوال می‌برد و به صورت زشت و تحقیرآمیزی زن را به «خدمت‌گذار محارمش» تقلیل می‌دهد.

پرسش من از دوست عزیزی که سرلوحهٔ وبلاگ خودش را هدف بسیار متعالی‌ای به نام «تلاش برای درست پیمودن راه درست» تعریف کرده این است: «آیا نوشتن چنین مطلب پرمغالطه‌ای که در بهترین حالت توهین به اولیه‌ترین اصول آزادی است را پیمودن درست یک مسیر درست می‌دانید؟»
.
پی‌نوشت و به روزرسانی (بیست و پنج فروردین 90):
در پاسخ به این نوشته، دوست گرامی نویسندهٔ وبلاگ «مسیر یک ذره» مطلب «روبنده: مغالطه مورد نظر یافت نشد!» را منتشر کرده که به خاطر جدی گرفتن بحث و تحمل زحمت پاسخ‌گویی از او تشکر می‌کنم. برای دوستانی که احیانا بحث را دنبال می‌کنند همین‌جا نظر تکمیلی‌ام را به خصوص در رابطه با پاسخ اخیر ایشان می‌نویسم. نوشته دوم ایشان از این نظر که آن نگاه آمرانه و از بالا به پایین نوشتهٔ قبل را ندارد‌ به مراتب از نوشتهٔ قبلی بهتر است و خوبی آن این است که کمک می‌کند که خواننده فرایند استدلالی ایشان را برای گفتن مطالب نوشتهٔ اول بهتر درک کند.
.
در مورد عنوان نوشته که ذکر می‌کند «مغالطه مورد نظر یافت نشد»، واقعا سعی می‌کنم ملانقطی نباشم؛ اما حالا که موضوع مطرح شده باید عرض کنم که مغالطه یک موجود نادر دارای شاخ و دم نیست و با کمی بی‌دقتی همه‌ٔ ما ممکن است در گفتار و نوشتار روزمره و یا حتی جدی‌مان دچار آن شویم (خود من هم طبعا از این اشکال بری نیستم). من در مطلب خودم مثال‌هایی را انتخاب کردم و با استفاده از همان شیوهٔ استدلال نویسنده (و با اندکی اغراق) مغالطه‌آلود بودن آن‌ها را نشان دادم که این‌جا بیشتر توضیح می‌دهم.
.
نقل قول: زیستن در یک جامعهٔ مدرن قطعاً خوش‌اقبالی است، برای تک‌تک اعضای آن. عمر اجتماعی هیچ کس یک روز نیست، و من می‌توانم ادعا کنم هر کس در جامعه‌ای مدرن به دنیا آمده و زیسته حتماً به طور میانگین خوش‌اقبال‌تر از کسی بوده و هست که (برای نمونه) در سایه حکومت طالبان ایرانی یا افغانی نفس می‌کشد..
.
این‌که نویسنده «زیستن در یک جامعهٔ مدرن» را «قطعاً خوش‌اقبالی» می‌داند «برای تک‌تک اعضای آن» به وضوح مصداق مغالطهٔ اکولوژیک (Ecological fallacy) است. اگر روی تعریف «خوش‌اقبالی» حساس نشویم و فرض کنیم میانگین آدم‌هایی که در یک جامعهٔ مدرن (فرضا یک جامعهٔ غربی) زندگی می‌کنند نسبت به میانگین آدم‌هایی که در یک جامعهٔ توسعه‌نیافته یا در حال توسعه (فرضا افغانستان) از امکانات فردی و اجتماعی نسبی بهتری برخوردار باشند و به همین دلیل هم آن‌ها را خوش‌اقبال‌تر بنامیم، این دلیل نمی‌شود که چنین وضعی برای «تک‌تک» افراد جامعه مدرن صادق باشد. فرضا می‌توان تصور کرد فردی که در یک خانوادهٔ مرفه و تحصیل‌کرده افغان متولد شده باشد آیندهٔ روشن‌تری نسبت به فردی که در یک خانوادهٔ خیابان‌نشین و بی‌خانمان آمریکایی متولد شده خواهد داشت و در نتیجه از او «خوش‌اقبال‌تر» است.
.
نقل قول: پوشیدن روبنده دقیقاً نماد فرهنگی نیست. اگر هست، نماد کدام فرهنگ است؟ فرهنگ اسلامی، عربی، کجایی؟ بیش از نیم میلیارد زن مسلمان در جهان هست و روبنده پوشیدن فرهنگ آنان نیست.
چرا روبنده نماد فرهنگی نیست؟ آیا پوششی که ریشه در سنت، رسوم و یا مذهب افراد داشته باشد یک مصداق فرهنگی نیست؟ فرض می‌کنیم این آمار درست باشد و نیم میلیارد زن مسلمان در جهان وجود دارند که روبنده نمی‌پوشند، آیا این نشان می‌دهد که «وجود ندارد گروهی از زنان مسلمان (از فرقه‌های مختلف) که روبنده بپوشند؟».
نقل قول: روبنده به وضوح یک پوشش بدوی است، و سخن از قرن‌هاست، نه دو سال یا دو دهه.
البته چند خط بعد (پایین) نویسنده ذکر می‌کند که مشکل او با بدوی بودن روبنده نیست اما به هر حال بدوی بودن روبنده (بر فرض که قابل اثبات باشد) نشان نمی‌دهد که پوشیدن روبنده نادرست است. این‌جا شائبهٔ«سنت گریزی» ایجاد می‌شود (مثال: تعجب می‌کنم که شما به قانون قصاص باور دارید؛ این قانون به لوح حمورابی برمی‌گردد، نباید انتظار داشته باشید که در قرن بیست و یکم، بر اساس اندیشه‌های حمورابی عمل کنیم.)
.
