.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
نام مجموعهی «کهکشان تیم برنرز لی» را با الهام از مفهوم «کهکشان گوتنبرگ» انتخاب کردهام و تا آنجا که میدانم تاکنون جایی از این اصطلاح استفاده نشده است.
مایکروسافت اعلام کرد که فروش سیدیهای دایرهالمعارف انکارتا (Encarta) که «پرفروشترین دایرهالمعارف نرمافزاری در هشت سال گذشته» بوده است را متوقف خواهد کرد و وبسایت آن هم سال دیگر تعطیل خواهد شد.
ظهور غول کوچکی به نام ویکیپدیا (Wikipedia) که بارها از هر آنچه انکارتا میتوانست باشد بزرگتر است و غول بزرگتری به نام «وب فهرست شده توسط گوگل» جایی برای حیات دایرهالعارفهایی مانند انکارتا که به صورت سنتی و به طریقهی دستی و خط به خط و صفحه به صفحه به روزرسانی میشوند باقی نگذاشته است. خلاصه بگویم:
انکارتا نتوانست با وب رقابت کند.
آیا سرنوشت مشابهی در انتظار بریتانیکا و دایرهالمعارفهای کلاسیک دیگر است؟ شاید بتوانید حدس بزنید.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
.
.
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
نوشتهی جان پیلجر (John Pilger) به مناسبت فرارسیدن «صد روز اول اوباما»:
صد روز اول ریاست جمهوری باراک اوباما او را یک مدیر بازرگانی رویایی، یک «مرد مارلوبورویی» برای نسل دههی 2000 (a Marlboro Man for the Noughties) و کمی چیزهای دیگر نشان داده است.
یکی از برنامههای بیبیسی در آمریکا به نام «مردان دیوانه» (Mad Men) نگاه نادری دارد به قدرت «تبلیغات شرکتی» (corporate advertising). تبلیغات «سیگار» که نیم قرن پیش توسط مردان «باهوش خیابان مادیسون» (Madison Avenue) [قلب صنعت تبلیغات در آمریکا] انجام شد به مرگ تعداد غیرقابل شماری انجامید. [به این ترتیب] تبلیغات (advertising) و خواهر دوقلویش روابط عمومی (public relations)، به ابزار فریبکارانهی کسانی تبدیل شد که فروید را خوانده بودند و روانشناسی جمعی را در هر چیزی از [فروش] سیگار گرفته تا سیاست به کار میگرفتند تا درست همانگونه که میشود «مرد مارلبرو» (Marlboro Man) را به عنوان سمبل سلامتی مردانه معرفی کرد، سیاستمداران را نیز بتوان نشان تجاری زد، بستهبندی کرد و فروخت.
بیش از صد روز از انتخاب باراک اوباما به عنوان رئیس جمهور ایالات متحدهی آمریکا میگذرد. نشریهی «عصر تبلیغات» «نشان تجاری اوباما» (Obama brand) را به عنوان بهترین بازاریاب سال 2008 انتخاب میکند که به راحتی کامپیوترهای اپل را پشت سر گذاشته است. دیوید فنتون (David Fenton) کمپین انتخاباتی اوباما را «سازماندهی اقشار جامعه توسط گروههای تکنولوژیگرای پرتعداد و خودجوش توصیف میکند که هرگز پیش از این نظیرش دیده نشده است و در نتیجه نیروی بسیار بسیار قدرتمندی است»*.
با استفادهی سیستماتیک از اینترنت و کاربرد شعار «بله ما میتوانیم!» که برگرفته از شعار چزار چاوز (César Chávez) -از رهبران جنبشهای کارگری – بود «گروههای تکنولوژیگرای پرتعداد و خودجوش» نشان تجاریشان را برای پیروز شدن در کشوری که از دست جورج بوش مستاصل بود تبلیغ کردند.
هیچ کس نمیدانست این «نشان تجاری» جدید واقعا نمایندهی چه چیزی بود. بازاریابی آنچنان ماهرانه و با موفقیت انجام شد (رکورد پرداخت هفتاد و پنج میلیون دلار فقط برای یک برنامهی تبلیغاتی تلویزیونی) که بسیاری از آمریکاییها واقعا باور کردند که اوباما در مخالفت با جنگِ بوش با آنها هم عقیده است. اما در واقع، اوباما بارها از سیاستهای جنگطلبانهی بوش و بودجههای کنگره در این زمینه طرفداری کرده بود. همینطور بسیاری از آمریکاییها باورکردند که او میراثدار گرایشات ضداستعماری (anti-colonialism) مارتین لوتر کینگ است. با این وجود صرفنظر از شعار بیمعنای «تغییری که میتوانیم آن را باور داشته باشیم»، اوباما اگر یک تم سیاسی میداشت، دغدغهی احیای آمریکا به عنوان یک گردنکلفت حریص مسلط بود، همانطور که مرتب تکرار میکرد «ما باید قویترین باشیم».
شاید تاثیرگذارترین بخش تبلیغات «نشان تجاری اوباما» به صورت رایگان توسط روزنامهنگارانی انجام شد که همچون ندیمان یک سیستم سفاک شوالیههای بالیاقت را ستایش میکردند. آنها از او سیاستزدایی (depoliticised) کردند، سخنرانیهای عادی و عاری از اصالتاش را دست به دست و دهان به دهان چرخاندند و … او را به عنوان یک مسیحا، از آن دسته موجودات کمیابی که … در واقع … کمک خواهند کرد تا نوع جدیدی از «بودن» در سیارهی ما ایجاد شود، معرفی کردند. [این قسمت نقل قول بود و آنرا خلاصه کردم].
در صد روز اول ریاست جمهوریاش، اوباما توجیهات و عذر شکنجهگران را پذیرفته، با حذف «دستگیری متهمان بدون حکم دادگاه» مخالفت کرده و خواستار پنهانکاری بیشتر دولت شده است. او گولاگ (اردوگاههای زندانیان) جورج بوش را که دستکم 17000 نفر در آن دور از دسترس عدالت زندانی هستند دست نخورده باقی نگاه داشته است. در 24ام آوریل، وکیل او توانست در دعوای حقوقیای پیروز شود که حکم داد «زندانیان خلیج گوانتانامو «شخص» نبودهاند و در نتیجه در برابر شکنجه شدن مصونیت نداشتهاند». رئیس امنیت و جاسوسی ملی (Director of National Intelligence) او، آدمیرال دنیس بلیر (Dennis Blair) میگوید اعتقاد دارد شکنجه موثر است. یکی از مقامات عالیرتبهی اطلاعاتی اوباما در آمریکای لاتین متهم به پنهانکردن ماجرای شکنجهی یک راهبهی آمریکایی در گواتمالا در 1989 شده است، یکی دیگر از مشاوران او مدافع پینوشه است. همانطور که دانیل السبرگ (Daniel Ellsberg) میگوید، آمریکا شاهد یک کودتای نظامی توسط جورج بوش بود که وزیر «دفاع» همان کابینه یعنی رابرت گیتس (Robert Gates) همراه با سایر مقامات جنگطلب دیگر در کابینهی اوباما ابقا شدند.
در سراسر جهان، تهاجم خشونتبار آمریکا علیه مردم بیگناه، چه به صورت مستقیم و چه توسط عوامل واسط شدت گرفته است. سیمور هرش (Seymour Hersh) گزارش میدهد که در جریان قتل عام اخیر در غزه، «تیم اوباما به همه فهماند که مشکلی با کاروان «بمبهای هوشمند» و سایر سلاحهای پیشرفته که در حال ارسال شدن به اسرائیل بود و برای قصابی کردن کودکان و زنان استفاده میشد ندارد». در پاکستان، تعداد غیرنظامیانی که توسط موشکهای آمریکایی که «هواپیمای بدون سرنشین» (drones) نامیده میشوند کشته شدهاند از زمان آمدن اوباما به دفتر کارش دو برابر شده است.
در افغانستان، «استراتژی» آمریکا برای کشتار مردمان قبایل پشتون («طالبان») توسط اوباما گسترش بافته تا به پنتاگون فرصت دهد که در این کشور ویران شده پایگاههای دائمیای تاسیس کند که بنا به گفتهی وزیر دفاع رابرت گیتس، نیروهای آمریکایی برای همیشه در آنها باقی خواهند ماند. سیاستگذاری اوباما -سیاستی که از زمان جنگ سرد تغییر نکرده است- مرعوب ساختن روسیه و چین است که امروز رقبای امپراتوریاش هستند. او رفتار تحریکآمیز جورج بوش برای استقرار موشک در مرزهای غربی روسیه را به بهانهی مقابله با ایران که اوباما شیادانه آن را «یک خطر واقعی» برای اروپا و آمریکا میخواند، ادامه داده است. در 5 آوریل 2009 در پراگ، او سخنرانیای کرد که به عنوان «ضد هستهای» (anti-nuclear) گزارش شده است. اما این سخنرانی به هیچوجه چنین چیزی نبود. در چهارچوب «برنامهی پنتاگون برای تعویض کلاهکهای هستهای به منظور بالابردن ضریب اطمینان» (Pentagon’s Reliable Replacement Warhead programme) ایالات متحدهی آمریکا در حال ساخت سلاحهای هستهای تاکتیکی جدید است تا مرز میان سلاحهای متعارف و سلاحهای هستهای را مبهم کند [و درنتیجه کاربرد سلاحهای هستهای را عملیتر کند].
