جوک‌هایی که باید جدی گرفته شوند

دوستی نوشته است:

یک آقایى میره نتیجه آزمایش پزشکى خانمش رو بگیره. دکتر میگه متأسفانه نتیجه آزمایش خانم شما با یک خانم دیگه قاطى شده، و خانمتان یا آلزایمر داره یا ایدز.

آقا مى پرسه خب من چیکار کنم؟ دکتر میگه: خانمت رو ببر توى خیابون ول کن، اگه راه برگشتن به خونه رو پیدا کرد طلاقش بده.

[راه حلهاى مسوولین مملکتى رو که میشنوم به شدت یاد این جوک مى افتم.]

می‌گویند آدم باید جنبه‌ی شوخی داشته باشد. به خصوص توصیه می‌شود که اصولا جوک‌ را نباید جدی گرفت، انداختش زیر تیغ جراحی و کالبد شکافی‌‌اش کرد. جوک خراب می‌شود و آدم را ضدحال خطاب خواهند کرد. این درست… من هم همیشه آماده‌ی لبخند زدن به یک طنز خوب هستم، اما نمی‌توانم نظیر به اصطلاح جوک‌های بالا را بامزه یا حتی قابل تحمل بیابم.

چرا؟

چون از خرده فرهنگی که این متن بی‌رحم و خطرناک را تولید کرده است و از آن لذت می‌برد گریزان هستم. برای نمونه:

۱.
در این جوک تصمیم گیرنده مرد است. زن صدایی ندارد و همین‌طور اراده‌ای برای تصمیم گیری. مرجع مرد است که باید تصمیم بگیرد و زن مثل یک شیء از آن تصمیم پیروی خواهد کرد.

۲.
آلزایمر بیماری فراموشی است و کسی که به آن مبتلا می‌شود نه تنها مقصر نیست بلکه نیازمند توجه و محبت بیشتری نیز خواهد بود. اما دکتر، که در این داستان نه تنها کارشناس امور پزشکی، بلکه مشاور امور خانواده و اخلاق هم هست چه روی‌کردی را به مرد که همسرش به بیماری آلزایمر دچار شده پیشنهاد می‌کند؟ «نه تنها از او مراقبت نکن، نه تنها او را ترک کن، بلکه کاری کن که وی در خیابان برای همیشه گم شود!»

۳.
تنها راه ابتلا به بیماری ایدز رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج نیست. اما حتی در این صورت هم این امکان وجود دارد که این مرد باشد که با روابط متعدد جنسی‌ای که داشته به بیماری ایدز مبتلا شده و همسرش از او گرفته باشد. اما این نکته برای دکتر که می‌توانید مطمئن باشید یک مرد است اهمیتی ندارد. از نظر او اگر زن به بیماری ایدز مبتلا شده باشد از دو حال خارج نیست: یا رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج داشته و به پیوند زناشویی‌اش خیانت کرده و در نتیجه مرد باید او را طلاق دهد، یا این‌که او از طریق دیگری به این بیماری مبتلا شده که اگر چه بی‌گناه است اما به هر حال یک زن بیمار دردسر زیادی برای مرد خواهد داشت و در نتیجه باز هم بهتر است که مرد او را طلاق دهد.

۴.
دنیای این جوک یک دنیای سراسر مردمحور است. دنیایی که در آن مردها (مرد و دکتر که قاعدتا مرد است) از وجود زن‌های سالم و وفادار (با تعریف خودشان) بهره‌مند می‌شوند و به محض آن‌که زن از جاده‌ی سلامتی و وفاداری خارج شد به خود اجازه می‌دهند که به جایش تصمیم بگیرند، مسخره و تحقیرش کنند یا رهایش کنند.

شما را نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم با جوک‌هایی نظیر این نمونه که پوسیده‌ترین لایه‌های فرهنگ مردمحور (در واقع مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور) در جامعه‌ی ایران را بازتولید و تقویت می‌کنند باید مقابله کرد. چگونه؟

برای این‌کار تقریبا همیشه به اسلحه نیاز دارید. اما تعجب نکنید. بهترین اسلحه‌ی شما لبخند نزدن و جدی گرفتن این نوع جوک‌هاست.

پی‌نوشت۱: دوستی که جوک را از قول او نقل کردم در گوگل‌پلاس این‌ توضیح را داده است:

تحليل جالبى بود!
من در اصل جوك كه خارجى است دو تغيير دادم. در اصل جوك نقش اول رو زن بازى ميكنه. و توصيه نهايى دكتر هم اينه: اگه به خونه برگشت هيچ وقت باهاش سكس نكن.
دليل تغيير اول: كمى فكر كردم كه كدام فاعل (مرد يا زن) براى مخاطب جذاب تره. به اين نتيجه رسيدم كه اگر فاعل زن باشه جذاب تره (براى جذب + و ريشير بهتر جواب ميده). منتهى ميخواستم ته جوك اون كنايه سياسى رو بنويسم (راه حل خانم ابتكار براى خروج از تهران مدنظرم بود). براى نشان دادن پوسيدگى ماجرا بهتر بود يك روايت مردسالار ازش ميساختم كه تقريبا اكثر افراد قبول دارن پوسيده است.
دليل تغيير دوم: صرفا رعايت يكسرى خطوط قرمز اخلاقى در نوشته هام كه خودم براى خودم وضع كرده ام.
يك نكته جالب هم اينكه وقتى اينو مى نوشتم اصلا قضيه «خيانت زن» برام مطرح نبود. احساس ميكردم همين كه طرف ايدز داره دليل كافى براى طلاق دادنش هست.
ضمنا براى من كه ادعاى فمينيست بودن دارم اين تحليل تان جالب بود!

پی‌نوشت ۲:‌ واضح است که منظور من از «مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور» اشاره به یک طیف غالب فرهنگی است و منظور همه‌ی مرد‌های مسلمان شیعه‌ی فارس زبان نیست. همان‌طور که وقتی از فرهنگ پدرسالار یا مردمحور صحبت می‌کنیم منظور تک‌تک پدرها یا مردها نیست.

________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از تکنولوژی‌های پیشرفته چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در یک استخر سوئدی)

بیشتر به خاطر ورزش و تحرک و گاهی هم محض تفنن برای شنا به استخر می‌روم. در شهرمان یک مجموعه‌‌ی ورزشی نسبتا بزرگ با محوریت شنا و ورزش‌های آبی وجود دارد. تا مدت‌ها فقط اسمش را شنیده بودم و رغبتی به امتحان کردن‌اش نداشتم، اما الان چند ماهی است از آن استفاده می‌کنم و فکر می‌کنم در آینده بیشتر هم سراغش بروم. آن‌چه در این‌جا می‌نویسم چند نمونه از مشاهدات من در محیط این مجموعه‌ی ورزش‌های آبی یا به قول خودمان استخر شنای سوئدی است.

۱

در رخت‌کن مردانه شش سشوار دیواری وجود دارد. دو تا از آن‌ها در ارتفاع پایین روی دیوار نصب شده‌اند که زیر یکی از آن‌ها یک چهارپایه‌ی کوچک پلاستیکی گذاشته‌اند به طوری که یک بچه‌ی ۴ ساله هم اگر روی چارپایه‌ی بایستد قدش به سشوار خواهد رسید. دو تای دیگر در ارتفاع متوسط قرار دارند و دو تای آخر در ارتفاع بالا. به این ترتیب نه تنها مشتری‌های خردسال می‌توانند موهایشان را خشک کنند بلکه مردهای قدبلند نیز. به بیان دیگر همه، از کوتوله‌ (dwarf) بگیر تا الف‌ (elf) می‌توانند موهایشان را خشک کنند!

آیا این نوع طراحی به دسترسی و استفاده از تکنولوژی‌های پیشرفته مربوط می‌شود؟ خیر. چون فهمیدن این نکته که مشتری‌ها سن‌ها و جثه‌های مختلفی دارند و در نتیجه میخ‌کردن سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نیاز به فن‌آوری خاصی ندارد. سشوارها مثل اغلب تجهیزات استخر قدیمی هستند، برای نصب کردن‌شان به دیوار هم به چند عدد میخ و یک چکش احتیاج است که فن‌آوری‌های جا افتاده‌ای هستند که اغلب جوامع جهان امکان تولید یا وارد کردن آن‌‌ها را دارند. پس این که سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نصب شده‌اند نشان دهنده‌ی چیز دیگری است:

در این فرهنگ به این‌که خردسالان ممکن است خودشان بخواهند مستقلا سر خودشان را خشک کنند همان‌قدر احترام گذاشته می‌شود که به خواست مشابه افراد قدبلند یا قدکوتاه‌. این نکته که قد آدم‌ها با هم فرق می‌کند و بچه‌ها هم آدم هستند عمیقا درک شده است. اما تفاوت‌ آدم‌ها فقط به قد آن‌ها مربوط نمی‌شود، اما می‌شود احتمال داد (من به شما اطمینان می‌دهم) جامعه‌ای که موقع نصب سشوار روی دیوارش به بچه‌ی ۴ ساله تا مرد ۲ متری فکر کند، پیش‌تر به چیزهای اساسی‌تر فکر کرده است.

۲

استخر غروب‌ها شلوغ است، به خصوص غروب جمعه‌. شب تعطیل است و طبعا خیلی‌ها دوست دارند خستگی یک هفته کار را با حضور در آب از تن در کنند. همه جور آدمی هست. پدر یا مادرهایی که به تنهایی یا مشترکا بچه‌های خردسال یا نوجوان‌شان را به استخر آورده‌اند تا در آب تاتی‌تاتی کنند، جوانان و افراد میان سال که بیشتر به قصد شنا و ورزش کردن آمده‌اند، افراد مسن‌تر که یا شنا می‌کنند و یا در آب راه می‌روند تا عضلات و مفاصل تحلیل‌رفته‌شان را تقویت کنند. زن، مرد، پیرمرد، پیرزن، خردسال، نوجوان، دختر، پسر، تنها،‌ گروه، خانواده همه هستند… و این در حالی است که چندین کلاس آموزشی گروهی همزمان در جریان است و خیلی از قسمت‌های استخر رزرو شده چون آموزش در جریان است.

لابد تصور می‌کنید عجب وضعیتی است و مگر می‌شود توی این شلوغی شنا کرد. لابد توی ذهن‌تان جایی مثل بهترین استخرهای تهران در ساعت‌های شلوغ تداعی می‌شود. مجموعه‌ی ورزشی صدف یا باشگاه انقلاب که رفته‌اید؟ وقتی شلوغ می‌شود عملا نمی‌شود یک طول یا عرض را مستقیما شنا کرد. یا پایت توی چشم بچه‌ای می‌رود یا آرنج کسی که به خاطر نبودن جا مجبور به تغییر مسیر شده به صورت‌ات می‌خورد.

تصورتان اشتباه است. همه‌ی کسانی که برای ورزش کردن آمده‌اند شنا می‌کنند، آن‌هم در طول استخر، بدون آن‌که کوچکترین مزاحمتی برای کسی ایجاد شود.  چطور چنین چیزی ممکن است؟

شاید تصور می‌کنید خوب سوئد است و ثروتمند. لابد ده‌ها استخر دارند و فضای زیادی برای همه هست. فضا البته کم نیست، اما به نسبت جمعیتی که از تسهیلات استخر استفاده می‌کنند (این‌جا بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مجموعه‌ی ورزش‌های آبی شهر است) فضای استخر بزرگ نیست. مجموعه متشکل از دو استخر ورزشی (برای شنای ورزشی)، یک استخر تفریحی (برای خردسالان و همراهان‌شان و سایر افراد کوچک با بزرگی که قصد تفریح دارند) و یکی دو استخر کوچک برای بچه‌هاست. نکته‌ی مورد نظر من به دو استخر ورزشی مربوط می‌شود.

این دو استخر به صورت طولی به چندین لاین تقسیم شده‌اند (با طناب‌های شناور) و در نتیجه کسی نمی‌تواند در عرض شنا کرد (بین خودمان باشد، من هیچ وقت فلسفه‌ی شنا در عرض را نفهمیده‌ام). در ضمن هر کدام از لاین‌ها بسته به ساعت شبانه‌روز یک تابلو دارد که به شناگران نوع شنای مجاز در آن لاین را نشان می‌دهد. مثلا این‌که لاینی برای کلاس‌های آموزشی رزرو است، یا فقط برای کسانی است که قصد شنای سریع دارند یا فقط مال کسانی است که شنای تمرینی می‌کنند. همیشه دست کم یک لاین شنای تمرینی در استخر وجود دارد. در این لاین شناگرها خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت و همیشه از منتها الیه سمت راست شنا می‌کنند. به این ترتیب ده‌ها شناگر می‌توانند بدون این‌که مزاحم هم باشند در یک لاین نسبتا باریک شنا کنند و ساعت‌ها بی‌وقفه، بدون این‌که انگشتی در چشم‌شان فرو رود یا مجبور شوند تغییر مسیر دهند. همین ایده‌ی ساده باعث شده است کارایی استفاده از لاین‌های استخر و به طور همزمان کیفیت تجربه‌ی شناگران به مراتب بالاتر رود. من در این لاین‌ها شنای تمرینی کرده‌ام. عالی است. حسی که از سایر شناگران می‌گیرم و این‌که می‌توانم راحت و طولانی بدون مزاحمت و وقفه شنا کنم فوق‌العاده لذت‌بخش و مفرح است.

در قسمت مربوط به شنای سرعتی هم همین داستان است. یعنی باز هم شناگرها از سمت راست حرکت می‌کنند و در نتیجه چندین نفر می‌توانند همزمان در یک لاین باریک شنا کنند. نکته ایناست که در این لاین سرعت شناگرها بالاتر است.

آیا تفکیک استخر به چند لاین طولی و تعیین قسمتی از آن به شنای تمرینی و قسمتی دیگر به شنای سرعتی کار دشواری است؟ آیا نیاز به تکنولوژی پیشرفته یا سرمایه‌گذاری زیاد دارد؟ آیا باید حتما یک کشور اسکاندیناوی و مرفه بود تا توانست چنین سیستم منظم و ساده‌ای را در هر استخری پیاده کرد؟

پاسخ قطعا خیر است. اما سوالی که ایجاد می‌شود این است که «پس چرا» نمونه‌ی این ایده‌های ساده را در استخرهای معمولی یا حتی خوب کشور خودمان نمی‌بینیم؟

huc68oxwqccs7qgkyqkymg

۳

برخلاف محیط استخر، رخت‌کن زن‌ها و مردها از هم جداست که موضوعی کاملا مرسوم در سوئد است. محیط‌های ورزشی معمولا مختلط هستند، اما رخت‌کن‌ها جدا. در مجموعه‌ی ورزشی چندین حمام سونا هم وجود دارد که چنان‌چه صراحتا ذکر نشده باشد که مخصوص مردها یا زنان است،‌ مختلط است به این معنا که همه دست کم با مایو وارد آن می‌شوند. افراد در سوناهایی که مختص یک جنس است، ممکن است کاملا برهنه شوند. در ضمن مردها موقع تعویض یا استحمام در محیط رخت‌کن هم کاملا برهنه می‌شوند. اصولا این عادی بودن برهنه شدن در حضور سایر مردها یکی از شوک‌های فرهنگی‌ من در سوئد بود. موضوع البته برای خودشان بسیار عادی است، همان‌طور که برای ما در ایران با مایو زیر دوش رفتن عادی است. مهاجرهای غیراروپایی در سوئد معمولا به شیوه‌ی مرسوم در فرهنگ خودشان با مایو زیر دوش می‌روند و با شرم مایوشان را تعویض می‌کنند. حدس می‌زنم در رخت‌کن‌ زن‌ها هم وضعیت کم و بیش همین‌طور باشد.

اما این نکته‌‌ی اصلی‌ای که می‌خواستم بگویم نبود.

در رخت‌کن بودم و مشغول خشک کردن و لباس پوشیدن. چند تا قفسه آن‌طرف‌تر دو تا پسربچه‌ی سوئدی حدودا ۴ یا ۵ ساله هم بودند که با پدرشان آمده بودند. آن‌ها هم شنایشان تمام شده بود و بعد از دوش گرفتن قصد داشتند لباس بپوشند. پدرشان دیده نمی‌شد، اما هر چند دقیقه یک بار از پشت ردیف بعدی کمد‌های رخت‌کن صدایش به گوش می‌رسید که خطاب به بچه‌ها جمله‌ای می‌گفت. نه عجله داشت،‌ نه داد می‌زد. با آن‌ها گپ می‌زد، در امتداد حرف‌هایی که بچه‌ها می‌زدند.

چند دقیقه‌ای بچه‌ها را زیر نظر داشتم. کودکانه، آهسته، اما با دقت و پشتکار کارهایشان را انجام می‌دادند. هر کدام یک کیف کوچک ورزشی داشتند. سر و بدن‌شان را خشک کردند، مایوشان را عوض کردند و توی یک کیسه‌ی نایلونی قرار دادند که سایر لباس‌هایشان را خیس نکند. حوله‌شان را تا کردند و گذاشتند توی کیف. لباس پوشیدند، سرشان را شانه زدند، سشوار زدند و در این حین مدام با هم حرف می‌زدند. حسابی سرخوش بودند و این کارها برایشان سخت به نظر نمی‌رسید. کمی آن‌طرف‌تر رفتم که ببینم پدرشان چکار می‌کند. او هم مشغول لباس پوشیدن بود. سوئدی‌ها کلن عجله نمی‌کنند، اما این‌طور به نظرم رسید که این پدر نه تنها عجله ندارد،‌ که چه بسا لباس پوشیدن‌اش را عمدا طول می‌دهد تا بچه‌ها که آهسته‌تر بودند هول نشوند و کارهایشان را خوب انجام دهند. حواسش به بچه‌ها بود، اما مطلقا در کار لباس پوشیدن آن‌ها دخالت نکرد. معلوم بود این اولین‌باری نیست که بچه‌ها کارهایشان را خودشان انجام می‌دهند. بلد بودند. با همان حرکت‌های کودکانه و دست‌های کوچک‌شان و همان‌طور که مشغول حرف زدن با هم بودند کارهایشان را تا آخر انجام دادند، زیپ ساکشان را بستند، کلاه‌ و کاپشن‌شان را پوشیدند و رفتند دم در مشغول پوشیدن کفش‌هاشان شدند که در این موقع بود که پدر نیز به آن‌ها ملحق شد.

بی‌اختیار در ذهنم ده‌ها پدر و مادری که از میان دوستان و اقوام و آشنایان خودم می‌شناسم مجسم شدند. پدرها و مادرهایی که از سر محبت و دلسوزی مدام پشت سر بچه‌ راه می‌روند. که مواظب باشند بچه کوچک‌ترین خطایی نکند، کاری کمتر از عالی انجام ندهد… نکند بچه اشتباهی کند و لباس نامناسبی بپوشد یا موهایش را نتواند آن‌طور که شایسته است شانه بزند. مادر به دقت موهای بچه‌ را شانه می‌کند و پدر همان‌طور که قدم به قدم بچه را دنبال می‌کند، اسباب‌بازی‌ها و خرت و پرت‌هایی که پشت سر او جا مانده را جمع می‌کند. پدر و مادری که در میهمانی‌ها یا جلوی غریبه‌ها مدام مواظب حرف‌ها و حرکت‌های بچه هستند، نکند پایش را اشتباهی و جایی که نباید دراز کند یا مثلا به بزرگتری به جای «شما» بگوید «تو».

سوالی که برای من همیشه مطرح بوده این است که اگر قرار باشد پدر و مادر همیشه یک قدم پشت سر بچه‌ باشند و به جای او کارهایش را انجام دهند و حتی قبل از آن‌که بچه امکان اشتباه کردن داشته باشد، او را تصحیح کنند، پس دقیقا کی و چگونه قرار است جناب بچه مفهوم استقلال نفس و مسئولیت‌پذیری را تجربه کند و یاد بگیرد؟‌

۴

برای این‌که شنای کرال را به صورت اصولی یاد بگیرم و از آن لذت بیشتری ببرم چند جلسه آموزش گروهی ثبت نام کرده‌ام. مربی ما مردی است حدودا ۲۵ ساله که صاحب یکی از زیبا‌ترین و ورزیده‌ترین اندام‌هایی است که تاکنون در مرد یا زنی دیده‌ام، طوری که مرا به یاد پیکره‌ی داوود ساخته‌ی میکل‌آنژ می‌اندازد. از شنا کردنش که شاید بهتر باشد چیزی نگویم. چنان نرم و بی‌صدا و چابک و زیبا شنا می‌کند که راه رفتن روی زمین حرکتی زشت و ناموزون می‌نماید و آدم به این فکر می‌افتد که شاید اندام انسان برای شنا کردن در آب بهینه شده است و نه برای راه رفتن روی خاک!

ما در کلاس ۸ نفریم. چهار مرد و چهار زن. بیشتر در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ سنی هستند ولی یک خانم و یک آقای حدودا ۵۰ ساله و یک خانم حدودا ۶۵ ساله هم هستند. کم و بیش با بقیه‌ی کلاس تمرین‌ها را انجام می‌دهند. بعد از هر تمرین مربی از همه می‌پرسد «این تمرین چطور بود؟ سخت بود یا آسان؟» و همه کم و بیش جوابی می‌دهند… و خانم ۵۰ ساله اغلب با خنده می‌گوید: سخت بود. خسته شدم حسابی.

و مربی لبخند می‌زند.

هر بار که این خانم می‌گوید خسته شده‌ام، منتظرم که مربی بگوید: «اشکالی نداره. شما با توجه به سن‌ و شرایط‌تون خوب دارین عمل می‌کنید!»

اما نمی‌گوید. نگفت. حتی یک بار. حتی به اشاره. حتی غیرمستقیم.

تصادفی است؟‌

به نظر من خیر.

تا آن‌جا که با سیستم‌های آموزشی سوئد، چه در مدرسه، چه در دانشگاه و چه در محیط‌های ورزشی نظیر این‌جا آشنا شده‌ام، فلسفه‌ی غالب در امر آموزش این نیست که شما را با یک محک و معیار از پیش تعیین شده بسنجند. شما را به رقابت با الگویی عینی (مثل بغل‌دستی‌تان) یا ذهنی (مثل آن‌چه از یک مرد ۲۵ ساله یا یک زن ۶۵ ساله «انتظار می‌رود») ترغیب نمی‌کنند. در آموزش روی «رقابت کردن» و «برنده شدن» (هر رقابتی در ذات خود برنده شدنی دارد) تاکید نمی‌شود. حالا چه رقابت با بغل‌دستی‌تان باشد و چه رقابت با الگویی از پیش ساخته شده از آن‌چه تو باید باشی.

این نکته که آدم‌های مختلف توانایی‌ها و مهارت‌های جسمی و ذهنی و همین‌طور اولویت‌های مختلفی دارند در سیستم آموزشی سوئد نهادینه شده است و به عنوان یک موضوع زیربنایی جا افتاده به گونه‌ای که مدام مصداق‌ها و نمودهای این نگرش را در جاهای مختلف می‌بینم.

فرض این است که هر کسی چه ۲۰ سالش باشد چه ۶۵ سالش، چه درشت و قوی جثه و چه کوچک و ضعیف، حداکثر تلاش‌اش را می‌کند تا از موضوع آموزش بهره جوید. فرض این است که من، با شناختی که از توانایی‌های خودم دارم، بهترین تلاشم را می‌کنم تا از آن‌چه به من عرضه می‌شود بهره جویم. هدف محیط آموزشی این نیست که مرا به رقابت با نفر بغل دستی که ممکن است جوان‌تر، قوی‌ جثه‌تر یا سریع‌تر از من باشد ترغیب کند. چرا که نتیجه‌ی چنین ترغیبی مشخص است: «من احساس بدی خواهم داشت از این‌که نمی‌توانم با همکلاسی تواناتر خودم رقابت کنم». در راستای همین ذهنیت، مربی یا معلم من را با یک الگو یا تصوری که از پیش برای خودش ساخته مقایسه نمی‌کند و مرا به رقابت با آن الگوی ذهنی تشویق نمی‌کند. مثلا اگر مربی به آن خانم که از خستگی گلایه می‌کرد بگوید: «شما نسبت به سن‌تون خوب دارین تمرین می‌کنید»، این جمله که ظاهرا یک تشویق ساده است، در درون خود نکته‌ای نهفته دارد: «یعنی از کسی که در سن شماست انتظار مشخصی می‌رود و شما نسبت به آن معیاری که از پیش تعیین شده است، بهتر یا بدتر عمل می‌کنید» یا «تو با این سنت انتظار داری مثل آدم خوش‌هیکل و جوان و نیرومندی همچو من شنا کنی؟ طبیعیه جونم که خسته شده باشی. آروم باش!»

اما این نوعی ترویج رقابت و به طور غیرمستقیم تحقیر آدمی است که در موقعیت ضعیف‌تری قرار دارد و به راحتی ممکن است به حاشیه رانده شود. به همین دلیل مربی آن‌را نمی‌گوید،‌ بلکه لبخند می‌زند و از این‌که همه دارند بهترین سعی‌شان را می‌کنند راضی است.

نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که افرادی که به خاطر شرایط سنی، جسمی یا ذهنی توانایی‌ها یا مهارت‌های محدودتری دارند یا به هر دلیل با نرم‌ها و عرف‌های مرسوم جامعه متفاوت هستند، از حضور در عرصه‌های مختلف ورزشی و اجتماعی خجالت نمی‌کشند و عرصه‌های اجتماعی برای حضور افراد با توانایی‌ها و خصوصیت‌های متنوع‌تری باز می‌شود. نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که در کلاس شنای مقدماتی خانم‌ یا آقای ۶۰ ساله شرکت می‌کند و بدون استرس و حس باختن در رقابت، خودش و توانایی‌های خودش را به بهترین روشی که مناسب می‌داند به چالش می‌کشد. نتیجه‌ی‌ آن‌را در عرصه‌های فرهنگی و علمی و فنی و هنری هم می‌توانید حدس بزنید.

این است که به نظر من مربی ما فقط تن و سیمای زیبایی ندارد، بلکه او نماینده‌ی یک فلسفه‌ی آموزشی زیبا نیز هست.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی حضور دارد، مخاطب مسئول و منتقد دائمی آن باشیم!

حدود پنج‌سال پیش و به مناسب راه افتادن تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی نوشتم «تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی آمد، خوشحال باشیم اما هیجان‌زده نشویم»:

یک رسانه‌ی فوق حرفه‌ای مانند بی‌بی‌سی، با جذابیت گرافیکی و صوتی عالی و همین‌طور تنوع و کیفیت بالای برنامه‌ها و حفظ بی‌طرفی «حرفه‌ای» در پوشش خبری وقایع روزمره، به سرعت اعتماد مخاطبان «تشنه‌ی ایرانی» را به خود جلب می‌کند. وقتی اعتمادها جلب شد و رسانه در عمق خانه‌ها و قلب‌ها نفوذ کرد، مخاطبان در برابر تزریق نامحسوس گرایش‌ها و خط‌دهی‌هایی که «لزوما» در راستای منافع مردم ایران نیستند آسیب‌پذیر می‌شوند.

شاید رگه‌های اصلی این نگاه را امروز هم تایید کنم، اما ترجیح می‌دهم دیدگاه امروز خودم را نسبت به عملکرد این چند سال شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی (به خصوص پوشش خبری آن که بیشتر مورد توجه من بوده است) بنویسم. آیا تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی یک شبکه‌ی تلویزیونی موفق بوده است؟

پاسخ کلی من به این سوال «بله» است. به نظر من این شبکه توانسته است بخش بزرگی از هدف‌هایی که بنیادگذاران آن داشته‌اند را برآورده کند. این شبکه توانسته مخاطبان خاص و عام ایرانی (و حدس می‌زنم افغان) را چه در داخل و چه در خارج به خود جلب کند و به خصوص در عرصه‌ی خبر در کنار وب‌گاه بی‌بی‌سی فارسی به یکی از مراجع اصلی و معتبر جویندگان اخبار فارسی تبدیل شده است.

اما سوال دشوارتر این است‌ که آیا تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی به عنوان یک رسانه، برای رشد و تعالی جامعه‌ی ایران مفید بوده است؟

پاسخ کلی من به این سوال «نمی‌دانم» است. دلایل مختلفی برای نشان دادن تاثیر منفی بی‌بی‌سی فارسی بر روند تحولات در جامعه‌ی ایران دارم و همزمان فکر می‌کنم که دلایل مختلفی نیز هست که نشان از تاثیر مثبت آن داشته باشد. پس بهتر است به جای این‌که به یک پاسخ مثبت یا منفی اکتفا کنم این‌طور بگویم که بدون شک تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی در کنار وب‌گاه بی‌بی‌سی فارسی به حق و به شایستگی به یکی از چندین مرجع خبری مهم ایرانیان تبدیل شده است. نه به این‌ معنا که همه‌ی آن‌چه در این شبکه منتشر می‌شود «درست» است یا «به صلاح ایران» است، بلکه به این معنا که این شبکه به اندازه‌ی کافی «معتبر» و «مستند» شده است که هر انسان کنجکاوی که مایل به شناخت تحولات ایران باشد را متقاعد کند که آن‌را به عنوان «یکی از منابعی» (و نه «یگانه منبعی») که به آن مراجعه می‌کند در نظر بگیرد. امکان ظهور رسانه‌ی مستقل و بی‌طرف شاید فقط یک افسانه‌ی خنده‌دار باشد و بی‌بی‌سی هم یک رسانه‌ی حرفه‌ای اما مطمئنا تحت‌تاثیر ایدئولوژی‌ها و سیاست‌های جامعه‌ یا محیطی است که در آن فعالیت می‌کند. این به خودی خود یک نقطه‌ی ضعف نیست، اما به ما می‌گوید که تنها راهی که می‌توانیم «از اوضاع جهان و ایران سر در بیاوریم» این است که به رسانه‌های مختلفی که خاستگاه‌ها و بسترهای عقیدتی، سیاسی، اجتماعی، تاریخی، زبانی و حتی جغرافیایی مختلفی دارند مراجعه کنیم. خروجی‌های آن‌ها را کنار هم قرار دهیم، با هم مقایسه و تلفیق کنیم و از میان اخبار گاه هماهنگ و گاه متناقض، تصویر خودمان را از آن‌چه رخ می‌دهد بسازیم. این کار نیاز به سواد رسانه‌ای دارد (موضوعی که بالا بردن آن باید دغدغه‌ی تک تک ما باشد)، چرا که هیچ رسانه‌ای نمی‌تواند مرجع بی‌چون و چرای ما برای دریافت خبر و تصویرهای آماده باشد و بی‌بی‌سی فارسی هم از این قاعده مستثنا نیست، اما این به معنای آن نیست که نباید از آن به عنوان یک مرجع معتبر خبری بهره جست. سواد رسانه‌ای به ما اجازه می‌دهد که مصرف‌کننده‌ی خاموش و منفعل محصولات رسانه‌ای نباشیم و بتوانیم محتوای ایدئولوژیک آن‌ها را تشخیص دهیم.

اما وقتی می‌گویم بی‌بی‌سی فارسی «باید به شایستگی یکی از منابع خبری ما باشد»، آیا فراموش کرده‌ام که شبکه‌ی بی‌بی‌سی فارسی با بودجه‌ی دولت بریتانیا اداره می‌شود؟ آیا این سوال برایم ایجاد نشده است که دولت بریتانیا اصولا چرا باید به زبان فارسی شبکه‌ی تلویزیونی پخش کند؟ آیا جز این است که منافع بریتانیا چنین اقتضا می‌کند؟ آیا نباید به وجود این‌نوع رسانه‌های حرفه‌ای، قدرتمند و بانفوذ که تریبون مواضع آشکار و پنهان دولت‌های قدرتمند جهان هستند بدبین بود؟ دولت‌هایی که بررسی تاریخ حرکت‌های استعماری‌شان در دست کم دو قرن گذشته و همین‌طور سیاست خارجه‌ی مدرن آن‌ها می‌تواند هر شهروند کشورهایی مثل ایران یا افغانستان را نگران کند.

خیر. فراموش نکرده‌ام. حواسم هست. می‌دانم. بیش‌ از پیش هم می‌دانم. اما (و این‌ اما کلیدی و بسیار مهم است) به دلایل مختلف با تندروی در نگرش بالا مخالفم.

اولا حتی اگر از یک زاویه‌ی دید پسااستعماری (postcolonialist) به داستان نگاه کنیم، تجربه‌ی استعمارگری بریتانیا با تجربه‌ی استعمارگری آمریکا فرق می‌کند. کشوری مثل آمریکا تجربه‌ی استعمار مستقیم مانند استعمار هند توسط انگلیس را ندارد. این باعث می‌شود که نگاه غالب رسانه‌های آمریکایی نسبت به کشورهای جهان سوم یا فرضا کشورهایی مانند ایران یک نگاه از راه دور و مبتنی بر انتزاع و تصورات به شدت تقلیل یافته باشد. در حالی که این تجربه در کشورهایی مانند انگلیس که تماس از نزدیک با کشورهایی مثل هند یا ایران داشته‌اند واقعی‌تر، ملموس‌تر و پیچیده‌تر است. این‌طور است که شما وقتی تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی را تماشا می‌کنید، کمتر احساس می‌کنید که «آن‌ها» دارند درباره‌ی «ما» حرف می‌زنند بدون آن‌که کوچکترین اثری از «صدای ما» در روایتی که منتشر می‌کنند باشد. خیر. شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی درست در همان حالی که میراث‌دار تجربه‌ی چند قرن استعمارگری و امپریالیسم است، در عین حال روایت متکثر و پیچیده‌ای است از تجربه‌ی مردم انگلیس و ایران و افغانستان. باز هم تاکید می‌کنم که بحث نسبی است، وگرنه رگه‌های گاه پررنگ و گاه پنهان نگرش مستشرقانه (اورینتالیستی) در شبکه‌ی فارسی بی‌بی‌سی هم مثل سایر محصولات رسانه‌ای غرب کم و بیش دیده می‌شود. به خصوص آن‌جا که صحبت از فلسطین می‌شود که موضوع دغدغه‌ی همه‌‌ی (تاکید می‌کنم همه) انسان‌های جهان باید باشد، متاسفانه شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی بسیار مغرضانه و غیرقابل قبول عمل می‌کند. این نکته‌ای شرم‌آور است که متاسفانه ریشه‌های آن بسیار فراتر از آن است که بتوانم منصفانه گناهش را بر گردن کارکنان واحد خبر بی‌بی‌سی فارسی بگذارم. از سوی دیگر، اخبار مربوط به اپوزیسیون ایران، تعیین این‌که چه خبری مهم است و چه خبری غیرمهم است و کدام منبع ارزش این‌را دارد که پوشش خبری داده شود یا خیر گاه به شکل باورنکردنی‌ای مغرضانه به نظر می‌رسد. در این مورد نمونه‌ها زیاد است و این‌جا قصد آوردن مثال ندارم. دوست دارم این‌طور فکر کنم که این موارد پیش از آن‌که حاصل از یک عزم سازمانی باشد، حاصل قضاوت‌ها و سلیقه‌های فردی است که به دلیل هماهنگ بودن با روح اورینتالیستی حاکم بر کشوری که میراث استعمارگری را به دوش می‌کشد بهتر و سریع‌تر راه خود را به خروجی‌های خبری و فرهنگی بی‌بی‌سی فارسی پیدا می‌کنند.

دوم این‌که به شدت (تاکید می‌کنم به شدت) با تقلیل‌گرایی و ساده‌سازی موضوعات چندوجهی و غیرقابل تقلیل مخالفم. تقلیل یک قاره به یک کشور و تبدیل یک جامعه به یک اسم همان‌کاری که خیلی از رسانه‌های غربی (مانند اسلام‌گرایی، کشورهای مسلمان) و خیلی از رسانه‌های جهان سوم از جمله کشور خودمان (غرب، اروپا، …) انجام می‌دهند. این‌ها تقلیل‌گرایی‌های خطرناکی هستند که ما نمی‌خواهیم و نباید به بازتولید آن‌ها و شیوه‌ی فکری‌ای که آن‌ها را تولید کرده است بپردازیم. نمونه‌ی این نوع تقلیل‌گرایی غیرقابل پذیرش مفاهیم، تبدیل یک رسانه‌ با حضور صدها متخصص و کارشناس که همه‌ی آن‌ها سرسپرده‌ی امپراطوری کهنه‌ی انگلیس نیستند به یک اسم، به یک هیولای شیطانی به نام «بی‌بی‌سی فارسی» است. امری که قابل پذیرش نیست، و کمکی به ما نمی‌کند… اگر چه شاید خودم گاه به این دام نزدیک شده‌ام، اما به صورت روزافزونی از آن پرهیز دارم.

ما برایند رسانه‌ای بی‌بی‌سی فارسی را می‌بینیم و نسبت به آن کور نیستیم، اما در عین حال می‌توانیم و باید نکات مثبت آن‌را هم ببینیم. ما نگاه اورینتالیستی، بالا به پایین، غرب‌محور و بعضا خطرناک بی‌بی‌سی فارسی را می‌بینیم و در عین حال متوجه هستیم و می‌بینیم که بسیاری از کسانی که در بی‌بی‌سی فارسی کار می‌کنند چه به عنوان خبرنگار، نویسنده، گوینده، تولید‌کننده‌ و دستاندرکار افرادی هستند شریف و دلسوز که سعی می‌کنند حرفه‌ی خود را با رعایت اصول مهمی مانند احترام به فرهنگ‌های مختلف از جمله فرهنگ ایران و افغانستان و تلاش برای کاهش نقارهای بین قاره‌ای (شمال – جنوب) یا بین قومیتی (فارس-عرب، کرد-فارس، و …) انجام دهند.

ما در کنار حفظ نگرش انتقادی‌ای که همیشه و تحت هر شرایطی باید نسبت به محصولات هر رسانه‌ای داشته باشیم، این را هم می‌بینیم که در شبکه‌ی فارسی بی‌بی‌سی اخباری که در رسانه‌های داخلی کمتر امکان منعکس شدن می‌یابند یا اگر هم منعکس شوند در حاشیه می‌مانند منتشر می‌شود و به صورت حرفه‌ای در دسترس عموم قرار می‌گیرد. ما می‌بینیم که آرشیو متنی و تصویری اخبار و همین‌طور فیلم‌های مستند و سایر محصولات فرهنگی و سیاسی این شبکه به صورت قابل دسترسی و حرفه‌ای در اینترنت موجود است. خبرهایی که در شبکه‌ی فارسی بی‌بی‌سی و به دنبال آن در وب‌گاه بی‌بی‌سی فارسی منتشر می‌شود قابل جستجو و قابل دسترسی هستند، حتی سال‌ها بعد از انتشار خبر…. و ما اهمیت این نکته را درک می‌کنیم که این یک ثبات و یک مرجعیت ویژه به این مجموعه‌ی خبری می‌دهد که همه‌ی رسانه‌های فارسی دیگر باید از آن بیاموزند. برای کسی که می‌خواهد به خبری لینک دهد اهمیت دارد که از لینکی استفاده کند که چند روز یا هفته یا ماه یا سال بعد ناپدید نمی‌شود. حضور پیوسته و قابل اعتماد از مهم‌ترین خصوصیت‌های شبکه‌ی بی‌بی‌سی فارسی است.

همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم از حضور بی‌بی‌سی فارسی با همه‌ی انتقادهایی که به آن وارد می‌دانم خوشحال هستم. از این رسانه‌ی معتبر و مهم با حفظ هوشیاری و داشتن نگاه منتقدانه‌ای که لازمه‌ی نزدیک شدن به هر رسانه‌ای است باید بهره برد. هر چه رسانه‌ی حرفه‌ای‌تر باشد، نگاه منتقادانه و هوشیار بیشتر لازم می‌شود، چون ایدئولوژی‌ها و خط‌دهی‌های یک رسانه‌ی حرفه‌ای کمتر با چشم‌های غیرمسلح به سواد رسانه‌ای دیده می‌شوند. پس اگر امروز بعد از پنج سال بخواهم موضعم را نسبت به شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی بازنویسی کنم چیزی شبیه این خواهم نوشت:

تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی حضور دارد، مخاطب مسئول و منتقد دائمی آن باشیم!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

روزهای نفت و غبار – قسمت اول

مصاحبه داشتم. طرف‌های غروب بود. کمی هیجان داشتم. اما در مجموع خونسرد بودم. من که قصد نداشتم وارد صنعت نفت شوم. من کار خودم را داشتم در حوزه‌ای که هیچ ربطی شاید به نفت نداشت. همه چیز به صورتی غیرمنتظره پیش آمده بود. وسوسه شده بودم که امتحان کنم. اپلای کنم و در فرایند استخدامی این شرکت بین‌المللی شرکت کنم که ببینم «چطوریه». وقتی اپلای کردم رزومه‌ام را زیاد روتوش نکردم. مرتبش کردم، اما وسواس نشان ندادم. موضعم این بود: همینه که هست!

وقتی برای اعلام تاریخ مصاحبه تماس گرفتند چندان تعجب نکردم. باز هم موضعم این بود. همینه که هست، با من مصاحبه نکنند پس با کی می‌خواهند مصاحبه کنند؟ نه این‌که فکر کنم خیلی مورد خاصی هستم، بلکه از این نظر که شکمم سیر بود. دنبال این کار نبودم. برای تفریح و از سر کنجکاوی اپلای کرده بودم. یعنی راستش را بخواهید، شکمم هم چندان سیر نبود. سرخوش بودم. کاری که داشتم درآمد چندانی نداشت. با این‌حال راضی بودم و خوشحال. بگذریم.

به هر حال آن روز که چند دقیقه به وقت مصاحبه مانده بود استرس کمی داشتم. یک دانه نوشیدنی انرژی‌زا زدم که دز کافئین سرحالم کند و هوشیارتر. دوپینگ کردم به نوعی. داخل ساختمان شدم. شرکت شیک و مرتب بود. کارکنان میز پذیرش ایرانی بودند، اما فضای شرکت خارجی بود. آن موقع‌ها خبری از کارت‌های دسترسی الکترونیک نبود. گفتم با فلانی قرار دارم و راهنمایی‌ام کردند به دفتری که مربوط به «استخدام کننده» یا به قول خودشان رکروتر recruiter بود.

رکروتر یک آقای اندونزیایی بود. دفتر دائمی در تهران نداشت. بلکه هر از چندی که تعداد متقاضیان به حد نصاب می‌رسید سفری به تهران می‌کرد و با همه‌ی آن‌ها مصاحبه می‌کرد. الان از آن وقت‌ها بود. من هم یکی از مصاحبه شوندگان بودم. فضای خارجی شرکت و این واقعیت که طرف خارجی بود و به زبان انگلیسی با من صحبت می‌کرد باعث شده بود کمی جوگیر شوم. فکر می‌کردم وارد یک محیط باکلاس شده‌ام. با محیط‌های کاری ایرانی فرق می‌کرد. تصورم از خارجی‌ها و محیط‌های کار خارجی این بود. دست خودم نبود. خارجی ندیده بودم. اما به هر حال خودم را نباختم.

درست است که قصد نداشتم وارد این کار شوم، اما عزم‌ام را جزم کرده بودم که در مصاحبه پیروز شوم. برایم چالشی ایجاد شده بود. مصاحبه به زبان انگلیسی بود. اصلا در مورد محتوای مصاحبه فکر نکرده بودم. جلوی آینه تمرین نکرده بودم. حتی با دوستم که سال‌ها بود در این شرکت کار می‌کرد مشورت نکرده بودم که مثلا چه بگویم و چه نگویم. خیلی کول بودم انگار. پاسخ سوال‌های رکروتر را شکم‌سیری اما با انرژی و با روحیه دادم. از من پرسید چرا برای کار دراین شرکت اپلای کرده‌ام؟ گفتم چون دوست دارم کشورهای مختلف و فرهنگ‌های مختلف را ببینم. چون کار در محیط چند ملیتی را دوست دارم. پرسید آیا می‌دانم کار کردن در فیلدهای نفتی چگونه است؟ راستش هیچ ایده‌ای نداشتم، اما می‌دانستم کار ساده‌ای نیست. گفتم سختی‌اش برایم مهم نیست چون چالش و ماجراجویی را دوست دارم. مطمئن نبودم این حرف‌هایم صادقانه باشد. البته نادرست نبود. در واقع تا آن موقع به این صورت به این سوال‌ها فکر نکرده بودم. در نتیجه به نوعی آنی و فی‌البداهه جواب می‌دادم. اما در عین حال فکر می‌کنم همزمان سعی می‌کردم مثبت‌تر و باانرژی‌تر از آن‌چه واقعا حس می‌کردم بودم وانمود کنم. از من پرسید خودم را پنج سال دیگر در چه موقعیتی می‌بینم؟ به این سوال هم فکر نکرده بودم. برای لحظاتی غافل‌گیر شدم. جواب‌های کلیشه‌ای توی ذهنم آمدند. که مثلا مدیر فلان قسمت شده‌ام یا این‌که حقوقم فلان مقدار شده یا این‌که فلان قدر چیز یاد گرفته‌ام یا … اما هیچ‌کدام به نظرم مناسب نرسید. عاقبت پاسخ دادم دلم می‌خواهد دنیا برایم کوچک‌تر از آن‌چه امروز به نظر می‌آید شده باشد. پرسید چطور؟ گفتم وقتی در محیط چند ملیتی کار کنم، وقتی زیاد سفر کنم، وقتی به جاهای سخت و دور از دسترس بروم خود به خود این‌طور خواهد شد. این تجربه‌ها دنیا را برایم کوچکتر خواهد کرد.

سوال‌های زیادی پرسید که همه را به خاطر نمی‌آورم. بیشترشان از آن دست سوال‌هایی بودند که شاید از نظر او هم معنایی نداشتند. می‌خواست ترس من بریزد. می‌خواست راحت باشم. نمی‌خواست فیلم بازی کنم یا خجالت بکشم یا استرس داشته باشم. کارش را خوب بلد بود. اما سوال‌هایی که کلیدی بودند را می‌توانستم حدس بزنم. بعدها که خودم در موقعیتی قرار گرفتم که با چند متقاضی مصاحبه کردم فهمیدم مکانیسم کار به چه شکلی است و رکروتر به چه چیزهایی دقت می‌کند و چه طور به متقاضی یعنی به پاسخ‌هایی که می‌دهد امتیاز می‌دهد.

یکی دیگر از سوال‌هایی که پرسید این بود که چقدر حاضرم سفر کنم. آیا حاضری به همه‌ی جای دنیا بروی؟ نمی‌دانستم چه جوابی بدهم بهتر است. حسم را گفتم. همه جا دوست دارم بروم. شناختی نداشتم. دنیای نفت برایم یک تصور و یک فانتزی ناشناخته بود. اگر رکروتر همان‌موقع از من می‌خواست که تصویری که از یک چاه نفت در ذهنم دارم را برای روی کاغذ بکشم احتمالا سکته می‌کرد. چیزی شبیه یک چاه آب که تهش نفت جمع شده باشد توی ذهنم بود. به هر حال، آن موقع نمی‌دانستم وقتی می‌گوید آیا حاضری همه‌ی جهان بروی در این همه‌ی جهان لوکیشن‌هایی هست که خطر مالاریا وجود دارد و پشه‌ها از روی شلوار پوستت را می‌کنند و جاهایی هم هست که از شدت سرما محیط حفاری سرپوشیده است! این‌چیزها توی ذهنم نبود. به نظرم این‌که هر جایی در جهان بتوانم بروم هیجان‌انگیز می‌آمد و همین را گفتم. عجیب است که هنوز هم همین فکر می‌کنم. همه‌ جای جهان هیجان‌انگیز است…

مصاحبه که تمام شد بهم گفت از نتیجه‌ی آن راضی بوده و با من تماس خواهند گرفت. خوش و بشی کردیم و خداحافظی کردم. چند وقت بعد برای دور بعدی مصاحبه با من تماس گرفتند. با خودم گفتم من که نمی‌خواهم این کار را قبول کنم، اما از این مرحله هم باید با موفقیت عبور کنم. به خودم گفتم، الان وقت این‌ حرف‌ها نیست، وقتی نوبت تصمیم‌گیری واقعی رسید برای قبول کردن یا رد کردن آن وقت خواهم داشت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را آقای خسرو در پاسخ به نوشته‌ی خانم افسانه «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» که چند روز پیش در بامدادی منتشر شد ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، آقای خسرو در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

حدس می زنم که اگر شروع به نوشتن کنم، کار به تفصیل بی حاصلی می کشد اما به امید آگاهی بخشی به قلیلی از خوانندگان، این متن مغشوش با عنوان «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» را مرور می کنم. موضوع بحث درباره‌ی این جمله است که قبلا در بامدادی منتشر شده بود:

«بحران زن‌هایی هستند که نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند. و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام… حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.»

نویسنده پس از شرح غیرلازمی درباره اصول عقاید خود زنان را به سه دسته تقسیم میکند:1- عده‌ای از خانم‌ها که خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند و بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند 2- آنها که تمام روز در آرایشگاه و باشگاه هستند و» این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند.»  3- «زنان عادی که کار می کنند و درآمد خود را در خانه خرج نمی کنند».

این دسته بندی کاملا بی‌معنی است چون یک نفر می‌تواند در همه‌س این دسته‌بندی‌ها باشد و یا در هیچ‌کدام نباشد. احساس سرتری یا بهتری در هر کسی می‌تواند باشد، کار کردن با آرایشگاه و باشگاه رفتن تنافری ندارد چرا که بقیه هم می‌روند، شوهر پولدار داشتن به معنی نبودن این مشکل در زندگی نیست و در نهایت تعبیر «زنان عادی که کار می‌کنند». ظاهرا هدف نویسنده، جدا کردن خانم‌های نجیب و کار کن و زحمت‌کش ولی پول خرج نکن در خانه مثل خودشان از دو گروه «غیر عادی» دیگر است در حالی‌ که همه‌ی این خانم‌ها یک گروه و به شدت در هم تنیده‌اند و اگر آفتی می‌بینیم در همه هست و این جدا کردن‌ها، خدعه‌ی منزه‌طلبان است.

در مورد دسته‌ی اول خانم نویسنده «قویا اعتقاد» دارند که این‌ها قبل از ازدواج هم این‌گونه بوده‌اند! نکته اینجاست که اعتقاد شما هر چقدر هم قوی باشد دلیلی بر درستی حرف شما نیست. رفتار بسیاری از خانم‌ها و آقایان در قبل و بعد از ازدواج متفاوت است. اتفاقا تظاهر به مدرن بودن و همراه بودن و اعتقاد نداشتن به مهریه و… یک مرض شایع در دوران آشنایی است که در ادامه و بعد از اطمینان از کوبیده شدن میخ، چهره‌ی واقعی «گربه لوس» و «پرتوقع» و «ناز کردن‌های افراطی» نمایان می‌شود. اصولا چنین گروه مجزایی بین خانم‌ها نداریم و رفتارهای دوگانه، ابزاری است که هر کسی اعم از مرد و زن ممکن است بدان متوسل شود.

در مورد دسته‌ی دوم که ایشان لحن تحقیرآمیزی درباره‌شان به کار برده، نکته اینجاست که هر مرد و زنی در زمان ازدواج وضعیت مالی طرف مقابل را می‌سنجد و به عنوان یک گزینه در امر انتخاب استفاده می‌کند. اگر وزن این معیار برای بعضی بالاتر است اشکالی بر آن وارد نیست. اتفاقا خانم‌هایی که دنبال پول طرف می‌روند احتمال صادق بودنشان بیشتر است از کسانی که یک جوان تحصیل کرده از خانواده‌ای متوسط را هدف قرار می‌دهند اما در ادامه، پول پس‌اندازی از حقوق اظهار نشده‌ را با دروغ و دغل به همسرشان قرض می‌دهند! این خاصیت پول دوستی نیز گروه مجزایی که مورد نظر خانم نویسنده است را نمی‌سازد چون همه‌ی آدم ها به قدرت پول واقف بوده و آن را دوست دارند. اصولا همه‌ی آن «خانم‌های عادی» هم دعوایشان سر پول است و همین نوشته‌ی خانم نویسنده هم درباره پول و حق نگهداری و خرج کردن آن است.

در مورد دسته‌ی سوم «زنان عادی»، خانم نویسنده بدون اینکه قصد «مناقشه» داشته باشند در ابتدا سوالات متعددی درباره‌ی «همراهان شاکی» این گروه مطرح می‌کنند.» آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ … » و ایشان از قضا جواب را هم می‌دانند «حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است». این نمونه‌ی کامل یک قضاوت ناعادلانه است از این جهت که شکایت شونده و قاضی و جلاد همه یک نفرند. بر خلاف نظر ایشان، جواب این سوال‌ها برای همه‌ی آقایان یکسان نیست و بسیاری از آقایان ممکن است برخی یا اغلب این موارد را به خوبی انجام دهند و با این وجود بسیاری از خانم‌های عادی هنوز هم به مخفی کردن پول‌ها ادامه می‌دهند.

قسمت بعدی نوشته‌ی ایشان دو موضوع در هم آمیخته است، توضیح درباره اینکه اگر هم خانمی در هزینه‌های خانه مشارکت نکند در نهایت درآمد خود را صرف امور خانواده خواهد کرد و سپس بحث قوانین اسلامی و احتمال طلاق و نیاز خانم‌ها به داشتن پشتوانه‌ی مالی. اگر بخشی از این نوشته ارزش شنیدن داشته باشد قاعدتا همین قسمت است اما حتی این هم نیست. اول این که مساله بر سر محل خرج آن درآمد نیست بلکه مساله بر عدم همراهی و مسئولیت‌ناپذیری و سست کردن بنیان رابطه و خانواده است. و این نکته‌ی مهم که بارها ذکر شده، اگر به قوانین اسلامی و ایرانی انتقادی دارید جای مبارزه با آن در داخل خانه و روبروی همسرتان نیست. شما در چهارچوب همین قوانین غلط می‌توانسته اید توافق بهتری در زمان ازدواج داشته باشید و علاوه بر آن تغییر قوانین از راه مبارزه و مشارکت سیاسی و حرکت‌های اجتماعی میسر است. ایشان با آوردن مثال‌هایی قصد اثبات حرف خود را دارند در حالی که این روش از سست‌ترین پایه‌ها در یک بحث منطقی است چرا که گفتن نقیض آن به همان سادگی است.