نقل قول: من این پوشش مشخص را بدوی می‌دانم. حتی بدوی بودنش را دلیل بد بودنش نمی‌دانم. بد است، چون تناقض توهین‌آمیز و آزاردهنده‌ای دارد. کسی هم که با اختیار خود و در جامعه‌ای مدرن (باز هم بر هر دوی این شرط‌ها تآکید می‌کنم) این پوشش را برمی‌گیرد، به نظر من رفتاری غیراخلاقی مرتکب می‌شود و شایستهٔ برخورد مدنی است. اما چنین کسی در یک جامعهٔ مدرن حتماً می‌داند که تابلوی تبلیغاتی کدام گروه است، و باز چنین می‌کند. رنج زنان و مردان دربند را می‌بیند و آگاهانه وسیله‌ای برای استمرار آن می‌شود. رفتارش تبلیغ موذیانهٔ حکومت و ایدئولوژی طالبانی است. این از نظر من بدیهی است، اگر هر دو شرطی که گفتم (انتخاب آزادانه و زیستن در جامعه‌ای مدرن) برقرار باشند. از این جنبه، آن زن همانند یک تابلوی تبلیغاتی سیار است که (برای نمونه) ختنه کردن زنان را تبلیغ می‌کند، مختارانه. اختیار هم مسؤولیت‌آفرین است.
فکر می‌کنم این‌جا نیز نویسنده به مسیر مغالطه می‌رود. آیا واقعا پوشیدن اختیاری روبنده به معنای «تبلیغ موذیانهٔ حکومت طالبانی» که «ختنهٔ زنان» را تبلیغ می‌کند؟ نویسنده برای رسیدن به مطلوب خود، جهش منطقی عظیمی را در زنجیرهٔ علت و معلول انجام می‌دهد (فرضا پوشیدن روبنده می‌تواند تبلیغ برای رفتار طالبانی نباشد. این انشعاب و انشعاب‌های متعدد دیگر از سلسلهٔ استدلالی حذف شده است).
.
نقل قول: چرا رفتار تبعیض‌آمیز بد است؟ دست‌کم می‌شود گفت نمی‌خواهیم با خودمان تبعیض‌آمیز رفتار شود، پس نباید چنین کنیم. سال‌ها پیش، یک بار فامیل روبنده‌پوشی را برای نخستین بار دیدم، از آن نوعی که حتی چشمانشان را می‌پوشانند. با دست‌پاچگی سلام کردم، چون واقعاً نمی‌دانستم باید به کجایش سلام کنم، و سپس نمی‌دانستم آیا باید انتظار پاسخ داشته‌باشم، و اگر آری، به چه شکلی. به طور معمول، اگر کسی به شما سلام کند و بداند که شنیده‌اید، اما پاسخش را ندهید، رفتارتان بی‌ادبانه انگاشته می‌شود. اگر یک زن به من سلام کند و پاسخش را ندهم، فرقی در قضیه ایجاد نمی‌شود. کسی که به من سلام می‌کند یا با من هم‌سخن می‌شود، بخشی از وجود خود را بر من می‌گشاید، و به طور معمول انتظار می‌رود من نیز گشودگی متناسبی نشان دهم. اگر حاصل چند میلیون سال تکامل زیستی و چند هزار سال تکاپوی اجتماع انسانی آن است که امروزه پذیرفته‌ایم هنگام صحبت کردن با هم، توجه و احترام متقابل و همسانی داشته‌باشیم، و از جمله، به صورت هم بنگریم، پنهان کردن خود در پس دیواری متحرک در عرصهٔ عمومی نادرست است. اگر انسانی می‌خواهد به مقام لاک‌پشت هبوط کند، پروا نمی‌کنم که او را به درون لاکش بفرستم. و چون آن لاک را به نشانهٔ گرگ بودن من برگرفته، بی‌انصافی نیست که برای او چوپانی فرض کنم. باز هم تأکید می‌کنم که این برداشت‌ها فقط به زنانی مربوط می‌شوند که با انتخاب خود و در عرصهٔ همگانی یک جامعهٔ مدرن (نه در دهکده‌ای طالبانی) این پوشش را برگرفته‌اند.
در این‌جا نویسنده به بی‌دقتی‌های متعددی دچار می‌شود، در نتیجه مغالطه‌های متعددی در این یک بند قابل تشخیص هستند. به عنوان مثال نویسنده سعی می‌کند با توسط به «میلیون‌ها سال تکامل زیستی و چند هزار سال تکامل اجتماعی انسانی» نادرست بودن «پنهان کردن خود در پس دیواری متحرک در عرصهٔ عمومی» را نشان دهد که حالتی از «مغالطهٔ توسل به سنت» را تداعی میکند چون دلیلی ارائه نشده و فقط تاکید روی مدت زمان طولانی‌ای است که کاری انجام شده یا نشده است. (مثال: این قوانین از چندهزار سال پیش به ما رسیده‌است و ما همیشه به آن پایبند بوده‌ایم؛ بنابراین دلیلی برای تغییر آن‌ها وجود ندارد.)
.
می‌توان همین‌طور ادامه داد که مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود و هدف من از ابتدا وارد شدن به این همه جزییات نبود و آن مطلب را نوشتم چون احساس کردم نویسندهٔ وبلاگ «مسیر یک ذره» می‌تواند بسیار بهتر و تمیزتر از آن‌چه نوشته بود صحبت کند و فکر می‌کنم هدف بسیاری از ما این است که «گفتار نیک» داشته باشیم. با آرزوی موفقیت برای ایشان و همهٔ کسانی که این بحث را دنبال کردند.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پنج سوالی که باید قبل از پدر یا مادر شدن از خودم بپرسم