شاید بزرگترین دروغ اوباما — به بزرگی دروغ سیگار کشیدن برای شما خوب است — وعدهی خروج نیروهای آمریکایی از عراق، کشوری که به یک رودخانهی خون تقلیل یافته، بود. اما به گفتهی طراحان نظامی بیشرم ارتش آمریکا بیش از 70000 نیروی نظامی برای «15 تا 20 سال آینده» در عراق باقی خواهند ماند. در 25 آوریل، هیلاری کلینتون، وزیر امورخارجهی او نیز این مساله را تایید کرد. چندان عجیب نیست که نظرسنجیها نشان میدهند تعداد روزافزونی از آمریکاییان به این نتیجه میرسند که فریب خوردهاند. به خصوص که میبینند اقتصاد کشور به همان کلاهبردارانی سپرده شده که مسئول نابودیاش بودهاند. لاورنس سامرز (Lawrence Summers)، مشاور ارشد اقتصادی اوباما، سه تریلیون دلار پول را جلوی پای همان بانکهایی میریزد که سال گذشته به او بیش از 8 میلیون دلار پرداخت کردند که 135000 دلار آن برای یک سخنرانی بود. تغییری که میتوانید به آن باور داشته باشید (Change you can believe in).
بخش بزرگی از سیستم حاکم بر آمریکا (American Establishment) از جورج بوش و دیک چنی به خاطر اینکه «طرح بزرگ» (grand design) را — آنگونه که هنری کسینجر، جنایتکار جنگی و مشاور اوباما آنرا مینامد– در معرض دید عموم قرار دادند و به خطر انداختند، متنفر هستند. در ادبیات بازاریابی، بوش «شکست یک نشان تجاری» (brand collapse) بود در حالی که اوباما، با آن لبخندهای شبیه آگهیهای خمیردندان و کلیشههای درستکارانهاش، یک هدیهی خداوندی است. او با یک حرکت، مخالفت عمومی مردم آمریکا با جنگ را تسکین داد و در سراسر آمریکا چشمها را لبریز از اشک شوق کرد. او مرد بیبیسی است، مرد سیانان است، و مرد مورداک است، و مرد والاستریت است، و مرد سیا است. مرد تبیلغات [The Madmen به اول نوشته مراجعه کنید] خوب عمل کرده است..
* برای ترجمهی این جمله محبور شدم از یک دوست خوب و همینطور چندین نفر از دوستان دیگر کمک فکری بگیرم. اصل آن این است:
David Fenton of MoveOn.org describes Obama’s election campaign as “an institutionalised mass-level automated technological community organising that has never existed before and is a very, very powerful force”.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
.
.
.
.
.
* یکی از قدیمیترین و مهمترین آثار حقوقی در زمینهی جرمشناسی کلاسیک
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
طبیعی است که مردم عادی جنگ نمیخواهند، نه در روسیه، نه انگلیس، نه در آمریکا و نه در آلمان. این کاملا قابل فهم است. اما هر چه باشد، این رهبران هستند که سیاستهای کشور را تعیین میکنند؛ و متقاعد کردن مردم هم همیشه کار سادهای است، [مهم نیست کشور] دموکراسی باشد یا دیکتاتوری فاشیستی، حکومت پارلمانی باشد یا دیکتاتوری کمونیستی ….
فرقی نمیکند مردم صدایی داشته باشند یا نه، در نهایت همیشه میتوان آنها را به پیروی از رهبران وادار کرد. کار سادهای است. تنها کاری که لازم است انجام دهید این است که بگویید به آنها حمله شده است و افراد صلحطلب را به خاطر به خطر انداختن کشور و نداشتن حس وطنپرستی سرزنش کنید. این روش در همهی کشورها نتیجه میدهد..
هرمان گورینگ (فرماندهی نیروی هوایی هیتلر) – دادگاه نورمبرگ
.
.
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||

طراح: مایکل لیونیگ (Michael Leunig). عنوان اصلی کار را پیدا نکردم.
* انتخاب یک کار از میان آثار لیونیگ کار سادهای نیست. بنابراین احتمالا چند تا از کارهایش را به تدریج منتشر میکنم.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
به مناسبت اول ماه مه (May 1st) روز جهانی کار و کارگر، این عکس به همهی کسانی که «کار» میکنند یا به جبر زمانه از «کار کردن» محروم هستند تقدیم میشود.
* عکس همزمان در فوتوبلاگ من منتشر شده است.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
دوستی ناشناس در کامنتی که پای یکی از مطالب اخیر بامدادی با عنوان «چهار کلمه از زبان دیگران: نوبل ادبیات، دیکتاتور، جنایتکار جنگی، کودک» گذاشته روش تبدیل شدن به یک روشنفکر فراساختارگرا [ی قلابی یا میانمایه] یا به قول خودشان پستاستراکچرال را برای همهی وبلاگنویسها توضیح داده است تا اگر مایل بودند همین روش را اتخاذ کنند. متن کامل کامنت ایشان چنین است (تاکیدها از من است):
گاهی دقت در شیوههای موفقیت دیگران می تواند برای همهی ما درسآموز باشد. میخواهم در اینجا با اجازهی شما روش برخی وبلاگنویسان را برای کسانی که از راه و چاه این کار بی خبرند باز کنم. البته انتخاب اینجا برای درج این نوشته به دلیل موفقیت نسبی شما در پیاده کردن این شیوههاست. امیدوارم اجازه دهید سایرین نیز از این شیوهها استفاده کنند.
1. انتقاد از سیاستهای استعمارگران غربی: شما به راحتی میتوانید از جنگ در افغانستان و عراق انتقاد کنید. خصوصا اگر در ایران زندگی میکنید یا کارتان به نحوی است که با ایران سر و کار دارید این کار فواید زیادی برایتان خواهد داشت. ذیلا برخی از این فواید را ذکر میکنم:الف: ایجاد احساس رضایتمندی بسیار بالا از خود: شما میتوانید به خودتان افتخار کنید چون در اخلاق و معرفت سنگ تمام را گذاشتهاید و حال استعمارگران ظالم را گرفته و در مقابلشان ساکت ننشستهاید.
ب: قرار گرفتن در مرتبهی پست استراکچری: شما می توانید به عنوان یک روشنفکر ضمن بررسی روند تاریخی مسئلهی استعمار و انواع مختلفش از گذشته تا به حال، ترفندهای استعمار نو را برای مخاطبانتان به تفصیل توضیح دهید. برای اینکه تاثیر کلامتان دوچندان شود کافی است در بین جملات ضد استعماریتان چند نقل قول از ادوارد سعید یا فوکو هم بگنجانید و یا به ژورنالهای موجود غربی سری بزنید و چند جمله از یکی از مقالههایی را که در نقد سیاستهای دول استعماری است ترجمهای کنید. مطمئن باشید که این حرکت، شما را تا درجهی یک روشنفکر پستمدرن [قلابی یا میانمایه] بالا میبرد.2. عدم انتقاد از حاکمان داخلی: کاری به کار حاکمان ضد امپریالیستی وطنی نداشتن، بسیار مفید و سودمند است. پر واضح میتواند باشد که هر چقدر هم حاکمان وطنی جنایتکار باشند، به پای استعمارگران و امپریالیستهای غربی نمیرسند و شما میتوانید بدون احساس گناه تنها از جنایتکاران کلان انتقاد کنید. البته نیازی نیست از حاکمان وطنی تعریف کنید. همین که در نوشتههایتان اصولا آنها و کارهایشان را در نظر نگیرید کافی است و اما فواید این گونه نوشتن عبارتند از:
الف: به دست آوردن مقبولیتی نسبی در بین موافقان و مخالفان حکومت.
ب: در امان بودن از هزینههای انتقاد از طرف حکومت.ج:حتی میتوان بعد از رسیدن به درجه روشنفکر پستاستراکچر و مقبولیت در میان مخاطبان روی این شیوه به عنوان منبع درآمد نیز حساب کرد.
این یک کامنت عادی نیست. هیچ وقت چنین کامنتهایی عادی نیستند. این نوشته فحش نمیدهد، گویندهاش هم احتمالا کمهوش نیست. این نوشته با کمی ظرافت و هوشمندی، «من» یا «من نوعی» را ترور شخصیت میکند. یک سوءقصد مجازی علیه من است. شاید بهترین پاسخ این کامنت سکوت باشد، شاید هم نه. پاسخ من:
این صحبتها اگر چه شاید مستقیما به سمت من نشانه گرفته نشده، ولی به هر حال همانطور که اشاره هم کردید و «من را در این زمینه موفق دانستهاید» به نوعی انتقاد مستقیم از من هم هست.
