پروپاگاندا – دوازده

سیاست و پروپاگاندا نه می‌توانند با هم تضاد داشته باشند و نه می‌توانند نسبت به هم بی‌اعتنا باشند. آن‌ها به صورت غیرقابل تفکیکی به یکدیگر متصل‌اند: بدون سیاست، پروپاگاندایی در کار نخواهد بود و بدون پروپاگاندا سیاستی وجود نخواهد داشت.
.
«سیاستِ‌ موفق» همیشه به «پروپاگاندای موفق» احتیاج دارد. هر دو هدف مشترکی دارند و به یک سمت می‌روند.

..
— پروپاگاندای سیاسی، 1934
.

.

Politics and propaganda cannot conflict with each other, nor can they run parallel to each other, but rather they are inextricably bound to each other. Without politics there is no propaganda and without propaganda there is no politics.
.
«Good politics» always needs «good propaganda». Both have the same goal and the same direction.
— Politische Propaganda, 1934
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کهکشان تیم برنرز لی – یک

نام مجموعه‌ی «کهکشان تیم برنرز لی» را با الهام از مفهوم «کهکشان گوتنبرگ» انتخاب کرده‌ام و تا آن‌جا که می‌دانم تاکنون جایی از این اصطلاح استفاده نشده است.

مایکروسافت اعلام کرد که فروش سی‌دی‌های دایره‌المعارف انکارتا (Encarta) که «پرفروش‌ترین دایره‌المعارف نرم‌افزاری در هشت سال گذشته» بوده است را متوقف خواهد کرد و وب‌سایت آن هم سال دیگر تعطیل خواهد شد.

ظهور غول کوچکی به نام ویکی‌پدیا (Wikipedia) که بارها از هر آن‌چه انکارتا می‌توانست باشد بزرگ‌تر است و غول بزرگ‌تری به نام «وب فهرست شده توسط گوگل» جایی برای حیات دایره‌العارف‌هایی مانند انکارتا که به صورت سنتی و به طریقه‌ی دستی و خط به خط و صفحه به صفحه به روزرسانی می‌شوند باقی نگذاشته است. خلاصه بگویم:

انکارتا نتوانست با وب رقابت کند.

آیا سرنوشت مشابهی در انتظار بریتانیکا و دایره‌المعارف‌های کلاسیک دیگر است؟ شاید بتوانید حدس بزنید.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ترس – سه

نوع مخرب دیگری از فریب «فروختنِ ترس» است. ترس تضعیف‌کننده‌ترین نوع عواطف انسانی است. فرد وحشت‌زده اگر احساس کند چیزی موجب امنیت بیشتر خودش، خانواده‌اش یا کشورش می‌شود؛ هر کاری می‌کند، هر چیزی می‌گوید، هر چیزی را می‌پذیرد، هر چیزی را رد می‌کند، بدون این‌که در نظر بگیرد که نتیجه واقعا برایش امنیت آورده است یا نه.

.

ترس مثل جادو عمل می‌کند. مردم وحشت‌زده آسان‌ترین مردم برای حکم‌رانی هستند. می‌توان آزادی و اختیارشان را گرفت، می‌توان متقاعدشان کرد که باور کنند تصمیماتی که گرفته شده به خاطر خوبی خودشان بوده و برای برقراری امنیت‌شان گرفته شده‌. می‌توان متقاعدشان کرد که داوطلبانه از آزادی‌شان صرف‌نظر کنند.

.

— ژن فرانچینی

.


.

Another more destructive form of deception today is the selling of fear. Fear is the most debilitating of all human emotions. A fearful person will do anything, say anything, accept anything, reject anything, if it makes him feel more secure for his own, his family’s or his country’s security and safety, whether it actually accomplishes it or not…
.
It works like a charm. A fearful people are the easiest to govern. Their freedom and liberty can be taken away, and they can be convinced to believe that it was done for their own good – to give them security. They can be convinced to give up their liberty – voluntarily.»
.
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چهار کلمه از زبان دیگران: جان پیلجر، نشان تجاری، بزرگ‌ترین دروغ، اوباما

نوشته‌ی جان پیلجر (John Pilger) به مناسبت فرارسیدن «صد روز اول اوباما»:

صد روز اول ریاست جمهوری باراک اوباما او را یک مدیر بازرگانی رویایی، یک «مرد مارلوبورویی» برای نسل دهه‌ی 2000 (a Marlboro Man for the Noughties) و کمی چیزهای دیگر نشان داده است.

یکی از برنامه‌های بی‌بی‌سی در آمریکا به نام «مردان دیوانه» (Mad Men) نگاه نادری دارد به قدرت «تبلیغات شرکتی» (corporate advertising). تبلیغات «سیگار» که نیم قرن پیش توسط مردان «باهوش خیابان مادیسون» (Madison Avenue) [قلب صنعت تبلیغات در آمریکا] انجام شد به مرگ تعداد غیرقابل شماری انجامید. [به این ترتیب] تبلیغات (advertising) و خواهر دوقلویش روابط عمومی (public relations)، به ابزار فریب‌کارانه‌ی کسانی تبدیل شد که فروید را خوانده بودند و روان‌شناسی جمعی را در هر چیزی از [فروش] سیگار گرفته تا سیاست به کار می‌گرفتند تا درست همان‌گونه که می‌شود «مرد مارلبرو» (Marlboro Man) را به عنوان سمبل سلامتی مردانه معرفی کرد، سیاست‌مداران را نیز بتوان نشان تجاری زد، بسته‌بندی کرد و فروخت.

بیش از صد روز از انتخاب باراک اوباما به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده‌ی آمریکا می‌گذرد. نشریه‌‌ی «عصر تبلیغات» «نشان تجاری اوباما» (Obama brand) را به عنوان بهترین بازاریاب سال 2008 انتخاب می‌کند که به راحتی کامپیوترهای اپل را پشت سر گذاشته است. دیوید فنتون (David Fenton) کمپین انتخاباتی اوباما را «سازمان‌دهی اقشار جامعه توسط گروه‌های تکنولوژی‌گرای پرتعداد و خودجوش توصیف می‌کند که هرگز پیش از این نظیرش دیده نشده است و در نتیجه نیروی بسیار بسیار قدرتمندی است»*.

با استفاده‌ی سیستماتیک از اینترنت و کاربرد شعار «بله ما می‌توانیم!» که برگرفته از شعار چزار چاوز (César Chávez) -از رهبران جنبش‌های کارگری – بود «گروه‌های تکنولوژی‌گرای پرتعداد و خودجوش» نشان تجاری‌شان را برای پیروز شدن در کشوری که از دست جورج بوش مستاصل بود تبلیغ کردند.

هیچ کس نمی‌دانست این «نشان تجاری» جدید واقعا نماینده‌ی چه چیزی بود. بازاریابی آن‌چنان ماهرانه و با موفقیت انجام شد (رکورد پرداخت هفتاد و پنج میلیون دلار فقط برای یک برنامه‌ی تبلیغاتی تلویزیونی) که بسیاری از آمریکایی‌ها واقعا باور کردند که اوباما در مخالفت با جنگِ بوش با آن‌ها هم عقیده است. اما در واقع، اوباما بارها از سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی بوش و بودجه‌های کنگره‌ در این زمینه طرف‌داری کرده بود. همین‌طور بسیاری از آمریکایی‌ها باورکردند که او میراث‌دار گرایشات ضداستعماری (anti-colonialism) مارتین لوتر کینگ است. با این وجود صرف‌نظر از شعار بی‌معنای «تغییری که می‌توانیم آن‌ را باور داشته باشیم»، اوباما اگر یک تم سیاسی می‌داشت، دغدغه‌ی احیای آمریکا به عنوان یک گردن‌کلفت حریص مسلط بود، همان‌طور که مرتب تکرار می‌کرد «ما باید قوی‌ترین باشیم».

شاید تاثیرگذارترین بخش تبلیغات «نشان تجاری اوباما» به صورت رایگان توسط روزنامه‌نگارانی انجام شد که همچون ندیمان یک سیستم سفاک شوالیه‌های بالیاقت را ستایش می‌کردند. آن‌ها از او سیاست‌زدایی (depoliticised) کردند، سخنرانی‌های عادی و عاری از اصالت‌اش را دست به دست و دهان به دهان چرخاندند و … او را به عنوان یک مسیحا، از آن دسته موجودات کمیابی که … در واقع … کمک خواهند کرد تا نوع جدیدی از «بودن» در سیاره‌ی ما ایجاد شود، معرفی کردند.  [این قسمت نقل قول بود و آن‌را خلاصه کردم].

در صد روز اول ریاست جمهوری‌اش،‌ اوباما توجیهات و عذر شکنجه‌‌گران را پذیرفته، با حذف «دستگیری متهمان بدون حکم دادگاه» مخالفت کرده و خواستار پنهان‌کاری بیشتر دولت شده است. او گولاگ‌ (اردوگاه‌های زندانیان) جورج بوش را که دست‌کم 17000 نفر در آن دور از دسترس عدالت زندانی هستند دست نخورده باقی نگاه داشته است. در 24‌ام آوریل، وکیل او توانست در دعوای حقوقی‌ای‌ پیروز شود که حکم ‌داد «زندانیان خلیج گوانتانامو «شخص» نبوده‌اند و در نتیجه در برابر شکنجه شدن مصونیت نداشته‌اند». رئیس امنیت و جاسوسی ملی (Director of National Intelligence) او، آدمیرال دنیس بلیر (Dennis Blair) می‌گوید اعتقاد دارد شکنجه موثر است. یکی از مقامات عالی‌رتبه‌ی اطلاعاتی اوباما در آمریکای لاتین متهم به پنهان‌کردن ماجرای شکنجه‌ی یک راهبه‌ی آمریکایی در گواتمالا در 1989 شده است، یکی دیگر از مشاوران او مدافع پینوشه است. همان‌طور که دانیل السبرگ (Daniel Ellsberg) می‌گوید، آمریکا شاهد یک کودتای نظامی توسط جورج بوش بود که وزیر «دفاع» همان کابینه‌ یعنی رابرت گیتس (Robert Gates) همراه با سایر مقامات جنگ‌طلب دیگر در کابینه‌ی اوباما ابقا شدند.

در سراسر جهان، تهاجم خشونت‌بار آمریکا علیه مردم بی‌گناه، چه به صورت مستقیم و چه توسط عوامل واسط شدت گرفته است. سیمور هرش (Seymour Hersh) گزارش می‌دهد که در جریان قتل عام اخیر در غزه، «تیم اوباما به همه فهماند که مشکلی با کاروان «بمب‌های هوشمند» و سایر سلاح‌های پیش‌رفته که در حال ارسال شدن به اسرائیل بود و برای قصابی کردن کودکان و زنان استفاده می‌شد ندارد». در پاکستان، تعداد غیرنظامیانی که توسط موشک‌های آمریکایی که «هواپیمای بدون سرنشین» (drones) نامیده می‌شوند کشته شده‌اند از زمان آمدن اوباما به دفتر کارش دو برابر شده است.

در افغانستان، «استراتژی» آمریکا برای کشتار مردمان قبایل پشتون («طالبان») توسط اوباما گسترش بافته تا به پنتاگون فرصت دهد که در این کشور ویران شده پایگاه‌های دائمی‌ای تاسیس کند که بنا به گفته‌ی وزیر دفاع رابرت گیتس، نیروهای آمریکایی برای همیشه در آن‌ها باقی خواهند ماند. سیاست‌گذاری اوباما -سیاستی که از زمان جنگ سرد تغییر نکرده است- مرعوب ساختن روسیه و چین است که امروز رقبای امپراتوری‌اش هستند. او رفتار تحریک‌آمیز جورج بوش برای استقرار موشک در مرزهای غربی روسیه را به بهانه‌ی مقابله با ایران که اوباما شیادانه آن را «یک خطر واقعی» برای اروپا و آمریکا می‌خواند، ادامه داده است. در 5 آوریل 2009 در پراگ، او سخنرانی‌ای کرد که به عنوان «ضد هسته‌ای» (anti-nuclear) گزارش شده است. اما این سخنرانی به هیچ‌وجه چنین چیزی نبود. در چهارچوب «برنامه‌ی پنتاگون برای تعویض کلاهک‌های هسته‌ای به منظور بالابردن ضریب اطمینان» (Pentagon’s Reliable Replacement Warhead programme) ایالات متحده‌ی آمریکا در حال ساخت سلاح‌های هسته‌‌ای تاکتیکی جدید است تا مرز میان سلاح‌های متعارف و سلاح‌های هسته‌ای را مبهم کند [و درنتیجه کاربرد سلاح‌های هسته‌ای را عملی‌تر کند].

شاید بزرگ‌ترین دروغ اوباما — به بزرگی دروغ سیگار کشیدن برای شما خوب است — وعده‌ی خروج نیروهای آمریکایی از عراق، کشوری که به یک رودخانه‌ی خون تقلیل یافته، بود. اما به گفته‌ی طراحان نظامی بی‌شرم ارتش آمریکا بیش از 70000 نیروی نظامی برای «15 تا 20 سال آینده» در عراق باقی خواهند ماند. در 25 آوریل، هیلاری کلینتون، وزیر امورخارجه‌ی او نیز این مساله را تایید کرد. چندان عجیب نیست که نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند تعداد روزافزونی از آمریکاییان به این نتیجه می‌رسند که فریب خورده‌اند. به خصوص که می‌بینند اقتصاد کشور به همان کلاه‌بردارانی سپرده شده که مسئول نابودی‌اش بوده‌اند. لاورنس سامرز (Lawrence Summers)، مشاور ارشد اقتصادی اوباما، سه تریلیون دلار پول را جلوی پای همان بانک‌هایی می‌ریزد که سال گذشته به او بیش از 8 میلیون دلار پرداخت کردند که 135000 دلار آن برای یک سخنرانی بود. تغییری که می‌توانید به آن باور داشته باشید (Change you can believe in).

