1. معتقدم که آواز خواندن برای صاحبان گوشهایی که نه تنها موسیقی نمیشناسند، بلکه تخصص تاریخی و اصولا فلسفهی وجودیشان را از نابودی موسیقی و ساز و موسیقیدان و موسیقیشناس و موسیقیدوست و ترانه و نغمه و شادی میگیرند، کاری است همانقدر عبث و خنده دار که بخواهی خورشید را با فوت کردن خاموش کنی.
2. تا جایی که میدانم دوستانی مانند خانم سمیه توحیدلو و آقای وحید آنلاین (و بسیاری دیگر) به ناجرم اعلام نظر و بیان افکارشان در بند هستند. من هم مثل صادق و خیلی دیگر از شهروندان وبلاگشهر به امید روزی هستم که شاهد آزادی بدون قید و شرط این دوستان در کمال صحت و سلامتی باشیم.
3.
نمازِ خوف
میان مشرق و مغرب ندای محتضریست
که گاه میگوید:
«من از ستارهی دنبالهدار میترسم
که از کرانهی مشرق ظهور خواهد کرد.»
.
به رنگ دود در آیینهها نمودار است
و در رواق مساجد شکاف افتادهست
و در کنیسهی گلهای سادهی مریم
مجال شوق و نیایش
. . . . . . . . . نمیدهد ما را.
.
طلوع صبحدمان خروج دجّال است
که آب را به گل و لاله راه میبندد
و روشنی را
. . . . . . . . در جعبههای ماهوتی.
.
به روی شاخهی گردوی پیر، شانهسری
نماز میخواند
نمازِ خوف،
. . . . . . . مگر چیست؟
غبار و دودِ مسلسل بر آسمان سحر
کسوف لبریزی است.
.
تو نیز همره دجّال میروی
هشدار
به رودخانه بیندیش
که آسمان را در خویش میبرد سیّال.
تو پاک جانی امّا
هوای شهر پلید است.
.
اگر یکی از شهیدانِ لاله
. . . . . . . . . . . . . . . – کشتهی تیر
ز خاک برخیزد،
به ابر خواهد گفت
به باد خواهد گفت
که این فضا چه پلید است و
. . . . . . . . . . . . . . . . . آسمان کوتاه
و زهر تدریجی
عروق گلها را از خون سالم سیّال
چگونه خالی کردهست.
.
من و تو لحظه به لحظه
. . . . . . . . . . . . . .– کنار پنجرهمان.
بدین سیاهی ملموس
. . . . . . . . . . . . . .خویگر شدهایم.
کسی چه میداند،
. . . . . . . . . . بیرون چه میرود،
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . در باد.
تمام روزنهها بستهست.
.
من و تو هیچ ندانستیم؛
درین غبار،
. . . . . . . که شب در کجاست، روز کجا
و رنگ اصلی خورشید و
. . . . . . . . . . . . . . . . آب و گُلها چیست.
.
درختها را پیوند میزنند
. . . . . . . . . . . . . . . . چنانک
به روی شاخهی بادام سیب میبینی
به روی بوتهی بابونه
. . . . . . . . . . . . . . لالههای کبود.
.
چه مهربانیهایی!
اگر به آب ببخشی
حباب خواهد شد.
من و تو هیچ ندانستیم
که آن درخت تنومند روشنایی را
کجا به خاک سپردند
. . . . . . . . . . . . . یا کجا بردند؟
.
بلور شستهی هر واژه آنچنان آلود
که از رسالت گل،
. . . . . . . . . . . خار و خس، رواج گرفت.
.
میان مشرق و مغرب ندای محتضریست
که گاه میگوید:
من از ستارهی دنبالهدار میترسم،
عذابِ خشم الاهیست،
نماز خوف بخوانیم،
نمازِ خوف!
.
.
— شفیعی کدکنی
 |
 |
 |
 |
| بامدادی |
نجواها |
یکعکاس |
[silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. |
دوست داشتن در حال بارگذاری...