حرفهای شما هم درست است و هم درست نیست. درستاش این است که این روش واقعا هم میتواند دستکم در برخی موارد جزییات و توصیفی مشابه همان که شما گفتید داشته باشد.
نادرستاش این است که اصلا به حیطهای وارد میشود که شما حق ورود به آن را ندارید. حوزهی حریم شخصی من! «احتمالا» شما نمیتوانید دربارهی نوع سلیقهها، نیتها و علایق «من» یا «منِ نوعی» مطمئن باشید و قضاوت کنید. از آن بدتر شما نمیتوانید از «منافعی» که من نوعی از وبلاگنویسی میبرم (یا نمیبرم؟) صحبت کنید و اینطور مطمئن و تخریبی هم بنوسید. به خصوص در عرصهای مانند وبلاگ که تریبونی شخصی است و درآمدی برای نویسندهی آن ندارد و «احتمالا» هرگز هم نخواهد داشت ولی ممکن است دردسرهای احتمالی برایش داشته باشد. شاید این موجودی که آنرا «کسی که برای کسب رضایت درونی یا/و خودنمایی به عنوان یک روشنفکر میانمایهی فراساختارگرا تلاش میکند» نامیدهاید در وبلاگش به دنبال همان به دست آوردن حداقل حس رضایت باشد. شما حق ندارید این را از او بگیرید.
شما حق ندارید با چنین نگاه بدبینانه و شاید تحقیرآمیزی، آزادی او را محدود کنید. آزادیای که به آزادی هیچکس لطمهای وارد نکرده است، آزادیای که وارد حریم شخصی هیچکس نشده است، آزادیای که اگر منتقد سینهچاک دستگاههای اقتدارگرای محلی و جهانی نبوده، مجیزگو و خدمتگذارشان هم نبوده است. بله شما حق ندارید آزادی او را محدود کنید.
حاکمیت شاید بتواند به خودش حق بدهد که آزادی مرا محدود کند و اگر چنین تصمیمی بگیرد من او را درک میکنم. حاکمیت به خاطر ماهیت اقتدارگرایی که دارد (اگر اقتدارگرا نباشد که دیگر حاکمیت نیست، هست؟) از نظرگاه حفظ، توسعه و یا تثبیت اقتدارش قابل درک است که بخواهد صداهای غیرهمنوا را خاموش یا تحدید کند،
اما شما چطور؟ شما از چه نظرگاهی به خود حق میدهید «کسانی را که برای کسب رضایت درونی یا/و حتی خودنمایی به عنوان یک روشنفکر میانمایهی فراساختارگرا تلاش میکنند» محکوم کنید؟
پینوشت: دوستی اصطلاح جالبی به کار برد که برایم جالب بود: اینجا من سعی کردهام از «تمامیت ارضی وبلاگام» دفاع کنم.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
* بدیهی است (هست؟) که این نقلقولها برای آشنایی و مطالعهی اولیه است و من نه فقط اینجا بلکه در لینکهای روزانه، نقلقولها و اصولا هر جا از منبعی لینک میدهم یا نقل قولی میکنم «اکیدا» و «قویا» توصیه میکنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
این مجموعه قصد آموزش تئوری فیلم را ندارد (که در توانایی من نیست). بلکه گردآوری نوشتهها و معرفی کتابها یا منابع «معدودی» است که برایم آموزنده و ارزشمند بودهاند و شاید برای شما هم…
چهرهی انسان هنوز به طور کامل کشف نشده است – هنوز مناطق ناشناختهی زیادی در نقشهاش وجود دارد. یکی از وظایف فیلم این است که توسط «چهرهشناسی میکروسکپی» به ما نشان دهد چه چیز از آنچه که در چهرهی ما هست متعلق به خود ماست و چه چیزهایی جزو متعلقات مشترک خانوادگی، ملیتی یا طبقاتی ما هستند. فیلم میتواند نشان دهد که چطور ویژگیهای فردی با ویژگیهای عمومی ترکیب شدهاند تا حدی که به طور غیرقابل تفکیکی یکی شده و هر یک مکمل آن دیگری است.
– تئوری فیلم (Theory of the Film)، بلا بالاش (Béla Balázs)، ترجمهی کامران ناظرعمو، دانشگاه هنر، تهران 1376
– متن انگلیسی زیر از ترجمهی همان کتاب به انگلیسی توسط ادیت بون (Edith Bone) آورده شده. آقای ناظرعمو هم از روی همین نسخه ترجمه را انجام دادهاند.
.
.
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
ویتگنشتاین: چرا میگویند، این مساله طبیعی است که [روزگاری] فکر میکردند خورشید دور زمین میچرخد به جای اینکه زمین حول محور خودش بچرخد؟
دوست و شاگرد ویتگنشتاین: فکر کنم چون اینطور به نظر میرسید که خورشید دور زمین حرکت میکند.
ویتگنشتاین: خوب، اگر قرار بود طوری به نظر برسد که زمین حول محور خودش میچرخد، آنوقت چطور به نظر میرسید؟
.
.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
فرهنگ ترس، واکنش آنی عموم مردم به یک خطر واقعی در دنیای به راستی خطرناک پیرامون نیست. وحشت جهانگستر مربوط به بیماری سیاهزخم که توسط تعداد معدودی مرگ مرتبط با این بیماری در آمریکا بلافاصله بعد از واقعهی یازدهم سپتامبر جرقه خورد، یک خطر مرگآور واقعی و وسیعالتاثیر برای شهروندان آمریکایی یا اروپایی نبود. گرایش طبیعی ما به وحشتزده شدن دربارهی موضوعاتی مانند دزدیده شدن کودکان یا خطرات تلفن همراه از این واقعیت که زندگی مدرن خطراتی بیش از گذشته برای ما دارد ناشی نمیشود – در واقع در سطح زندگی روزمره عکس این مساله درست است [خطراتی که ما را تهدید میکند کمتر از گذشته است].
فرهنگ ترس از «بالا به پایین» میآید. از رهبران جامعه و ناتوانی آنها در هدایت کردن.
— جنیفر بریستو
.
.
— Jennie Bristow
تقدیم: این پست با نهایت احترام و لذت به آقایان و خانمهای «آنفلوانزای خوکی» تقدیم میشود.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
.
آقای هارولد پینتر (Harold Pinter) در سنخرانیاش به مناسبت دریافت جایزهی نوبل ادبیات سال 2005*:
از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز، تکتک دیکتاتورهای راستگرای نظامی جهان توسط ایالات متحدهی آمریکا به وجود آمدهاند یا اینکه مورد حمایت این کشور بودهاند. منظور من اندونزی، یونان، اروگوئه، برزیل، پاراگوئه، هائیتی، ترکیه، فلیپین، گواتمالا، السالوادور و البته شیلی است. وحشتی که ایالات متحده در سال 1973 بر شیلی تحمیل کرد هرگز [از حافظهها] پاک نخواهد شد و هرگز بخشیده نخواهد شد.
صدها و هزاران مرگ در سراسر این کشورها رخ داد. آیا این [کشتارها] رخ دادند؟ آیا میتوان همهی آنها را به سیاست خارجهی آمریکا نسبت داد؟ پاسخ «بله» است. آنها به راستی رخ دادند و آنها با سیاست خارجهی آمریکا پیوند دارند. ولی شما نباید بدانید.
…
چند نفر آدم باید بکشید تا بتوان شما را جنایتکار جنگی یا قتلعام کننده خواند؟ صد هزار نفر؟ فکر میکنم این تعداد کاملا کافی باشد. بنابراین جورج بوش و تونی بلر را باید در دادگاه بینالمللی جنایات (International Criminal Court of Justice) محاکمه کرد. اما بوش زرنگ است. او [کشورش] هرگز حاضر نشده دادگاه بینالمللی را به رسمیت بشناسد… اما [کشور] تونی بلر دادگاه را به رسمیت شناخته و بنابراین برای محاکمه آماده است. در صورت تمایل دادگاه بینالمللی، میتوانیم میتوانیم نشانی او را بدهیم: لندن، خیابان داونینگ، پلاک 10.
…
اوایل حمله به عراق در صفحهی اول روزنامههای انگلیس عکسی از تونی بلر در حال بوسیدن گونهی یک کودک عراقی منتشر شد با عنوان «یک کودک قدرشناس». چند روز بعد، در یکی از صفحات داخلی روزنامه، داستان و عکسی بود از یک کودک چهارسالهی دیگر عراقی که بازوهایش را از دست داده بود. خانوادهاش در حملهی موشکی کشته شده بودند و او تنها زنده مانده بود. او پرسید: «کی بازوهایم را پس خواهم گرفت؟» و داستان به همینجا ختم میشد. تونی بلر او را در آغوش نگرفته بود، او هیچکدام از سایر کودکان معلول عراقی را نیز در آغوش نگرفت. او جسد هیچکدام از کودکان عراقی را هم در آغوش نگرفت. خون کثیف است. پیراهن و کراوات آدم را کثیف میکند و برای سخنرانیهای صمیمانه و پرمحبت در تلویزیون خوب نیست.