بخش بزرگی از سیستم حاکم بر آمریکا (American Establishment) از جورج بوش و دیک چنی به خاطر این‌که «طرح بزرگ» (grand design) را — آن‌گونه که هنری کسینجر، جنایت‌کار جنگی و مشاور اوباما آن‌را می‌نامد– در معرض دید عموم قرار دادند و به خطر انداختند، متنفر هستند. در ادبیات بازاریابی، بوش «شکست یک نشان تجاری» (brand collapse) بود در حالی که اوباما، با آن لبخندهای شبیه آگهی‌های خمیردندان و کلیشه‌های درست‌کارانه‌اش، یک هدیه‌ی خداوندی است. او با یک حرکت، مخالفت عمومی مردم آمریکا با جنگ را تسکین داد و در سراسر آمریکا چشم‌ها را لبریز از اشک شوق کرد. او مرد بی‌بی‌سی است، مرد سی‌ان‌ان است، و مرد مورداک است، و مرد وال‌استریت است، و مرد سیا است. مرد تبیلغات [The Madmen به اول نوشته مراجعه کنید] خوب عمل کرده است..


* برای ترجمه‌ی این جمله محبور شدم از یک دوست خوب و همین‌طور چندین نفر از دوستان دیگر کمک فکری بگیرم. اصل آن این است:

David Fenton of MoveOn.org describes Obama’s election campaign as “an institutionalised mass-level automated technological community organising that has never existed before and is a very, very powerful force”.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مجازات‌های زمینی – یک

هیچ حقی نمی‌تواند مجوزی برای «مجازات مرگ» صادر کند؛ چرا که من نشان داده‌ام که چنین حقی وجود ندارد. پس مجازات مرگ اعلان جنگ کل ملت علیه یک شهروند است که نابودی او را لازم یا مفید برای خوب همگان تشخیص داده‌اند. اما، اگر من بتوانم از این هم فراتر روم و نشان دهم که [مجازات مرگ] ضروری یا مفید نیست، آن‌گاه توانسته‌ام به انسانیت کمک کنم.

.

مرگ یک شهروند فقط در یک حالت ممکن است «ضروری» باشد: وقتی که، حتی اگر آزادی‌اش را از او بگیرند [زندانی باشد]، او از چنان قدرت و روابطی برخوردار باشد که بتواند امنیت کل کشور را به خطر بیاندازد؛ وقتی که «[زنده]بودن» او خطر بروز یک انقلاب خطرناک در برابر دولتی استقرار یافته را در بر داشته باشد.

.

اما حتی در چنین حالتی، [مجازات مرگ] وقتی «ضروری» خواهد بود که کشور در حال بازیابی و یا از دست دادن آزادی‌اش باشد؛ یا در شرایط آشوب مطلق باشد و بی‌نظمی به جای قانون برقرار شده باشد.

.

اما در شرایطی که آرامش بر کشور حکم‌فرما باشد، در شرایطی که دولت با تایید و وفاق ملت بر سر کار باشد، در حاکمیتی که ایمن از خطر دشمن‌ها باشد و توسط نیروهای درونی قدرت گرفته باشد؛ … در شرایطی که همه‌ی قدرت در دست‌ رهبران واقعی باشد؛ جایی‌که ثروتمندان بتوانند لذت و نه نفوذ و نه اقتدار خریداری کنند، در آن صورت هیچ «ضرورتی» برای گرفتن جان یک شهروند نمی‌تواند وجود داشته باشد.

.

— چزاره بچاریا، جرم و مجازات، 1764*

.


.

The punishment of death is not authorized by any right; for I have demonstrated that no such right exists. It is, therefore, a war of a whole nation against a citizen, whose destruction they consider as necessary or useful to the general good. But, if I can further demonstrate that it is neither necessary nor useful, I shall have gained the cause of humanity.
.
The death of a citizen can be necessary in one case only: when, though deprived of his liberty, he has such power and connections as may endanger the security of the nation; when his existence may produce a dangerous revolution in the established form of government.
.
But even in this case, it can only be necessary when a nation is on the verge of recovering or losing its liberty; or in times of absolute anarchy, when the disorders themselves hold the place of laws.
.
But in a reign of tranquillity; in a form of government approved by the united wishes of the nation; in a state fortified from enemies without, and supported by strength within; . . . where all power is lodged in the hands of the true sovereign; where riches can purchase pleasure and not authority, there can be no necessity for taking away the life of a subject.
.
-Cesare Beccaria, Crime and Punishment (Dei delitti e delle pene), 1764
.

* یکی از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین آثار حقوقی در زمینه‌ی جرم‌شناسی کلاسیک


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آزادی بیان – دو

سانسودر، تبلیغی است که پولش را دولت می‌دهد..
.– فدریکو فلینی

.


.

Censor.ship is advertising paid by the government.
.
— Federico Fellini
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پروپاگاندا – یازده

طبیعی است که مردم عادی جنگ نمی‌خواهند، نه در روسیه، نه انگلیس، نه در آمریکا و نه در آلمان. این کاملا قابل فهم است. اما هر چه باشد، این رهبران هستند که سیاست‌های کشور را تعیین می‌کنند؛ و متقاعد کردن مردم هم همیشه کار ساده‌ای است، [مهم نیست کشور] دموکراسی باشد یا دیکتاتوری فاشیستی، حکومت پارلمانی باشد یا دیکتاتوری کمونیستی ….

فرقی نمی‌کند مردم صدایی داشته باشند یا نه، در نهایت همیشه می‌توان آن‌ها را به پیروی از رهبران وادار کرد. کار ساده‌ای است. تنها کاری که لازم است انجام دهید این است که بگویید به آن‌ها حمله شده است و افراد صلح‌طلب‌ را به خاطر به خطر انداختن کشور و نداشتن حس وطن‌پرستی سرزنش کنید. این روش در همه‌ی کشورها نتیجه می‌دهد..

هرمان گورینگ (فرمانده‌ی نیروی هوایی هیتلر) – دادگاه نورمبرگ

.


.

Naturally, the common people don’t want war; neither in Russia nor in England nor in America, nor for that matter in Germany. That is understood. But, after all, it is the leaders of the country who determine the policy and it is always a simple matter to drag the people along, whether it is a democracy or a fascist dictatorship or a Parliament or a Communist dictatorship. …
.
voice or no voice, the people can always be brought to the bidding of the leaders. That is easy. All you have to do is to tell them they are being attacked, and denounce the pacifists for lack of patriotism and exposing the country to danger. It works the same way in any country.
.
– Herman Goering (commander of the Luftwaffe) at the Nuremberg trials

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کاریکاتور روز: بمب‌ها و قلب‌ها

michael_leunig_love

طراح: مایکل لیونیگ (Michael Leunig). عنوان اصلی کار را پیدا نکردم.

* انتخاب یک کار از میان آثار لیونیگ کار ساده‌ای نیست. بنابراین احتمالا چند تا از کارهایش را به تدریج منتشر می‌کنم.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تقدیم به کار

به مناسبت اول ماه مه (May 1st) روز جهانی کار و کارگر، این عکس به همه‌ی کسانی که «کار» می‌کنند یا به جبر زمانه از «کار کردن» محروم هستند تقدیم می‌شود.

* عکس همزمان در فوتوبلاگ من منتشر شده است.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]

استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چگونه یک روشن‌فکر فراساختارگرای قلابی را ترور کنیم؟

دوستی ناشناس در کامنتی که پای یکی از مطالب اخیر بامدادی با عنوان «چهار کلمه از زبان دیگران: نوبل ادبیات، دیکتاتور، جنایت‌کار جنگی، کودک» گذاشته روش تبدیل شدن به یک روشن‌فکر فراساختارگرا [ی قلابی یا میان‌مایه] یا به قول خودشان پست‌استراکچرال را برای همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها توضیح داده است تا اگر مایل بودند همین روش را اتخاذ کنند. متن کامل کامنت ایشان چنین است (تاکیدها از من است):

گاهی دقت در شیوه‌های موفقیت دیگران می تواند برای همه‌ی ما درس‌آموز باشد. می‌خواهم در این‌جا با اجازه‌ی شما روش برخی وبلاگ‌نویسان را برای‌ کسانی که از راه و چاه این کار بی خبرند باز کنم. البته انتخاب این‌جا برای درج این نوشته به دلیل موفقیت نسبی شما در پیاده کردن این شیوه‌هاست. امیدوارم اجازه دهید سایرین نیز از این شیوه‌ها استفاده کنند.
1. انتقاد از سیاست‌های استعمارگران غربی: شما به راحتی می‌توانید از جنگ در افغانستان و عراق انتقاد کنید. خصوصا اگر در ایران زندگی می‌کنید یا کارتان به نحوی است که با ایران سر و کار دارید این کار فواید زیادی برای‌تان خواهد داشت. ذیلا برخی از این فواید را ذکر می‌کنم:

الف: ایجاد احساس رضایت‌مندی بسیار بالا از خود: شما می‌توانید به خودتان افتخار کنید چون در اخلاق و معرفت سنگ تمام را گذاشته‌اید و حال استعمارگران ظالم را گرفته‌ و در مقابل‌شان ساکت ننشسته‌اید.
ب: قرار گرفتن در مرتبه‌ی پست استراکچری: شما می توانید به عنوان یک روشن‌فکر ضمن بررسی روند تاریخی مسئله‌ی استعمار و انواع مختلفش از گذشته تا به حال، ترفندهای استعمار نو را برای مخاطبان‌تان به تفصیل توضیح دهید. برای این‌که تاثیر کلام‌تان دوچندان شود کافی است در بین جملات ضد استعماری‌تان چند نقل قول از ادوارد سعید یا فوکو هم بگنجانید و یا به ژورنال‌های موجود غربی سری بزنید و چند جمله از یکی از مقاله‌هایی را که در نقد سیاست‌های دول استعماری است ترجمه‌ای کنید. مطمئن باشید که این حرکت، شما را تا درجه‌ی یک روشن‌فکر پست‌مدرن [قلابی یا میان‌مایه] بالا می‌برد.

2. عدم انتقاد از حاکمان داخلی: کاری به کار حاکمان ضد امپریالیستی وطنی نداشتن، بسیار مفید و سودمند است. پر واضح می‌تواند باشد که هر چقدر هم حاکمان وطنی جنایت‌کار باشند، به پای استعمارگران و امپریالیست‌های غربی نمی‌رسند و شما می‌توانید بدون احساس گناه تنها از جنایت‌کاران کلان انتقاد کنید. البته نیازی نیست از حاکمان وطنی تعریف کنید. همین که در نوشته‌هایتان اصولا آن‌ها و کارهای‌شان را در نظر نگیرید کافی است و اما فواید این گونه نوشتن عبارتند از:

الف: به دست آوردن مقبولیتی نسبی در بین موافقان و مخالفان حکومت.
ب: در امان بودن از هزینه‌های انتقاد از طرف حکومت.

ج:حتی می‌توان بعد از رسیدن به درجه روشن‌فکر پست‌استراکچر و مقبولیت در میان مخاطبان روی این شیوه به عنوان منبع درآمد نیز حساب کرد.

این یک کامنت عادی نیست. هیچ وقت چنین کامنت‌هایی عادی نیستند. این نوشته فحش نمی‌دهد، گوینده‌اش هم احتمالا کم‌هوش نیست. این نوشته با کمی ظرافت و هوشمندی، «من» یا «من نوعی» را ترور شخصیت می‌کند. یک سوءقصد مجازی علیه من است. شاید بهترین پاسخ این کامنت سکوت باشد، شاید هم نه. پاسخ من:

این صحبت‌ها اگر چه شاید مستقیما به سمت من نشانه گرفته نشده، ولی به هر حال همان‌طور که اشاره هم کردید و «من را در این زمینه موفق دانسته‌اید» به نوعی انتقاد مستقیم از من هم هست.

حرف‌های شما هم درست است و هم درست نیست. درست‌اش این است که این روش واقعا هم می‌تواند دست‌کم در برخی موارد جزییات و توصیفی مشابه همان که شما گفتید داشته باشد.

نادرست‌اش این است که اصلا به حیطه‌ای وارد می‌شود که شما حق ورود به آن را ندارید. حوزه‌ی حریم شخصی من! «احتمالا» شما نمی‌توانید درباره‌ی نوع سلیقه‌ها، نیت‌ها و علایق «من» یا «منِ نوعی»‌ مطمئن باشید و قضاوت کنید. از آن بدتر شما نمی‌توانید از «منافعی» که من نوعی از وبلاگ‌نویسی می‌برم (یا نمی‌برم؟) صحبت کنید و این‌طور  مطمئن و تخریبی هم بنوسید.  به خصوص در عرصه‌ای مانند وبلاگ که تریبونی شخصی است و درآمدی برای نویسنده‌ی آن ندارد و «احتمالا» هرگز هم نخواهد داشت ولی ممکن است دردسرهای احتمالی برایش داشته باشد. شاید این موجودی که آن‌را «کسی که برای کسب رضایت درونی یا/و خودنمایی به عنوان یک روشن‌فکر میان‌مایه‌ی فراساختارگرا تلاش می‌کند» نامیده‌اید در وبلاگ‌ش به دنبال همان به دست آوردن حداقل حس رضایت باشد. شما حق ندارید این را از او بگیرید.

شما حق ندارید با چنین نگاه بدبینانه و شاید تحقیرآمیزی، آزادی او را محدود کنید. آزادی‌ای که به آزادی هیچ‌کس لطمه‌ای وارد نکرده است، آزادی‌ای که وارد حریم شخصی هیچ‌کس نشده است، آزادی‌ای که اگر منتقد سینه‌چاک دستگاه‌های اقتدارگرای محلی و جهانی نبوده، مجیزگو و خدمت‌گذارشان هم نبوده است. بله شما حق ندارید آزادی او را محدود کنید.

