وعدهٔ دیدار در انتهای جهان

چه فیلمی. چه فیلمی.

مجسمه‌های بلورین زیر اقیانوس و غارهای یخی و نوترینوها و صدای جیغ سازهای الکترونیک که بعد می‌فهمی صدای فوک‌های دریایی است و تاریکی و دهانهٔ‌ آتشفشان و پنگوئنی که سر به کوه می‌گذارد و آدم‌هایی که از دریا گذاشته‌اند برای رسیدن به رویاهایشان. فیلمی دربارهٔ زبان‌شناسان در سرزمین بی‌زبان، دانشمندانی که زیر سقفی از یخ غواصی می‌کنند و آدم‌هایی که دیوانهٔ ماجراجویی و سفر هستند و در انتهای جهان همدیگر را پیدا کرده‌اند.

فیلم «ملاقات در انتهای جهان» (Encounters at the End of the World) ساخته‌ٔ ورنر هرتزوگ با پرواز به قطب جنوب آغاز می‌شود در حالی که راوی (هرتزوگ) هشدار می‌دهد اگر چه برای ساخت فیلم از او دعوت شده اما قرار نیست فیلمی دربارهٔ پنگوئن‌های مامانی بسازد. انصافا هم وعده‌اش را عملی کرد و حدود دو ساعت مست و محسورم کرد طوری که بارها دهانم بی‌اختیار به حیرت و تحسین باز شد.

هرتزوگ از همان ابتدای فیلم و ورود به شهرک (سایت) نازیبای مک‌موردو (McMurdo) مسیر خود را از مستندهای مرسوم جدا می‌کند. به تدریج که او (و ما) با محیط و آدم‌هایش مانوس‌تر می‌شود به سراغ دانشمندی می‌رود که از راه رفتن بر فراز B-15 که نام بخشی جدا شده از قطب جنوب است سخن می‌گوید. B-15 یک کوه یخی بزرگ است که:

… نه تنها از تایتانیک بلکه از کشوری که تایتانیک را ساخت هم بزرگ‌تر است و از قطب جنوب جدا شده و همان‌طور که به سمت شمال می‌رود فریاد می‌کشد و من همان‌طور که روی آن ایستاده‌ام صدای حرکتش را به سمت شمال از طریق پاهایم می‌شنوم. این رویای من است…. 50 متر آن از آب بیرون است و بیش از 300 متر آن زیر آب. مقدار آبی که در خود دارد به اندازهٔ 75 سال جریان رود نیل کافی است. من این کوه‌های یخی را مطالعه می‌کنم… این‌قدر بزرگند که آدم نوعا می‌ترسد.

دوربین هرتزوگ همه جا می‌رود. روی آب، زیر آب، روی کوه، توی کوه، روی برف، زیر برف، نطقهٔ صفر قطب جنوب چه روی زمین و چه زیرزمین یخ زدهٔ آن که دمایش هنگام فیلم‌برداری منهای هفتاد درجه سانتی‌گراد است. هرتزوگ اعتقادی به فیلم‌برداری از راه دور و استفاده از تصاویر دست دوم و سوم ندارد (مگر برای قسمت‌هایی محدود که می‌خواهد روایتش را تکمیل کند). برای تولید تصاویر دست اول، او با ساکنان قطب دوست می‌شود و با آن‌ها زندگی می‌کند. در نتیجه مثلا او می‌تواند دوربینش را همراه با زیست‌شناسانی که سوراخی کوچک در میان دریای یخ زده ایجاد کرده‌اند به زیر آب ببرد و صحنه‌هایی باورنکردنی از زیبایی طبیعت و حیات آن‌جا را ثبت کند. راوی توضیح می‌دهد که غواص‌ها که لباس می‌پوشند با هم حرف نمی‌زنند و به کشیشانی می‌مانند که خود را برای عبادت آماده می‌کنند. و در آغوش گرفتن این حس سکوت و تاریکی و زیبایی خیره‌کننده و خطر گم‌کردن راه بازگشت که غواص‌ها زیر آب دارند و با صدای فوک‌ها که به جیغ‌های الکترونیک سازهای مدرن می‌مانند همراه شده است، تجربه‌ای منحصر به فرد است. اگر فیلم را می‌خواهید ببینید آن‌را در سکوت و با سیستم صوتی خوب ببینید تا متوجه شوید چه می‌گویم.