ایشان همچنین نرخ باروری پایین را دلیل کم بودن روابط جنسی می‌دانند که پوچ بودن آن در «عصر جلوگیری»  نیازی به توضیح ندارد و سپس در اوج احساسات ناشی از احساس داشتن درک عمیق از مساله، سوالات معمول آقایان و خانم‌ها درباره‌ی وضعیت شغلی و درآمدی یکدیگر در دوران آشنایی را نیز بخشی از بحران می‌دانند.همچنین سعی کرده‌اند به روش اغلب متاخرین، پاراگرافی در مذمت هر دو گروه آقایان و خانم‌ها نوشته و به شکلی که نه سیخ بسوزد و نه کباب، مطلب را جمع کنند. این میان‌مایگی، هر چند خریداران بسیار دارد اما با آن بندهای اولیه و ثانویه که تماما در دفاع از «خانم‌های عادی» است همخوانی ندارد.

شخصا به حسن ظن بسیاری از خانم‌های عادی و غیرعادی و مشارکت صادقانه‌ی آنها در بزنگاههای زندگی شکی ندارم و بارها شاهد آن بوده‌ام، با این وجود چیزی که خانم نویسنده راجع به آن صحبت یا تامل کافی نکرده، اصل دعواست. اصل دعوا بر سر «قدرت»  و کنترل و کسب محبوبیت است و این که شما در «زمانی که لازم است» چقدر توان چانه‌زنی و امتیازگیری و جلوه‌گری داشته باشید. این احتکار پول با برچسب کذایی «پس‌انداز خانواده » و نیز بازی کردن نقش منجی در بزنگاهها مثل خریدن خانه یا پرداختن هزینه‌ی تحصیل فرزند و امثال آن هم در نهایت بازی قدرت و محبوبیت است. خانم‌ها و آقایان ایرانی مثل همه‌ی همتایان خارجی خود درگیر این بازی شده‌اند اما مشکل خاص ما ایرانی‌ها در این است که ما دوران گذار از سنت به مدرنیته را طی می‌کنیم و هر کسی می‌تواند از این وضعیت به نحوی سوء استفاده کند تا قدرت خود را بالا برد. زنی که سبک زندگی‌اش در دنیای مدرن عوض شده و پا به پای همسرش کار می‌کند، به حق توقع همراهی از همسرش در امورات منزل را دارد با این وجود در بخش مربوط به اشتراک منافع حاصل از کار، هنوز به نتیجه‌ی درست نرسیده و برای این عدم همراهی مخرب و تلاش قدرت‌طلبانه، هزار و یک دلیل بی‌مبنا می‌تراشد. در مقابل مردی که همه‌ی درآمد همسر را به انحای مختلف از او می‌گیرد و با تراشیدن مخارج کذایی و پنهان کردن بخشی از دارایی‌ها، عملا همسرش را وادار به خرج کردن درآمدش می‌کند حاضر به هیچ شکلی از همکاری در امور خانه نیست و حتی از پهن کردن سفره‌ی غذا دریغ می‌کند. این «مرد قوی» خوشحال است که همسرش امکان هیچ مانور و عمل مخالف نظر او را ندارد و «کنترل امور زندگی» از دستش خارج نشده است و برای این فریبکاری هزار و یک توجیه غیرمنطقی می‌سازد. با این وجود اگر خوب دقت کنیم، ریشه‌ی هر دوی این رفتارها در ترس است. مخرب‌ترین اثر این رویکرد اما، نهادینه کردن دروغ در روابط اعضای خانواده است که به نسل بعد نیز منتقل می‌شود و همان کسانی که قرار است از این بازی‌های قدرت بیشترین استفاده را ببرند، بیشترین خسارت را خواهند دید.

ما نیاز داریم که تغییر کنیم، با فرود آمدن از فرازهای پوشالی پرداخته‌ی سنت و با بیرون آمدن از حصار تنگ اندیشه‌های کهنه. مسلما ما مردها به دلیل امتیازات نامعقولی که یک جامعه‌ی مرد-سالار سنتی عقب مانده به ما داده و ضعف طبیعی بشر در میل به سوء استفاده و تن‌پروری و بهره‌کشی کوتاهی بیشتری کرده‌ایم، رنج بیشتری تحمیل کرده‌ایم و مسولیت بزرگ‌تری داریم. ما به عنوان یک جامعه اعم از زن و مرد باید نو شویم و این نو شدن نباید مشروط باشد، اگر آگاهانه و در سمت درست تغییر کنیم، دنیای ما به همان سمت تغییر خواهد کرد. تلاش کنیم که آدم‌های بهتری شویم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

چگونه رسانه‌های آمریکایی از رسانه‌های اسرائیلی هم اسرائیلی‌تر شدند؟ (استراتژی‌های پروپاگاندای اسرائیل)

حتما متوجه شده‌اید که پوشش خبری رسانه‌های جریان اصلی غربی، به خصوص آمریکایی در مورد اخبار مربوط به خاورمیانه و به خصوص فلسطین/اسرائیل جهت‌گیری و برایند آزاردهنده‌ای به سود سیاست‌های اسرائیل دارد. سوالی که طبعا در ذهن ایجاد می‌شود این است که «چطور چنین چیزی ممکن است؟»

به عبارت دیگر، چطور ممکن است در کشوری مثل آمریکا که از بسیاری جهت‌ها در شمار آزادترین جوامع جهان به حساب می‌آید، رسانه‌های جریان اصلی این‌طور یک‌صدا و هماهنگ با دولت آمریکا و اسرائیل عمل کنند؟‌ نگاهی به پوشش اخبار خاورمیانه در رسانه‌های اصلی اروپایی  نشان می‌دهد که اگر چه این ایراد تا حد زیادی به رسانه‌های اروپایی هم وارد است، اما یک‌جانبه‌نگری و حمایت بی‌دریغ آن‌ها از طرف اسرائیلی قابل مقایسه با نمونه‌های آمریکایی نیست. پاسخ به سوال «چطور چنین چیزی ممکن است؟» فقط به درک رابطه‌ی آمریکا و اسرائیل کمک نمی‌کند، بلکه از آن طریق می‌توان نکته‌های مهمی را درباره‌ی ساز و کارهای رسانه‌ای و مکانیسم‌های تولید و نشر خبرهای جهت‌دار درباره‌ی کشورمان ایران نیز آموخت.

یک پاسخ ممکن به سوال بالا این است که این در ذات بازار عرضه و تقاضای رسانه‌ای است و رسانه‌ها آن‌چه را نمایش می‌دهند که جامعه‌ی مخاطب‌شان انتظار دریافت آن را دارد. در این دیدگاه رسانه‌ها دنباله‌روی افکار عمومی هستند و چون افکار عمومی آمریکا بیشتر از اروپا طرف‌دار اسرائیل است، رسانه‌های آمریکایی هم برای این‌که کسب و کار موفقی داشته باشند بیشتر از اسرائیل طرف‌داری می‌کنند.

شخصا هرگز نتوانسته‌ام این پاسخ را بپذیرم. اولا که این استدلال با بسیاری از شواهد میدانی جور در نمی‌آید. در بسیاری از موارد نگاه عمومی در جامعه مخالف نگاهی است که در رسانه‌ها نشر داده می‌شود. دوم این‌که در همان بازار هم تنوع مصرف و سلیقه وجود دارد و این هماهنگی در حمایت از اسرائیل نمی‌تواند صرفا منعکس کننده‌ی خواست مخاطبان باشد. سوم این‌که این نگرش نقش مهم رسانه‌ها را به عنوان عامل فرهنگ‌سازی و کنترل جمعی کم اهمیت می‌بیند، در حالی که این یکی از مهم‌ترین کارکردهای رسانه‌هاست که در اغلب موارد از سوددهی مستقیم آن‌ها مثلا از طریق فروش آگهی یا اشتراک مهم‌تر است، چرا که یک رسانه حتی اگر مستقیما سودآور نباشد می‌تواند به شیوه‌های پیچیده‌تر و موثرتری به سود جریان مالک یا حامی آن عمل کند.

اما پاسخ دیگری که به سوال بالا می‌توان داد این است که گروه‌های ذی‌نفع (آمریکایی یا اسرائيلی) شریان‌های اصلی انتخاب، تولید و توزیع خبر در آمریکا (و تا حد کمتری در جهان) را کنترل می‌کنند. یعنی مکانیسم‌هایی وجود دارد که گروه‌های طرف‌دار اسرائیل از طریق آن می‌توانند با درجه‌ی اندکی خطا، مطمئن شوند که اخبار نامطلوب از نظر آن‌ها در رسانه‌های جریان اصلی آمریکا منتشر نمی‌شود.

فیلم مستند زیر با عنوان «صلح، پروپاگاندا و سرزمین موعود» (Peace, Propaganda & the Promised Land) که دیدن آن‌ را به همه‌ی کسانی که مایل هستند «سواد رسانه‌ای» خود را بالا ببرند توصیه می‌کنم به خوبی این فرایند را شرح داده است. موضوع به صورت خاص، سیستم‌های کنترل اخبار خاورمیانه در رسانه‌های آمریکا است و در این مستند روش‌های پروپاگاندا یا کلمه‌ی مودبانه‌ترش یعنی روابط عمومی (Public Relations یا PR) شرح داده می‌شود. در طول مشاهده‌ی این مستند حدودا ۸۰ دقیقه‌ای، نه تنها با فرایند تمامیت‌خواه و خطرناک کنترل خبر در آمریکا آشنا می‌شوید، بلکه با ابعاد سیاست‌های نژادپرستانه و خطرناک اسرائیل نیز بیشتر آشنا می‌شوید. به خصوص که در این فیلم شخصیت‌های دانشگاهی یهودی و حتی روحانیون یهودی (rabbi) نیز در نقد سیاست‌های اسرائیل و پوشش خبری اخبار فلسطین در آمریکا صحبت می‌کنند.

خلاصه‌ی بخش‌هایی از مستند بین دقایق ۱۰:۳۰ تا ۱۶:۰۰ را این‌جا ذکر می‌کنم:

به دنبال حمله‌ی اسرائیل به لبنان در ۱۹۸۲ و قتل‌عام صبرا و شتیلا چهره‌ی اسرائیل آسیب جدی دید. مقامات اسرائیلی از خود پرسیدند: مشکل از کجا بود؟ و پاسخ آن‌ها این بود: روابط عمومی ما به اندازه‌ی کافی خوب نبوده است. به دنبال آن در ۱۹۸۳، پروژه‌ی هاسبارا (hasbara) شروع شد که هدف آن تربیت دیپلمات‌های آموزش‌دیده‌ای بود که قرار بود مطمئن شوند خبرنگاران آمریکایی اخبار مطلوب اسرائیل را پوشش می‌دهند.

مهم‌ترین فیلتر خبری در سطح تولید خبر توسط خود اسرائیل انجام می‌شود. همزمان دفتر خبری اسرائیل به صورت روزانه به تولید خبر می‌پرداخت که با توجه به تخصص آن‌ها در تکنیک‌های روابط عمومی و همین‌طور عدم وجود دسترسی آسان خبرنگاران به منابع فلسطینی این خبرها از موقعیت بهتری برای گزارش شدن بهره‌مند بودند. پس بیشتر خبرها، از همان لحظه‌ی تولید جهت‌گیری مطلوب اسرائیل را دارند. این ماشین پروپاگندا آن‌چنان موثر است که فضای انتقادی نسبت به سیاست‌های اسرائیل در رسانه‌های داخل خاک اسرائیل به مراتب بازتر و آزادتر از رسانه‌های آمریکایی است.

به صورت کلی پوشش خبر توسط رسانه‌های اصلی آمریکایی تحت تاثیر مجموعه‌ی پیچیده‌ای از روابط ساختاری (complex set of institutional relationships) است. این ساختارها را می‌توان به صورت مجموعه‌ای از فیلترها تصور کرد که برای این‌که خبری بتواند با موفقیت به مرحله‌ی «انتشار» برسد باید بتواند از تمام آن‌ها عبور کند. این فیلترها به شکل زیر عمل می‌کنند:

(۱) اولین فیلتر مهم مربوط به الگوهای مالکیت رسانه‌های اصلی آمریکا (Owners of US media firms) می‌شود. منافع مالکان رسانه‌های اصلی در آمریکا به منافع نخبگان سیاسی در این کشور نزدیک است.

(۲) دومین فیلتر به گروهی از نخبگان سیاسی (political elites) مربوط می‌شود. این افراد قدرت دسترسی به و تاثیرگذاری بر رسانه‌های اصلی را دارند و بخشی از سیستمی هستند که به شدت تحت تاثیر پول شرکت‌های بزرگ و منافع تجاری هستند.

(۳) سومین فیلتر به تلاش‌های دولت اسرائیل مربوط می‌شود. دولت اسرائیل از خدمات برخی از بزرگ‌ترین شرکت‌های روابط عمومی آمریکا را به عنوان مشاور تولید تصویر (image consultants) بهره می‌گیرد. به عنوان مثال شرکت‌های

  • Ruder Finn
  • Weill Associates
  • NYPR
  • Leyden Communications
  • Rubenstein Associates
  • Morris, Carrick & Guma

به دولت اسرائیل خدمات تخصصی برای مدیریت بهینه‌ی کمپین‌های سیاسی و رسانه‌ای مورد نظرش می‌دهند. در کنار این موسسه‌های حرفه‌ای، ۹ کنسول‌گری اسرائیل در ایالت‌های کلیدی آمریکا با زیر نظر گرفتن پوشش‌ خبری رسانه‌های آمریکا و ایجاد رابطه با خبرنگاران به اجرا شدن کمپین‌های روابط عمومی که توسط دولت اسرائیل و مشاورانش طراحی شده کمک می‌کنند.

در ضمن تعداد زیادی از موسسه‌های خصوصی آمریکایی (مسیحی و یهودی) مانند:

  • Americans for a Safe Israel
  • Americans Friends of Likud
  • Christian Coalition
  • Christian Broadcasting Network
  • American Jewish Congress
  • Christian Friends of Israel
  • American Israeli Friendship League
  • Friends of Israel
  • Intercessors for Israel
  • Jewish National Fund
  • Israel My Beloved
  • Labor Zionist Alliance
  • Jews for Jesus
  • Messianic Jewish Alliance of America
  • Focus on Jerusalem
  • Jewish Voice Ministries
  • AIPAC یا American Israeli Public Affairs Committee که از همه‌ی موارد یاد شده مهم‌تر است و اغلب به عنوان نیرومندترین لابی خارجی در واشنگتن شناخته می‌شود.

هستند که روایت‌های رسمی دولت اسرائیل (و آمریکا) را تکرار می‌کنند و تظاهرات و اعتراضات مردمی اعتراض‌آمیز علیه هر پوشش خبری‌ای که به صلاح اسرائیل نباشد را سازمان‌دهی می‌کنند.

این چارچوب نهادی و تشکیلاتی (institutional framework) متشکل از منافع تجاری و سیاسی آمریکا و سیاست‌های روابط عمومی اسرائیل پوشش خبری عمومی رسانه‌ها درباره‌ی خاورمیانه را شکل می‌دهد. این در حالی است که دیدگاه‌ها و افکار مربوط به سازمان‌های مترقی مخالف سیاست‌های اسرائیل به ندرت موفق می‌شوند از سد این فیلترها عبور کنند:

  • American Arab Anti-discrimination Committee
  • Christian Peacemaker Teams
  • Churches for Middle Ease Peace
  • Not in My Name
  • Tikkun Committee
  • Fellowship of Reconcilliation
  • Global Exchange
  • Muslim Peace Forum
  • Jewish Friends of Palestine
  • American Muslims for Jerusalem
  • Peace Action
  • Search of Peace
  • Jewish Peace Fellowship
  • Foundation for Middle East Peace
  • Women in Black
  • United for Peace and Justice
  • Just Peace Technologies
  • Muslim Peace Fellowship
  • United Religions Initiative
  • Jews Against the Occupation
  • Americans for Peace Now

(۴) اگر یک خبر منتقد سیاست‌های اسرائیل موفق شود از فیلترهای ذکر شده عبور کند و از طریق رسانه‌های آمریکایی منتشر شود، تعداد زیادی از گروه‌های ناظر بر رسانه (Media Watchdog Groups) وجود دارند که خروجی رسانه‌های آمریکایی را زیر نظر دارند و خبرنگاران و دبیران و سردبیران آن‌ها را تحت فشار قرار می‌دهند:

  • Anti-Defamation League
  • Palestinian Media Watch
  • Eye on the Post
  • Honest Reporting
  • CAMERA یا Committee for Accuracy in Middle East Reporting in America که از مهم‌ترین این نوع سازمان‌ها به شمار می‌رود.

این سازمان‌ها که فعال رسانه‌ای محسوب می‌شود به صورت بسیار موثری بر فعالیت‌های رسانه‌ای نظارت می‌کنند و با تحت فشار قرار دادن روزنامه‌نگارها و دبیرهای خبری اطمینان می‌یابند که اخبار پوشش داده شده «بی‌طرفانه» است، یعنی طرفدار اسرائیل است.

فیلم در ادامه به شرح مفصل تاکتیک‌های پروپاگاندای اسرائیل که در رسانه‌های آمریکایی نیز به خوبی اجرا می‌شود می‌پردازد. اما بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و اکیدا توصیه می‌کنم مستند «صلح، پروپاگاندا و سرزمین موعود» (Peace, Propaganda & the Promised Land) محصول ۲۰۰۳ بنیاد آموزش رسانه‌ای (Media Education Foundation) را تماشا کنید. در ضمن در صورت تمایل می‌توانید آن‌را از طریق این لینک دانلود کنید.


<

p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

در جستجوی فلسطین (فیلمی که ناپدید نشد)

دنبال کلیدواژه‌ای بودم که به این پست از وبلاگ مریم‌ اینا رسیدم. مستندی رو معرفی کرده بود به نام «در جستجوی فلسطین» و درباره‌اش این‌طور نوشته بود:

«چند سال قبل شما مستندی به نام «درجستجوی فلسطین» برای بی‌بی‌سی ساختید. این فیلم بعد از نمایش در بی‌بی‌سی ۲ و بعد از آن در بی‌بی‌سی جهانی، کم و بیش ناپدید شد. بی‌بی‌سی همچنین در نمایش آن در تلویزیون‌های آمریکا کاملا ناموفق بود، چرا؟

در این کشور پیشینیه‌ای درباره فیلم‌هایی که از دیدگاه فلسطینی به ماجرا نگاه می‌کنند، وجود دارد. واکنشی برنامه‌ریزی شده از سوی سازمان‌های صهیونیستی برای توقف و جلوگیری از این فیلم‌ها هست. برای عدم نمایش‌ آنها تلاش می‌کنند و سعی می‌کنند مطمئن شوند حامیان این برنامه‌ها در تلویزیون هزینه زیادی برای پخش این فیلم‌ها می‌دهند. یعنی اگر بخواهند یک فیلم فلسطینی نمایش دهند در عوض باید پنج فیلم از نقطه نظر اسرائیل هم پخش کنند. آنچه برای فیلم من اتفاق افتاد نیز از همین دست بود. هیچ کس آن را قبول نمی‌کرد و بی‌بی‌سی نتوانست آن را در این کشور نمایش دهد. بالاخره از طریق ارتباط‌‌‌های شخصی توانستم یک بار در کانال ۱۳ نیویورک، پی بی اس، آن را نمایش دهم. فکر می‌کنم یک بار هم در تلویزیون عمومی سانفرانسیسکو پخش شد. اما بعد از آن فیلم عملا ناپدید شد. موضوع به همین سادگی است که نمایش فلسطینی‌ها به عنوان انسان‌هایی با تاریخ و منشا ممنوع است.»

این را از کتاب «فرهنگ و مقاومت: گفتگو با ادوارد سعید» برداشتم. اگر این متن را تصادفی دیده بودم فکر می‌کردم شاید دارد اغراق می‌کند و خب بالاخره هر کسی در مورد کارهایی که کرده حساسیت دارد. اما این کتاب و این بخش درباره ناپدید شدن مستند ادوارد سعید را تصادفی ندیدم. دوستم، نوید، برای یکی از درس‌های فوق لیسانس‌اش در حال خواندن ادوارد سعید است. بحث فیلم مستند بود که پرسید می‌دانید فیلم‌های مستند بی‌بی‌سی را چطور می‌شود خرید و خب طبیعتا جواب ما هم آمازون بود. می‌گفت نه، این فیلم ادوارد سعید را هرچه گشتم پیدا نکردم. عجیب بود، اما من و نیما فکر کردیم حتما خوب نگشته برای همین خودمان دست به کار شدیم. راست می‌گفت پیدا نمی‌شد، هیچ جا نمی‌شد فیلم را خرید یا حتی دانلود کرد. در صفحه ویکی‌پدیای ادوارد سعید هم خبری از وجود چنین فیلمی نیست، نه انگلیسی و نه عربی و نه طبیعتا فارسی که ترجمه‌ی اینهاست. از لیست مستندهای خود بی‌بی‌سی هم حذف شده است. انگار که چنین فیلمی اصلا ساخته نشده باشد. با دانستن اینکه دفتر سعید در دانشگاه کلمبیا آتش گرفته(آتش زده شده) و با دانستن بسیاری ماجراهای عجیب و غریب دیگر مثل اینکه در صفحه ویکی پدیای سعید اثری از ماجرای آتش سوزی دفترش نیست، فرض وجود یک اراده برای حذف تمام آثار این فیلم آنقدر‌ها هم توهم توطئه به نظر نمی‌رسد.

گشتم و توی یوتیوب پیداش کردم (فقط یک نسخه در اینترنت ازش است که البته عجیبه). برای مریم کامنت گذاشتم که این فیلم الان در یوتیوب وجود داره. با دقت فیلم رو دیدم. نبوغ زیادی نمی‌خواد حدس زدن این‌که چرا دستگاه جهانی صهیونیسم تمام سعی‌اش رو کرده که این فیلم کمتر دیده بشه. مستند هست، راوی شخصیت مولف و شناخته‌شده‌ای هست و با افرادی گفتگو می‌کنه که خودشون یهودی و اسرائیلی هستن و این قدرت اقناع‌سازی فیلم را بسیار زیاد می‌کنه. از طرف دیگه نگاه رو به آینده‌ی ادوارد سعید در این فیلم واقع‌گرایانه، غیر ایدئولوژیک ولی از منظر اخلاق و عدالت و در عین حال محکم و عاری از سازش‌‌کاری خیانت‌آمیزه. جایی در پاسخ به دوست موسیقی‌دان اسرائیلی‌اش که معتقده فلسطینی‌ها و اسرائيلی‌ها باید گذشته رو فراموش کنن و با نگاهی عمل‌گرایانه‌ سعی کنن به این سوال پاسخ بدن که چطور می‌شه به بهترین شکل ممکن در این سرزمین باهم زندگی کنن می‌گه:

«با شما موافقم که ایده‌ی جداسازی یک افسانه است، اما در مورد نقش تاریخ با شما اختلاف نظر دارم. زخم‌های تاریخی‌ای هست که ما به عنوان مردم فلسطین اون‌ها رو حس می‌کنیم و این احساس باید درک بشه، همان‌طور که یهودی‌ها هم تجربه‌های تاریخی‌ای دارند که ما باید آن‌ها را درک کنیم. هر یک از ما باید تاریخ طرف مقابل را در نظر بگیریم و آن‌وقت است که می‌توانیم به سمت آشتی حرکت کنیم».

اما این نگاهی نیست که تندروهای اسرائیلی ازون خوش‌شون بیاد. فرق این نگاه با نگرش‌های تندی که صحبت از به دریا ریختن اسرائیلی‌ها می‌کنه اینه که این نگرش قابلیت بسیج جهانی علیه آپارتاید اسرائیلی رو داره در حالی که نگاه دوم حق به جانب بودن رژیم آپارتاید رو تقویت می‌کنه. به همین دلیله که دم و دستگاه صهیونیسم سعی می‌کنه فیلم مستند ادوارد سعید رو به حاشیه ببره در حالی که از پوشش خبری گسترده‌ی عربده‌کشی‌های برخی سیاست‌مدارهای منطقه لذت می‌بره!

تاریخ اسرائیل نقاط تاریک زیادی داره، اما شاید عملی‌ترین و اخلاقی‌ترین روش مبارزه با اسرائیل تاکید بر واقعیت آپارتاید باشه، چرا که سیاست آپارتاید در قبال فلسطینی‌ها پاشنه‌ی آشیل رژیم اسرائیله (دقیقه ۲۹:۴۰):

آن‌چه از پیمان اسلو به دست آمد جداسازی جمعیتی بود بدون آن‌که به یکی از این گروه‌ها حق حاکمیت اعطا شود. در طول تاریخ جداسازی بخشی از جامعه بدون آن‌که به آن‌ها حق حاکمیت داده شود یک اسم داشته: آپارتاید. هیچ اسم دیگری ندارد. این آپارتاید است، نه دو کشور!

به عقیده‌ی ادوارد سعید شکست هم مثل موفقیت ساخته می‌شود و محصول تلاش مستمر است (دقیقه ۳۲):

«درست مانند موفقیت، شکست نیز تولید می‌شود. شکست به صورت خودکار رخ نمی‌دهد بلکه باید ساخته شود. باید روی آن به دقت کار شود تا به تدریج به یک عادت و تعهد تبدیل شود، همان‌گونه که خیلی از رژیم‌های عرب منطقه تلاش زیادی برای ساختن شکست کرده‌اند. شکست نه آن‌طور که بعضی می‌گویند موضوعی ژنتیکی است و نه در لوح سرنوشت ما حک شده است. با در نظر گرفتن این‌ نکته، ما می‌توانیم وضعیت خود را تغییر دهیم. نه با قدرت اسلحه‌هایی که در اختیار ما نیست و به نظر نمی‌رسد در اختیار ما قرار بگیرد، بلکه با جنبش عمومی مردمانی که مصمم هستند از روش‌های غیرخشن سیاسی و اخلاقی استفاده کنند تا مانع از اسارت و آوارگی بیشتر ما شوند. کوتاه آمدن برای حقوقی کمتر، آن‌گونه که رهبران سیاسی ما به آن تن داده‌اند اشتباهی بزرگ است که عواقب آن‌را همین حالا هم پیرامون خود می‌بینیم.»

ادوارد سعید جایی از چند جوان فلسطینی اسرائیلی سوال می‌پرسد (دقیقه ۳۴:۳۰):

ادوارد سعید: در صورتی که یک کشور فلسطینی تشکیل شود، آیا حاضر هستید اسرائیل را ترک کنید و در آن کشور زندگی کنید؟
دختر: نه. پدر و مادر من متولد ناصره هستند. من هم متولد ناصره هستم. این‌جا را خانه‌ی خودم می‌دانم.
ادوارد سعید: مادر من هم متولد ناصره بود.
دختر: پس هویت شما چیست؟
ادوارد سعید: من از شما می‌پرسم. من هیچ مشکلی با هویتم ندارم. من چندین هویت دارم و این وضعیت را دوست دارم. من یک فلسطینی، یک آمریکایی و یک عرب هستم.
دختر: من آرزو می‌کنم روزی بتوانم حس کنم که همزمان یک اسرائیلی و یک فلسطینی هستم. چیزی که می‌خواهم احترام به هویتم است. این‌که امکان این را داشته باشم که آن‌را زندگی کنم و در عین حال حقوق شهروندی‌ام را به عنوان یک شهروند اسرائیلی داشته باشم.

فیلم هم به وضعیت فلسطینی‌ها در کرانه‌ی باختری می‌پردازد و هم به فلسطینی‌هایی که در اسرائیل زندگی می‌کنند و حدود بیست درصد جمعیت اسرائیل را تشکیل می‌دهند و از حقوق شهروندی مشابه یهودی‌های اسرائیل برخوردار نیستند. یکی از تاثیرگذارترین قسمت‌های فیلم آن‌جا بود (دقیقه ۱۵) که سعید به دیدار چند پیرمرد فلسطینی می‌رود که دهه‌هاست در یک اردوگاه موقت زندگی می‌کنند. یکی از آن‌ها که چند ده نوه دارد مثل خیلی از فلسطینی‌ها سال‌هاست که کلید خانه‌اش در فلسطین را نگه داشته و می‌گوید این را به یادگار به فرزندانش می‌دهد و آن‌ها هم به فرزندانشان خواهند داد تا اگر شده هزار سال دیگر روزی به خانه‌شان برگردند.

فیلم محصول ۱۹۹۸ بی‌بی‌سی است و حدود ۵۰ دقیقه و در همین زمان کوتاه همه‌ی نکته‌های مهمی که باید گفته بشن یا نشون داده بشن رو می‌گه و نشون می‌ده. به نظرم یک نمونه‌ی خوب هست از نگاهی که ارزش داره در حرکت سیاسی من یا شما دنبال بشه (نه فقط در بحث اسرائیل). فیلم رو به خصوص می‌تونید به کسانی نشون بدین که اطلاعات کمی درباره‌ی اسرائیل دارن که به لطف سانسور و پروپاگاندای صهیونیسم از یک طرف و تندروی‌های کاسه‌های داغ‌تر از داش و فرصت‌طلبان منطقه‌ای و جهانی از طرف دیگه تعدادشون کم هم نیست.

دریافت فایل

فیلم رو دانلود کردم و همین‌جا قرار دادم. دانلود کردن این فیلم وقتم رو گرفت. اولا که در کل اینترنت، از تورنت‌ گرفته تا سایت‌های معمولی جستجو کردم و همه جا لینک به همین صفحه‌ی یوتیوبش رو پیدا کردم. به عبارت دیگه در حال حاضر فقط یک جا در اینترنت هست (تا جایی که من تونستم پیدا کنم) که بشه این فیلم رو در اینترنت مشاهده کرد. این یک جا هم هر لحظه ممکنه از بین بره چون خود کسی که این فیلم رو توی یوتیوب گذاشته زیرش توضیح داده که حق مالکیت معنوی فیلم مال اون نیست. یعنی احتمال داره با شکایت بی‌بی‌سی فیلم برداشته بشه. پلاگین‌های کروم و فایرفاکس برای دانلود فیلم از یوتیوب کار نمی‌کردن (یکی‌شون که بهتر عمل کرد فیلم رو بدون صدا دانلود می‌کرد). جستجو در فولدر موقت ویندوز هم به نتیجه نرسید و عاقبت مجبور شدم یه نرم‌افزار screen capture نصب کنم که ویدئو رو همان‌طور که پخش می‌شد ضبط کنه.

دریافت فیلم مستند «در جستجوی فلسطین» محصول بی‌بی‌سی ۱۹۹۸

In search of Palestine, BBC, 1998, download

پی‌نوشت: اگر از دیدن مستند بالا فارغ شدین، پیشنهاد می‌کنم سخنرانی زیر رو که توسط یک مورخ اسرائیلی به نام آقای ایلان پاپه (Ilan Pappe) انجام شده نیز تماشا کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=dKGA48MptIY

<

p style=»text-align:right;»>________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را خانم افسانه در پاسخ به نوشته‌ی «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)» که دیروز در بامدادی منتشر کردم ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) در بامدادی منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، خانم افسانه در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

یکی از بندهای نوشته آخر شما با عنوان «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)»، شدیداً برای من سوال برانگیز بود. مخصوصاً که همین حرف را قبلاً هم جایی دیگر و از قول شخصی دیگر شنیده بودم. گفتید دوست یا هم‌صحبتی، اظهار کرده که بحران زن‌هایی هستند که خود نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند با این تفکر که شاغل هستند و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام امور منزل یا حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.

اول از همه این‌که من علی‌رغم زن بودنم، فمینیست نیستم و فمینیست‌ها را دوست هم ندارم، یعنی حتی اگر این استدلال برقرار باشد که بین مرد و زنی با هوش و توانایی برابر، زن باید زحمت بیشتری برای داشتن موقعیتی برابر با مرد بکشد، من ترجیح می‌دهم این زحمت را تقبل کنم اما حمایتی به خاطر زن بودن از من صورت نگیرد و البته این ترجیح شخصی من است. در این هم شک ندارم که عده‌ای از خانم‌ها (معمولاً بدون دلیل و نمود بیرونی) خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند، بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند و … اما در کنار این موضوع قویاً اعتقاد دارم که این دسته از زنان، قبل از ازدواج هم، رفتارهای این‌چنینی داشته‌اند، مثلاً در دوره‌ی دوستی یا نامزدی (یا هر عنوان دیگر، بنا به عرف فرهنگی خانواده‌ها) توقع‌های زیاد، لوس شدن‌ها و ناز کردن‌های افراطی، قهر و آشتی‌های مکرر و رفتارهای لوس و لوندانه‌ای داشته‌اند خیلی از همسران این دسته از زنان اصلا جذب همین رفتار شده‌اند. جذب زنی که مانند گربه لوس، پر توقع، معمولاً ظریف و زیبا (و یا حداقل دارای رفتار لوندانه و جذاب) بوده و همین جذابیت، آن‌ها را ترغیب به ازدواج و دائمی کردن رابطه کرده است. حالا اگر این دسته از آقایان عزیز و محترم، از زنی که با این شرایط انتخاب کرده‌اند، توقع دارند از فردای ازدواج تبدیل به زنی مدیر، مدبر، آشپزی قابل و فردی توانا در اداره‌ی امور منزل شود مسلماً مشکل از آقایان عزیز است نه؟ از قول کسی در همین وبلاگستان خواندم (که اسمشان متاسفانه یادم نیست) کسانی که شکایت می‌کنند که مردان همه خائن یا دروغ گویند یا زنان همه تنبل، خائن و پول دوست هستند، معمولاً خودشان مشکل اخلاقی یا رفتاری دارند که این دسته آدم‌ها را به خود جذب می‌کنند وگرنه هیچ وقت یک خصوصیت، آن‌هم یک خصوصیت منفی، بین تمام اعضای یک جنس مشترک نبوده و نخواهد بود.

دسته‌ی دیگری از زنان هم هستند که تمام روزشان، یا در آرایشگاه یا باشگاه یا خیاط یا ماسا‍ژور پوست یا پاساژ می‌گذرد. فکر می‌کنم شما هم مثل من قبول دارید این دسته از زنان حتی تصور همسری با کسی که شما از وی نوشته‌اید را نمی‌کنند، این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند، بعضاً حتی به همسری مردی هم‌سن پدرشان یا مردی زن‌دار هم راضی‌اند تنها اگر پول کافی و بیشتر از کافی برای پرداخت هزینه‌ها داشته باشد.

اما دسته‌ی عمومی‌تر، زنان عادی هستند که کار می‌کنند، معمولاً درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و معمولاً هم از همسر خود توقع همراهی در امور منزل را دارند، چون بعضاً دیرتر یا همزمان با همسر به خانه می‌رسند. نمی‌خواهم فعلاً در مورد این موضوع مناقشه کنم که تا چه حد این توقع برآورده می‌شود؟ حتی نمی‌خواهم بگویم از این همراه شاکی خود (که اعتقاد دارد زنان امروزی خودشان، خود را وسیله‌ی اتاق خواب کرده‌اند) می‌پرسیدید که آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ اگر همسرش منزل نباشد‌، آیا بلد است غذایی قابل خوردن برای خودش تهیه کند و آشپزخانه هم کثیف و به تدریج پر از سوسک نشود؟ آیا بلد است لباس‌های شخص خودش کجاست؟ آیا می‌تواند آن‌ها را اتو کند؟ آیا می‌داند در کیف مدرسه یا مهد کودک بچه چه لوازمی باید باشد؟ آیا برنامه‌ی کلاسی و امتحانی کودکش را بلد است؟ آیا صبح‌ها به تنهایی و بدون کمک همسر می‌تواند بچه را بیدار کرده آماده کرده و سروقت به مدرسه برساند‌؟ طبیعتاً اگر کمکی را که این‌همه از آن شاکی است به همسرش می‌کرد جواب این سوال‌ها مثبت بود، اما من به شما اطمینان می‌دهم حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است. چون نمی‌خواهیم در مورد این قسمت صحبت کنیم‌، تصور می‌کنیم همسر این آشنای شما شاغل است‌، درآمدش را در خانه خرج نمی‌کند و از همسرش توقع کمک در کار خانه دارد و کمک هم دریافت می‌کند. می‌شود بپرسم این خانم درآمدش را چکار می‌کند؟ هر آدم منصفی می‌داند که هیچ‌کس تمام درآمدش را صرف خرید لوازم غیر ضروری یا آرایش و پیرایش خود نمی‌کند (لوازم ضروری، مثل لباس‌های لازم، آرایش‌گاه و لوازم آرایش در حد نرمال و … حتی اگر زن شاغل نباشد، توسط شوهر تامین می‌شود). حداکثر حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد درآمد صرف خرج‌هایی می‌شود که می‌توانست نشود (باز هم به این نمی‌پردازم که مردان خرج‌های اینچنینی دارند یا نه؟) بقیه آن‌چه در بانک بماند، چه تبدیل به طلا و اوراق بهادار شود یا دلار و هر چیز دیگر، حکم پس‌انداز را دارد. این پس‌انداز در صورت به بن‌بست رسیدن زندگی مال زنی خواهد بود که قوانین اسلامی، حق و حقوق مادی را برای وی قایل نیستند (فکرتان هم به سمت مهریه نرود که شوخی روی کاغذ است و در موثرترین حالت، جایگزین حق طلاق خواهد بود) اگر در خرید خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند مشارکت کرده باشد و به اتکای زندگی خانوادگی‌، سهم قانونی و رسمی نخواسته باشد، در هر سن و سالی که بخواهد یا مجبور به جدایی شود، باید به خانه‌ی پدری برگردد. خودتان زنی را تصور کنید که چندین سال کار کرده و حالا دوباره، به مثابه یک دختر ۲۰ ساله در خانه پدر است. فکر می‌کنید چند درصد ازدواج‌ها، اگر زن، تنها خانه‌ای (یا به قول ویرجینیا ولف فقط اتاقی) از آن خود داشت، از هم می‌پاشید؟ یعنی زن در زندگی مانده، چون جایی برای رفتن ندارد؟ دیدن همین نمونه‌ها، که کم هم نیستند، به نسلی که تازه در حال ازدواج است، نشان داده حتی در روزهای اوج عاشقی که همه چیز عالی و مطمئن به نظر می‌رسد باید در مورد وضعیت مالی خود و آینده‌ای که با افول احتمالی این عشق در انتظارش خواهد بود هوشیار باشد، به هر حال مردان زیادی مانند بند اول نوشته‌ی شما هستند که اعتقاد دارند طبیعت مرد هرزگی است، باید حواست باشد وقتی خواستی از همسر طبیعتاً هرزه‌ات جدا شوی، جایی برای ماندن داشته باشی وگرنه یا باید سرزنش و دل‌سوزی خانواده را بپذیری یا از همسرهای متعدد همسرت پذیرایی کنی! در صورت به بن‌بست نرسیدن زندگی هم مال همان خانواده‌ای خواهد بود که مرد آن تا این حد از همسرش شاکی است!! مادر من دبیر آموزش و پرورش بود، هیچ‌وقت حقوقش در خانه خرج نشد، حالا هم که بازنشسته است، وضع بر همین منوال است تمام این پول‌ها در طی سال‌ها اگر خرج اضطراری نبود (مثل خرج بیماری، یا سفری لازم) تبدیل به انواع طلا شد، از دید ناظری مثل همراه شما، مادر من هم جزو آن دسته زنانی است که درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و توقع همراهی هم دارند. اما تمام طلاها در دو مقطع زمانی فروخته و برای پول پیش خرید خانه خرج شد. حالا هم اگر کسی مانند همراه شما، مادر من را ببیند احتمالاً فکر می‌کند با این سن و سال هم هر ماه به فکر طلا خریدن است، بیچاره همسرش!! این الگو تقریبا در مورد تمام اطرافیان، همکاران و دوستان من صادق است. (مادر دوستم که پس‌انداز خودش را در موقع نیاز، با این عنوان که از همکارانش قرض گرفته به همسرش می‌داد و با رفع مشکل با جدیت تمام دوباره پس می‌گرفت، کل پس‌انداز هم در آخر تبدیل به آپارتمان برای پسرشان شد که زندگی‌اش به دلیل مشکلات مالی در شرف فروپاشی بود).

بحران این نیست که زنان، خود را تبدیل به وسیله‌ی اتاق خواب که فقط کارکرد جنسی دارد کرده‌اند چون این کار را نکرده‌اند. نرخ باروری ۱/۸ ( آنهم در کل ایران، یعنی حتی روستاها و شهرهای کوچک که هنوز هم تعداد فرزندان و بارداری‌ها بالاست در این آمار لحاظ شده‌اند) دیگر این حرف‌ها را ندارد! ازدواج‌ها هم اگر قبلاً ندرتاً به طلاق می‌رسید، الان خصوصاً در شهرهای بزرگ، ندرتاً دائمی هستند. بحران تخم بدبینی است که در این چند دهه، با قوانین به شدت نابرابر، بین زنان و مردان پاشیده شده است و از دید و با عینک هر دسته که نگاه کنی، حق را به همان دسته می‌دهی. بحران این است که زنان و مردان همدیگر را نه به چشم نیمه‌ی دیگر، نه به چشم همراه، که به چشم دشمنی که از بودن در کنارش گریزی نداری نگاه می‌کنند. بحران این‌جاست که هر دو دسته، باور کرده‌اند نیش زدن فطرت دسته‌ی دیگر است، باید حواست را جمع کنی تا نیش نخوری. بحران آن‌جاست که مردی، روز اول آشنایی، پشت تلفن تاکید کند که ماشین ندارد و در مقابل تعجب  از تاکید این موضوع وقتی هنوز حرف‌های اصلی زده نشده بگوید «برای خیلی خانم‌ها مهمه». بحران آن‌جاست که همین آقا قبل از پرسیدن و دانستن در مورد اخلاق و انتظارات طرف مقابل یا گفتن از توقعات خودش، از نوع قرارداد کاری و میزان حقوق جویا شود.

طبیعتاً من در مورد تجربیات خودم نوشتم، سابقه‌ی دوازده سال کار در شرکتی بزرگ با کارکنان زیاد و شغل‌های فرعی مختلف، امکان آشنایی با آدم‌های زیادی را به من داده است. هر چند مسلماً نماینده‌ی تمام مردم ایران و یا تهران نیستم، اما محیط آشنایانم چندان محدود به خانواده و دوستان گزینش شده هم نبوده است.

پی‌نوشت: این مطلب با عنوان «زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)» در پاسخ به این نوشته منتشر شده است.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)

مثل خیلی از ایرانی‌هایی که در ایران زندگی نمی‌کنند از تعطیلات آخر سال مسیحی استفاده کردم برای سفری نسبتا کوتاه به ایران. در درجه‌ی اول برای دیدن خانواده و دوستان و خویشاوندان نزدیک و در درجه‌ی دوم هم به خاطر این‌که دوست دارم ارتباطم با ایران دچار وقفه نشود. زندگی کردن در خارج از ایران هر چند موقتی باشد به اندازه‌ی کافی آدم را از پیوستگی تجربه‌ی روزمره در ایران دور می‌کند. دوست ندارم این شکاف را با دیر سفر کردن به ایران عمیق‌تر کنم. آن‌چه می‌نویسم چند یادداشت کوتاه است که در همین سفر نوشته‌ام. بعضی از این یادداشت‌ها را در لحظه توی موبایلم نوشته‌ام و برخی دیگر را در ذهنم یادداشت کردم که بعدا درباره‌شان بنویسم. ساده هستند و کوتاه. جامع نیستند و همین‌ها را هم می‌شد بیشتر بسط داد، اما ارزش آن‌ها در بی‌واسطه بودن‌شان است. تجربه‌های شخصی من هستند که با چشم‌ها و گوش‌های خودم دیده‌ام و شنیده‌ام. این‌که چقدر می‌توان آن‌ها را تعمیم داد یا نداد دغدغه‌ی فوری من نیست. من نماینده‌ی نوعی شیوه‌ی زندگی شهری و خرده فرهنگ هستم و در نتیجه نوع معاشرت‌هایم، منطقه‌ی ترددم در شهر و همین‌طور فضاهای عمومی‌ای که در آن‌‌ها سیر می‌کنم با بسیاری از افرادی که شیوه‌ی زندگی و خرده فرهنگ مشابهی با من دارند بیگانه نیست. ورای این نکته فعلن نمی‌خواهم چیزی بگویم.

۱
بحث به این‌جا رسید که خیانت در روابط زناشویی انگار به موضوعی عادی تبدیل می‌شود. او که خود فردی متاهل بود معتقد بود که این مساله برای مردها قابل توجیه است. گفتم چطور؟ پاسخش این بود که نیاز جنسی مردها از احساس و عاطفه‌شان متمایز است و در نتیجه یک مرد می‌تواند با هر زنی که مایل بود بخوابد بدون آن‌که از نظر حسی درگیر شود. اما زن‌ها فرق می‌کنند. برای آن‌ها رابطه‌ی جنسی حتما همراه با گرایش عاطفی است. نتیجه آن‌که، زن نمی‌تواند بدون آن‌که به طرفش خیانت کند با فرد دیگری رابطه‌ی جنسی داشته باشد اما مرد می‌تواند. گفتم اما این شیوه‌ی استدلال یعنی چک سفید دادن به مرد برای انجام هر گونه هرزگی. مخالف بود. این هرزگی نیست، طبیعت مردهاست!

۲
– اما در رابطه‌شون هیچ عقلانیتی دیده نمی‌شه. احساس نمی‌کنم هیچ برنامه‌ی بلند مدتی داشته باشن یا این‌که حضور یکدیگر رو درک کنن. انگار فقط با هم هستن زیر یک سقف و زیر یک امضا. اما هیچ تجربه‌ی هوشیارانه‌ای با هم ندارن و به عبارتی نسبت به رابطه‌شون و پتانسیل‌های اون خودآگاه نیستن. هر کدام برای خود زندگی می‌کنن و به یک سری قواعد و مناسک هم تن می‌دن. از نظر اقتصادی و مسئولیت‌های روزمره به یک توافق (نانوشته شاید) رسیده‌اند که کارها را چطور تقسیم کنند. لزوما به هم خیانت نمی‌کنن (مطمئن نیستم) و همین. چیزی بیش از این وجود نداره یا دست کم من نمی‌تونم ببینم‌اش.
– فکر می‌کنی رابطه‌شون دوام بیاره؟ فقط چند سال از زندگی مشترک‌شون گذشته.
– بعید می‌دونم. این رابطه بعیده ادامه پیدا کنه!

۳
– من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که رابطه‌ی آزاد داشته باشیم. یعنی من با هر کسی دلم بخواد باشم و اون هم با هر کسی که دلش خواست. اما زن و شوهریم هنوز.
– چرا جدا نمی‌شید؟
– راحتیم. دنبال درد سر نیستیم. تازه این بچه هم هست. برای اون بهتره که ما با هم باشیم.

۴
دربست گرفته بودم. برای مسیری که مقصدش یک سازمان شناخته شده بود. نزدیک شده بودیم اما راننده نشانی را نمی‌توانست پیدا کند. تلفن زدم و نشانی شهودی را پرسیدم و مشکل حل شد. پرسیدم چقدر می‌شه جناب؟

– ده تومن.

به نظرم کمی زیاد رسید. اما باور کردم. بالا شهر بود و تاکسی‌های دربست هم گران شده بودند. داشتم می‌شمردم که راننده گفت:

– در واقع شش تومان می‌شه. اما چون آدرس رو پیدا نکردین ده تومن!

این حرفش زور داشت. نگاهی بهش انداختم. شش تومن بهش دادم و دو تا دوهزارتومانی که توی دستم بود را ریز ریز پاره کردم و پرت کردم توی صورتش. گفتم بفرمایید!

نه. این‌کارو نکردم. همون اول ده هزار تومن رو بهش دادم. اگه قرار بود رفتار تندی با کسی یا چیزی بکنم، جاهای مهم‌تری وجود داشت که می‌تونستن از خشم من بهره‌مند بشن.

۵
حرف نمی‌زد. گفت داغونم امروز. سیگاری درآورد و آتش کرد. تک زده بود به دیوار و به جایی دور نگاه می‌کرد. ازش چند تا عکس گرفتم.

20140103-L1000667

۶
یک راننده‌ی تاکسی که این اقبال را داشتم که تنها مسافرش باشم در طول مسیر به این نکته اشاره کرد که زمستان‌ها هر روز یا دست کم هفته‌ای سه بار کله‌پاچه می‌خورد. وقتی تعجب مرا دید توضیح داد بین اعضای بدن گوسفند و بدن انسان یک رابطه‌ی تقریبا یک به یک وجود دارد و بدن گوسفند از بسیاری جهات مشابه بدن انسان است. به همین دلیل هر قسمتی از بدن گوسفند را که بخوری، همان قسمت در بدن انسان تقویت می‌شود. مثلا خوردن چشم باعث بهتر شدن دید آدم می‌شود، خوردن پاچه‌ باعث می‌شود استخوان‌های پا محکم‌تر شوند و خوردن دل و جگر هم به قلب و کبد کمک می‌کند. می‌گفت روی خودش هم به خوبی جواب داده. ظاهرا دستش چند سال پیش شکسته و از آن به بعد خودش را بسته به پاچه و اگر چند روز پاچه نخورد دستش درد می‌گیرد.

این را قبلا از هم از زبان بی‌بی‌ حکیم‌های فامیل شنیده بودم اما این دوست ما علمی‌تر صحبت می‌کرد و ادبیات مدرنی داشت. حدس زدم احتمالا از تحصیلات دانشگاهی نیز بهره‌مند است. در پاسخ به سوال من که مایل بودم بدانم با توجه به تفاوت سیستم گوارش انسان و گوسفند، سیراب شیردون برای کجای بدن انسان مفید است سکوت کرد.

۷
– شکلات گلاسه لطفا. آها راستی. شکلات گلاسه رو با کاکائو درست می‌کنید یا مایع آماده بهش می‌زنید؟ … … پس شکلات‌ گلاسه رو عوض کنید، کافه گلاسه می‌خورم. اما لطفا کافه گلاسه رو با نسکافه نزنید، اسپرسو باشه. شکر هم بهش نزنین. یه شات اسپرسو و یه مقدار بستنی. دست شما درد نکنه.

چند دقیقه‌ای با مدیر کافی‌شاپ مشورت کرد. یک‌بار دیگر آمد و پرسید: تلخ می‌شه‌ها. اشکال نداره؟

– بزن. دستت درد نکنه… اصلش همونه!

۸
برای اولین بار رفتم و از موزه‌ی ملی جواهرات ایران دیدن کردم. جالب بود. مرتب بود، بازدید کننده زیاد داشت و چندین راهنمای حرفه‌ای هم به صورت رایگان تمام موزه را که متشکل از یک اتاق بزرگ و چندین ویترین بود برای بازدیدکننده‌ها شرح می‌دادند. خانم راهنما داشت تاج‌ها و سرویس‌هایی را نشان می‌داد که بنا به گفته‌شان مورد استفاده‌ی فرح پهلوی بوده‌اند. یکی از خانم‌هایی که در میان بازدید کننده‌ها بود گفت: کاش یکی از اینا هم مال من بود!

خانم راهنما گفت: خانم جان این‌‌ها هم همه‌اش مال شماست. فقط این‌جا توی موزه ما برای شما نگهداری‌شون می‌کنیم. این‌ها اگر در خانه‌ی شما بودند مدام نگران امنیت‌شان می‌بودید.

حرف حسابی بود. موقع بیرون آمدن مجموعه‌ی کارت پستال‌های موزه را خریدم. ۴۸ کارت پستال به قیمت ۵۰۰۰ تومان. فروشنده می‌گفت چاپ قدیم است و امروز دیگر به این قیمت چاپ مجدد نخواهد شد. توی تاکسی متوجه شدم تمام کارت‌ها توضیح کوتاهی هم دارند در شرح نوع جواهرهای به کار رفته و این‌که توسط کدام پادشاه یا ملکه مورد استفاده قرار گرفته است. جالب بود که در همه‌ی توضیح‌ها هیچ اشاره‌ای به خاندان پهلوی نشده بود در حالی که تا انتهای سلسله‌ی قاجار اسم پادشاه آورده شده بود. حدسم این است که احتمالا یک مدیر سلطنت‌طلب با حذف نام فرح و پدر و پسر پهلوی از کارت‌ پستال‌های چاپ بانک مرکزی جمهوری اسلامی زندگی پر تجمل شاهان پهلوی را از تاریخ حذف کرده است. زودی بگردین پیداش کنین!

۹
– به جای این‌که اتوبان‌ها را دو طبقه کنن، باید خط‌های مترو رو بیشتر کنن. معلوم نیست این ایده‌ها از کجا به ذهن حضرات می‌رسه. فروش تراکم در تهران… همین الان اگه توی شهر بگردین متوجه می‌شید که پروژه‌های عظیم ساختمانی داخل شهر در جریانه. چرا؟ آیا این شهر جای جمعیت بیشتر داره؟ جای ماشین بیشتر داره؟
– یعنی بهتر نشده؟
– چطوری باید بهتر بشه؟ شهر به بن‌بست رسیده و حضرات دارن اتوبان‌ها رو بیشتر می‌کنن. مشکل تهران اتوبان نیست، نبود زیرساخت حمل و نقل عمومیه.

توی یک از محله‌های نزدیک تجریش بودیم، در حال عبور از یک کوچه‌ی باریک. سمت راست یک برج مسکونی ده یا پانزده طبقه در حال ساخت بود و تا جایی که چشم من می‌توانست تشخیص دهد حتی یک متر مربع حیاط یا فضای سبز نداشت، اما به راحتی چندین طبقه پارکینگ زیرزمینی‌اش را می‌توانستم تجسم کنم!