حاکمیت شاید بتواند به خودش حق بدهد که آزادی مرا محدود کند و اگر چنین تصمیمی بگیرد من او را درک می‌کنم. حاکمیت به خاطر ماهیت اقتدارگرایی که دارد (اگر اقتدارگرا نباشد که دیگر حاکمیت نیست، هست؟) از نظرگاه حفظ، توسعه و یا تثبیت اقتدارش قابل درک است که بخواهد صداهای غیرهم‌نوا را خاموش یا تحدید کند،
اما شما چطور؟ شما از چه نظرگاهی به خود حق می‌دهید «کسانی را که برای کسب رضایت درونی یا/و حتی خودنمایی به عنوان یک روشن‌فکر میان‌مایه‌ی فراساختارگرا تلاش می‌کنند» محکوم کنید؟

پی‌نوشت: دوستی اصطلاح جالبی به کار برد که برایم جالب بود: این‌جا من سعی کرده‌ام از «تمامیت ارضی وبلاگ‌ام» دفاع کنم.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آزادی بیان – یک

چیزی که امروز مرا نگران می‌کند، فقط کتاب‌هایی که سوزانده می‌شوند نیست. من نگران کتاب‌هایی هستم که هرگز نوشته نخواهند شد. کتاب‌هایی که هرگز خوانده نخواهند شد. و همه به خاطر ترس از سا.نسو.ر خواهد بود. مثل همیشه، خواننده‌های جوان بازندگان اصلی خواهند بود.
.
.– جودی بلوم

.


.

It’s not just the books under fire now that worry me. It is the books that will never be written. The books that will never be read. And all due to the fear of censorship. As always, young readers will be the real losers.
.
—Judy Blume
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: این‌جا مرگ ارزان است

  • سحر مرانلو: کنفرانس ژنو و یک تحلیل متفاوت
    تحلیل من از این ماجرا البته یک تحلیل حقوقی است که با آنچه کارشناسان برنامه بی بی سی فارسی گفتند تفاوت دارد. اول اینکه موضوع کنفرانس ژنو در باره نژاد پرستی و بیشتر بازنگری برنامه عمل مصوب در کنفرانس جهانی نژاد پرستی در دوربان بوده است . در کنفرانس جهانی نژاد پرستی در دوربان مساله فلسطین و اسرائیل یکی ار محورهای اصلی بحث بود آنقدر که در اعلامیه پایانی کنفرانس گنجانده شد. اصلا دلیلی که آمریکا و اسرائیل کنفرانس ژنو را بایکوت کردند اعتراض و نگرانی از این مساله بود که مساله نژاد پرستی دولت اسرائیل دوباره مانند دوربان مورد تاکید قرار گیرد. اسرائیلی ها البته این بار آماده تر بودند. چند هفته قبل از ژنو کنفرانسی علیه نژاد پرستی برگزار کردند و اسامی بزرگ دعوت شدند که در واقع به روبارویی با کنفرانس ژنو بپردازند. می خواهم بگویم پرداختن به مساله اسرائیل در واقع یک پیش زمینه تاریخی و حتی حقوقی داشته است. دوم اینکه ترک سالن از طرف کشورهای برخی از کشورهای غربی به نظر من خلاف اصل احترام به حق آزادی بیان است که در غرب به عنوان یک ارزش کلیدی ارائه می شود. توجه کنید که تبادل نظر مخصوصا فرهنگ تحمل و گفتگو از جمله محورهای اصلی کنفرانس جهانی نژاد پرستی در دوربان بوده است.
  • روی خطوحید‌: ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی از «مرگ بر» تا «صبر بر»
    اساسا «مصلحت‌اندیشی و تجدید نظر در آرای گذشته» (صرف نظر از اینکه شرایط هم تغییر کرده یا نه) نکته‌ای منفی است که اتهام نام بگیرد؟ از «مرگ بر» به «صبر بر» رسیدن پیشرفت است یا پس‌رفت؟
  • خوابگرد – شکایت از یک داستان‌نویس، به‌خاطر پژو ۴۰۵!
    پدرام رضایی‌زاده به خاطر یکی از داستان‌های کتاب‌اش «مرگ‌بازی»، به دادگاه فراخوانده شده است. شاکی او «ایران‌خودرو» و اتهام‌اش «نشر اکاذیب، غیراستاندارد و عامل مرگ و میر معرفی کردن محصولات ایران‌خودرو» ست! در یکی از داستان‌های کتاب به پژوی 405 اشاره می‌شود که درهایش قفل شده و آتش گرفته.
  • اين‌جا و اكنون: خصوصي‌سازي: واگذاري مدارس به حوزه
    تحلیل خبر واگذاری 4 هزار و 200 واحد آموزشی در مقاطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان به مدت 5 سال به مراکز حوزوی.
  • چه وقت‌هایی آرایش می‌کنی؟
    روزهایی که دلت نمی خواهد کسی صورتت را ببیند، که می خواهی یک صورتک رنگ وارنگ تحویل شان بدهی که برایشان بخندد که خودت بتوانی با خیال راحت آن زیر بداخلاقی کنی و غصه بخوری.
  • «مرگ ارزان»، این جا ایران است «« لویاتان
    نوشته‌اش را می‌خوانم و شرم‌سار خودم، تو و همه‌مان می‌شوم.
  • بازاریابی با استفاده از یک رویداد سیاسی « اقتصاد خرد، بازار و خانوار
    فرض کنید بجای یک کالا یک باور را می خواهید بفروشید و قشری در جامعه هستند که شما تا بحال نتوانسته اید نظر ایشان را تغییر دهید. اگر شما رسانه ای را بیابید که این گروه به آن اعتماد داشته باشند و بتوانید از طریق آن رسانه ایشان را مخاطب قرار دهید ضریب موفقیت شما افزایش می یابد و احتمالا تعداد بیشتری باور مورد نظر شما را خواهند پذیرفت. در اینجا باور مورد نظر بد جلوه دادن کشورماست. هدف بدخواهان القا این باور به گروهیست که طی سالهای گذشته مخالف سیاستهای ضد جنگ دولت بوش و متقاضی مذاکرات دو طرفه و بر پایه احترام متقابل با ایران بوده اند. در واقع تقاضای این گروه از مردم و حمایت ایشان از اتخاذ چنین روشی توسط دولت اوباما – که تنها صد روز است که متصدی امور شده است –  یکی از دلایلیست که بسیاری از سیاستمداران را تشویق کرده است تا  از مذاکره با ایران سخن بگویند و از مخالفت لابیهای صهیونیستی و جنگ طلب نهراسند.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و من نه فقط این‌جا بلکه در لینک‌های روزانه، نقل‌قول‌ها و اصولا هر جا از منبعی لینک می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ترس – دو

[در حالی‌که اعترافات گرفته شده توسط شکنجه ارزشی ندارند، هدف واقعی شکنجه، گرفتن اعتراف نیست، بلکه سکوت است] سکوتی که توسط ترس القا شود. ترس مسری است و به سرعت میان اعضای جامعه‌ی  مورد تجاوز منتشر می‌شود تا آن‌ها را ساکت و ناتوان کند.
.
تحمیل سکوت از طریق اعمال خشونت، هدف واقعی شکنجه است: به عمیق‌ترین و زیربنایی‌ترین شکل آن.
.
.— رخوما مارتون

.


.

[while confessions obtained by torture are of course meaningless, the real purpose is not confession. Rather, it is silence] silence induced by fear. Fear is contagious, and spreads to the other members of the oppressed group, to silence and paralyze them.
.
To impose silence through violence is torture’s real purpose, in the most profound an fundamental sense.
.
— Ruchama Marton
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تئوری فیلم – سه

این مجموعه قصد آموزش تئوری فیلم را ندارد (که در توانایی من نیست). بلکه گردآوری‌‌ نوشته‌ها و معرفی کتاب‌ها یا منابع «معدودی» است که برایم آموزنده و ارزشمند بوده‌اند و شاید برای شما هم…

.

تئوری‌ فیلم: چهره‌های شناخته نشده‌ی ما

چهره‌ی انسان هنوز به طور کامل کشف نشده است – هنوز مناطق ناشناخته‌ی زیادی در نقشه‌اش وجود دارد. یکی از وظایف فیلم این است که توسط «چهره‌شناسی میکروسکپی» به ما نشان دهد چه چیز از آن‌چه که در چهره‌ی ما هست متعلق به خود ماست و چه چیزهایی جزو متعلقات مشترک خانوادگی، ملیتی یا طبقاتی ما هستند. فیلم می‌تواند نشان دهد که چطور ویژگی‌های فردی با ویژگی‌های عمومی ترکیب شده‌اند تا حدی که به طور غیرقابل تفکیکی یکی شده و هر یک مکمل‌ آن دیگری است.

– تئوری فیلم (Theory of the Film)، بلا بالاش (Béla Balázs)، ترجمه‌ی کامران ناظرعمو، دانشگاه هنر، تهران  1376
– متن انگلیسی زیر از ترجمه‌ی همان کتاب به انگلیسی توسط ادیت بون (Edith Bone) آورده شده. آقای ناظرعمو هم از روی همین نسخه ترجمه را انجام داده‌اند.

.


.

Theory of the Film: Our Unknown Faces
The human face is not yet completely discovered there are still many white patches on its map. One of the tasks of the film is to show us, by means of «microphysiognomics», how much of what is in our faces is our own and how much of it is the common property of our family, nation or class. It can show how the individual trait merges with the general, until they are inseparably united and form as it were nuances of one another.
.
Theory of the Film, Béla Balázs, Translated from the Hungarian by Edith Bone

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یک قطره فلسفه – یک

ویتگنشتاین: چرا می‌گویند، این مساله طبیعی است که [روزگاری] فکر می‌کردند خورشید دور زمین می‌چرخد به جای این‌که زمین حول محور خودش بچرخد؟

دوست و شاگرد ویتگنشتاین: فکر ‌کنم چون این‌طور به نظر می‌رسید که خورشید دور زمین حرکت می‌کند.

ویتگنشتاین: خوب، اگر قرار بود طوری به نظر برسد که زمین حول محور خودش می‌چرخد، آن‌وقت چطور به نظر می‌رسید؟

.


.

Wittgenstein: Why do people say that it was natural to think that the sun went round the earth rather than that the earth turned on its axis?
Elizabeth Anscombe, a friend and pupil of Wittgenstein: I suppose, because it looked as if the sun went round the earth.
Wittgenstein: Well, what would it have looked like if it had looked as if the earth turned on its axis?
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پروپاگاندا – ده

فرهنگ ترس، واکنش آنی عموم مردم به یک خطر واقعی در دنیای به راستی خطرناک پیرامون نیست. وحشت جهان‌گستر مربوط به بیماری سیاه‌زخم که توسط تعداد معدودی مرگ مرتبط با این بیماری در آمریکا بلافاصله بعد از واقعه‌ی یازدهم سپتامبر جرقه خورد، یک خطر مرگ‌آور واقعی و وسیع‌التاثیر برای شهروندان آمریکایی یا اروپایی نبود. گرایش طبیعی ما به وحشت‌زده شدن درباره‌ی موضوعاتی مانند دزدیده شدن کودکان یا خطرات تلفن‌ همراه از این واقعیت که زندگی مدرن خطراتی بیش از گذشته برای ما دارد ناشی نمی‌شود – در واقع در سطح زندگی روزمره عکس این مساله درست است [خطراتی که ما را تهدید می‌کند کمتر از گذشته است].

فرهنگ ترس از «بالا به پایین» می‌آید. از رهبران جامعه و ناتوانی آن‌ها در هدایت کردن.

— جنیفر بریستو

.


.

The culture of fear is not a spontaneous reaction by the public to a truly dangerous world. The worldwide anthrax panic sparked by a handful of anthrax-related deaths in America shortly after 9/11 was not caused by a genuine and widespread mortal danger facing US and European citizens. Our propensity to panic about everything from child abductions to mobile phones does not come from the fact that modern life contains more risks than ever before – on the level of everyday reality, the opposite is the case.
.
The culture of fear comes from the «top down». It comes from society’s leaders, and their inability to lead.

— Jennie Bristow


تقدیم: این پست با نهایت احترام و لذت به آقایان و خانم‌های «آنفلوانزای خوکی» تقدیم می‌شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

.


چهار کلمه از زبان دیگران: نوبل ادبیات، دیکتاتور، جنایت‌کار جنگی، کودک

آقای هارولد پینتر (Harold Pinter) در سنخرانی‌اش به مناسبت دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات سال 2005*:

از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز، تک‌تک دیکتاتورهای راست‌گرای نظامی جهان توسط ایالات متحده‌ی آمریکا به وجود آمده‌اند یا این‌که مورد حمایت این کشور بوده‌اند. منظور من اندونزی، یونان، اروگوئه، برزیل، پاراگوئه، هائیتی، ترکیه، فلیپین، گواتمالا، ال‌سالوادور و البته شیلی است. وحشتی که ایالات متحده در سال 1973 بر شیلی تحمیل کرد هرگز [از حافظه‌ها] پاک نخواهد شد و هرگز بخشیده نخواهد شد.

صدها و هزاران مرگ در سراسر این کشورها رخ داد. آیا این [کشتارها] رخ دادند؟ آیا می‌توان همه‌ی آن‌ها را به سیاست‌ خارجه‌ی آمریکا نسبت داد؟ پاسخ «بله» است. آن‌ها به راستی رخ دادند و آن‌ها با سیاست خارجه‌ی آمریکا پیوند دارند. ولی شما نباید بدانید.

چند نفر آدم باید بکشید تا بتوان شما را جنایت‌کار جنگی یا قتل‌عام کننده خواند؟ صد هزار نفر؟ فکر می‌کنم این تعداد کاملا کافی باشد. بنابراین جورج بوش و تونی بلر را باید در دادگاه بین‌المللی جنایات (International Criminal Court of Justice) محاکمه کرد. اما بوش زرنگ است. او [کشورش] هرگز حاضر نشده دادگاه بین‌المللی را به رسمیت بشناسد… اما [کشور]‌ تونی بلر دادگاه را به رسمیت شناخته و بنابراین برای محاکمه آماده است. در صورت تمایل دادگاه بین‌المللی، می‌توانیم می‌توانیم نشانی او را بدهیم: لندن، خیابان داونینگ، پلاک 10.