* بدیهی است (هست؟) که این نقلقولها برای آشنایی و مطالعهی اولیه است و من نه فقط اینجا بلکه در لینکهای روزانه، نقلقولها و اصولا هر جا از منبعی لینک میدهم یا نقل قولی میکنم «اکیدا» و «قویا» توصیه میکنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.
عدهاي روشنفكر «منتقد» هم داريم، مانند آقاي غنينژاد و دوستان، كه تقريباً همه ليبرالهاي زنده ديگر نقاط دنيا از نظر ايدئولوژيك ازشان جا ميمانند. اينها هم كه نياز به گفتن نيست؛ نه تنها طرفدار خصوصيسازي در ايران هستند، بلكه بعضي وقتها اينطور از حرفهايشان برميآيد كه گويا به نظارت بيشتر دولتهاي غربي بر اقتصادِ به تلاطم افتادهشان هم اعتراض دارند؛ نظارتي كه عملاً براي حفظ سرمايهداران است.
با توجه به اين وضع غالب، فكر ميكنم كساني كه به خطر خصوصيسازي واقفاند، و آن را احساس ميكنند خوب است بيشتر به اين مسئله حساسيت نشان دهند.
كساني كه با چنين استدلالهايي اين كار را توجيه ميكنند، بايد توضيح دهند كه هزينههاي كم شده قرار است در چه كار مهمتري صرف شوند؟ البته اگر مكانيسمي وجود داشت كه اين افراد مجبور به توضيح بودند، شايد اصلاً كار به طرح پرسش هم نميكشيد.
حالا اگر سر تا پای شما گواهی دهد که موافق حکومت نیستید یا اگر اصولاً شما مخالف دم و دستگاه حکومت باشید، بویژه مخالفی شناخته شده، چطورمیتوانید جاسوس هم باشید و موفق شوید؟ اگر برای من وشما پاسخ این پرسش روشن باشد، برای دستگاههای اطلاعاتی به مراتب روشنتر است. دستگاههای اطلاعاتی «دشمن» نیز آنقدرها ابله نیستند که برای جاسوسی آدمهایی را استخدام کنند که حتی برای قضای حاجت هم به ساختمانی دولتی راهشان نمیدهند چه رسد به جمعآوری اطلاعات.
این ایده به نظرم جالب رسید.
فکرش را بکنید شرکتی بیاید و از افراد علاقهمند مبلغی پول دریافت کند و به ازای آن بعد از مرگ آنها برایشان قبر مجازی یا نوعی «یادبود مجازی» (virtual remembrance یا online memorial) درست کند. یعنی در واقع آنها را در یک «قبرستان مجازی» (virtual cemetery) با شکوه و جلال کافی دفن کند. همینطور از طرف فرد مرحوم، خدمات شبکهای خاصی ارائه دهد مثلا سالگرد درگذشتاش را با ایمیل به اقوام و دوستان یادآوری کند و در کل کاری کند که فرد درگذشته، حضور حداقلی در دنیای مجازی داشته باشد.
به این ترتیب کسانی که دوست دارند بعد از مرگشان هم اثری از آثارشان در دنیای وب باقی بماند خیالشان راحت خواهد شد. اگر کسی نامشان را جستجو کند، صفحهی یادبودش را خواهد دید. چندین شرکت در این زمینه فعالیت میکنند اما تا جایی که جستجو کردم هنوز هیچ شرکت بزرگ معتبری وارد این قلمرو نشده است.
به نظر شما اگر یک شرکت معتبر بیاید و چنین سرویسی ارائه دهد و مثلا به ازای آن 100 دلار کارمزد دریافت کند، چند نفر مشتری خواهد داشت؟ راستی یادبود دیجیتال من و شما کجاست؟
در هر یک از پستهای این مجموعه، یک «وبلاگ» از «وبلاگستان» معرفی و پیشنهاد میشود. عرصهی معرفی وبلاگ مثل پرواز با گلایدر است: هم هیجان دارد و هم خطرناک است! پس این معرفیها را با در نظر گرفتن این چهار نکته انجام میدهم: یکم اینکه این معرفیها به معنای تایید نظرات یا نوشتههای نویسندهی وبلاگ معرفی شده نیست و در واقع من معمولا نویسندهی این وبلاگها را اصلا نمیشناسم. دوم اینکه صرفا وبلاگهایی را معرفی میکنم که به نظرم «ارزش» خوانده شدن دارند. سوم اینکه (بدیهی) معرفی وبلاگها در این مجموعه به آن معنا نیست که وبلاگهایی که اینجا معرفی نمیشوند به نظرم ارزش خوانده شدن ندارند! چهارم اینکه اگر روزی روزگاری وبلاگ نویس «الف» و «ب» را معرفی کردم که خواسته یا ناخواسته دشمن خونی هم از آب درآمدند امیدوارم خودشان یا دیگران از من دلگیر نشوند که چرا هر دو را معرفی کردهام!
وبلاگ «دشمن عزیز» (Dear Enemry) خودش را به صورت «نامههای عاشقانهای از یک جنگ» توصیف میکند. آقای حسین شریف () نویسندهی این وبلاگ، در کار مستندسازی (تدوین و فیلمنامه) است و گاهی وقتها نمونهی کارهایش را هم معرفی میکند. او دربارهی طیف متنوعی از موضوعات مینویسد، اما بیشتر از همه نکته سنجیاش دربارهی رسانهها و نقل قولهایی که از منابع مختلف میکند برایم جالب بوده است (مثلا همین پست اخیرش).
خوب قرار نیست پستهای این مجموعه زیادی طولانی شوند. اگر نظر من را میپرسید، معطلاش نکنید و

نظم نوین جهانی: روز خوبی داشته باشید (Have A Nice Day)
طرح از پولیپ (Polyp) — زیر نویس فارسی از من است.
طراح و مجری پروپاگاندا سالن اجاره میکند، ایستگاه رادیویی در اختیار میگیرد، استادیوم بزرگی را پر از آدم میکند، یک میلیون یا دستکم تعداد زیادی آدم را در تظاهرات رژه میبرد. او از نشانهها، رنگها، موسیقی، حرکت و همهی هنرهای نمایشی استفاده میکند. او ما را وادار میکند تا نامه بنویسیم، تلگرام بفرستیم و در جنبش او مشارکت کنیم. او به خواستهای که در بیشتر ما مشترک است دست میاندازد: «همرنگ جماعت شدن»*.
از آنجا که مبلغ میخواهد ما همرنگ جماعت شویم و جماعت را تودهوار دنبال کنیم، خواستهاش را به گروههایی که پیوندهای مشترکی با یکدیگر دارند وصل میکند: پیوندهای ملی، مذهبی، نژادی، جنسیتی یا صنفی.
بنابراین مبلغی که برای حمایت یا نقد برنامهای تلاش میکند به ما به عنوان کاتولیکها، پروتستانها یا یهودیها نزدیک میشود… به عنوان کشاورزان یا معلمهای مدرسه؛ به عنوان زنهای خانهدار یا کارگران معدن. او از همهی ابزارهای پروپاگاندا و ترفندهای چاپلوسی استفاده میکند تا از ترسها، نفرتها، تعصبها و پیشداوریها، ارزشها و آرمانهای مشترکی که بین اعضای یک گروه مشترکاند استفاده کند. بنابراین هیجانی تولید میشود که ما را به عنوان عضوی از گروه به سوی «همرنگ با باقی اعضای گروه شدن» میکشاند و هل میدهد… همه دارند همین کار را میکنند، و تو نیز باید! — موسسهی بررسیهای پروپاگاندا
* «همرنگ جماعت شدن» را معادل «از قطار جا نماندن» ترجمه کردهام.
.
.
The propagandist hires a hall, rents radio stations, fills a great stadium, marches a million or at least a lot of men in a parade. He employs symbols, colors, music, movement, all the dramatic arts. He gets us to write letters, to send telegrams, to contribute to his cause. He appeals to the desire, common to most of us, to follow the crowd.
Because he wants us to follow the crowd in masses, he directs his appeal to groups held together already by common ties, ties of nationality, religion, race, sex, vocation.
Thus propagandists campaigning for or against a program will appeal to us as Catholics, Protestants, or Jews…as farmers or as school teachers; as housewives or as miners. With the aid of all the other propaganda devices, all of the artifices of flattery are used to harness the fears and hatreds, prejudices and biases, convictions and ideals common to a group. Thus is emotion made to push and pull us as members of a group onto a Band Wagon… Everyone else is doing it, and so should you! — Institute for Propaganda Analysis, 1938.
.

یکبار دیگر ساعتش را نگاه کرد. فقط دو دقیقه مانده بود.