۱۰
سال‌ها پیش وقتی در مورد نقش ماهواره‌ها با او صحبت می‌کردم نگاهش کاملا مثبت بود. ماهواره، نماینده‌ی دنیای آزاد و ثروتمند غرب بود. هر چه بیشتر، بهتر. اما امسال احساس کردم نگاهش نه تنها انتقادی‌ شده، بلکه تا حد زیادی رادیکال هم شده بود. معتقد بود کانال‌های ماهواره‌ای مثل GEM و نظائر آن که سریال‌های ظاهرا درپیتی اما برای عموم جذاب ترکی و کلمبیایی نشان می‌دهند به شدت مخرب هستند. به خصوص سریال‌های ترکی، چرا که فرهنگی مشابه و نزدیک با ما دارند ولی شیوه‌ی زندگی‌ خطرناکی را به ما معرفی می‌کنند. شیوه‌ی زندگی‌ای که در آن کار، تولید و مسئولیت‌پذیری تقریبا نشان داده نمی‌شود و فرهنگ مصرف‌گرایی توسط ستاره‌هایی خوش‌تیپ و خوش‌پوش که ظاهرا کاری جز پرسه زدن در ساحل‌ها و گاز دادن با ماشین‌های 4WD ندارند ترویج می‌شود. به اعتقاد او هر چه خانواده‌های ایرانی بیشتر پای تماشای این سریال‌ها می‌نشینند، فساد و خیانت در روابط خانوادگی نیز افزایش می‌یابد.

۱۱
در مورد شیرینی فروشی‌ای که اخیرا افتتاح شده صحبت می‌کرد.

– شیرینی‌هایش عالیه… خیلی خوبه… از صاحبش پرسیدم آقا شما چطوری این‌ شیرینی‌های خوب رو می‌پزین؟ راز شما چیه؟ گفت ما یه روغن مخصوص از فنلاند وارد می‌کنیم و با اون روغن شیرینی‌هامون رو می‌پزیم.

نپرسیدم که چرا فروشنده نگران این نیست که افشای این نکته که شیرینی‌هایش با روغنی که هزاران کیلومتر حمل شده است طبخ شده‌اند بازارش را کساد کند.

۱۲
– خعلی آدم قالتاقیه. هفته‌ای نیست که دو سه تا دختر به دفتر کارش نیاره و …. زنش اصلا خبر نداره. روحش خبر نداره. چون یه زن ساده و مهربون گرفته. خوب می‌دونسته داره چکار می‌کنه. یه زن چشم و گوش بسته، یه زندگی خانوادگی آرام و مطمئن و یه زندگی کاری پر هیجان!
– به نظرم زنش می‌دونه. زن‌ها همیشه این چیزها رو می‌فهمن. اما گاهی ترجیح می‌دن به روی خودشون نیارن.

۱۳
– باید حتما ناهار بیایید خونه‌ی ما.
– ببینید،‌ من واقعا نمی‌رسم. بعد از ظهر یه سر می‌زنم.
– نه… باید ناهار بیایید. ناهار… ناهار!
– متوجه هستین که من تا بعد از ظهر درگیر هستم. اصلا معلوم نیست کارم کی تموم بشه. شاید خیلی دیر.
– ما منتظر می‌مونیم. ناهار بیایید.

۱۴
از آن خریدهای سریع و السیر بود: خروج از خانه، ورود به بازارچه. ورود به اولین بوتیکی که ویترین معقولی داشته باشد. امتحان یک یا دو شلوار. پرسیدن قیمت. یک چانه‌ زدن کوتاه که به تیری در تاریکی انداختن می‌ماند و معمولا هم جواب نمی‌دهد (فروشنده خنگ نیست) و پرداخت و خروج از مغازه. از اول تا آخرش یک ربع هم طول نمی‌کشد!

توی بوتیک بودم و تازه یکی از شلوارهایی که فروشنده آورده بود را پرو کرده بودم که فروشنده گفت: شما ایران زندگی نمی‌کنید!

– ببخشید؟! از کجا حدس زدین؟
– آخه آروم و شمرده حرف می‌زنید.

۱۵
بحث به حقوق زن‌ها در زندگی‌های ایرانی رسید. داشتم سخنرانی طولانی‌ای در مورد نگاه بالا به پایین مردها به زن‌ها می‌کردم و این‌که وظیفه‌ی زن پخت و پز و ماندن در آشپزخانه نیست. آقای میزبان گفت: ببین، حرفت درسته. اما یه نکته رو فراموش نکن. خیلی از دخترها این روزها هیچ‌ مسئولیتی رو نمی‌خوان به عهده بگیرن. خانم کار نمی‌کنه، یا اگه کار بکنه حقوقش واسه تفریح و آرایش خودشه و اقتصاد خونه عملا روی دوش مرده. بعد خانم از صبح تا شب می‌چرخه برای خودش. اگه بهش بگین خانم کار کن،‌ در مسئولیت اقتصادی خانه سهیم شو، یا غذا بپز، رخت بشور و خونه رو مرتب کن می‌گه مگه من کلفت‌ام؟ حتی مورد می‌شناسم، که دختره حاضر نیست پوشک پچه‌اش رو عوض کنه، چون این کارها رو در شان خودش نمی‌بینه. کسی نیست بگه، مگه شوهر شما حماله که داره بیرون از خونه کار می‌کنه؟ ایشون مدرن شدن به این معنا که مسئولیت‌های سنتی‌شون رو طرد کردن. اما در عین حال حاضر نیستن مسئولیت‌های مدرن یک زن رو به عهده بگیرن. نتیجه می‌شه یه موجود بی‌هویت و بی‌مسئولیت که تنها نقش‌ واقعی‌اش عملیات جنسی تو اتاق خوابه. این بحرانه!

۱۶
ما جامعه‌ای هستیم که بدون کار به رفاه رسیدیم. بدون صنعتی شدن شهری و مرفه شدیم. ما یک جامعه‌ی نفتی هستیم. توقع ما به اندازه‌ی کالاهای پیشرفته‌ای است که با صادرات نفت می‌خریم اما واقعیت این است که ما یک جامعه‌ی تولیدی نیستیم و آن قسمت‌هایی از جامعه نیز که واقعا فرهنگ تولید داشتند را نیز هر روز تحقیر و تضعیف می‌کنیم (مثل کشاورزی). فرهنگ کار، تولید و مسئولیت در جامعه‌ی ما به شوخی شبیه است.

۱۷
برایم تعریف می‌کرد. جایی میهمان بوده. سر و صدای تلویزیون اجازه نمی‌داده راحت با صاحب‌خانه حرف بزند. ظاهرا هم کسی تلویزیون تماشا نمی‌کرده، اما صاحب‌خانه بنا به عادت آن‌را روشن گذاشته تا صدا و تصویر آن به مثابه مهم‌ترین میهمان خانه حضوری رسا داشته باشد.

– آیا تلویزیون مزاحم آرامش شما در خانه نمی‌شود؟
– تصمیم دارم دورش را برای همیشه خط بکشم.
– دور تلویزیون رو؟
– خیر. دور آرامش.

۱۸
– فقط دو ساله که رفته اروپا، اما تونسته اقامت بگیره. چطوری می‌شه؟
– نمی‌دونم. یا با یه اروپایی دوست شده و رابطه‌شون رو ثبت کردن، یا این‌که از روش‌های غیرمتعارف استفاده کرده.
– مثلا چه روش‌هایی؟
– دین‌اش رو عوض کرده و گفته من تو ایران امنیت ندارم یا موفق شده به مقامات ثابت کنه همجنس‌گراست. راه‌های دیگه هم هست که وکلا بهتر می‌دونن!

۱۹
رستوران بوفه‌ی نایب در خیابان وزرا غذاهایش را چندین بار گرم می‌کند تا حدی که از طعم آن‌‌ها می‌توان حدس زد که نه تنها آن‌قدر تازه نیستند که به آن قیمت گزافی که رستوران می‌گیرد بیارزند بلکه حتی ممکن است دچار فساد غذایی نیز شده باشند. وقتی این نکته را به کارکنان رستوران گفتیم، اولین سوال‌شان این بود: رمز کارت! پول که پرداخت شد گفتند مدیر رستوران نیست! موقع خروج خبری از «خوش آمدید»هایی که موقع ورود به رستوران حواله‌مان کرده بودند نبود.

باید این نکته را می‌گفتم!

۲۰
نکته‌ی بیستم، جای خالی صدها نکته‌ی ریز و درشت دیگر است که فرصت آن نیست که همه را بنویسم و خیلی‌هایشان هم قابل نوشتن نیستند چون از جنس لحظه هستند، مثل حالت نگاه گذرایی که یک لحظه از کنار تو رد می‌شود و ظاهرا داستانی ندارد و نمی‌شود از آن عکس گرفت و با این حال در ذهن یک تصویر خرد و ماندگار باقی می‌گذارد.

فکر می‌کنم تعطیلات آخر سال مسیحی زمان مناسبی برای رفتن به تهران نیست. یعنی اگر قرار باشد یک‌بار در سال به ایران بروید، فکر می‌کنم بهتر است آن یک‌بار وقت دیگری باشد. نوروز یا تابستان بهتر است. نه آسمان این‌قدر دودآلود است و نه مردم این‌قدر غبارآلوده. اگر لحن و حال و هوای این نوشته اندکی خاکستری است شاید به این موضوع بی‌ارتباط نباشد. دی‌ماه یا غیردی‌ماه، دل کندن از تهران و کسانی که بی‌نهایت دوستشان داری کار ساده‌ای نیست. شاید هم راستی راستی به خاطر این باشد که ضدحال‌ها کم نبوده‌اند. مثلا یکی از فضاهای سبزی که به نوعی ملک مشاع ما و همسایه‌هایمان به حساب می‌آید و سال‌های قبل فضای سبز و محل بازی و پیاده‌روی ما بود امروز به یک خوابگاه سیمانی عظیم  تبدیل شده و کنارش هم تا چشم کار می‌کند پارکومترهای شهرداری نصب شده تا علاوه بر دانشجوهایی که با ماشین شخصی به خوابگاه‌ می‌آیند بازدیدکننده‌های فروشگاه عظیمی که سال گذشته افتتاح شده بتوانند راحت‌تر برای ماشین‌هایشان جای پارک پیدا کنند. خوب این غم انگیز است. به خصوص که من درست زیر همان جایی که الان آجر و سیمان گذاشته‌اند خاطره‌های خاص دارم.

البته تهران توی همین چند روز برف هم داشت و مثل یک شهر زیبای کوه‌پایه‌ایی دلبری هم کرد… این برداشت را می‌کنم که تهران شهری زیباست که زیر دود و غبار پنهان شده و اگر برف هم نیاید چون نیک بنگری سرشار از زندگی و فعالیت است. مثلا در همین تهران دودزده‌ی دی‌ماه آدمی را می‌شناسم که هر پنج‌شنبه یا جمعه ساعت سه  یا چهار و نیم صبح از خواب بیدار می‌شود و صبحانه‌اش را در ایستگاه پنج توچال می‌خورد… و در همین تهران دود گرفته‌ی دی ماه آدمی را می‌شناسم که با نامه‌نگاری‌های مبتنی بر منطق و متانت که چند سال طول کشید(!)‌ آدم‌هایی را که ظاهرا حوصله یا عزم بررسی درخواست به حق‌اش را نداشتند سر عقل آورد… و در همین تهران دودگرفته‌ی دی‌ماه کافه‌داری را می‌شناسم که نوشیدنی‌های جعلی‌ ایتالیایی و فرانسوی‌ای که در خود ایتالیا و فرانسه وجود خارجی ندارند را به مشتری‌هایش نمی‌اندازد و در عوض برای تو پیانوی بی‌منت اجرا می‌کند… و … و…

20131228-photo

خواه ناخواه آدم وقتی به شهر خودش می‌رود هر کاری کند نمی‌تواند یک ناظر بی‌طرف باشد. یا عصبانی می‌شود، یا خوشحال می‌شود، یا بغض می‌کند و اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند. همه را نمی‌شود توضیح داد. همه چیز را نمی‌شود نوشت. اما اجازه دهید این‌را بنویسم که تجربه‌ی سفر کوتاه من به تهران مجموعه‌ای از لحظه‌های پررنگ بود، رنگ‌هایی که همه‌‌شان خاکستری نبودند و سرخ و سفید و آبی و سبز هم میان‌شان پیدا می‌شد!
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

چطور می‌توانم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک شوم؟ (چهار روی‌کرد پیشنهادی)

ایرانی‌های زیادی در نقاط مختلف جهان زندگی می‌کنند. آن‌ها در حضور موقت یا دائمی خود در جامعه‌های مختلف از یک امکان عالی برخوردار هستند: امکان نزدیک شدن یا شناخت «شیوه‌ی آن جامعه». کنجکاوی درباره‌ی شیوه‌ی جامعه‌های مختلف و نوشتن درباره‌ی آن‌ها به زبان فارسی می‌تواند سینرژی‌های مثبتی ایجاد کند که اهمیت آن به مراتب فراتر از اهمیت تک تک آن نوشته‌ها خواهد بود. اما چطور می‌توانیم به شیوه‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نزدیک‌ شویم؟ چطور می‌توانیم از زندگی روزمره‌ی خود به عنوان سکویی مهم استفاده کنیم برای تولید مطالبی کوچک اما ارزشمند که در کنار هم معنا و اهمیتی بزرگ‌ داشته باشند؟ برای این‌کار چه راه‌هایی داریم؟ آن‌چه این‌جا می‌نویسم پیشنهاد (فعلی) من در این رابطه است. به جای سوئد می‌توانید نام هر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید را قرار دهید.

در حال حاضر در سوئد زندگی می‌کنم. گاه و بی‌گاه از خودم می‌پرسم: «آیا می‌شود از شیوه‌ی سوئدی چیزی آموخت؟ چگونه؟». پاسخ سوال اول قطعا مثبت است، اما پاسخ سوال دوم کاملا روشن نیست. شاید قبل از این‌که از شیوه‌ی سوئدی چیزی بیاموزم، باید شیوه‌ی سوئدی را آن‌طور که تجربه می‌شود بشناسم یا دقیق‌تر بگویم، با تجربه‌ی سوئدی و روایت‌ سوئدی آشنا شوم. اما من سرگرم زندگی و کار خودم هستم و نمی‌توانم به صورت خاص و حرفه‌ای برای مطالعه‌ی شیوه‌ی سوئدی وقت صرف کنم. از طرف دیگر، من ۲۴ ساعت شبانه‌روز و هفت روز هفته را در این جامعه سپری می‌کنم و خواه ناخواه با افراد، سازمان‌ها و نهادهای اجتماعی مختلف در تماس روزمره هستم. اگر «نیک» بنگرم این تماس دائمی سرچشمه‌ای غنی برای نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی خواهد بود.

اما چطور؟ برای این‌کار چند روی‌کرد در نظر گرفته‌ام. آن‌ها را جداجدا معرفی می‌کنم و در هر مورد یک یا چند مثال که قبلا در بامدادی منتشر کرده‌ام ارائه می‌کنم (به صورت لینک). اما هیچ‌کدام از مثال‌ها محصول پی‌گیری یک روی‌کرد معین به تنهایی نیستند. همیشه تلفیقی از همه‌ی این روی‌کردها وجود دارد. در ضمن فرایند رسیدن من به این روی‌کردها هم یک فرایند مکانیکی نبوده و به صورت ارگانیک توسعه یافته و خواهد یافت. نکته‌ی مهم و مشترک در همه‌ی این روی‌کردها تاکید بر «مشاهده‌ها و تجربه‌ها در زندگی روزمره» و همین‌طور «امور ملموس و جزئی» است.

روی‌کرد اول

برای این‌که به یک روایت‌گر تقلیل‌گرا تبدیل نشوم، بهتر است سعی کنم به جای این‌که از تجربه‌های خودم در رابطه با شیوه‌ی سوئدی بگویم، آن‌را تا حد امکان از زبان خود سوئدی‌ها روایت کنم. تجربه‌ی یک سوئدی از شیوه‌ی سوئدی مبنایی‌تر و عمیق‌تر است تا تجربه‌ی من به عنوان یک تازه وارد. گفتگوهای سر ناهار با همکارها و همین‌طور معاشرت با دوست‌های سوئدی‌ام یکی از بهترین روش‌های نزدیک‌‌تر شدن به تجربه‌ی سوئدی است. این نوع گفتگوها علاوه بر این‌که جذاب و سرگرم کننده هستند، معمولا حاوی نکات جالبی از تجربه‌ی دست اول فرد راوی از شیوه‌ی سوئدی هستند. هیچ دلیلی ندارد که سعی کنم گفتگوها را به مصاحبه‌هایی رسمی با موضوعی خاص تبدیل کنم، اما در عین حال می‌توانم با حفظ کنجکاوی لازم سعی کنم مسیر بحث را به موضوعاتی بکشانم که از نظر من جذابیت و اهمیت بیشتری دارند.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد دوم

روی‌کرد دیگر این است که سعی کنم پیوندهایم را با امور جزئی و روزمره حفظ کنم و سعی کنم در تفسیرهایم از تجربه‌ی سوئدی تا حد امکان به عالم انتزاع و کلی‌گویی سفر نکنم. مثلا اگر به یک امر جزئی برخورد می‌کنم سعی کنم تا حد امکان آن‌را آن‌گونه که می‌بینم ثبت کنم، مثلا از آن عکس بگیرم، یادداشتی توصیفی درباره‌اش بنویسم  یا درباره‌اش مستقیما پرس و جو و کنکاش کنم تا بتوانم تفسیرم را (اگر تفسیری دارم) به واقعیت قابل لمس آن شیء یا آن چیدمان یا آن طرح خاص وصل کنم. چنان‌چه این‌کار را با تکثر و در رابطه با امورات جزئی زیادی انجام دهم، این شانس را خواهم داشت که بدون آن‌که دچار تقلیل‌گرایی شوم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک‌تر شوم. برای این‌کار «حداکثر کنجکاوی و صبر» و «حداقل قضاوت و نتیجه‌گیری» لازم است.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد سوم

روی‌کرد دیگر از طریق شناخت نهادهای اجتماعی است. در این‌جا منظورم از نهاد اجتماعی، هر ساختار یا فرایند رسمی و قانونی، غیررسمی و عرفی، سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی است که آهنگ تغییر آن بسیار کند باشد و بتوان آن‌را نوعی عامل پیوستگی و ثبات اجتماعی تلقی کرد. مثلا در سوئد در کنار نهاد ازدواج قانونی،‌ نهاد دیگری تحت عنوان «زندگی مشترک بدون ازدواج» که خود سوئدی‌ها به آن (Samboförhållande) می‌گویند وجود دارد. به خاطر وجود این نهاد اجتماعی و سایر نهادهای اجتماعی مرتبط با آن است که افراد بالغ در سوئد می‌توانند از پارتنر و هم‌خانه‌ی خود (sambo) فرزند داشته باشند بدون آن‌که محدودیت عرفی یا قانونی‌ خاصی بر آن‌ها یا فرزندشان تحمیل شود.

کنجکاوی درباره‌ی نهادهای اجتماعی، به خصوص آن‌گونه که خود را در روزمرگی‌های عملی زندگی نشان می‌دهند دست کم از دو جهت جالب و مهم است. اول آن‌که خود آن‌ نهادها می‌توانند حاوی نکاتی باشند که بتوان از آن‌ها چیزی آموخت. دوم این‌که شناخت نهادها می‌تواند دریچه‌ای باشد برای شناخت بهتر چشم‌اندازهای اجتماعی و فرهنگی‌ای که به واسطه‌ی دینامیک پیچیده‌ی آن‌ها چنین نهادهایی شکل گرفته‌اند.

برای نمونه این‌‌جا یا این‌جا یا این‌جا را ببینید.

روی‌کرد چهارم

روش دیگر نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی از طریق محصولات رسانه‌ای و فرهنگی است. آثار ادبی و هنری، آگهی‌های تجاری و اخبار از این دست هستند. این محصولات رسانه‌‌ای و فرهنگی به شیوه‌ای غیرجبرگرایانه اما غیرقابل‌انکار بازتاب دهنده‌ی شیوه‌ی سوئدی هستند. رابطه‌ی بین محصولات رسانه‌ای و فرهنگی و شیوه‌ی یک جامعه معمولا بسیار پیچیده، غیرخطی و چندلایه است و به ناچار باید در قلمرو محدود و سطحی‌تری با آن‌ها برخورد کنم. جدای از این، این روی‌کرد برای من دشوارتر از روش قبلی است، چرا که برای بهره‌مند شدن از آن ابتدا باید از لایه‌ی محتوایی عبور کنم، لایه‌ای که معمولا نیاز به درک عمیق‌تری از زبان سوئدی دارد.

برای نمونه این‌‌جا را بینید.

***

طبیعی است که تماس و تلفیق «تجربه‌ی شخصی من به عنوان یک تازه‌وارد» با «تجربه‌ی اجتماعی‌ یک سوئدی» (با در نظر گرفتن تکثر و ناهمگونی‌هایی که اصطلاح «یک سوئدی» در خود دارد) همواره منحصر به فرد خواهد بود و از این نظر قابلیت تعمیم‌دهی اندکی دارد. اما این نکته به آن معنا هم نیست که تلاش‌های من برای توصیف و تفسیر این «تماس‌ها و تلفیق‌ها» یکسره عاری از معنایی فراتر از همان مشاهده یا تجربه‌ی خاص هستند. به این نوع مشاهده‌ها و تجربه‌ها باید با هوشیاری نزدیک شد و به آن‌ها به عنوان «نقاط تماسی» جدی و قابل اعتماد نگاه کرد که اگر فرمولی جهانی از «تجربه‌ی سوئدی» به دست نمی‌دهند، اما قطعا به آن متصل هستند و از طریق تکثر و تکرار می‌توانند چشم‌اندازی خلق کنند که روشن‌گر است، اما لزوما جامع یا بی‌طرف نیست.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

گلوله‌ی ایده‌آل در مقابل زره ایده‌آل

از آخرین باری که در بامدادی مساله حل کردیم مدت‌ها گذشته. امروز یک مساله‌ی منطقی را منتشر می‌کنم. پاسخ آن‌را چند ساعت دیگر در وبلاگ ضمیمه‌ی بامدادی منتشر می‌کنم. برای حل این مساله ۱ دقیقه وقت دارید، چون راه حل آن طولانی نیست.

گلوله ایده‌آل در مقابل زره ایده‌آل

شرکت آلفاابزار موفق به ساخت گلوله‌ای شده‌ است که در صورت برخورد با هر سطحی صرف‌نظر از این‌که آن سطح از چه جنسی ساخته باشد و یا چه ضخامتی داشته باشد از آن عبور خواهد کرد. این شرکت این گلوله را تحت عنوان گلوله‌ی آلفا به بازار معرفی می‌کند.

از طرفی، شرکت بتاابزار هم همزمان موفق به ساخت زرهی شده است که مانع از عبور هر نوع گلوله‌ای که به آن برخورد کند، صرف نظر از سرعت گلوله یا جنس و جرم آن می‌شود. این شرکت این زره مخصوص را تحت عنوان زره بتا به بازار معرفی می‌کند.

متخصصان امور نظامی اما در شگفت هستند که چنان‌چه یک گلوله‌ی آلفا به سوی سطحی از جنس زره بتا شلیک شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

شوک فرهنگی: سوئدی‌هایی که غُر نزدند

چند روز پیش و همزمان با بارش گسترده‌ی برف در بسیاری از مناطق سوئد تعداد زیادی از قطارها کنسل شدند. شرکت راه آهن سوئد هم اعلام کرد هر مسافری می‌تواند با بلیطی که در دست دارد سوار هر قطار دیگری بشود و خودش را به مقصد برساند. نتیجه این شد که وقتی سوار قطار شدم با صحنه‌ی نادری مواجه شدم. در قطار جا برای نشستن نبود و به ناچار مسافرها باید ساعت‌ها سرپا می‌ماندند. زمین قطار خیس و سرد بود، در نتیجه کمتر جایی برای نشستن روی زمین وجود داشت. در ضمن با توجه به این‌که قطار برای ایستاده سفر کردن طراحی نشده (مثلا دستگیره‌ای که به کمک آن بتوان تعادل خود را حفظ کرد در واگن‌ها وجود ندارد) ایستاده سفر کردن با قطار تجربه‌ی خوشایندی نیست. دست کم تجربه‌ای نیست که در سوئد متداول باشد.

نکته‌ای که برای من جالب بود سکوت و آرامش جمعیت بود. همهمه‌ای در کار نبود و هیچ‌کس غر نمی‌زد و نمی‌شنیدی که از هم‌دیگر گلایه کنند یا از فلک و راه‌آهن و دولت بنالند. انگار برایشان واضح بود که وضعیتی که پیش آمده یک استثناست و یک واقعیت است که بد یا خوب باید با آن کنار آمد. بعضی از افراد حتی عادت‌شان مبنی بر گوش دادن به موسیقی یا مطالعه‌ی کتاب در حین سفر را کنار نگذاشتند و همان‌طور که در قطار ایستاده بودند، کتاب‌شان را خواندند و موسیقی‌شان را گوش دادند و چه بسا از سفرشان لذت بردند. شاید بگویید از کجا می‌دانم غر نمی‌زدند، آیا احتمال نمی‌دهم که  ضعف من در زبان سوئدی باعث شده باشد حرف‌ها یا کنایه‌هایشان را نفهمم؟ حرف شما درست،‌اما نکته این است که سکوت اشتباه نمی‌کند. مردم رسما ساکت و آرام بودند و اصولا هیچ همهمه‌ یا زمزمه‌ای در کار نبود!

این نگاه مبتنی بر منطق و رویاروی خونسرد جمعی نسبت به وضعیتی که به وضوح غیرعادی و بحرانی تلقی می‌شود برایم جالب بود. به این فکر می‌کنم که نظم و عقلانیت چنان در این فرهنگ ریشه دوانیده که به سختی می‌توان تصور کرد اتفاق‌هایی نظیر این مورد که در خیلی از فرهنگ‌های دیگر دست‌کم با دست‌پاچگی، هیجان، اعتراض و غرزدن عمومی همراه می‌شد، در سوئدی‌ها دستپاچگی و جوگرفتگی جمعی ایجاد کند. مطمئن نیستم این خصوصیت لزوما خوب یا بد باشد، اما به هر حال برای من که یک ناظر خارجی هستم به مثابه یک شوک فرهنگی و یک نکته‌ی چشم‌گیر است.

IMG_0216 IMG_0237 IMG_0240 IMG_0247 IMG_0254

ای‌میل وارده مهم است،‌ اما پاسخ‌اش شاید وقتی دیگر!

دیروز سر میز ناهار گفتگوی مفصلی داشتم با همکار سوئدی‌ام که هماهنگ کننده‌ی برنامه‌های یک مرکز تحقیقاتی است. گفتگوی زیر بازسازی تقریبی این گفتگو است.

– از این‌که بخش قابل توجهی از وقتم صرف کارهای کم‌ارزش می‌شود خسته شده‌ام. به خصوص رفتار ای‌میلی همکارها و اعضای مرکز آزارم می‌دهد.

– چطور؟

– موضوعات مختلفی هست. اما بیشترش به این بر می‌گرده که من همیشه در یک وضعیت عدم قطعیت هستم نسبت به چند و چون برنامه‌ها. چیزی که آزارم می‌ده اینه که افراد به موقع پاسخ ای‌میل‌های مهم‌ام را نمی‌دهند. من ای‌میل زیاد نمی‌فرستم، اما وقتی ای‌میل می‌فرستم معمولا اهمیت سازمانی بالایی داره. مثلا برای این‌که بدانم در فلان گردهم‌آیی داخلی چند نفر شرکت می‌کنند یک ای‌میل ساده‌ی گروهی برای پنجاه نفر می‌فرستم و از آن‌ها می‌خواهم که شرکت کردن یا نکردن خود را اعلام کنند. از میان این پنجاه نفر، پنج نفر بلافاصله و ظرف چند ساعت جواب می‌دهند، ده نفر ظرف چند روز جواب می‌دهند و باقی بسیار دیر یا حتی هرگز! انگار نه انگار من ای‌میلی فرستاده بودم!

– خوب اگر فرض کنید کسانی که جواب نمی‌دهند پاسخ‌شان منفی بوده چطور؟

– خوب آزار دهنده‌ است. من باید برنامه‌ریزی کنم و مطمئن هستم خیلی از این افراد که حضورشان در گردهم‌آیی کلیدی است دیر یا زود پاسخ خواهند داد. معمولا اگر یکی از این افراد را تصادفی در راهرو یا جای دیگر ببینم و به آن‌ها یادآوری کنم می‌گویند «اوه بله! وای… حتما. من حتما شرکت می‌کنم!» خوب زن یا مرد حسابی. اگر قرار است شرکت کنی ای‌میل دعوت را پاسخ بده! دلیل‌اش می‌دونی چیه؟ براشون مهم نیست. به هیچ می‌گیرن.

– شاید… اما فکر نمی‌کنم همه‌اش به این خاطر باشه. به نظرم دلایل دیگه‌ای هم داره.

-‌ ؟

– اگر چه تقریبا همه‌ی ما از ابزارهای آی‌تی مثل ای‌میل استفاده می‌کنیم و از بسیاری جهات ارتباطات ای‌میلی به یک نهاد سازمانی تبدیل شده، اما فرهنگ استفاده از ای‌میل هنوز خیلی شخصی و متغیره. به عبارت دیگه خیلی از ما هنوز تکلیف‌مون با اطلاعات دیجیتال از جمله ای‌میل و این‌که چطور می‌شه حجم زیادی از اطلاعات شامل ای‌میل‌های مهم و غیرمهم رو مدیریت و سازمان‌دهی کرد روشن نیست.

– آره این رو قبول دارم. من هنوز آدم‌هایی رو می‌بینم که توی این‌باکس‌شون (inbox) صدها یا هزاران ای‌میل بعضا خوانده نشده دارن. در برخورد با این آدم‌ها من فقط می‌تونم سکوت کنم. چون نمی‌دونم اگه قرار باشه حرفی بزنم از کجا باید شروع کنم؛ از بیگ‌بنگ یا آفرینش انسان یا جای دیگه! چطور ممکنه کسی بتونه نسبت به داشتن یه همچین این‌باکس نامنظم و در هم برهمی که یک کاروان شتر توش گم می‌شه غیرحساس باشه؟!

– منم زیاد دیدم. فکر می‌کنم خیلی‌ها این‌طور باشن. خوب تو همچین وضعیتی فرض کن ای‌میل شما هم وارد می‌شه. طرف چه بسا اصلا نمی‌بینه‌اش چون میون ای‌میل‌های دیگه گم می‌شه: میان ۳۸۲۳ ای‌میل نخوانده یا ۳۸۲۴ ای‌میل نخوانده چندان تفاوتی نیست! اما بعضی‌ها هستن که سیستم شلوغ رو دوست دارن و معمولا ای‌میل‌های جدید رو می‌بینن. اما حالا سوال بعدی پیش میاد. با این ای‌میل باید چکار کنن؟

– خوب جوابش رو بدن دیگه. هر کسی می‌دونه که می‌تونه یا می‌خواد در فلان تاریخ در فلان برنامه شرکت کنه یا نه.

– اوم… [با لبخند] معلومه شما برنامه‌ریز خوبی هستین. اما من به عنوان آدمی که تا حد زیادی برنامه‌هام در دقیقه‌ی ۹۰ مشخص می‌شن به خودم اجازه می‌دم که از زبون خیلی‌ها بگم که خیر! خیلی وقت‌ها در همون لحظه‌ی دریافت ای‌میل مشخص نیست که شما می‌خواین و می‌تونید در فلان برنامه شرکت کنید یا خیر. در نتیجه شما ای‌میل رو می‌خونید، بعد نمی‌دونید که چه جوابی باید بدین. چون حتی خودتون هم جوابش رو ندارید. در نتیجه به خودتون می‌گین «اوم… این خیلی ای‌میل مهمیه. حتما باید بعدا جوابش رو بدم». برای این‌که این‌ ای‌میل مهم میون هزاران ای‌میل دیگه گم نشه بهش یه علامت ستاره، رنگ قرمز، یا پرچم یا نظیر اون می‌زنید و می‌فرستینش کنار چند ده یا چند صدتا ای‌میل مهم دیگه‌ای که روزها و چه بسا هفته‌هاست منتظرن جوابشون رو بدین! نتیجه مشخصه. احتمالا خیلی از این‌ ای‌میل‌ها با تاخیر پاسخ داده می‌شن.

– خوب این خیلی بده. من می‌تونم بفهمم که خیلی وقت‌ها آدم زمان لازم داره که برنامه‌اش رو مشخص کنه. خوب در این صورت نباید کلن بی‌خیال بشه. بهترین روش اینه که همون موقع که ای‌میل رو خوند، یه پاسخ کوتاه بده مثلا بگه «ملاحظه شد» یا «ملاحظه شد، در زودترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهم داد». در این صورت من می‌فهمم که طرف زنده است، ای‌میل من رو خوانده و درک کرده و در آینده‌ی نزدیک یا دور به من پاسخ خواهد داد. این خیلی بهتر از اینه که من رو توی تاریکی نگه داره و این حس رو به من منتقل کنه که براش مهم نیست و موضوع رو به هیچ‌ گرفته.

– درسته. این روش بدی نیست. اما مشکل اینه که همه مثل شما فکر نمی‌کنن. خیلی از افراد از این‌که مدام ای‌میل دریافت کنن که توش نوشته باشه «ملاحظه شد» شاکی می‌شن. به خصوص کسانی که ای‌میل‌های مهم گروهی زیاد می‌فرستن. مثلا ما یک مسئول اداری داریم که همیشه توی جلسه‌های گروه یادآوری می‌کنه لطفا وقتی دعوت‌نامه‌ی تقویم یا مشابه دریافت می‌کنید و پاسخ‌اش رو می‌دین من رو نوتیفای (notify) نکنید! حالا فکر کنید نه تنها طرف رو موقع پاسخ اصلی نوتیفای کنیم، بلکه یه ای‌میل اضافه هم قبلش بفرستیم که «هی! من در چند روز آینده شما را نوتیفای خواهم کرد!».

– هه هه! می‌دونم. پس راهش اینه که آدم این‌باکسش رو جمع و جور و مرتب نگه داره و ظرف یکی دو روز هم ای‌میل‌های مهم رو جواب بده.

– به عبارت دیگه آخرش به این بر می‌گرده که آدم نظم ای‌میلی داشته باشه و از اون بالاتر نظم دیجیتال. موضوعی که متاسفانه فرهنگ‌اش هنوز جا نیفتاده. حتی آدم‌هایی که اتاق یا میزکارشون خیلی منظمه، گاهی وقت‌ها وقتی فولدرهای کامپیوترشون رو نگاه می‌کنی نمی‌دونی بخندی یا گریه کنی. اما یه مشکل دیگه هم هست!

– دیگه چی؟

– بعضی از آدم‌های درون‌گرا در پاسخ دادن به ای‌میل‌ها،‌ تلفن‌ها یا بازدیدها تنبل هستند. این‌جور آدم‌ها همیشه به بهانه‌های مختلف ارسال یک ای‌میل، تلفن زدن یا برنامه‌ی ملاقات رو عقب می‌اندازند. هیچ‌وقت هم نیت‌شون این نیست که کلا بی‌خیال بشن. خیلی ساده می‌گن: «مهمه. اما الان حوصله‌اش رو ندارم. فردا یه کاریش می‌کنم!».

– این رو دیگه باید چکارش کرد؟

– درمون نداره [با لبخند]! شاید بهترین راهش این باشه که قبول کنیم دنیای امروز برای آدم‌های درون‌گرا جای خیلی بدی شده. فضاهای شخصی، یعنی جاهایی که آدم‌های درون‌گرا بهش احتیاج دارن برای نفس کشیدن و انرژی گرفتن داره روز به روز کمرنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شه. دنیای اطراف داره روز به روز برای آدم‌های برون‌گرا طراحی و بهینه می‌شه. تا حالا توی شهرای بزرگ سوار مترو یا قطار شدین؟ محیط ظاهرا عمومیه اما بیشتر آدم‌ها هدفون گذاشتن و سعی می‌کنن از فرصت معدودی که برای تنهایی واقعی دارن استفاده کنن. واقعا عجیبه که این‌روزها یکی از معدود جاهایی که هنوز می‌شه توش تا حدی تنها بود توی این‌جور جاهاست. راستش من با این‌که تنها زندگی می‌کنم، حتی توی خونه‌ی خودم هم احساس تنهایی کامل نمی‌کنم. رادیو هست، تلویزیون، اینترنت، تلفن، موبایل که باید هر لحظه گوش به زنگش باشم و مسئول پاسخ دادن بهش باشم… گاهی که پاسخ پیامک رو چند ساعت بعد می‌دم، دوست‌هام شاکی شدن که یعنی چی؟! چرا جواب نمی‌دی، نگران شدیم! دیگه چه برسه به این‌که موبایلم رو خاموش کنم. تازه اگه همه‌ی این‌ها رو خاموش کنم نویز زمینه‌ی شهر هست. تا وقتی توی بیابون یا جنگل نری متوجه نمی‌شی چقدر آلودگی صوتی توی گوش‌هام ونگ ونگ می‌کنه، ۲۴ ساعت شبانه‌روز و ۷ روز هفته!

– موافقم. اما فکر می‌کنم داشتن فضای امن و آرام حتی برای آدم‌های برون‌گرا هم مهمه. چون روندها به گونه‌ای است که حتی برون‌گراترین آدم‌ها هم در رویارویی با این وضعیت خصوصیت‌های درون‌گرایانه از خودشون نشون می‌دن. به عبارت دیگه در این وضعیت «در معرض بودگی همیشگی» حتی برون‌گراها هم درون‌گرا می‌شن! منتها خیلی‌هاشون الان متوجه نیستن و وقتی هم که متوجه بشن دیگه خیلی دیره چون تا اون موقع مدت‌هاست که آدم‌های درون‌گرا نسل‌شون منقرض شده!

– خلاصه این‌که شاید باید به آدم‌هایی که دیر ای‌میل رو پاسخ می‌دن حق داد… چکار کنن بیچاره‌ها… خسته هستن… خسته هستن از این که باید مدام در تعامل باشن با دنیای اطراف. اون‌هم تعامل سریع. پیامک و تلفن همراه و ای‌میل خیلی سریع هستن. خیلی از آدم‌ها بدون این‌که نسبت بهش آگاه باشن از این همه اجبار برای پیوسته در دسترس بودن‌، پیوسته پاسخ دادن، پیوسته گوش به زنگ بودن، … این وضعیت آماده‌باش دائمی دیجیتالی خسته هستند. از این منظر که نگاه کنیم، شاید باید در برابر این هجوم بی‌رحمانه مقاومت کرد. شاید واقعا لازم است که گاهی وقت‌ها رادیو و تلویزیون و کامپیوتر و تبلت و تلفن‌های همراه را خاموش کرد، به پیامک‌ها و تماس‌ها بی‌توجهی کرد و در رویارویی با ای‌میل مهم وارده گفت: ای‌میل شما مهم است، اما پاسخ آن شاید وقتی دیگر!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ایران و آمریکا (فکر کردن مجاز است، مثل خطا کردن)

۱

از کمی بعد از انقلاب یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها و نگرانی‌های نظام جمهوری اسلامی ایران مساله‌ی تضمین بقاء و امنیت خود و به واسطه‌ی‌ آن امنیت کشور بوده است. این نگرانی با توجه به ضدیت با ابرقدرت جهان (صرف نظر از ریشه‌های شکل‌گیری آن) قابل درک است. در همین راستا رویدادهایی که سران حکومت را نگران کنند کم نبوده‌اند: افزایش تنش‌ها بعد از اشغال سفارت آمریکا و گروگان‌گیری، ماجرای طبس، تجاوز رژیم صدام به ایران و جانب‌داری نسبی آمریکا از عراق، پروژه‌ی اپوزیسیون‌سازی با بودجه و فکر سازمان‌های اطلاعاتی و رسانه‌ای آمریکا، وضع تحریم‌ها علیه ایران در زمان کلینتون، محور شرارت خواندن ایران توسط جورج بوش، لشگرکشی گسترده‌ی نیروهای آمریکایی به افغانستان و عراق و افزایش حضور نظامی آن‌ها در اطراف ایران، افزایش عملیات محرمانه در خاک ایران و برنامه‌ریزی احتمالی برای ناپایدارسازی کشور، افزایش فلج‌کننده‌ی تحریم‌های اقتصادی و اخیرا هم تحولات سوریه.

ایران در دو دهه‌ی اخیر و به امید این‌که فاجعه‌‌ای شبیه جنگ تحمیلی تکرار نشود دست به اقدامات مختلفی زد. فرضا می‌توان افزایش توان موشکی، تقویت حزب‌الله، اتحاد با سوریه، افزایش توانایی دریایی در حدی که امکان بستن تنگه‌ی هرمز ایجاد شود و برنامه‌ی هسته‌ای را تلاش‌هایی در این مسیر کلی دید. امید این بود که با افزایش قدرت ایران در منطقه سیاست آمریکا در قبال ایران که ظاهرا «تهدید و تحدید ایران به قصد تغییر رژیم احتمالی» بود منجر به شکست شود و آمریکا به این نتیجه برسد که حکومت ایران یک واقعیت سیاسی محکم و غیرقابل انکار است که برای منافع خودش هم که شده بهتر است با آن تعامل کند. ایران سیاست‌های یاد شده را پیش برد اما متاسفانه به خاطر بی‌کفایتی دولت‌های نهم و دهم و اشتباهات استراتژیک در سطوح عالی، دعواها و حذف‌های سیاسی درون نظام، برگزاری انتخابات مساله‌دار ۱۳۸۸ و سرکوب معترضان و ماجراجویی شخص رئيس‌جمهور که ظاهرا به چیزی جز پیش‌برد افکار و اهداف مقطعی خود نمی‌اندیشید هزینه‌ای غیرقابل جبران بر کشور تحمیل شد. کار به جایی رسید که بسیاری از تحلیل‌گران سیاست «تهدید و تحدید به قصد تغییر رژیم احتمالی» را موفق می‌دیدند و مخالفان جمهوری اسلامی برای رسیدن «لحظه‌ی نهایی» روزشماری می‌کردند.

۲

اما تقلیل مشروعیت نظام به دنبال عدم توانایی در اقناع‌سازی معترضان انتخابات ۸۸ و بدتر از آن برخورد سرکوبی و وحشیانه با مردم در خیابان، دستگیری‌های گسترده‌ی فعالان سیاسی و رسانه‌ای و حبس خانگی نامزدهای محبوب و انقلابی آقایان موسوی و کروبی اگر کافی نبود در عوض لگدزدن‌ها، ریخت و پاش‌ها و ماجراجویی‌های دولت دروغ و بی‌کفایتی کافی بود تا کشور به وضعیتی رقت‌بار دچار شود. همزمان با حضور دن‌کیشوت‌های لات پشت تریبون‌های داخلی و روی نرده‌های سفارت انگلیس کاغذپاره‌های ظاهرا بی‌ارزش اما خطرناک پشت سر هم علیه مردم ایران امضا می‌شد تا جایی که به سعی و کوشش حضرات نظام اجتماعی و اقتصادی کشور در آستانه‌ی فروپاشی قرار گرفت. متاسفانه کند و از سر اجبار، اما خوش‌بختانه شاید نه کاملا دیر، بر سران نظام معلوم شد که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست و ظاهرا این‌بار سنبه‌ی حریف پرزور است و خزانه‌ی مشروعیت نظام هم بیش از حد خالی. اما آیا راه‌ خروجی وجود داشت؟

۳

ظاهرا بله. یک انتخابات حماسی و پرشور می‌توانست کیمیای خیلی از مشکلات باشد. از این نظر انتخابات ۱۳۹۲ به دلایل مختلف اهمیت داشت. مهم‌ترین دلیل آن‌ استقبال عمومی و مشارکت و حمایت مردم از این انتخابات بود اما نباید عواملی مانند دخالت رهبری و تلاش برخی چهره‌های دارای نفوذ سیاسی برای اجرای درست و باشکوه انتخابات را نیز نادیده گرفت. در کنار این‌ها حضور و پیروزی شخص آقای روحانی به خاطر سابقه‌ی اجرایی و امنیتی در عالی‌ترین سطوح حاکمیت و توانایی شخصیتی ویژه‌ی ایشان در اجماع‌سازی و مانور دادن در کوچه‌ و پس‌کوچه‌های طایفه‌نشینان سیاست در ایران اهمیت ویژه داشت. در مجموع انتخابات ۱۳۹۲ صرف‌نظر از ایجاد شوق و امید داخلی یک پیام قوی برای جهانیان و به خصوص آمریکا ارسال کرد: حکومت ایران قرار نیست جایی برود و سیاست تهدید و تحریم درست است که ایران را ضعیف می‌کند اما اولا منجر به تغییر رژیم نخواهد شد و ثانیا تحریم‌کننده‌ی بزرگ یعنی آمریکا را نیز از چیدن میوه‌های شیرین‌اش محروم می‌کند.

۴

اما این میوه‌های شیرین کجا هستند؟

درخت ایران، کشوری که بزرگ‌ترین منابع نفت و گاز کلاسیک جهان را داراست، در دو دهه‌ی اخیر جامعه‌اش روز به روز آمریکایی‌دوست‌تر شده‌اند، به خاطر تحریم‌ها اغلب شرکت‌های اروپایی و بین‌المللی در آن حضور ندارند و بازاری بکر و مستعد است، ۷۰ میلیون‌ نفر جمعیت دارد و در قلب ژئوپولیتیک و فرهنگی خاورمیانه قرار دارد میوه‌های درشت و لذیذی دارد که عقل سلیم می‌گوید اگر دستت امروز به سادگی به آن‌ها نمی‌رسد درخت را قطع نکن به این امید که فردا به وصال میوه‌هایش برسی. همان‌طور که یک تحلیل‌گر آمریکایی سال‌ها پیش گفت: «ایران برای آمریکا مهم‌تر از آن است که حمله‌ی نظامی به آن به صلاح باشد». پس سیاست درست در مقابل چنین گنجینه‌ای این است که اولا مواظب باشی رقبا دست‌شان به آن نرسد و ثانیا تخریب‌اش نکنی به این امید که دست خودت به میوه‌هایش برسد.

۵

اما بشنویم از این طرف و داستان ایران را پی‌بگیریم. گفتیم که انتخابات ۱۳۹۲ به دلایل مختلف انتخاباتی ویژه بود. به این ترتیب حدود صد روز پیش آقای روحانی به ریاست‌ جمهوری رسید. شخصیت سیاسی آقای روحانی و سابقه‌ی ایشان به گونه‌ای است که رهبر می‌توانست و می‌تواند به آن اعتماد کند. منظورم از اعتماد این است که رهبر می‌داند آقای روحانی به اندازه‌ی کافی پخته و اهل سیاست هست که اعتبار و شهرت حاصله از شکستن تابوی رابطه با آمریکا و ترک انداختن در رژیم تحریم را برای خود بر ندارد و اصطلاحا سعی نکند رهبری را دور بزند. اگر دقت کنید همکاری دوجانبه‌ی آقای روحانی با رهبر از مدت‌ها پیش محسوس بود و ایشان گام به گام که پیش می‌رفت تایید رهبری را می‌گرفت و نقش او را در موفقیت مذاکرات موکد می‌کرد. به این ترتیب با اشاره‌ی رهبری سکوت نسبی سیاسی در داخل برقرار شد و اختیار عمل کامل به آقای روحانی و تیم مذاکره‌ کننده‌اش داده شد تا بتوانند ایران را از مسیر خطرناکی که در آن قرار داشت خارج کنند. در واقع ترکیبی از ناچاری، احساس خطر و همین‌طور فرصت مناسبی که انتخابات اخیر ایجاد کرده بود این امکان را به سیستم سیاسی ایران داد تا دست به یک بازی بزرگ بزند. بازی با امپراطوری که ایران را محاصره‌ی نظامی، سیاسی و اقتصادی کرده است.

۶

در یک دنیای سیاسی-اقتصادی-نظامی تک قطبی به سر می‌بریم. یعنی سلطه‌ی سیاسی، نظامی و اقتصادی آمریکا در جهان امروز به حدی است که اگر با توافقی مخالف باشد آن توافق شکل نخواهد گرفت. ایرانی‌ها به خوبی می‌دانستند که باید با آمریکا صحبت کنند و گپ زدن‌های طولانی با اروپایی‌ها و روس‌ها و چینی‌‌ها کار به جایی نمی‌برد. اوضاع بحرانی بود و عزم و اراده‌ی سیاسی در داخل ایران برای گفتگو با نمایندگان امپراطور نیز وجود داشت. منتها به دلایل مختلف این گفتگوها باید پنهانی انجام می‌شد. از حدود هشت ماه پیش (اگر نه بیشتر) مذاکرات پنهانی بین ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها در جریان بوده است، احتمالا بر سر موضوعاتی که برنامه‌ی هسته‌ای فقط یکی از آن‌ها بوده است. حدس من این است که به احتمال زیاد در این گفتگوها توافق‌های اساسی بین ایران و آمریکا شکل گرفته و امتیازهایی نیز داد و ستد شده است. اهمیت این توافق‌های (احتمالی) اگر چه پنهانی و غیررسمی بوده‌اند در این بوده که به ایران و آمریکا امکان ادامه‌ی علنی بازی را در محضر سایر رقبا و متحدان خود می‌دادند. یک دلیل عصبانیت اسرائيل، عربستان یا فرانسه می‌تواند این باشد که احساس می‌کنند دور زده شده‌اند و ایران با امپراطور «زد و بند» کرده است. مدیریت رقبا و شرکا فقط یکی از دلایل پنهان‌کاری اولیه‌ی ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها بوده است. دلایل دیگر را باید در فضای سیاسی داخل این کشورها جستجو کرد و نباید فراموش کرد که هم در ایران و هم در آمریکا جریان‌های متعدد و رقیب با دیدگاه‌ها و منافع متفاوت حضور دارند که کم و بیش می‌توانند روی سیاست‌های در حال شکل‌گیری دولت‌های کشورشان اعمال نفوذ کنند.

۷

اوباما به وضوح سیاست‌مداری جاه‌طلب است. ممکن است بگویید رئیس‌جمهور آمریکا دیگر چه جاه‌طلبی‌ای می‌تواند داشته باشد؟ جاه‌طلبی از نوع تاریخی! اگر به چشم‌های بی‌حالت و ماهی‌وار جورج بوش و عمل‌کرد تیم فاسدش به سردستگی امثال رامسفلد نگاه کرده باشید متوجه می‌شوید که این دار و دسته‌ انگار جاه‌طلبی تاریخی‌ نداشتند. در انتقاد از اوباما زیاد می‌توان نوشت، اما نمی‌توان انکار کرد که او سیاست‌مداری زیرک و دارای جاه‌طلبی تاریخی است. این‌که می‌گویم اوباما جاه‌طلبی تاریخی دارد به این معناست که او می‌خواهد در تاریخ آمریکا از او به عنوان یک رئیس‌جمهور ویژه دارای خصوصیت‌ها و دستاوردهای منحصر به فرد یاد شود و نه یکی مانند جورج بوش. او از بسیاری جهات از بوش تندروتر است، اما ملایم‌تر و سنجیده‌تر صحبت می‌کند. در زمان او حوزه‌ی قدرت رئيس‌جمهور تا حدی گسترش یافت که او می‌تواند فرمان قتل یا بازداشت نامحدود شهروندان آمریکایی را بدون رویه‌ی قضایی صادر کند و همزمان با امضای فرمان حمله‌ی هواپیماهای بدون سرنشین به روستاهای پاکستانی و فرمان گسترش حضور نظامی آمریکا در تقریبا سراسر آفریقای شمالی، از اخلاق و مسئولیت صحبت می‌کند و مراقب است چهره‌ی عمومی‌اش با حرفی بی‌ربط یا ضعیف خدشه‌دار نشود. اوباما جایزه‌ی صلح نوبل را نیز دریافت کرده است و برای خود ماموریتی قائل است که او را به یک رئیس‌جمهور کمی بیشتر از عادی در آمریکا تبدیل می‌کند. جاه‌طلبی اوباما از نوعی است که چند صد میلیون‌دلار سعودی به سختی می‌تواند آن‌را خریداری کند و هوشیاری‌اش به حدی است که خاندان سعودی را در جایگاه‌ واقعی خودشان بازتعریف می‌کند: دست‌نشانده‌ای حلقه به گوش نگاهبان مخازن نفت امپراطور. این جایگاه در زمان بوش به خاطر فساد تیم بوش انگار عوض شده بود و خانواده‌ی سعودی برای لحظه‌ای خود را نه سگ‌‌های نگهبان که ارباب‌هایی ثروتمند فرض کرده بودند.

نکته‌ی دیگر این است که در حال حاضر آقای اوباما دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری خود را می‌گذراند. در دوره‌ی دوم،‌ او که نگران انتخابات آتی نیست می‌تواند با اقتدار عمل بیشتری رفتار کند و برنامه‌های جاه‌طلبانه‌اش را بر اساس بینش سیاسی خود با استحکام بیشتری پیش ببرد.  شاید اگر اتفاقات اخیر سال گذشته رخ داده بود اوباما هرگز نمی‌توانست ریسک آغاز پروژه‌ی تعامل با ایران را بخرد.

۸

سوریه قربانی رقابت‌های منطقه‌ای و جاه‌طلبی‌های ترکیه، عربستان و قطر شد. اما چنین جاه‌طلبی‌هایی بدون اجازه و چه بسا حمایت امپراطور نمی‌توانست انجام شود. به این ترتیب سوریه قربانی شد تا ایران تحدید شود. اما جنگ داخلی در سوریه به گونه‌ای پیش رفت که منجر به سقوط رژیم اسد نشد. شاید هم آمریکا و چه بسا روسیه هیچ‌کدام مایل به سقوط رژیم اسد نبودند چون جایگزینی که منافع آن‌ها را  تضمین کند برایش متصور نبودند. در نتیجه هر کدام از منظری وضعیت جنگ دائمی و آچمز را به از دست دادن سوریه یا افتادن آن به دست اراذل و تروریست‌های مزدور ترجیح می‌دادند. از نظر آن‌ها شاید یک اسد ضعیف شده به مراتب بهتر از تروریست‌هایی است که بر کرسی صدارت و وزارت نشسته باشند. به این ترتیب هم روسیه راضی است که سوریه را از دست نداده است و هم آمریکا راضی است که سوریه ضعیف اما قابل مهار باقی مانده است.