اوایل حمله به عراق در صفحه‌ی اول روزنامه‌های انگلیس عکسی از تونی بلر در حال بوسیدن گونه‌ی یک کودک عراقی منتشر شد با عنوان «یک کودک قدرشناس». چند روز بعد، در یکی از صفحات داخلی روزنامه، داستان و عکسی بود از یک کودک چهارساله‌ی دیگر عراقی که بازوهایش را از دست داده بود. خانواده‌اش در حمله‌ی موشکی کشته شده بودند و او تنها زنده مانده بود. او پرسید: «کی بازوهایم را پس خواهم گرفت؟» و داستان به همین‌جا ختم می‌شد. تونی بلر او را در آغوش نگرفته بود، او هیچ‌کدام از سایر کودکان معلول عراقی را نیز در آغوش نگرفت. او جسد هیچ‌کدام از کودکان عراقی را هم در آغوش نگرفت. خون کثیف است. پیراهن و کراوات آدم را کثیف می‌کند و برای سخنرانی‌های صمیمانه و پرمحبت در تلویزیون خوب نیست.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و من نه فقط این‌جا بلکه در لینک‌های روزانه، نقل‌قول‌ها و اصولا هر جا از منبعی لینک می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.

لینک‌های روز: به خصوصی‌سازی بی‌تفاوت نباشیم

  • یک ایده‌ی ساده: پرینتری که کتاب چاپ می‌کند
    نسخه‌ی دیجیتال خیلی از کتاب‌های کلاسیک یا نایاب وجود دارد. مشتری کتاب را انتخاب می‌کند، پولش را می‌دهد و چند دقیقه بعد کتاب صحافی شده از آن طرف پرینتر خارج می‌شود!
  • دستنوشته‌ها: حقوق بشر کیلویی چند…
    شاهزاده‌های عرب و غیر عرب برای خوشگذارانی‌هایشان به ینگه دنیا می‌آیند و جورج بوش و خلف و سلف‌اش دستشان را می‌فشارند و برمی‌گردند در کشور خود تا شن در حلق فروشنده افغانی که در معامله‌ای با خاندان سلطنت کم فروشی کرده بریزند و بعد عریانش کرده و با چوب میخ‌دار بزنندش و بعد نمک روی زخمش بپاشند و بعد از روی بدن نیمه‌جانش با مرسدس بنز آخرین مدلشان چند بار رد شوند تا حسابی حالش جا بیاید.بعد از دیدن این فیلم به این فکر می‌کردم که شاید به نفع مردم ما باشد که تا زمانی که از بر سر کار آمدن حکومتی که نماینده واقعی‌شان است مطمئن نشده‌اند، روابط بین ایران و کشورهای غربی بهبود پیدا نکند.
  • اين‌جا و اكنون: به خصوصي‌سازي بي‌تفاوت نباشيم
    وضعيت كنوني اين بحث در ايران وضعيت غريبي است. ما يك شبه اپوزيسيون داخلي داريم كه به اسم اصلاحات و «مردم‌سالاري» خواهان خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي هر چه بيش‌تر است؛ از طرف ديگر، يك پوزيسيون داريم كه آن‌هم باز طرفدار خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي است، و در حال حاضر عهده‌دار انجام آن.

    عده‌اي روشنفكر «منتقد» هم داريم، مانند آقاي غني‌نژاد و دوستان، كه تقريباً همه ليبرال‌هاي زنده ديگر نقاط دنيا از نظر ايدئولوژيك ازشان جا مي‌مانند. اين‌ها هم كه نياز به گفتن نيست؛ نه تنها طرفدار خصوصي‌سازي در ايران هستند، بلكه بعضي وقت‌ها اين‌طور از حرف‌هاي‌شان برمي‌آيد كه گويا به نظارت بيش‌تر دولت‌هاي غربي بر اقتصادِ به تلاطم افتاده‌شان هم اعتراض دارند؛ نظارتي كه عملاً براي حفظ سرمايه‌داران است.

    با توجه به اين وضع غالب، فكر مي‌كنم كساني كه به خطر خصوصي‌سازي واقف‌اند، و آن را احساس مي‌كنند خوب است بيش‌تر به اين مسئله حساسيت نشان دهند.

  • این‌جا و اکنون: خصوصی‌سازی: مورد بهزیستی
    سپردن مراكز خدمات بهزيستي به دست خيريه‌ها و يا بخش خدمات خصوصي نتيجه‌اي جز محروميت افراد كم درآمد و بي‌ درآمد از اين خدمات، و نيز افت كيفيت خدمات موجود به دليل وابسته شدن به كمك‌هاي «خيريه» يا سود گردانندگان نخواهد داشت. دور ريختن اين دستاورد رفاهي دولت مدرن در ايران، آن هم به بهانه كم كردن از حجم دولت و كم كردن از هزينه‌ها، جز اين كه به بروز تراژدي‌هاي انساني بيش‌تر بيانجامد، و براي يك عده هم بيلان درست كند كه اين‌قدر در خصوصي‌سازي پيش‌رفت كرديم، نتيجه‌اي در بر نخواهد داشت.

    كساني كه با چنين استدلال‌هايي اين كار را توجيه مي‌كنند، بايد توضيح دهند كه هزينه‌هاي كم شده قرار است در چه كار مهم‌تري صرف شوند؟ البته اگر مكانيسمي وجود داشت كه اين افراد مجبور به توضيح بودند، شايد اصلاً كار به طرح پرسش هم نمي‌كشيد.

  • نون والقلم – جامعه، پذيرش اجتماعي و انعطاف
    به نظر من در تبيين نحوه رفتار با دولت آمريكا -صرف نظر از اينكه با يك راهبرد زيركانه روبروييم يا يك پيشنهاد دوستانه و سخاوتمندانه- نبايد از اين نكته غافل شويم كه رييس جمهور كنوني اين كشور در ميان مردم جهان و مردم كشور خويش -روا يا ناروا- تصويري متفاوت با تصوير مخدوش جرج بوش دارد و طبيعي است كه تلقي افكار عمومي جهان از تقابل با اوباما ، متفاوت با تقابل با بوش خواهد بود و شايد همين نكته كليد افرادي چون «هوگو چاوز» را برآن داشت تا با درك احساس كنوني افكار عمومي جهان از شخصيت اوباما، با دست دادن و تقدیم یک کتاب (واكنش متناسب با تصوير افكار عمومي از اوباما )ضمن آنكه به انتظار ميزان واقعيت مستتر در رفتار جديد آمريكا مي نشيند، واكنش متفاوتي را -در قبال رفتار دوستانه او كه زير نگاه تيز بين افكارعمومي قرار دارد- نشان دهد تا مانع از جبهه گيري افكار عمومي مردم جهان و آمريكا عليه خود شود و به رويه اي غير قابل انعطاف و «يكسان در برابر هر الگويي» متهم نشود و اين برداشت را در اذهان ايجاد كند كه خصومت با آمريكا نه امري« ذاتي» بلكه « عرضي» است و تابعي از رفتار اين كشور خواهد بود.
  • جاسوسی که از ناحیه‌ی مخالفان آمد — عالی
    چگونه شهروندانی به کار جاسوسی می‌آیند و می‌توانند به مراکزی که اطلاعات حساس دارند، رسوخ کنند؟ خوب معلوم است که در «ایران اسلامی»، مثلاً مردی ریش تراشیده یا زنی شل حجاب به درد جاسوسی نمی‌خورد. در کشوری مثل ما جاسوسان باید ظاهری اسلامی داشته باشند؛ در ظاهر هم که شده مبادی به آداب شرعی باشند؛ از نظر سیاسی کاملاً با تفسیرهای رسمی حکومت همراه باشند؛ حتی کاسه‌ی خودشان را از آش حکومت داغ‌تر نشان بدهند؛ در مواردی که بین مسؤولان اختلاف است پشت سر کسی پناه بگیرندکه واجد بیشترین قدرت وکمترین آسیب‌پذیری باشد و …

    حالا اگر سر تا پای شما گواهی دهد که موافق حکومت نیستید یا اگر اصولاً شما مخالف دم و دستگاه حکومت باشید، بویژه مخالفی شناخته شده، چطورمی‌توانید جاسوس هم باشید و موفق شوید؟ اگر برای من وشما پاسخ این پرسش روشن باشد، برای دستگاه‌های اطلاعاتی به مراتب روشن‌تر است. دستگاه‌های اطلاعاتی «دشمن» نیز آن‌قدرها ابله نیستند که برای جاسوسی آدم‌هایی را استخدام کنند که حتی برای قضای حاجت هم به ساختمانی دولتی راهشان نمی‌دهند چه رسد به جمع‌آوری اطلاعات.

یادبود دیجیتال شما کجاست؟

این ایده به نظرم جالب رسید.

فکرش را بکنید شرکتی بیاید و از افراد علاقه‌مند مبلغی پول دریافت کند و به ازای آن بعد از مرگ آن‌ها برای‌شان قبر مجازی یا نوعی «یادبود مجازی» (virtual remembrance یا online memorial) درست کند. یعنی در واقع آن‌ها را در یک «قبرستان مجازی» (virtual cemetery) با شکوه و جلال کافی دفن کند. همین‌طور از طرف فرد مرحوم، خدمات شبکه‌ای خاصی ارائه دهد مثلا سال‌گرد درگذشت‌اش را با ای‌میل به اقوام و دوستان یادآوری کند و در کل کاری کند که فرد درگذشته، حضور حداقلی در دنیای مجازی داشته باشد.

به این ترتیب کسانی که دوست دارند بعد از مرگ‌شان هم اثری از آثارشان در دنیای وب باقی بماند خیال‌شان راحت خواهد شد. اگر کسی نام‌شان را جستجو کند، صفحه‌ی یادبودش را خواهد دید. چندین شرکت در این زمینه فعالیت می‌کنند اما تا جایی که جستجو کردم هنوز هیچ شرکت بزرگ معتبری وارد این قلمرو نشده است.

به نظر شما اگر یک شرکت معتبر بیاید و چنین سرویسی ارائه دهد و مثلا به ازای آن 100 دلار کارمزد دریافت کند، چند نفر مشتری خواهد داشت؟ راستی یادبود دیجیتال من و شما کجاست؟

یکی از خانه‌های این شهر – یک

در هر یک از پست‌های این مجموعه، یک «وبلاگ» از «وبلاگستان» معرفی و پیشنهاد می‌شود. عرصه‌ی معرفی وبلاگ مثل پرواز با گلایدر است: هم هیجان دارد و هم خطرناک است! پس این معرفی‌ها را با در نظر گرفتن این چهار نکته‌ انجام می‌دهم: یکم این‌که این معرفی‌ها به معنای تایید نظرات یا نوشته‌های نویسنده‌ی وبلاگ معرفی شده نیست و در واقع من معمولا نویسنده‌ی این وبلاگ‌ها را اصلا نمی‌شناسم. دوم این‌که صرفا وبلاگ‌هایی را معرفی می‌کنم که به نظرم «ارزش» خوانده شدن دارند. سوم این‌که (بدیهی) معرفی وبلاگ‌ها در این مجموعه به آن معنا نیست که وبلاگ‌هایی که این‌جا معرفی نمی‌شوند به نظرم ارزش خوانده شدن ندارند! چهارم این‌که اگر روزی روزگاری وبلاگ نویس «الف» و «ب» را معرفی کردم که خواسته یا ناخواسته دشمن خونی هم از آب درآمدند امیدوارم خودشان یا دیگران از من دل‌گیر نشوند که چرا هر دو را معرفی کرده‌ام!

یکی از خانه‌های این شهر – وبلاگ دشمن عزیز (Dear Enemy)

وبلاگ «دشمن عزیز»‌ (Dear Enemry) خودش را به صورت «نامه‌های عاشقانه‌ای از یک جنگ» توصیف میکند. آقای حسین شریف () نویسنده‌ی این وبلاگ، در کار مستندسازی (تدوین و فیلم‌نامه) است و گاهی وقت‌ها نمونه‌ی کارهایش را هم معرفی می‌کند. او درباره‌ی طیف متنوعی از موضوعات می‌نویسد، اما بیشتر از همه نکته‌ سنجی‌اش درباره‌ی رسانه‌ها و نقل قول‌هایی که از منابع مختلف می‌کند برایم جالب بوده است (مثلا همین پست اخیرش).

خوب قرار نیست پست‌های این مجموعه زیادی طولانی شوند. اگر نظر من را می‌پرسید، معطل‌اش نکنید و

مشترک وبلاگ «دشمن عزیز» شوید : این‌جا!

کاریکاتور روز: نظم نوین جهانی

polyp_cartoon_new_world_order

نظم نوین جهانی: روز خوبی داشته باشید (Have A Nice Day)

طرح از پولیپ (Polyp) — زیر نویس فارسی از من است.