این پست را مدت‌ها بود که می‌خواستم بنویسم اما به دلایل مختلف (از بی‌حوصلگی گرفته تا مصلحت‌اندیشی) نمی‌نوشتم. اما چند نوشتهٔ اخیر «همه‌ می‌دانند» که برای بچه‌دار شدن کم عارضه راه‌حلی پیدا کرده عزمم را جزم کرد. من به صورت کلی مخالف بچه‌دار شدن نیستم، اما چه کنم که پاسخ شخصی‌ای برای این «پنج سوال» نمی‌یابم و فکر می‌کنم هر کسی که می‌خواهد دارای فرزند شود باید موضع و پاسخش نسبت به این «پنج سوال» خیلی مشخص و شفاف باشد. این را هم بگویم که «اگر شما عاشق بچه‌دار شدن هستید» این نوشته برای شما نیست؛ چرا که در برابر عشق هیچ استدلالی ارزش خواندن ندارد. اما اگر از آن دست‌ آدم‌هایی هستید که نسبت به «بچه‌دار شدن» تردید دارند پیشنهاد می‌کنم به پاسخ این پرسش‌ها فکر کنید.

سوال اول: آیا بشریت به بچه‌ من احتیاج دارد؟

آیا من بچه‌دار می‌شوم چون نسبت به بقای نسل بشر احساس مسئولیت می‌کنم؟ آیا بچه‌دار می‌شوم که نسل بشر را حفظ کنم؟

بسیاری از اندیشمندان نسبت به عاقبت به خیر شدن بشر که هیچ، نسبت به این‌که بتواند از دوران «کشف امواج رادیویی» عبور کند بدبین هستند و من هم گاه و بی‌گاه به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا محتمل است اعتماد بیش از حد نوع بشر به «ابزارهایش» کار دستش بدهد و نسلش را از روی زمین بردارد، اما اصلا فکر نمی‌کنم از ناحیهٔ جمعیت خطری متوجه بشریت باشد. به عبارت دیگر، مشکل جهان امروز انفجار جمعیت است و نه کمبود آن. در نتیجه به صورت کلان، غریزهٔ تولید مثل کردن به منظور بقای نسل را از آن دست غریزه‌هایی می‌دانم که دیگر ضروری نیستند و در نتیجه غریزهٔ تولید مثل به مثابه روشی برای بقای نسل نمی‌تواند عامل تعیین کننده‌ای در تصمیم‌گیری من برای بچه‌دار شدن باشد.