۹

و اما روسیه. غولی پیر و خسته که هنوز به اندازه‌ای که اوکراین و بلاروس و گرجستان را خفه کند و ایران و ترکیه را دچار مخمصه کند و هر از چندگاهی بلوفی در سطح بین‌المللی بزند و مویی از تن خرس آمریکایی بکند توان‌مندی دارد. سیاست روسیه در قبال ایران بسیار متغیر است و وابسته به روابط این کشور با اروپا، چین، ژاپن و آمریکا و خدا می‌داند لابد گرین‌لند است. اما تقریبا همیشه تابع یک اصل طلایی است: ایران نباید نیرومند شود و به خصوص هرگز نباید به قدرتی نظیر آمریکا بیش از حد نزدیک شود. در نتیجه اگر بنا را بر این بگیریم که ایران و آمریکا ممکن است به هم نزدیک شوند علاوه بر اسرائیل و عربستان که جیغ‌شان به هوا می‌رود، روسیه ممکن است پتک زنگ زده اما سنگین‌اش را به ملاج ایران بکوبد. در صورت نزدیک شدن ایران به آمریکا، روسیه خواه‌ناخواه امتیازی از ایران خواهد گرفت، مثلا شما فرض کنید باقیمانده‌ی دریای خزر را هم آرام آرام قیچی کنند و وصله‌ای کنند روی قبای کهنه‌ی روسی!

ترس اسرائیل شکل دیگری دارد. اسرائیل بازوی کوچکی از اندام ورزیده‌ی صهیونیسم جهانی است و از طریق آن نفوذ شگرفی بر شاهراه‌های رسانه‌ای و سیاست‌گذاری آمریکا و بسیاری از نقاط دیگر جهان دارد. اما این نفوذ مطلق و دائمی نیست. در آمریکا جریان‌های لیبرال و وطن‌پرستانه نیز وجود دارند. کابوس اسرائیل این است که با باز شدن کانال‌های گفتگوی رسمی و رسانه‌ای میان ایران و آمریکا، این بخش‌ها از تار و پود قدرت در آمریکا که حتی ممکن است ازین‌که گند و کثافت اسرائیل مدام گریبان‌ آمریکا را گرفته نیز خسته شده باشند فعال شوند. در این صورت ممکن است حمایت بدون قید و شرط آمریکا از اسرائیل به پرسش گرفته شود و در معرض دیالوگ عمومی قرار  بگیرد که در آن صورت هرگز شانسی نخواهد داشت. در عوض ممکن است از دل این تحولات ایران با چهره‌ای منطقی و به عنوان متحدی مناسب و مهم در منطقه برای آمریکا بیرون آید که اصلا شباهتی به هیولایی که از آن تصویر شده بود ندارد. به عبارت دیگر، کابوس اسرائیل این است که با باز شدن کانال‌های گفتگو بین ایران و آمریکا، پروژه‌ی هیولاسازی از ایران که به کمک عوامل نفوذی در ایران و عوامل رسانه‌ای در سراسر جهان سال‌ها روی شکل‌گیری‌اش سرمایه‌گذاری کرده‌اند شکسته شود و این موضوع دینامیزم جدیدی ایجاد کند که به طبع آن به تدریج اسرائیل به یک متحد درجه‌ی دوم آمریکا و لاجرم به کفی روی دریای نفرت اعراب منطقه تبدیل شود و در عوض ایران سوگلی آمریکا در منطقه شود. این شاید دور از ذهن به نظر برسد، اما به هر حال کابوس‌ها همیشه مستندگونه نیستند!

۱۰

از حرکت حرفه‌ای و پخته‌ی تیم مذاکره‌ کننده‌ی ایران بگذریم. سوال اصلی این است که چه خواهد شد؟ در چند ماه آینده شاید هر اتفاقی بتواند رخ دهد. راستش را بخواهید از منفی هزار تا مثبت هزار را می‌توانم تصور کنم و البته که دوست دارم مثبت فکر کنم. فرضا امیدوارم معامله‌ی بین ایران و آمریکا به این معنا باشد که امپراطور به ایران به شکل یک واقعیت منطقه‌ای و یک جزیره‌ی ثبات نگاه می‌کند که می‌توان با آن همکاری کرد و چه بسا به آن نزدیک شد، نه این‌که آن‌را به عنوان حلقه‌ی بعدی در زنجیره‌ی کشورهایی که باید قربانی طرح‌هایی نظیر خاورمیانه‌ی بزرگ شوند در نظر بگیرد. از آن طرف امیدوارم کشورهایی که از نزدیک شدن آمریکا و ایران بیشترین آسیب را می‌بینند از جمله عربستان، اسرائیل، روسیه، ترکیه و حتی قطر به صورت آشکار یا نهان به این روند آشتی‌جویی و اعتمادسازی ضربه‌ای مرگبار وارد نکنند. دوست دارم به این فکر کنم که روابط کشورهای شمال و جنوب را مناسبت‌های شبه استعماری یا پسااستعماری شکل نمی‌دهند یا دست کم ایران با مجموعه‌ی شرایطی که امروز دارد از این قاعده‌ها مستثناست. دوست دارم امیدوار باشم که تغییر روندی که آغاز شده است منجر به کشیدن دندان‌های ایران به منظور ادامه‌ی پروژه‌های ناپایدارسازی و تجزیه و جنگ نخواهد شد. دوست دارم باور کنم که نظام سیاسی حاکم بر ایران از پرداختن هزینه‌های کمر شکن از جیب مردم پشیمان است و آماده می‌شود تا با عزمی راسخ و با تکیه بر پشتوانه‌ی مردمی نه از سر ضعف و بی‌کفایتی که از موضع مشروعیت و کارآمدی با قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی تعامل کند …

برای پیش‌بینی بسیار زود است. اما اجازه دهید خوش‌بین باشیم. با چشم‌های باز. راستی، یادمان نرود که فکر کردن مجاز است، مثل خطا کردن!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

برنامه‌ی هسته‌ای نه عامل و نه حلال مشکلات بین ایران و غرب

مهم‌ترین خبر این روزها برای بیشتر ایرانی‌ها توافق ایران و کشورهای ۵+۱ بر سر برنامه‌ی هسته‌ای است. طبعا وضعیت ایران اصلا به گونه‌ای نبود که امکان مانوردهی زیادی در این مذاکرات داشته باشد ولی با این‌حال توافق به دست آمده نقطه‌ی آغاز خوبی است بدون آن‌که حقوق اساسی ایران قربانی شده باشد. مهم‌ترین نکته اما آغازِ پایانِ مسیر خطرناک قبلی است که سرنوشتی جز انزوای بیشتر یا جنگ و ویرانی در آن نبود. در نتیجه این یادداشت کوتاه در راستای زیر سوال بردن اهمیت توافق حاصله نیست، بلکه قصد دارم درباره‌ی نقش بیش از حد اغراق‌شده‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران صحبت کنم و اهمیت آن‌را هم به عنوان عامل و هم به عنوان حلال مشکلات بین ایران و غرب زیر سوال ببرم.

این را می‌نویسم چون ظاهرا این تصور برای بعضی از دوستان به وجود آمده که ریشه‌ی مشکلات بین ایران و غرب برنامه‌ی هسته‌ای و جاه‌طلبی‌های هسته‌ای حکومت ایران بوده و برای حل مشکلات هم ایران باید دست از این جاه‌طلبی‌ها بکشد. درست است که در سطح دیپلماسی عمومی و عرصه‌ی رسانه‌ای این تز زیاد مطرح شده اما تحلیل واقع‌بینانه‌ای از شرایط به دست نمی‌دهد. برخلاف آن‌چه غالبا تصور می‌شود، اصلا واضح نیست که همه‌ی های و هوی‌ها واقعا بر سر برنامه‌ی هسته‌ای ایران بوده باشد که همه‌ی تصمیم‌گیران مهم سیاسی در سراسر جهان (مطمئن باشید همه) می‌دانند برنامه‌ی هسته‌ای ایران نظامی نیست و به هیچ تهدید نظامی‌ای نیز منجر نخواهد شد. با این‌حال فشارها به ایران ادامه یافت به بهانه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای که اگر این بهانه نبود بهانه‌های دیگری مورد استفاده قرار می‌گرفت. به نظر من باید سیاست تهدید و تحدید ایران (صرف‌نظر از سوء مدیریت‌ها و اشتباهات داخلی)  را در چارچوب روندهای تاریخی و رقابت‌های جهانی و منطقه‌ای دید. از این منظر برنامه‌ی هسته‌ای ایران ریشه‌ی سیاست تحدید و تهدید ایران نبوده و نیست بلکه ریشه‌ی اصلی را باید در تلاش قدرت‌های فرامنطقه‌ای در ایجاد تعادل قدرت در منطقه و همین‌طور تلاش‌های رقبای ایران برای بهره‌برداری حداکثری از تحدید ایران دید. برنامه‌ی هسته‌ای ایران صرفا یک برنامه‌ی سیاسی و از جنس چانه‌زنی بوده و هست. چه از سوی ایران و چه از سوی غرب ریشه‌های تضاد را باید در چیز دیگری جستجو کرد. به همان‌ترتیب که امروز هم ریشه‌های روند به اصطلاح رو به بهبود را باید در تغییر مناسبت‌های ریشه‌ای تری دید.

طبعا نقش سیاست‌های داخلی را در این نمی‌توان نادیده گرفت یا کم اهمیت شمرد. شکی نیست که وجود سیاست‌مداران بی‌کفایت که منافع ملی را قربانی هیجانات قبیله‌ای خود می‌کنند می‌تواند سیاست‌ تهدید و تحریم ایران را که از سوی دولت‌ آمریکا و متحدانش در منطقه دنبال می‌شد را تسهیل کند. اما از آن طرف نمی‌توان اصل موضوع را فراموش کرد و نادیده گرفت که چنین سیاستی وجود دارد و علت پیدایش آن معادلات کلان‌تری است که ریشه‌های آن را باید در تاریخ منطقه و رقابت‌های ژئوپولیتیک دید.

اما سوال این است که اگر برنامه‌ی هسته‌ای ایران بهانه‌ی سیاسی و ابزار چانه‌زنی (و نه علت) تنش‌ها بین ایران و غرب است پس این مذاکره‌ها چه فایده‌ای دارد و چطور می‌تواند به نتیجه برسد؟ پاسخ این است که امتیازهای اصلی و داد و ستدهای مهم‌تر احتمالا بین ایران و آمریکا انجام شده است (کمااین‌که از مدت‌ها پیش مذاکرات پنهانی بین ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها در جریان بوده) و مذاکرات ژنو بیشتر جنبه‌ی رسمی و علنی دارد و به خصوص از این لحاظ مهم است که متحدان و رقبای آمریکا از نتیجه‌ راضی باشند. تحولات سوریه را به هیچ عنوان نمی‌توان نادیده گرفت و این نکته که به هر حال اتفاقاتی افتاد که آمریکا به این کشور حمله‌ی نظامی نکرد. هنوز برای قضاوت کردن بسیار زود است اما تحولات کلانی هم در سطح جهانی در حال رخ دادن است. بزرگ‌ترین اقتصاد جهان که ابرقدرت نظامی و سیاسی نیز هست از وارد‌کننده‌ی نفت، به صادر کننده‌ی نفت و گاز تبدیل می‌شود. این موضوع به معنای کم‌ اهمیت شدن خاورمیانه نیست، اما نشان می‌دهد که در دینامیسم دنیای جدیدی که در آن ابرقدرت اقتصادی و نظامی و سیاسی به صادر کننده‌ی نفت و گاز تبدیل شده است چیدمان و آرایش نیروها هم به تناسب تغییر خواهد کرد. دوستی می‌گفت برخلاف چند دهه‌ی قبل (مثلا دهه ۳۰ یا ۴۰) این روزها جامعه‌ی ایران به مراتب آمریکایی‌دوست‌تر (آمریکوفیل) شده است و برعکس جوامع کشورهای عربی (مثلا جامعه‌ی مصر) به مراتب ضدآمریکایی‌تر شده‌اند. این برایند عظیم اجتماعی که در ایران به سود آمریکا ایجاد شده موضوعی است که سیاست‌مداران و استراتژیست‌های آمریکایی هم در شکل‌گیری و تقویت آن نقش بازی کرده‌اند و هم تلاش می‌کنند که از آن نهایت بهره‌برداری را ببرند.

خلاصه این‌که به نظر من هم دور شدن و هم معامله و نزدیک شدن ایران و آمریکا روندهایی فرا-هسته‌ای بوده‌اند و هستند. برنامه‌ی هسته‌ای همه چیز را شکل نمی‌دهد اگر چه لنزهای رسانه‌ای و بلندگوهای دیپلماسی عمومی ممکن است این تصور را ایجاد کنند که محوریت مشکلات و راه‌حل‌ها در برنامه‌ی هسته‌ای است. معادلات منطقه‌ای و جهانی پیوسته در حال تغییر هستند و دور شدن یا نزدیک شدن کشورها به یکدیگر بیشتر تابع تحولات زیربنایی و همین‌طور رقابت‌ها و همکاری‌هاست.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

همه‌ی رازهای ادوارد اسنودن حقیقت‌گو

در این نوشته‌ی کوتاه فرض را بر این می‌گیرم که همه‌ی شما کم یا بیش اخبار مربوط به افشاگری اسنودن-گرین‌والد را دنبال کرده‌اید و تا حدی از کم و کیف آن باخبرید. خلاصه‌اش این است که یک نفر از کارکنان قراردادی آژانس امنیت ملی آمریکا (NSA) به نام آقای ادوارد اسنودن (Edward Snowden) یک‌سری از اسناد محرمانه‌ی این سازمان را به صورت غیرقانونی خارج کرده و بعد هم در اختیار چند روزنامه‌نگار و به صورت مشخص، آقای گلن‌ گرین‌والد (Glenn Greenwald) (این‌جا) قرار می‌دهد. او در برخی از مکالمه‌های ای‌میلی که با روزنامه‌ها برقرار کرد اسم مستعار حقیقت‌گو (Verax) را برای خود انتخاب کرده بود. خلاصه این‌که این‌ها یک تیم تشکیل می‌دهند و با همکاری یکدیگر با نهایت دقت و هدف‌مندی به صورت گزینشی قسمت‌هایی از این اسناد را افشا می‌کنند که تا به حال در چند قسمت مختلف در روزنامه‌های مختلف به خصوص در گاردین و نیویورک‌تایمز منتشر شده و احتمالا در آینده نیز اسناد بیشتری منتشر خواهد شد. این ماجرا نه تنها سر و صدای سیاسی،‌ اجتماعی و رسانه‌ای زیادی به پا کرده بلکه منجر به مطرح شدن پرسش‌های متنوعی درباره‌ی موضوعاتی نظیر مرزهای حقوق و امنیت شهروندی (آیا دولت‌های مشروع حق دارند مرزهای حریم شخصی شهروندان خود را پیوسته تنگ‌تر تعریف کنند؟)، مرز خاکستری بین رعایت یا شکستن قانون (آیا اسنودن کار غیرقانونی اما اخلاقی‌ای انجام داده است؟)، توانایی دستگاه‌های اطلاعاتی و جاسوسی در محافظت از اطلاعات مهم خود (این اطلاعات مهم چطور در دسترس یک کارمند قراردادی بوده و چطور توانسته با آن‌ها بگریزد؟)، قدرت گرفتن دولت‌های اقتدارگرا و سلطه‌جو حتی در کشورهایی که نهادهای مدنی و آزادی در آن‌ها ریشه‌دار است، نقش خبرنگارهای تحقیقی در مراقبت و نقد قدرت و ضعف روزافزون نهاد روزنامه‌نگاری آن‌هم در دموکراسی‌های بزرگ غربی که زنگ خطری برای همه‌ی جهانیان به خصوص قسمت استبدادزده‌ و مصیبت‌زده‌ی آن باید باشد، حد و مرز تحرکات جاسوسی و تجسسی درباره‌ی کشورهای متحد (تجسس در مورد شهروندان،‌ سازمان‌های اقتصادی و یا سیاست‌مداران کشورهای متحد تا چه حد مجاز است؟) و …

اما اگر فهرستی که در بالا آوردم به هیچ‌عنوان توجه شما را به خود جلب نکرده، اجازه دهید موضوع را به صورت یک امر رازآلود (mysterious) نگاه کنیم. شاید موضوعات رازآلود و پرابهام برای شما جذابیت بیشتری داشته باشد. موضوع این است که چرا پرونده‌ی آقای اسنودن این قدر بزرگ شده و این قدر مهم به نظر می‌رسد؟ مگر نه این است که نمونه‌ی نشت‌های اطلاعاتی (information leaks) را کم و بیش در جاهای مختلف دنیا می‌بینیم؟ تازه مگر نه این است که خیلی از این نشت‌ها به دلایل مختلف احتمالا توسط خود نهادهای دولتی یا امنیتی انجام می‌شوند تا برنامه‌های خاصی را پیش ببرند و اصطلاحا در شمار نشت‌های به دقت کنترل شده (carefully controlled leaks) محسوب می‌شوند؟ پس چه چیزی این نشت‌های اخیر را خاص یا مهم می‌کند؟

روزهای اولی که خبر مربوط به این نشت‌ها به رسانه‌ها کشیده شد و سر و صدا کرد از خودم پرسیدم این همه جنجال برای چیست؟ تا آن‌جا که در آن خبرهای اولیه خوانده می‌شد، خبر جدیدی فاش نشده بود. این نکته که آژانس امنیت ملی آمریکا سال‌هاست که ارتباطات الکترونیک «کل» شهروندان آمریکا را رصد و ضبط می‌کند ماه‌ها قبل فاش شده بود و خیلی‌ها از جمله آقای جولیان آسانژ نسبت به ظهور دولت‌های نئواورولی مجهز به مخوف‌ترین ابزارهای نظارت و کنترل اطلاعات (Internet Surveillance State Dystopia) نه تنها هشدار داده بودند که کتاب هم منتشر کرده بودند. پس افشاگری اسنودن چه نکته‌ای داشت که ارزش این همه سر و صدا داشته باشد؟ در ضمن از تلاش برای دستگیری شخص آقای اسنودن که بگذریم، دولت‌های آمریکا و انگلیس در تلاش برای دسترسی به اطلاعاتی هستند که او در اختیار گلن‌گرین‌والد و همکارش دیوید میراندا گذاشته است.

چند سوال مهم برای من مطرح است:

۱) آقای اسنودن چه اطلاعات مهمی در اختیار دارد که پرونده‌ی او را منحصر به فرد می‌کند (در مقایسه با نشت‌های قبل و یا نشت‌هایی که تاکنون توسط او و یاران رسانه‌ای‌اش انجام شده است)؟

۲) چرا سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس در تلاش برای دسترسی به اطلاعاتی هستند که او در اختیار دارد و یا در اختیار خبرنگارها قرار داده است؟ مگر این نیست که آن‌ها خود صاحبان اصلی این اطلاعات هستند؟ چرا این اطلاعات تکراری برای آن‌ها مهم است؟

۳) با توجه به حمله‌ی مقامات امنیتی انگلیس به دفتر روزنامه‌ی گاردین و همین‌طور بازداشت چند ساعته‌ی آقای میراندا، اطلاعات مذکور مجددا در اختیار دولت انگلیس (و احتمالا دولت آمریکا) قرار گرفته است. اما این اطلاعات آن‌طور که آقای گرین‌والد توضیح داده توسط بهترین روش‌های ممکن رمزگذاری شده‌اند. آیا سازمان‌های مجهز اطلاعاتی و تجسسی انگلیس و آمریکا قادر به رمزگشایی این اطلاعات هستند یا خیر؟

۴) تاثیر ماجرای آقای اسنودن بر تقویت روزنامه‌نگاری تحقیقی (Investigative journalism & Watchdog journalism) در مقابل روزنامه‌نگاری فرمایشی و مجیزگوی ساختارهای قدرت چه خواهد بود؟

برای سوال‌های بالا پاسخ قطعی‌ای ندارم اما برخی از گمانه‌های خودم را می‌نویسم.

در مورد سوال اول:

فکر می‌کنم دلیل حساسیت دولت‌های آمریکا و انگلیس نسبت به پرونده‌ی اسنودن این است که او اطلاعات بسیار مهم و استراتژیکی را با خود از NSA خارج کرده که به مراتب از افشاگری‌های اولیه‌ی او مبنی بر گستره‌ی تجسس دولتی بر شهروندان کلیدی‌تر است و به روابط بین دولت‌ها، رقابت‌های سیاسی و اقتصادی و موضوعات عمیق‌تر ژئوپولیتیک مربوط می‌شود. به عنوان مثال، در سری‌های بعدی افشاگری اسنودن مشخص شد که سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا تلفن‌های مقامات سیاسی کشورهای متحد خود نظیر آلمان یا فرانسه را شنود می‌کرده‌اند. یا مشخص شد که دامنه‌ی فعالیت‌های جاسوسی به حوزه‌ی جاسوسی‌های اقتصادی و صنعتی (Industrial and economic espionage) نیز کشیده شده که جاسوسی از پتروبراس شرکت نفت و گاز برزیل از این دست است. این نوع فعالیت‌ها «به شدت» حساسیت‌برانگیز هستند تا این حد که می‌توانند روابط استراتژیک بین دولت‌های متحد را به خطر بیاندازند. پس آن‌چه پرونده‌ی اسنودن را مهم می‌کند، آ‌ن‌چه افشا کرده است (یا کرده بود) نیست، بلکه آن‌چه در اختیار دارد و می‌تواند علنن در رسانه‌های عمومی و یا به صورت مخاطب محدود منتشر کند است. اگر این فرض درست باشد، باید از خودمان سوال کنیم آیا افشاگری مربوط به شنود مکالمات تلفنی مقامات ارشد کشورهای اروپایی، شنود فله‌ای شهروندان اروپایی نظیر اسپانیا و تجسس اقتصادی و صنعتی از شرکت‌هایی مثل پتروبراس مهم‌ترین اطلاعاتی بود که در اختیار ادوارد اسنودن قرار داشت؟ شواهد نشان می‌دهد که او اطلاعات مهم دیگری نیز در اختیار دارد که احتمالا در آینده‌ی نامعلوم منتشر خواهد کرد.

در مورد سوال دوم:

درست است که این اطلاعات از دل سازمان‌‌های اطلاعاتی آمریکا خارج شده است، اما احتمالا گستردگی، تنوع و کم و کیف آن‌ها برای NSA نامعلوم است. با توجه به اهمیت کلیدی اطلاعاتی که به صورت بالقوه می‌تواند در اختیار آقای اسنودن و متحدانش باشد، فهمیدن کم و کیف اطلاعاتی که در اختیار اسنودن است حیاتی است. بسته به این که چه اطلاعات کلیدی دیگری از NSA خارج شده باشد، دولت‌های آمریکا و انگلیس (و ظاهرا دولت کانادا که اجازه دهید فعلن در موردش چیزی نگویم، چون ظاهرا کلن به اشغال صهیونسیت‌ها در آمده!) می‌توانند استراتژی خود در مدیریت بحران  را بهتر تنظیم کنند. تا وقتی به این اطلاعات دسترسی پیدا نکنند،‌ مجبور خواهند بود بدترین حالت را در نظر بگیرند و تصور کنند که سری‌تری اطلاعات این کشورها ممکن است در اختیار خطرناک‌ترین رقبایشان قرار بگیرد. تصوری که مثل یک کابوس فلج‌کننده عمل خواهد کرد.

در مورد سوال سوم:

بستگی دارد. طبعا امکانات و ظرفیت سازمان‌های اطلاعاتی انگلیس و آمریکا در رمزگشایی اطلاعات رمزگذاری شده بسیار بالا و احتمالا بی‌نظیر است. آن‌طور که متوجه شدم، رمزگذاری اسناد مربوطه (‌ده‌ها هزار سند) توسط نرم‌افزار متن‌آزاد TrueCrypt انجام شده که آن‌طور که یکی از همکارهایم که اطلاعات زیادی در این زمینه دارد توضیح می‌داد در شمار بهترین‌هاست. اما حتی استفاده از بهترین نرم‌افزارهای رمزگذاری در صورتی که بدون نقص و با در نظر گرفتن همه‌ی نکته‌های ریز و درشت فنی و تجربی انجام نشده باشد نمی‌تواند جلوی NSA و GCHQ را بگیرد. باید دید تیم ماجراجویان جسور تا چه حد فرایند رمز‌گذاری اطلاعات مذکور را بی‌نقص انجام داده‌اند.

در مورد سوال چهارم:

نمی‌دانم و نظر خاصی ندارم. این اتفاق باعث تقویت و تضعیف بردارهای نیروی آشکار و پنهان مختلفی می‌شود که به نظرم به هیچ‌وجه نمی‌شود درباره‌ی برایند آن‌ها نظر داد. اما تا همین حد می‌دانم که این اتفاق دست کم از این نظر که میلیون‌ها نفر از شهروندان بی‌اطلاع جهان را نسبت به عظمت خطری که حقوق اولیه‌ی شهروندی آن‌ها را تهدید می‌کند آگاه‌تر کرد بسیار مهم و مفید بود. حالا آدم‌های خیلی بیشتری اخبار مربوط به دخالت روزافزون دولت‌ها در حریم شخصی‌شان را دنبال می‌کنند و با حساسیت بیشتری نسبت به نهادینه شدن ساختارهای نظارتی و کنترلی پلیس-اینترتی نشان می‌دهند. اخیرا گلن‌گرید والد از گاردین استعفا داد تا به دنبال کاری برود که آن را «یک فرصت استثنایی برای یک خبرنگار تلقی می‌کند که ممکن است فقط یک‌بار در سراسر عمر حرفه‌ایش ایجاد شود»: تاسیس یک رسانه‌ی خبری با مدیریت خود که تا این لحظه دست کم ۲۵۰ میلیون‌دلار سرمایه‌ برای ایجاد آن گردآوری کرده است. همان‌طور که قبلا نوشتم، چنان‌چه این پروژه با موفقیت انجام شود «شاهد تولد اولین رسانه‌ حرفه‌ای مستقل جهانی تاریخ بشر خواهیم بود». دوستی نوشته بود مگر می‌توان این‌قدر خوش‌بین بود؟ در پاسخ به او می‌گویم من هیچ‌گاه در زندگی‌ام نسبت به امور جهان این‌قدر بدبین (cynical) نبوده‌ام، اما اجازه دهید در اوج بدبینی، به آینده امیدوار باشم. اگر دوست دارید اسمش را بگذارید بدبینی امیدوارانه!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

آیا دانستن همیشه به صلاح شماست؟ شش سناریوی فرضی

تلاش برای «دانستن» یا «کسب معرفت» معمولا به عنوان یک «فضیلت» (virtue) تلقی می‌شود. اما آیا «دانستن» به معنای افزایش معرفت ما نسبت به خود یا دنیای پیرامون خود همیشه ارزشمند است؟ به عبارت دیگر،‌ آیا می‌توان موقعیت‌ یا موقعیت‌هایی را تصور کرد که در آن‌ها «ندانستن» (یا تاخیر در دانستن) بهتر از «دانستن»‌  (یا دانستن فوری) باشد؟ توجه کنید در این‌جا «دانستن» به معنای عام آن تعریف می‌شود، نه به معنای خاص آن که «کسب علوم تجربی» باشد. با این تعریف، «دانستن» شامل پاسخ پرسش‌هایی نظیر «آیا شریکم امانت‌دار خوبی است یا خیر» یا «آیا خالق هوشمند وجود دارد یا خیر» یا «آیا توی حساب بانکی‌ام به اندازه‌ی مبلغ معینی پول دارم یا خیر» نیز می‌شود.

اما ارزش دانستن را نمی‌توان به کمک ابزارها و روش‌های مرسوم کسب معرفت ارزیابی کرد. برای این‌کار به یک ساز و کار فرامعرفتی یا پیش‌معرفتی نیاز داریم. اجازه دهید اسمش را بگذاریم «مصلحت» (prudence). اما کدام «مصلحت» و برای چه کسی یا چه چیزی؟ در این جا منظور مصحلت «شما» (شخص شما) و کسانی است که برای شما اهمیت دارند. طبعا مواردی که در آن‌ها «شما» به وضوح عزم فعل غیراخلاقی دارید را از گزینه‌ها حذف می‌کنیم، چون فرض را بر این می‌گیریم که شما حسن نیت دارید و درچارچوب یک دستگاه اخلاقی معقول و عادلانه صلاح خود را در تضاد آشکار با صلاح دیگران قرار نمی‌دهید.

در نتیجه سوال بالا را می‌توان به این صورت نوشت: «آیا می‌توانید موقعیت یا موقعیت‌هایی را تصور کنید که شما با نهایت حسن نیتی که دارید، صلاح خود را در «ندانستن» یا «به دست نیاوردن معرفت نسبت به چیزی یا پدیده‌ای» بدانید؟

با چند مثال و تجربه‌ی فکری ادامه می‌دهم. در هر مورد سعی کنید خود را در جهان ساده‌ی شده‌ای که در تجربه‌ی فکری ذکر شده قرار دهید. شما چکار می‌کنید؟‌ کدام استراتژی معرفت‌شناسیک برای موقعیت‌های یاد شده با «مصلحت» شما منطبق ست؟

در هر حالت استراتژی‌های «فورا دانستن»، «با تاخیر دانستن» یا «هرگز ندانستن» را در نظر بگیرید.

۱ 

زوج جوانی هستید و تولد فرزند اول‌تان را انتظار می‌کشید. شما این امکان را دارید که به کمک روش‌های پزشکی کاملا بی‌ضرر از جنسیت فرزندی که چند ماه بعد متولد خواهد شد با خبر شوید. اما احتمال می‌دهید که دانستن جنسیت فرزند از ذوق و هیجانی که تجربه می‌کنید بکاهد و این تجربه‌ی منحصر به فرد را به فرایندی عادی‌تر تبدیل کند. از طرفی در صورتی که جنسبت فرزند را بدانید می‌توانید بهتر برای ورود او برنامه‌ریزی کنید و آماده شوید. صلاح شما کدام است؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که «جنسیت فرزند متولد نشده‌ی خود را بدانید؟»

یک حالت کمی متفاوت از بالا را هم در نظر بگیریم. شما کماکان تولد اولین فرزندتان را انتظار می‌کشید و او حدود سه ماه دیگر متولد می‌شود. در همین حال از طریق اخبار از یک کشف/اختراغ جدید علمی باخبر می‌شوید که به پزشکان این امکان را می‌دهد که یک بیماری خطرناک موروثی را از طریق یک آزمایش کاملا بی‌ضرر روی جنین تشخیص دهند. شما چکار می‌کنید؟ به صلاح خود می‌دانید که این اطلاعات را به دست بیاورید (بدانید)؟

۲

در آینده‌ی نه چندان دور هستیم. شما می‌توانید با هزینه‌ای اندک نقشه‌ی ژنتیکی خود را دریافت کنید و همراه با آن گزارشی دریافت کنید که به شما اطلاعات مهمی در مورد احتمال ابتلا به بیماری‌های مختلف می‌دهد. مثلا ممکن است بر اساس این گزارش بدانید که احتمال این‌که شما در سنین بالای ۵۰ سالگی به بیماری خطرناک ایکس که هیچ درمانی هم ندارد مبتلا شوید ۸۰٪ است. نظیر این احتمالات را برای سایر بیماری‌های خطرناک دیگر نیز دریافت خواهید کرد. شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که این اطلاعات را به دست بیاورید (بدانید)؟

یک حالت کمی متفاوت از بالا را هم در نظر بگیریم. فرض کنید دانش و فن‌آوری به مرحله‌ای از پیشرفت رسیده که به شما این امکان را می‌دهد که از همان سنین جوانی، طول عمر تقریبی خود را بدانید. مثلا شما در بیست‌سالگی می‌توانید بدانید که چنان‌چه در اثر سانحه‌ای کشته نشوید، مرگ شما به احتمال ۸۰٪ قبل از سن ۷۰ سالگی خواهد بود. شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که این اطلاعات را به دست بیاورید (بدانید)؟

۳

به نظر می‌رسد فرزند شما که در سنین بلوغ به سر می‌برد از کنترل‌تان خارج می‌شود. او بعضا دیر به خانه می‌آید و با افرادی معاشرت‌ می‌کند که از کم و کیف آن‌ها کم اطلاع هستید. به صورت کلی شما نگرانی اساسی ندارید، چرا که شناخت عمومی‌ای که از فرزندتان دارید به شما یک اطمینان نسبی از وضعیت او می‌دهد. اما این به آن معنا نیست که خیال‌تان صد در صد راحت باشد. یک روز که فرزند شما به خانه می‌آید شما شک خفیفی می‌کنید که او مواد مخدر مصرف کرده است. با توجه به اهمیت موضوع سوالاتی (مستقیم یا غیرمستقیم) از فرزند خود می‌پرسید و او با قاطعیت مصرف هر نوع ماده‌ی مخدر را انکار می‌کند. مدتی می‌گذرد. شما هیچ نشانه‌ای نمی‌بینید که شک شما را تقویت کند و تا حد زیادی متقاعد شده‌اید که یا اصولا مواد مخدری مصرف نشده و فرزند شما راست گفته و یا این‌که مورد یاد شده یک تجربه‌ی یکباره بوده و قرار نیست تکرار شود. با توجه به شغل‌تان، این امکان را دارید که در صورتی که بخواهید، وسایل شخصی فرزندتان را در آزمایشگاه آنالیز کنید و متوجه شوید که آیا نشانه‌ای از مواد مخدر در آن‌ها یافت می‌شود یا خیر. اگر نتیجه‌ی آزمایش منفی باشد خیال‌تان راحت می‌شود، اما اگر نتیجه‌ی آزمایش مثبت باشد اعتمادتان به فرزندتان خدشه‌دار خواهد شد.  شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که بدانید فرزند شما به شما راست یا دروغ گفته است؟‌

۴

شما در یک خانواده‌ی مذهبی یا دست کم خداباور بزرگ شده‌اید و تا امروز از باور به این‌که یک خالق هوشمند و قدرتمند و حامی انسان (مثلا چیزی شبیه به خداوند در ادیان ابراهیمی) جایی نزدیک یا دور حضور دارد و مراقب شماست، یا دست کم در مواقع بحران طرف گفتگو یا تکیه‌گاه معنوی شماست بهره‌ جسته‌اید. شرایط ذهنی شما تا حدی عوض شده است. آن‌چه روزگاری برای شما یک موضوع غیرقابل تحلیل می‌بود، امروز مفهومی است که در صورتی که بخواهید می‌توانید آن‌را به کمک علم و فلسفه مورد کنکاش و کنجکاوی قرار دهید. به عبارت دیگر،‌ شما می‌دانید که چنان‌چه بخواهید، می‌توانید باور خود مبنی بر وجود خالق را مورد ارزیابی دقیق قرار دهید و ماحصل این ارزیابی چنین خواهد بود: یا باور شما تایید خواهد شد و یا به کلی رد می‌شود. اگر باور شما تایید شود چیز جدیدی به دست نیاورده‌اید. اما اگر باورتان رد شود، شما برای همیشه خدای‌تان را از دست می‌دهید و جایگزینی هم برایش ندارید. شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که بدانید باور شما به چنین خالقی درست یا نادرست بوده است؟‌

۵

سال‌ها پیش شما به شدت افسرده بودید. تا حدی که حتی به فکر خودکشی هم افتاده بودید. با کمک گرفتن از مجموعه‌ای از خدمات درمانی و مشاوره‌ای شما به تدریج بهتر شدید و به تدریج داستان به فراموشی سپرده شد. سال‌هاست که شما به آن روزهای سخت و تاریک نمی‌اندیشید. تا امروز. موقع خانه‌تکانی متوجه جعبه‌ای قرص می‌شوید که انتهای یکی از قفسه‌های دارو خاک گرفته است. به خاطر می‌آورید که این دارو، داروی اصلی‌ای است که آخرین معالج شما به شما داده بود و این دارو بود که در نهایت منجر به بهبود شما شد. افکار و احساسات متفاوت و متناقضی به شما هجوم می‌آورند: نکند این قرص‌ها شبه‌دارو (Placebo) بوده باشند؟ امروز شما این امکان را دارید که به سادگی دارو را آزمایش کنید و متوجه شوید که واقعی است یا شبه‌دارو. اگر نتیجه‌ی‌ آزمایش نشان دهد که دارو واقعی بوده است چیزی از دست نمی‌دهید، اما اگر معلوم شد شبه‌دارو بوده چطور؟ در این صورت خیلی چیزهاست که باید روشن شود. پس اگر بهتر شدن حال شما به خاطر تاثیر مواد دارویی نبوده پس به خاطر چه بوده؟ به خاطر گفتگوهایی که با متخصص معالج خود داشته‌اید؟ اما شبه‌دارو بودن این قرص‌ها نشان خواهد داد که او نیز با شما روراست نبوده. اما آیا شما خود را می‌شناسید؟ دقیقا چه چیزی نسبت به آن دوران تغییر کرده است که امروز افسرده نیستید و آن روز بودید؟ همان‌طور که به جعبه‌ی خاک گرفته‌ی قرص‌ها نگاه می‌کنید جایی در ذهن‌تان فشرده می‌شود و احساس می‌کنید دریچه‌ای که فکر می‌کردید برای همیشه بسته شده است به سوی دنیای تاریکی‌ها باز می‌شود. دست‌هایتان می‌لرزد…

شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که موضوع را بیشتر از این دنبال کنید و بدانید داروها واقعی بوده‌اند یا شبه‌دارو؟

۶

شما مسئول یک عملیات صحرایی هستید که به صورت شبانه‌روزی ادامه دارد. شما از یک‌سو آدم قانون‌گرایی هستید و از طرف دیگر می‌دانید که شرایط معیشتی کارگران شما مناسبت نیست و بسیاری از آن‌ها ممکن است هفته‌ها از خانواده‌ی خود که در روستاهای اطراف زندگی می‌کنند دور باشند. بر اساس ضوابط اجرایی، هیچ‌کدام از کارگران حق ندارد در پایان شیفت کاری خود به روستای محل زندگی خود برگردد (تردد کند). شما تا حد امکان مراقب هستید که این قانون اجرا شود و چنان‌چه مورد اضطراری‌ای پیش نیامده باشد، به کسی اجازه نمی‌دهید کمپ صحرایی را به مقصد خانه‌اش ترک کند. در عین حال شما شک دارید که عده‌ای از کارگران بدون اطلاع شما کماکان این‌کار را می‌کنند و گاه و بی‌گاه از فرصت استراحت خود استفاده می‌کنند و به خانواده‌های خود سر می‌زنند. در صورتی که بخواهید می‌توانید با افزایش کنترل و نظارت چنین حرکت‌های غیرقانونی‌ای را شناسایی کنید و با خاطیان برخورد کنید اما در عین حال بر این باور هستید که تعداد کارگرانی که چنین کاری می‌کنند زیاد نیست و ریسک بالایی هم برای خود یا فعالیت شما ایجاد نمی‌کنند. در صورتی که «بدانید» کدام کارگرها کی اقدام به چنین سفرهایی می‌کنند چاره‌ای نخواهید داشت جز‌آن‌که جلوی آن‌ها را بگیرید.

شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح می‌دانید که در موضوع تفحص کنید و مانع از تردد احتمالی برخی کارگران محلی به روستایشان شوید یا مادامی که موضوع را حاشیه‌ای تشخیص می‌دهید، ترجیح می‌دهید از جزییات این داستان بی‌خبر باشید؟

در همین رابطه قبلا نوشته بودم «چه وقت‌هایی جهل خوب است؟». 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

آزادی یا اجبار؛ کدام را می‌پسندید؟

اجازه دهید به یک تجربه‌ی فکری ساده دست بزنیم. آن‌را در قالب سه موقعیت مختلف (سه واریاسون) ارائه می‌کنم. هر موقعیت را به صورت مجزا از بقیه بخوانید ولی در انتها به رابطه‌ی بین آن‌ها فکر کنید.

۱

موقعیت اول

شما مالک و مدیرعامل یک شرکت هستید و خانم یا آقای «ایکس» یکی از کارمندان خوب شماست. دو حالت فرضی زیر را در نظر بگیرید:

حالت الف: «ایکس» هیچ‌گزینه‌ی بهتری برای کار کردن در شرکت دیگری ندارد یا دست کم خودش این‌طور فکر می‌کند. در نتیجه کاری که در شرکت شما دارد بهترین گزینه‌ی اوست. می‌توان گفت که او عملا انتخاب معنادار دیگری به جز این که کارمند شما باشد ندارد. در نتیجه «ایکس» در شرکت شما بسیار خوب و با انگیزه کار می‌کند.

حالت ب: «ایکس» گزینه‌های متعدد و معنادار دیگری برای کار در شرکت‌های دیگر دارد. او چنان‌چه مایل باشد هر لحظه که بخواهد می‌تواند از کار کردن برای شما استعفا دهد و در شرکت دیگری کاری مشابه یا بهتر به دست بیاورد. اما بنا به دلایل شخصی، انتخاب او این است که در شرکت شما بماند و کار کند. در نتیجه «ایکس» در شما بسیار خوب و با انگیزه کار می‌کند.

نتیجه‌ی بیرونی هر دو موقعیت برای شما یکی‌ است. اما در اولی خانم یا آقای ایکس «مجبور است» برای شما کار کند و در حالت دوم «مختار است» برای شما کار کند. آیا این دو حالت برای شما تفاوتی دارند؟ اگر متفاوت هستند کدام را ترجیح می‌دهید و چرا؟

۲

موقعیت دوم

شما وارد یک رابطه‌ی عاشقانه با خانم‌ یا آقای «وای» شده‌اید. هر طور که نگاه می‌کنید، رفتار او با شما عاشقانه است. او عاشق شماست. دو حالت فرضی زیر را در نظر بگیرید:

حالت الف: «وای» آن‌قدر شما را دوست دارد که عملا هیچ‌ گزینه‌ی دیگری برای عاشق شدن ندارد و نمی‌تواند به کسی غیر از شما فکر کند. در نتیجه شما تنها و تنها انتخاب شریک عشقی او هستید. می‌توان گفت که او عملا انتخاب معنادار دیگری به جز این که معشوق یا معشوقه‌ی شما باشد ندارد. در نتیجه «وای» با تمام وجودش عاشق شماست و این را در رفتارش نشان می‌دهد.

حالت ب: «وای» شما را خیلی دوست دارد، اما می‌تواند تصور کند که شخص دیگری جای‌گزین شما باشد یا بشود. او به خوبی می‌داند که شما فقط یکی از کسانی هستید که او امکان عاشق شدن‌شان را دارد. چنان‌چه مایل باشد می‌تواند فوری یا به تدریج از عاشق شما بودن دست بکشد و برود و سرنوشت عشقی‌اش را با فرد دیگری تجربه کند. اما بنا به دلایل شخصی، او دوست دارد عاشق شما باقی بماند. در نتیجه «وای» با تمام وجودش عاشق شماست و این را در رفتارش نشان می‌دهد.

نتیجه‌ی بیرونی هر دو موقعیت برای شما یکی‌ است. اما در اولی خانم یا آقای وای «مجبور است» عاشق شما بماند و در حالت دوم «مختار است» که عاشق شما بماند. آیا این دو حالت برای شما تفاوتی دارند؟ اگر متفاوت هستند کدام را ترجیح می‌دهید و چرا؟ 

۳

موقعیت سوم

تاجر هستید و سال‌هاست که با خانم یا آقای «زد» معامله می‌کنید و طرف تجاری هستید. هر طور که نگاه می‌کنید، رفتار او با شما حرفه‌ای و بدون نقص است. قراردادها و تعهدات دقیقا و بند به بند اجرا می‌شوند. به نظر می‌رسد او بهترین شریک تجاری ممکن برای شماست. دو حالت فرضی زیر را در نظر بگیرید:

حالت الف: «زد» آن‌قدر نگران به خطر افتادن آبرو و اعتبارش در میان کسبه و بازار است که عملا هیچ‌ گزینه‌ی دیگری جز خوش‌حساب بودن و متعهد بودن به تعهد و قرارداد ندارد. او ظرفیت پذیرفتن ریسک بدنام شدن را ندارد. در نتیجه او در معامله با شما نهایت دقت و امانت را به کار می‌برد مبادا متهم به بدنامی شود و رسوایی به بار آورد. با در نظر گرفتن این خصوصیت‌ها، می‌توان گفت که او عملا انتخاب معنادار دیگری جز این که متعهد و امانت‌دار باشد ندارد. در نتیجه «زد» با تمام وجودش به عنوان یک طرف تجاری خوب برای شما عمل می‌کند.

حالت ب: «زد» آدمی است اهل ریسک و خطر و از بدنام شدن یا حتی ورشکست شدن هم ابایی ندارد. او می‌داند که چنان‌چه بخواهد می‌تواند از عهده‌ی هر رسوایی یا بدنامی یا اتهامی به خوبی برآید. چنان‌چه مایل باشد او می‌تواند در تعهدات قراردادی‌اش کوتاهی کند و به خوبی از پس عواقبش برآید. با این‌حال بنا به دلایل شخصی، او ترجیح می‌دهد امانت‌داری در تعهد و قرار را به دقت رعایت کند. در نتیجه «زد» با تمام وجودش به عنوان یک طرف تجاری خوب برای شما عمل می‌کند.

نتیجه‌ی بیرونی هر دو موقعیت برای شما یکی‌ است. اما در اولی خانم یا آقای زد «مجبور است» خوش حساب باشد و در حالت دوم «مختار است» که خوش حساب باشد. آیا این دو موقعیت برای شما تفاوتی دارند؟ اگر متفاوت هستند کدام را ترجیح می‌دهید و چرا؟

۴

آیا سه موقعیت بالا را مشابه (یا متفاوت) می‌بینید؟ آیا در هر سه موقعیت شیوه‌ی استدلال شما مشابه بود و به یک نوع پاسخ منجر شد؟ 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید

SVP 2007, cartoon from swiss peoples party, depicting the rise of xenophobism in Europe-bamdadi.com

در مورد رشد بیگانه‌هراسی (xenophobism) در اروپا می‌خواندم که به پوستر بالا برخورد کردم و عرق سرد به تنم نشست. این پوستر مربوط به یک تبلیغ سیاسی (مربوط به سال ۲۰۰۷) متعلق به مهم‌ترین حزب سیاسی کشور سوئیس است: SVP یا حزب مردم سوئیس. شعار پوستر (به زبان آلمانی) چنین است: برای ایجاد امنیت. طرح سه گوسفند سفید را نشان می‌دهد که گوسفند سیاهی را از سوئیس اخراج می‌کنند. یکی از این گوسفندهای سفید مجروح شده و در این جهان ساده شده ظاهرا گوسفند سیاه مقصر بوده است. سمبولیسم این طرح ساده و تکان‌دهنده است: سفیدی به اکثریت، خوبی، بی‌گناهی و در بالا (شمال) قرار داشتن منسوب شده و سیاهی به اقلیت، بدی، سیه‌کاری و در پایین قرار داشتن (جنوب). علاوه بر آن، طرح یک پله جلوتر هم می‌رود. اقلیت سیاه نه تنها گناه‌کار است که باید اخراج شود. طبیعی است که این پوستر فقط برضد «اقلیت سیاه‌پوست» نیست بلکه به همه‌ی جهان‌های غیر از سوئیس (و جوامع نزدیک به‌ آن) اشاره می‌کند. حزب مردم سوئیس که ۲۶٪ مجلس این کشور را در اختیار دارد ساخت مناره و مسجد در این کشور را هم محدود کرده است. خلاصه‌ی نگاه این حزب که در پوستر بالا هم صادقانه منعکس شده این است: «این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید!».

این در شرایطی است که خاطره‌ی فاشیسم و جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی جوامع اروپایی پررنگ و زنده است و تازه سوئیس از جمله جوامعی است که سابقه‌ی دیرینه‌‌ای در تکثرگرایی و لیبرالیسم دارند. واقعیت تلخ این است که در سه دهه‌ی اخیر نفوذ حزب‌های بیگانه‌هراس (عموما وابسته به جریانات موسوم به راست تندرو) در بخش‌های قابل توجهی از اروپا در حال گسترش بوده. مثلا این نوع احزاب در اتریش ۲۸٪ درصد و در مجارستان حدود ۷۰٪ پارلمان (مجلسی که دولت را تعیین می‌کند) را به دست گرفته‌اند. قابل توجه این‌که اتریشی‌ها خود را قربانی نظام رایش سوم می‌دانند و با این‌حال به چهره‌های افراطی راست‌گرا و ناسیونالیست افراطی رای می‌دهند. مثلا یکی از این مقامات اتریشی بعد از رای آوردن شخصا در جمع‌آوری تابلوهای چندزبانه در بعضی خیابان‌های شهرها شرکت کرد. تابلوهایی که در بعضی مناطق اتریش که اقلیت اسلونیایی در آن‌ها زندگی می‌کنند به صورت چند زبانه نصب شده بودند. یکی از احزاب افراطی در یونان که ۷٪ آرای ملی این کشور را در اختیار دارد، به صورت منظم در آتن برنامه‌های رژه‌ی خیابانی‌ با حضور جوانان چکمه‌پوش و پرچم‌های نشان‌دار برگزار می‌کند که برای افراد مسن‌تر جامعه یادآور روزهای اشغال این کشور توسط آلمان نازی در سال‌های بین ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ است. حدود یک سال پیش رهبر سومین حزب مهم مجارستان درخواست کرد فهرستی از «یهودی‌‌تبارهایی که امنیت ملی مجارستان را تهدید می‌کنند» تهیه شود، به این بهانه که تهیه‌‌ی فهرست یهودی‌تبارهای مجارستان می‌تواند به حل معضل اسرائیل-فلسطین کمک کند. 

رشد بیگانه‌هراسی در کشورهایی نظیر سوئد، بلژیک و هلند هم قابل توجه بوده است. اما نکته‌ی مهمی که باید توجه داشته باشیم این است که اگر چه شاید در یک توصیف تقریبی همه‌ی این گرایش‌ها را بتوانیم انواع مختلفی از «بیگانه‌هراسی» بدانیم، اما نباید همه‌ی آن‌ها را تحت برچسب‌هایی نظیر فاشیست، نئونازی، نژادپرست و دیکتاتوری که قرائن تاریخی آن‌ها در ذهن‌ها فراوانند همگن‌سازی کنیم. واقعیت این است که خاستگاه بروز بیگانه‌هراسی در جوامع مختلف اروپایی متفاوت و ناهمگون است. یکی از مهم‌ترین دلایل افزایش محبوبیت این نوع احزاب، نارضایتی روزافزون جوامع اروپایی از «وضعیت موجود» (status quo) است. ضعف‌های عمیق و تضادهای درونی پروژه «اتحادیه‌ی اروپایی» که با آرمان برداشته شدن تدریجی مرزهای سیاسی و اقتصادی و تلفیق فرهنگی شکل گرفت اما در عمل منجر به بحران‌های عمیق اقتصادی، بی‌کاری و مهاجرت‌های غیرقانونی (به خصوص از آفریقا، آسیا و بالکان) به جوامع اروپایی ثروتمندتر شد بسیاری از رای دهندگان این کشورها را به گزینه‌های مخالف با پروژه‌ی اروپایی متمایل کرده است: پررنگ کردن مرزهای سیاسی و اقتصادی و محبوبیت بیگانه‌هراسی فرهنگی. در میان این عوامل مهم‌ترین عامل برای گرایش به سمت بیگانه‌هراسی دلایل مستقیم اقتصادی نیست، بلکه ترس از مهاجرت به این کشورهاست و به همین دلیل عموما این احزاب برنامه‌ی تحدید قوانین مهاجرت را دنبال می‌کنند. در این میان مهاجران مسلمان به صورت خاص در کانون حساسیت و دشمنی قرار دارند.

اگر این نکته‌ی مهم را در نظر بگیریم آن وقت خواهیم دانست که تکثر عقیدتی و ارزشی احزاب موسوم به بیگانه‌هراس، به همان اندازه‌ی احزاب سنتی غالب در اروپاست. در میان آن‌ها می‌توان سنتی، دموکرات، ناسیونالیست، رادیکال، نئونازی و حتی سبز هم یافت. خیلی از این احزاب رویکردی دموکراتیک و محافظه‌کارانه به حل مشکلات فعلی جوامع خود در بستر اروپایی دارند. مثلا ناسیونالیست‌های نسبتا معتدل‌ در فنلاند (True Finns)، سوئد (Sweden Democrats)، دانمارک (Danish People’s Party)، پرتغال (People’s Party of Portugal) و حتی حزب اصلی مجارستان (Fidesz) همه مبلغ روش‌های محافظه‌کارانه‌ی دموکراتیک هستند. البته احزاب تندرویی که مبلغ روش‌های تند و فاشیستی هستند نیز وجود دارند. مانند حزب جوبیک مجارستان که در بالا هم به آن اشاره شد (Jobbik)، سوبودای اوکراین (Svoboda)، طلوع طلایی در یونان (Golden Dawn) و حمله در بلغارستان (Attack). این احزاب اغلب برنامه‌های نژادپرستانه و روش‌های تهاجمی و تند را تبلیغ می‌کنند. خلاصه این‌که، همه‌ی جریانات راست افراطی و بیگانه‌هراس اروپایی از یک جنس نیستند. این احزاب از نظر میزان محبویت و نوع ایدئولوژی متکثرند ولی اغلب آن‌ها مبلغ روش‌های غیردموکراتیک، فاشیستی و اقتدارگرایانه نیستند.