ابرها شکل همیشگیشان، طرحهای مبهمی که پیوسته تکرار میشوند را نداشتند. به نظرش میآمد طرح ناآشنایی شده بودند که گرچه مثل همیشه امکان نداشت بتوان برایش همتایی پیدا کرد، اما در قالب و فرمی باورنکردنی شکل گرفته بودند.
ذهناش آنقدر سریع و شفاف شده بود که میتوانست همهی لحظههایی را که در زندگیاش سپری کرده بود به سرعت مرور کند. میتوانست چشمهایش را ببندد و آفتاب را که به آرامی میدرخشید حس کند. خوشحال بود که آفتاب همچون شاهدی حضور داشت؛ در لحظهای که به سرعت نزدیک میشد.
دریا به قدری آرام بود که غیرممکن بود بتواند بداند چگونه دو دقیقهی دیگر جاناش را خواهد گرفت. فقط میدانست دو دقیقهی دیگر فرا خواهد رسید. همانطور که چشمهایش را بسته بود، صدای نوازشگر برخورد آرام موجها با ماسههای مرجانی ساحل را میشنید. این نمیتوانست لحظهی مرگ باشد. راستی چگونه میبود؟ آرام و سرد و بیخیال؟ یا تند و گرم و پرشور؟
به خود گفت مرگ هرگز تجربه نشده است. چرا که تجربهای که تکرارپذیر نباشد، تجربه نیست. بعد دوباره به خود گفت چون مرگ تجربه نشده است، هیچ قانون تجربی هم در مورد آن یافت نشده است و نخواهد شد. و بعد نتیجه گرفت به همین دلیل است که این لحظههای قبل از مرگ به نظرش عجیب میآمدند. چرا که در هالهای از ناشناختگی مطلقِ باشکوه فرو رفته بودند.
دلش می خواست در این دو دقیقهی باقیمانده از زندگیاش به هیچ چیز فکر نکند. نمیخواست به مرگ اجازه دهد در این لحظههای آخر چیزی مهم مانند اندیشیدن را از او بگیرد. اندیشیدن را خودش باید از خودش میگرفت. نباید به مرگ اجازه میداد که اینقدر گستاخ باشد که اندیشهاش را هم از او بگیرد.
به این فکرش خندید. چون تلاش آگاهانهاش برای نیندیشیدن خود به اندیشیدنی منجر شده بود. فکرش نمیتوانست آرام باشد. بدون اینکه بخواهد جنب و جوش محیط اطراف در ذهنش رسوخ میکرد و انهدام جهانگستری که در شرف وقوع بود بر اضطرابش میافزود.
چرا اینجا بود؟ کنار پهنهی دریا؟ از خود میپرسید. آغوش دریا امنیت داشت. امنیتی که هرگز در خشکی یافت نشده بود. آرامشی به عمق ابدیت. زنجیرهی طولانی و شگرفی که به حیات او انجامیده بود، از همینجا آغاز شده بود. آغازی دریایی که احتمالا به میلیاردها سال پیش بر میگشت. حادثهی حیاتاش به خطی ممتد میمانست که ابتدایش کمرنگ و محو شده باشد و نتوان مرزهای آغازیناش را یافت. اما برای این خط طولانی و مهم که «او» بود پایان واضح و معینی رقم خورده بود. خط در یک نقطهی موجز ساده متوقف میشد: دو دقیقهی دیگر.
انگشتهایش میتوانستند گرمای آب را حس کنند. همینطور گرمای آفتاب را. و وزش ملایم باد را که به گونههایش میخورد. این جهان بود که توسط او احساس میشد. چه کسی میدانست که وقتی او، یعنی «سوژهی بزرگ» پدیدههای جهان را احساس نکند، آنها وجود خواهند داشت یا نه. آیا این خورشید، این آسمان، این باد و این اقیانوس اگر توسط «او» احساس نشوند وجود خواهند داشت؟ از آن هم فراتر، بدون حضور «سوژهی بزرگ» چه اهمیتی داشت که وجود داشته باشند یا نداشته باشند؟
مرگ نزدیک میشد و جهان میرفت که در سیاهی جاودان گم شود. کدام مرجع در جهان میتوانست ادعا کند از او به پایاناش داناتر است؟
گاهی وقتها کلمات نیاز به کمک دارند. این مجموعه قصد دارد همین کار را انجام دهد.


منبع: برنامهی مشترک سازمان ملل در ایدز/اچایوی (UNAIDS)
سان وو (Sun Wu) مشهور به سان تزو (Sun Tzu) ژنرال چینی قرن هشتم قبل از میلاد است که کتاب «هنر رزم» (The Art of War) به نام او شناخته میشود و در شمار کهنترین آثار در زمینهی استراتژی جنگ است. البته ارزش امروزی «هنر رزم» به مراتب فراتر از «استراتژیهای نظامی» است و اصولا نگاه عمیقاش به مفهومهای استراتژی و تاکتیک میتواند در زمینههای مختلف از «زندگی شخصی» گرفته تا «تاکتیکهای برنده در کسب و کار» یا «سیاستگذاری کلان کشور» مصداق و کاربرد داشته باشد. شاید یکی از گفتارهای خود سان تزو به خوبی و زیبایی خودش را وصف کند، آنجا که میگوید:
«« دشمن را بشناس و خود را بشناس و میتوانی بیهراس شکست، صدها نبرد را بجنگی. »»
کتاب ارزشمند «هنر رزم» سان تزو را از روی ترجمهی انگلیسی «لیونل ژیل» ترجمه و به صورت سریالی منتشر میکنم. متن کامل این ترجمهها را در اینجا و پستهای قبل را در اینجا ببینید.
سان تزو – هنر رزم
فصل دوم – گفتار اول
اعلان جنگ
1. سان تزو گفت: برای لشگری متشکل از هزار ارابهی چابک جنگی، هزار ارابهی سنگین، یکصدهزار مرد زرهپوش، آذوقهی کافی برای طی مسیری به طول هزار لی [حدود 570 کیلومتر]، کل هزینههای پشتیبانی و خط مقدم، شامل سرگرمی میهمانان، اقلام کوچکی مانند رنگ و چسب، هزینهی زرهها و پرداختی به سربازان به حدود یکهزار اونس (حدود 28 تا 30 کیلوگرم) نقره در روز میرسد.
.
2. هنگام درگیری واقعی در جنگ، اگر پیروزی دیر فرارسد، مردان خسته و سلاحها کند میشوند و شورشان فرو خواهد نشست. اگر شهری را محاصره کنی، توانات تحلیل خواهد رفت.
.
3. و اگر کارزار به طول انجامد، منابع دولتات با فرسودگیای که به آن تحمیل میشود برابری نخواهد کرد.
.
4. اکنون، هنگامی که سلاحهایت کند شده، شورت فرونشسته، نیرویت تحلیل رفته و خزانهات خالی شده، سایر دشمنان برخواهند جست تا از ضعف تو بهره جویند. آنگاه هیچ مردی، هر چند هم که زیرک باشد، نخواهد توانست از تبعات محتوم ایمن بماند.
.
5. بنابراین، اگرچه از حماقتهای تعجیل در کارزار زیاد شنیدهایم، هرگز خرد با طولانی شدن جنگ سازگار نبوده است.
.
6. هرگز هیچ کشوری از جنگی که به طول انجامیده باشد بهره نبرده است.
.
7. تنها آنکس که به اندازهی کافی شومیهای جنگ را بشناسد، میتواند آنرا سودمندانه رهبری کند.
.

«هنر رزم» نوشتهی سان تزو است که به صورت سریالی ترجمه و منتشر میکنم. با من بمانید تا «هنر رزم» را از دست ندهید.
کمی با تاخیر، اما حیفام آمد روز زمین را تبریک نگویم. خواستم یک پوستر جدید به عنوان «هدیه به زمین» انتخاب کنم اما هر چه گشتم پوسترهای این روزها از ایدههای تکراریای مثل کرهی آبی نازنین و دستهای مهربان نوازشگر استفاده کرده بودند، در نتیجه ترجیح دادم یک نمونه از پوسترهای قدیمیتر را انتخاب کنم.
این هم یک هدیهی قدیمی ولی ماندگار به زمین.

طرح ساده و شگفتانگیز فوق را آقای Shigeo Fukuda در 1982 طراحی کرده است. ایشان چند ماه پیش درگذشت، یادش گرامی.
مجری یک شبکهی تلویزیونی بینالمللی: صرفنظر از اینکه چه کسی این حرف را زده، نظر شما دربارهی این نکتهای که رئیسجمهور ایران دربارهی ساختار ناعادلانهی شورای امنیت و حق وتوی چند کشور معدود گفت چیست؟
وزیر سابق یک کشور: ببینید اصولا درختها برگهای سبز دارند و دیوارها از آجر تشکیل شدهاند. البته گاهی بعضی از دیوارها هم از جنس سیمان یا چوب هستند. به نظر من باید توجه داشته باشید که آب برای سلامتی انسان خوب است و همه چیز از دبستان شروع میشود. بچه باید خوب غذا بخورد و خوب لباس بپوشد. همینطور من فکر میکنم که بهتر است در روزهای آفتابی از کرمهای مرطوبکنندهی پوست استفاده شود که برای شادابی پوست بسیار خوب هستند. در ضمن این را هم تاکید کنم که من امسال برای سومین بار صاحب نوه شدم.