پس اگر قرار است نگرانی برای بشریت عاملی در تصمیم‌گیری من باشد بهتر است دارای فرزند نشوم و در صورتی که واقعا به بزرگ کردن بچه علاقه‌مند هستم یکی را به فرزندی قبول کنم.

سوال دوم: آیا امروز به بچه‌ نیاز دارم؟

شاید بگویید درست است که بزرگ کردن بچه دردسر دارد، اما دردسر شیرینی است و به زحمت‌هایش می‌ارزد. بله قبول که برای بسیاری از پسران و دختران پدر یا مادر شدن شیرین است اما من چنین احساسی ندارم و در این‌که پرثمرترین دوران زندگی‌ام (جوانی و میان‌سالی) را صرف سر و کله زدن با بچه‌ و وقت گذاشتن برای آن کنم، تردید دارم. آدم فقط یک‌بار عمر می‌کند و فقط یک‌بار می‌تواند 30 یا 40 ساله باشد. چرا وقت و عمرم را صرف کارهای لذت‌بخش‌تری نکنم؟ تا جایی که می‌دانم بچه‌ بزرگ کردن دست و پای پدر و مادر را می‌بندد و آن‌ها باید تمام یا بیشتر وقتشان را صرف تر و خشک کردن یا تربیت یا رفاه بچه کنند. نکته این‌جاست که من از سر و کله زدن با بچه‌ها (به جز دقایقی محدود) لذت خاصی نمی‌برم و تازه فکر می‌کنم دردسر بچه فقط محدود به همان چند سال اول نمی‌شود و بچه هرچه بزرگ‌تر می‌شود دردسرها و مسئولیت‌هایش هم بزرگ‌تر می‌شوند.

حتی زاویهٔ دید کاربردی‌تر و منفعت‌گرایانه هم چندان کمکی نمی‌کند. من برای امرار معاش به داشتن بچه احتیاجی ندارم. اولا که کار کودک در جوامع امروزی ممنوع است و عواقب جدی در پی دارد و ثانیا نوع کسب و کار من به گونه‌ای است که داشتن فرزند به آن کمکی نمی‌کند (مثلا پیشهٔ هنری شخصی که بخواهم سینه به سینه به فرزندم منتقل کنم ندارم یا این‌که کشاورزی سنتی باشم که بودن فرزندان به کشت و زرع من کمک کند).

با توجه به این‌که بزرگ کردن بچه یک وظیفه غیرقابل انکار است و در ایده‌آل‌ترین حالتش دست کم 18 سال طول می‌کشد و من هم کسی نیستم که بتوانم سرخوشانه از زیر بار مسئولیتی که پذیرفته‌ام شانه خالی کنم و در ضمن منفعت مادی یا معنوی هم ندارد، چرا باید تن به مسئولیتی دهم که این‌قدر طولانی، ناخوش‌آیند و سنگین است؟

سوال سوم: آیا فردا به بچه نیاز دارم؟

می‌گویند آدم بهتر است بچه‌دار شود که در دوران پیری «عصای دستش» باشد. «عصای دست» شدن بچه یک فرض (نسیه) است، اما برای بزرگ کردن بچه و تبدیل آن به موجود با معرفتی که واقعا عصای دست پدر و مادر پیرش باشد باید علاوه بر بخت واقبال مساعد، عمر و جوانی (نقد) را هم صرف کرد. همان فرهنگی که به من یاد داده نگران «عصای دست» دوران پیری‌ام باشم، به من یاد داده که «سرکهٔ نقد به از حلوای نسیه». پس عجالتا من جوانی‌ام را خوش باشم بهتر است. در ثانی به شهادت «آمار» (شخصی) بچه‌ها وقتی بزرگ می‌شوند می‌روند و پشت گوششان را هم نگاه نمی‌کنند و خدا نکند که پدر و مادر واقعا نیازشان به فرزندان بیفتد (منظورم برعکسش نیست؛ مثلا کمک کردن مادر بزرگ و پدربزرگ در بزرگ کردن نوه‌ها) که خیلی روزگار بدی می‌شود. فرزندان از بدو تولد «دست بگیر» دارند و تمام تلاش‌شان این است که گلیم خودشان را در این دنیای دون از آب بیرون بکشند و معمولا توان یا امکان «عصای دست» پدر و مادر پیر خود شدن را ندارند.