لینک‌های روز: پاکستان روی لبه

  • نتیجه‌ی حضور احمدی نژاد در کنفرانس دوربان در ژنو را چگونه ارزیابی می کنید؟
    در نظرسنجی وبلاگ جمهور شرکت کنید
  • کتاب‌خانه‌ی دیجیتال جهان – پروژه‌ای از سازمان ملل
    هدف: ارائه‌ی رایگان مطالب کلیدی کشورها و فرهنگ‌های مختلف به زبان‌های مختلف
  • اين‌جا و اكنون: برخورد با زنان دست‌فروش در مترو
    خوشحالم که وبلاگ «این‌جا و اکنون» دوباره می‌نویسد. قسمتی از این پست را با هم بخوانیم:  زناني كه مجبورند در واگن‌هاي زنانه مترو (يعني دور از مزاحمت همه جاگير مردان) دست‌فروشي كنند، چه خطري براي چه كسي دارند؟ عامل آمريكا هستند؟ اصلاح‌طلب آمريكايي هستند؟ ماركسيست هستند؟ ليبرال هستند؟ فمينيست هستند؟ با انرژي هسته‌اي و پيش‌رفت‌هاي نانو تكنولوژيك و غيره و غيره مخالفت كرده‌اند؟ ادعا كرده‌اند فناوري هسته‌اي يك فناوري ضد دموكراتيك است؟ امنيت كدام ملت را به خطر انداخته‌اند؟ عليه كدام نظام تبليغ كرده‌اند؟ از ان يي دي پول گرفته‌اند تا براندازي كنند؟ اين «مستضعفان» پس ديگر چه كساني هستند كه شما از آن‌ها تفقد مي‌كنيد و دست حمايت بر سرشان مي‌كشيد از همان موضع پدرانه‌تان؟
  • اين‌جا و اكنون: پاكستان روي لبه
    ابعاد خطرناک گسترش نفوذ طالبان در پاکستان
  • همه میدانند – اینطور بی‌خودی بد مردن
    با جزئیاتی كه حالا به خاطر ندارم تعریف كرد كه این آدم‌ها موقع كاركردن در عمق دویست متری زمین توامان گاز متان تنفس می‌كرده‌اند و ریه‌هایشان از این گاز منفجره انباشته می‌شده و هنگامی كه جرقه‌ای زده شده هوای داخل ریه‌های‌شان هم منفجر شده و سینه‌هایشان را به این شكل شكافته است.
  • يک نقطه‌ی عطف در تاریخ انتخابات ایران || ملکوت
    در روزهای اخیر اتفاقی افتاده است که می‌تواند نقطه‌ی عطفی در تاریخ انتخابات رياست جمهوری ایران باشد. تا به حال سابقه نداشته است که همسر يک نامزد رياست جمهوری شانه به شانه‌ی همسرش در کمپين انتخاباتی شرکت کند.
  • موسوی بیست سال ساکت بود یا ساکت به نظر می‌رسید؟
    نماینده‌ بسیج دانشجویی این سوال را مطرح کرد که «شما ده‌ها نقد به دولت نهم وارد کرده‌اید، آیا این دولت نقطه قوت ندارد؟» موسوی در پاسخ گفت: «رسانه ملی هر لحظه در حال تبلیغات برای دولت نهم است. عده‌ای همواره می‌گویند که موسوی 20 سال سکوت کرده است ولی نمی‌گویند که در شورای انقلاب، شورای عالی دفاع و مجمع تشخیص مصلحت نظام حضور داشته است. چطور است که رسانه‌های ملی و دولتی در خدمت یک تکان دادن جزیی دست یک مدیر هستند اما به سراغ آدمی با این مسوولیت‌ها نمی‌روند. چرا در این مدت یک رسانه در دست دولت و حکومت هیچ مصاحبه‌ای با من نکرد؟ پس به من حق بدهید که در این 50 روز بیشتر به فکر بیان دیدگاه‌های خود باشم تا تعریف از دیگران. بنده با توجه به این همه تبلیغات رادیو و تلویزیونی که از خدمات بی‌شائبه‌ی دولت می‌شود حیف می‌دانم که وقت خود را در این باره تلف کنم».
  • ترجمه‌ی رباعیات خیام به انگلیسی ترجمه‌ی ادوارد فیتزجرالد
    با تشکر از پیکولوی عزیز

پروپاگاندا – نه

طراح و مجری پروپاگاندا سالن اجاره می‌کند، ایستگاه رادیویی در اختیار می‌گیرد، استادیوم بزرگی را پر از آدم می‌کند، یک میلیون‌ یا دست‌کم تعداد زیادی آدم را در تظاهرات‌ رژه می‌برد. او از نشانه‌ها، رنگ‌ها، موسیقی، حرکت‌ و همه‌ی هنرهای نمایشی استفاده می‌کند. او ما را وادار می‌کند تا نامه بنویسیم، تلگرام بفرستیم و در جنبش او مشارکت کنیم. او به خواسته‌ای که در بیشتر ما مشترک است دست می‌اندازد: «هم‌رنگ جماعت شدن»*.

از آن‌جا که مبلغ می‌خواهد ما هم‌رنگ جماعت شویم و جماعت را توده‌وار دنبال کنیم، خواسته‌اش را به گروه‌هایی که پیوندهای مشترکی با یکدیگر دارند وصل می‌کند: پیوندهای ملی، مذهبی، نژادی، جنسیتی یا صنفی.

بنابراین مبلغی که برای حمایت یا نقد برنامه‌ای تلاش می‌کند به ما به عنوان کاتولیک‌ها، پروتستان‌ها یا یهودی‌ها نزدیک می‌شود… به عنوان کشاورزان یا معلم‌های مدرسه؛ به عنوان زن‌های خانه‌دار یا کارگران معدن. او از همه‌ی ابزارهای پروپاگاندا و ترفندهای چاپلوسی استفاده می‌کند تا از ترس‌ها، نفرت‌ها، تعصب‌ها و پیش‌داوری‌ها، ارزش‌ها و آرمان‌های مشترکی که بین اعضای یک گروه مشترک‌اند استفاده کند. بنابراین هیجانی تولید می‌شود که ما را به عنوان عضوی از گروه به سوی «همرنگ با باقی اعضای گروه شدن» می‌کشاند و هل می‌دهد… همه دارند همین کار را می‌کنند، و تو نیز باید! — موسسه‌ی بررسی‌های پروپاگاندا

* «هم‌رنگ جماعت شدن» را معادل «از قطار جا نماندن» ترجمه کرده‌ام.

.


.

The propagandist hires a hall, rents radio stations, fills a great stadium, marches a million or at least a lot of men in a parade. He employs symbols, colors, music, movement, all the dramatic arts. He gets us to write letters, to send telegrams, to contribute to his cause. He appeals to the desire, common to most of us, to follow the crowd.

Because he wants us to follow the crowd in masses, he directs his appeal to groups held together already by common ties, ties of nationality, religion, race, sex, vocation.

Thus propagandists campaigning for or against a program will appeal to us as Catholics, Protestants, or Jews…as farmers or as school teachers; as housewives or as miners. With the aid of all the other propaganda devices, all of the artifices of flattery are used to harness the fears and hatreds, prejudices and biases, convictions and ideals common to a group. Thus is emotion made to push and pull us as members of a group onto a Band Wagon… Everyone else is doing it, and so should you! — Institute for Propaganda Analysis, 1938.

.

سوژه‌ی بزرگ

art_blueeyes

یک‌بار دیگر ساعتش را نگاه کرد. فقط دو دقیقه مانده بود.

ابرها شکل همیشگی‌شان، طرح‌های مبهمی که پیوسته تکرار می‌شوند را نداشتند. به نظرش می‌آمد طرح ناآشنایی شده بودند که گرچه مثل همیشه امکان نداشت بتوان برایش همتایی پیدا کرد، اما در قالب و فرمی باورنکردنی شکل گرفته بودند.

ذهن‌اش آن‌قدر سریع و شفاف شده بود که می‌توانست همه‌ی لحظه‌هایی را که در زندگی‌اش سپری کرده بود به سرعت مرور کند. می‌توانست چشم‌هایش را ببندد و آفتاب را که به آرامی می‌درخشید حس کند. خوشحال بود که آفتاب هم‌چون شاهدی حضور داشت؛ در لحظه‌ای که به سرعت نزدیک می‌شد.

دریا به قدری آرام بود که غیرممکن بود بتواند بداند چگونه دو دقیقه‌ی دیگر جان‌اش را خواهد گرفت. فقط می‌دانست دو دقیقه‌ی دیگر فرا خواهد رسید. همان‌طور که چشم‌هایش را بسته بود، صدای نوازش‌گر برخورد آرام موج‌ها با ماسه‌های مرجانی ساحل را می‌شنید. این نمی‌توانست لحظه‌ی مرگ باشد. راستی چگونه می‌بود؟ آرام و سرد و بی‌خیال؟ یا تند و گرم و پرشور؟

به خود گفت مرگ هرگز تجربه نشده است. چرا که تجربه‌ای که تکرارپذیر نباشد، تجربه نیست. بعد دوباره به خود گفت چون مرگ تجربه نشده است، هیچ قانون تجربی هم در مورد آن یافت نشده است و نخواهد شد. و بعد نتیجه گرفت به همین دلیل است که این لحظه‌های قبل از مرگ به نظرش عجیب می‌آمدند. چرا که در هاله‌ای از ناشناختگی مطلقِ باشکوه فرو رفته بودند.

دلش می خواست در این دو دقیقه‌ی باقی‌مانده از زندگی‌اش به هیچ چیز فکر نکند. نمی‌خواست به مرگ اجازه دهد در این لحظه‌های آخر چیزی مهم مانند اندیشیدن را از او بگیرد. اندیشیدن را خودش باید از خودش می‌گرفت. نباید به مرگ اجازه می‌داد که این‌قدر گستاخ باشد که اندیشه‌اش را هم از او بگیرد.

به این فکرش خندید. چون تلاش آگاهانه‌اش برای نیندیشیدن خود به اندیشیدنی منجر شده بود. فکرش نمی‌توانست آرام باشد. بدون این‌که بخواهد جنب و جوش محیط اطراف در ذهنش رسوخ می‌کرد و انهدام جهان‌گستری که در شرف وقوع بود بر اضطرابش می‌افزود.

چرا این‌جا بود؟ کنار پهنه‌ی دریا؟ از خود می‌پرسید. آغوش دریا امنیت داشت. امنیتی که هرگز در خشکی یافت نشده بود. آرامشی به عمق ابدیت. زنجیره‌ی طولانی و شگرفی که به حیات او انجامیده بود، از همین‌جا آغاز شده بود. آغازی دریایی که احتمالا به میلیاردها سال پیش بر می‌گشت. حادثه‌ی حیات‌اش به خطی ممتد می‌مانست که ابتدایش کمرنگ و محو شده باشد و نتوان مرزهای آغازین‌اش را یافت. اما برای این خط طولانی و مهم که «او» بود پایان واضح و معینی رقم خورده بود. خط در یک نقطه‌ی موجز ساده متوقف می‌شد: دو دقیقه‌ی دیگر.

انگشت‌هایش می‌توانستند گرمای آب را حس کنند. همین‌طور گرمای آفتاب را. و وزش ملایم باد را که به گونه‌هایش می‌خورد. این جهان بود که توسط او احساس می‌شد. چه کسی می‌دانست که وقتی او، یعنی «سوژه‌ی بزرگ» پدیده‌های جهان را احساس نکند، آن‌ها وجود خواهند داشت یا نه. آیا این خورشید، این آسمان، این باد و این اقیانوس اگر توسط «او» احساس نشوند وجود خواهند داشت؟ از آن هم فراتر، بدون حضور «سوژه‌ی بزرگ» چه اهمیتی داشت که وجود داشته باشند یا نداشته باشند؟

مرگ نزدیک می‌شد و جهان می‌رفت که در سیاهی جاودان گم شود. کدام مرجع در جهان می‌توانست ادعا کند از او به پایان‌اش داناتر است؟

وقتی کلمات نیاز به کمک دارند – دو

گاهی وقت‌ها کلمات نیاز به کمک دارند. این مجموعه قصد دارد همین کار را انجام دهد.

hiv-in-africa

  • جنوب آفریقا، تنها منطقه‌ای در جهان است که بیش از 15 درصد جمعیت بالغ آن آلوده به ویروس ایدز (HIV infected) هستند. (آمار 2007)
  • در کشورهای بوتسوانا، لسوتو و سوازی‌لند از میان هر چهار فرد بالغ‌، یک نفر به ویروس ایدز مبتلا است.
  • در کشورهای زامبیا، زیمبابوه، آفریقای جنوبی، نامیبیا و موزامبیک از میان هر شش فرد بالغ، یک نفر به ویروس ایدز مبتلا است.

life-expectancy

  • جنوب آفریقا، تنها منطقه‌ای در جهان است که بین سال‌های 2000 تا 2010، «میانگین طول عمر» یا «امید به زندگی» (life expectancy) مردمان آن سقوط شدید کرده/می‌کند. (آمار سال 2006)

منبع: برنامه‌ی مشترک سازمان ملل در ایدز/اچ‌ای‌وی (UNAIDS)

هنر رزم – سه

سان وو (Sun Wu) مشهور به سان تزو (Sun Tzu) ژنرال چینی قرن هشتم قبل از میلاد است که کتاب «هنر رزم» (The Art of War) به نام او شناخته می‌شود و در شمار کهن‌ترین آثار در زمینه‌ی استراتژی جنگ است. البته ارزش امروزی «هنر رزم» به مراتب فراتر از «استراتژی‌های نظامی» است و اصولا نگاه عمیق‌‌اش به مفهوم‌های استراتژی و تاکتیک می‌تواند در زمینه‌های مختلف از «زندگی شخصی» گرفته تا «تاکتیک‌های برنده در کسب و کار» یا «سیاست‌گذاری کلان کشور» مصداق و کاربرد داشته باشد. شاید یکی از گفتارهای خود سان‌ تزو به خوبی و زیبایی خودش را وصف کند، آن‌جا که می‌گوید:

««  دشمن را بشناس و خود را بشناس و می‌توانی بی‌هراس شکست، صدها نبرد را بجنگی.  »»

کتاب ارزشمند «هنر رزم» سان‌ تزو را از روی ترجمه‌ی انگلیسی «لیونل ژیل» ترجمه و به صورت سریالی منتشر می‌کنم. متن کامل این ترجمه‌ها را در این‌جا و پست‌های قبل را در این‌جا ببینید.

سان‌ تزو – هنر رزم
فصل دوم – گفتار اول
اعلان جنگ

1. سان ‌تزو گفت: برای لشگری متشکل از هزار ارابه‌ی چابک جنگی، هزار ارابه‌ی سنگین، یک‌صدهزار مرد زره‌پوش، آذوقه‌‌ی کافی برای طی مسیری به طول هزار لی [حدود 570 کیلومتر]، کل هزینه‌‌‌های پشتیبانی و خط مقدم، شامل سرگرمی میهمانان، اقلام کوچکی مانند رنگ و چسب، هزینه‌ی زره‌ها و پرداختی به سربازان به حدود یک‌هزار اونس (حدود 28 تا 30 کیلوگرم) نقره در روز می‌رسد.