مجری یک شبکهی تلویزیونی بینالمللی: با تشکر از توضیحات خوب و دقیق شما..
نکته 1: اصل پاسخ وزیر سابق محترم این نبود، ولی برای اینکه کمتر خندهدار باشد لطف نمودم و آنرا اندکی اصلاح کردم.
نکته 2: نوشتهی بالا هیچ ارتباطی به ایران، مقامات ایرانی و اصولا ایرانیها ندارد.
نکته 3: یادم رفته بود کاربرد واقعی تلویزیون چیست و اشتباهی چند دقیقه از عمرم را پای آن هدر دادم.ت:k;
.
.
.
.
جذب انرژی خورشیدی در فضا و انتقال بیسیم آن به زمین و تبدیل آن به الکتریسیته؟ برای من هم اول باور کردناش مشکل بود. اما انرژی خورشیدی فضایی (Space-based solar power) موضوعی کاملا جدی است و یکی از منابع انرژی بازگشتپذیر مهمی است که در دراز مدت به آن فکر میشود.
بخش بزرگی از انرژی تابشی خورشید در جو مستهلک/منعکس/جذب میشود (انرژی خورشیدی موجود در خارج از جو زمین حدود 8 تا 10 برابر بیشتر از سطح زمین است). اما سلولهای خورشیدی مستقر در فضا میتوانند این انرژی را بهتر دریافت کنند و بعد به صورت امواجی که در جو کمتر مستهلک میشوند به زمین ارسال کنند.
ایدهی کار اینطور است که آینههایی در فضا نصب میشود که انرژی خورشید را بدون مزاحمت جو، جذب کنند. بعد آنرا روی سلولهای خورشیدی که در فضا نصب شده میتابانند و انرژی تولید شده به صورت امواج مایکروویو به سمت زمین تابیده میشود و ایستگاه زمینی انرژی دریافتی را به الکتریسیته تبدیل میکند. مجموعهی آینه و سلولخورشیدی فضایی را «ماهوارهی انرژی خورشیدی» (solar power satellite) میگویند.

انتقال بیسیم انرژی، فن/دانش شناخته شدهای است. منتها پیچیدگی موضوع ایناست که باید انرژی را به صورت بیسیم به مسافت دور ارسال کرد یعنی انتقال بیسیم و دوربرد انرژی خورشیدی (long-distance, solar-powered wireless power transmission). این کار هم در عمل بین دو جزیره در هاوایی به فاصلهی 148 کیلومتر که تقریبا معادل فاصلهای است که انرژی باید از مرزهای فضا تا زمین طی کند آزمایش شده است.
این خبر زیاد جدید نیست. اما همین یکی دو روز پیش موضوع جدیتر شده و قرار است یک نسخهی 200 مگاواتی آن در کالیفرنیا اجرا شود. کلی هیجانزده هستم!
این نوع کارها بخشی از نوع کارهایی است که در مبحث نوین «مهندسی زمین» (geo-engineering) به آن پرداخته میشود. دربارهی «مهندسی زمین» و نوع دغدغهها و کاربردهایش باز هم خواهم نوشت.
.
برای دوستانی که خط اینترنت پرسرعت دارند. هشت تا از فیلمهای ورنر هرتزوگ (Werner Herzog) کارگردان مورد علاقهی من (و شما؟) در سینمای آلمان به صورت کامل و با کیفیت خوب قابل دیدن در یوتیوب هستند.
فیلمهای هرتزوگ عموما عالی هستند، اما آنهایی را که خودم شخصا دیدهام تضمین میکنم. اینهم لینکهایشان:
فیلمها در کانال یک شرکت توزیعکنندهی ویدئویی قرار داده شده که یکی از شرکتهای حمایت کنندهی حرکت یوتیوب برای پخش رایگان فیلمهای سینمایی است. کانال این شرکت در یوتیوب را دنبال کنید تا فیلمهای سینمایی دیگر را هم که به تدریج اضافه میشوند داشته باشید.
بجنبید تا نظر صاحبانش عوض نشده!
شرکت سان (Sun Microsystems) که تا روزگاری نه چندان دور، بدون ناماش حتی نمیشد کلمهی «کامپیوتر» را درست و دقیق توصیف کرد در آستانهی سقوط، توسط شرکت اوراکل خریداری میشود. بدون شک غروب این خورشید، غروب انفورماتیک نیست، اما نشاندهندهی فراز و نشیبهای شگرف این علم/صنعت نوین است.
سان شاید خاموش شود، اما این شعار همیشگیاش که عصارهی جامعهی اطلاعاتی در حال ظهور را به نبوغآمیزترین و موجزترین شکل ممکن در چند کلمه آورده زنده خواهد ماند:
پینوشت: سان، مالک سیستم مدیریت بانک اطلاعات MySQL است، اما اوراکل اعلام کرده که تمایلی به خرید (یا ادامهی) MySQL ندارد. شرکتهایی مانند گوگل یا وردپرس (و خیلی شرکتهای دیگر) برپایهی این سیستم بانک اطلاعاتی کار میکنند. بنیانگذار وردپرس توضیح میدهد که وضعیت بانکهای اطلاعاتی این شرکتها چگونه خواهد شد.
آقای کریس هج (Chris Hedges) روزنامهنگار و برندهی جایزهی پولیتزر سال 2002 معتقد است که:
اسرائیل و ایالات متحدهی آمریکا، که [در صورتی که چیدمان جهانی قدرت به گونهی دیگری میبود] ممکن بود به خاطر زیرپا گذاشتن قوانین بینالمللی و ارتکاب جنایت علیه بشریت به خاطر عملکردشان در غزه، عراق و افغانستان تحت پیگرد قانونی قرار بگیرند؛ کنفرانس جهانی سازمان ملل علیه نژادپرستی که در ژنو برگزار میشود را تحریم میکنند.
[به این ترتیب] ما تصمیم گرفتیم که نژادپرستی، بیماریای که گریبان جوامع آمریکا و اسرائیل را گرفته است، موضوعی نیست که جامعهی بینالمللی بتواند در مورد آن تحقیق و تفحص کند. شاید باراک اوباما رئیسجمهور [آمریکا] باشد، اما ایالات متحدهی آمریکا هیچ تمایلی به پذیرفتن مسولیت یا جبرانکردن جنایتهای گذشتهاش ندارد: از کاربرد [قانونی] شکنجه گرفته، تا جنگهای تجاوزکارانهی غیرقانونی (wars of aggression)، بردهداری و نسلکشیای (genocide)* که بنیاد این کشور بر اساس آن بنا گذاشته شده است.
ما مانند اسرائیل، ترجیح میدهیم دروغهایی که دربارهی خودمان میگوییم را به جای حقیقت بپذیریم.
* احتمالا اشاره به نسلکشی رسمی سرخپوستان در آمریکا
امی گودمن برنامهساز شبکهی دموکراسی همینحالا: معنای بحران فعلی برای آیندهی سرمایهداری چیست؟
دیوید هاروی: میدانید، بحرانها در تاریخ سرمایهداری بسیار مهم هستند. چیزهایی هستند که من «عقلانیکنندههای غیرمنطقی» (irrational rationalizers) میخوانمشان. سرمایهداری به شیوههای معینی توسعه مییابد، مشکلات واقعی خودش را دارد، بعد به بحران فرو میرود و ققنوسوار از آن به در میآید، منتها با ظاهری دیگرگون. ما در دههی 1970 به بحران بزرگ و طولانیای برخوردیم. بحران خیلی طولانیای در دههی 1930 داشتیم. بنابراین بحرانها لحظات بازچینی هستند، بازآرایی چیزی که سرمایهداری قرار است آنگونه باشد. …
از نظر تاریخی، سرمایهداری از سال 1750 تا امروز به طور میانگین هر سال 2.5 درصد رشد داشته است. در بهترین سالهایش حدود 3 درصد رشد داشته. و آن سرمایهداری مربوط به منچستر و چند منطقهی معدود دیگر در جهان بود. رشد کلی سه درصدی مشکلی نبود. اما امروز ما داریم به دنیای دیگری نگاه میکنیم. سه درصد رشد برای خاوردور، آسیای جنوب شرقی، اروپا، آمریکای شمالی و همهی جهان موضوع بسیار متفاوتی است.
کل اقتصاد جهان در سال 1750 حدود 135 میلیارد دلار بود. در سال 1950 به حدود 4 تریلیون دلار رسیده بود. در سال 2000 به 40 تریلیون دلار رسید. امروز حدود 56 تریلیون دلار است و اگر سال آینده دوبرابر شود* یعنی چیزی حدود 100 تریلیون دلار. و تا سال 2030 اگر بخواهیم موقعیتهای سودآور برای این سرمایهها ایجاد کنیم، باید حدود سه تریلیون فرصت شغلی یافته باشیم.