جای دیگر فیلم آتشفشانی را نشان می‌دهد که یکی از سه آتشفشان‌ در جهان است که ماگمای باز در دهانهٔ خود دارند و در نتیجه از لحاظ مطالعات زمین‌شناختی جالب هستد. به خاطر عدم ثبات سیاسی کشورهای دو آتشفشان دیگر که در آفریقا هستند، مناسبت‌ترین محل جهان برای مطالعهٔ این آتش‌فشان در قطب جنوب است. هرتزوگ دانشمندانی را نشان می‌دهد که به قصد مطالعهٔ آتش‌فشان با طناب از دهانهٔ آن پایین می‌روند در حالی که دریاچهٔ ماگما که هر لحظه ممکن است بترکد و به بالا بپاشد زیر پاهایشان قرار دارد. یکی از آن‌ها توضیح می‌دهد که اگر دیدی ماگماها ترکیدند به آن‌ پشت نکن، بلکه با چشم‌های باز مسیر حرکت تکه‌های ماگما را ببین و اگر دیدی به سمت تو می‌آید جا خالی بده. فقط تصور کنید که ماگماها ترکیده باشند و تکه‌های گذازه به سوی شما بیاید و شما همان‌طور که خونسرد ایستاده‌اید مسیر سقوط آن‌ها را دنبال کنید. این‌جا دقیقا جایی است که «عقل عافیت‌اندیش» متوقف می‌شود و فقط عشق و ایمان باقی می‌ماند. کدام «عقل» می‌تواند یک دانشمند را وادار کند که جانش را به خطر بیاندازد و وارد دهانهٔ‌ یک آتش‌فشان فعال شود و کدام «استدلال» می‌تواند او را از پذیرفتن چنین خطری دور کند؟

در جای دیگر، وقتی که زیست‌شناسان از میان نمونه‌هایی که نتیجهٔ آخرین غوص‌شان بوده سه گونهٔ جدید چندسلولی را کشف می‌کنند هرتزوگ صادقانه می‌پرسد «آیا این یک لحظهٔ مهم تاریخی است؟» و این را با یک طنز ملایمی که در سراسر فیلم استادانه به کار گرفته شده می‌گوید. دانشمند کمی فکر می‌کند و با تردید پاسخ می‌دهد «احتمالا بله. هرگاه به دایرهٔ دانش بشر چیزی افزوده شود، یک لحظهٔ مهم تاریخی است». هرتزوک به شکل متقاعد کننده‌ای به ما نشان می‌دهد که ما آدم‌ها در این نقطه از زمین (انتها) به دنبال نشانه‌هایی می‌گردیم که آغاز جهان را توضیح دهد (مثل آن فیزیک‌دان‌هایی که در جستجوی ثبت جریان نوترینو از طریق نمونه‌گیری از استراتوسفر بودند) و یا به دنبال نشانه‌هایی هستیم که آغاز حیات بر زمین را بفهمیم. انگار این دانشمندان به آمدن به انتهای کرهٔ زمین راضی نیستند و می‌خواهند به انتها (ابتدا؟)ی زمان حیات و کیهان نیز سفر کنند.

چند مثال از قسمت‌های به یاد ماندنی فیلم:

در جایی زیست‌شناسی که موجودات تک‌سلولی اقیانوس را مطالعه می‌کند توضیح می‌دهد که یکی از این تک‌سلولی‌ها چنان در جذب مواد اطراف و ساختن پوستهٔ محافظی برای خود استاد است که خصوصیت‌های او تقریبا «با هر تعریفی که از هوش داریم هماهنگی دارد».

در جای دیگر، یکی از این دانشمند-مسافر-ماجراجو-دیوانه‌های مستقر در آن‌جا که رانندهٔ یک اتوبوس غول‌پیکر است از یک فیلسوف نقل قول می‌کند که «جهان از طریق چشم‌های ما آدم‌ها، زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های خودش را مشاهده می‌کند».

در صحنه‌ای مسحور کننده، هرتزوک پنگوئن تنهایی را نشان می‌دهد که به دریا پشت کرده و به سوی سرزمین اصلی قطب در حرکت است. او با داشتن 5000 کیلومتر پیش روی خود به سمت مرگ محتومی می‌رود و دانشمندان توضیحی برای این رفتار استثنایی انگشت‌شماری از پنگوئن‌ها ندارند. آیا پنگوئن‌ها هم مانند آدم‌ها گاهی دیوانه می‌شوند و سر به کوه و بیابان می‌گذارند؟