.

2. هنگام درگیری واقعی در جنگ، اگر پیروزی دیر فرارسد، مردان خسته و سلاح‌ها کند می‌شوند و شورشان فرو خواهد نشست. اگر شهری را محاصره کنی، توان‌ات تحلیل خواهد رفت.

.

3. و اگر کارزار به طول انجامد، منابع دولت‌ات با فرسودگی‌ای که به آن تحمیل می‌شود برابری نخواهد کرد.

.

4. اکنون، هنگامی که سلاح‌هایت کند شده، شورت فرونشسته، نیرویت تحلیل رفته و خزانه‌ات خالی شده، سایر دشمنان برخواهند جست تا از ضعف تو بهره جویند. آن‌گاه هیچ مردی، هر چند هم که زیرک باشد، نخواهد توانست از تبعات محتوم ایمن بماند.

.

5. بنابراین، اگرچه از حماقت‌های تعجیل در کارزار زیاد شنیده‌ایم، هرگز خرد با طولانی شدن جنگ سازگار نبوده است.

.

6. هرگز هیچ کشوری از جنگی که به طول انجامیده باشد بهره نبرده است.

.

7. تنها آن‌کس که به اندازه‌ی کافی شومی‌های جنگ را بشناسد، می‌تواند آن‌را سودمندانه رهبری کند.

.

art-of-war1


«هنر رزم» نوشته‌ی سان‌ تزو است که به صورت سریالی ترجمه و منتشر می‌کنم. با من بمانید تا «هنر رزم» را از دست ندهید.

روز زمین و یک هدیه‌ی قدیمی

کمی با تاخیر، اما حیف‌ام آمد روز زمین را تبریک نگویم. ‌خواستم یک پوستر جدید به عنوان «هدیه به زمین» انتخاب کنم اما هر چه گشتم پوسترهای این روزها از ایده‌های تکراری‌ای مثل کره‌ی آبی نازنین و دست‌های مهربان نوازش‌گر استفاده کرده بودند، در نتیجه ترجیح دادم یک نمونه از پوسترهای قدیمی‌تر را انتخاب کنم.

این هم یک هدیه‌ی قدیمی ولی ماندگار به زمین.

زمین جان تولدت مبارک!

shigeo_fukuda_19821

طرح ساده و شگفت‌انگیز فوق را آقای Shigeo Fukuda در 1982 طراحی کرده است. ایشان چند ماه پیش درگذشت، یادش گرامی.

سوال بی‌ربط، جواب مرتبط و سه نکته

مجری یک شبکه‌ی تلویزیونی بین‌المللی:  صرف‌نظر از این‌که چه کسی این حرف را زده، نظر شما درباره‌ی این نکته‌ای که رئیس‌جمهور ایران درباره‌ی ساختار ناعادلانه‌ی شورای امنیت و حق وتوی چند کشور معدود گفت چیست؟
وزیر سابق یک کشور: ببینید اصولا درخت‌ها برگ‌های سبز دارند و دیوارها از آجر تشکیل شده‌اند. البته گاهی بعضی از دیوارها هم از جنس سیمان یا چوب هستند. به نظر من باید توجه داشته باشید که آب برای سلامتی انسان خوب است و همه چیز از دبستان شروع می‌شود. بچه‌ باید خوب غذا بخورد و خوب لباس بپوشد. همین‌طور من فکر می‌کنم که بهتر است در روزهای آفتابی از کرم‌های مرطوب‌کننده‌ی پوست استفاده شود که برای شادابی پوست بسیار خوب هستند. در ضمن این را هم تاکید کنم که من امسال برای سومین بار صاحب نوه شدم.
مجری یک شبکه‌ی تلویزیونی بین‌المللی:  با تشکر از توضیحات خوب و دقیق شما..


نکته 1: اصل پاسخ وزیر سابق محترم این نبود، ولی برای این‌که کمتر خنده‌دار باشد لطف نمودم و آن‌را اندکی اصلاح کردم.

نکته‌ 2: نوشته‌ی بالا هیچ ارتباطی به ایران، مقامات ایرانی و اصولا ایرانی‌ها ندارد.

نکته 3: یادم رفته بود کاربرد واقعی تلویزیون چیست و اشتباهی چند دقیقه از عمرم را پای آن هدر دادم.ت:k;

لینک‌های روز: جستجوپذیری و پروفایل شخصی در گوگل

پروپاگاندا – هشت

هدف پروپاگاندا پرت کردن حواس جوانان شکم‌سیر نیست، بلکه هدف آن متقاعد کردن توده‌های مردم است. اما توده‌های مردم آهسته حرکت می‌کنند و همیشه زمان طولانی‌ای‌ لازم دارند تا متوجه موضوعی بشوند. اما وقتی ایده‌های ساده‌‌، هزاران بار برای‌شان تکرار شوند، عاقبت آن‌ها را به خاطر خواهند سپرد. — آدولف هیتلر

.


.

Propaganda ist jedoch nicht dazu da, blasierten Herrchen laufend interessante Abwechslung zu verschaffen, sondern zu überzeugen, und zwar die Masse zu überzeugen. Diese aber braucht in ihrer Schwerfälligkeit immer eine bestimmte Zeit, ehe sie auch nur von einer Sache Kenntnis zu nehmen bereit ist, und nur einer tausendfachen Wiederholung einfachster Begriffe wird sie endlich ihr Gedächtnis schenken.  — Adolf Hitler

.


.

The purpose of propaganda is not to provide interesting distraction for blase young gentlemen, but to convince, and what I mean is to convince the masses. But the masses are slow moving, and they always require a certain time before they are ready even to notice a thing, and only after the simplest ideas are repeated thousands of times will the masses finally remember them. — Adolf Hitler

.

جذب انرژی خورشید در فضا و انتقال آن به زمین

جذب انرژی خورشیدی در فضا و انتقال بی‌سیم آن به زمین و تبدیل آن به الکتریسیته؟ برای من هم اول باور کردن‌اش مشکل بود. اما انرژی خورشیدی فضایی (Space-based solar power) موضوعی کاملا جدی است و یکی از منابع انرژی بازگشت‌پذیر مهمی است که در دراز مدت به آن فکر می‌شود.

بخش بزرگی از انرژی تابشی خورشید در جو مستهلک/منعکس/جذب می‌شود (انرژی خورشیدی موجود در خارج از جو زمین حدود 8 تا 10 برابر بیشتر از سطح زمین است). اما سلول‌های خورشیدی مستقر در فضا می‌توانند این انرژی را بهتر دریافت کنند و بعد به صورت امواجی که در جو کمتر مستهلک می‌شوند به زمین ارسال کنند.

ایده‌ی کار این‌طور است که آینه‌هایی در فضا نصب می‌شود که انرژی خورشید را بدون مزاحمت جو، جذب ‌کنند. بعد آن‌را روی سلول‌های خورشیدی که در فضا نصب شده می‌تابانند و انرژی تولید شده به صورت امواج مایکروویو به سمت زمین تابیده می‌شود و ایستگاه زمینی انرژی دریافتی را به الکتریسیته تبدیل می‌کند. مجموعه‌ی آینه و سلول‌خورشیدی فضایی را «ماهواره‌ی انرژی خورشیدی» (solar power satellite) می‌گویند.

714px-space_solar_powersvg

انتقال بی‌سیم انرژی، فن/دانش شناخته شده‌ای است. منتها پیچیدگی موضوع این‌است که باید انرژی را به صورت بی‌سیم به مسافت‌ دور ارسال کرد یعنی انتقال بی‌سیم و دوربرد انرژی خورشیدی (long-distance, solar-powered wireless power transmission). این کار هم در عمل بین دو جزیره‌ در هاوایی به فاصله‌ی 148 کیلومتر که تقریبا معادل فاصله‌ای است که انرژی باید از مرزهای فضا تا زمین طی کند آزمایش شده است.

این خبر زیاد جدید نیست. اما همین یکی دو روز پیش موضوع جدی‌تر شده و قرار است یک نسخه‌ی 200 مگاواتی آن در کالیفرنیا اجرا شود. کلی هیجان‌زده هستم!

این نوع کارها بخشی از نوع کارهایی است که در مبحث نوین «مهندسی زمین» (geo-engineering) به آن پرداخته می‌شود. درباره‌ی «مهندسی زمین» و نوع دغدغه‌ها و کاربردهایش باز هم خواهم نوشت.

.

فیلم‌های ورنر هرتزوگ را در یوتیوب به صورت کامل تماشا کنید

برای دوستانی که خط اینترنت پرسرعت دارند. هشت تا از فیلم‌های ورنر هرتزوگ (Werner Herzog) کارگردان مورد علاقه‌ی من (و شما؟) در سینمای آلمان به صورت کامل و با کیفیت خوب قابل دیدن در یوتیوب هستند.

فیلم‌های هرتزوگ عموما عالی هستند، اما آن‌هایی را که خودم شخصا دیده‌ام تضمین می‌کنم. این‌هم لینک‌هایشان:

فیلم‌ها در کانال یک شرکت توزیع‌کننده‌ی ویدئویی قرار داده شده‌ که یکی از شرکت‌های حمایت کننده‌ی حرکت یوتیوب برای پخش رایگان فیلم‌های سینمایی است. کانال این شرکت در یوتیوب را دنبال کنید تا فیلم‌های سینمایی دیگر را هم که به تدریج اضافه می‌شوند داشته باشید.

بجنبید تا نظر صاحبانش عوض نشده!

خورشید دنیای انفورماتیک غروب می‌کند

شرکت سان (Sun Microsystems) که تا روزگاری نه چندان دور، بدون نام‌اش حتی نمی‌شد کلمه‌ی «کامپیوتر» را درست و دقیق توصیف کرد در آستانه‌ی سقوط، توسط شرکت اوراکل خریداری می‌شود. بدون شک غروب این خورشید، غروب انفورماتیک نیست، اما نشان‌دهنده‌ی فراز و نشیب‌های شگرف این علم/صنعت نوین است.

سان شاید خاموش شود، اما این شعار همیشگی‌اش که عصاره‌ی جامعه‌ی اطلاعاتی در حال ظهور را به نبوغ‌آمیزترین و موجزترین شکل ممکن در چند کلمه آورده زنده خواهد ماند:


شبکه همان کامپیوتر است. — جان گیج

The Network is the Computer. — John Gage


پی‌نوشت: سان، مالک سیستم مدیریت بانک اطلاعات MySQL است، اما اوراکل اعلام کرده که تمایلی به خرید (یا ادامه‌ی) MySQL ندارد. شرکت‌هایی مانند گوگل یا وردپرس (و خیلی شرکت‌های دیگر) برپایه‌ی این سیستم بانک اطلاعاتی کار می‌کنند. بنیان‌گذار وردپرس توضیح می‌دهد که وضعیت بانک‌های اطلاعاتی این شرکت‌ها چگونه خواهد شد.

ترس – یک

ترس در تاریکی رشد می‌کند؛ اگر فکر می‌کنید هیولایی دور و برتان است، «چراغ» را روشن کنید.  — دوروتی تامپسن


Fear grows in darkness; if you think there’s a bogeyman around, turn on the «light». — Dorothy Thompson

چرا آمریکا و اسرائیل کنفرانس ضدنژادپرستی سازمان ملل را تحریم کردند؟

آقای کریس هج (Chris Hedges) روزنامه‌نگار و برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر سال 2002 معتقد است که:

اسرائیل و ایالات متحده‌ی آمریکا، که [در صورتی که چیدمان جهانی قدرت به گونه‌ی دیگری می‌بود] ممکن بود به خاطر زیرپا گذاشتن قوانین بین‌المللی و ارتکاب جنایت‌ علیه بشریت به خاطر عملکردشان در غزه، عراق و افغانستان تحت پی‌گرد قانونی قرار بگیرند؛ کنفرانس جهانی سازمان ملل علیه نژادپرستی که در ژنو برگزار می‌شود را تحریم می‌کنند.

[به این ترتیب] ما تصمیم گرفتیم که نژادپرستی، بیماری‌‌ای که گریبان جوامع آمریکا و اسرائیل را گرفته است، موضوعی نیست که جامعه‌ی بین‌المللی بتواند در مورد آن تحقیق و تفحص کند. شاید باراک اوباما رئیس‌جمهور [آمریکا] باشد، اما ایالات متحده‌ی آمریکا هیچ تمایلی به پذیرفتن مسولیت‌ یا جبران‌کردن جنایت‌های گذشته‌اش ندارد: از کاربرد [قانونی] شکنجه گرفته، تا جنگ‌های تجاوزکارانه‌ی غیرقانونی (wars of aggression)، برده‌داری و نسل‌کشی‌‌ای (genocide)* که بنیاد این کشور بر اساس آن بنا گذاشته شده است.

ما مانند اسرائیل، ترجیح می‌دهیم دروغ‌هایی که درباره‌ی خودمان می‌گوییم را به جای حقیقت بپذیریم.

* احتمالا اشاره به نسل‌کشی رسمی سرخ‌‍پوستان در آمریکا

چهار کلمه از زبان دیگران: بحران، سرمایه‌داری، کرانه، اقتصاد بدون رشد

امی گودمن برنامه‌ساز شبکه‌ی دموکراسی همین‌حالا: معنای بحران فعلی برای آینده‌ی سرمایه‌داری چیست؟

دیوید هاروی: می‌دانید، بحران‌ها در تاریخ سرمایه‌داری بسیار مهم هستند. چیزهایی هستند که من «عقلانی‌کننده‌های غیرمنطقی» (irrational rationalizers) می‌خوانم‌شان. سرمایه‌داری به شیوه‌‌های معینی توسعه می‌یابد، مشکلات واقعی خودش را دارد، بعد به بحران فرو می‌رود و ققنوس‌وار از آن به در می‌آید، منتها با ظاهری دیگرگون. ما در دهه‌ی 1970 به بحران‌ بزرگ و طولانی‌ای برخوردیم. بحران خیلی طولانی‌ای در دهه‌ی 1930 داشتیم. بنابراین بحران‌ها لحظات بازچینی هستند، بازآرایی چیزی که سرمایه‌داری قرار است آن‌گونه باشد. …

از نظر تاریخی، سرمایه‌داری از سال 1750 تا امروز به طور میانگین هر سال 2.5 درصد رشد داشته است. در بهترین سال‌هایش حدود 3 درصد رشد داشته. و آن سرمایه‌داری مربوط به منچستر و چند منطقه‌‌ی معدود دیگر در جهان بود. رشد کلی سه درصدی مشکلی نبود. اما امروز ما داریم به دنیای دیگری نگاه می‌کنیم. سه درصد رشد برای خاوردور، آسیای جنوب شرقی، اروپا، آمریکای شمالی و همه‌ی جهان موضوع بسیار متفاوتی است.