توضیح سوال چهارم و پنجم: با توجه به این‌که بچه‌دار شدن شوخی نیست (شما نمی‌توانید بعد از این‌که بچه‌دار شدید بدون پذیرفتن عوارض جدی جسمی، روحی و مادی از پدر یا مادر بودن استعفا دهید) پس شرط عقل این است که به حالت‌های مختلف از جمله حالت‌های منفی هم فکر کنم. مهم نیست که احتمال رخ دادن این حالت‌ها کم باشد، باید به این فکر کنم که اگر رخ داد (برای بعضی‌ها رخ می‌دهد) چکار خواهم کرد؟ من «باید» قبل از اقدام برای پدر یا مادر شدن «پاسخ» این سوال‌ها را بدانم.

در نتیجه از حالت‌های نرمال خارج می‌شوم و به حالت‌های غیرعادی ولی مهم فکر می‌کنم.

سوال چهارم: آیا می‌توانم تحت هر شرایطی مسئولیت‌های پدری یا مادری‌ام را انجام دهم (یا عواقب آن‌را بپذیرم)؟

همان‌طور که گفتم پدر یا مادر شدن موضوعی نیست که بشود از زیر آن به راحتی شانه خالی کرد و از این نظر مسئولیتی منحصر به فرد است. فرضا در مقایسه با مسئولیت در قبال همسر که می‌توان با متارکه آن را خاتمه داد، پدر و مادر تا پایان عمر پدر و مادر هستند و حتی در صورت فوت فرزند هم از عواقب از دست دادن آن مصون نیستند. در نتیجه طبیعی است که قبل از پذیرفتن مسئولیتی به این اهمیت که مادام‌العمر است و هیچ‌ راه خروج یا پشیمانی هم ندارد بهتر است مطمئن باشم که می‌توانم و می‌خواهم در همهٔ حالت‌ها و تحت هر شرایطی مسئولیتی که پذیرفته‌ام را انجام دهم. فرضا:

  • اگر در اثر سانحه یا بیماری زمین‌گیر شوم و ادامهٔ حیاتم نیازمند توجه جدی اطرافیان و جامعه باشد کودک من چکار می‌کند؟ آیا در صورت بروز چنین حالتی می‌توانم رنج ناتوان بودن (=عاجز بودن از ایفای مسئولیتی که پذیرفته‌ام) و مشاهده وضعیت پریشان فرزندم بودن را تحمل کنم؟
  • اگر فرزندم با شرایط خاص متولد شد چطور؟ شرایطی که نیازمند توجه جدی و شبانه‌روزی پدر و مادر باشد. اگر بچه دارای عارضه‌ٔ شدید جسمی یا روحی بود چطور؟
  • اگر فرزندم در اثر بیماری یا سانحه به وضعیتی لاعلاج دچار شود که لازمهٔ آن حمایت شبانه‌روزی و مادام‌العمر پدر و مادر باشد چطور؟ آیا حاضر هستم در صورت بروز چنین وضعیتی کماکان مسئولیت پدری یا مادری‌ام را ایفا کنم و خم به ابرو نیاورم (خم به ابرو آوردن احتمالا فرزند ناتوان را بسیار رنج خواهد داد)؟
  • از کجا می‌دانم بچه را خوب تربیت خواهم کرد؟ اگر بچه تبدیل به موجودی شد که از آوردن اسمش هم شرم داشتم چکار می‌کنم؟ اگر او به یک جنایتکار بزرگ تبدیل شد چطور؟

البته آدم‌ها ظرفیت‌های عجیبی برای فداکاری یا بروز خصوصیات ویژه دارند که در حالت عادی خودش را نشان نمی‌دهد (و گاه حتی خودشان به داشتن چنین خصوصیاتی واقف نیستند). با این حال پاسخ دادن به این سوال برای من آسان نیست: «آیا من در خودم آن میزان فداکاری یا اراده‌ای که بخواهم یا بتوانم تمام زندگی‌ام را به پای پرستاری از یک کودک بیمار یا ناتوان بریزم می‌بینم؟»

سوال پنجم: آیا بچهٔ من از آمدنش به این دنیا راضی خواهد بود؟

اگر روزی روزگاری بچه من از این‌که به این دنیا آمده پشیمان شود و مثلا در وضعیت بسیار رقت‌انگیزی قرار گیرد و از من بپرسد «به چه حقی من را به این دنیا آوردی؟» چه جوابی دارم که بدهم؟ اگر بچهٔ من در اثر بیماری یا فلاکت یا هر عامل دیگری «خودکشی» کرد و توی آخرین یادداشتش خطاب به من نوشت «به چه حقی من را محکوم به تحمل این رنج کردی؟» آیا پاسخی دارم که به خودم بدهم؟


.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مین‌ها و آدم‌ها

امروز (4 آوریل) از سوی سازمان ملل به عنوان روز جهانی آگاهی از خطر مین‌ اعلام شده است. ایران در کنار 78 کشور جهان هنوز با مشکل مین‌های منفجر نشده زیر خاک که از زمان جنگ باقی مانده‌اند دست به گریبان است.