فیلم خیلی بیشتر از این‌هاست و فکر می‌کنم توصیف کردن ابعاد شاعرانه و در عین حال فلسفی آن با کلمات ممکن نیست. در کنار همهٔ آثار ورنر هرتزگ (که تا آن‌جا که من دیده‌ام همه تجربهٔ منحصر به فردی را برای بیننده ایجاد می‌کنند) دیدن فیلم مستند «ملاقات در انتهای جهان» را اکیدا توصیه می‌کنم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: بچه‌های آسمان

  • شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی » دست‌نوشته‌ها
    «شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی» عنوان وبلاگ «سو»، دختر کنیایی است که در خیابان‌های نایروبی تن فروشی می‌کند و در وبلاگش از خودش و کارش با خوانندگانش صحبت می‌کند.
  • سوار موج آلمانی (دویچه وله) » ٤دیواری
    من پیشتر در این پست٬ در مورد اهمیت این‌که چه وبلاگی برنده شود نوشته‌ام. برنده شدن در چنین مسابقه‌ای موجب افزایش شمار مخاطبان٬ نشر وسیع‌تر تصورات و افکار نویسنده و افزایش اعتبار رسانه‌ای آن خواهد شد. منظور این‌که٬ این فرق می‌کند که وبلاگی که خواهان تغییرات اجتماعی از طریق رفرم است در مسابقه دویچه‌وله برنده شود٬ یا وبلاگی که شرکت هلی‌کوپترهای آمریکایی را برای ایجاد دمکراسی در جامعه ما لازم می‌داند!
  • ولیعصر رو به پایین » همه می دانند
    اما [نام محفوظ] به محض دریافت اس ام اس از تخت پایین آمد، دوش گرفت، ریش تراشید، لباس پوشید و راهی شد. او از آن دسته مردهایی است که ادعا ندارند بازیکن خوبی هستند، اما از بودن در جریان بازی لذت می‌برند.
  • در خدمت امپراتوری: روشنفکران کمپرادور در عصر اسلام‌هراسی » بررسی کتاب: حميد دباشی، پوستِ سبزه، نقاب‌های سفيد
    ادوارد سعید وقتی که درباره‌ی آمریکا می‌نوشت، «روشنفکران تبعیدی» را کانون اعتراض در قلب امپراتوری‌ای قلمداد می‌کرد که توانسته بود روشنفکران نقاد حوزه‌ی عمومی را نابود کند. اما دباشی می‌کوشد که «سویه‌ی تاریک‌تر مهاجرت روشنفکران» را بررسی کند. به این ترتیب او توضیح می‌دهد که چطور «از میان همین حلقه‌ی تبعیدیان خبرچینانی بومی استخدام می‌شوند که دیگر به کارفرمایان سلطه‌جوی خود آن‌چه را که باید بدانند نمی‌گویند بلکه آن چیزی را به آن‌ها می‌گویند که می‌خواهند باور کنند (…) تا افکار عمومی را متقاعد کنند که بمباران و اشغال سرزمین‌های دیگران امری خوب و اخلاقی است».
  • برف دیروز » ٤دیواری
    دخالت و تغییر این قواعد ناممکن نیست. کافی است وقتی که «آن‌ها» به آرش آبادپور می‌گویند٬ ما شما را به عنوان داور این مسابقات انتخاب کردیم٬ او به جای این‌که بگوید: «ممنونم که انتخاب کردید»٬ بگوید: «طوری که من برخی از هم‌وطنان خود را می‌شناسم٬ آن‌ها این را که کس یا کسانی از بالا برای آن‌ها داور انتخاب کنند٬ نمی‌پذیرند و حتما به آن اعتراض می‌کنند. باید فکر دیگری بکنیم». در صورتی که برگزارکنندگان مسابقه حرف او را نپذیرند٬ او می‌تواند این موضوع را با مخاطبان وب فارسی در میان بگذارد. در این صورت قابل تصور است که بحث مفیدی راه بیافتد٬ حتی می‌توانم تصور کنم که کسانی از کشورهای دیگر نیز در این بحث شرکت کنند. و دویچه‌وله خیلی بیشتر از این به اعتبار خود اهمیت می‌دهد که برای جلوگیری از مخدوش شدن آن به یک چنین اعتراضی بی‌اعتنایی کند.