نوشته‌ را این‌جا متوقف می‌کنم چون آن‌طور که برایم مسجل شده بیگانه‌هراسی در اروپا مفصل‌تر و پیچیده‌تر از آن است که بشود در یک پست وبلاگی بیش از این به آن پرداخت. این نوشته ترجمه‌ی آزاد قسمت‌هایی از این مطلب بود که خود نوشته و منابع آن برای مطالعه بیشتر در این زمینه قابل توجه هستند. 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

و این‌طور شد که موجودات غیرزمینی فارس‌زبان‌ها را خودخواه‌ترین قوم زمین شناختند

فضاپیمای وویجر۱ اولین شیء ساخت بشره که از منظومه‌ی شمسی خارج شده و در حال حاضر در فضای بین‌ستاره‌ای قرار گرفته. توی این صفحه شرح داده شده که داخل این سفینه یه سری  نشانه‌ و علامت و محصولات فرهنگی و هنری و غیره از تمدن‌‌های زمینی جاسازی شده که در صورتی که روزی روزگاری در آینده‌ی احتمالا دور موجودات هوشمند دیگری بهش دست یافتن بتونن اطلاعاتی در مورد زمین و زمینی‌ها به دست بیارن. البته فکر می‌کنم بر فرض احتمال نزدیک به صفر که این اتفاق بیفته، اون موجودات بیشترین اطلاعات رو از بررسی خود سفینه به دست خواهند آورد چون اصلا معلوم نیست تا چه حد توانایی استخراج و درک مثلا یک شعر یا یک قطعه‌ی موسیقایی زمینی رو داشته باشن. به هر حال این‌جا شرح داده شده که در میان پیام‌هایی که به ۵۵ زبان مختلف در این فضاپیما قرار داده شده پیامی هم به زبان فارسی هست به صورت زیر:

درود بر ساکنین ماوراء آسمان‌ها، بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی بدرد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

پیام بدی نیست و شعر سعدی هم زیبا و معناداره. اما مشکلش اینه که خیلی انسان‌ محوره. توجه کنید این شعر برای ما قشنگ و معناداره که اهل زمین و از بنی آدم هستیم. اما خطاب به یه موجود غیرزمینی به غیر از اون درود اولش، در مورد صلح و دوستی بنی آدم حرف می‌زنه. اما موجودات فضایی که از بنی آدم نیستن! به نظر من بهتر می‌بود اگه این پیام به جای این‌که از آفرینش بنی‌‌‌آدم و این‌که هوای هم رو دارن (دارن؟) صحبت کنه، یک پیام جهانی‌تری می‌داشت. نمی‌شد؟ 

اجازه بدین یه لحظه از سطح سمبولیک داستان دور بشیم و به سطح کاربردی اون توجه کنیم. فرض کنیم این پیام به دست موجودات هوشمند برسه و اون‌ها بتونن اون رو بخونن. حالت بدبینانه‌ترش رو در نظر بگیرید. از میان همه‌ی آن‌چه در سفینه قرار داده شده، این پیام تنها چیزیه که سالم به دست اون‌ها می‌رسه یا اون‌ها موفق می‌شن رمزگشایی‌اش کنن. فرض کنید کره‌ی زمین و انسان‌ها هم هزاران سال پیش از بین رفتن. خلاصه تنها چیزی که از زمین باقی مونده همین قسمت فارسی این مجموعه پیام‌ها باشه و باقی همه پوسیده شده باشه و غیرقابل خوانده شدن. اون وقته که به نظرشون میاد با تمدنی طرف هستن که با وجودی که سفینه به اعماق کهکشان پرتاب کرده (گیرم ده‌ها یا صدها هزار سال قبل) اما کاملا روی خودش متمرکز بوده. 

شاید بگین مگه می‌شه انسان‌محور نبود؟ درسته که ما محدود به زبان و فرهنگ و مختصات انسانی هستیم، اما توی پیامی که به موجودات هوشمند احتمالی دیگه می‌فرستیم می‌تونیم سعی کنیم «اون‌ها رو هم ببینیم و کمتر خودمحور باشیم». نگاهی به ترجمه‌ی فارسی سایر پیام‌ها انداختم که ببینم کدام‌یک از اون‌ها کمتر انسان‌محور هستند. متاسفانه پیام فارسی با همه‌ی زیبایی‌ای که شعر سعدی داره، شاید انسان‌محورترین پیامی باشه که توی این مجموعه قرار داده شده. اگر این پیام فقط به آن جمله‌ی اول منحصر می‌شد شبیه خیلی از پیام‌های دیگر می‌شد که به سلام و درود و امثال آن اکتفا کرده‌اند. اما شعر سعدی آن‌ را زمینی و انسان‌محور می‌کند، بدون کوچکترین نشانه‌ای از وجود موجودی هوشمند به غیر از بنی‌‌آدم. اگه قرار باشه اون موجودات فرضی کذایی شخصیت اقوام زمینی رو از روی پیام‌هاشون حدس بزنن، احتمالا به این نتیجه می‌رسن که فارسی‌زبان‌ها خودخواه‌ترین قوم زمین هستن (البته پیام ترکی هم اوضاش زیاد جالب نیست چون از انسان‌محور هم بالاتره، ترک‌زبان محوره!). در ضمن نمی‌دونم شما هم این برداشت رو دارید یا خیر، اما پیام فارسی از یه جهت دیگه هم با پیام‌های دیگه فرق می‌کنه. یه ذره انگار ادعاش می‌شه!

بخونید و خودتون قضاوت کنید:

  • سومری: امیدوارم همه خوب باشند
  • یونانی باستان: درود بر تو،‌هرکه هستی. ما با نیت دوستی آمدیم، برای آنان‌که دوست هستند.
  • پرتغالی: آرامش و شادی به همه
  • کانتونیز: چطورید؟ برای شما آرامش،‌ شادی و سلامتی آرزومندم
  • اکدی: امیدوارم همه خوب باشند
  • روسی: سلام! من به شما خوش‌آمد می‌گویم!
  • تایلندی: سلام دوستان دوردست. ما از اینجا به شما درود می‌فرستیم
  • عربی: سلام به دوستان ما در ستاره‌ها. شاید زمان ما را به یکدیگر برساند
  • رومانیایی: درود به همه
  • فرانسوی: سلام به همگی
  • برمه‌ای: خوب هستید
  • عبری: شالوم
  • اسپانیایی: سلام و درود به همگی
  • اندونزیایی: عصربخیر خانم‌ها و آقایان. بدرود تا دیداری دیگر
  • کچوا: سلام به همگی از زمین،‌ به زبان کچوا
  • پنجابی: به خانه خوش آمدید. دیدار شما باعث خوشحالیست
  • هیتی: درود
  • بنگالی: سلام! بگذارید آرامش و صلح در همه جا حکمفرما باشد
  • لاتین: درود بر تو،‌هرکسی که هستی؛ ما با نیت خوب آمده‌ایم و با خود صلح را به فضا آورده‌ایم
  • آرامی: سلام
  • هلندی: درود صمیمانه به همه
  • آلمانی: درود صمیمانه به همه
  • اوردو: آرامش و صلح بر شما. ما ساکنان زمین بر شما درود می‌فرستیم
  • ویتنامی: درود صمیمانه به شما
  • ترکی: دوستان ترک‌زبان عزیز، باشد که احترام صبحگاهی بر سرتان باشد
  • ژاپنی: سلام. خوب هستید؟
  • هندی: سلام از سوی ساکنان این دنیا
  • ویلزی: سلامتی برای شما،‌ اکنون و همه‌وقت
  • ایتالیایی: درود و آرزوهای بسیار
  • سینهالی: زنده باشید
  • نگونی (زولو): به شما درود می‌گوییم،‌ ای بزرگان. و زندگی درازی برای شما آرزومندیم
  • سوتو (سسوتو): سلام بر شما،‌ ای بزرگواران
  • وو: بهترین آرزوها برای همه شما
  • ارمنی: درود،‌ به تمام کسانی که در جهان هستند
  • اسپرانتو: ما می‌کوشیم که با صلح و آرامش با تمام مردم دنیا و جهان زندگی کنیم
  • کره‌ای: چطورید؟
  • لهستانی: خوش آمدید ای موجودات فراسوی جهان
  • نپالی: برای شما از زمین آینده خوبی را آرزومندیم
  • چینی ماندارین: چطورید؟ ما خیلی دوست داریم شما را ببینیم. اگر می‌توانید بیایید و ما را ببینید.
  • ایلا (زامبیا): ما برای همه خوبی آرزومندیم
  • سوئدی: سلامی از سوی یک برنامه‌نویس کامپیوتر از دانشگاه شهر کوچک ایتاکا در زمین
  • نیانجا: چطورید ای مردمان سیاره‌های دیگر؟
  • گجراتی: سلامی از سوی یک آدم ساکن سیاره زمین. با ما تماس بگیرید
  • اوکراینی: ما از جهان خود به شما درود می‌فرستیم و برای شما شادی،‌ سلامتی،‌ خوبی و زندگی طولانی آرزومندیم
  • فارسی: درود بر ساکنین ماورای آسمان‌ها. بنی‌آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند. چون عضوی به‌درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.
  • صربی: ما برای شما بهترین‌ها را آرزومندیم، از سیاره زمین
  • اوریه: درود به ساکنان جهان از زمین،‌ سومین سیاره منظومه شمسی
  • گاندا (لونادا): سلام به تمام مردم جهان. خدا به همه آرامش و صلح دهد
  • مراتی: درود. مردم زمین برای شما آرزوهای خوب می‌فرستند و برای شما امید آینده خوبی را دارند
  • آموی (لهجه مین): دوستاین فضایی،‌ چطورید؟ آیا غذا خورده‌اید؟ بیایید و به ما سر بزنید اگر می‌توانید
  • مجاری: ما به زبان مجاری به تمام موجودات دوستدار صلح در جهان درود می‌فرستیم
  • تلگو: درود. بهترین آرزوها از سوی تلگو زبانان زمین
  • چکی: دوستان عزیز،‌ ما بهترین‌ها را برای شما آرزومندیم
  • کانارا: درود. از سوی کانارا زبانان،‌ بهترین آرزوها
  • راجستانی: سلام به همگی. ما اینجا شادمانیم، شما نیز آنجا خوشحال باشید
  • انگلیسی: سلامی از سوی کودکان سیاره زمین

پی‌نوشت: پیام فارسی چه می‌توانست باشد؟ پیشنهاد ادبی‌ای دارید که جهانی باشد؟

پی‌نوشت: دوستی در کامنت تاکید کرده‌اند که ترجمه‌ی فارسی پیام ترکی دقیق نیست. ترجمه‌ی دقیق‌تر به این صورت است: «دوستان عزیزی که ترکی متوجه می‌شید…» که دراین صورت مشکل یاد شده در بالا را نخواهد داشت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از حماقت سیستماتیک تا انتقاد سازنده

یکی از خصوصیت‌های غالب فرهنگی مردم سوئد پرهیز از ایجاد تنش در تعامل‌های روزمره‌‌شان با سایر افراد است. اگر با کسی اختلاف نظر جدی داشته باشند و احساس کنند بیان این اختلاف نظر ممکن است به بحث و تنش کشیده شود ترجیح می‌دهند با سکوت از کنار آن عبور کنند. مگر این‌که جایی به خاطر حفظ منافع خود مجبور به اظهار نظر شوند، در غیر این صورت خیلی بعید است که مخالفت‌شان را علنا یا شدیدا نشان دهند. به عبارت دیگر کم پیش می‌آید یک سوئدی را ببینید که در حالی که رگ گردنش از هیجان بیرون زده در حال متقاعد کردن یا تخطئه‌ی طرف مقابل به چیزی باشد. به همین دلیل برایم خیلی جالب بود که یکی از سوئدی‌هایی که می‌شناسم (همکارم است) در جلسه‌ای که بیش از ده نفر در آن حضور داشتند حرف‌هایش را با ابراز مخالفت جدی با تفکری خاص شروع کرد. وقتی فهمیدم او قصد دارد شدیدا با موضوعی مخالفت کند گوش‌هایم تیز شد. می‌دانستم قرار است حرف‌هایی را بشنوم که از نظر او کلیدی و حیاتی هستند.

روز قبل، در مورد موضوعی سخنرانی‌‌ کرده بود و به دنبال آن پرسش و پاسخ و گفتگوی آزاد با حضار. موضوع سخنرانی‌اش بازتاب نتایج تحقیقات علمی در حوزه‌ی انرژی‌های نو در سیاست‌های جاری کشور بود و این‌که چطور در بسیاری از زمینه‌ها سیاست‌های فعلی دولت سوئد دستاوردهای مهم علمی را دربر نمی‌گیرند. بیشتر حضار در این نکته اتفاق نظر داشتند که محققان باید تلاش بیشتری برای لابی کردن در محافل سیاسی از خود نشان بدهند و از این طریق سعی کنند روی فرایند قانون‌گذاری تاثیر بیشتری بگذارند. اما ظاهرا فردی در میان جمع بوده که مدام از فساد سیستم سیاسی-اقتصادی صحبت می‌کرده و این‌که سیاست‌مدارها به دنبال رای جمع کردن هستند و سیاست‌هایی‌ را ترجیح می‌دهند که نتیجه‌ی فوری داشته باشند و گوش‌شان به حرف‌هایی که تاثیر درازمدت دارند بدهکار نیست. همکار سوئدی من مدام اصرار می‌کرده که این چالشی است که ما یعنی اهالی دانشگاه باید بتوانیم برای رویارویی با آن چاره‌ای بیاندیشیم اما ظاهرا آن فرد نگاهش به عالم سیاست خیلی منفی‌تر از این‌ها بوده.

همکارم خطاب به ما ادامه داد که:

دیدگاه این فرد درست نقطه‌ی مقابل دیدگاه من است تا حدی که با هیچ‌کس نمی‌توانم بیشتر از این مخالف باشم. چطور می‌شود نگاه ما به سیاست‌مدارها این‌طور منفی و دفعی باشد و بعد از آن‌ها انتظار داشته باشیم با ما یعنی جماعت دانشگاهی همراهی کنند و به حرف‌های جدی و پیچیده‌ی ما گوش دهند؟ اگر قرار است چیزی تغییر کند سهل‌ترین و کم هزینه‌ترین راهش این است که از طریق همین سیاست‌مدارها تغییر کند  و ما باید همیشه به دنبال راه‌هایی باشیم که با آن‌ها تعامل داشته باشیم و صدای مشاوره‌ای‌مان را به گوش‌شان برسانیم و روی سازوکارهایی که جهت‌گیری‌های آن‌ها را شکل می‌دهد تاثیر بگذاریم. اگر آن‌ها را به عنوان «یک مشت فاسد» به کلی طرد کنیم، مشکل هیچ‌وقت حل نخواهد شد و آن‌ها به هر حال تصمیم‌های سیاسی‌شان را خواهند گرفت.

 از آن روز که همکارم این حرف‌ها را در آن جلسه زد چند روز گذشته اما مدام به حرف‌هایش فکر می‌کنم. این‌جا یک نفر سوئدی دارد با من از مهم‌ترین تجربه‌های زندگی فردی (و اجتماعی‌اش) صحبت می‌کند. این حرف برای من چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ مثال‌های زیادی به ذهنم می‌آیند و سعی می‌کنم از پنجره‌ی این تجربه‌ی سوئدی به هر مورد نگاه کنم…. خواه ناخواه خیلی از مثال‌هایم از ایران است و تلاش فردی و اجتماعی ما برای رسیدن به جامعه‌ای بهتر. به مواضع‌ آدم‌هایی فکر می‌کنم که حاکمیت سیاسی را به مثابه یک کلیت فاسد و مستبد طرد می‌کنند و در عین حال از همین حاکمیت انتظار دارند که نسبت به دغدغه‌های آن‌ها حساس باشد. سوال این است که این فاصله چگونه قرار است پر شود؟ فاصله‌ی بین این کل فاسد و مستبد و دغدغه‌های ما؟ آیا می‌توانیم از حاکمیت هیولایی غیرقابل انعطاف، یک کل همگن و غیرقابل تغییر بسازیم و همزمان انتظار داشته باشیم به حرف‌های ما گوش دهد؟ همکار سوئدی من می‌گوید: خیر نمی‌توانیم. اگر حاکمیت آن‌چه که می‌خواهیم نیست، باید آن را بشکافیم (deconstruction) و به جای رد کلیت آن (مثلا هیولاسازی)، با اجزاء آن‌ تعامل کنیم تا جایی که به تدریج رفتار سازمانی آن به شیوه‌ای مطلوب‌تری شکل بگیرد.

همین حرف را در مورد رابطه‌ی ایران با آمریکا (یا غرب) و به صورت کلی‌تر درمورد رابطه‌ی کشورهای ضعیف با کشورهای نیرومند می‌توان گفت. چطور می‌توانیم صبح تا شب به آمریکا و انگلیس (یا چین و روسیه مثلا) فحش بدهیم و آن‌ها را به صورت یک کل همگن مورد لعن و نفرین خود قرار دهیم و در عین حال انتظار داشته باشیم که بازی‌گران سیاسی این کشورها نسبت به دغدغه‌های ما حساس باشند و به حرف‌های ما گوش بدهند؟

به نظر من برای پرهیز از حماقت سیستماتیک* (organized stupidity)، داشتن نگاه انتقادی (critical) بسیار مهم و حتی شاید «لازم» است. نگاه‌های مرسوم مبتنی بر اخلاق متعارف یک نمونه از این نگرش‌های انتقادی هستند. اما از بین نگرش‌های تحلیلی دو نمونه در ایران بیشتر شناخته شده هستند (یا تاثیرگذار بوده‌اند): روی‌کرد‌های مارکسیستی که ریشه‌های سلطه و نابرابری را در مناسبت‌های اقتصادی ردیابی می‌کنند و نگرش‌های پسااستعماری که ریشه‌های سلطه را در مناسبت‌های سیاسی و فرهنگی‌ به ارث رسیده از استعمار جستجو می‌کنند. اما آیا داشتن نگاه انتقادی «کافی» است؟ به اعتقاد من خیر. چرا که حدس من این است که نگاه صرفا انتقادی به خصوص وقتی که به طرد کلیت سیستم مورد نقد تبدیل شود (مثلا جمهوری اسلامی کلن غیرقابل تعامل است… یا غرب کلن غیرقابل تعامل است و …) هم می‌تواند به حماقت سیستماتیک منجر شود.

به نظرم نگاه انتقادی باید در کنار نگاه سازنده و تعاملی قرار بگیرد تا بتواند پرواز کند. نگاه سازنده همان است که همکار سوئدی من به آن اشاره کرد که شاید بتوانیم آن‌را نوعی مثبت‌اندیشی و عمل‌گرایی (pragmatism) بدانیم. یعنی تلاش مداوم برای ایجاد کانال‌های ارتباطی و تاثیرگذاری بر اجزاء سیستمی که می‌خواهیم به شیوه‌ی مطلوب‌تری عمل کند و افزایش ظرفیت سازمانی آن و باور داشتن به این‌که چنین چیزی اساسا امکان‌پذیر و مطلوب است. در مورد تجربه‌ی اجتماعی ما در ایران هم می‌توانیم موضوع را این‌طور ببینیم. نگاه انتقادی داشته باشیم تا چشم‌هایمان به روی خاستگاه‌های انواع تبعیض‌ها، سلطه‌ها و جفاها باز باشد و نگاه سازنده داشته باشیم تا بتوانیم شکاف بین «وضعیت موجود» و «وضعیت مورد نظر»مان را از طریق تعامل مثبت با حکومت (به عنوان بازی‌گر مهم داخلی) و با کشورهای نیرومند منطقه و جهان (به عنوان بازی‌گرهای مهم خارجی) به تدریج پرکنیم و به امکان پر شدن تدریجی چنین شکافی باور داشته باشیم.

بله ساده نیست. ظرفیت‌های سازمانی سیستمی که نقش می‌کنیم لزوما نگاه انتقادی را بر نمی‌تابد و جاده‌هایی که از طریق آن‌ها بتوان با آن تعامل سازنده کرد نیز شاهراه‌های آسفالت شده نیستند و چه بسا جنگل‌های انبوه یا دره‌های عمیق نیز سر راه وجود داشته باشد. در ضمن من یا شما تنها کسانی نیستیم که قصد داریم روی سیستم مورد نظرم (حکومت ایران، یا غرب) تاثیر بگذاریم. صداهای دیگر هم هست و رقابت‌های آشکار و نهان هم در جریان است. اما این چالش‌ها را نمی‌توان با پاک کردن صورت مساله از میان برد. هیچ‌کس نمی‌تواند مطمئن باشد که رویکردی انتقادی-سازنده با حکومت ایران/نظام سیاسی اقتصادی غرب لزوما به نتیجه‌ای خوش‌آیند ختم می‌شود اما «اگر تجربه‌ی همکار سوئدی‌ام درست باشد» می‌توانیم بگوییم که روی‌کردهای دیگر «مطمئنا» به جایی نمی‌رسند.

* حماقت سیستماتیک اصطلاحی است که در این‌جا با تعریف خودم از آن استفاده می‌کنم. یعنی سیستمی که اجزای آن نشانه‌های بارزی از معرفت و حکمت دارند اما در کلیت سازمانی خود به شیوه‌ای عمل می‌کند که بی‌فایده و بی‌معناست. یک بیمارستان فرضی را در نظر بگیرید که همه‌ی اجزاء آن‌ آموزش دیده هستند اما توان آن‌ها به جای این‌که در غالب یک کلیت سازمانی به درمان موثر بیماران منجر شود، صرف کاغذبازی و فعالیت‌های بیهوده می‌شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ایرانی‌های هالیوودی،‌ ایرانی‌های بالیوودی

آدم می‌ترسد. من می‌ترسم. از چه؟‌ از خودمان. دقیق‌تر بگویم … از برخی از افرادی که نمونه‌هایشان را در فضاهای مجازی مثل گوگل‌پلاس یا فیس‌بوک می‌توانیم ببینیم.

از یک سو لشگر ایرانی‌های-هالیوودی را می‌بینم. بعضی از این دوستان که ظاهرا در شکوه و عظمت ناوهای آمریکایی ذوب شده‌اند چنان از حرکت مخلصانه‌ی آمریکا و عربستان برای نجات مردم مظلوم سوریه و آوردن دموکراسی در این کشور دفاع می‌کنند (در حالی که رگ‌های گردن‌شان موقع صحبت کردن کلفت شده است) که آدم وحشت می‌کند اگر روزی روزگاری این‌ها در کشور کاره‌ای شوند امثال این حقیر که مخالف چنین حمله‌ای بودیم را به هیچستان تبعید کنند.

می‌ترسم و پناه می‌برم به آن سوی داستان که مثلا تعادل و آرامشی بیابم. اما می‌رسم به لشگر ایرانی‌های-بالیوودی.  کسانی که با نفرتی که بی‌شباهت به رگ‌های گردن گروه هالیوودی‌ها نیست رجز می‌خوانند و حرف‌های آقای حسن نصرالله را در گوش هم تکرار می‌کنند که حمله کنید تا کار اسرائیل را تمام کنیم و خودشان را مشتاق جنگ نشان می‌دهند (دقت کنید موضوع این نیست که کسی بگوید اگر به کشورم حمله شد از آن دفاع می‌کنم. موضوع لذت بردن از جنگ است ظاهرا!). صفحه‌های این دوستان پر است از نقل‌قول‌ها و مبارزه‌جویی‌ها و حماسه‌های بالیوودی و بعضا تخیلی. این‌ها هم قوم ترسناکی هستند، البته انصافا از این دسته نسبت به اولی‌ها کمتر می‌ترسم.

احساسات نوجوانی است؟ اگر چنین باشد می‌توانم آن را بفهمم. نوجوان‌‌های ۱۴ یا ۱۶ ساله که رشد جسمی‌شان به مراتب از رشد ذهنی‌‌شان سریع‌تر است به شیوه‌ی خاص خود دنیا را نگاه می‌کنند. نوجوان در معجزه‌ی رشد و بلوغ گم است و طول می‌کشد تا خود را پیدا کند. بسیاری از نوجوانان ایرانی-هالیوودی تصویرهای ذهنی‌شان با فیلم‌هایی نظیر «تاپ‌گان» (Top Gun) و «دروغ‌های حقیقی» (True Lies) ساخته شده است. آن‌ها با دیدن یک هواپیمای F-16 هیجان‌زده می‌شوند و توی چشم‌های نوجوان‌شان هر کس هواپیمای خوشگل‌تری داشته باشد و موشک‌های اسمارت‌تری محق‌تر، دموکراتیک‌تر، پیشرفته‌تر و متمدن‌تر به نظر می‌رسد. از آن طرف نوجوان‌‌های ایرانی-بالیوودی را داریم که تصویر ذهنی‌شان قایق‌های موتوری انتحاری‌ای است که صدتا صدتا به سمت ناوهای آمریکایی می‌روند و در جنگی نامتقارن امپراطور اقیانوس‌ها را به زانو در می‌آورند و چه بسا از دل این حمله با کمک موشک‌های حزب‌الله حماسه‌ی فتح تلاویو و چه بسا چند تا جای دیگر هم خلق شود!

اما این نوجوانان عزیز که ظاهرا در دو سوی اقیانوس نظری و عقیدتی و ظاهری نشسته‌اند نکات مشترکی هم با هم دارند:

۱)‌ اولین خصوصیت مشترک این دوستان هالیوودی و بالیوودی این است که برای هر دو شکست بی‌معناست. هالیوودی‌ها هرگز شکست نمی‌خورند چون خودشان را در طرف قدرتمند قرار داده‌اند و در نتیجه خیالشان راحت است که پیروز می‌شوند. در دعوای اسرائیل-غزه آن‌ها طرف اسرائیل هستند پس خیالشان راحت است که پیروز هستند. در دعوای بین طالبان-خانواده‌های دهاتی پاکستانی و آمریکا نیز آن‌ها طرف آمریکایی‌ها و پهپادهایشان هستند که آن‌هم خیلی تمیز پیروز می‌شود. فرضا اگر در حادثه‌ای، جنگی، درگیری‌ای چیزی،‌ یکی از این نوجوانان غیور هالیوودی توسط بمب‌های آمریکایی کشته شود خوشحال از این می‌میرد که توسط بمب‌های هوشمند (اسمارت!) یک کشور متمدن کشته شده و نه توسط باتوم و گاز اشک‌آور یک کشور عقب‌مانده. اما بالیوودی‌های غیور ما به گونه‌ای دیگر همیشه پیروز هستند.  از نظر آن‌ها اگر نیمی یا بیشتر از ایران هم قتل‌عام شوند و کشور به ویرانه‌ای تبدیل شود که در آن می‌توان گندم کاشت هم پیروزی ازان آن‌هاست، چرا که آن‌ها در سمت حق ایستاده‌اند و مگر حق می‌تواند ببازد؟‌ به خصوص در دنیایی که ساز و کار عادلانه‌ی آن توسط نیروهای ماوراء قدرت بشر تضمین شده است. در چنین دنیایی خیال همه‌ی آن‌ها که در سمت حق ایستاده‌اند راحت است که همیشه پیروز خواهند بود، چرا که حق همیشه پیروز است.

۲)‌ صرف نظر از این‌که در مورد دخترها یا پسرها صحبت کنیم، دومین خصوصیت آن‌ها رگه‌های نگاه اصطلاحا مردانه (masculine) به مسائل است. در این نوع نگرش رقابت کردن (در مقابل همکاری کردن)،‌ خشن‌ و ضمخت بودن (در مقابل لطیف و نرم بودن)،‌ قلدری و برتری‌جویی (در مقابل کوتاه آمدن و برابر‌گرایی)، بی‌عیبی و تمیز بودن (در مقابل پذیرفتن نقص و آلودگی)، نگاه کمی (در مقابل نگاه کیفی)، نگاه مکانیکی و مهندسی جبرگرایانه و خوش‌بینی تکنولوژیک (در مقابل نگاه غیرجبرگرایانه و واقع‌بینی)، ایجاد دوگانه‌های مشخص و شسته رفته (Dichotomy) و اتخاذ موضع ارزشی نسبت به یکی از آن‌ها و  … قابل تشخیص است. نوجوان هالیوودی یا بالییودی ما در این خصوصیت‌ها غرق است و یا آن‌ها را می‌ستاید و یا قبول ندارد که این‌گونه است.

۳) نگاه بازتاب‌ی  (reflexive) به موضوعات مختلف از جمله باورهایش، خصوصیت‌هایش و جامعه‌اش ندارد. پدیده‌ها و پیش‌فرض‌ها همانی هستند که به او ارائه شده‌اند (given) نه بیش و نه کم. سوالی اگر هست و کنجکاوی‌ اگر ایجاد می‌شود درباره‌ی آن‌چه بعد از این می‌آید است. مثل کسی که عینکی رنگی به چشم می‌زند و درباره‌ی جهان کنجکاوی می‌کند، در حالی که نسبت به رنگ عینک خود واکنشی آگاهانه از خود نشان نمی‌دهد. هر دو گروه در فضایی توهم‌آلود و برساخته زندگی می‌کنند. فضایی که شاید به همان فضای توی فیلم‌ها بیشتر شبیه باشد تا واقعیت‌های زندگی اجتماعی و جغرافیای سیاسی.

۴) جایی می‌خواندم که یکی از مهم‌ترین عوامل محرکه در نوجوانان، تمایل به عضویت در گروه همسن و سال‌‌های مشابه است. نوجوان به خاطر این‌که مشابه دوستان خود باشد ممکن است به مصرف سیگار یا مواد مخدر یا الکل رو بیاورد، به بازی‌های معینی علاقه‌مند شود‌،‌ افکار مشخصی بیابد، پوشش معینی داشته باشد و یا از مجموعه‌ی مشخصی از ارزش‌ها و ایده‌ها دفاع کند (یا برعکس، طرد کند). نوجوان‌های هالیوودی و بالیوودی هم از این قاعده‌ مستثنا نیستند. این‌ها هم گروه‌های هالیوودی و بالیوودی خودشان را دارند و برای عضویت در این گروه‌ها افکار و عقایدشان را هر چه بیشتر صیقل می‌دهند.

اما آیا همه‌ی این دوستان هالیوودی و بالییودی نوجوان هستند؟ فکر نمی‌کنم.  بخش قابل توجهی از این دوستان ظاهرا به دوران جوانی (یا بالاتر) پا گذاشته‌اند و بزرگ‌سال هستند از آن‌ها انتظار عقل و تدبیر می‌رود. عقل و تدبیری که یا وجود ندارد، یا عقل ناقص من از تشخیص آن عاجز است. درست است که اطلاعی از تعداد و گستردگی آن‌ها در سطح جامعه ندارم،  اما حضور نسبتا پررنگ‌شان را در فضای مجازی مشاهده‌ می‌کنم و از شما چه پنهان می‌ترسم. می‌ترسم از این‌که صدای هالیوودی‌ها و بالیوودی‌های بزرگ‌سال بیشتر از صدای عقلانیت و شعور در جامعه باشد/شود.

پی‌نوشت:
نه این نوشته در مورد تو دوست عزیز من نیست. این یک نوشته‌ی کلی است که خیلی از جاهایش هم قابل نقد است و چرا که نباشد؟. اما اگر تو از خواندن این نوشته ناراحت شده‌ای، شاید باید به این فکر کنی که چرا فکر می‌کنی این نوشته ممکن است در مورد تو باشد؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

مصر: انقلاب بدون انقلاب، بهار بدون بهار!

اتفاقاتی که در مصر رخ داد غم‌انگیز و تکان‌دهنده است. اما به قول فرزانه‌ای هر اتفاقی هر چند هم تاریک و غم‌انگیز باشد می‌تواند در خود نیکی‌هایی نیز داشته باشد. به نظر من اتفاقاتی که در طول یکی دو سال اخیر در مصر افتاد برای آن‌ها که اهل نیک نگریستن هستند، یک خوبی داشت: دست سطحی‌نگری ژورنالیستی (و نه نگاه عمیق ژورنالیست‌های تحلیل‌گرا که متاسفانه صدایشان کم‌تر شنیده می‌شود) رو شد. امیدوارم این نکته‌ی مهم را به خاطر بسپاریم و اجازه ندهیم امروز یا فردا یک‌بار دیگر با طناب قشری‌گری ژورنالیستی دوباره به چاه توهم فرو برویم. روی صحبت من با آن ژورنالیست‌هایی که نان‌شان و شغل‌شان و اسم‌شان و رسم‌شان را مدیون همان نگاه سطحی‌شان هستند نیست. روی صحبت من با ژورنالیست‌های تحلیل‌گرا نیز نیست که آن‌ها نیز نیازی به تذکر من ندارند و خود سرچشمه‌ی روشن‌گری هستند. روی صحبت من اما با مخاطبان رسانه‌ها است. با آدم‌هایی مثل من و شما.

گفتند انقلاب شده… بهار عربی شده… ببین چه بر سر دیکتاتور آمد. هلهله می‌کردند و ذوق می‌کردند که ببین یکی یکی دیکتاتورها دارند می‌روند… حالا نوبت سوریه است. به به… کیف می‌کردند. اصلا نمی‌شد باهاشان صحبت کرد. گفتم بابا جان این‌طوری نیست. چند علامت سوال روی تحلیل‌های ضعیف اما مکرر و پر سر و صدایی که از طریق رسانه‌های بزرگ دریافت می‌کنید بگذارید و در کنار آن تحلیل‌های جدی‌تر را نیز مطالعه کنید. دقت کنید ببینید اصلا ارتش مصر که مرکزیت قدرت در این کشور است و حرف اول و آخر را می‌زند آیا در این داستان دخالت قهر‌آمیز کرد یا خیر. دقت کنید ببینید آیا در جریان این تحولات جیک اسرائیل در آمد؟ اسرائیلی که هیچ حاشیه‌ی امنیتی در منطقه ندارد و حیاتش به دست پیش را گرفتن و بقاء پیمان‌های صلحی نظیر آن‌چه با مصر دارد بسته است چگونه می‌تواند نسبت به انقلاب در مهم‌ترین همسایه‌اش ساکت باشد. آخر این کدام انقلاب است که چند هزار (تو بگو چند میلیون) نفر توی میدان تحریر بنشینند و بعد یکی از مهم‌ترین متحدان آمریکا در منطقه و متشکل‌ترین ارتش‌های منطقه سرنگون شود! شوخی نکنید لطفا. معنای انقلاب را پوچ نکنید. انقلاب جامعه و ساختارهای قدرت حاکم را زیر و رو می‌کند. بحث این نیست که انقلاب خوب است یا بد است. اصلا انقلاب بد… تخریبی… ویران‌گر… اما به هر حال به عنوان یک مفهوم سیاسی-اجتماعی معنایش را که نمی‌توانیم به دل‌خواه خود عوض کنیم.

شاید بگویید مگر آن موقع کسی می‌توانست آینده را پیش‌بینی کند؟ می‌گویم نیازی نبود آینده را پیش‌بینی کنید. کافی بود به شواهد دقت کنید و تصویرها و تعریف‌هایی که از انقلاب دارید را با آن‌چه در مصر می‌گذرد مقایسه کنید. مطلب کم نبود. تحلیل‌کردن سخت نبود. به عنوان مثال حدود دو سال و نیم پیش در همین وبلاگ نوشتم‌ «در مصر چه گذشت؟»:

نظام حاکم بر مصر که یک نظام «جمال عبدالناصری» است با آمدن حسنی مبارک شروع نشده بود که لزوما با رفتن او بر چیده شود. «حسنی‌ مبارک» نیز مانند «انور سادات» میراث‌دار نظامی بود که توسط عبدالناصر بنیاد گذاشته شده بود و ارتش در «راس امور» وظیفه حفظ و بقای این «نظام» را عهده‌دار بود…. سران ارتش خواهان تغییر ساختار سیاسی مصر نبوده و نیستند. به عبارت دیگر «ارتش باید در راس امور باقی بماند».

این تعریف از خودم نیست (باید باشد؟). من سهم خودم را از تحلیل‌های اشتباه داشته‌ام و تازه مطلب بالا را هم که دو سال و نیم پیش نوشتم تحلیل من نبوده. از منابع مختلف خوانده بودم. پس افتخاری اگر باشد مال من هم نیست. اما به هر حال نمی‌توانم این نکته را فراموش کنم که چه بحث‌هایی با خیلی از دوست‌ها و آشناها داشتم… کسانی که از شدت خوشحالی و هیجان تقریبا به هیچ حرفی جز آن‌که «انقلاب بزرگ مردم مصر را بستاید» گوش نمی‌دادند.

این نکته‌ی مثبت را از داستان غم‌انگیز مصر می‌توان آموخت که همیشه آن‌چه می‌خواهیم با آن‌چه به دست می‌آوریم یکی نیست. این‌که چشم‌هایمان را روی این تضاد ببندیم مشکل‌مان را حل نمی‌کند، بلکه ما را به دنیای توهم و تاریکی فرو می‌برد. «عزم انقلاب» با «انقلاب» فرق می‌کند. «آرزوی بهار» با «خود بهار» یکی نیست. بدون انقلاب که نمی‌شود انقلاب کرد… بدون بهار که نمی‌شود بهار را جشن گرفت. متاسفانه آن‌چه در مصر رخ داد نه انقلاب بود و نه بهار…دست کم نه به آن شیوه‌ای که خواستند باور کنیم.

راستی خبر دارید که امروز در خبرها آمد که «حسنی مبارک آزاد شد»؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

مانیفستی برای لطف کردن

این مانیفست من در رابطه با وظیفه، لطف، تشکر،‌ توقع، قضاوت کردن و غیره است. این موضوعات تقریبا هر روز در زندگی روزمره‌ی من (و شما؟)‌ رخ می‌دهند. لطفی در حق دوستی می‌کنیم… لطفی در حق ما می‌کنند… توقع داریم.. دارند… منش و روی‌کرد ما در قبال این لطف‌ها، توقع‌ها و … چه باید باشد؟ این مانیفست نتیجه‌ی تجربیات من در زندگی شخصی و اجتماعی است که آن‌ها را خلاصه کرده‌ام تا نوشتن‌اش به نظم ذهنی‌ام در این زمینه کمک کند. طبعا این مانیفست صورت خام و اولیه دارد و در آینده احتمالا آن‌را اصلاحات جزیی یا کلی خواهم کرد.

وظیفه وظیفه است

اگر کاری وظیفه‌ام باشد که هیچ. باید انجامش دهم و حرفی هم نیست و منتی هم ندارم و انتظار تشکر هم ندارم. اگر تشکر کنی خوشحال می‌شم ولی اگر تشکر نکنی اخم نمی‌کنم.

اگر کاری وظیفه‌ی تو باشد، باید انجامش دهی و حرفی هم نزنی و منتی هم نکشی. خوش برخورد بودن وظیفه‌ی من نیست، اما سعی می‌کنم اگر وظیفه‌ات را در قبال من درست و خوب انجام دادی، از تو تشکر کنم.

سعی می‌کنم به اندازه‌ی کافی شعور داشته باشم که اگر کاری را که وظیفه‌ی تو نیست انجام ندادی، اخم و تخم نکنم و کنایه و زخمک نزنم.

با وجودی ‌که تایید می‌کنم انجام ندادن کاری که وظیفه نیست بد نیست، دوست دارم فکر کنم که انجام دادن کاری که وظیفه‌ی تو نیست یک شایستگی است.

سعی می‌کنم یادم بماند که تو وظیفه‌ای نداری که از من به خاطر انجام وظیفه‌ام تشکر کنی. در عین حال یادت باشد که من وظیفه‌ای ندارم که از تو به خاطر این‌که وظیفه‌ات را انجام می‌دهی تشکر کنم.

لطف کردن حساب و کتاب ندارد

دوست ندارم فکر کنم لطفی که در حق تو می‌کنم در جواب لطف دیگری بوده که تو در حق من کرده بودی. دوست ندارم فکر کنم لطفی که در حق من می‌کنی در جواب لطف دیگری بوده که من در حق تو کرده بودم. چون فلانی یک بار مرا به چای و شیرینی میهمان کرد، حالا من باید جبران کنم. خیر. من این‌طور به داستان نگاه نمی‌کنم.

میهمان کردن و معاشرت و دوستی معامله و نقل و انتقال مالی نیست که حساب و کتابش را با چرتکه و جدول نگاه دارم. حساب و چرتکه البته به جای خود لازم است.

به نظرم آدم‌هایی که در حساب و کتاب مالی‌شان با دیگران دقیق نیستند یک جای خیلی اساسی از کارشان می‌لنگد. اما دوست ندارم حساب و کتاب لطف‌هایی که در حق من می‌کنی یا من در حق تو می‌کنم را نگاه دارم. در حساب و کتاب مالی‌ام با تو وسواس دارم و آمارش را نگه می‌دارم. اما حساب لطف‌ها و محبت‌ها را خیر. اهل داد و ستد محبت نیستم. تو نیز چنین مباش.

کمک کردن خودخواهی است

به جز وظایف قانونی و سازمانی و خانوادگی و با کمی سهل‌نگری برخی وظایف عرفی، من وظیفه‌ای ندارم که به تو کمک کنم. اما جهت خوشحالی و ارضای حس انسان‌دوستی یا شهروندی خودم هر کاری از دستم بر بیاد (با حفظ اولویت‌هایم) برای تو که شاید دوست، آشنا یا حتی غریبه باشی انجام می‌دهم. فرض را بر این می‌گیرم که تو هم با حفظ اولویت‌هایت هر کاری از دستت برآید برای من انجام می‌دهی.

اگر کاری برای تو انجام بدهم، در راستای ارضای خودخواهی خودم است. مهم‌ترین علت‌اش این است که کمک کردن به دیگران حس خوبی به من می‌دهد. پس من حتی اگر بزرگ‌ترین کمک‌ها و خدمت‌ها را به تو بکنم منتی بر تو نمی‌گذارم. حالش را برده‌ام و احساس بزرگ‌منشی و جوان‌مردی را در خودم زنده نگاه‌ داشته‌ام و دلیلی دیگر یافته‌ام که احساس خوبی داشته باشم. تو به خاطر این حظی که من می‌برم مدیون من نیستی که هیچ، تازه باید تو را شاکر نیز باشم.

اما سعی می‌کنم این نگاه را به دیگران نداشته باشم. انتظار ندارم از کمک کردن به من حس خوبی به تو دست بدهد، پس اگر به من کمک کنی فرض می‌کنم در راستای خودخواهی‌هایت نبوده و از خودگذشتگی کرده‌ای و تو را شاکر خواهم بود. اما اگر به من کمک نکردی، فرض را بر این می‌گیرم که در حوزه‌ی توانایی‌‌‌ات نبوده. همانطور که اگر من به تو کمک نکنم، عموما دلیلش این است که در حیطه‌ی توانایی‌ام نبوده است.

درست است که اگر کمک‌ات کنم به خاطر لذت شخصی‌ام است و بر تو منتی نیست، اما می‌خواهم خیلی خوب بدانی که من وظیفه ندارم به تو کمک کنم. اگر توی چشم‌هایت ببینم که توقع داری لطفی در حق تو بکنم خوشم نخواهد آمد. لطف کردن وظیفه‌‌ی من نیست. وظیفه‌ی تو هم نیست. دنیا با لطف کردن و کمک کردن قشنگ‌تر می‌شود. اما من از تو توقع ندارم قشنگ باشی. تو هم از من چنین مخواه.

قضاوتم کنی، از تو دور می‌شوم

قضاوت‌ات نمی‌کنم، دوست ندارم قضاوتم کنی. هر چه به من نزدیک‌تر باشی، کمتر قضاوت‌ات می‌کنم، بیشتر انتظار دارم قضاوتم نکنی.

از قضاوت تو پرهیز می‌کنم، اما دلیلی هم ندارد با کسی که حضورش، رفتارش، حرف‌هاش متوقعانه و آزاردهنده است ارتباط صمیمانه داشته باشم. صادقانه بگویم، قضاوتم کنی، از تو دور می‌شوم. از من توقع لطف داشته باشی از تو دور می‌شوم. سعی می‌کنم از تو توقع لطف نداشته باشم، دوست ندارم از من توقع لطف داشته باشی.

حساب آدم‌های پر رو و متوقع را از دیگران جدا می‌کنم. می‌فرستمشان توی فهرست سیاه. مرا با ایشان کاری نیست.

اگر به تو لطف ‌کنم، بی‌حساب و کتاب است… بی‌منت. خودخواهانه به تو لطف می‌کنم و حالش را می‌برم. به من لطف ‌کنی، فرض می‌کنم از خود گذشتگی کرده‌ای و تو را شاکر خواهم بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

لطفا من را نقد کنید…. ما نماینده‌ی کدام آرمان هستیم؟

به نظر من نقد «منتقدان قدرت» اگر مهم‌تر از نقد «نمایندگان قدرت» نباشد، کم اهمیت‌تر از آن نیست. برای یک علاقه‌مند به سرنوشت جامعه، نقد قدرت امری بدیهی و واضح است. قدرت نماینده‌ی شرایط «اکنون» است و چه کسی می‌تواند «نقد امروز» را کم اهمیت بشمارد؟ اما «منتقد قدرت» نماینده‌ی «فرداست». و این‌که بدانیم «امروز» را برای رسیدن به «کدام فردا» نقد می‌کنیم بسیار مهم است. این یعنی نقد منتقدان قدرت یا نقد تحول‌خواهان یا تحول‌خواهی. این یعنی مبارزه با چشم‌های باز. این یعنی پرهیز از تکرار اشتباهات. این یعنی با نگاه به آینده امروز را نقد کردن.

به عنوان مثال جمهوری اسلامی را در نظر بگیریم. ماهیت این نظام و فرایند شکل‌گیری و تحولات آن به گونه‌ای بوده است که مستحق نقدهای جدی است. چه از موضع اقلیت‌هایی از جامعه که به هر دلیل مورد ظلم این سیستم متکثر و پیچیده قرار گرفته‌اند و چه از موضع صلاح و رفاه عمومی جامعه‌ ایران و حتی جوامع اطراف که تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند. چه از سر دلسوزی برای بهتر شدن نظام جمهوری اسلامی ایران و چه از موضع مخالفت و معاندت با آن، نقد نظام جمهوری اسلامی ایران برای همه‌ی انواع تحول‌خواهی با هدف‌های مختلفی که ممکن است داشته باشند لازم است.

اما نقد خود این تحول‌خواهان چطور؟ اگر نظام جمهوری اسلامی ایران به شیوه‌ی مطلوب خیلی از انقلابیون تکوین نیافت و تبدیل به چیزی شد که شد، نتیجه‌ی آن است که انقلابیون که تحول‌خواهان دهه‌های ۴۰ و ۵۰ جامعه‌ی ایران بودند خودشان را به اندازه‌ی کافی نقد نمی‌کردند. آن‌ها می‌دانستند که نظام پهلوی را نمی‌خواهند و بی‌رحمانه نقدش می‌کردند، حال آن‌که نسبت به نقد خود، روش‌های خود، افکار خود و تفکرهایی که برای آینده داشتند کم‌کاری می‌کردند. صرف‌نظر از این‌که شاید از لحاظ بلوغ اجتماعی لازمه‌ی چنین نقد و خودانعکاسی‌ای کمتر احساس می‌شد، بودند کسانی که استدلال می‌کردند «فعلن صلاح نیست خودمان را نقد کنیم. آن‌چه نقدش می‌کنیم بسیار قوی‌ است و ما نباید با نقد خودمان، باعث شویم ضعیف شویم. نقد خودمان بماند برای وقتی که پیروز شدیم. فعلن وقت مبارزه است».

به نظر من این اتفاق نباید مجددا رخ دهد. قرار نیست چرخ‌ را هر روز از نو اختراع کنیم. اگر قرار است برای رسیدن به فردایی بهتر مبارزه کنیم، باید شیوه‌ی نقد و مبارزه‌ی خود را نیز زیر ذره‌بین داشته باشیم. این حتی از خود مبارزه مهم‌تر است!

من امروز، شما خوانندگان و دوستانم را به یک نقد دعوت می‌کنم. در یکی دو روز اخیر پیش واقعه‌ای رخ داد که فرصتی ایجاد کرد برای نقد خودم و نقد خودمان. من شرح ماوقع را برای شما تعریف می‌کنم، و از شما می‌خواهم آیینه‌ای باشید برای انعکاس آن‌چه انجام داده‌ام، آن‌چه شنیده‌ام و آن‌چه گذشته است. از شما می‌خواهم آیینه‌ای نقاد باشید. که من و ما بتوانیم رفتار خود را در آن ببینیم و با تکیه بر خرد اجتماعی خود را بهتر نقد کنیم.

نویسنده‌ی وبلاگ «مجمع دیوانگان» آقای آرمان امیری در صفحه‌ی گوگل پلاس خود مطلبی را همراه با یادداشت خود هم‌خوان کردند. این یادداشت در رابطه با صحبت‌های اخیر آقایان زیباکلام و کوشکی (قسمت اول و دوم) بود که به مناسبت سالروز ساقط کردن هواپیمای مسافربری ایرانی توسط نیروی دریایی آمریکا در خلیج فارس انجام شده بود. یادداشت آقای امیری هم در راستای نقدهایی بود که به آقای زیباکلام به خاطر حرف‌هایی که زده بود وارد کرده بودند.

با مشارکت عده‌ای از کاربران گوگل‌پلاس ذیل این یادداشت کامنت‌هایی گذاشته شد و گفتگوهایی شکل گرفت. در این گفتگوها، آقای امیری هم حضور داشتند و در ادامه‌ی یادداشت ایشان و همین‌طور کامنت‌هایی که نوشته بودند من نیز با ایشان وارد صحبت مستقیم شدم (از طریق لینک دادن به نام ایشان، با ایشان وارد یک گفتگوی کامنتی شدم). به نظر من این گفتگو به شیوه‌ی خوبی پیش نرفت. صرف نظر از این‌که مواضع من یا آقای امیری در مورد واقعه‌ی مذکور یا موضوعات مختلف دیگر چیست، آقای امیری پاسخ اولین کامنت من را با لحنی تند دادند که در آن من به این متهم شدم که نه تنها «ادبیات کیهانی»  به کار برده‌ام بلکه آن‌را «به خوبی اجرا کرده‌ام»، دارای ذهنی «توطئه‌پندار» هستم و این‌که فارسی صحبت نمی‌کنم و «باید بتوانم به زبان فارسی صحبت کنم» تا حرف‌های ایشان را بفهمم (من در کامنت اول از  واژه‌ی کول استفاده کرده بودم. شبیه این واژه‌ها را گاهی در چت‌ها و بحث‌های غیررسمی استفاده می‌کنم. اما باقی مطلب همه فارسی بود). البته در کنار این لحن نامناسب و به نظر من زشت، ایشان نکته‌های درستی را هم یادآور شده بودند و به فکت‌هایی اشاره کرده بودند که من چون با مراجعه به حافظه کامنت اول را نوشته بودم دقیق منعکس نشده بود.

من از لحن ایشان جا خوردم. چرا که انتظار مخالفت یا تبادل نظر داشتم و نه برخوردی چنین. برخوردی که با توجه به انتظار عمومی‌ای که از منش طرف مقابلم به عنوان یک نویسنده اجتماعی و یک منتقد سیاسی در فضای وب داشتم، توهین‌آمیز تلقی می‌شد. آقای امیری در قامت یک وبلاگ‌نویس فعال ظاهر شده‌اند و مطالب متعددی در راستای جنبش تحول‌خواهی، جنبش سبز و نقد نظام جمهوری اسلامی ایران می‌نویسند و تصور می‌کنم که دوستان زیادی هم مطالب ایشان را دنبال می‌کنند. تصور و انتظار من این بود که با کسی طرف هستم که می‌تواند یک گفتگوی متین و منطقی را پیش ببرد، حتی اگر صد در صد با من مخالف باشد. به هر حال من پاسخ دادم که اگر این رویه‌ را عوض نکنند نمی‌توانم به صحبت کردن با ایشان ادامه دهم. با این حال به عنوان احترام به گفتگو، در ادامه‌ی کامنت  تایید کردم که فکت‌های ارائه شده توسط آقای امیری درست است اما در کلیت استدلالی که آورده‌ام تغییری ایجاد نمی‌کند. بحث من این بود که مسئولیت ارتباط برقرار کردن با خلبان هواپیمای مسافربری ایرانی با ناو مهاجم بوده در حالی که این ناو حتی دستگاه‌هایی که از طریق آن بتواند مکالمات عادی هواپیما با برج مراقبت را دریافت کند نداشته است و به همین خاطر حتی وقتی روی کانال غیرنظامی (نکته‌ای که آقای امیری به درستی اشاره کردند که ناو روی کانال غیرنظامی هم ۳ بار هشدار فرستاده که پاسخی دریافت نکرده) هم هشدار ارسال کرده از نظر کاپیتان ایرانی خطاب به هواپیمای دیگری بوده و نادیده گرفته شده است. در ضمن توضیح دادم که ناو آمریکایی بنا به گزارش‌های رسمی موجود در آب‌های ایران بوده و «شائبه‌ی» ستیزه‌جویی فرمانده‌ی ناو جدی است. این شائبه اگر جدی گرفته شود می‌تواند به معنای تخطی از پروتوکل‌های نظامی ارتش آمریکا و حتی ارتکاب به جنایت جنگی باشد. از آقای امیری خواستم آن‌جا که ادعا کرده‌اند من مثل کیهان می‌نویسم و فارسی صحبت نمی‌کنم را اصلاح کنند و نسبت به روشی که در کامنت قبلی در پیش گرفته‌اند عذرخواهی کنند.

آقای امیری در پاسخ کامنتی نوشت که صرف نظر از محتوای بحث، سراسر حمله‌ی شخصی به من بود. ایشان نوشتند (تاکیدها از من است):

این موضع ادب و مظلومیت برازنده شما نیست. با آن همه مسخره‌بازی که وسط یک بحث جدی وارد کرده‌اید و ابتدا و انتهای کامنت‌تان را به این تعابیر لوس و مضحک کودکانه تذهیب کرده‌اید چه هدفی جز بر هم زدن فضای منطقی گفت و گو داشتید؟ من زشت صحبت می‌کنم یا شما گفت و گو را با تیکه انداختن‌های خیابانی اشتباه گرفته‌اید؟ ادبیات «خودشان هم اعتراف کردند» دقیقا ادبیات کیهانی است و تکرار آن نه نشان‌دهنده ساده‌لوحی گوینده، که نشان دهنده احمق فرض کردن مخاطب و توهین به اوست.