کل اقتصاد جهان در سال 1750 ‌حدود 135 میلیارد دلار بود. در سال 1950 به حدود 4 تریلیون دلار رسیده بود.  در سال 2000 به 40 تریلیون دلار رسید. امروز حدود 56 تریلیون دلار است و اگر سال آینده دوبرابر شود* یعنی چیزی حدود 100 تریلیون دلار. و تا سال 2030 اگر بخواهیم موقعیت‌های سودآور برای این سرمایه‌ها ایجاد کنیم، باید حدود سه تریلیون فرصت شغلی یافته باشیم.

کرانه‌هایی وجود دارند و فکر می‌کنم ما در حال رسیدن به آن کرانه‌ها هستیم،‌ از نظر محیط زیست، از نظر اجتماعی، از نظر سیاسی. وقت آن رسیده که واقعا به راه‌های دیگر فکر کنیم. به زبان دیگر، وقت آن رسیده است که به «اقتصاد بدون رشد» (zero-growth economy) بیاندیشیم.

* اشاره به حرف گوردون براون که گفته اقتصاد جهان در دو سه سال آینده دوبرابر می‌شود.

وقتی کلمات نیاز به کمک دارند – یک

گاهی وقت‌ها کلمات نیاز به کمک دارند. این مجموعه قصد دارد همین کار را انجام دهد.

military-expenditure-country-distribution-2007

  • بودجه‌ی نظامی جهان در سال 2007 حدود  1339 میلیارد دلار بود.
  • بودجه‌ی نظامی جهان در سال 2007 حدود 6 درصد نسبت به سال 2006 افزایش واقعی یافت.
  • بودجه‌ی نظامی جهان در سال 2007 حدود 45 درصد نسبت به سال 1998 افزایش واقعی یافت.
  • در سال 2007؛ ایالات متحده‌ی آمریکا 45 درصد بودجه‌ی نظامی جهان را به خود اختصاص داد.
  • از سال 2001 تا 2007، بودجه‌ی نظامی ایالات متحده‌ی آمریکا 59درصد افزایش واقعی یافته است.
  • در سال 2007، بودجه‌ی نظامی آمریکا از هر یک از سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم بیشتر بود.
  • بودجه‌ی نظامی چین در ده سال گذشته «سه» برابر شده است.

منبع: موسسه‌ی تحقیقات صلح بین‌المللی استکهلم

پروپاگاندا – هفت

این قانون مهم را برای شناسایی و تحلیل سوءاطلاع‌رسانی به خاطر داشته باشید: حقیقت مشخص و معین است، دروغ مبهم و غیرمعلوم است. همیشه در گزارش‌های خبری به دنبال «جزییات قابل لمس و آشکار» باشید و اگر تصویر ارائه شده واضح نیست، حتما دلایلی برای آن وجود دارد. — جورج سینسکی

Remember the following first rule of disinformation analysis: truth is specific, lie is vague. Always look for «palpable details» in reporting and if the picture is not in focus, there must be reasons for it.   — Gregory Sinaisky

تهیه‌کنندگان بخش فارسی صدای آمریکا، فارسی بلد نیستند

این خبر که در واشنگتن‌تایمز منتشر شده جالب بود. تحقیقی که توسط وزارت امور خارجه‌ی آمریکا انجام شده نشان داده که مشکلات جدی‌ای در شیوه‌ی برنامه‌سازی بخش فارسی صدای آمریکا (Voice of America) وجود دارد. مهمترین مشکلات اشاره شده نداشتن بی‌طرفی سیاسی (political bias) و فارسی بلد نبودن تهیه‌کننده‌های آن است.

گزارش تهیه شده نشان داده که هیچ‌کدام از تهیه‌کننده‌های اجرایی اصلی (executive producers) شبکه‌ی فارسی صدای آمریکا (VOA PNN) فارسی بلد نیستند و این به آن معناست که محتوای برنامه‌ها بدون نظارت عالی تهیه‌کننده‌ها پخش می‌شود و فقط در سطح «دبیرهای اجرایی» (executive editor) کنترل کیفی می‌شود.

شاید این مساله یکی از دلایل کیفیت بسیار نازل برنامه‌های خبری/تحلیلی این شبکه باشد.

لینک‌های روز: یک بشقاب پر از جوجه کباب

ایده‌های مهندسی خیلی خیلی کوچولو – سه

در این مجموعهایده‌های ساده و در عین حال ارزشمندی را که دیده‌ام معرفی می‌کنم. مصداق عملی اکثر این ایده‌ها را «با چشم‌های خودم» دیده‌ام ولی برای تمرکز بیشتر بر نفس ایده‌ها، از ذکر محل مشاهده‌ی آن‌ها و سایر جزییات خودداری کرده و به ذکر انتزاعی آن‌ها اکتفا می‌کنم.

می‌توان در سایت‌های اینترنتی که کاربران باید برای ورود به حساب کاربری شخصی «نام کاربری» (username) و «کلمه‌ی عبور» (password) خود را وارد کنند، به جای این‌که از کاربران خواست اطلاعات حساسی مانند کلمه‌ی کاربری‌شان را تایپ کنند از روش تصویری و هوشمندانه‌تری استفاده کرد.

در روش سنتی اطلاعات کاربران به صورت کامل توسط صفحه‌کلید تایپ می‌شود. چون کلمه‌ی عبور به صورت کامل وارد می‌شود در صورتی که سیستم نرم‌افزاری کاربر به روز نباشد ممکن است این اطلاعات به سرقت رود [از طریق سرقت کوکی‌ها و یا نرم‌افزارهای هولناک «ثبت‌-هرآن‌چه-تایپ-‌می‌شود» (KeyLogger)]. مثلا در بیشتر سایت‌های سرویس رایگان ای‌میل هنوز از این روش قدیمی و بالقوه خطرناک استفاده می‌شود:

traditional-login

اما در روش تصویری اطلاعاتی مانند کلمه‌ی عبور تایپ نمی‌شود. در ضمن فقط بخشی از کلمه‌ی عبور از کاربر پرسیده می‌شود و از او خواسته می‌شود که مثلا حرف شش‌ام، حرف یکی‌مانده به آخر و حرف آخر از کلمه‌ی عبورش را با موش (mouse) روی صفحه‌ی کلید تصویری انتخاب کند. دفعه‌ی بعدی ممکن است ترکیب دیگری از کلمه‌ی عبور کاربر خواسته شود:

modern-login

دقت کنید که کاربر اطلاعات مهم را تایپ نمی‌کند و فقط بخشی از آن را به سیستم می‌دهد. البته برای امنیت بالاتر این روش می‌تواند تعداد بیشتری از حروف کلمه‌ی عبور را سئوال کند یا این‌که با سیستم قبلی ترکیب شود، یعنی کماکان از کاربر خواسته می‌شود اطلاعات دیگری را وارد کند (مثلا پاسخ به یک سئوال امنیتی یا غیره).


چهار کلمه از زبان دیگران: نوآم چامسکی، آمریکا، چین، امپراطوری

امی ‌گودمن، برنامه‌ساز شبکه‌ی‌ «دموکراسی همین‌حالا»: امپراطوری آمریکا را ده، بیست یا سی سال دیگر چگونه می‌بینید؟

نوآم چامسکی: پیش‌بینی امورات انسانی پیچیدگی‌های بسیار دارد و احتمال موفقیت در آن بسیار اندک است. [اما] به نظر من ایالات متحده‌ی آمریکا، به احتمال بسیار زیاد به عنوان ابرقدرت برتر جهان از بحران اقتصادی بیرون خواهد آمد. حرف‌های زیادی درباره‌ی چین و هند زده می‌شود و البته واقعا هم این کشورها در حال تغییر کردن هستند، اما جان کلام این است که آن‌ها در این ردیف نیستند [که بتوانند ابرقدرت برتر جهان شوند]. منظورم این است که چین و هند، هر دو با مشکلات داخلی عظیمی دست به گریبان هستند که غرب با آن‌ها مواجه نیست.

برای داشتن یک ایده‌ی کلی از مشکلات عظیم داخلی این کشورها می‌توان به شاخص توسعه‌ی انسانی سازمان ملل (Human Development Index) نگاهی انداخت. آخرین باری که آن‌را دیدم هند حدود 125‌ام و چین حدود 80‌امین کشور جهان بود. البته اگر چین یک جامعه‌ی کاملا بسته نبود وضعیت آمار از این به مراتب بدتر می‌بود. در مورد هند داده‌های دقیق‌تری وجود دارد و به قول معروف شما می‌توانید ببینید آن‌جا چه خبر است. اما چین به نوعی کاملا بسته است. شما آن‌چه در مناطق روستایی چین می‌گذرد را نمی‌توانید ببینید، مناطقی که در بحران و آشوب هستند. همین‌طور این کشورها مشکلات زیست‌محیطی شدید دارند، صدها میلیون نفر از مردم این کشورها در آستانه‌ی گرسنگی شدید هستند.

ما [در آمریکا] مشکلات داریم اما چنین مشکلات عظیمی نداریم. در مورد رشد صنعتی که منجر به توسعه‌ی بخش‌هایی از جمعیت این کشورها شده است نیز اگر مثال هند را در نظر بگیریم (جایی که در موردش بیشتر می‌دانیم)، مناطقی از این کشور هستند که صنایع پیشرفته در آن‌ها توسعه یافته‌ و این مناطق واقعا رشد خیره کننده‌ای داشته‌اند. اما درست مجاور همین مناطق، آمار خودکشی دهقان‌ها به سرعت عجیبی در حال بالا رفتن است. ریشه البته مشابه است. سیاست‌های نئولیبرالی، که به دهک‌های معدودی از جامعه بهره می‌رساند و با قاطعیت باقی را رها می‌کند که به فکر خود باشند.


چهار کلمه از زبان دیگران: نوآم چامسکی، اوباما، دموکرات، بوش

امی‌گودمن، برنامه‌ساز شبکه‌ی‌ «دموکراسی همین‌حالا»: ارزیابی شما تا این لحظه از ریاست‌جمهوری باراک اوباما چگونه است؟

نوآم چامسکی: صادقانه بگویم، هیچ‌وقت انتظاری نداشته‌ام. سال گذشته درباره‌اش نوشتم و فکر می‌کنم امروز نظر آن موقع‌ام تایید شده باشد: اوباما یک دموکرات میانه‌رو (a centrist Democrat) است [یعنی بین لیبرال و محافظه‌کار]. او در حال بازگشت به قبل است،  — کابینه‌ی بوش به نوعی خارج از طیف سیاسی [حاکم بر آمریکا] بود، به خصوص در دوره‌ی اول؛ بنابراین اوباما با ارائه‌ی نمای عمومی ویژه‌ای از خود در حال بازگرداندن اوضاع به میانه‌ی طیف سیاسی حاکم است. این موضوع از دید صنایع تبلیغات پنهان نماند و به همین دلیل هم به اوباما بهترین کمپین بازاریابی را هدیه دادند.‌ — اما تا آن‌جا که به سیاست‌گذاری مربوط می‌شود (در صورتی که از طرف بخش‌های فعال اجتماعی مورد فشار زیادی قرار نگیرد) از چهره‌ای که عملا در کابینه‌اش یا موضع‌گیری‌هایش از خود ترسیم کرده فراتر نخواهد رفت: یک دموکرات میانه‌رو، که در مجموع سیاست‌های بوش را دنبال می‌کند، اما شاید ملایم‌تر.


تئوری فیلم – دو

این مجموعه قصد آموزش تئوری فیلم را ندارد (که در توانایی من نیست). بلکه گردآوری‌‌ نوشته‌ها و معرفی کتاب‌ها یا منابع «معدودی» است که برایم آموزنده و ارزشمند بوده‌اند و شاید برای شما هم…

تئوری‌ فیلم: در ستایش تئوری

تئوری فیلم، نقد فیلم نیست و تحلیل نظری هنر فیلم در صدد نقد فیلم‌ها برنخواهد آمد، بلکه از این جنبه بر نقد فیلم برتری قطعی دارد. در حالی‌که نقد فیلم به آثار در حال حاضر موجود و فیلم‌هایی که ساخته شده توجه دارد و آن‌ها را مورد بررسی نقادانه قرار می‌دهد، تئوری فیلم مبنایی برای ساخته شدن آن آثار است و خصوصیت و کیفیت هنرِ فیلم را با شرح جزییات ماهیتی آن به‌ طور کل و بدون در نظر گرفتن این یا آن فیلم بخصوص توضیح می‌دهد.

نقد فیلم همواره پسینی (a posteriori) و بعدی است، در صورتی‌که تئوری فیلم همواره پیشینی (a priori) و قبلی؛ نقد فیلم به یک فیلم خاص یا گروه از فیلم‌های خاص می‌پردازد یا به مکتبی توجه دارد یا به یک دوره، در صورتی‌که تئوری فیلم، به فیلم به طور کلی می‌پردازد؛ نقد فیلم محدود و خاص است، تئوری فیلم جامع و عام.