  • قانون منع روبنده در فرانسه یا تشویش های ذهن یک استعمارگر » فمینیست سبز
    ده تا نکته کوتاه
  • بچه های آسمان » سُخن
    «سعید تاجیک» بسیجی معروف «شهر ری» به استناد فیلم منتشر شده از فحاشی اش به «فائزه هاشمی» و به شهادت مصاحبه اخیرش  با زردنگار روز  بدون تردید یکی از ناب ترین و زلال ترین و معتبرترین گونه موجود از خرده فرهنگ جامعه سنتی ایران را در معرض دید و داوری تحلیل گران مسائل ایران قرار می دهد.
    همچنانکه نوع برخورد با «تاجیک» و خرده فرهنگ و ادبیات تاجیک از سوی کسر بزرگی از جبهه مخالفان وی نیز سندی معتبر از «برزخ هویت» اقشاری است که در «جبهه مقابل تاجیک» خود را مدرن و متمدن تعریف کرده اند.
    هر چند در سخافت توام با شناعت ادبیات مستعمل تاجیک و امثال تاجیک نمی توان کمترین تردیدی داشت اما به همان اندازه نیز نمی توان از ژست های تصنعی و اخلاق داورانه طیف مقابل تاجیک مشمئز نشد و برائت نجُست که از یک سو بابت فحاشی و انتساب لفظ «بدکارگی» به دختر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام دچار ترشروئی می شوند در حالی که وجدان عمومی جامعه از ناحیه روح لطیف و طبع منیع و شخصیت فرزانه همین نازک دلان شاهد کمترین ملامت و یا حداقلی از شماتت به آن بخش از سبزها طی دوران شهرآشوبی شان نشد که شورمندانه و در عرصه خیابان شعار گروهی «توپ تانک فشفشه …؟» را سر می دادند!
  • جامعهٔ ایران در حال فروپاشی است » عباس عبدی
    من به رفتاري كه در قبال اين مراجع در پيش گرفته شده است، كاري ندارم بلكه مي‌خواهم بگويم وقتي شما درصدد قدسي و ديني كردن حكومت برآييد، اين مشكل پديد مي‌آيد كه دين و تمام نهادهاي ديني را سياسي مي‌كنيد. زماني كه مي‌خواستند رستم را به دنيا بياورند، قابله زورش نرسيد كه رستم را بيرون بكشد و رستم او را به درون كشيد! سياست قدرتمندتر و زمینی تر از آن است كه دين بتواند او را قدسي كند. سياست جايگاه خودش را دارد. اگر دين بخواهد چنين كاري كند كاملاً مصبوغ به سياست مي‌شود و تمام نهادهايش نيز سياسي مي‌شوند. خسارت اين وضعيت متوجه دين است زيرا قرار نيست دين سياسي شود. از بين رفتن قبح انتقاد از مرجعيت، يكي از نتايج حكومت ديني است. اين قداست‌زدايي فقط شامل مرجعيت نمي‌شود بلكه بسياري از نهادها و ايده‌هاي ديني را نيز دربر مي‌گيرد.
  • سرشتِ پوچ ِ واژه‌ها » یادداشت‌های معترض
    تا جایی که به فلسفه‌یِ روشنگری و تفکر ِ انتقادی مربوط است باید پایِ هر مطلبِ نظرگیر و جالب و بامعنی یک «ریدی» گذاشت و بعد منتظر ِ نتایج‌اش شد. احتمالاً مطلبِ واقعاً باارزش از همه‌یِ «ریدی»ها جانِ سالم به در می‌برد، یا امیدوار ایم که ببرد. تا جایی که به سرشتِ واژه‌ها و ترکیب‌شان با هم مربوط است، این باید دستورالعمل ِ نوعی خاص از جست‌وجویِ ترکیب‌هایِ بهینه باشد که از قضا با هجو ِ چیزهایی که دهان به دهان می‌چرخد، یا مراجع ِ محترم ِ قدرت می‌گویند، کار ِ خودش را آغاز می‌کند.