در مورد این همه متن انگلیسی که اینجا نوشتید همان‌طور که گفتم دروغ نگفتید، اما مساله را «کامل» طرح نکردید که خودش کم از فریب مخاطب ندارد. اتفاقا همینکه هفت پیام را بر روی فرکانس مخصوص جنگنده‌ها ارسال می‌کنند نشان می‌دهد که تصور آن ها کاملا مواجهه با یک جنگنده بوده. در مورد فرکانس ۱۲۱.۵ مگاهرتز هم همان‌طور که گفتم طبق دستور «ایران‌ایر» تمام هواپیماهای مسافربری باید در منطقه خلیج فارس روی این فرکانس گوش به زنگ باشند که هنوز مشخص نیست چرا خلبان هشدارهای این فرکانس را نگرفته و یا پاسخی نداده.

اینکه «خلبان ایرانی مجنون نبوده» استدلال نیست. قال کردن است. ممکن است خلبان «اشتباه» کرده باشد.

در مورد درگیری ایران و آمریکا باز هم ادعایی مطرح کردید که گویا شیوه معمول شما در گفت و گو است و تکرار آن من را متقاعد می‌کند که با سوءنیت قصد فریب مخاطب خود را دارید. این ادعای شما که من «درگیری میان آمریکا و ایران را توجیهی برای طبیعی دانستن حمله به هواپیمای مسافربری» دانستم تماما دروغ و کذب است. شما یا نمی‌توانید اول متن را بخوانید و بعد جواب بدهید یا آشکارا دروغ‌گو هستید و قصد دارید به هر قیمتی که شده حرف نادرست خودتان را به کرسی بنشانید. من درگیری مستقیم ایران و آمریکا را صرفا دلیلی برای «عذرخواهی نکردن» آمریکا دانستم و نه حمله به یک هواپیمای مسافربری.

ثانیا شما همچنان زدن به صحرای محشر و کاملا نامربوط به این بحث است. ناو آمریکایی در آب‌های ایران بوده چون آمریکا در آن زمان به ایران حمله کرده است. اینکه آمریکا بیجا کرده به ایران حمله کرده و متجاوز بوده بحثی کاملا نامربوط به بحث حاضر است. وقتی در مورد استفاده عراق از سلاح شیمیایی داریم حرف می‌زنیم اینکه اصلا عراق چرا به ایران حمله کرده یک بحث انحرافی است که برای به حاشیه راندن موضوع اصلی مطرح می‌شود. این حرف شما هم فقط بحث را از موضوع اصلی این نوت که در موردش هیچ حرف منطقی و مستدلی ندارید دور می‌کند تا با روضه‌خوانی پیرامون مظلومیت ایران در هنگام حمله عراق یا آمریکا یک بحث کاملا مجزا را بدیهی قلمداد کنید.

«خودشان می‌گویند» در توصیف یک کشور ۳۰۰ میلیونی یا شیوه بحث آنانی است «نمی‌دانند» یا اینکه «مخاطب خودشان را نادان» فرض می‌کنند. این شما هستید که باید دست از شیوه تماما دروغ‌پردازانه و موضع تماما نفرت پراکن و توطئه پندار خود بردارید و سپس به ازای تک تک دروغ‌هایی که به من منتسب کردید عذرخواهی کنید. با پیش‌دستی در موضع مظلوم‌نمایی حقانیتی در نگاه من ایجاد نمی کنید.

من نمی‌دانم شما چه انتظاری از من داشته‌اید. اما دلیل ناراحتی شما اگر این است که حرفی خلاف میل‌تان شنیده‌اید که توانایی رد و انکار منطقی آن را ندارید ناراحتی نابجایی است. بهتر است بروید و در دیدگاهتان تجدید نظر کنید. البته تغییر همواره دردناک و گاه ناراحت‌کننده است اما نتیجه‌اش می‌تواند خوب باشد.

طبعا من پاسخی به این کامنت ندادم و نخواهم داد. از نظر من گفتگو با آقای امیری به پایان رسیده است. مساله اصلا این نیست که نظرات آقای امیری درست یا نادرست هستند یا با آن‌ها موافقم یا مخالفم. ایشان با این روش نوشتن عملا کانال گفتگو با من را بسته‌اند و من دلیلی برای ادامه‌ی این گفتگو نمی‌بینم. اما از منظری دیگر، موضوع کماکمان برای من باز است. من در یک وضعیت شوک و ناراحتی عمیق به سر می‌برم. این بار نه به خاطر این‌که آقای امیری با «من» این طور حرف زدند‌ (الان که ساعت‌های زیادی از آن زمان گذشته دیگر به صورت خاص ناراحت یا عصبی نیستم) بلکه از این ناراحتم که چند سوال در ذهنم هستند که مطمئن نیستم پاسخ‌های شخصی من به آن‌ها منصفانه باشد. نمی‌توانم بفهمم چرا باید گفتگویی که می‌توانست یک گفتگوی سازنده باشد به این شکل ادامه یابد؟

بهتر دیدم که فرایند ذهنی‌ام را به صورت فردی ادامه ندهم. امیدوارم در ارتباط با موضوع ذکر شده و همین‌طور سوال‌های زیر بتوانم از شما بازخورد (فیدبک) دریافت کنم.

۱) تا چه حد اتهام‌هایی که آقای امیری به من زدند وارد است؟ کجا باید نقاط کور خودم را ببینم و نسبت به آن‌ها بازنگری کنم؟
۲) خط مشی فعلی من این بوده که اگر کسی گفتگوی بی‌منطق یا غیرمنصفانه‌ای را پیش ببرد از گفتگو خارج می‌شوم، اگر چندین بار تکرار شود و امری مداوم باشد او را دنبال نمی‌کنم یا از حلقه‌ی دوستانم خارج می‌کنم، اگر به مغالطه‌ی حمله‌ی شخصی و یا توهین به من دست بزند، حتی ممکن است او را بلاک کنم. اگر اتهام‌هایی که آقای امیری به من زدند وارد باشد، آیا لحن ایشان توهین‌آمیز است؟ آیا شایسته‌ی یک گفتگوی سازنده و تحول‌خواهانه است؟ اگر نیست خط مشی من در رویارویی با برخورد ایشان چه باید باشد؟
۳) اگر من یا آقای امیری، نماینده‌ی بخشی از جنبش تحول‌خواهی در ایران هستیم، چه نوع آینده‌ای قرار است از دل منش و روش ما به در آید؟ ما کدام «آینده» را نوید می‌دهیم؟ تا چه حد باید نگران باشیم و دست به نقد خودمان بزنیم؟ به عبارت دیگر، من نگران جواب این سوال هستم: ما نماینده‌های کدام آرمان هستیم؟

ضمیمه:

من متن کامل گفتگوها را که عینا از گوگل‌پلاس کپی کرده‌ام این‌جا با فرمت پی‌دی‌اف گذاشته‌ام. لینک مطلب اصلی در گوگل پلاس هم این‌جاست.

پی‌نوشت:

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

سیاه‌چاله‌‌های فکری

film-cartoon_84

خطر عجیب هر نظریه‌ی توطئه‌ی جامعی در این است که می‌تواند به یک سیاه‌چاله‌‌ی فکری تبدیل شود، به یک جاده‌ی یک طرفه. بیشتر امید ما باید به این باشد که جلوی سقوط افراد به این چاله را بگیریم تا این‌که بخواهیم آن‌هایی که در آن افتاده‌اند را نجات دهیم. [1]

.

The peculiar danger of  any full-blown conspiracy  theory is that it can become an  intellectual black hole, a one- way trip. Hope lies mostly in  keeping people out of the hole,  rather than trying to rescue  those who have fallen in. [1]

[1] L. Gilman, “An intellectual black hole,” Nature, vol. 468, no. 7323, pp. 508–508, Nov. 2010.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

رفتارشناسی انتخاباتی ایرانیان

مطلب زیر منتشر شده در روزنامه‌ی شرق را بسیار مهم و جالب یافتم و به همین دلیل این‌جا بازنشرش می‌کنم. همه‌ی صحبت‌ها در نوع خود قابل توجه هستند، اما شخصا نگاه آقای فکوهی را بیشتر می‌پسندم.

رفتارشناسی انتخاباتی ایرانیان
در نشستی با حضور ۷ جامعه شناس بررسی شد
نویسنده: محبوبه حسین زاده

نتایج شگفت آور انتخابات سال ۹۲ تا حدی غیرقابل پیش بینی بود که انجمن جامعه شناسی ایران را بر آن داشت تا با برگزاری نشستی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به بررسی جامعه شناختی رفتار مردم در انتخابات بپردازند. در این نشست که با استقبال پرشوری همراه بود: حمیدرضا جلایی پور، محمدعلی حاضری، هادی خانیکی، علی ربیعی، ناصر فکوهی و سعید معیدفر به بیان تحلیل ها و دیدگاه های خود پرداختند.

جنبش انتخاباتی و جامعه غیرشورشی
حمیدرضا جلایی پور، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، حضور مردم در انتخابات سال ۷۶، ۸۸ و ۹۲ را نوعی جنبش اجتماعی نامید و گفت: «برخلاف نظر برخی از افراد، معتقدم جامعه ایران جامعه ای توده ای نیست و بیشتر از اینکه یک جامعه انقلابی و شورشی باشد و آدم های سرخورده و مایوس پرورش دهد، یک جامعه با پتانسیل جنبشی است. معتقدم باید دلیل این رخداد انتخاباتی را هم در پتانسیل جنبشی مردم ایران تحلیل کرد. هرچند موضوعاتی مثل گسترش نارضایتی اقتصادی یا نگرانی امنیتی از آینده کشور در تشدید این جنبش و گسترش آن دخالت داشتند، اما دلیل اصلی بروز این رخداد نبودند. او ادامه داد: «ما در جامعه شاهد یک نوع فردیت نهادینه شده هستیم. هرکدام از افراد مثل یک سازمان و تشکل عمل می کنند و این برای جنبش انتخاباتی سال ۹۲ امری تعیین کننده بود.» او با تحلیل شرایط جامعه در هنگام انتخابات سال ۹۲ و حضور اصلاح طلبان در روند انتخابات گفت: «از سال ۸۸ تاکنون جریان مخالف اصلاحات، کوچک ترین امتیازی به اصلاح طلبان ندادند. او گفت: «انتخابات سال ۹۲ و جنبش انتخاباتی که به راه افتاد در قلب گرفته جامعه سیاسی ایران یک فنر گذاشت. خوشبختانه جامعه ایران به عمل قلب باز احتیاج نداشت اما به این مساله هم دقت کنیم که فنر خاصیت های خودش را دارد. مسوولان باید اجازه دهند تا پتانسیل جنبشی تخلیه شود و به مطالبات جامعه که تبدیل به جنبش های پویا می شود، پاسخ داده شود.»

سونامی رای، بروز مواضع قوم گرایانه و رویگردانی طبقه متوسط شهری از قالیباف
علی محمد حاضری، یکی دیگر از سخنرانان این نشست، یکی از ویژگی های مهم انتخابات ۹۲ را سونامی رای بی نظیر به روحانی در روزهای آخر انتخابات دانست و گفت: «سرعت سونامی رای بی نظیری که به روحانی داده شد، فراتر از ظرفیت رسانه ای کشور بود و عاملی که در این انتخابات نقش داشت، ارتباطات چهره به چهره فردی و موثر بود.» حاضری در حالی که این انتخابات را نماد پیچیدگی جامعه سیاسی ایران نامید، در تحلیل این انتخابات، آرای قالیباف را نماد تحلیل معنادارتری نسبت به رفتار طبقاتی جامعه دانست و گفت: «نقش خود قالیباف و تکیه بر برخی نیروها و مواضعی که اتخاذ کرده بود، باعث شده بود او از رای طبقه متوسط شهری برخوردار باشد. اما ما شاهد با معناترین رفتار طبقاتی جامعه ایران در روزهای منتهی به انتخابات بودیم یعنی رویگردانی بخشی از طبقه متوسط شهری از قالیباف و این مساله به این دلیل بود که وی خواسته یا ناخواسته در آخرین لحظات مجبور یا واداشته شد در گوشه رینگ از تاکید بر مواضع مطالبات طبقه شهری به سمت مطالبات دیگر روی بیاورد و در این تغییر موضع، از اینجا مانده و از آنجا رانده شد. با این تغییر موضع، طبقه متوسط شهری، در آخرین روزهای انتخابات، هدف و نماد خود را در جای دیگر یعنی آقای روحانی متجلی دید و قالیباف در حقیقت با این اتخاد مواضع و تغییر در آخرین لحظات به تغییر موضع جامعه کمک کرد.» حاضری همچنین با مقایسه رفتار انتخاباتی اصلاح طلبان و اصولگرایان گفت: «نقش مهم دیگر در این انتخابات را انباشت تجربه و عقلانیت اصلاح طلبی برای اتخاذ موضع در مقابل اصولگرایان برعهده داشت. در بین اصولگرایان به لحاظ رفتار اعتقادی و ایمانی، امکان مدیریت از بالاتوسط شیخوخیت سنتی ایران بیشتر از طبقه متوسط است. در زمانی گفته می شد که در بین اصولگرایان به لحاظ رفتاری این امکان وجود دارد که توسط شیوخ مدیریت شوند، در این انتخابات مشاهده کردیم که عقلانیت ابزاری طبقه متوسط شهری یا اصلاح طلبی، ظرفیت بیشتری برای پذیرش عقل جمعی و هدایت شدگی اجتماعی نسبت به پذیریش سنتی اصولگرایان جامعه دارد.»

تلنگر منزلتی به فرودستان جامعه برای رای به روحانی
هادی خانیکی، گفت: «پدیده های اجتماعی و سیاسی را نمی شود شناخت، مگر اینکه بین آن سه ساحت سیاست ورزی، کنشگری علمی و کنشگری روشنفکرانه یا فرهنگی بتوانیم ارتباط برقرار کنیم. یعنی اگر جامعه شناسان و کنشگران سیاسی ما با موضوعی مثل انتخابات روبه رو نشوند و در آن حضور نداشته باشند و نقش ایجاد نکنند، چگونه می توانند آن را بشناسند.»او افزود: «ما باید سه سطح تحلیل را از هم جدا کنیم. یک سطح تحلیل خرد است که در آن نقش کنشگری سیاسی، نقش اول است. در تحلیل میانی باید به تغییراتی بپردازیم که در جامعه ما اتفاق افتاد که با کمترین برخورداری از فرصت های رسانه ای، یک جریان و یک کاندیدا توانست با اشتراک معنی در همه جا به پیروزی برسد، یعنی ما در این انتخابات قادر به تحلیل طبقاتی آرا نیستیم. این در حالی است که در آمدوشد هاشمی و ائتلاف بین روحانی و عارف، این نگرانی وجود داشت که فرودستان جامعه به اعتبار نوعی رسیدگی معیشتی و بحث یارانه ها، رفتاری متفاوت در برابر طبقه متوسط خواهند داشت ولی انگار یک تلنگر منزلتی به همان بخش از جامعه خورد و شاهد هستیم که فرودستان جامعه بیشتر از انتخاب روحانی استقبال کردند چون در توزیع آرای روحانی در کشور می بینیم که مناطق محروم و استان های حاشیه ای از شهرهای بزرگ جلوتر هستند. چرا چنین چیزی در انتخابات رخ داده است در حالی که برخی از کاندیداهای دیگر که شعارهای اقتصادی و پوپولیستی داشتند، نتوانستند از این سطح از آرا برخوردار شوند. برای فهم این مساله باید وارد سطح دوم تحلیل یعنی تغییرات فرهنگی و اجتماعی در جامعه ایران شویم. در کنار این نباید از سطح کلان تحلیل هم غافل شد، همان چیزی که به عنوان تحول تاریخی جامعه ایران یا مساله تاریخی جامعه ایران هم یاد می شود. مساله تاریخی جامعه ایران به همان مساله ناامنی برمی گردد که همیشه در جامعه ایران به عنوان نگرانی مطرح بوده است. این انتخابات و انتخاب روحانی در حقیقت یک واکنش است به اینکه چطور می شود این ناامنی را کنترل کرد و به سمت نوعی اعتدال و عقلانیت رفت.» خانیکی در ادامه به بررسی نقش رسانه ها در انتخابات پرداخت و گفت: «در انتخابات ۷۶ می توانستیم به راحتی بگوییم که رسانه های خرد در برابر رسانه های بزرگ نقش آفرینی کردند. روزنامه سلام و عصر، به تنهایی در انتخابات سال ۷۶ تاثیرگذار بودند. در انتخابات سال ۸۸ شبکه های مجازی و اجتماعی نقش بیشتری داشتند. اما در انتخابات سال ۹۲، گمان می کنم که یک مجموعه ترکیبی از رسانه ها توانست تاثیرگذار و نقش آفرین باشد. فرصت های محدودی که در کمال ناباوری تلویزیون در اختیار کاندیداها گذاشت، شبکه های اجتماعی، مطبوعات اندکی که وجود داشت و در نهایت ارتباطات میان فردی که کارکرد رسانه ای داشتند. اما مساله مهم دیگری هم در کنار ارتباطات چهره به چهره در این میان نقش داشت و آن ارتباطات سیاسی مبتنی بر نوعی دیالکتیک انتقادی بود. بالاخره از چندسال پیش، فضایی وجود نداشت که اطلاح طلبان بتوانند وارد انتخابات شوند و محدودیت های فراوان آنها را به این تردیدهای اولیه ای کشانده بود که اصولاآیا می توانند وارد انتخابات شوند یا خیر. این مساله آنها را وادار کرد تا به سمت کاندیداهایی حرکت کنند که بتوانند رسانه هم باشند. طرح آمدن آقای خاتمی و درست بودن یا نبودن حضور وی در انتخابات، باعث شکل گیری گفت وگوهایی بین طیف های وسیعی از فعالان سیاسی و فرهنگی جامعه شد. این گفت وگوها به بیدارکردن جامعه کمک کرد و با آمدن هاشمی این دیالکتیک انتقادی به سطح جامعه منتقل شد و باعث سطح دیگری از هوشیاری جامعه نسبت به مساله شد. از سوی دیگر بروز نوعی مدیریت در حاکمیت و تصمیم گیری هایی که می شد، به شکل گیری این گفت وگو کمک کرد. رسانه ها در شناساندن دکتر روحانی و مسایلی که دکتر عارف مطرح می کردند نقش داشتند. کاندیداها از فرصت های مناظره هم استفاده کردند و بالاخره تغییری که در جامعه وجود داشت، زبان خودش را پیدا کرد و زبانش همان کاندیدایی است که به آن رای داد.» خانیکی در پایان سخنانش گفت: «من معتقدم گفتمانی که تحت عنوان اصلاح طلبی شکل گرفت، همه از کاندیداها گرفته تا جامعه را پیش برد و همه طبق گفتمانی حرکت کردند که معنی آن گرایش به نوعی عقلانیت، ثبات، اعتدال و نگرانی نسبت به آینده نامطمئن بود و این همان وضعیت پارادوکسیکال ما را نشان می دهد که یک بخش جامعه دچار دلسردی و انفعال بود و بخش دیگر جامعه به این سمت می رفت که چطور عاقلانه وضعیت خودش را رقم بزند و از دل آن اصلاحاتی بیرون آمد که رنگ و بوی اعتدال داشت و در گرایش به یک تغییر یا تعقل تبلور پیدا می کرد.»

جامعه شناسی اسکیپی، جامعه بی سامان سیاسی و انتخابات انقلاب وار
علی ربیعی، سخنران بعدی این مراسم، گفت: «جامعه شناسی ما در رفتار شناسی رای دهندگان، جامعه شناسی اسکیپی است. ما نچ نچ می کنیم و با تعجب می گوییم که نتیجه اینطوری شد! این اصلا خوب نیست، چون ما قدرت پیش بینی نداریم. من واردکردن بحث های احساسی و غیرمعقولانه را در مورد تحلیل انتخابات نمی پسندم و باید در جست وجوی علت واقعی این پدیده باشیم.» او افزود: «جامعه ما سامان سیاسی ندارد. انتخابات در بی سامانی سیاسی انتخابات انجام می شود و این بی سامانی سیاسی در ایران علت های مختلف دارد. ولی جوامعی که راه انتخابات را در پیش می گیرند و در این مسیر گام برمی دارند، یکسری لوازمی دارند که جامعه ما فاقد آن است و به همین دلیل است که جامعه ما سامان سیاسی ندارد. انتخاب در کشورها با یک اختلاف چهار تا پنج درصدی قابل پیش بینی است ولی در کشور ما اینکه چه کسی برنده انتخابات می شود، 90درصد تغییر پیدا می کند. ما سامان سیاسی نداریم و لذا غالب انتخابات ما بعد از جنگ، انتخاب های انقلاب وار است یعنی زیروروی اساسی صورت می گیرد.» ربیعی توضیح داد: «افراد جامعه مدنی یک جامعه ای که سامان سیاسی ندارد، به دنبال یک منجی ناشناخته هستند و یکباره تحولات اساسی در جامعه رخ می دهد و این مساله خوشایندی نیست و نشان از بی ثباتی جامعه دارد. در جامعه ما یک سامان در بی نظمی شکل گرفته است که ریشه انتخاباتی ما را تشکیل می دهد و من اسم این را می گذارم «سامانه مبهم منجی خواه» که بر یک تحول ارزشی پدید آمده سوار می شود و با توجه به تغییر نسلی، موضوع این تحول خواهی هم جابه جا می شود و همین مساله آرای انتخاباتی ما را شکل می دهد.»

او عناصر اصلی آرای انتخاباتی در ایران را به سه گروه تقسیم کرد: «اول: فرآیند تحول خواهی، دوم لج ملی و اینکه اگر مردم احساس کنند شخصی دچار مظلومیت شده است به او گرایش پیدا می کنند و گروه سوم مربوط به اتفاقات شب انتخابات و حرف هایی است که کاندیداها مطرح می کنند که روی میل تغییرخواهی می نشیند. من دلم نمی خواهد به اصلاح طلبان در این انتخابات نمره بالابدهم و بگویم که عقل گرایی اصلاح طلبان، این انتخابات را به وجود آورد. بلکه معتقدم که تغییرخواهی جامعه این انتخابات را رقم زد.

جامعه در این مناظره ها احساس کرد که روحانی می تواند این تغییرخواهی را نمایندگی کند چون او حرف دل مردم را زد. البته اعتمادی که جامعه به خاتمی داشت هم بی تاثیر نبود و اینجاست که به تعقل گرایی اصلاح طلبان نمره می دهم. از سوی دیگر مظلومیت هاشمی و تعقل وی برای قرارگرفتن پشت روحانی به همراه عوامل مطرح شده، باعث شد که روحانی رای بالایی در انتخابات بیاورد.»

ربیعی در پایان گفت: «در انتخابات سال ۹۲، هاشمی مظلوم واقع شده بود، جامعه ترسیده بود و شعارهای احمدی نژاد شکست خورده بود، سیاست های داخلی بسته بود، فشارهای خارجی زیاد شده بود و همین مسایل، اساس این تغییرخواهی را شکل می داد و به همین دلیل است که اختلاف چندانی در آرای مناطق روستایی، شهری، تحصیلکرده و… به روحانی وجود ندارد چون همه جامعه دچار یک ترس عمومی نسبت به وضعیت موجود شده بود و شخصا فکر می کنم که بعد از انتخابات جامعه آرام تر و تنش ها کمتر شده است.»

پیروزی امر اجتماعی بر امر سیاسی
ناصر فکوهی، سخنران بعدی این مراسم بود که با انتقاد از بحث هایی که تاکنون در این جلسه مطرح شده بود، گفت: «در بیشتر این بحث ها به ماجرای انتخابات، نگاه سیاسی شده بود. در حالی که ما بارها گفتیم و بحث کردیم که سیاست و امر سیاسی یا انباشت و چرخش قدرت در جامعه، فقط محدود به جمع کوچکی به نام کنشگران سیاسی نمی شود، در اینجا بیشتر راجع به نقش چهره های سیاسی در انتخابات و نقش آنان صحبت شد و این گفتمان بسیار رایجی در گفتمان سیاسی است.»

او توضیح داد: «انتخابات در نهایت تقلیل یک سیستم واقعی کنش اجتماعی دارای شکل فرآیندی، پراکنده و غیرقابل مدیریت به یک لحظه خاص و مکان خاص است که همان روز و مکان انتخابات است و همین انتخابات، تخیلی را به وجود می آورد که خودش را به سیستم بزرگ چرخش قدرت در سیستم اجتماعی تسری می دهد. بر همین اساس در بسیاری از افراد این تخیل وجود دارد که پیروزی انتخاباتی لزوما به معنای تغییر در سیستم اجتماعی است در حالی که نه در کوتاه مدت و نه در درازمدت، تغییر در سطح و راس سیستم اجتماعی به معنای تغییر در خود سیستم اجتماعی ـ سیاسی نیست.»

فکوهی ادامه داد: «اتفاقی که در این انتخابات افتاد، پیروزی امر اجتماعی بر امر سیاسی بود. امر اجتماعی نه در مفهوم مردم بلکه به معنای چیزی که در جامعه موثر است و به صورت قاطعانه جامعه را تغییر می دهد یا به جامعه امکان می دهد که به سمت بهترشدن و به سمتی برود که کنشگران جامعه از آن رضایت بیشتری داشته باشند. امر اجتماعی یعنی کنش در سطح روزمرگی و در شکل پیوستاری آن. اما امر سیاسی چیزی است که در راس سیستم اتفاق می افتد. از 60 تا 70 سال پیش امر اجتماعی در ایران به شکل کاملا مشخص و ریشه ای به امر سیاسی متصل شده است.»

این جامعه شناس افزود: «ببینید که در چند سال اخیر چگونه با این جامعه برخورد شده است. نفی نخبگان، نفی انتقاد، نفی علوم اجتماعی و نفی نیاز به برنامه ریزی با همین باور صورت گرفت که یک سیستم بزرگ اجتماعی را می توان بر حسب روابط و کنش هایی اداره کرد که ما در ابتدای قرن و در دوره قاجار داشتیم. چیزی که در این سال ها در ایران اتفاق افتاد یک پوپولیسم قاجاری بود و نتیجه اش این بود که ضربات شدیدی به سیستم اجتماعی وارد شد. همه این مسایل باعث ایجاد یک واکنش عقلانی هم در حوزه سیاسی و هم در حوزه اجتماعی شد. به نظر من برنده این انتخابات آقای روحانی نیست، بلکه همه هشت کاندیدا بودند چون همه مخالف مسایلی بودند که اتفاق افتاد، بعضی خیلی کمتر و بعضی بیشتر، بعضی از روی اعتقاد واقعی و بعضی به دلیل اینکه جور دیگری نمی توانستند مساله را مطرح کنند. از سوی دیگر فکر می کنم حتی کسانی که به روحانی رای ندادند و به کاندیداهای دیگر رای دادند، با همین عقلانیت رای دادند و حتی خود روحانی هم این مساله را درک کرده چون گفتمانش، گفتمان اصلاح طلبی نیست و می خواهد فراجناحی عمل کند.»

او تاکید کرد: «جامعه امروز ما را با بیشتر از چندین میلیون دانشجو و فارغ التحصیل، سرمایه اجتماعی بالا، نسبت بالای شهرنشینان نمی توان با گفتمان های سطحی وادار کرد که کنش های اجتماعی مورد نظر ما را انجام دهد. این جامعه در داخل سیستم شناختی خودش به سمت عقلانیت حرکت می کند. اما چیزی که در جامعه ما عوض شده این است که سیستم سیاسی ما پذیرفته که نمی توان با یک جامعه ۷۰، ۸۰ میلیونی که درصد بالایی از افراد آن جوان هستند، جامعه ای را که به شدت سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی و دانشگاه ها در آن رشد کرده است، همانند جامعه اواخر دوره قاجار برخورد کرد.» فکوهی در پایان گفت: «وظیفه انجمن جامعه شناسی، دانشجویان، جامعه شناسان و بقیه افراد این است که اگر فضای بهتری برای نقد به وجود آمده، امروز بیشتر از هر زمانی نقد کنند. اگر فضای بهتری برای بحث به وجود آمده، بحث کنند. اگر قدرت سیاسی سر کار آمده است که معتقد است با مخالفان خودش برخورد غیرسیاسی نمی کند و مخالفان خودش را تحت فشار نمی گذارد، از همین امروز نقد این قدرت سیاسی را شروع کنیم. این چیزی است که جامعه ما به آن نیاز دارد هرچند من طرفدار رادیکالیسم و عجله و اتوپیسم نیستم ولی معتقدم از همین قدم اول باید انتخاب های درست صورت گیرد چون همه مردم با توجه به شغل خود درک می کنند که فردی که به عنوان وزیر انتخاب می شود، این سمت چقدر با شغلش تناسب دارد و چه میزان با دلایل سیاسی به این سمت برگزیده است.»

حکایت جن و بسم‌الله در صدا و سیمای ایران

حتما تا الان شنیده‌اید. کمتر از یک ساعت پیش در حالی که کنفرانس خبری آقای حسن روحانی به عنوان رئیس‌جمهور تازه منتخب ایران تقریبا به انتها رسیده بود ناگهان یک نفر از میان جمع با صدایی رسا فریاد زد: «روحانی یادت باشه، میرحسین باید باشه!»

از آن اتفاق‌هایی بود که هر چند سال یک بار در صدا و سیما شاهدش هستیم. اما از آن هم بالاتر بود و در واقع عالی بود. دقت کنید چقدر این جمله مناسب است: کنایه‌آمیز نیست و قصد تحقیر کسی را ندارد، مثبت است، رو به آینده دارد اما به قول دوستی اشارتی هم به گذشته می‌کند‌‌ «یادت باشد قبل از انتخابات چه وعده‌هایی دادی». از همه مهم‌تر با تحکم است. «یادت باشه!». جمله‌ای امری که با آن فریاد رسا به یک دستور می‌ماند.  دستوری که انگار از سوی میلیون‌ها شهروند ایرانی صادر شده است. همین‌طور هم باید باشد.

از یک طرف دوست دارم این‌طور مطالبات به صورت متین‌تری پی‌گیری شوند تا زمینه‌ برای سوءاستفاده و تندروی‌های جدید و خدشه‌دار شدن حماسه‌ی انتخاباتی اخیر ایجاد نشود (چرا که ممکن است منجر به ایجاد موانع بیشتری برای آزادی زندانیان سیاسی از جمله آقای میرحسین موسوی شود). از طرف دیگر این فریاد را نشانه‌ی این می‌بینم که «نمی‌شود به این راحتی‌ها صدای میلیون‌ها نفر را خاموش کرد». از این نظر این فریاد یک حرکت تصادفی و فردی نیست. بلکه ریشه‌ در مطالبات و مناسبت‌هایی دارد که سال‌هاست انکار و سرکوب می‌شوند و خیلی‌ از «از ما بهتران» حتی از این‌که خواب‌شان را هم ببینید به خود می‌لرزند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

هم‌وطن رای شما این‌جاست: ده فراز درباره‌ی حماسه‌ی سیاسی ۱۳۹۲

راه سبز امید امروز شروع نشده است و امروز هم نباید خاتمه یافته تلقی شود. انتخابات اخیر «بسیار مهم» بود. ابعاد آن‌را نمی‌توانم هنوز هضم کنم. شاید کسی نتواند. افکارم را می‌نویسم… دوباره و دوباره و دوباره باید درباره‌اش بنویسم و بنویسیم. هیچ‌چیز تمام نشده است.

۱
اولین و مهم‌ترین نکته. حواسمان باشد نیمی از رای‌دهندگان و بیش از نیمی از واجدین شرایط رای دادن به آقای روحانی رای نداده‌اند. فراموش نکنیم این افراد همانقدر مردم هستند که کسانی که به آقای روحانی رای دادند. این‌ها همان‌قدر خس و خاشاک نیستند که آن میلیون‌ها نفری که در خرداد ۱۳۸۸ فریاد زدند «رای ما کجاست؟» خس و خاشاک نبودند. حواسمان باشد که دستاورد این انتخابات در کاهش شکاف‌های اجتماعی باید باشد نه افزایش آن. حواسمان باشد. حواسمان باشد. حواسمان باشد.

۲
به نظر من پیام این انتخابات و آقای روحانی پیش از هر چیزی «آشتی ملی» است. آشتی ملی یعنی نزدیک کردن نظام به مردم یا بخش‌هایی از جامعه که دلخور و سرخورده شده‌اند. آشتی ملی یعنی پایان دادن به باندبازی و یارکشی‌های جناحی و رقابت‌های کور فرقه‌ای به قیمت منافع ملی و امنیت کشور و مصالح عمومی.‌ آشتی ملی یعنی همکاری نزدیک رئیس‌جمهور و رهبری و سایر قوای نظام از جمله مجلس که برخلاف برخی اظهارنظرهای مشکوک در راس امور هست و باید باشد. آشتی ملی یعنی پایان دادن به حصرها و بازداشت‌های غیرقانونی و همین‌طور عفو و آزادی زندانیان سیاسی به خصوص آن‌هایی که جز نقد نظام کاری نکرده‌اند. آشتی ملی یعنی این انتخابات را به معنای بازی برد-باخت نبینیم و به تحقیر گروه‌های دیگر و ایجاد شکاف‌های جدید دامن نزنیم.

۳
این انتخابات «حماسه‌ی سیاسی» است. محصول تدبیر رهبری نظام که در مدیریت مسیر پیچیده‌ای که به این حماسه انجامید محکم و هوشیارانه عمل کرد. شخصا همیشه به تدبیر ایشان معتقد بوده‌ام، اگر چه به نظرم در سال‌های اخیر چند اشتباه بزرگ مرتکب شدند. اما یک سیاستمدار هوشمند و مسئول در موقعیت ایشان به شرایط جامعه و جهان حساس است و بی‌آنکه با نشان دادن ضعف موقعیت کشور را با مخاطره‌ی بیشتر رو به رو کند با تدبیر از اشتباهات خود درس می گیرد و عامل مهمی می‌شود در شکل‌گیری چنین حماسه‌ی عظیمی. چند نکته‌ی مهم در این رابطه: (۱) تشخیص شرایط بحرانی کشور از نظر وضعیت بین‌المللی و به شدت پرهزینه شدن مسیر فعلی سیاست خارجه‌ی کشور (۲) تشخیص عمق شکاف اجتماعی، سست شدن مشروعیت نظام بعد از ١٣٨٨ و قهر نخبگان و فرهیختگان (۳) تشخیص فعالیت باندها و مافیاهایی که در بسیاری از زمینه‌ها نظام را آچمز می‌کنند تا راهکار خود را پیش ببرند و این بار نیز تلاش‌هایی برای «صحنه‌‌آرایی خطرناک» برای تخریب انتخابات کردند. (۴) عزم راسخ برای ایجاد حماسه‌ی سیاسی از طریق انتخابات (۵) تلاش برای نیامدن آقایان خاتمی و هاشمی که حضور آن‌ها در فهرست نهایی نامزدها با توجه به شرایط تحت فشار جامعه ممکن بود به شرایط انفجاری و خطرناک اجتماعی منجر شود و در ضمن با یک طرفه کردن علنی و شدید جبهه‌ها شاید ناخواسته مانعی برای خلق حماسه‌ی سیاسی و آشتی ملی می‌شد. در عوض تلاش برای ایجاد یک فضای کنترل شده ولی واقعی انتخاباتی و برخورد با زمزمه‌ها و برنامه‌های برخی جریان‌های نیرومند برای صحنه‌آرایی علیه انتخابات (۶) تایید حقوقی و رسمی منتقدان نظام و این‌که این افراد حق شهروندی دارند و می‌توانند به خاطر کشورشان در انتخابات شرکت کنند.

۴
مواظب آقای روحانی باشیم. چطور؟ با نقد کردن او و سیاست‌هایش. به قول دوستی نباید اجازه دهیم «هاله‌ی نور» دور سر کسی ایجاد شود. به نام مردم و به خاطر صلاح خود ایشان، بهتر است از امروز به منتقد او تبدیل شویم. به خصوص باید به ایشان یادآوری کنیم که چه شعارهایی دادند و رای آوردن ایشان باید به معنای حداکثر تلاش برای تعمیق پروژه‌ی آشتی ملی باشد و نه به معنای موج جدیدی از باندبازی‌ها و مهره‌چینی‌ها.  اولین کسی باشیم که جناح‌بازی‌ و باندبازی را نقد می‌کنیم. دست به دست هم دهیم و به هم اعتماد کنیم در نقد قدرت که هم نظام به آن احتیاج دارد (برای سالم ماندن) و هم ما. دوستی می‌گفت جناح‌بازی و باندبازی امری طبیعی است چرا که جواب های، هوی است. اما  من با این دیدگاه مخالفم.  آدم‌ها نیت و قدرت تصمیم‌گیری دارند. جواب های می‌تواند هوی نباشد. بلکه سطح بالاتری از شعور سیاسی باشد. دست کم در میان ما مردم که باید منقد دائمی قدرت باشیم.

۵
ما نباید از رای آوردن آقای روحانی خوشحال باشیم. البته اگر طرفدار ایشان هستید خوشحالی‌تان امری است طبیعی. اما آن‌چه عمیق‌تر و مهم‌تر است ترمیم اعتماد ملی به ساز و کار نظام است. حتی اگر نامزد دیگری در انتخابات پیروز می‌شد، اما معجزه‌وار توده‌های شکاک همین حس اعتماد امروز را نسبت به ساز و کار نظام دوباره به دست می‌آوردند باید همان‌قدر خوشحال می‌شدیم. اما فکر می‌کنم در شرایط امروز جامعه، هر نامزد دیگری چنین رایی می‌آورد، میلیون‌ها شهروند رنجیده‌خاطر و شکاک نسبت به سلامت انتخابات تردید می‌کردند و حماسه‌ی ملی رخ نمی‌داد. یعنی حماسه‌ی ملی در رای آوردن آقای روحانی نیست، بلکه در این است که مردم رای آوردن ایشان را به نشانه‌ی سلامت نظام می‌بینند.

۶
این حماسه را مدیون میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی هستیم. به این فکر می‌کنم که میر حسین چکار کرد. او در حصر چند ساله است و حضورش در خیابان‌ها و خانه‌ها پررنگ‌تر از همیشه است. او ساکت است و میلیون‌ها نفر حرف‌هایش را در گوش هم نجوا می‌کنند. سایه‌ی سنگین او و بیانیه‌های صمیمانه و روشن‌گرش چنان فشاری بر نظام سیاسی وارد کرد و چنان پالس‌های هشدار مستمری فرستاد که شاید بدون آن هرگز زمینه‌ و عزم لازم برای رخ دادن چنین حماسه‌ای ایجاد نمی‌شد. به نظر من بعد از این حماسه، زمینه برای آزادی آقایان کروبی و موسوی و سایر زندانیان سیاسی سال‌های اخیر فراهم می‌شود، چون آن‌ها جز تایید عظمت حماسه‌ی اخیر و نقد سازنده فرایند‌های آتی آن هیچ نخواهند گفت که اصلا حرف آن‌ها هم از آغاز همین بود.

۷
این حماسه را مدیون حضور هوشمندانه‌ی جامعه‌ی ایران هستیم. مردمی که خیلی از به اصطلاح‌ روشن‌فکران بصیرت آن‌ها را در مواقع بحرانی تاریخ دست‌کم می‌گیرند اما نشان داده‌اند که دود از کنده بلند می‌شود. این پیروزی مال همه است. همه‌ی آن‌هایی که در انتخابات شرکت کردند و به نامزدهای مختلف رای دادند. اصول‌گرایان که با وجود اختلافات داخلی و عدم توافق بر سر یک نامزد ائتلافی اخلاق و شعور سیاسی را پاس داشتند، تک تک آن افرادی که در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ پرسیدند «رای من کجاست؟» و امروز نشان دادند خس و خاشاک آن‌هایی هستند که منافع ملی را قربانی باندبازی‌های حقیر قبیله‌ای خود می‌کنند. این پیروزی مال خانواده‌های قربانیان و زندانیان سیاسی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی است . این پیروزی ملی مذهبی هاست. این پیروزی جریان اصلاح‌طلبی است که با درایت و سعه‌ی صدر سیاسی در این انتخابات مشارکت نقش کلیدی بازی کرد. این پیروزی اصول‌گرایان ارزشی و معتقد به اخلاق و شرف است. این پیروزی رهبر است‌، این پیروزی همه مردم هوشمند و صبور ایران است.

۸
این انتخابات یک پیام جهانی نیز دارد: نظام حکومتی ایران محبوب و مشروع است، رهبرانی شعورمند و هوشیار دارد متکی به مردمی حساس به شرایط و حاضر در لحظه‌های مهم تاریخی. این مردم و این نظام با اقتدار از حقوق خود دفاع می‌کنند. والسلام.

۹

این حماسه رو به آینده دارد و باید چنین باقی بماند. درست است که تک تک افراد یا جریاناتی که در جریان بحران‌های سال‌های اخیر آسیب دیده‌اند حق دارند حقوق پایمال شده‌ی خود را دنبال کنند، اما نباید پی‌گیری به حق این مطالبات باعث شود پیام مهم این حماسه‌ی ملی در رابطه با آشتی ملی و فرصتی که برای گشایش و اعتماد ایجاد شده خدشه‌دار شود. خیر نباید فراموش کرد که در سال ۱۳۸۸ چه اتفاقاتی رخ داد و چه گونه با این مردم نجیب و شریف برخورد شد. اما پیشنهاد من این است که آگاهانه «فعلن» از آن عبور کنیم به سوی آینده‌ای بهتر. با فراهم شدن شرایط بهتر اجتماعی و سیاسی، البته که باید به تدریج تک تک آن فجایع مورد تحقیق قضایی و جدی قرار بگیرند.

۱۰
شک نکنید، امروز انقلاب مردم ایران که یک فرایند همیشگی و بی‌توقف بوده و باید باشد جانی دوباره گرفت. درود به آینده که این تازه آغاز آینده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد، غم رفت و فتوح آمد
آن سلسله جنبان شد، تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همّت مجنونان
خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد، هم کیسه‌ی قارون شد
همکاسه‌ی سلطان شد، تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد، کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا

بر روح بر افزودی، تا بود چنین بودی
فرّ تو فروزان شد، تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد
ابرش شکر افشان شد، تا باد چنین بادا

خاموش که سر مستم، بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا

محمد مولوی

 

با سلام و تبریک به شما و به همه ملت ایران. زنده باد اراده همیشه بیدار مردم ایران

هیجان دارم. نمی‌توانم بنویسم. این شعر هدیه‌ای بود به من از طرفی دوستی بزرگ‌وار. شاید همین بهترین کلام باشد. درود به همه‌تان.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

فیس‌بوک به مثابه زندگی در یک سراسربین مجازی

real-panopticon

چطور می‌توانیم روزگاری را که بدون رسانه‌های اجتماعی زندگی می‌کردیم تصور کنیم؟ ظرف کمتر از ده سال، سرویس‌های رایگان آن‌لاین نظیر فیس‌بوک، توییتر و لینکداین شیوه‌ی کار، بازی و ارتباط برقرار کردن ما را به شکلی بارز تغییر داده‌‌اند. برای چند صد میلیون نفر از مردم جهان به اشتراک گذاشتن مطالب مختلف در رسانه‌های اجتماعی به یک بخش آشنای زندگی تبدیل شده است. با این وجود، درباره‌ی تاثیر روانی رسانه‌های اجتماعی بر افراد بسیار کم می‌دانیم. بسیاری از محققان در تلاش برای کشف تاثیر رسانه‌های اجتماعی بر شکل‌دهی فعالیت‌های اقتصادی، نهادها و آداب و رسوم‌های اجتماعی ما هستند. ما در حال یادگیری این هستیم که چطور این رسانه‌ها روی حس هویت فردی ما تاثیر می‌گذارند.

دیدگاه‌های فوکو که قبل از ظهور اینترنت درگذشت می‌تواند در این زمینه راه‌گشا باشد. مطالعات او در زمینه‌ی «تطبیق‌پذیری اجتماعی و شکل‌گیری هویت فردی در ارتباط با قدرت» به زندگی آن‌لاین نیز قابل تعمیم است. اگر از دید فوکو به رسانه‌های اجتماعی نگاه کنیم، این رسانه‌ها چیزی بیش از وسایل نقلیه‌ی حمل کننده‌ی اطلاعات هستند. رسانه‌های اجتماعی حامل‌هایی برای شکل دادن به هویت فردی‌اند. رسانه‌های اجتماعی شامل فرایند «سوژه‌سازی» (subjectivation) می‌شوند.

نگاه فوکویی به رسانه‌های اجتماعی (نظیر فیس‌بوک) مهم‌ترین عامل محرکه‌ی آن‌ها را نشانه می‌گیرد: به اشتراک گذاشتن (sharing) یا هم‌خوان کردن. هم‌خوان کردن در ذات رسانه‌های اجتماعی قرار دارد. اما هم‌خوان کردن فقط یک تبادل خنثای اطلاعات نیست. اغلب ما در حضور جمع مطالب‌ مختلفی را به اشتراک می‌گذاریم: آشکار و در معرض دید. به اشتراک گذاشتن یک نوع اجرا کردن است (performance) و تا حدی نیز حرکتی اجرایی (performative) است: یعنی آن‌چه که روی جهان تاثیر می‌گذارد. این نکته‌ی مهمی است. جنبه‌ی اجرایی به اشتراک گذاشتن منطق درونی و تجربه‌ی خود آن اجرا کردن را شکل می‌دهد.

در فرایند به اشتراک گذاری در فیس‌بوک یا توییتر یک ساختار خودانعکاسی وجود دارد. همان‌طور که بازی‌گر تئاتر می‌داند که توسط تماشاگران در حال نظاره شدن است و به همین دلیل رفتار خود را برای ایجاد بهترین تاثیر تنظیم می‌کند، استفاده‌ی موثر رسانه‌های اجتماعی نیز دلالت بر انتخاب و قاب‌گیری مناسب محتوای مطلبی که به اشتراک می‌گذاریم دارد تا مخاطب را راضی کند یا/و تحت تاثیر خود قرار دهد. ممکن است قصد ما این نباشد، اما به هر حال این در ذات هر گونه به اشتراک گذاشتن موفق است. به غیر از حالتی که ما به صورت ناشناس به اشتراک می‌گذاریم‌ (قطب رادیکال فرهنگ اینترنتی، ناشناس بودن و ناشناس ماندن را ترجیح می‌دهد)، مطالب ما با یک برچسب ذاتی مارک می‌خورند:

«من این را فرستادم. این بخشی از کار من است. شما من را از طریق کارهایم می‌شناسید».

از لحاظ روان‌شناسیک، فوکو راز تاثیر «به طور مداوم در معرض دید بودن» روی افراد را کشف کرده بود. او شیفته‌ی ایده‌ی معماری سراسربین (Panopticon) برای یک زندان ایده‌آل بود. مفهومی که از زمان ابداعش توسط جرمی بنتام (Jeremy Bentham) نه تنها در معماری زندان‌ها، بلکه در مدارس، بیمارستان‌ها، امکان کاری و فضاهای شهری تجسم یافته بود. معماری یک زندان سراسربین، متشکل از حلقه‌ای از سلول‌هاست که پیرامون یک برج مراقبت ساخته شده‌اند. زندانیان داخل سلول‌هایشان همواره در معرض نگاه زندان‌بانان مستقر در برج هستند، اما از آن‌جا که نمی‌توانند داخل برج را ببینید، هرگز نمی‌توانند مطمئن باشند که کسی آن‌ها را نمی‌پاید.

به عقیده‌ی فوکو، کارکرد اصلی سراسر بین آن است که به زندانیان مسئولیت تنظیم رفتار خودشان را واگذار می‌کند. زندانیانی که از عواقب سوءرفتار خود در زندان پرهیز داشته باشند، تلاش خواهند کرد که همواره‌ مطابق دستورالعمل نهاد زندان عمل کنند، چرا که احتمال می‌دهند تحت نظر باشند. کم‌کم که حس «تحت نظر بودن» به زیر پوست‌هایشان نفوذ می‌کند، زندانیان رفتار خود را مدیریت خواهند کرد، حتی اگر آزاد شوند و دیگر خبری از سراسربین نباشد.

فوکو مدعی است که این مهم‌ترین اثر سراسربین است: «القای وضعیت هوشیاری و پیوسته در معرض دید بودن در زندانی. وضعیتی که اعمال خودکار قدرت را تضمین می‌کند». [1]

«هوشیاری و پیوسته در معرض دید بودن»… ظاهرا این شالوده‌ی تفکر مارک زوکربرگ درباره‌ی رسانه‌های اجتماعی است. با در معرض دید جمع  قرار دادن رفتارها و هم‌خوان‌هایمان، رسانه‌های اجتماعی ما را در حوزه‌ی یک سراسربین مجازی قرار می‌دهد. موضوع فقط این نیست که فعالیت‌های ما به قصد تحلیل بازار یا فرستادن آگهی‌های هوشمند توسط این سرویس‌ها نظارت و ضبط می‌شود. در اغلب موارد می‌توانیم از این نوع داده‌کاوی‌ها بگذریم. آن‌ نوع نظارتی که ما را به صورت مستقیم تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و رفتارمان را عوض می‌کند از سوی آدم‌هایی می‌آید که با آن‌ها به اشتراک می‌گذاریم.

در سراسربین مجازی فیس‌بوک هیچ زندان‌بان یا نگهبانی نیست. ما خود نگهبانان و زندان‌بانان خود هستیم، همدیگر را نگاه می‌کنیم و همان‌طور که به اشتراک می‌گذاریم به شیوه‌ای غیرمستقیم یکدیگر را قضاوت می‌کنیم. جمع هویتی را که از طریق به اشتراک گذاشتن‌هایمان ایجاد می‌کنیم قدر می‌نهد.

به اشتراک گذاشتن در فضاهای آن‌لاین فقط به نیاز ما به خود-تاییدی و یا خود-خلاقیت باز نمی‌گردد. برای بیشتر افراد، سائقه‌ی هم‌خوان کردن از نیاز صادقانه‌ی آن‌ها به قدرت بخشیدن و اطلاع‌رساندن به اعضای قبیله‌ یا اجتماع خود نشات می‌گیرد. ممکن است نیت خالصانه‌ی ما این باشد که خبری را منتشر کنیم، یا موضوعی را به گوش دیگری برسانیم یا این‌که فقط قصد ادامه‌ی گفتگویی را داشته باشیم: با کامنت‌ گذاری و یا لایک زدن زیر آن‌چه دیگران به اشتراک گذاشته‌اند. نکته این است، که ما همراه با انجام دادن هر فعلی یک بیانیه‌ی شخصی نیز صادر می‌کنیم: «من این را تایید می‌کنم؛ من این را به اشتراک می‌گذارم؛ من این را دوست دارم». ما درباره‌ی ترجیحات شخصی خود با جمع حرف می‌زنیم و هیچ‌چیز برای ما خوش‌آیندتر از آن نیست که جمع ترجیحات ما را در پاسخ تایید کند.

تردیدی نیست که این کار نیاز عمیق روانی ما را به تایید شدن برآورده می‌سازد. نیروی محرکه‌ی آن هر چه باشد، ما را به سوی اشتراک گذاشتن و اشتراک گذاشتن بیشتر می‌کشاند.

این مطلب توسط من ترجمه شده است. مرجع شماره‌ی [2].

[1] M. Foucault, Discipline and punish the birth of the prison. New York: Random House, 1977.
[2] “Foucault and social media: life in a virtual panopticon,” Philosophy for change. [Online]. Available: http://philosophyforchange.wordpress.com/2012/06/21/foucault-and-social-media-life-in-a-virtual-panopticon/. [Accessed: 13-Jun-2013].

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

مناسب‌ترین زوج نامزدها برای رفتن به دور دوم انتخابات چه کسانی هستند؟

۱

با درخواست سران اصلاحات آقای عارف کناره گیری کرد. به نظرم این‌که اصلاح‌طلبان پشت آقای روحانی ایستادند و آقای عارف را وادار به کناره‌گیری کردند «احتمالا» استراتژی مناسبی نبوده است. اولا آقای روحانی در مقایسه‌ با آقای عارف اصلاح‌طلب نیستند و نبوده‌اند و یک چهره‌ی اصول‌گرا تلقی می‌شوند. ایستادن اصلاح‌طلبان پشت ایشان در نگاهی خوش‌بینانه می‌تواند به معنای تصمیمی عمل‌گرایانه و کوتاه آمدن از درخواست‌های تند قبلی (مثلی آزادی آقایان موسوی و کروبی و…) تلقی شود. اما این خطر وجود دارد که این تصمیم جور دیگری تعبیر شود: خیز برداشتن برای پیروزی در انتخابات. ممکن است بگویید که چه اشکالی دارد، مگر قرار نیست همه خیز بردارند برای پیروزی در انتخابات؟ پاسخ من «خیر» است. کسی باید برای پیروزی در انتخابات خیز بردارد که از قدرت سیاسی میدانی کافی برخوردار باشد. اصلاح‌طلبان قدرت میدانی اندکی در عرصه‌ی سیاست امروز ایران دارند و این‌که بخواهند چنین سهم‌خواهی بزرگی از طریق صندوق رای بکنند واقع‌گرایانه و عمل‌گرایانه نیست. من ادعا نمی‌کنم که به اندازه‌ی سران اصلاحات شرایط را می‌دانم، اما به صورت یک گمانه‌ مطرح می‌کنم که در صورتی که اصلاح‌طلبان روی آقای عارف زوم می کردند دستاوردهای کوتاه‌مدت کمتری را نشانه می‌گرفتند اما ریسک کمتری را در دراز مدت می‌پذیرفتند. توجه داشته باشید که اصلاح‌طلبان باید مراقب سرمایه‌ی سیاسی خود باشند و آن را که به شدت تضعیف شده است به دقت خرج کنند. اهمیت زیادی دارد که در دراز مدت صدای اصلاح‌طلبی در سیستم سیاسی ایران باقی بماند. با این کار یعنی حمایت از آقای روحانی و خیز برداشتن برای رفتن به دور دوم و کسب احتمالی مقام ریاست جمهوری دو اتفاق ممکن است رخ دهد: یا واقعا می توانند رای بیاورند که ممکن است با صحنه‌آرایی خطرناک مراکز قدرت مواجه شوند و … و یا این‌که رای نمی‌آورند که در آن صورت قامت رنجور اصلاح‌طلبی حکومتی را رنجورتر کرده‌اند.

اوضاع نگران کننده است. امیدوار باشیم اتفاق تندی رخ ندهد.