کرانههایی وجود دارند و فکر میکنم ما در حال رسیدن به آن کرانهها هستیم، از نظر محیط زیست، از نظر اجتماعی، از نظر سیاسی. وقت آن رسیده که واقعا به راههای دیگر فکر کنیم. به زبان دیگر، وقت آن رسیده است که به «اقتصاد بدون رشد» (zero-growth economy) بیاندیشیم.
* اشاره به حرف گوردون براون که گفته اقتصاد جهان در دو سه سال آینده دوبرابر میشود.
گاهی وقتها کلمات نیاز به کمک دارند. این مجموعه قصد دارد همین کار را انجام دهد.

منبع: موسسهی تحقیقات صلح بینالمللی استکهلم
این خبر که در واشنگتنتایمز منتشر شده جالب بود. تحقیقی که توسط وزارت امور خارجهی آمریکا انجام شده نشان داده که مشکلات جدیای در شیوهی برنامهسازی بخش فارسی صدای آمریکا (Voice of America) وجود دارد. مهمترین مشکلات اشاره شده نداشتن بیطرفی سیاسی (political bias) و فارسی بلد نبودن تهیهکنندههای آن است.
گزارش تهیه شده نشان داده که هیچکدام از تهیهکنندههای اجرایی اصلی (executive producers) شبکهی فارسی صدای آمریکا (VOA PNN) فارسی بلد نیستند و این به آن معناست که محتوای برنامهها بدون نظارت عالی تهیهکنندهها پخش میشود و فقط در سطح «دبیرهای اجرایی» (executive editor) کنترل کیفی میشود.
شاید این مساله یکی از دلایل کیفیت بسیار نازل برنامههای خبری/تحلیلی این شبکه باشد.
در این مجموعه ایدههای ساده و در عین حال ارزشمندی را که دیدهام معرفی میکنم. مصداق عملی اکثر این ایدهها را «با چشمهای خودم» دیدهام ولی برای تمرکز بیشتر بر نفس ایدهها، از ذکر محل مشاهدهی آنها و سایر جزییات خودداری کرده و به ذکر انتزاعی آنها اکتفا میکنم.
میتوان در سایتهای اینترنتی که کاربران باید برای ورود به حساب کاربری شخصی «نام کاربری» (username) و «کلمهی عبور» (password) خود را وارد کنند، به جای اینکه از کاربران خواست اطلاعات حساسی مانند کلمهی کاربریشان را تایپ کنند از روش تصویری و هوشمندانهتری استفاده کرد.
در روش سنتی اطلاعات کاربران به صورت کامل توسط صفحهکلید تایپ میشود. چون کلمهی عبور به صورت کامل وارد میشود در صورتی که سیستم نرمافزاری کاربر به روز نباشد ممکن است این اطلاعات به سرقت رود [از طریق سرقت کوکیها و یا نرمافزارهای هولناک «ثبت-هرآنچه-تایپ-میشود» (KeyLogger)]. مثلا در بیشتر سایتهای سرویس رایگان ایمیل هنوز از این روش قدیمی و بالقوه خطرناک استفاده میشود:

اما در روش تصویری اطلاعاتی مانند کلمهی عبور تایپ نمیشود. در ضمن فقط بخشی از کلمهی عبور از کاربر پرسیده میشود و از او خواسته میشود که مثلا حرف ششام، حرف یکیمانده به آخر و حرف آخر از کلمهی عبورش را با موش (mouse) روی صفحهی کلید تصویری انتخاب کند. دفعهی بعدی ممکن است ترکیب دیگری از کلمهی عبور کاربر خواسته شود:

دقت کنید که کاربر اطلاعات مهم را تایپ نمیکند و فقط بخشی از آن را به سیستم میدهد. البته برای امنیت بالاتر این روش میتواند تعداد بیشتری از حروف کلمهی عبور را سئوال کند یا اینکه با سیستم قبلی ترکیب شود، یعنی کماکان از کاربر خواسته میشود اطلاعات دیگری را وارد کند (مثلا پاسخ به یک سئوال امنیتی یا غیره).
امی گودمن، برنامهساز شبکهی «دموکراسی همینحالا»: امپراطوری آمریکا را ده، بیست یا سی سال دیگر چگونه میبینید؟
نوآم چامسکی: پیشبینی امورات انسانی پیچیدگیهای بسیار دارد و احتمال موفقیت در آن بسیار اندک است. [اما] به نظر من ایالات متحدهی آمریکا، به احتمال بسیار زیاد به عنوان ابرقدرت برتر جهان از بحران اقتصادی بیرون خواهد آمد. حرفهای زیادی دربارهی چین و هند زده میشود و البته واقعا هم این کشورها در حال تغییر کردن هستند، اما جان کلام این است که آنها در این ردیف نیستند [که بتوانند ابرقدرت برتر جهان شوند]. منظورم این است که چین و هند، هر دو با مشکلات داخلی عظیمی دست به گریبان هستند که غرب با آنها مواجه نیست.
برای داشتن یک ایدهی کلی از مشکلات عظیم داخلی این کشورها میتوان به شاخص توسعهی انسانی سازمان ملل (Human Development Index) نگاهی انداخت. آخرین باری که آنرا دیدم هند حدود 125ام و چین حدود 80امین کشور جهان بود. البته اگر چین یک جامعهی کاملا بسته نبود وضعیت آمار از این به مراتب بدتر میبود. در مورد هند دادههای دقیقتری وجود دارد و به قول معروف شما میتوانید ببینید آنجا چه خبر است. اما چین به نوعی کاملا بسته است. شما آنچه در مناطق روستایی چین میگذرد را نمیتوانید ببینید، مناطقی که در بحران و آشوب هستند. همینطور این کشورها مشکلات زیستمحیطی شدید دارند، صدها میلیون نفر از مردم این کشورها در آستانهی گرسنگی شدید هستند.
ما [در آمریکا] مشکلات داریم اما چنین مشکلات عظیمی نداریم. در مورد رشد صنعتی که منجر به توسعهی بخشهایی از جمعیت این کشورها شده است نیز اگر مثال هند را در نظر بگیریم (جایی که در موردش بیشتر میدانیم)، مناطقی از این کشور هستند که صنایع پیشرفته در آنها توسعه یافته و این مناطق واقعا رشد خیره کنندهای داشتهاند. اما درست مجاور همین مناطق، آمار خودکشی دهقانها به سرعت عجیبی در حال بالا رفتن است. ریشه البته مشابه است. سیاستهای نئولیبرالی، که به دهکهای معدودی از جامعه بهره میرساند و با قاطعیت باقی را رها میکند که به فکر خود باشند.
امیگودمن، برنامهساز شبکهی «دموکراسی همینحالا»: ارزیابی شما تا این لحظه از ریاستجمهوری باراک اوباما چگونه است؟
نوآم چامسکی: صادقانه بگویم، هیچوقت انتظاری نداشتهام. سال گذشته دربارهاش نوشتم و فکر میکنم امروز نظر آن موقعام تایید شده باشد: اوباما یک دموکرات میانهرو (a centrist Democrat) است [یعنی بین لیبرال و محافظهکار]. او در حال بازگشت به قبل است، — کابینهی بوش به نوعی خارج از طیف سیاسی [حاکم بر آمریکا] بود، به خصوص در دورهی اول؛ بنابراین اوباما با ارائهی نمای عمومی ویژهای از خود در حال بازگرداندن اوضاع به میانهی طیف سیاسی حاکم است. این موضوع از دید صنایع تبلیغات پنهان نماند و به همین دلیل هم به اوباما بهترین کمپین بازاریابی را هدیه دادند. — اما تا آنجا که به سیاستگذاری مربوط میشود (در صورتی که از طرف بخشهای فعال اجتماعی مورد فشار زیادی قرار نگیرد) از چهرهای که عملا در کابینهاش یا موضعگیریهایش از خود ترسیم کرده فراتر نخواهد رفت: یک دموکرات میانهرو، که در مجموع سیاستهای بوش را دنبال میکند، اما شاید ملایمتر.
این مجموعه قصد آموزش تئوری فیلم را ندارد (که در توانایی من نیست). بلکه گردآوری نوشتهها و معرفی کتابها یا منابع «معدودی» است که برایم آموزنده و ارزشمند بودهاند و شاید برای شما هم…
تئوری فیلم، نقد فیلم نیست و تحلیل نظری هنر فیلم در صدد نقد فیلمها برنخواهد آمد، بلکه از این جنبه بر نقد فیلم برتری قطعی دارد. در حالیکه نقد فیلم به آثار در حال حاضر موجود و فیلمهایی که ساخته شده توجه دارد و آنها را مورد بررسی نقادانه قرار میدهد، تئوری فیلم مبنایی برای ساخته شدن آن آثار است و خصوصیت و کیفیت هنرِ فیلم را با شرح جزییات ماهیتی آن به طور کل و بدون در نظر گرفتن این یا آن فیلم بخصوص توضیح میدهد.