.


*بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دوست دارم یا موافقم؟

این درست که در هر دوست داشتنی جلوه‌هایی از منطق هم وجود دارد اما نمی‌توان انکار کرد که «دوست داشتن» یک فعل حسی است؛ یعنی با گفتن «این را دوست دارم» گرایش و توجه عاطفی خود را نسبت به «این» اعلام می‌کنیم. شبکه‌های اجتماعی فیس‌بوک (Facebook) و گوگل‌خوان (Google Reader) این امکان را به کاربران خود می‌دهند که به کمک فشردن دکمهٔ‌«دوست داشتن» یا لایک (Like) محتوای مورد علاقهٔ خود را نشانه‌گذاری کنند و بگویند که مطلب مورد بحث از لحاظ «حسی» مورد توجه آن‌ها بوده است. اما در صورتی که مطلبی بیشتر از لحاظ «منطقی» مورد تایید یا توجه بود چطور؟ در حال حاضر کاربران چاره‌ای ندارند که باز هم دست به دامن همان دکمهٔ لایک بشوند، منتها این‌بار نه به معنای «دوست دارم»‌ که به معنای «موافقم» یا «تایید می‌کنم».

سران فیس‌بوک و گوگل که این‌جا را نمی‌خوانند، اما پیشنهاد من این است که این دو مفهوم از هم تفکیک شوند. یعنی اگر مطلبی را از لحاظ حسی پسندیدیم دکمهٔ‌ لایک (Like) را بزنیم و اگر برایمان از نظر منطقی جالب توجه بود دکمهٔ‌ «موافقم» (Agree) را.

«دوست داشتن» چیزی لزوما به معنای «موافق بودن» با آن نیست. موافق نیستید؟
.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

من و همکارِ باشعورم

همکاری دارم که با من هم اطاق است. خجالتی نیست، اما آدم با ملاحظه‌ای است و به خصوص مراقب است که مزاحم من نباشد. اهل وراجی و مزاحم شدن نیست که همین‌طور سر صحبت را باز کند و بی‌دلیل تمرکزم را بهم بزند. نکتهٔ دیگر این‌که صدای تلفن همراهش بسیار ضعیف است طوری که وقتی زنگ می‌خورد به سختی می‌شنوم. وقتی هم تلفن را جواب می‌دهد از اتاق خارج می‌شود و وقتی صحبتش تمام شد برمی‌گردد.  موسیقی گوش نمی‌دهد؛ وقتی هم گوش می‌دهد از گوشی استفاده می‌کند و صدا را هم آن‌قدر بلند نمی‌کند که صدای موسیقی از پشت گوشی شنیده شود یا اگر کسی کارش داشت متوجه نشود. شاید فکر کنید از آن دسته آدم‌های عبوث و خشکی است که جواب سلام کسی را نمی‌دهند و با یک من عسل هم نمی‌شود هم‌جواری‌شان را شیرین کرد. نه خیر. ایشان در حد معمول سلام و احوال‌پرسی‌اش را می‌کند و وقتی هم کارش دارم خوش‌ برخورد است.

امروز وقتی وارد اتاق شدم از من پرسید که آیا بعد از ظهر کار می‌کنم یا خیر. با یک‌نفر قرار مصاحبهٔ تلفنی داشت و مجبور بود داخل اتاق با تلفن طولانی صحبت کند و می‌خواست بداند که اگر من کار می‌کنم برود جای دیگری مصاحبه را انجام دهد. گفتم راحت باش، من گوشی می‌گذارم و موسیقی گوش می‌دهم و او اصلا نباید نگران این باشد که مزاحم من است.

ناگفته نماند که این رفتارش که به نظر من بسیار حرفه‌ای و تمیز است باعث شده احترام بیشتری برای خودش و تمرکز کاری‌اش قایل شوم و بالاتر از آن شخصا از این خصوصیتش کلی آموخته‌ام. می‌دانم بخشی از این رفتار پسندیدهٔ او به خصوصیت‌های اجتماعی و فرهنگ سازمانی جایی که در آن کار می‌کنم مربوط می‌شود، با این‌حال بخش قابل توجهی از آن نیز به شعور فردی وی برمی‌گردد که نمی‌توانم تحسین‌گرش نباشم.

درود بر همهٔ همکارهای باشعور و باملاحظهٔ دنیا.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در آن صورت انتخاب شما کدام است؟

با توجه به وقایع اخیر نکته‌های زیر را در نظر بگیرید:

1- پایان غیررسمی جنبش سبز

اجازه دهید از این بحث تاریخی که حرکت اعتراضی بخش‌هایی از مردم بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر چه ماهیتی داشت و آیا جنبش بود یا نبود یا غیره بگذریم و موضوعی مهم‌تر را مد نظر داشته باشیم: «جنبش سبز»‌ پایان یافته است. بدون شک پایان جنبش سبز به معنای پایان حرکت‌های اعتراضی و یا شکل‌گیری یا تحول اپوزیسیون داخلی یا خارجی نیست، بلکه فقط به این معناست که جنبش سبز حتی با همان تعاریف غیرصلب خویش دیگر وجود ندارد و البته ما می‌توانیم در فضای مجازی تا سال‌ها دربارهٔ اقتدار و بزرگی‌اش صحبت کنیم.