۲

اما حالا که ائتلاف رخ داده و آقای روحانی به صورت یک طرفه به نماینده‌ی جناح اصلاح‌طلب تبدیل شده است چطور؟ باید خوش‌بین بود و نگاه رو به جلو داشت. نگاهی می‌اندازم به ۶ نامزد باقی‌مانده و نظر شخصی‌ام را مطرح می‌کنم و با یک ابراز امیدواری خاتمه می‌دهم.

– آقایان رضایی و غرضی را به دلایل مختلف از جمله نداشتن قدرت اجماع‌سازی مناسب نمی‌بینم. این افراد پشتوانه‌ی قوی‌ جناحی ندارند و حتی با بهترین برنامه‌ها هم که بیایند نمی‌توانند تاثیرگذار باشند.

– همین‌طور آقای جلیلی را یک گزینه‌ی پر ریسک هم برای نظام و هم برای جامعه می‌بینم. مشکل آقای جلیلی جدای از نداشتن قدرت کلام و تک مخاطب بودن و برخی نظرات شخصی‌ای که به گوش طبقه‌های سکولار شهری تیز و نامطلوب می‌رسد، در نداشتن توانایی اجماع‌سازی است و این‌که چون جوان و کم تجربه هستند دولت‌شان به محلی برای رخنه‌ی عناصری که شناخت کمتری از آن‌ها داریم تبدیل خواهد شد. این یعنی ریسک زیاد. البته کماکان ایشان شانس بالایی برای رفتن به دور دوم دارد (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقای قالیباف، گزینه‌ی بهتری هستند اما قدرت تاثیر گذاری‌ در سیاست خارجه را ندارند و اگر چه در بسیاری زمینه‌ها ایشان را صادق در خدمت به جامعه می‌بینم، هنوز آن پختگی سیاسی و جامعیت نگاه لازم را از ایشان ندیده‌ام. خلاصه این‌که برایند سابقه‌‌ی ایشان در نیروی انتظامی و شهرداری و مناظره‌های اخیر، ایشان را در حد یک وزیر اجرایی موفق نشان داده‌ است. و البته ایشان کماکان شانس اول رفتن به دور دوم است. (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقایان روحانی و ولایتی تنها نامزدهایی هستند که وزن و توانایی این را دارند که روی سیاست خارجه‌ی بحران‌زده‌ی ایران تاثیر مثبت بگذارند. این افراد از نظر سیاسی پخته هستند، از حمایت جناحی برخوردارند و توانایی ایجاد اجماع‌سازی بین‌جناحی را نیز دارند. امیدوارم اصول‌گرایان سنتی و معتدل‌ بتوانند روی آقای ولایتی اجماع کنند یا دست کم ایشان وادار به کناره‌گیری نشود و معادلات درون‌نظام و سطح جامعه به سویی رود که شاهد به دور دوم رفتن یکی از آقایان ولایتی و روحانی (یا هر دوی آن‌ها) باشیم. این دو نفر خصوصیت‌های مثبت و مشترک زیادی دارند که می‌تواند شانس آن‌ها را برای پیروزی در دور دوم زیاد کند. در ضمن صرف نظر از این‌که کدام پیروز شوند ممکن است کابینه‌شان اشتراکاتی نیز با هم داشته باشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

شش سوالی که در این انتخابات از خودم می‌پرسم

به صورت کلی این را بگویم که دیدگاه من در مورد انتخابات این است که انتخابات در ایران بیش از حد بزرگ‌نمایی می‌شود. انتخابات سرچشمه‌ی تغییرهای فوری و اساسی نیست. پس خطاب به کسانی که به شدت برای رای دادن تبلیغ می‌کنند و کسانی که به شدت برای رای ندادن تبلیغ می‌کنند می‌گویم: زیاد جدی نگیرید!

با این حال به عنوان یک انتخاب شخصی در این شرایط، من تصمیم دارم در صورت امکان در این انتخابات شرکت کنم. حتی اگر شخصا امکان رای دادن برایم فراهم نشود (به خاطر شرایط محل زندگی) باز هم از منظر تئوریک توصیه به شرکت در انتخابات می‌کنم. آن‌چه برای خودم صلاح می‌دانم را این‌جا می‌نویسم و با شما در میان می‌گذارم. حرف‌هایم را به صورت شش سوال مطرح می‌کنم. همان‌طور که پایین‌تر هم اشاره‌ کرده‌ام، معتقد نیستم این سوال‌ها جواب قطعی و شسته رفته‌ای دارند، بلکه سوال‌هایی هستند باز با پاسخ‌هایی باز.

۱ آیا نامزدها اصلا فرقی با هم دارند؟‌ 

نامزدها را یکسان نمی‌بینم و بین این افراد نامزدهایی هستند که انتخاب آن‌ها به ریاست‌جمهوری می‌تواند روی آینده‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تاثیر مثبت یا منفی (از نظر خودم) بگذارد. پس اگر رای من شمرده شود، انتخاب من معنا خواهد داشت. اما اگر رای من شمرده نشود (به کلی‌ترین معنای آن) چطور؟ این‌که عده‌ای می‌گویند رای ندهیم چون این انتخابات سالم نیست، یا رای‌ها شمرده نمی‌شود،‌ یا این‌که هر کسی که خودشان بخواهند را از صندوق در می‌آورند یا … چه کنم؟ اگر چه بعد از انتخابات ۱۳۸۸ و وقایع بعد از آن، اعتماد من به سلامت نهاد انتخابات به شدت خدشه‌دار شده، اما نسبت به این‌که این نهاد به کلی بی‌معنا شده باشد کاملا مطمئن نیستم. شما را نمی‌دانم، اما به جز گزاره‌ی معروف «من می‌اندیشم پس هستم» تقریبا گزاره‌ی دیگری را نمی‌شناسم که بتوانم نسبت به آن ۱۰۰٪ مطمئن باشم. چه رسد به گزاره‌ی «در این انتخابات تقلب خواهد شد»! بعد از آن همه رد صلاحیت و پرداخت هزینه و تلاش برای ایجاد یک «انتخابات کنترل‌شده»، واقع‌گرایانه به نظر می‌رسد که دست کم احتمال ضعیفی بدهم که رای من در این انتخابات تاثیرگذار خواهد بود.

۲ ولی اگر رای دادم و رای‌ام بی‌تاثیر بود چه؟

ممکن است بگویید به هر حال احتمال زیادی دارد که رای من بی‌ تاثیر باشد. فرض کنیم من رای بدهم و رای‌ من به هر دلیل بی‌معنا شود (مثلا اگر تقلب شود یا رای‌ها شمرده نشود یا …). در آن صورت من دقیقا چه چیزی را از دست داده‌ام؟

آن چه از دست می‌دهم عبارت خواهد بود از (۱) وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن صرف می‌کنم و این‌که (۲) آن‌هایی که تقلب کرده‌اند به حماقتم خواهند خندید.

وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن من لازم است ناچیز است و در ضمن برایم چندان مهم نیست حضرات به من بخندند یا نخندند، چون در نهایت انتخابات بخش کوچک (اما مهمی) از نقاط تماس من با حکومت است. روی هم رفته رای دادن برای من هزینه‌ی ناچیزی دارد. من نگران جامعه‌ام هستم و حتی اگر سر سوزنی احتمال دهم رای من تاثیری می‌تواند داشته باشد، حاضرم این بهای ناچیز را بپردازم.

۳ اگر رای ندادم ولی رای من می‌توانست تاثیرگذار باشد چه؟

اما حالت دیگر برای من بسیار ناگوار خواهد بود. یعنی رای ندهم، در حالی که شرایط به گونه‌ای می‌بود که رای من محسوب می‌شد. در آن صورت در دادگاه شخصی خودم محکوم خواهم بود. چون با وجودی که بعضی نامزدها را بین این ۸ نفر اصلح می‌دیدم، حاضر نشدم هزینه‌ی ناچیزی را بپردازم و به او رای دهم. در آن صورت من به نهاد ضعیف شده‌ی انتخابات در ایران ضربه‌ی دیگری وارد کرده‌ام و عملا آن را به سوی بی‌معنا شدن هل داده‌ام. در آن صورت من به بسته‌تر شدن فضای گفتگو و تبادل‌نظر بین مردم و حکومت کمک کرده‌ام، فضایی که در ایام انتخابات به وضوح جان می‌گیرد. هیچ دوست ندارم بعدها خودم را به عنوان کسی که «بیش از حد مغرور بود» یا «دست روی دست گذاشت» بشناسم. چون هر اتفاق ناگواری که در آینده‌ی ایران رخ دهد، خودم را سرزنش خواهم کرد.

۴ اصلا فرض کنیم انتخابات درست برگزار شود،‌ آیا رای دادن از نظر اخلاقی درست است؟

عده‌ای ممکن است از موضع اخلاقی وارد شوند و بگویند صرف نظر از سلامتی یا عدم سلامتی انتخابات، در شرایطی که هنوز نظام نسبت به رفتارهای سوال‌برانگیز خود در برخورد با بحران انتخابات سال ۱۳۸۸ و آسیب‌هایی که به جسم و جان و حقوق شهروندی بسیاری از ایرانیان وارد شد هیچ نشانه‌ای از ندامت نشان نمی‌دهد، بلکه کم و بیش به روند قبلی خود نیز ادامه می‌دهد شرکت در انتخابات تایید این وضع موجود است و اخلاقی نیست. آیا در شرایطی که عده‌ی زیادی قربانی شدند یا آسیب‌های غیرقابل جبران دیدند و عده‌ی بیشتری هم هنوز در حبس و زندان هستند، درست است در انتخابات شرکت کنیم؟

به نظر من سوال درست مطرح نشده است. اگر این‌طور به مسائل نگاه کنم، نگاهی تقلیل‌گرایانه به حکومت داشته‌ام. در این نگاه حکومت یک ماهیت بیرونی و سوای جامعه تصور می‌شود که مثل یک جعبه‌ی سیاه که ساز و کارش به کل ناشناخته است به صورت مستقل کار می‌کند. نوع تعامل ما با این جعبه‌ی سیاه یک رابطه‌ی مکانیکی است. در پشت این نگاه همین‌طور نوع دیگری از تقلیل‌گرایی قرار گرفته: نگاه خطی و جبرگرایانه به فرایندهای اجتماعی. منظورم از نگاه خطی این است که ما یک تصوری از مراحل تحول فرایندهای اجتماعی داریم که به صورت (۱) و (۲) و (۳) و … است و هر مرحله عنوانی دارد با شروع و پایان مشخص در زمان و مکان. تا وقتی مرحله‌ی (۱) تمام نشده، نمی‌شود سراغ مرحله‌ی (۲) رفت و الی آخر. نگاه جبرگرایانه یعنی نگاهی که نقش جامعه را در شکل‌گیری و جهت‌گیری آن‌چه حکومت می‌نامیمش دست کم می‌گیرد و مسیر جامعه را مقهور جبر مکانیکی حکومت می‌بیند. در این نوع نگرش‌ها، درهم‌ریختگی (messiness) واقعیت اجتماعی و غیرخطی بودن تحولات اجتماعی و برساخته بودن حکومت نادیده گرفته می‌شود و یک کلِ غیرقابلِ تقلیل به جزیی ساده شده تقلیل می‌یابد. سوال‌های مکانیکی‌ای پرسیده می‌شوند که جواب‌های شسته و رفته و «ته بسته» (close-ended) دارند.

نگاه من اما این است که ما با یک پدیده‌ی هایبرید (hybrid) مواجه هستیم. حکومت یک جعبه‌ی سیاه نیست، بلکه مثل مهی است که ما را احاطه کرده است. بالای سر ماست و زیرپای ماست و پیرامون ماست. حکومت چیزی نیست که مثل یک کوه یا درخت هویتی بیرونی و مستقل از ما داشته باشد که بتوانیم آن را به عنوان یک شخص مخاطب قرار دهیم یا با او قهر کنیم. فرایندهای اجتماعی و مطالبات مختلف نیز به صورت خطی و مرحله‌ای (linear and sequential)  رخ نمی‌دهند و یک اراده‌ی فردی هم پشت ساز و کار جامعه نیست که مثلا با او مذاکره کنیم تا رفتارش را بهتر کند. آن اراده اگر وجود داشته باشد، یک ماهیت برساخته (constructed) است (به شکل‌های مختلف توسط جامعه). برای تغییر ساختار آن باید افراد جامعه در سطوح مختلف همه‌ی حرف‌ها را در همه‌ی زمان‌ها بگویند و همه‌ی حرکت‌ها و خواست‌ها و مطالباتشان را در همه‌ی سطوح و به شکل‌های مختلف و به صورت مکرر و پیوسته دنبال کنند. دنبال سوال‌ و جواب‌های شسته و رفته نباید رفت، چون چنین سوال و جواب‌هایی تصویر درستی از واقعیت اجتماعی به ما نمی‌دهد. واقعیت اجتماعی یک کل درهم‌ریخته است که آن‌را با سوال‌های «ته باز» (open-ended) بهتر می‌توان شناخت. شناخت و تغییر یک فرایند دائمی است. حکومت خوب را نمی‌شود مثل یک گوشی آی‌فون خرید و از توی زرورق باز کرد. حکومت و جامعه در هم تنیده‌اند. عمیق‌تر که نگاه کنیم، به سختی می‌توانیم ساز و کار حکومتی را از ساز و کار غیرحکومتی تفکیک کنیم، چون با هایبریدی مواجه هستیم که همزمان هر دو را دارد (به شکل‌ها یا میزان‌های مختلف). کسانی که به خاطر آسیب‌هایی که به آن‌ها وارد شده است شرکت در انتخابات را اخلاقی نمی‌دانند، می‌توانند به هزاران موردی که در زندگی روزمره‌‌شان با ساز و کار مختلف سیاسی، قانونی، اقتصادی و رسمی جامعه تعامل دارند نیز فکر کنند. آیا این تعامل‌های ارگانیک نیز غیراخلاقی است؟ این خط استدلالی به انزوا و طرد فرد یا گروه از جامعه منجر می‌شود. نتیجه‌ای که مطمئنا وضعیت ناگوارتری را ایجاد خواهد کرد.

آیا نمی‌توان معترض بود و از ظرفیت‌های مختلف موجود نیز برای تاثیرگذاری استفاده کرد؟

۵ کدام نامزد اصلح است؟

در نبود کار تشکیلاتی مفصل و احزاب و سازمان‌هایی که برنامه‌های تدوین شده داشته باشند که بعدها بتوان با روش‌های مدنی مسیر آن‌ها را دنبال کرد یا به چالش کشید، انتخاب‌ها بیشتر روی شخص افراد است و به همان نسبت هم داستان به خریدن تخم‌مرغ شانسی می‌ماند. کسانی که رویه و سابقه و به خصوص تیم شناخته‌شده‌تری دارند کمتر به تخم مرغ شانسی می‌مانند. برای همین وقتی می‌گویم اصلح، بیشتر منظورم این است که کدام نامزد کمتر «تخم مرغ شانسی‌» می‌زند. احتمالا خیلی از افراد آخرین باری که تخم مرغ شانسی خریدند و از تویش چیزی در آمد که توی تک تک مناظره‌ها به آن اشاره می‌شود را فراموش نکرده‌اند!

با توجه به شرایط خاص جامعه، هم ایجابی و هم سلبی به انتخابات نگاه می‌کنم. هم اصلح انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب کنم، و هم نامناسب‌ترین را انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب نکنم.

علاوه بر شهود کلی‌ام در برخورد با نامزدها، نظیر این معیارها را در انتخاب مناسب‌ترین (و غیر مناسبت‌ترین) به کار می‌گیرم:

۱) رئیس‌جمهور باید قدرت بیان، توانایی ایجاد ارتباط با مخاطب خاص و عام، ریسک‌پذیری و اعتماد به نفس، شخصیت نیرومند و کاریزماتیک دارای توانایی رهبری بالا داشته باشد. همین شرط خود به خود نیمی یا بیشتر از نامزدها را از انتخاب‌هایم به عنوان اصلح حذف می‌کند.

۲) رئيس‌جمهور باید از نظر اخلاقی و فکری محکم باشد. غیرمنصف نباشد، دروغ‌گو و فرصت‌طلب نباشد، قبیله‌ای رفتار نکند و ملی بیاندیشد، در رقابت‌ها از برچسب زدن، تهدید کردن و تندروی پرهیز کند. دولتی که رئیس‌جمهور آن از نظر اخلاقی و فکری ضعیف باشد سازمانی می‌شود برای ترویج فرصت‌طلب‌ها، چاپلوس‌ها، افراد فاسد یا بی‌کفایت و انواع و اقسام پارازیت‌ و انگل‌.

۳) رئيس‌جمهور باید امکان ایجاد هماهنگی و تعامل را با بخش‌های مختلف جامعه و سیستم سیاسی کشور داشته باشد. داشتن سابقه‌ی سیاسی قوی و موفق یک نشانه‌ی داشتن چنین توانایی‌ای می‌تواند باشد.

۶ برای پیروز شدن رای بدهم یا برای حرف زدن؟

فرض کنیم به کمک شرط‌های بالا یک نامزد اصلح انتخاب کرده باشم. اما بر اساس نظرسنجی‌های مختلف احساس کنم او شانسی برای انتخاب شدن ندارد. در ضمن بین دو یا سه نامزدی که به نظر می‌رسد رقابت جدی‌تری با هم دارند، یکی را به بقیه ترجیح دهم، اگر چه هیچ‌کدام نامزد مورد نظر من نیستند. در این صورت سوالی که برایم مطرح می‌شود این است که به کدام نامزد رای بدهم؟ به کسی که مناسب‌ترین می‌دانمش یا به کسی که تا حدی مناسب می‌دانمش اما می‌دانم شانس رای آوردن بیشتری دارد؟ به عبارت دیگر آیا رای من باید کاملا بر اساس نظر شخصی‌ام به صندوق انداخته شود، یا آن‌که باید وضعیت نظرسنجی‌ها و این‌که رقابت‌ها به کدام سمت رفته است را در نظر داشته باشم و رای خودم را نسوزانم؟

آیا رای می‌دهم به قصد پیروزی نامزدم؟ یا رای می‌دهم به قصد این‌که حرفم را در حمایت از نامزدم زده باشم؟

در یک شرایط معمولی شاید همیشه بهتر باشد با رویکرد دوم رای دهم. یعنی در انتخاباتی که رای‌ها معنی‌دار هستند و نامزدها منعکس کننده‌ی خواست و نظر گروه‌های مختلف اجتماعی با برنامه‌ها و ایده‌های مختلف برای اداره‌ی کشور هستند، رای‌های بازنده هم اهمیت دارد و اگر من به کسی که اصلح می‌دانم رای ندهم و رای‌ام را به یکی از دو یا سه رقیب پررای بدهم به ضعیف‌تر کردن صدایی که طرفدارش هستم کمک کرده‌ام. فرض کنید از طریق نظرسنجی‌ها بدانیم نامزد «الف» شانسی برای پیروزی در انتخابات ندارد و به همین خاطر کسی به او رای ندهد. در این صورت تعداد رای‌های او بسیار کمتر از آن‌چه او نمایندگی می‌کند خواهد شد. آن‌گاه در عرصه‌ی چانه‌زنی سیاسی، حتی در یک فضای ایده‌آل دموکراتیک، این صدا ضعیف‌تر خواهد بود. از طرف دیگر، اگر افراد با وجودی که می‌دانند نامزدی شانس پیروزی ندارد به او رای دهند، آن صدا به صورت واقعی در فضای سیاسی کشور منعکس می‌شود و حضورش حس خواهد شد. گیرم که برای پیروزی در انتخابات نباشد. مگر همه می‌توانند در انتخابات پیروز شوند؟

طبعا شرایط واقعی با ایده‌آل فرق می‌کند. من هر دو گزینه را لحاظ خواهم داشت. در درجه‌ی اول هدفم این خواهد بود که به نامزدی که اصلح می‌دانم رای بدهم. با دقت مناظره‌ها و اخبار انتخابات را دنبال می‌کنم تا از میان این ۸ نفر، نامزد اصلح را بیابم. از طرفی نامناسب‌ترین نامزد یا نامزدها را نیز انتخاب خواهم کرد. اگر ببینم نامزد اصلح من شانس اندکی برای رای آوردن دارد، در حالی که رقابت اصلی بین نامزدهایی است که از نظر من متوسط هستند اما خطر انتخاب شدن یک نامزد خیلی نامناسب وجود دارد، آن وقت ممکن است رای‌ام را به صورت سلبی در صندوق بیاندازم. یعنی سعی کنم بین همان دو سه نفر پررای کسی را انتخاب کنم که به انتخاب نشدن فرد نامناسب کمک کرده باشم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی

مطلب زیر توسط یکی از دوستان (آقای ابراهیم) در گفتگویی که از طریق ای‌میل داشتیم ارسال شده است که با کمی ویرایش در قسمت «به قلم دیگران» منتشر می‌کنم. سعی کرده‌ام لحن نوشتاری گوینده تا حد امکان حفظ شود و ویرایش محدود به نقطه‌گذاری و نیم‌فاصله و از این دست باشد. توجه داشته باشید که انتشار این نوشته‌ در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با نکات و نظرات مطرح شده در آن نیست. در صورتی که پاسخ یا نکته‌ای دارید همین‌جا به صورت کامنت مطرح کنید، ابراهیم به شما پاسخ خواهد داد. چنان‌چه شما هم نوشته‌ای دارید که به هر دلیلی دوست دارید این‌جا منتشر شود برایم بفرستید تا در قسمت «به قلم دیگران» منتشر کنم.

آقای حسن روحانی را از زمانی که دبیر شورای امنیت ملی بود می‌شناسم. آدم وزینی است و موضع‌گیری‌هایش او را در ردیف محافظه‌کاران معتدل خردگرا و نزدیک به اصلاح‌طلبان قرار می‌دهد. من تا به حال از ایشان هیچ نکته‌ی منفی و یا رفتار نامناسبی مشاهده نکرد‌ه‌ام. البته او سال‌هاست که در حاشیه به سر می‌برد و ما شناخت زیادی از او نداریم ولی بنا به مواردی که ذکر شد، من از او خوشم می‌آید. موضع‌گیری‌های خوبی دارد. به نظرم به عنوان یک عنصر فرهنگی از نظر پارامتر‌های سیاسی و اجتماعی و نیازهایی که مردم ما به ویژه مردم متوسط شهری و طبقات تحصیل کرده در فضای اجتماعی امروز دارند نسبت به آقای قالی‌باف ارجحیت دارد. اما خیلی‌ها می‌گویند از نظر اقبال عمومی شانس زیادی ندارد. ۱- چنانچه در روزهای آینده در یک ائتلاف ضروری و البته بسیار محتمل، فرضا آقای عارف به نفع روحانی کنار برود، در آن صورت شانس موفقیت روحانی بیشتر خواهد شد. ۲- چنانچه بزرگان اصلاح‌طلب مانند آقایان خاتمی و هاشمی هم از روحانی اعلام حمایت کنند شانس موفقیت او بازهم بیشتر خواهد شد. اما قالی‌باف یک مدیر اجرایی خوب است. همه اقدامات خوب او را در کلان شهر تهران دیده‌اند. در دوران او نه فقط تهران به یک شهر زیبا و تمیز تبدیل شده است، بلکه در این شهر به توسعه‌ی زیرساخت‌های شهری هم توجه جدی شده است. قالی‌باف اهل حرف نیست، اهل عمل است زیرا می‌داند برای این‌که در اذهان مردم جلوه کند (یا  بر اساس باورهای دینی و میهنی  به وظیفه‌اش عمل کند)، نیازی به آوازه‌گری ندارد. مشک آنست که خود ببوید نه آن‌که عطار بگوید! یا به قول سعدی،

هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی … چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم

البته در این خصوص کمی توضیح لازم است. یک شهردار خوب الزاما یک رئیس‌جمهور خوب نیست. او در مقام شهردار پایتخت از قدرت ابتکار و آزادی عمل فراوانی برخوردار است. در حالی‌که در مقام رئیس‌جمهور با محدودیت‌های فراوانی مواجه است که او هم اکنون با آن‌ها مواجه نیست. بخش زیادی از ثروت‌های جامعه در تهران متمرکز شده است که این امر می‌تواند زیربنای محکمی برای موفقیت یک شهردار باشد. او در این شهر به راحتی می‌تواند از مردم پول بگیرد (فرضاً تراکم بفروشد) و دوباره آن را برای همین شهر هزینه کند. اما در مقام رئیس‌جمهور نمی‌تواند این کار را انجام دهد. درآمد او محدود و مشکلات کشور نامحدود است. او باید بتواند با درآمد محدود مشکلات و نیازهای نامحدود جامعه را به بهترین نحو مدیریت کند. او اگر شهردار نیویورک هم بشود شاید شهردار موفقی باشد. پول فراوانی به دست می‌آورد و حاتم‌وار خرج می‌کند. امروز هیچکس او را به افزایش تورم متهم نمی‌کند، در حالی‌که مالکینی که امروز به قیمت گزاف تراکم می‌خرند، فردا آن را با چند برابر قیمت به نیازمندان جامعه می‌فروشند. اگر محاسبات آماری درستی در کار باشد معلوم خواهد شد که چه میزان از افزایش قیمت مسکن و به تبع آن اجاره بهاء ناشی از فروش میلیاردی تراکم توسط شهرداری ناشی شده است. و البته این سیاستی است که در چند سال گذشته توسط شورای شهر با اعضای محافظه کارش اعمال شده و شهردار هم‌سو با آنان نیز اجرا نموده است. این‌گونه سیاست‌ها سیاست مناسبی برای یک کشور در حال توسعه زیر فشار تحریم و همراه با توزیع نابرابر ثروت و درآمد سرانه و رشد اقتصادی نازل نیست. متأسفانه نگاه شورای شهر و شهردار کنونی در شهری مانند تهران که فقط ۱۰ درصد جمعیت کشور را شامل می‌شود ولی درصد بالایی از ثروت کشور در آن متمرکز شده است، مانند مدیر یک هتل پنج ستاره می‌باشد که با پولی که از مشتری‌های پول‌دار می‌گیرد، خدمات خوبی هم به آن‌ها ارائه می‌دهد. غافل از این‌که همه‌ی شهروندان تهرانی، مسافران  هتل پنج ستاره نیستند. مردم زیادی در این شهر زندگی می‌کنند که از رفاه، آسایش و آرامش مناسب و درخور شأن انسانی‌شان برخوردار نمی‌باشند و از بد حادثه در این شهر گرفتار شده‌اند.

ما را فکند حادثه‌ای ورنه هیچ‌گاه …  گوهر چو سنگ ریزه نیفتد به برزنی

می‌خواهم بگویم این سیاست، سیاست جوامع سرمایه‌داری است که اعمال آن برای جامعه‌ی ایران عوارض دارد و فیدبک آن تشدید چالش‌ها و بحران‌های اقتصادی موجود است. فقط حسنش این‌ است که در اذهان، از آقای شهردار یک مدیر موفق می‌سازد. تصور نشود که من با زیباسازی شهر و چیزهای مشابه آن مخالفم، بلکه فقط یک سوال دارم و آن این است که: من نوعی مستأجر، وقتی مجبور شوم از شهر زیبای تهران که به همت جناب شهردار و با صرف میلیاردها تومان پولی که به صورت غیر مستقیم از جیب من نوعی پرداخت شده، به خاطر افزایش سرسام آور اجاره بهاء خارج شده و به مناطق حاشیه‌ای با استانداردهای سکونتی بسیار نازل رانده شوم، آن‌وقت این همه فضای سبز و گل و گیاه تهران به چه درد من می‌خورد؟

تهران امروز به پایتخت‌های کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی شبیه است، در حالی‌که اگر یک قدم از تهران دورتر شویم دیگر هیچ چیز اینجا با هیچ چیز آن جا شبیه نیست. در هر صورت اگر آقای قالی‌باف بخواهد با این ذهنیت و با این نگرش رئیس‌جمهور شود، رئیس‌جمهور موفقی نخواهد بود. مگر آن‌که او با شایستگی‌های ذاتی‌ای که دارد با استفاده از مشاوران آگاه و کارآمد بتواند مشکلات کشور را به درستی مدیریت کند.

از همه‌ی این‌ها که بگذریم بار فرهنگی‌ای که آقای روحانی دارد، آقای قالی‌باف ندارد. او تکیه‌گاه محکم و استواری برای نیازهای فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ی امروز ایران نیست. در مواردی هم از او بداخلاقی‌هایی مشاهده کردم که خوش آیندم نبوده است. ولی از روحانی چنین بداخلاقی‌هایی ندیده‌ام، به همین دلیل از نظر من روحانی شایسته‌تر است. چرا که او را با منش ایرانیان اصیل فرضاً فرهنگ فردوسی در شاهنامه نزدیک‌تر می‌بینم، با این وجود در حال حاضر مرددم که به کدامشان رأی بدهم. زیرا در این لحظه شانس او را زیاد نمی‌بینم و مثل خیلی‌های دیگر می‌ترسم رأیم بسوزد. احتمالا در ده دوازده روز آینده پاسخ آن را خواهم یافت.

در صورتی‌که روحانی شانس پیروزی نداشته باشد، در آن صورت قالی‌باف بهترین گزینه است.

همانطوری‌که قبلا هم گفتم در جامعه‌ی ما به دلیل وجود یک بیماری اجتماعی مزمن و خطرناک، متأسفانه مردمی که با آمدن شخصی مانند روحانی هم قرابت ذهنی بیشتری دارند و هم با آمدن او به لحاظ موقعیت اجتماعی‌ای که دارند در همه‌ی سطوح شرایط بهتری برایشان فراهم خواهد شد، منفعل هستند و به دلایل واهی از شرکت در انتخابات خودداری می‌کنند. از نظر این گروه از مردم، آقای هاشمی، دیروز عالی‌جناب سرخپوش بود اما حالا که رد صلاحیت شده دنیا آخر شده است. اصلاً آقای هاشمی، امیرکبیر، مصدق، گیرم که ایشان هم زبانم لال در ۷۵ سالگی مرحوم شده بودند. من فکر می‌کنم باید آنقدر بلا سرمان بیاید تا یاد بگیریم که جهان بر محور یک فرد یا چند فرد خاص نمی‌چرخد. یاد بگیریم تا به موقع و به جا و درست و بدون لج‌بازی، از منافع ملی و سرنوشت خودمان دفاع کنیم. نه این‌که برویم خانه و بنشینیم تا محافظه‌کاران افراطی (در یک طیف وسیع از طالبانیست‌ها گرفته تا محافظه‌کاران افراطی و بعضا نیمه افراطی)، در غیاب نیروهای متوسط شهری و تحصیل‌کرده‌ها و همه‌ی طبقات اجتماعی ناراضی از عملکرد محافظه‌کاران، با لابی‌های آشکار و پنهانی که در اختیار دارند، عوامل خودشان را برای هشت سال دیگر بر ما و بر کشور تحمیل کنند. به یاد بیاوریم، اگر این درآمد باد آورده‌ی نفتی نبود که بی‌زبان این‌گونه ناعادلانه تقسیم شود، آن‌وقت همه‌ی آنانی که نه از روی شایستگی بلکه به ناحق از این درآمد باد آورده سهم بیشتری نصیبشان شده است امروز بایستی فرضاً مثل مردمان کشورهایی که از این ثروت بی‌بهره‌اند یا در مزارع کار می‌کردند و یا به نوع دیگری نان از عمل خویش می‌خوردند. آن‌وقت از مرکب این همه تفرعن‌های لمپنی خویش فرود می‌آمدند و فروتنانه بر جایگاه واقعی خویش می‌نشستند، در آن صورت هم آن‌ها شادتر بودند و هم ما وضعیت اجتماعی مطلوب‌تری را شاهد بودیم. والسلام.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

معلول بودن، معلول شدن، معلول ماندن

image

واژه‌ها و برچسب‌ها تاثیر زیادی بر شیوه‌ی ارزش‌گذاری و قضاوت کردن افراد می‌گذارد { مثلا این‌ تحقیق جالب را ببینید +}. به واژه‌ی معلول دقت کنید. معلول (disabled) یا کم توان «به کسی گفته می‌شود که بر اثر نقص جسمی یا ذهنی، اختلال قابل توجهی به طور مستمر بر سلامت و کارایی عمومی، و یا در شئون اجتماعی، اقتصادی و حرفه‌ای او به وجود آید، به طوری که این اختلال، از استقلال فردی، اجتماعی و اقتصادی وی بکاهد. این گروه، شامل حسی تظیر مانند ناشنوا و نابینا، و همچنین معلول جسمی و معلول ذهنی می‌باشد».

به نظرم این تعریف بیش از حد روی فردیت فرد متمرکز است. یعنی بعد اجتماعی داستان در این تعریف دیده نمی‌شود. مفاهیمی مثل توانایی یا ناتوانی یا کم‌توانی مفاهیمی جهانی و عینی نیستند بلکه تا حد زیادی با توجه به تعاریف، استانداردها و همین‌طور ساز و کارهای اجتماعی شکل می‌گیرند. به عنوان مثال فردی را در نظر بگیرید که نمره‌ی چشم او ۱۰ است. این فرد اگر ۵۰۰ سال پیش زندگی می‌کرد با توجه به تعریف بالا یک فرد معلول تلقی می‌شد، اما در جامعه‌ی امروز با استفاده از یک عینک ساده یک فرد عادی (توانا) تلقی می‌شود. موضوعی که این فرد را از یک معلول به یک فرد توانا تبدیل کرده جسمیت او نیست، چون او در هر دو حالت یک  فرد است. چیزی که تغییر کرده ساز و کار جامعه‌ای است که او در آن زندگی می‌کند. چند مثال دیگر: من با معیارهای مرسوم جامعه‌ی ایران خودم را توان‌مند (غیر معلول) می‌دانم. اما در صورتی که در کشور ژاپن مسافر باشم و نشانی هتل‌ام را گم کنم و کسی را نیابم که انگلیسی یا فارسی بداند تبدیل به یک معلول خواهم شد: کسی که نمی‌تواند کار ساده‌ی رفتن به خانه‌اش را به تنهایی انجام دهد. به همین نحو، فردی که یک انگشت دستش را از دست داده می‌تواند توان‌مند یا معلول باشد، بسته به این‌که جامعه چگونه به فرایند «معلول شدن و معلول ماندن‌» او نگاه کند. پدر یا مادری که در حالت عادی توان‌مند هستند، در صورتی  که وادار شوند با کالسکه‌ی نوزاد در شهری که جا و بی‌جا جوب و پله دارد حرکت کنند ناتوان می‌شوند. فرد نابینایی که در صورت وجود علائم صوتی و بریل به راحتی می‌تواند کارهای روزانه‌اش را انجام دهد، در صورتی که موقع عبور از خیابان علامت صوتی‌ای نباشد که او را راهنمایی کند (مثلا با صدا بگوید کی سبز است و کی قرمز) «ناتوان» می‌شود.

 معلول بودن – معلول شدن یک فرایند دوگانه است. از یک‌سو به بعد جسمانی و روانی فرد وابسته است و از سوی دیگر بعد اجتماعی دارد. نکته این‌جاست که شیوه‌ی تعریف ما از مفهوم معلول بودن و واژه‌هایی که برای توصیف افرادی که در این حوزه می‌گنجند به کار می‌بریم می‌تواند روی مسیری که جامعه حرکت می‌کند تاثیر بگذارد. تعریف‌هایی که بیش از حد روی جنبه‌های  پیشنی و استاتیک و فردی (یعنی چیزی که مربوط به فرد است، رخ داده، او معلول شده و این‌گونه خواهد ماند) با تعریف‌هایی که روی جنبه‌های پسینی، دینامیک و اجتماعی (یعنی چیزی که مربوط به جامعه است، رخ می‌دهد و مدام در حال باز رخداد است) تاکید می‌کنند روی آینده‌ی جامعه‌ای که در حال زندگی کردن و شکل دادنش هستیم تاثیر می‌گذارد.

سوال این‌جاست که وقتی می‌گوییم «معلولین» در حال بازتکرار و تثبیت کدام ساز و کارها و مناسبت‌های اجتماعی هستیم؟ آیا حتی وقتی در حال حمایت از گروه «معلولین» هستیم با اعطای چنین برچسب استاتیک و فردی‌ای به آن‌ها، فرایند اجتماعی‌ای که آن‌ها را «معلول می‌کند» نادیده نمی‌گیریم؟

تک تک ما معلول و سالم هستیم و نیستیم. تک تک ما توانایی‌ها و ناتوانی‌هایی داریم که فقط با توجه به خط‌کش‌ها و استانداردها و ساز و کارهای یک جامعه‌ی فرضی مرز بین آن‌ها مشخص می‌شود. از موارد خیلی حاد جسمانی که بگذریم، همیشه باید از خودمان سوال کنیم «در این شرایط خاص» ما تا چه حد دارای معلولیت هستیم (people with disability) و تا چه حد شرایط ما را معلول می‌کند (people who are made disabled)؟ یعنی ناتوانی ما تا چه حد با شرایط معنا پیدا می‌کند. این فرایند «معلول شدن» است که باید مورد توجه باشد، نه فرایند «معلول بودن». معلول بودن ساده کردن داستان است. انگار مسئولیت ما محدود می‌شود به یک سری جرکت‌های حمایتی (عقلانی یا ترحم‌آمیز یا هر چه) برای کمک به گروهی که برچسب معلول به آن‌ها زده‌ایم. حال آن‌که تاکید روی فرایند معلول شدن به ما گوشزد می‌کند که باید خط‌کش‌ها و ساز و کارهایی که عمیقا در جامعه شکل گرفته‌اند را تغییر دهیم. از این نظر بحث معلولیت به بحث‌های مهمی مثل گروه‌های به حاشیه رانده شده (marginalized) یا مورد تبعیض واقع شده (discriminated) مرتبط می‌شود. به حاشیه رانده شدن یا مورد تبعیض قرار گرفتن خصوصیت‌هایی عینی نیستند که در فردیت فرد حک شده باشند، بلکه اغلب محصول فرایندها و ساز و کارهای اجتماعی هستند.

دفعه‌ی دیگری که در خیابان، آسانسور، اتوبوس، محل کار، خانه و فرودگاه راه می‌روید یا به یک اداره زنگ می‌زنید و منشی تلفنی جواب می‌دهد و باید رفتارهایی مناسب از خود نشان دهید تا کارتان راه بیفتد به این فکر کنید که به کدامین شیوه‌ها ساز و کارهای اجتماعی (از تعاریف گرفته تا طراحی‌ها و معماری‌ها و تکنولوژی‌ها) شما را نسبت به کاری که قصد انجام دادنش را دارید توانا می‌سازند (enabling) و تا چه حد می‌توانند ناتوان‌تان کنند (disabling)؟ به همین ترتیب به این فکر کنید که تحت کدام شرایط و با کدام رفتارها و نرم‌ها اطرافیان خود را معلول (disabling others) یا توانا (enabling others) می‌کنید؟

مطالعه‌ی بیشتر: مدل اجتماعی ناتوانی


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نوشته‌هایی خاک‌آلوده که هنوز تازه‌اند

گوگل‌ریدر به زودی تعطیل می‌شود. در میان مطالبی که در طول سال‌ها استفاده از گوگل‌ریدر ستاره زده‌ام می‌چرخم. تاریخ خوانش‌های خودم را می‌بینم. تاریخ نوشته‌های آدم‌هایی که می‌خوانمشان. تاریخ عوض شدن‌ها، موضوعات داغ روز، فلان تکنولوژی وب که آن‌روزها به انقلابی بنیادین می‌مانست اما امروز یک موضوع از رده خارج است که به خواندن عنوانش هم نمی‌ارزد. بخش بزرگی از چیزهایی که ستاره زده‌ام به شکل باور نکردنی‌ای از رده خارج شده‌اند. انگار مال اعصار گذشته‌اند. انگار نه انگار من آن‌ها را ستاره زده‌ام. نه یادم هست کی آن‌ها را خوانده‌ام و نه باور می‌کنم که روزی آن‌ها را مهم پنداشته‌ام… اما همه‌‌شان این‌طور نیستند. نوشته‌هایی هستند که نباید خاک بخورند. باید همیشه رو باشند تا دوباره خوانده شوند. مثل کتاب شعر خوب، مثل یک سی‌دی موسیقی پر از خاطره…. باید دم دست باشند. اما وب شلوغ است و لایه‌های زمان و صفحه‌ها روی نوشته‌های خوب انباشته می‌شوند. باز گردیم به روزها و سال‌های قبل. نوشته‌های خوب را از زیر خاک‌ها در بیاوریم و بازخوانی‌شان کنیم. بحث اصلا موافقت یا مخالفت نیست. بحث فقط بازخوانی است و بازخوانی و بازخوانی. اجازه دهید چند نمونه از این نوشته‌ها را با هم دوباره بخوانیم. لازم به توضیح نیست که این‌ها فقط بخشی از نوشته‌های خوبی هستند که توی آرشیو ستاره‌هایم هست. در ضمن بعضی از این نوشته‌‌ها در جاهای دیگر (مثل دلیشز یا دییگو و یا توی همین بامدادی در قسمت لینک‌های روز) آرشیو شده. اما به هر حال این گزیده را برای مراجعه‌ی آتی خودم و احتمالا شما بازنشر می‌کنم.

این یک پست طولانی است، کل آن‌را می‌توانید به صورت پی‌دی‌اف از این‌جا دریافت کنید.

ادامه نوشته »

یک فرزند یا ده فرزند؟ در کدام حالت کنترل بیشتری دارید؟

روز پدر است و به همین خاطر بد نیست در مورد گفتگویی که چند روز پیش در چارچوب یک برنامه‌ی کاری-درسی با یک آقای اسکاتلندی داشتم برای‌تان بنویسم. سی و خورده‌ای سال داشت و آدم گرم و خوش‌مشربی بود و در چند موقعیت مختلف با هم راجع به موضوعات مختلف گپ زدیم. می‌گفت کاتولیک است و بین حرف‌هایش هم متوجه شدم که ۶ فرزند دارد که دو تایشان را به فرزندخواندگی پذیرفته بود (adopt). چون این موضوع (بچه‌دار شدن یا به فرزندخواندگی پذیرفتن) کلن برایم جالب و مهم است نظر و احساسش را پرسیدم. می‌خواستم بدانم چطور فکر می‌کند و دیدگاهش به عنوان کسی که چندین تجربه را به دست آورده چیست: تجربه‌ی بچه‌دار شدن، تجربه‌ چندین بچه داشتن، و تجربه‌ی به فرزندخواندگی پذیرفتن.

به من گفت ذره‌ای پشیمان نیست و حس خوبی هم دارد. گفت بیشتر پدر و مادرها فکر می‌کنند اگر یک یا دو بچه داشته باشند بهتر است، چون تصور می‌کنند در این صورت اوضاع تحت کنترل‌شان است و همه چیز را می‌توانند مدیریت کنند. در حالی که این یک توهم است. هیچ‌چیز رشد تحت کنترل پدر و مادر نیست. بچه‌ها فرایند رشد را خودشان طی می‌کنند و پدر و مادر فقط فکر می‌کنند که کنترل فرایند دستشان است. اما وقتی تعداد بچه‌هایشان زیاد می‌شود، از این توهم هم فاصله می‌گیرند. دیگر می‌دانند و به عین هم می‌بینند که چیزی تحت کنترل‌شان نیست. از این منظر واقع‌بین‌تر می‌شوند نسبت به زندگی و فرایند پیچیده‌ی رشد. تصور می‌کنم منظورش این بود که پدر و مادری که بیش از حد خود را مدیر رشد کودک می‌دانند ممکن است با این توهم مانع رشد خوب او شوند.

نظری ندارم. هنوز این تز را کاملا هضم نکرده‌ام. اما به نظرم دیدگاه جالبی بود. فرض کنیم پدر و مادری مشکل معیشتی نداشته باشند و مثلا بتوانند از یک تا ده بچه را از لحاظ مادی تامین کنند. فرقی هم نمی‌کند که بچه‌ی خودشان باشد یا به فرزندخواندگی بپذیرند. در این صورت در کدام حالت نگاه عمیق‌تر و واقع‌بینانه‌تری به زندگی و فرایند رشد فرزندان به دست می‌آورند؟ در حالتی که یک بچه دارند و همه چیز را تحت کنترل خود گرفته‌اند (یا فکر می‌کنند تحت کنترل خود دارند) یا در حالتی که ۱۰ بچه دارند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سیاست جیب و چماق در آیینه‌ی جامعه

دوستی می‌گوید اتفاقی که دیروز افتاد (رد صلاحیت آقای هاشمی) احتیاج به پرداختن دارد. بله درست است. اما مگر همه در این زمینه باید اظهار نظر کنند و تحلیل و نظر داشته باشند؟ من اخبار و مطالب مختلف را می‌خوانم و فرایند انتخابات برایم اهمیت زیادی دارد، در موردش هم با دوست‌های حقیقی یا مجازی زیاد صحبت می‌کنم اما حرف چندان جدید یا مهمی ندارم که به حرف‌هایی که زده می‌شود اضافه کنم. با این حال این پست را به عنوان بخشی از بازتاب‌ خودم به عنوان یک شهروند از اوضاع می‌نویسم.

۱

هر چقدر که رد صلاحیت شدن آقای هاشمی رفسنجانی دور از ذهن بود، اما به نظرم با منطق داستان بیشتر می‌خواند. مرکزیت نظام سیاسی که بیشترین اهرم‌های قدرت را نیز در دست دارد (نیروهای نظامی و انتظامی و شبه‌نظامی، قوه‌ی قضاییه، صدا و سیما و …) چطور می‌توانست به بازی انتخاباتی‌ای تن دهد که در آن نامزدهای خودش شانسی برای پیروزی نداشتند؟ بر فرض هم که چنین چیزی را می‌پذیرفت ساختار سیاسی‌ای که در اثر بیش از ده سال فشار و تخریب علیه‌ جریان هاشمی شکل گرفته است چطور می‌توانست حضور او را در راس دولت بپذیرد؟ خلاصه این‌که بحث بر سر این نیست که رد صلاحیت آقای هاشمی سخت بود یا آسان، موضوع این است که حضرات چندان چاره‌ای جز این نداشتند و این شاید کم هزینه‌ترین راهی بود که پیش رویشان قرار داشت. به خاطر تغییرات اساسی در ساز و کار نظام، آمدن هاشمی حتی اگر به میانه‌روی هم شهره باشد، یک حرکت رادیکال بود. حرکتی که واکنش رادیکالی را نیز در پی داشت: او را به روش‌های غیرانتخاباتی حریف شدند.

۲

ما در ایران با سیستم سیاسی‌ای رو به رو هستیم که حساسیت خود را نسبت به پایگاه‌های مردمی واقعی خود از دست می‌دهد و اگر هم حساسیتی وجود داشته باشد بیشتر سطحی، کوتاه مدت و ابزاری (instrumental) است. فکر نمی‌کنم موضوع چندان به یک یا چند فرد مربوط باشد. بیشتر به یک رفتار سازمانی می‌ماند که فقط تا حد معینی تابع افراد است و به عوامل ساختاری و فرافردی بیشتر وابسته است. علتش هر چه باشد، از دست رفتن این حساسیت به زیان خود سیستم سیاسی عمل می‌کند ولی بیشتراز آن‌ به زیان عموم مردم است. آقای هاشمی در بدنه‌ی جامعه دارای میزان قابل توجهی رای بود. یعنی از میان طیف‌های مختلف جامعه، از اصناف و بازاری‌ها گرفته تا بخش‌های سنتی‌تر جامعه و همین‌طور تکنوکرات‌ها و بعضا شخصیت‌های فقهی و مذهبی حامیانی داشت. این‌که این حامیان چقدر بودند جای بحث دارد ولی به هر حال کسی نمی‌تواند منکر وجود این حامیان شود و با توجه به واکنش شورای نگهبان به نظر می‌رسد تعداد این حامیان زیاد حدس زده می‌شده. خیلی از این حامیان گرایش به جنبش سبز هم ندارند و تعداد قابل توجهی از آن‌ها از میان طیف‌های اصول‌گرا هستند. در نتیجه نظامی سیاسی ایران با رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی این دسته از افراد را نیز از خود دلسرد می‌کند. این یعنی ریزش بیشتر… دفع بیشتر. احتمالا نظام برای ادامه‌ی اقتدار و همبستگی خود وادار خواهد شد این ریزش بیشتر طرفدارانش را با توسل به ابزارهای سخت و بسته‌تر کردن فضای سیاسی و اجتماعی کشور جبران کند.

۳

اما از بحث یک کاندیدای خاص که بگذریم، به صورت عمومی رقابت‌ نامزدهای انتخاباتی را که می‌بینم با وضعیت نگران‌کننده‌ای رو به رو می‌شوم. گفتمان بین نامزدها و حامیان و رقبایشان نشان زیادی از اخلاق و متانت و فرهیختگی ندارد. ذهنیت و ادبیات مسلط بیشتر مادی است و کوتاه‌مدت و فرصت‌طلبانه. یکی می‌گوید فلان نامزد آمده جیب‌هایش را پر کند. آن یکی از چماق به دست گرفتن یا نگرفتن صحبت می‌کند. آقایان و خانم‌ها، آیا سطح گفتگوی به اصطلاح رجال سیاسی و حامیانشان باید در تایید یا رد موضوعاتی مثل پر کردن جیب و چماق به دست گرفتن باشد؟ نامزدها به جای این‌که از برنامه‌های فرهنگی، اقتصادی و مدیریتی معنادار و اندیشیده شده‌ بگویند و مردم را مخاطب قرار دهند، از این محفل قدرت به آن محفل قدرت می‌روند و در تلاش برای هماهنگ نشان دادن خود با آن از همدیگر سبقت می‌گیرند. این را به صورت یک حس کلی گفتم و به نظرم تا حدی هم آیینه‌ی وضعیت جامعه‌ است. وضعیتی که در آن سطح اعتماد اجتماعی بسیار پایین آمده، زرنگی، سودجویی و فرصت‌طلبی به پارادایم‌های اصلی زندگی حتی شهروندی تبدیل شده و متانت، صداقت و اخلاق به ساده‌لوحی و حماقت تعبیر می‌شود.

۴

عده‌ای دوست دارند انتخابات را به عنوان عرصه‌ی زورآزمایی و ایجاد تغییرات جدی در ساختار قدرت ببینند. این تا حدی درست است اما نباید نقش آن‌را بیش از حد بزرگ کرد (به خصوص در ایران امروز). نگاه دیگر (که من بیشتر به آن معتقدم) نگاه سنجشی است. انتخابات یک سنجه است. سنجه‌ای از این‌که اوضاع در جامعه‌ی عمومی و سیاسی کشور چگونه است. به بیان دیگر، انتخابات چیزی را تعیین نمی‌کند، اما به ما نشان می‌دهد که تعادل قدرت به چه شکلی است. مثل یک دما سنج که دمای آب را چندان عوض نمی‌کند، اما با تقریب خوبی آن‌را اندازه می‌گیرد. اگر از این دیدگاه به انتخابات نگاه کنیم، آن‌وقت حذف آقای هاشمی، ادبیات حاکم بین رقبای اصلی و این‌که در روزهای آتی وفاق جناح‌های مختلف روی کدام شخص متمرکز شود شاخصی خواهد بود از وضعیت نظام سیاسی در ایران. این شاخص به من می‌گوید، نظام سیاسی ایران اراده (یا ظرفیت) ترمیم آسیب‌هایی که در وقایع ۱۳۸۸ به پایه‌های مشروعیت‌اش خورد را ندارد (چون در این صورت اجازه‌ی حضور آقای هاشمی را در انتخابات می‌داد)، از خاستگاه‌های مذهبی و اخلاقی خود فاصله می‌گیرد و بیشتر به یک نظام اقتدارگرای سکولار با رویکردی ماکیاولیستی نزدیک می‌شود که حتی در عرصه‌ی ظاهری گفتمان سیاسی هم چندان در قید و بند رعایت متانت و اخلاق نیست (دعواهای سیاسی و این‌که طرفین هم را به چه متهم می‌کنند را ببینید)، چه برسد به فرهیختگی.

۵

برای این‌که کاملا منفی صحبت نکرده‌ باشم، دو نکته‌ی مثبت هم بگویم. آنتونی گیدنز یکی از مهم‌ترین شاخص‌های جامعه‌ی مدرن را میزان حساسیت عمومی جامعه نسبت به سنت‌ها و ارزش‌های جدید یا قدیم می‌بیند. موضوعی که او از آن به عنوان بازتابندگی (reflexivity) نام می‌برد. به نظر من، جامعه‌ی ایران با همه‌ی خسارت‌ها و آسیب‌هایی که متحمل شده و می‌شود، یک مسیر آشکار را در راستای تقویت بازتابندگی خود طی کرده است. یک جامعه‌ی بازتابنده لزوما یک جامعه‌ی غیرسنتی نیست، اما جامعه‌ای است که هر چه بیشتر نیاز به متقاعد شدن دارد، حتی نسبت به سنتی‌ترین مفاهیم و ارزش‌ها. یعنی فرضا یک مقام سیاسی نمی‌تواند هر حرفی را به یک جامعه‌ی بازتابنده بزند و انتظار تبعیت محض داشته باشد. چون آن حرف در سطح جامعه منعکس می‌شود: نسبت به آن واکنش نشان داده می‌شود، در مورد آن اختلاف نظر ایجاد می‌شود و به شکل‌های مختلف بازتاب می‌کند. این بازتاب اگر چه پراکنده و ضعیف باشد، اما نیرویی پیوسته است و به خاطر همین پیوستگی می‌تواند سخت‌ترین ساختارهای سیاسی اجتماعی را به تدریج (بدون این‌که اراده‌ای در کار باشد) تغییر دهد. نظام سیاسی در ایران نشان داده که چندان علاقه‌ای به این روند ندارد، اما روند بازتابندگی جامعه‌ را نمی‌توان با محدود کردن اینترنت یا انحصاری کردن رسانه‌های جمعی مثل رادیو و تلویزیون متوقف کرد. به خاطر همین روند بازتابندگی در جامعه است که دعواها و رقابت‌های بین اغلب نامزدهای ریاست‌جمهوری در آیینه‌ی چشم خیلی از ماها نازل می‌نمایاند (در شان گفتمان ریاست‌جمهور به نظر نمی‌رسد). آن‌ها چه بخواهند و چه نخواهند دیده می‌شوند و قضاوت می‌شوند. یعنی سیاست جیب و چماق‌شان گریزی از قضاوت جامعه‌ی بازتابنده ندارد.