عملیات پاکسازی میدان‌های قدیمی مین هنوز توسط نیروهای نظامی ایران ادامه دارد. تجربهٔ شخصی من اما مربوط به چند سال پیش می‌شود که در مناطق غربی کشور که تازه پاکسازی شده بود ماموریت کاری داشتم. یک‌بار در منطقهٔ مهران با چند اروپایی آشنا شدم که قرار بود به صورت خاص منطقه‌های مربوط به اکتشاف میدان‌های نفتی را پاکسازی کنند. یکی از کارشناس‌هایشان به من گفت که پاکسازی کامل مین‌ها بسیار پرهزینه است و شاید هیچ‌وقت انجام نشود و به همین خاطر فقط منطقه‌های حساس که پتانسیل اقتصادی یا اجتماعی خاصی دارند پاکسازی می‌شوند و باقی مناطق همان‌طور پاکسازی نشده باقی می‌مانند. موضوعی که مشکل را بزرگ‌تر می‌کند نداشتن نقشهٔ دقیق مناطق مین‌گذاری شده است که ظاهرا از طرف عراق در اختیار ایران قرار نگرفته است.

این هم نوعی دیگر از نمونه‌هایی که در منطقهٔ مهران وجود داشت:

به نقل از وزیر دفاع:

سردار احمد وحیدی وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح و نماینده ویژه رییس‌جمهور در امر پاکسازی مناطق آلوده به مین و مواد منفجره به جای مانده از جنگ تحمیلی در این زمینه می‌گوید: جمهوری اسلامی ایران در طول هشت سال جنگ تحمیلی رژیم صدام (به استناد مدارک معتبر)، به حدود ‌۲۰ میلیون انواع مین و مواد منفجره ساخت کشورهای مختلف جهان آلوده شده است.  سردار وحیدی در پیامی که به مناسبت روز جهانی مین زدایی صادر کرد، افزود: تنوع، حجم و پراکندگی آلودگی خاک جمهوری اسلامی ایران به مین، در مساحتی حدود ۴ میلیون و ۲۰۰ هزار هکتار از اراضی پنج استان آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه، ایلام و خوزستان، کشور ما را جزو آلوده‌ترین کشورهای جهان در این زمینه قرار داده است.

یعنی به ازای هر سه یا چهار ایرانی یک مین عمل نکرده در خاک کشورمان وجود دارد که با توجه به تمرکز آن‌ها شاید بتوان گفت در استان‌های غربی کشور در خوش‌بینانه‌ترین حالت یک تناظر یک به یک بین مین‌ها و آدم‌ها وجود دارد.

عکس زیر را هم در همان منطقهٔ مهران گرفته‌ام. پشت این علامت‌های مرگ منطقهٔ پاکسازی نشده قرار دارد که از دسترسی رسمی خارج است.

متاسفانه ایران با وجودی که خود قربانی مین‌ است از تولید کنندگان (و صادرکنندگان) مین محسوب می‌شود و معاهده اتاوا مبنی بر منع تولید و کاربرد مین‌های ضد نفر را امضا نکرده است.

مین‌های ضدنفر سلاح‌های وحشتناکی هستند. آن‌ها نه تنها در دوران جنگ بلکه تا سال‌ها و دهه‌ها بعد از پایان یافتن جنگ قربانی می‌گیرند و متاسفانه در بسیاری از موارد قربانیان کودکان یا افراد محروم جامعهٔ مصیبت‌زده هستند. نقشهٔ زیر جهانی را نشان می‌دهد که در آن مساحت کشورها متناسب با میزان قربانیان مین‌های ضدنفر در آن کشورها ترسیم شده است. به عراق (سبز)، افغانستان‌ (سبز)، کامبوج (زرد) و کلمبیا (سبز) نگاه کنید که به بزرگ‌ترین کشورهای جهان تبدیل شده‌اند. (پوستر بزرگش را این‌جا ببینید)

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چهار کلمه از زبان دیگران: لیبی، تاریخ، حقوق بشر، چپ جنگ‌طلب