2- پارادایم سی ساله: «دین سیاسی» در ایران

اگر بخواهیم یکی از وجوه مهم (شاید مهم‌ترین وجه) جمهوری اسلامی ایران را متمایز کنیم تلاش برای برقراری یک «حکومت دینی و امروزی» است. جمهوری اسلامی «می‌خواسته است» و «می‌خواهد» دینی باشد و مدرن باشد و البته این استراتژی «دین سیاسی» به شکل‌های مختلف از زبان اصول‌گرایان یا اصلاح‌طلبان روایت شده است،‌ یعنی بسته به این‌که وزنه به کدام سوی «دین سنتی» و «سیاست روز» باشد. یکی معتقد به «سیاست دینی» است یعنی اعتقاد دارد که باید در عین نگاه داشتن ستون دین در حکومت، جنبه‌های «سیاست‌ورزی» حکومت را تقویت کرد و دیگری معتقد به این بوده که جنبهٔ دینی را باید محکم نگاه داشت و البته تا حد امکان سیاست‌ورزی هم کرد. این داستان کلی را با فراز و نشیب‌های مختلف در سراسر دوران بعد از انقلاب اسلامی داشته‌ایم، چه در دورانی که گفتمان‌های «دین سنتی» وجه غالب‌‌تر بوده‌اند و چه در دوران‌هایی که گفتمان‌های «سیاست روز» غالب بوده‌اند. به طور کلی می‌شود گفت در سه دههٔ اخیر «دین سیاسی» پارادایم غالب جمهوری اسلامی ایران بوده است و صداهایی خارج از این پارادایم در «ساختار قدرت رسمی» در ایران جایگاه بارزی نداشته‌اند.

3- آیا جنبش سبز از پارادایم جدیدی سخن می‌گفت؟

صحبت کردن از این که «جنبش سبز» از چه پارادایمی صحبت می‌کرد اشتباه و غلط‌ انداز است چرا که جنبش سبز آن‌چنان متکثر بود (یا شد) که دیگر صدای مشخصی نداشت و در نتیجه صحبت کردن از خط مشی و استراتژی جنبش سبز و از آن بالاتر تلاش برای یافتن پارادایمی که در آن تنفس می‌کرد بی معناست. اما دست کم می‌توانیم این‌طور بگوییم که بخشی از طیف‌هایی که خود را سبز می‌دانستند پارادایم جدیدی را دنبال می‌کردند: «پایان دین سیاسی» که عمدا می‌خواهم آن کلمهٔ «اسمش را نبر» را در توصیف آن به کار نبرم چرا که ساختار قدرت سنتی در ایران نشان داده است که اگر چه به شدت از گفتمان فلسفهٔ سیاسی غرب وام گرفته (و می‌گیرد) اما از کاربرد مستقیم ادبیات آن در توصیف خودش پرهیز دارد. این را هم ناگفته نگذاریم که بخش بزرگی از جنبش سبز، دست کم در سطح رهبری سیاسی داخل کشور آن (اگر بتوانیم آغاز کننده‌‌گان آن را رهبر آن خطاب کنیم، عنوانی که خود از به کار بردنش پرهیز داشتند) پارادایم جدیدی را نمی‌جستند و صرفا اختلافات تاکتیکی با استراتژی تثبیت شدهٔ نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران داشتند که همان «دین سیاسی» باشد.

4- آیا هیچ صدای رسمی‌ای در داخل ساختار سیاسی ایران وجود دارد که از پارادایم جدیدی دفاع کند؟

بله. نشانه‌های مختلفی وجود دارد که «تیم دولت» به نمایندگی رئیس‌جمهوری و به حمایت اطرافیان مشهورش در متن و حامیان نیرومندش در حاشیه گفتمان جدیدی را مطرح می‌کند که روز به روز آشکارتر می‌شود. این گفتمان هر چه باشد با گفتمان غالب «دین سیاسی» متفاوت است. به نظر می‌رسد که در گفتمان جدید سیاسی «تیم دولت» قرار است «دین سیاسی» به «دین سنتی» تبدیل شود و «سیاست دینی» به «سیاست روز». تضاد «تیم دولت» با نمایندگان و متولیان پارادایم غالب از این‌جا ناشی می‌شود. این تضاد به هیچ عنوان «تاکتیکی» نیست بلکه «استراتژیک»‌است و اشتباه است که این دعواها را به انتخابات آتی مجلس و یا انتخاب یک وزیر محدود کنیم.