– تئوری فیلم (Theory of the Film)، بلا بالاش (Béla Balázs)، ترجمه‌ی کامران ناظرعمو، دانشگاه هنر، تهران  1376  (حواشی فصل اول)

نظر سنجی روز: کدام سیاست فیل/ترینگ را برای ایران بهترین می‌دانید؟

از طرف دو دوست (واژگون و بلاگ‌نوشت) دعوت شده‌ام که در بازی وبلاگی نامه به عمو فیل/ترباف شرکت کنم. دیدم بیشتر حرف‌ها را دوستان دیگر به شیوه‌های مختلف و از زاویه‌دید‌های مختلف زده‌اند، بنابراین اجازه دهید یک نظر سنجی کوچک بکنیم که به خاطر تعداد کم رای‌ها نتیجه‌ را تفسیر خاصی نمی‌توان کرد، جز این‌که بدانیم نظر آن دسته از خوانندگان بامدادی که دراین نظرسنجی شرکت کرده‌اند چه بوده است.

دانستن همین هم برای من جالب است، برای شما چطور؟ اگر برای‌تان جالب است که حتما شرکت کنید، اگر هم نیست به خاطر من شرکت کنید!

نظرسنجی روز: لطف کنید بگویید بهترین گزینه از نظر شما کدام است (معنای کامل‌ هر گزینه در پایین توضیح داده شده است):

منظورم از گزینه‌ها این است:

  1. کنترل کامل: همه چیز کنترل شود و فقط سایت‌های کاملا بی‌خطر/بی‌ضرر و مطالب عمومی آزاد باشد.
  2. کنترل نسبی – شدید: سایت‌های غیراخلاقی یا سایت‌هایی که نگاه انتقادی به حاکمیت دارند کنترل شوند.
  3. کنترل نسبی – متوسط: سایت‌های غیراخلاقی یا سایت‌هایی که نگاه براندازانه‌ به حاکمیت دارند کنترل شوند.
  4. کنترل نسبی – ضعیف: فقط سایت‌های غیراخلاقی کنترل شوند.
  5. کنترل نباشد: همه چیز آزاد باشد.

پی‌نوشت کامنتی: با توجه به سوال دوستی که مفهوم «دقیق» اخلاق و غیراخلاق را پرسیده بودند این چه این نکته را اضافه می‌کنم:

به جز مفاهمیم انتزاعی ریاضی (آن‌هم احتمالا) هیچ پدیده‌ای رو نمی‌شه «دقیقا» تعریف کرد یا توضیح داد. اخلاق در بهترین حالت به صورت «تقریبی از عرف عمومی که زیاد هم مخالف خواست و نظر طبقه‌ی قدرتمند جامعه نباشد تعریف می‌شود» و در نتیجه هر چیزی که خلاف آن باشد (باز هم به صورت تقریبی) غیر اخلاقی تلقی می‌شود که البته ممکن است معیارهای فردایش با امروز فرق کند.


نظرسنجی قبلی: بامدادی از نظر شما چگونه بوده است؟ و نتایج آن.

دزدان دریایی سومالی از کجا آمدند؟

خبر کشته شدن سه راهزن دریایی و آزاد شدن کاپیتان آمریکایی که مثل بمب خبری در تمام رسانه‌های مهم دنیا منتشر شد را می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم. به من بگویید بدبین. اما وقتی می‌بینم آزاد شدن یک گروگان بخش قابل توجهی از زمان پخش خبر شبکه‌های مهم خبری را اشغال می‌کند (به عنوان مثال دیشب «بی‌بی‌سی جهان» تقریبا اخبارش را منحصر کرده بود به موضوع این بنده‌ی خدا که آزاد شده، مصاحبه با خانواده‌اش، تلگراف رئیس‌اش، گفتگوی فرمانده‌ی نیروی دریایی و …) به خودم می‌گویم: چه خبر است؟ باز چه حقیقت بزرگی را قرار است پشت حقیقتی کوچک پنهان کنند؟

علت توجه نسبتا ناگهانی دولت‌های بزرگ جهان به مساله‌ی دزدان دریایی در سومالی شاید به راحتی قابل تحلیل نباشد. مسلما یکی از این دغدغه‌ها امنیت ناوگان تجاری دریایی‌شان است. اما آیا فقط همین؟ پاسخ به این سادگی نیست.

ایندیپندنت در مطلبی در ستون عقایدش با عنوان «به شما درباره‌ی دزدان دریایی دروغ گفته‌اند» توضیح می‌دهد که آب‌های ساحلی سومالی سال‌هاست محل دفن زباله‌های سمی (حتی هسته‌ای) کشورهای غربی (و آسیایی) است. از طرف دیگر، این کشورها در آب‌‌های ساحلی این کشور دست به ماهی‌گیری‌های گسترده‌ی صنعتی می‌زنند و این‌کار ماهی‌گیران محلی سومالیایی‌ را دچار مشکل کرده چون‌که ماهی‌گیری غیرقانونی و بی‌رویه‌ی کشتی‌های مدرن روز به روز تعداد ماهی‌های منطقه را کمتر کرده است. این روند سال‌هاست که وجود داشته اما از سال 1991 که دولت سومالی سقوط کرد بحرانی‌تر شده. در نتیجه به همه‌ی این مواردسیستم فروپاشیده‌ی کشور سومالی که باعث شده عده‌ی بیشتری از مردم تا آستانه‌ی مرگ و زندگی فقیر و گرسنه شوند را باید افزود.

مردم سومالی که صدایی ندارند، اما صدای کارشناسان سازمان ملل هم به جایی نمی‌رسد. مثلا:

چون دولتی در سومالی وجود ندارد، به میزان گسترده‌ای ماهیگیری غیرقانونی توسط کشورهای اروپایی و آسیایی در آب‌های سومالی انجام می‌شود… من متقاعد شده‌ام که در آب‌های سومالی زباله‌های شیمیایی و احتمالا هسته‌ای دفع می‌شود… — الود عبدالله فرستاده‌ی ویژه‌ی سازمان ملل در سومالی (2008)

یا:

موج‌های تسونامی احتمالا منجر به انتشار زباله‌های هسته‌ای‌‌ و سایر زباله‌های سمی‌ای که در آب‌های سومالی دفع شده‌اند خواهد شد.  منظور من مواد شیمیایی رادیواکتیو، فلزات سنگین، زباله‌های بیمارستانی و موارد مشابه است. — نیک نوتال (Nick Nuttall) سخن‌گوی محیط‌زیستی سازمان ملل (2005)

دزد، ماهی‌گیر، نگهبان، …

در این بستر است که «دزدان دریایی» ظهور می‌کنند. بسیاری از ماهی‌گیرهای سومالیایی با قایق‌های تندروشان قصد متوقف کردن (یا دست‌کم گرفتن مالیات از نظر خودشان!) کشتی‌هایی را دارند که زباله‌های سمی در آب‌های کشورشان دفع می‌کنند یا به صورت غیرقانونی ماهی‌گیری می‌کنند. آن‌ها خودشان را «گارد ساحلی داوطلب سومالی» (Volunteer Coastguard of Somaliaes) می‌خوانند و جالب است بدانید که بنا به گفته‌ی یک سایت محلی مستقل خیلی از مردم عادی سومالی این نوع دزدی دریایی را نوعی دفاع ملی تلقی می‌کنند. شکی نیست که هیچ‌‌کدام این مواردی که گفته شد گروگان‌گیری یا راهزنی دریایی را توجیه نمی‌کند، اما ابعاد پیچیده‌تر و علل ظهور آن‌را نشان می‌دهد. یکی از همین راهزنان این‌طور گفته:

ما خودمان را دزد دریایی نمی‌دانیم. به نظر ما دزدان دریایی کسانی هستند که به طور غیرقانونی در دریاهای ما ماهیگیری می‌کنند و زباله‌هایشان را در آن می‌ریزند.

آیا واقعا کشورهای صنعتی انتظار دارند سواحل کشور بخت‌برگشته‌ای مثل سومالی را با سمی‌ترین مواد شیمیایی آلوده کنند و منابع غذایی‌شان را به یغما ببرند و با هیچ واکنشی رو به رو نشوند؟ آلوده کردن دریا و غارت منابع دریایی جرم نیست؟ وقتی عده‌ای راهزن (یا شاید هم ماهیگیر) کانال ترانزیت حدود 20 درصد از نفت جهان را دچار اختلال می‌کنند ناگهان نیروی دریایی بزرگ‌ترین کشورهای جهان به منطقه ارسال می‌شود و همه از «خطربزرگی» که از طرف این ناحیه متوجه جهان است سخن می‌گویند.

این مجموعه‌ی عکس گوشه‌ای از این خطر بزرگ و ناوگان‌هایی که برای مبارزه با آن اعزام شده‌اند را نشان می‌دهد.

ناوگانت را به من نشان بده تا بگویم چکاره هستی!

چند وقت پیش حکایت دزد دریایی و امپراطور را نوشته بودم:

روزی یک دزد دریایی‌ را که به تازگی دستگیر شده بود به حضور اسکندر کبیر امپراطور روم یونان آوردند.

اسکندر پرسید: چطور جرات می‌کنی خصمانه ادعای مالکیت دریاها را داشته باشی؟

دزدِ دریایی گفت: من یک قایق کوچک دارم بنابراین دزددریایی هستم. تو یک ناوگان عظیم از کشتی‌های بزرگ داری پس امپراطور خوانده می‌شوی!

پی‌نوشت: این را یادم رفت بنویسم که بعد از طوفان سونامی‌، برخی انواع بیماری‌ها در سواحل سومالی دیده شده که احتمالا از عوارض ناشی از انتقال مواد سمی به سواحل این کشور هستند.

پروپاگاندا – شش

پروپاگاندای ششم بنا به درخواست دوستی زودتر از هنگام منتشر می‌شود.

.

به راستی چه چیزی است که نتوان آدم‌ها را به باور کردن‌اش وادار کرد؟! — توماس جفرسون..

What is it men cannot be made to believe! — Thomas Jefferson, 1786.
.

لینک‌های روز: یک حقوق بشر خیلی ساده

  • برای خاطر کتاب‌ها: کی گفته دزدیه؟ یا خریدیم یا هدیه است
    تا وقتی استخوان‌های انسان‌های دوره‌ی استعماری نامیبی توی موزه‌‌های آلمانیه و سرهای واقعی مائوری‌های نیوزیلند توی موزه‌های فرانسه و امریکاست و نوه‌هاشون دارن خودشون رو می‌کشند سر پدربزرگ‌هاشون رو پس بگیرند. اصلاً فکرش رو هم نکنید که چیزی رو که توی شوش یا تخت جمشید حفاری کردند و مال دوهزار پیش هست رو میشه از شون گرفت. اگر هم پافشاری کنید اول باید برید از توی بانک مرکزی دریای نور رو بردارین بدین به هندی‌ها. و بعد فکر می‌کنید این قصه پس دادن کی تموم می‌شه؟ تا کجا دقیقاً می‌شه رفت؟
  • منوچهر احترامی
    خالق «حسنی نگو بلا بگو» رفت. گاوخونی هم این‌جا نوشته.
  • نقشه‌ی لحظه‌ به لحظه‌ی وضعیت ترافیکی معابر اصلی تهران
    نقشه هر چند دقیقه به روزرسانی می‌شود. البته گاه با کمی (تا قسمتی) تاخیر!
  • باید حکومت ایران را به رسمیت شناخت – جمهور
  • شاید اولین گام برای هر گونه تغییر و اصلاحی پذیرش شرایطی است که در قرار داریم. پس از پذیرش وضعیت موجود است که می توان در پی تغییرات بود. در غیر این صورت نه رفرم که از نوبنیاد نمودن و در اصطلاح سیاسی انقلاب را باید برگزید. به واقع واکنش طبیعی قدرت حاکم در برابر هر گروه و جریانی که سعی نماید موجودیت حاکمیت در ایران را با خطر مواجه کند سرکوب و حذف رقیب به اشکال مختلف خواهد بود.
    البته این توضیحات به این معنا نیست که باید نقض حقوق شهروندان ، سرکوب جریانات سیاسی و اجتماعی ، تبعیض علیه اقوام و ادیان و مذاهب دیگر را پذیرفت و اعتراض ننمود.
  • یک حقوق بشر خیلی ساده « لویاتان
    نوشته‌ی کوتاه و یک مثال ساده و مهم از حقوق بشر.
    حقوق بشر خوب است اما همه اش هم سیاسی کاری نیست. خیلی هایش همین حقوق خیلی خیلی ساده و خیلی خیلی پیش پا افتاده و از قضا خیلی خیلی خیلی ضروری ماهاست. همین خودمان و همین اطرافیانمان.
  • منسوب‌شده: مدل مدرسه‌ای
    چه جنایتی از این کودک سرزده است؟ در ذهن معلمی که این بچه را به این روز انداخته است چه می‌گذرد؟ چطور به خود (یا به دیگری) اجازه داده است این انسان خردسال مچاله‌شده را «موضوع» عکاسی کند؟ در ذهن او و در اذهان دانش‌آموزان دیگر چه می گذرد؟
  • منسوب‌شده: مدل هنری
    هم‌بستگی جماعت علیه فرد «متفاوت». ‌نام این اثر «حاشیه‌ای» است. پرنده‌ی حاشیه‌ای با جمع تفاوت دارد (چون تخم مکعب گذاشته است؟!). اثر کاریکاتوریست و طراح انگلیسی Ronald Searle
  • احساس گرایی و قضاوت ناعادلانه بد دردی است « لویاتان
    نوشته‌ی لویاتان در انتقاد از نوشته‌ی من درباره‌ی پیام نوروزی اوباما.
  • Face Off » Face Off 12 : نیما اکبرپور vs پژمان دشتی نژاد
    در سری جدید فیس‌آف, سوال‌ها را خود شرکت‌کنندگان فیس‌آف طراحی می‌کنند. پیشنهاد من این است که کما‌کان قسمتی برای طرح سئوال‌های دیگران هم گذاشته شود.
  • همیشه به یاد داشته باشیم « لویاتان
    ده نکته‌‌ که به خاطر داشته باشیم. یکی را با هم بخوانیم: «از «کودکان» بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.»

پروپاگاندا – پنج

حذف کردن، قدرتمندترین نوع دروغ است. — جورج اورول

Omission is the most powerful form of lie. – George Orwell