آن‌چه تهاجم آمریکا-ناتو به لیبی را تکان‌دهنده‌تر می‌کند، حمایت گستردهٔ احزاب «چپ لیبرال» و اقشار مرفه طبقهٔ متوسط – که بخش عمدهٔ خاستگاه اجتماعی آن‌ها را تشکیل می‌دهند- از این جنگ است. با وجودی که برافراشتن پرچم «حقوق بشر» برای توجیه جنگی توسعه‌طلبانه عملی فریب‌کارانه و مزورانه است، «چپ لیبرال» چنان با علاقه به استقبال آن رفته است که گویی این جنگ را متعلق به خود می‌داند. انگار که این اولین بار در تاریخ است که امپراطورگرایی، منافع یغماگرانه‌اش را پشت نقاب دموکراسی و حقوق بشر پنهان می‌کند.

«چپ لیبرال» در توجیه بمباران لیبی توسط آمریکا-ناتو سرشار از واکنش خشم‌آلود علیه سرهنگ قذافی می‌شود، اما تقریبا هیچ تحلیلی از منافع و انگیزه‌های نیروهایی که در داخل لیبی و یا در سطح بین‌المللی به دنبال سرنگونی وی هستند ارائه نمی‌کند. این مدافعان جنگ چنان سخن می‌گویند و می‌نویسند که انگار به جماعت نسیان‌زدگان تعلق دارند. در نوشته‌های آن‌ها «تاریخ» وجود ندارد. هیچ یک از وقایع و رویدادهای «گذشته» یا حتی «امروز» به خاطر آورده نمی‌شود. رذیلت‌های اخلاقی و سابقهٔ قتل عام توسط استعمار امپریالیستی نادیده گرفته می‌شود. در نوشته‌های آن‌ها، هیچ اشاره‌ای به تندروی‌های  استعمارگران ایتالیایی که نزدیک به نیمی از جمعیت لیبی را در دوران اشغال این کشور در سال‌های بین 1911 تا 1940 به کام مرگ فرستاد نمی‌شود. آن‌ها همچنین یادآور نمی‌شوند که آخرین عملیات نظامی مشترک فرانسه-انگلیس در شمال آفریقا؛ تهاجم به مصر در پاییز 1956 بود. عملیاتی که با همراهی اسرائیل به قصد سرنگونی دولت ملی‌گرای یک سرهنگ دیگر عرب، جمال عبدالناصر و کنترل مجدد کانال سوئز که توسط او ملی اعلام شده بود انجام شد. آن حمله با دخالت ایالات متحده که برنامهٔ دیگری برای منطقه داشت (تمایلی به شکل‌گیری مجدد امپراطوری مستعمراتی اروپاییان نداشت) شکست خورد و فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها و اسرائیلی‌ها عقب‌نشینی تحقیرآمیزی کردند.

آن‌هایی که حمله به لیبی را به عنوان یک پیروزی برای جنبش حقوق بشر جشن می‌گیرند ظاهرا هیج خاطره‌ای از دخالت‌های هولناک ایالات متحده در کشورهای مختلف (در راستای منافع استراتژیک سیاسی یا اقتصادی خود) ندارند. آن‌ها نه تنها «دیروز» را فراموش کرده‌اند (ویتنام، جنگ وحشیانه کنتراس در نیکاراگوئه، برانگیختن و تحریک جنگ داخلی در آنگولا و موزامبیک، سرنگونی و قتل لومومبا در کنگو، حمایت بلندمدت از رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و تهاجم به عراق)، که «امروز» را نیز به کلی نادیده می‌گیرند. چپ جنگ‌طلب به ایالات متحده ماموریت می‌دهد که قذافی را به خاطر کشتار مردم لیبی برکنار کند، در حالی که هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی هر روز بر سر افغان‌ها و پاکستانی‌ها موشک می‌بارند و آدم می‌کشند.

{ادامه و متن کامل }

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

نور ماه و کاتبان مکتب ایرانی

قسمت‌هایی از این مقاله که در روزنامهٔ کیهان (مورخ دوشنبه 15 فروردین 1390) منتشر شده است را بخوانیم:

چگونه است که برای یک جریان مسئله‌ساز با این همه انحراف، امام زمان اما از زبانش نمی‌افتد؟! آیا واقعیت ماجرا و اصل قصه این نیست که عده‌ای، آخرین معصوم و کامل کننده دعوت همه انبیا و ائمه را – با عرض معذرت از ساحت مقدس امام عصر- آن قدر غایب فرض کرده‌اند که می‌خواهند در پوشش این نام مطهر و سلاله کوثر، همه انحرافات خود را رنگ دینی و امام زمانی بزنند؟! چگونه است از سویی حجاب را برنمی تابند و از دیگر سو دم از امام زمان می‌زنند؟… چون حضرت صاحب، نهج البلاغه ندارند؟ چون از نظر‌ها پنهان‌اند؟ چون در پرده غیبت‌اند؟ چون از ایشان مثل بعضی از معصومین احادیث و روایات محکم در باب حجاب و نماز و دیگر احکام اسلام نیست؟! از دیگر سو چگونه است که شما از ماه هم به خورشید نزدیک ترید؟… بدانید و آگاه باشید که امام زمان آن قدر که شما فکر کرده‌اید، غایب از نظر‌ها نیست. کرکره این دکان را لطفاً پایین بکشید. برای ما امر نائب امام زمان در عصر غیبت،‌‌ همان امر امام زمان است. وقتی ماه هست، ما برای باخبر شدن از خورشید، حتماً به مهتابی دخیل نخواهیم بست. شاید حضرت صاحب الامر ظاهر نباشند، اما حتماً حاضر هستند و ولایت فقیه مهم‌ترین تجلی این حضور است. ولایت فقیه یعنی خمینی. ولایت فقیه یعنی خامنه‌ای. ولایت فقیه یعنی استمرار حرکت انبیاء. ولایت فقیه یعنی‌‌ همان ولایت رسول الله. حضور خورشید در عصر غیبت و در این آخرین شبهای روزگار، فقط و فقط یعنی نور ماه. جمع کنید این بساط را که پرچم انتظار تنها زیبنده دست پیروان راستین ولایت فقیه است. «روات احادیثنا» یعنی ولایت فقیه. یعنی علمای آگاه. یعنی مراجع فرزانه. کاتبان مکتب ایرانی، راویان اشعار شاهنامه‌ای هستند که به یقین آن را فردوسی ننوشته. این اثر شاید کار خود اسفندیار باشد که «امام زبان» خود را با «امام زمان» ما اشتباه گرفته است.

برداشت من از جملات بالا این است که برخی از جریانات سیاسی از طریق مطرح کردن بحث‌های مربوط به مهدویت قصد تضعیف‌کردن جایگاه ولایت‌ فقیه را دارند. اگر هنوز حدس نزده‌اید از این به بعد گوش به زنگ باشید که کدام جریان سیاسی چنین تاکتیکی را در پیش گرفته و به طوفان‌های سیاسی که عاقبت چنین حرکت‌هایی است فکر کنید.

.

دربارهٔ این موضوع حدس‌هایی می‌زدم، اما این نوشتهٔ این وبلاگ‌نویس نکته‌بین بهانهٔ نوشتن این پست شد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

بمب‌‌های انسان‌دوستی که غیرنظامیان را می‌کشند

گزارش اخیری که خبرگزاری واتیکان (Agenzia Fides) به نقل از اسقف شهر تریپولی منتشر کرده حکایت از کشته شدن غیرنظامیان و شهروندان لیبیایی در اثر بمباران هواپیماهای غربی دارد. اسقف جیووانی به عنوان یک نمونهٔ بارز، به کشته شدن 40 غیرنظامی و آسیب دیدن یک بیمارستان اشاره می‌کند.

این را فقط برای معدود دوستانی که ساده‌دلانه باور کرده بودند که این «تجاوز قانونی» با اهداف «انسان دوستانه» انجام می‌شود می‌نویسم. به این فکر کنید که در عملیاتی که مجوز آن به منظور حفظ جان غیرنظامیان صادر شده چرا باید غیرنظامیان کشته شوند؟ این یک جنگ معمولی نیست، بلکه جنگی است که به قصد «انسان دوستی»‌ و حفظ جان مردم لیبی انجام می‌شود و در نتیجه کشته شدن غیرنظامیان در آن هیچ توجیهی نمی‌تواند داشته باشد. کشتن غیرنظامیان در این جنگ به خفه کردن مغروق توسط نجات غریق می‌ماند. به نظر می‌رسد بمب‌های انسان‌دوست نیز می‌توانند غیرنظامیان را بکشند.

در شرایط فعلی مسئولانه‌ترین کاری که شورای امنیت می‌تواند انجام دهد فسخ عاجل قطع‌نامهٔ 1973 (توضیح) است چرا که کشورهای شرکت کننده در این عملیات نشان دادند که نه تنها نمی‌توانند مانع از کشته شدن غیرنظامیان لیبیایی شوند که بدتر از آن خود اقدام به کشتن آن‌ها می‌کنند!

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.