5- امروز متولیان رسمی پارادایم «دین سیاسی» چه کسانی هستند؟

با روشن شدن حوزهٔ اختلافات داخل قدرت بهتر مشخص می‌شود چه کسانی متولی پارادایم جاری هستند. می‌توانیم این‌طور بگوییم که عالی‌ترین مقام رسمی نظام جمهوری اسلامی یعنی رهبری، عالی‌ترین و نیرومندترین نمایندهٔ پارادایم جاری در ساخت سیاسی فعلی است و طبعا دامنهٔ حضور طرف‌داران این پارادایم به بخش‌های مختلف حکومت چه در سطح و چه در عمق گسترش می‌یابد و از توانایی بالفعل بالایی برخوردار است، اما تحولات تاریخی و اجتماعی به تدریج سرمایهٔ آن را کاهش داده است و روز به روز توان مقابله با گفتمان‌های جدید را بیشتر از دست می‌دهد.

6- آیا پیروزی هر طیفی که از پارادایم جدیدی سخن می‌گوید خوب است؟

می‌توان از خود پرسید که اگر «تیم دولت» و متولیان دور و نزدیکش از پارادایم جدیدی سخن می‌گویند (و هیچ گروه جدی و مطرح در سطح سیاسی هم نداریم که از پارادایم جدیدی سخن بگوید) و به صورت استراتژیک با متولیان تاریخی نظام مشکل دارند و این تضاد روز به روز آشکارتر می‌شود تا به نقطهٔ اوج برسد (اگر از آن نقطه عبور نکرده باشد) آیا باید خوشحال باشیم؟ آیا غلبهٔ گفتمان جدید بر گفتمان‌های سنتی موجود در ساخت سیاسی ایران «حتما» مفید است؟

شاید. اما نباید فراموش کنیم که «تیم دولت» همزمان با پیش بردن گفتمان جدید در عرصهٔ حکومت به صورت «انحصارگرایانه»، «اقتدارگرایانه»  و «فراقانونی» عمل کرده است. شاید بگویید ساخت سیاسی سنتی در ایران هم همین‌طور اقتدارگرا و فراقانونی عمل کرده است و آن وقت است که نگاهی به تاریخ سی سالهٔ جمهوری اسلامی و مقایسه آن با عملکرد «تیم دولت» در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که ساختار سنتی حاکم بر ایران از صعهٔ صدر و تکثر بالاتری در داخل پارادایم سیاسی خود برخوردار بوده است.

7- آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در آن صورت انتخاب ما کدام است؟

آیا انتخاب امروز ما (چنان‌چه انتخابی داشته باشیم) تاثیری بر روند «تغییر پارادایم» در ساختار سیاسی ایران می‌گذارد؟ بله. چرا که در غیر این صورت باید بپذیریم که جامعه در شکل‌دهی فرایندهای سیاسی بی‌تاثیر است که این‌طور نیست. پس این مهم است که تک تک ما به این موضوع فکر کنیم که بین

«ادامهٔ گفتمان غالب در جمهوری اسلامی»، یعنی گفتمان «دین سیاسی» به نمایندگی اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان و بخش بزرگی از روحانیان سیاسی و روشن‌فکران دینی و پرهیز از تغییرات غیرارگانیک و برخورداری از صعهٔ صدر سیاسی در چارچوب‌ این پارادایم

و

«آمدن گفتمان جدید» یعنی «پایان دین سیاسی» و آغاز «سیاست‌ورزی محض» توسط «تیم دولت» و حامیان آن و برخورداری از مزایای داخلی و خارجی برخورداری از چنین پارادایمی (فرضا آزادی بیشتر اجتماعی، مانورپذیری بیشتر در چانه‌زنی‌های داخلی و بین‌المللی و غیره) و در عوض پذیرفتن خطر تثبیت یک نظام به مراتب بسته‌تر از لحاظ سیاسی

یکی را انتخاب کنیم. به بیان دیگر، آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در این صورت انتخاب شما کدام است؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کتابی به قیمت بیست و چهار میلیون دلار و بازخورد مثبت

اتفاقی که در فروشگاه آنلاین کتاب آمازون رخ داده و توسط یک خریدار نکته‌سنج و پی‌گیر کشف شده جالب بود. ماجرا از این قراره که آقای مایکل که یک محقق است می‌ره توی سایت آمازون که سفارش خرید کتاب مورد نظرش رو بده ولی متوجه می‌شه که دو جلد از چاپ جدید این کتاب قیمت باورنکردنی‌‌ای دارن: بیشتر از یک میلیون دلار!