نقد فیلم همواره پسینی (a posteriori) و بعدی است، در صورتیکه تئوری فیلم همواره پیشینی (a priori) و قبلی؛ نقد فیلم به یک فیلم خاص یا گروه از فیلمهای خاص میپردازد یا به مکتبی توجه دارد یا به یک دوره، در صورتیکه تئوری فیلم، به فیلم به طور کلی میپردازد؛ نقد فیلم محدود و خاص است، تئوری فیلم جامع و عام.
– تئوری فیلم (Theory of the Film)، بلا بالاش (Béla Balázs)، ترجمهی کامران ناظرعمو، دانشگاه هنر، تهران 1376 (حواشی فصل اول)
از طرف دو دوست (واژگون و بلاگنوشت) دعوت شدهام که در بازی وبلاگی نامه به عمو فیل/ترباف شرکت کنم. دیدم بیشتر حرفها را دوستان دیگر به شیوههای مختلف و از زاویهدیدهای مختلف زدهاند، بنابراین اجازه دهید یک نظر سنجی کوچک بکنیم که به خاطر تعداد کم رایها نتیجه را تفسیر خاصی نمیتوان کرد، جز اینکه بدانیم نظر آن دسته از خوانندگان بامدادی که دراین نظرسنجی شرکت کردهاند چه بوده است.
دانستن همین هم برای من جالب است، برای شما چطور؟ اگر برایتان جالب است که حتما شرکت کنید، اگر هم نیست به خاطر من شرکت کنید!
نظرسنجی روز: لطف کنید بگویید بهترین گزینه از نظر شما کدام است (معنای کامل هر گزینه در پایین توضیح داده شده است):
منظورم از گزینهها این است:
پینوشت کامنتی: با توجه به سوال دوستی که مفهوم «دقیق» اخلاق و غیراخلاق را پرسیده بودند این چه این نکته را اضافه میکنم:
به جز مفاهمیم انتزاعی ریاضی (آنهم احتمالا) هیچ پدیدهای رو نمیشه «دقیقا» تعریف کرد یا توضیح داد. اخلاق در بهترین حالت به صورت «تقریبی از عرف عمومی که زیاد هم مخالف خواست و نظر طبقهی قدرتمند جامعه نباشد تعریف میشود» و در نتیجه هر چیزی که خلاف آن باشد (باز هم به صورت تقریبی) غیر اخلاقی تلقی میشود که البته ممکن است معیارهای فردایش با امروز فرق کند.
نظرسنجی قبلی: بامدادی از نظر شما چگونه بوده است؟ و نتایج آن.
خبر کشته شدن سه راهزن دریایی و آزاد شدن کاپیتان آمریکایی که مثل بمب خبری در تمام رسانههای مهم دنیا منتشر شد را میبینیم و میخوانیم و میشنویم. به من بگویید بدبین. اما وقتی میبینم آزاد شدن یک گروگان بخش قابل توجهی از زمان پخش خبر شبکههای مهم خبری را اشغال میکند (به عنوان مثال دیشب «بیبیسی جهان» تقریبا اخبارش را منحصر کرده بود به موضوع این بندهی خدا که آزاد شده، مصاحبه با خانوادهاش، تلگراف رئیساش، گفتگوی فرماندهی نیروی دریایی و …) به خودم میگویم: چه خبر است؟ باز چه حقیقت بزرگی را قرار است پشت حقیقتی کوچک پنهان کنند؟
علت توجه نسبتا ناگهانی دولتهای بزرگ جهان به مسالهی دزدان دریایی در سومالی شاید به راحتی قابل تحلیل نباشد. مسلما یکی از این دغدغهها امنیت ناوگان تجاری دریاییشان است. اما آیا فقط همین؟ پاسخ به این سادگی نیست.
ایندیپندنت در مطلبی در ستون عقایدش با عنوان «به شما دربارهی دزدان دریایی دروغ گفتهاند» توضیح میدهد که آبهای ساحلی سومالی سالهاست محل دفن زبالههای سمی (حتی هستهای) کشورهای غربی (و آسیایی) است. از طرف دیگر، این کشورها در آبهای ساحلی این کشور دست به ماهیگیریهای گستردهی صنعتی میزنند و اینکار ماهیگیران محلی سومالیایی را دچار مشکل کرده چونکه ماهیگیری غیرقانونی و بیرویهی کشتیهای مدرن روز به روز تعداد ماهیهای منطقه را کمتر کرده است. این روند سالهاست که وجود داشته اما از سال 1991 که دولت سومالی سقوط کرد بحرانیتر شده. در نتیجه به همهی این مواردسیستم فروپاشیدهی کشور سومالی که باعث شده عدهی بیشتری از مردم تا آستانهی مرگ و زندگی فقیر و گرسنه شوند را باید افزود.
مردم سومالی که صدایی ندارند، اما صدای کارشناسان سازمان ملل هم به جایی نمیرسد. مثلا:
چون دولتی در سومالی وجود ندارد، به میزان گستردهای ماهیگیری غیرقانونی توسط کشورهای اروپایی و آسیایی در آبهای سومالی انجام میشود… من متقاعد شدهام که در آبهای سومالی زبالههای شیمیایی و احتمالا هستهای دفع میشود… — الود عبدالله فرستادهی ویژهی سازمان ملل در سومالی (2008)
یا:
موجهای تسونامی احتمالا منجر به انتشار زبالههای هستهای و سایر زبالههای سمیای که در آبهای سومالی دفع شدهاند خواهد شد. منظور من مواد شیمیایی رادیواکتیو، فلزات سنگین، زبالههای بیمارستانی و موارد مشابه است. — نیک نوتال (Nick Nuttall) سخنگوی محیطزیستی سازمان ملل (2005)
دزد، ماهیگیر، نگهبان، …
در این بستر است که «دزدان دریایی» ظهور میکنند. بسیاری از ماهیگیرهای سومالیایی با قایقهای تندروشان قصد متوقف کردن (یا دستکم گرفتن مالیات از نظر خودشان!) کشتیهایی را دارند که زبالههای سمی در آبهای کشورشان دفع میکنند یا به صورت غیرقانونی ماهیگیری میکنند. آنها خودشان را «گارد ساحلی داوطلب سومالی» (Volunteer Coastguard of Somaliaes) میخوانند و جالب است بدانید که بنا به گفتهی یک سایت محلی مستقل خیلی از مردم عادی سومالی این نوع دزدی دریایی را نوعی دفاع ملی تلقی میکنند. شکی نیست که هیچکدام این مواردی که گفته شد گروگانگیری یا راهزنی دریایی را توجیه نمیکند، اما ابعاد پیچیدهتر و علل ظهور آنرا نشان میدهد. یکی از همین راهزنان اینطور گفته:
ما خودمان را دزد دریایی نمیدانیم. به نظر ما دزدان دریایی کسانی هستند که به طور غیرقانونی در دریاهای ما ماهیگیری میکنند و زبالههایشان را در آن میریزند.
آیا واقعا کشورهای صنعتی انتظار دارند سواحل کشور بختبرگشتهای مثل سومالی را با سمیترین مواد شیمیایی آلوده کنند و منابع غذاییشان را به یغما ببرند و با هیچ واکنشی رو به رو نشوند؟ آلوده کردن دریا و غارت منابع دریایی جرم نیست؟ وقتی عدهای راهزن (یا شاید هم ماهیگیر) کانال ترانزیت حدود 20 درصد از نفت جهان را دچار اختلال میکنند ناگهان نیروی دریایی بزرگترین کشورهای جهان به منطقه ارسال میشود و همه از «خطربزرگی» که از طرف این ناحیه متوجه جهان است سخن میگویند.
این مجموعهی عکس گوشهای از این خطر بزرگ و ناوگانهایی که برای مبارزه با آن اعزام شدهاند را نشان میدهد.
ناوگانت را به من نشان بده تا بگویم چکاره هستی!
چند وقت پیش حکایت دزد دریایی و امپراطور را نوشته بودم:
روزی یک دزد دریایی را که به تازگی دستگیر شده بود به حضور اسکندر کبیر امپراطور روم یونان آوردند.
اسکندر پرسید: چطور جرات میکنی خصمانه ادعای مالکیت دریاها را داشته باشی؟
دزدِ دریایی گفت: من یک قایق کوچک دارم بنابراین دزددریایی هستم. تو یک ناوگان عظیم از کشتیهای بزرگ داری پس امپراطور خوانده میشوی!
پینوشت: این را یادم رفت بنویسم که بعد از طوفان سونامی، برخی انواع بیماریها در سواحل سومالی دیده شده که احتمالا از عوارض ناشی از انتقال مواد سمی به سواحل این کشور هستند.
پروپاگاندای ششم بنا به درخواست دوستی زودتر از هنگام منتشر میشود.
به راستی چه چیزی است که نتوان آدمها را به باور کردناش وادار کرد؟! — توماس جفرسون..