اولش مایکل فکر می‌کنه ماجرا یه شوخیه و چند دانشجوی بیکار کتاب‌های دست‌دومشون رو خواستن با این قیمت برای فروش بذارن و کمی بخندن. اما این کتاب‌ها نو بودن و فروشنده‌های اونا (دو شرکت خرده فروش مختلف) هم نه تنها قانونی و موجه به نظر می‌رسیدن بلکه امتیاز خیلی بالایی هم توی آمازون داشتن (امتیاز خرده‌ فروشنده‌ها با توجه به بازخوردی که از خریداران می‌گیرن تعیین می‌شه و امتیاز بالا یعنی خرده‌ فروشنده‌ای که بیشتر می‌شه بهش اطمینان کرد). با این حال قیمت‌ها کاملا تصادفی می‌رسیدن و نه معقول و اندیشیده.

مایکل با کنجکاوی چند روز موضوع رو پی‌گیری می‌کنه و متوجه می‌شه که قیمت این دو جلد کتاب‌ مدام در حال افزایش یافتنه و هربار که قیمت یکی از این کتاب‌ها توسط فروشندهٔ اول زیاد می‌شه چند ساعت بعد فروشندهٔ دوم هم قیمت اون یکی کتاب رو زیاد می‌کنه. مایکل چند وقتی قیمت این دو جلد کتاب رو زیر نظر می‌گیره و متوجه می‌شه که دو خرده فروش قیمت کتاب‌هاشون رو به این صورت تعیین می‌کنند (به صورت خودکار توسط یک برنامهٔ کامپیوتری که ظاهرا هیچ قیمتی براش عجیب نیست):

فروشندهٔ اول می‌خواد مطمئن باشه که قیمت کتابش همیشه ارزان‌ترین قیمت بازار هست (منتها با اختلاف ناچیز از گران‌ترین نسخهٔ موجود در آمازون). در نتیجه گران‌ترین قیمت رو پیدا می‌کنه، مقداری ازش کم می‌کنه و قیمت کتاب تعیین می‌شه.

فروشندهٔ دوم می‌خواد مطمئن باشه که قیمت کتابش همیشه گران‌ترین قیمت بازار هست (با اختلاف معین از گران‌ترین نسخهٔ موجود در آمازون). در نتیجه گران‌ترین قیمت رو پیدا می‌کنه، مقداری بهش اضافه می‌کنه و قیمت کتاب تعیین می‌شه.

سیاست قیمت‌گذاری خرده‌ فروش اول معقول به نظر می‌رسه چون سعی می‌کنه با حداکثر بهایی که هم‌زمان ارزان‌ترین هم هست، کتابش رو بفروشه. اما سیاست دومی عجیب به نظر می‌رسه. چرا باید یک فروشنده بخواد قیمت کتابش از همه بیشتر باشه؟ کی ممکنه بخواد کتابی رو که گرون‌تره بخره؟

بعضی از مشتری‌ها ممکنه این‌کار رو بکنن چون فکر می‌کنند با پرداخت چند دلار بیشتر می‌تونن از سرویس بهتر یا مطمئن‌تری بهره‌مند بشن اما این ریسک بزرگی برای یک فروشنده هست، چون بیشتر خریداران این‌طور فکر نمی‌کنن و سراغ کتاب گرون‌تر نمی‌رن. پس چرا خرده فروش دوم الگوریتم قیمت‌گذاریش رو طوری نوشته که حتما از بقیه گران‌تر باشه؟

یه حدس می‌تونه این باشه که ایشون کتاب رو توی انبارش موجود نداره و از طرفی نمی‌خواد هم بگه ندارم، در نتیجه قیمت بیشتری از گرون‌ترین قیمت بازار روی کتابش می‌ذاره. در این حالت اولا اعتبارش نزد مشتری‌ها حفظ می‌شه و دوما بر فرض هم که کتاب فروخته شد، پول کافی برای این‌که کتاب رو از جای دیگه‌ای تهیه کنه داره.. اما اتفاقی که این‌جا افتاده و باعث شده قیمت این کتاب‌ها به شکل احمقانه‌ای بالا بره اینه که هر دوی این الگوریتم‌ها به هم برخورد کردن و تشکیل یک سیستم با بازخورد مثبت رو دادن (positive feedback). اولی قیمت کتابش رو بالا می‌بره چون قیمت دومی بالا رفته و دومی هم قیمت رو بالا می‌بره چون قیمت اولی بالاتر رفته. این روند همین‌طور ادامه پیدا کرده تا جایی که قیمت کتاب‌ها در روز 18 آوریل به حدود 24 میلیون دلار (+ چهار دلار پول پست) رسیده و ظاهرا باگ مربوطه توسط فروشندهٔ اول کشف شد و قیمت کتاب رو اصلاح کرد و چند ساعت بعد آن یکی فروشنده هم به صورت خودکار قیمتش اصلاح شد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.