۶

نکته‌ی مثبت بعدی به داخل خود نظام مربوط می‌شود. نظام جمهوری اسلامی ایران طی یک یا دو دهه‌ی اخیر تحولات اساسی داشته است. اما می‌بینیم که هنوز پتانسیل‌های دموکراتیک قابل توجهی در عرصه‌ی سیاسی دارد. ممکن است بپرسید که من از کدام پتانسیل دموکراتیک صحبت می‌کنم وقتی چنین نظامی خودی‌ترین افراد سیاسی‌اش را که مسئول تشخیص مصلحت‌اش هستند را هم صالح نمی‌بیند؟ حق با شماست. من هم برای همین گفتم پتانسیل. یعنی کمی (فقط کمی) که از لایه‌های مرکزی قدرت که با صرف نیرو و اعمال قدرت فراوان سعی می‌کنند اوضاع را تحت کنترل (منظور تک‌صدایی است) نگاه دارند، متوجه می‌شویم اوضاع متکثر و چندصدایی می‌شود. نامزدهای مختلف (حتی آن‌ها که داخل نظام هستند) با هم رقابت می‌کنند، بر علیه هم تندترین حرف‌ها را می‌زنند و چه بسا یکدیگر را حذف می‌کنند. بعضی جریانات نشان ‌می‌دهند که اگر چه در عمل تابع قدرت هستند، اما به محض این‌که قدرت مرکزی اندکی ضعیف شود، برای آن تره هم خرد نمی‌کنند. این‌ها پتانسیل دموکراتیک اند یا پتانسیل فروپاشی و بحران؟ به نظر من هر دو با هم.

بازتابندگی روزافزون جامعه‌ی ایران و پتانسیل‌های دموکراتیکی که هنوز کاملا خاموش نشده‌اند در شمار نقاط روشنی هستند که باعث می‌شوند چشم‌انداز خاکستری پیش روی جامعه‌ی ایران یک‌سره تاریک نباشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.

رسم است که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود،‌ اما…

امروز از آن روزهاست که بی‌تاب هستم. بی‌تابی شخصی نه، بی‌تابی از نوع کنجکاوی خبری. که هر پنج دقیقه تیتر سایت‌های خبری را نگاه کنم در انتظار اخبار جدید. توی فیس‌بوک و گوگل‌پلاس بی‌صدا چرخ بزنم و واکنش‌ها، گمانه‌زنی‌ها، جوک‌ها و دغدغه‌ها را بخوانم. به دوستانم زنگ بزنم و در مورد اخباری که هر لحظه می‌رسد گپ بزنم. با این‌که اخبار ماه‌ها و هفته‌های اخیر را کامل و دقیق دنبال نکرده‌ام، اما بعضی مشاهدات اخیرم را می‌نویسم:

  • رئیس قوه‌ی مجریه هنگام ثبت نام یکی از کاندیداهای ریاست‌جمهوری (آقای مشایی) همراه با او به وزارت کشور می‌رود. این حرکت عادی نیست. قوه‌ی مجریه مسئولیت اجرای سالم و بی‌طرفانه‌ی انتخابات را دارد و این حرکت رئیس قوه‌ی مجریه اگر چه غیرقانونی نیست، اما خارج از عرف سیاسی است و احتمالا بازتاب مثبتی نخواهد داشت. رئیس قوه‌ی مجریه از اعتبار حقوقی خود برای تقویت جایگاه یکی از نامزدها استفاده می‌کند و به سایر رقبا و بازیگران سیاسی (نظیر شورای نگهبان) این علامت را می‌دهد که رد صلاحیت احتمالی او به معنای رد صلاحیت دولت خواهد بود.
  • چندین نفر از روحانیون ارشد (شامل چند مرجع تقلید و همین‌طور روحانیونی که اگر چه مرجع تقلید نیستند اما پایگاه سیاسی قدرتمندی دارند) در پیام‌هایی که شباهت به فتوای دینی دارد از یکی از کاندیداها (آقای هاشمی) می‌خواهند که نامزد انتخابات شود. تا آن‌جا که به یاد دارم این حرکت عادی‌ نیست. نقش روحانیت سنتی در انتخابات معمولا این‌طور مستقیم و علنی نبوده است.
  • شیوه‌ی وارد شدن آقای هاشمی به کارزار انتخابات عادی نبود. با توجه به سن و جایگاه سیاسی ایشان، طبیعی است که جزو اولین کسانی که در انتخابات ثبت نام می‌کنند نباشد. رسم داریم که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود. اما از زمان دیرهنگام ثبت نام ایشان که بگذریم (در دقایق پایانی مهلت ثبت نام) مجموعه‌ی حرف‌ها و حدیث‌ها و پیغام‌هایی که از طرف خود او، اطرافیان نزدیک و همین‌طور بازی‌گران سیاسی و اجتماعی و دینی مختلف شنیده می‌شد، نشان از خاص بودن وضعیت و این‌که تصمیم نهایی مبنی بر آمدن یا نیامدن از قبل‌ها اخذ نشده و یک فرایند واقعی تصمیم‌گیری در جریان است داشت. فرایند تصمیم‌گیری‌ای که نتیجه‌‌ی آن فقط با نزدیک شدن به ساعت‌های پایانی ثبت‌نام و با در نظر گرفتن معادلات سیاسی و این‌که آرایش سیاسی نیروها به کدام سو خواهد رفت می‌توانست مشخص شود. خواه ناخواه، این دیرآمدن و حرف و حدیث‌های پیرامونش یک موج تبلیغاتی وسیعی هم ایجاد کرد. کمتر محفل ایرانی را می‌دیدی که در مورد آمدن یا نیامدن ایشان صحبت نکند. این در حالی است که تا همین چند ماه پیش کل بحث شرکت در انتخابات برای منتقدان سیستم جای تردید داشت. این موج تبلیغاتی که به صورت طبیعی ایجاد شد باعث شد که آمدن آقای مشایی که روزگاری هر حرکتی می‌کرد در صدر اخبار قرار می‌گرفت (متخصص این‌کار هستند) کاملا تحت شعاع اخبار مربوط به آقای هاشمی قرار بگیرد. از طرفی فکر می‌کنم در مجموع و به دلایل مختلف آقای مشایی این حالت همزمانی ثبت نام با آقای هاشمی را ترجیح می‌داد.
  • آقای هاشمی می‌داند که این حرکت (نامزد شدن و برنده شدن یا نشدن در انتخابات) ممکن است آخرین حرکت سیاسی‌اش باشد. به نظر من او دست کم به دو چیز فکر می‌کند. اول شرایط کشور و این‌که آیا آمدن او می‌تواند به بهتر شدن اوضاع (و یا بدتر نشدن آن) کمک کند یا خیر. آمدن ایشان طبعا به این معناست که ایشان به این نتیجه رسیده که باید بیاید و این آمدن به سود کشور است. نکته‌ی دیگری که آقای هاشمی به آن فکر می‌کند خوش‌نام ماندن یا شدن (بسته به دیدگاهی که دارید) در قضاوت امروز و تاریخی جامعه است. شیوه‌ی آمدن آقای هاشمی که به نظر می‌رسید تحت فشارهای زیاد از طرف عوامل سیاسی و اجتماعی مختلف به ایشان انجام شد، باعث شد که آمدن ایشان به نوعی با عزت انجام شود و این معنا را داشته باشد که: شما خواستید بیایم و من هم با در نظر گرفتن شرایط بحرانی کشور ایثار کردم و آمدم در حالی که خودم و خانواده‌ام دوست‌ داشتیم شرایط به گونه‌ای می‌بود که وادار به آمدن نمی‌شدم.
  • روند بازی سیاسی در ایران به گونه‌ای بوده که روز به روز از تعداد بازیگران با وزن سیاسی زیاد کاسته شده و به تعداد بازی‌گران با وزن سیاسی متوسط افزوده شده (این‌که این موضوع چه معنایی می‌دهد بماند برای بحث دیگری). آقای هاشمی از معدود سیاست‌مداران وزن‌دار حساب می‌شود که هنوز داخل سیستم هستند. بنابراین او در شمار تک‌-نفرهایی است که توانایی تاثیرگذاشتن بر سیستم سیاسی داخلی یا حتی بین‌المللی را دارند. از آن طرف او می‌داند که این احتمالا آخرین حرکت سیاسی اوست و جز بهتر شدن اوضاع و خوش‌نام شدن/ماندن دغدغه‌ی دیگری هم ندارد. پس آقای هاشمی با شرایطی که دارد چیز زیادی برای از دست دادن ندارد. مجموعه‌ی این خصوصیت‌هاست که باعث می‌شود آمدن ایشان بیش از هر شخص دیگری در فضای سیاسی امروز ایران با حساسیت سیستم سیاسی بسته اما متکثر مواجه شود. او این پتانسیل را دارد که بدون واهمه از چیزی وزن سیاسی خود را در راستای تغییر در سیستم سیاسی به کار گیرد. به عبارت دیگر، آمدن آقای هاشمی در این دوره، حرکتی انقلابی و حتی رادیکال است و از این نظر شبیه آمدن آقای موسوی در انتخابات قبلی است. خواه نظر آقای هاشمی این باشد یا نباشد، چنان‌چه نفس آمدن ایشان چنین پیامی را به سمت توده‌های زخم‌خورده ارسال کند می‌تواند باعث ایجاد شور اجتماعی قابل توجهی شود.
  • با دوستی در مورد افراد مختلفی که نامزد شده‌اند صحبت می‌کردم و بحث به این‌جا رسید که چرا بعضی از نامزدهایی که ظاهرا تجربه‌ی سیاسی زیادی هم دارند در این چند هفته‌ی اخیر حرکت‌های ناپخته انجام می‌دهند و به نظر می‌رسد به این در و آن در می‌زنند. نکته‌ای که گفت جالب بود: شما برای این‌که به این در و آن در نزنید باید دارای یک فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری باشید. آدمی که فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری دارد، پخته عمل می‌کند و هر کجا می‌رود به کانون توجه سیاسی یا رقابت سیاسی تبدیل می‌شود، اما کسی که بی‌فلسفه است مجبور است دست به دامن این یا آن شود و هر لحظه به یک ساز برقصد. هر ایرادی که بشود به آقای هاشمی گرفت، این را باید تایید کرد که ایشان دارای فلسفه‌ی سیاسی و نظر است و به همین خاطر هم همیشه هر جا که رفته و بوده در کانون توجه بوده است و دیگران دورش جمع می‌شوند تا او بخواهد دور کسی خوش رقصی کند.
  • به نظر من این‌که آقای هاشمی رای بیاورد و یا پیروز انتخابات شود قطعی نیست. او سابقه‌ی پر فراز و نشیبی دارد و در ذهن خیلی‌‌ از افراد جامعه نقاط تاریک و علامت‌ سوال‌هایی  نسبت به شخصیت سیاسی ایشان وجود دارد. در نتیجه او ممکن است حتی در یک رقابت سالم هم بازی انتخابات را به نیروهای تازه‌نفسی که حامیان نیرومندی هم دارند واگذار کند.  در شرایط غیرمتعارف انتخاباتی هم که هر اتفاقی ممکن است رخ دهد. اما در هر صورت حریف آسانی برای هیچ‌کدام از رقبای سیاسی‌اش نخواهد بود، چه آن‌هایی که می‌خواهند در صندوق انتخابات او را شکست دهند و چه آن‌هایی که وسوسه می‌شوند به روش‌های غیر-انتخاباتی حریفش شوند.
  • هر چه شود، هفته‌های هیجان‌انگیز و مهمی پیش رو داریم، هر چند از بیشتر ما کاری جز نظاره کردن کنجکاوانه  بر نمی‌آید.

در همین رابطه این نوشته را بخوانید: هاشمی رفسنجانی دقیقه ۸۸


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.

جنون، قتل عام و بازی‌های مضحک!

حوصله دارم بنویسم. واسه همین براتون از چند تا فیلمی که توی روزهای اخیر دیدم می‌گم. حواستون باشه که این نوشته ممکنه حاوی ضدحال (spoiler) باشه اگر چه سعی کردم زیاد تو سطح داستانی وارد نشم.

دیشب فیلم «بازی‌های مضحک» (Funny Games, 1997)  نوشته و ساخته‌ی مایکل هانه‌که رو دیدم. یه فیلم دلهره‌آور روان‌شناسیک (psychological thriller) که وسط‌هاش بلند شدم و داستان فیلم رو خوندم و بعد برگشتم و باقی فیلم رو دیدم. این‌کار رو به ندرت انجام می‌دم، اما راستش واقعا فشار روانی زیادی بهم وارد کرده بود و احساس کردم نمی‌تونم ادامه‌اش رو ببینم مگه این‌که دست کم داستانش رو بدونم تا کمی از فشار روانی‌ و تعلیق‌اش کم بشه. قابل دیدن شد، اما باز هم تعلیق و خشونت‌اش به سختی قابل تحمل بود. بعد خوندم که خود هانه‌که گفته بود این فیلم در مورد خشونت پورنوگرافیک در رسانه‌هاست و این‌که چطور رسانه و خشونت مثل اون دو متجاوز داخل فیلم به هستی ما (یعنی مخاطب‌های بی‌گناه و بی‌دفاع) حمله‌ور شدن و هر طوری که دلشون می‌خواد ما رو به بازی گرفتن. مثل همه‌ی فیلم‌های دیگه‌ای که از هانه‌که دیدم فیلم قابل توجه و تاثیرگذاری بود و با این‌که دیدنش برام سخت بود اما در مجموع بهش نمره‌ی بالایی می‌دم و دیدنش رو توصیه می‌کنم. هانه‌که این فیلم رو نوعی هشدار و شوک به مخاطبی که نسبت به خشونت در رسانه‌ها کرخت و بی‌حس شده می‌دونه و نوشته بود اگر وسط فیلم از سینما خارج شدین این فیلم برای شما نیست ولی اگر تا آخر فیلم نشستید و اون رو دنبال کردین این فیلم برای شما ساخته شده. فکر کنم من یه چیزی بینابین بودم و در نتیجه هنوز تا حدی حساسیت‌ام نسبت به خشونت سرجاشه!‍ هانه‌که دقیقا همین فیلم رو با همان داستان در سال ۲۰۰۷ هم در آمریکا می‌سازه تا مخاطبان انگلیسی زبان رو هم از خواب غفلت بیدار کرده باشه. من دومی رو ندیدم، اما با تقریب خوبی پیشنهاد می‌کنم همون نسخه‌ی اروپایی‌ ۱۹۹۷ رو ببینید.

امروز دو تا فیلم دیگه دیدم. اولی فیلم «قتل عام» (Carnage, 2011) ساخته‌ی رومان پولانسکی و دومی که همین چند دقیقه پیش تموم شد «کلوت» (Klute, 1971) ساخته‌ی آلن پاکولا. پولانسکی که فکر نمی‌کنم احتیاجی به معرفی داشته باشه، اما برای معرفی  پاکولا فکر می‌کنم فیلم «همه‌ی مردان رئیس جمهور» که از تلویزیون ایران هم بارها پخش شده معرف خوبی باشه. قتل عام در واقع یک تئاتره که چهار بازی‌گر داره و برخلاف اسمش ظاهرا در مورد قتل عام نیست! دو تا بچه توی کوچه دعوا می‌کنن و یکی می‌زنه دندون اون یکی رو می‌شکنه. داستان در خانه‌ی والدین پسر قربانی اتفاق می‌افته، جایی که والدین سعی می‌کنن به صورت متمدانه و دوستانه مشکل رو حل کنند. اما کم‌کم ناتوانی‌ها، ریاکاری‌ها، سستی‌ها و مشکلات شخصیتی و تضادهای ارزشی‌شون رو رو می‌کنن. از اون فیلم‌هاییه که لایه‌ی داستانی ساده‌ای (face story) دارن اما متن خوب،‌ شخصیت‌پردازی عمیق و سمبولیسم چند لایه‌شون مخاطب رو کاملا جذب خودش می‌کنه.

کلوت که تقریبا یک فیلم نوآر تمام و عیار محسوب می‌شه حال هوای متفاوتی داشت. این فیلم بر می‌گرده به زمانی که من هنوز متولد نشده بودم. داستان دلهره‌آور، معمایی و رومانتیکی که در اون یک کارآگاه خصوصی (در واقع یک افسر پلیس) در جستجوی مردی که چند ماهه ناپدید شده می‌گرده و در مسیر این تحقیق با یک دختر تلفنی (call girl) که توی پرونده نقش داشته آشنا می‌شه. دخترک (با بازی جین فوندا) که شخصیتی باهوش، بدبین و ناراضی داره از هیچ‌کدوم از مرد‌هایی که باهاشون هست لذت نمی‌بره و فقط از این‌که می‌تونه اون‌ها رو توی مشت خودش داشته باشه و تمام فرایند ملاقات‌های یک ساعته رو طبق قوانین خودش پیش ببره لذت می‌بره. اما کم‌کم جذب شخصیت کارآگاه می‌شه و خصوصیت‌هایی رو در خودش کشف می‌کنه که تا اون روز باهاشون بی‌گانه بوده. در سطح سمبولیک فیلم دو تم اصلی رو دنبال می‌کنه: قهرمان زن که در دنیای تحت سلطه‌ی مردان در تلاش برای به دست آوردن هویت خودشه و ظهور جامعه‌ی نظارتی (surveillance society). تمی که در فیلم «گفتگو» (The Conversation, 1974) ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا با  تاکید بیشتری کار شده.

اما آخر هفته‌ی پیش هم چند تا فیلم خوب دیگه دیدم که سریع معرفی می‌کنم: «گلن‌گاری گلن راس» (Glengarry Glen Ross, 1992) که یک فیلم تئاتر دیگه است با فیلم‌نامه‌ی عالی که اگه حتی اندکی اهل تئاتر باشید از دیدنش لذت خواهید برد. ساخته‌ی جیمز فولی (James Foley) و نوشته‌ی دیوید مامت (David Mamet). این‌که نویسنده رو می‌گم به خاطر این‌که جدیدا متوجه شدم توی فیلم‌های خوب نویسنده نقش‌اش هموزن (و گاهی بیشتر) از نقش کارگردانه. یعنی همون‌قدر که مهمه کارهای کارگردان‌هایی که می‌شناسید رو دنبال کنید، ارزش داره کارهای نویسنده‌های درست و حسابی سینمایی رو هم دنبال کنید. مثلا من دیود مامت رو به خاطر فیلم‌نامه‌ و همین‌طور کارگردانی درخشان فیلم «خانه‌ی بازی‌ها» (House of Games) می‌شناختم. اما دنبال کردن نویسنده‌ها کار ساده‌ای نیست چون متاسفانه کمتر اسم‌شون به گوش‌مون می‌خوره و معمولا بیشتر اعتبار یه فیلم به حساب کارگردان‌اش ریخته می‌شه و بعضا ستاره‌هایی که توش بازی می‌کنن و کمتر اسم نویسنده سر زبون‌ها می‌افته که توی ذهن‌ها هم جا بیفته. افسوس.

بیشتر کارهای مهم هیچکاک رو قبلا دیدم، اما چندتا از کارهای خوبش بود که توی فهرست گذاشته بودم برای تماشا کردن. یکیشون «جنون» (Frenzy, 1972) بود که اخیرا تماشا کردم. فیلمی که برای توصیه کردنش کافیه اینو بگم که از فیلم‌های خوب هیچکاک حساب می‌شه و در نتیجه می‌تونید روی کیفیت‌اش حساب کنید. اما صحبت از هیچکاک شد و اینو هم بگم که همون هفته‌ی پیش فیلم «هیچکاک» (Hitchcock, 2012)  رو دیدم. فیلمی که بیشتر به نظر می‌رسه در مورد همسر هیچکاک باشه تا خودش (و البته عنوان فیلم هم اشاره‌ای نکرده به آلفرد بودن هیچکاک، یعنی می‌شه تصور کرد که به همسرش داره اشاره می‌کنه). در موردش با چند تا از دوست‌هام ساعت‌ها بحث کردیم. خالی از سمبلولیسم و نکته‌های جالب نبود (مثل استفاده از استخر به عنوان استعاره‌ای از بحران زناشویی خانم و آقای هیچکاک)، اما در مجموع همبستگی و هماهنگی کاملی بین اجزاء فیلم ایجاد نشده بود و این بود که فیلم به صورت کلی قوام نداشت و یه مقدار شل و ول بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بعضی از باورهایت را زیر سوال می‌برم تا جذاب باشم

اول باید مطمئن شوی حرفی برای گفتن داری. بعد باید مطمئن شوی حرف‌ات را به صورت جالبی می‌زنی. به نظر بدیهی و ساده می‌رسد؟ اگر نگاهی به انبوه‌ «حرف‌های کسالت‌آوری» که به صورت متن و تصویر و صوت و سایر اشیاء اطرافمان را گرفته‌اند بیاندازی حتما تایید می‌کنی که داستان بدیهی شاید باشد اما به هیچ وجه ساده نیست.

چرا کسل‌کننده هستیم؟ چرا کسل‌کننده می‌نویسیم؟ چرا مخاطبان‌ از خواندن نوشته‌های ما روگردانند؟ یا اجازه بده سوال را به صورت وارونه بپرسم… چطور می‌توانیم جالب باشیم؟ اصلا چه وقتی چیزی جالب است؟ جالب بودن یا جالب نبودن، اولین معیاری است که افراد بر اساس آن‌ پدیده‌هایی که با آن مواجه می‌شوند را قضاوت می‌کند، حتی پیش از آن‌که درباره‌ی درستی یا نادرستی آن تصمیم بگیرند.1

اما آیا جالب نوشتن فرمولی دارد؟ طبعا داستان بسته به زمان و مکان و نوع مطلب و همین‌طور خصوصیت‌های گوینده و مخاطب فرق کند و شاید نشود به این راحتی‌ها فرمولی برای جالب بودن یا کسالت‌آور نوشتن به دست آورد. اما بر اساس یکی از مشهورترین نظریه‌ها در این زمینه، آن‌چه یک نوشته‌‌‌ی آکادمیک را جالب می‌کند ناسازگار بودن درون‌مایه‌ی آن با برخی (اما نه همه‌ی) فرضیات یا باورهای مخاطب است. چیزی جالب است که توجه مخاطب را به سوی خود جلب کند، به صورتی متمایز خود را به او عرضه کند و با شبکه‌ی گسترده‌ای از حرف‌ها که باورها و الگوهای موجود را بدیهی تلقی می‌کنند و ساختارهای زندگی روزمره‌ی او را می‌سازند در تعارض باشد. گزاره‌هایی به چشم می‌آیند و متمایز می‌شوند که حقایق کهنه‌ای که شالوده‌ی «تصورات» مخاطب هستند را انکار کنند.2 اما این‌که همه‌ چیز را زیر سوال نبرند نکته‌ای کلیدی است. مطلبی که همه‌ی تصورات مخاطب را انکار کند با شکاکیت یا واکنش تند او رو به رو می‌شود و ممکن است مخاطب یکسره آن‌را جدی نگیرد. از سوی دیگر، مطلبی که به هیچ‌کدام از تصورات مخاطب کاری نداشته باشد و با همه چیز سازگار باشد، احتمالا بدیهی و کسالت‌آور تلقی می‌شود. 3

به خودم می‌گویم قبل از این‌که دست به قلم شوی باید مطمئن شوی حرفی برای گرفتن داری. این حرف دلیلی ندارد حتما یک حرف آکادمیک باشد. می‌تواند یک حس یا یک تجربه باشد. می‌تواند یک ایده باشد یا بازتولید مطلبی باشد که خوانده‌ام. اما به هر حال باید چیزی باشد که برای مخاطبی به غیر از افراد قبیله‌ی خودم هم جذابیت داشته باشد. نمی‌شود یکسره خالی بود و دست به قلم برد و به تشویق هم‌قبیله‌ای‌ها دل خوش بود. خوب… فرض کنیم این مشکل را حل کردم… من حرفی برای گفتن پیدا کرده‌ام. نکته‌ی بعد این است که این حرف را برای کدام مخاطب می‌زنم؟ این حرف را در قالب چه گزاره‌هایی ارائه می‌دهم؟ حرفم تا چه حد برای مخاطب عادی و پیش‌پا افتاده است؟ تا چه حد باورهای مخاطب را تکان می‌دهد؟ اگر حرفی که برای مخاطب فرضی می‌زنم تکرار ایده‌ها و باورهای جاری او است، احتمالا نمی‌تواند برایش جالب باشد. اگر بیش از حد رادیکال و انقلابی است احتمالا با انکار و بی‌توجهی او رو به رو خواهد شد و باز هم جالب نخواهد بود. کیمیای سخن در یافتن نقطه‌ی تعادل است.

1.         Davis, M. S. Aphorisms and clichés: The generation and dissipation of conceptual charisma. Annu. Rev. Sociol. 245–269 (1999).
2.         Davis, M. S. That’s interesting. Philos. Soc. Sci. 1, 309–344 (1971).
3.         Bartunek, J. M., Rynes, S. L. & Ireland, R. D. What makes management research interesting, and why does it matter? Acad. Manage. J. 49, 9–15 (2006).

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

علم اقتصاد به مثابه حزب کمونیست

علوم اجتماعی جایگاهی بین علوم انسانی و علوم طبیعی دارند و از همین نقطه‌ی آغازین تعریف خود شامل هر دو نوع دانش ابزاری (instrumental knowledge) و دانش انعکاسی (reflexive knowledge) می‌شوند. هر چند نقطه‌ی تعادل میان این دو نوع دانش در حوزه‌های مختلف علوم اجتماعی فرق می‌کند. به عنوان مثال علم اقتصاد حوزه‌ای از علوم اجتماعی است که کمترین فاصله را با علوم پارادایمیکی (paradigmatic science) که تحت سلطه‌ی یک برنامه‌ی تحقیقی (اقتصاد نئوکلاسیک) هستند دارد. نوع سازمان این حوزه در تعداد معدود جوائز (نوبل و کلارک مندل)، کنترل عمده‌ی ژورنال‌های اصلی توسط نخبگان، وجود رتبه‌بندی مشخص نه تنها برای دپارتمان‌ها بلکه برای تک تک اقتصاددان‌ها، عدم وجود حوزه‌های خردی (subfields) که به صورت خودمختار اداره شوند و … منعکس شده است. اقتصاددان‌های منتقد فقط به شرطی که ابتدا جایگاه حرفه‌ای خود را در سیستم تثبیت کرده باشند می‌توانند به حیات آکادمیک خود ادامه دهند. در واقع، شاید بتوان رویه‌ی اقتصاد آکادمیک حرفه‌ای در مقابل منتقدانش را به رویه‌ی حزب کمونیست و دکترینی که قصد داشت تحت لوای «آزادی» به سراسر جهان صادر کند شبیه دانست. همبستگی درونی علم اقتصاد، پرستیژ آن‌را داخل دنیای آکادمیک بالا می‌برد و تاثیر آن‌را در دنیای سیاست‌گذاری بیشتر می‌کند. (Burawoy 2005:22)

توضیح من: واضح است که منظور مولف علم اقتصاد به مثابه آن‌چه می‌تواند باشد (و یا در حاشیه‌ها هست) نیست و به علم اقتصاد حرفه‌ای آن‌گونه که هست اشاره می‌کند.

مرجع:

Burawoy, Michael. 2005. “For public sociology.” American sociological review 70(1):4–28


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جامعه‌ای که بچه‌هایش را جدی می‌گیرد

من هم مثل خیلی از ایرانی‌ها با پی‌پی جوراب‌بلنده و بامزی و الفی آشنا هستم. برای همین وقتی وارد سوئد شدم می‌دانستم با جامعه‌ای طرف هستم که کودکان‌ (دست کم هنر با مخاطب کودک و نوجوان) در آن جایگاه ویژه‌ای دارند. این نوشته‌ی کوتاه نمی‌تواند (و قصدش را هم ندارد) که یک نوشته‌ی جامع در مورد شیوه‌ی برخورد سوئدی‌ها با بچه‌هایشان باشد. اجازه دهید در حد یک مثال باقی بماند و فکر کردن و مطالعه کردن بیشتر در مورد این موضوع باز بماند.

در سوئد کانال‌های تلویزیونی دولتی متعددی وجود دارند. یکی از این شبکه‌ها «کانال کودکان» (barnkanalen) است که اختصاص به برنامه‌های مختلف مختص کودکان و نوجوانان دارد. شبکه‌ی خوبی است و مورد علاقه‌ی کودکان و نوجوانان سوئدی اما به هر حال وجود شبکه‌ی کودکان در یک کشور موضوع چندان منحصر به فردی نیست. نکته جالب اما این بود که اخیرا متوجه شدم در این شبکه برنامه‌ای وجود دارد به نام اخبار کودکان (lilla-aktuellt) که یک برنامه‌ی خبری مختص کودکان و نوجوانان است. در این برنامه اخبار روز سوئد و جهان با زبانی ساده برای کوچک‌ترهای جامعه پوشش داده می‌شود. عنوان این برنامه در ارتباط با برنامه‌ی اخبار شب (aktuellt) که برای بزرگ‌سالان پخش می‌شود انتخاب شده است. کیفیت این برنامه به گونه‌ای است که اولا خیلی از بچه‌هایی که از سنین خردسالی عبور می‌کنند کم کم به دیدن آن علاقه‌مند می‌شوند و ثانیا چون همه چیز را ساده و آموزنده می‌کند خیلی از بزرگ‌ترها هم بدشان نمی‌آید آن‌را ببینند. شیوه‌ی پوشش اخبارش هم (با در نظر گرفتن مخاطب) مستند است. یعنی در حالی که برنامه برای مخاطب کودک و نوجوان تولید می‌شود، اما فرایند تولید برنامه و محتوایی که پوشش می‌دهد کاملا مستند است. مثلا خبرنگار این برنامه ممکن است برای پوشش اخبار سوریه با کودکان آواره‌ی سوری مصاحبه کند. مصاحبه‌ای که اولا دیدگاه یک کودک سوری را از جنگ داخلی در سوریه منعکس می‌کند (و از این لحاظ برای مخاطب کودک قابل درک‌تر است) و ثانیا قابل استناد است (کودک سوری واقعا در معرض جنگ قرار گرفته و خبرنگار یک موضوع واقعی را گزارش می‌کند). در ضمن این برنامه‌ها به صورت غیرمستقیم در برنامه‌ی درسی بچه‌ها در مدرسه گنجانده می‌شود. مثلا ممکن است معلم از بچه‌ها بخواهد در رابطه با درس علوم اجتماعی خود یکی از این برنامه‌ها را تماشا کنند و از آن سوال دربیاورند یا در مورد آن صحبت کنند.

به نظر بدیهی می‌رسد (می‌رسد؟) که بچه‌ها هم آدم هستند و حق دارند جدی گرفته شوند و موضوعات مهم با آن‌ها در میان گذاشته شود. بچه‌ها را باید داخل آدم حساب کرد، منتها با در نظر گرفتن خصوصیت‌های ویژه‌ای که دارند. اگر روزی در یک برنامه‌ی کودک سوئدی ببینید که مجری در مورد مرگ با یک بچه صحبت می‌کند، تعجب نکنید. این‌جا هر وقت با بچه‌ها صحبت می‌کنند صدایشان را ملوس نمی‌کنند و با آب نبات او را از واقعیت دور نمی‌کنند. ممکن است فکر کنید لابد برخوردشان با کودکان خشک و عبوس است، اما اگر الفی و پی‌پی و بامزی را به یاد بیاورید متوجه می‌شوید که در این جامعه بچه‌ها به شیوه‌ای کودکانه جدی گرفته می‌شوند.

آرشیو برنامه‌های لیلا اکتولت (اخبار کودک) که می‌توانید تماشا کنید (به زبان سوئدی).


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چرا از تعطیل شدن گوگل ریدر خوشحال شدم

اتفاقی که چندان هم دور از انتظار نبود (دیر و زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت) بالاخره افتاد. گوگل از چند ماه دیگر ارائه سرویس گوگل ریدر را متوقف می‌کند. اگر نمی‌دانید گوگل ریدر یا فیدخوان چیست توضیح دادنش کار این پست کوتاه نیست. اما می‌توانید چند تا لینک اول این یا این را بخوانید. برخلاف خیلی از دوستانی که این  موضع را اتفاقی ناگوار و غیرقابل جبران می‌بینند، به نظرم موضوع کم اهمیت و شاید خوبی باشد. دلایلم را این‌جا ذکر می‌کنم:

1) گوگل ریدر مدت‌هاست جنبه‌ی اجتماعی و تبادل نظر بین کاربران خود را از دست داده است. این اتفاق در واقع از زمانی افتاد که گوگل تصمیم گرفت لایه‌ی اجتماعی گوگل ریدر را حذف کند و کاربران را تشویق کند که چنین کارهایی را در گوگل پلاس انجام دهند. بعد از آن، گوگل ریدر تبدیل به یک ابزار فردی شد که می‌شد به کمک آن فید سایت‌های مختلف را دنبال کرد.

2) خوب حالا که گوگل ریدر به یک ابزار فردی (یعنی مصرف فردی دارد) تبدیل شده با این‌که انصافا ابزار خوبی هم بوده، اما از دست رفتن‌اش موضوع ناگوار یا غیرقابل جبرانی نیست. مگر این‌که فرض کنیم پایان گوگل ریدر به معنای پایان فید و فیدخوانی باشد. تا وقتی که فید وجود داشته باشد ابزارهای فیدخوان هم خواهند بود و علاقه‌مندان می‌توانند به راحتی صدها یا هزارها سایت خبری را دنبال کنند.

3) ممکن است بگویید ابزارهای فیدخوان دیگر به خوبی گوگل ریدر نیستند. اولا که من مطمئن نیستم همین حالا هم ابزارهای خوب دیگری وجود نداشته باشند که زیر سایه‌ی گوگل ریدر تا امروز پنهان نمانده باشند. ثانیا بر فرض هم که فعلن ابزار مناسب جایگزینی وجود نداشته باشد، با سکوت گوگل ریدر فضای خوبی ایجاد می‌شود که ابزارهای بهتر و قوی‌تر تولید شوند. گوگل ریدر دیگر دینامیک و پویا نبود. تبدیل شده بود به یک دایناسور گنده که چه بسا امکان نوآوری و ظهور ابزارهای مشابه بهتر را گرفته بود. از شما چه پنهان از این نظر، خوشحال شدم که خبر تعطیل شدن گوگل‌ریدر را شنیدم.

در این پست قصد ندارم ابزار جایگزینی به شما معرفی کنم (چون هنوز به نتیجه‌ی قطعی نرسیده‌ام). همین را بگویم که من از همین حالا در حال تست کردم چند فیدخوان دیگر هستم و تقریبا مطمئن هستم که به زودی ابزارهای بهتری به بازار خواهد آمد. دنیای وب (چه در جامعه‌ی متن آزاد و چه در محیط‌های مبتنی بر کسب و کار﴾ سرشار از پتانسیل برای نوآوری است. رفتن گوگل‌ریدر بهترین اتفاقی است که برای ظهور ایده‌ها و ابزارهای جدید در عرصه‌ی فیدخوان می‌تواند بیفتد.

جایگزین گوگل ریدر باید خصوصیت‌های زیر را داشته باشد:

  • آنلاین باشد و احتیاجی به نصب نرم‌افزار یا ترجیحا افزونه نداشته باشد.
  • امکان ورودی و خروجی گرفتن داشته باشد.
  • مستقل از گوگل‌ریدر عمل کند (یعنی برای کار کردن به موتور گوگل‌ریدر احتیاج نداشته باشد).
  • فارسی و چیدمان از راست به چپ را همزمان با متون لاتین پشتیبانی کند.
  • سیستم جا افتاده و بالغی باشد (یا چشم‌انداز تبدیل شدن به آن را داشته باشد).

بعضی از دوستان از گوگل خرده گرفته‌اند که با این‌کار شعار خودش یعنی بدجنس نباش را زیر پا گذاشته. خطاب به این دسته از دوستان خوبم عرض کنم که از این نگاه لطیفی که به مسائل دارید خوشحالم، اما متاسفانه باید عرض کنم که آدرس را عوضی گرفته‌اید. سیستم‌های نظارت و کنترلی که با استفاده از ابزارهای اطلاعاتی و وب در سراسر جهان پیشرفته در حال شکل گرفتن هستند چنان شبکه‌ی نیرومند و انحصاری‌ای هستند که گوگل نه تنها نمی‌تواند بخشی از آن نباشد بلکه با همه‌ی بدجنسی‌هایش! تویش گم می‌شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جراتش را دارید ساسپیریا و سرخ پررنگ را ببینید؟

چند روزه که با آثار سینمایی آقای داریو آرژنتو (Dario Argento) کارگردان ایتالیایی آشنا شدم. از طریق دیدن دو تا از مهم‌ترین آثارش به نام‌های «سرخ پررنگ» (Profondo rosso, 1975) و «ساسپیریا» (Suspiria , 1977). تو ژانر وحشت کمتر سراغ دارم فیلم‌هایی که این‌طور کامل و صاحب سبک  باشند. در این فیلم‌ها رنگ‌های تند و نورپردازی اغراق شده، معماری‌های گوتیک و مهیب داخلی و خارجی، زاویه‌های غیرمتعارف دوربین، موسیقی رازآلود و شیطانی، صحنه‌های طولانی و آهسته‌ی قتل با تاکید زیاد روی جزییات ترکیب منحصر به فردی رو به وجود میارند که مخاطب رو سر جای خودش میخکوب می‌کنه. با دیدن این فیلم‌ها «تجربه‌ی سینمایی» رو عمیقا و با همه‌ی وجوهش تجربه می‌کنید. امکان توضیح دادنش رو ندارم و دلیلی هم نداره بخوام سعی کنم چنین آثار پر شاخ و برگی رو به چند جمله‌ی ساده‌ی خودم تقلیل بدم. بهترین کار اینه که خودتون فیلم‌ها رو ببینید و اگه دوست داشتین نظرتون رو در موردشون با من در میان بذارید.

suspiria-Technicolor

توضیح: واضحه که عنوان این نوشته دعوتی نیمه‌جدی به تماشای این فیلم‌هاست. این فیلم‌ها قرار نیست مثل فیلم‌های متعارف سینمای وحشت شما را وادار به جیغ زدن کنند اما به هر حال تماشا کردن‌شان کمی یا بیشتر جرات لازم دارد! از من گفتن.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چرا ساندیس‌خورها در جنبش‌ سبز جایی ندارند؟

یکی از سمبلیک‌ترین اصطلاحاتی که در فضاهای موسوم به سبز مکررا به کار برده می‌شود اصطلاح «ساندیس‌خور» است. در این دیدگاه ساندیس‌خور کیست؟ ساندیس‌خور کسی‌ست که برای خوردن چند ساندیس حاضر می‌شود در راه‌پیمایی‌های حکومتی شرکت کند. به نظر من چنین آدمی باید به احتمال زیاد فقیر باشد. منظورم فقیر فرهنگی هم حتی نیست، بلکه فقر اقتصادی عریان. از موارد استثنایی که بگذریم تصور من این است که آدم‌های مرفه‌ به خاطر خوردن یک ساندیس چنین کاری نمی‌کنند. ممکن است یک آدم مرفه به خاطر باورها یا منافع‌ بزرگ‌تری که دارد در یک راه‌پیمایی فرضی شرکت کند و ساندیسی هم بخورد، اما این او را ساندیس‌خور نمی‌کند. ساندیس‌خور آن طور که در فضاهای مختلف رسمی یا غیررسمی موسوم به سبز به کار برده می‌شود بار تحقیرآمیزی دارد. یعنی آدمی که به خاطر یک ساندیس از حکومت حمایت می‌کند. دقت کنید که ساندیس‌خور در خود مفاهیمی مثل گردن‌کلفت، جلاد، رانت‌خوار، فاسد و نظایر آن را ندارد. در قلب استعاره‌ی ساندیس‌خور آدمی که خودش را به خاطر یک ساندیس به حکومت فروخته است قرار گرفته دارد. بر اساس چنین دیدگاهی:

  • ساندیس‌خور آدم قابل تحقیرشدنی است. چون فقط به خاطر یک ساندیس حاضر شده در راه‌پیمایی حکومتی شرکت کند یا خودش را حامی حکومت بداند. برداشت پنهانی که می‌شود از این مفهوم ساندیس‌خور بودن کرد این است که حقارت وی به خاطر این است که خودش را ارزان فروخته. فرضا اگر به خاطر یک رانت میلیاردی در چنین راه‌پیمایی‌ای شرکت می‌کرد در حوزه‌ی شمول تحقیر اصطلاح ساندیس‌خور قرار نمی‌گرفت.
  • بر اساس این تصویرسازی، کسی که ساندیس را می‌خورد تحقیر می‌شود. نه کسی که مناسبت‌هایی را به وجود آورده که جماعت محروم (بخشی از آن‌ها را دست کم) را به بهانه جاذبه‌هایی نظیر یک ساندیس به میدان سیاسی می‌کشاند. ساندیس‌خور تحقیر می‌شود اما توزیع‌کننده‌ی ساندیس خیر.

این یک تصویر سازی مرفه‌-محور از مناسبت‌های اجتماعی است. تا جایی که من می‌دانم این تصویر سازی با آن‌چه افرادی مثل آقای موسوی در نظر دارند نه تنها متفاوت است که اختلاف بنیادین دارد. طرح زیر را نگاه کنید. ساندیس خور از جیب مردم  (و احتمالا اقشار گردن باریک آن) می خورد. آیا این تصویر جنبش اجتماعی‌ای مورد نظر من را نمایندگی می‌کند؟‌ خیر. تصویر زیر ساندیس‌خور را نشان می‌دهد و از این نظر شاید قصد دارد بگوید ساندیس‌خور قربانی نیست که قلدر و زورگوی این داستان است. به همین خاطر ممکن است بگویید در این تصویرسازی، ساندیس‌خور استعاره‌ی همان آدم‌های گردن‌کلفت و رانت‌خواری است که گلوی جامعه را می‌فشارند. من به هیچ عنوان چنین برداشتی از این استعاره نمی‌کنم. کجای مفهوم ساندیس‌خور بودن زورگویی را به ما القا می‌کند؟ ساندیس‌خور بنا به تعریف محروم و به حاشیه رانده شده است. ساندیس‌خور یک اصطلاح خطرناک است. چرا که نقیض آن‌چیزی است که ادعایش را دارد. ادعا می‌کند انقلابی یا اصلاحی است برای رسیدن به ساز و کارهای اجتماعی و سیاسی‌ای برابرگراتر و مردمی‌تر، اما بخش‌های به حاشیه‌رانده شده و بزرگی از جامعه را به عنوان ساندیس‌خور تحقیر می‌کند.

از من می‌پرسید چطور می‌شود از آقای موسوی و دیدگاه‌هایش حمایت کنم و خودم را بخشی از جنبش سبز ندانم؟  دقیقا به خاطر همین چیزها. من حاضر نیستم عضو جنبشی باشم که توسط کسانی که نگاه تحقیرآمیز به توده‌های محروم جامعه دارند مصادره شده است. اگر جنبش سبز شما این است ارزانی خودتان. من متعلق به آن جنبشی هستم که در متن و قلب آن ساندیس‌خورها جا داشته باشند. حتی ساندیس‌خورهایی که به خاطر مناسبت‌هایی که هدف نقد همان جنبش است دست به باتوم و اسلحه می‌شوند.

sandiskhorha-touka nistani


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روزی که هیچ کس «شما» نباشد

همونطور که می‌دونید در بعضی از زبان‌ها (از جمله فارسی) برای مخاطب قرار دادن مخاطب مفرد و جمع دو ضمیر مختلف وجود داره. مثلا در زبان فارسی ما به مخاطب مفرد می‌گیم «تو» و به مخاطب جمع می‌گیم «شما». اما توی خیلی از فرهنگ‌ها (از جمله فرهنگ ما در ایران) رسمه که افراد به نشانه‌ی احترام موقع خطاب قراردادن یک فرد تنها هم ضمیر جمع به کار می‌برن. مثلا در فارسی ما به مخاطب می‌گیم «شما» به طوری که اگر رابطه‌ی صمیمانه‌ای با طرف مقابل نداشته باشیم و بهش بگیم «تو» ممکنه بی‌احترامی تلقی بشه.

در زبان سوئدی هم داستان به همین صورت بوده. دست کم تا حدود 40 سال پیش. اما افراد و جنبش‌های مختلفی که در جهت توسعه‌ی فرهنگ برابرگرایی (egalitarianism) در جامعه فعالیت می‌کردند و با مصداق‌های تایید یا تشویق ایجاد شکاف اجتماعی مخالف می‌کردن باهاش مخالف بودن. خلاصه این‌که از اواخر دهه 60 و اوایل دهه‌ی 70 کم کم در جامعه‌ی سوئدی جا می‌افته که همه مخاطب مفرد خودشون رو «تو» صدا کنن. به این فرایند اصلاح فرهنگی می‌گن Du-Reformen (یعنی اصلاح-تو). این مساله الان توی سوئد کاملا جا افتاده. نکته‌ی جالبش هم اینه که این فرایند از طریق دیکته‌ی بالا به پایین رخ نداده و به صورت کاملا مدنی شکل گرفته.

برای این‌که اهمیت شگرف این حرکت اجتماعی-فرهنگی ظاهرا ساده رو درک کنید چشم‌هاتون رو ببندین و تصور کنید از فردا دیگر هیچ فردی «شما» نباشد و همه همدیگه رو بدون القاب و به صورت مفرد «تو» خطاب کنیم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

فرق می‌کرد. فرق می‌کند. فرق خواهد کرد

الان دیگر خیلی دور به نظر می‌رسد. روزی که میرحسین موسوی در حالی که دست همسرش را در دست داشت وارد صحنه‌ی عمومی سیاست ایران  شد. همه تعجب کرده بودیم. مگر می‌شود در عرصه‌های رسمی سیاست ایران مردی دست همسرش را بگیرد؟ مگر قرار نیست نگاه به زن در سیاست ایران در بهترین حالت چیزی در حد شعار و یک پست درجه‌ی دوم در کابینه باشد؟ این آدم نمی‌ترسد؟ نمی‌ترسد بخش‌های سنتی جامعه یا اصلا همان سیاسی‌ها نسبت به او واکنش منفی نشان دهند؟ پس حتما باید خیلی عوض شده باشد. شاید زده تو کانال غرب. نکند مثل این سیاست‌مدارهای فله‌ای باشد که یا اهل به میخ و نعل زدن هستند‏‏ یا خیلی سنتی و یا منتظر-فرار-به-غرب. اما صدایی داشت خوب و دلنشین که هیچ کدام نبود. به نعل و به میخ نمی‌زد، مرتجع نبود، غرب‌زده و بی‌ریشه نبود، برای مصاحبه با بی‌بی‌سی و وی‌او‌ای له‌له نمی‌زد، حرف‌هایش بوی نگاه از بالا به پایین نمی‌داد، چاپلوس نبود، مرید و مرادپرور نبود، اخمو نبود، بدلباس نبود، جلف و قرتی نبود، عقده‌ای نبود، حریص نبود، حیز نبود، بی‌شرم و گستاخ و دریده و بی‌ادب نبود، خجالتی نبود، هلو برو تو گلو نبود، بی‌بصیرت نبود، از زور بصیرت بی‌رحم نبود، منقلی و بنگی نبود، فسیل و ماوفنگی نبود، با هنر بیگانه نبود، با تحصیل‌کرده‌ها دشمن نبود، اهل کنایه و توهین نبود، با بسیجی‌ها دشمن نبود، به توده‌های مردم به چشم یک مشت رعیت نگاه نمی‌کرد، لباس هیچ مقامی برایش بزرگ نبود، حصر و زندان و مرگ برایش تهدیدی نبود، رئیس نبود، رئیس نمی‌خواست، محکم بود… محکم بود… محکم بود و در عین حال ادعایی نداشت، از ما بود و بی‌ما نبود. او کنار ما ایستاده بود.

به خودم گفتم این فرق می‌کند. این فرق خواهد کرد. این نمی‌تواند مثل قبل باشد. و همینطور هم بود. فرق می‌کرد. فرق می‌کند. فرق خواهد کرد.

درود بر همه‌ی میرحسین‌ها.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سوئد و فلسفه‌‌ی بیمه‌‌های حداقلی

فرض کنیم شما می‌خواهید یک قانون بیمه‌ی خودروی شخص ثالث خوب تصور کنید. این قانون باید چه «هدفی» را تامین کند؟ توجه کنید ما در مورد بیمه‌های خاص و اختیاری صحبت نمی‌کنیم. منظور بیمه‌ی اجباری شخص ثالث است. احتمالا شما هم با من موافقید که یک بیمه‌ی اجباری خوب باید «هر کسی» را که در سانحه‌ی مربوط به خودرو مجروح می‌شود پوشش دهد. چرا؟ چون کسی که مجروح می‌شود نیاز به حمایت دارد.

دارم بروشوری مربوط به بیمه‌ی شخص ثالث اجباری در سوئد را می‌خوانم. قانون سوئد در این مورد چه می‌گوید؟

ساده‌اش آن طور که در بروشورهای راهنمایی خیلی شفاف و ساده توضیح داده شده این است که «هرکس» در اثر سانحه‌ی رانندگی دچار جراحت جسمی شود حق دریافت غرامت از شرکت بیمه‌کننده‌ی شخص ثالث دارد. صرف‌نظر از این‌که او باعث و بانی ایجاد حادثه بوده یا خیر، او مشمول اخذ غرامت است [این جدا از بحث خسارت‌های وارد شده به خودرو است که بیمه از طرف مقصر به شخص آسیب دیده پرداخت می‌کند]. در ضمن هم راننده و هم سرنشین‌ها حق دریافت غرامت دارند. مهم هم نیست که در حادثه یک یا چند خودرو نقش داشته باشند؛ همه حق دریافت غرامت دارند. عابران پیاده و دوچرخه‌‌سوارهایی که توسط خودرو یا هر نوع وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگر آسیب جسمی می‌بینند نیز مشمول دریافت غرامت از شرکت بیمه‌‌کننده‌ی شخص ثالث هستند. صد البته که این موضوع به جنبه‌های مختلف دیگری وصل است که بحث من آن‌ها را پوشش نمی‌دهد. مثلا امنیت جاده‌ای، آموزش رانندگی و صدورگواهی‌نامه‌ با شرایط مفصل و ویژه (که اگر شد در موردش بعدا صحبت می‌کنم) و اصولا هزینه‌ی نسبتا بالای بیمه‌ و مالیات و در نتیجه بهای بالای داشتن خودرو در سوئد. نظر سردستی من؟ خوب باشد، در عوض خیالت راحت است که نابود نمی‌شوی، چه به عنوان یک شهروند فاقد خودرو و چه به عنوان یک شهروند مالک خودرو.

این مثال خوبی از قانونی است که اول فلسفه و هدفش را مشخص کرده و بعد به دنبال روش‌های محقق کردن آن برآمده. خیلی وقت‌ها قوانین در جستجوی پیدا کردن روش، هدفشان را درست ارزیابی نمی‌کنند. این موضوع مرا یاد قانون بیمه‌ی خدمات درمانی سوئد انداخت. هدف یک سیستم بیمه‌ی خدمات درمانی خوب باید چه باشد؟ که شما را در خرید قرص استامینوفن برای سرماخوردگی حمایت کند؟ یا این‌که اگر سرطان گرفتید و مجبور شدید دو سال تحت درمان پرهزینه قرار بگیرید مانع از له شدن شما و خانواده‌تان شود؟ در سیستم خدمات درمانی سوئد شما اگر به درمانگاه مراجعه کنید یا دارویی نیاز داشته باشید باید مبلغ آن را کامل پرداخت کنید. زیر سقف معینی در سال همه چیز برای شما آزاد است. اما اگر هزینه‌های درمانی شما در یک سال از حد معینی بالاتر رفت آن‌وقت است که شما به تدریج (طی مراحلی) مشمول بیمه می‌شوید. ایده خیلی ساده است: هزینه‌های خرد و ریز را همه می‌توانند بدهند، بیمه بهتر است روی مواردی که واقعا لازم است تمرکز کند.

مثال عملی‌اش هم این که دوست من که این‌جا دانشجو است در چند مرحله عمل دیسک کمر انجام داد و هر بار چندین روز در بیمارستان بستری شد. هزینه‌ای که او برای کل این فرایند پرداخت کرد همان مینیممی بود که عرض کردم. آن مینیمم هم چیزی در حدود ۱۰۰ یورو در سال است. زیر ۱۰۰ یورو رو خودت بده (همه می‌توانند این مبلغ را پرداخت کنند)، اگر هزینه‌هایت بالاتر از ۱۰۰ یورو شد نگران نباش. طبعا قصد من مقایسه‌ی خام‌دستانه نیست. چنین سیستمی پیش‌نیازها و شرایطی را می‌طلبد که باید آن‌را به صورت یک مجموعه بررسی کرد. فرضا در سوئد اطلاعات شهروندان به صورت سیستماتیک و به هم متصل در بانک‌های اطلاعاتی دولتی نگهداری می‌شود که اعمال قوانین این‌چنینی را با توجه به سابقه‌ی نیازها و هزینه‌های شما آسان‌تر می‌کند و از طرف دیگر هم زیرساخت‌های قانونی و مدنی به گونه‌ای است که چنین تمرکزی معمولا علیه شهروندان قیام نمی‌کند و جالب است که کمتر این تمرکز راهبردی در زندگی روزمره حس می‌شود.  یا این‌که در سوئد خدمات درمانی عمدتا دولتی است و در نتیجه یک سیاست عمومی جامع بر روندهای آن‌ها نظارت می‌کند. مثلا در این‌جا شما نمی‌توانید با سلیقه‌ی خودتان دارو دریافت کنید یا بستری شوید و به نوعی باید از هفت خان رستم عبور کنید و هم واقعا نیازمند درمان باشید و هم زمان کافی به سیستم ایمنی بدن شما داده شده باشد . در نتیجه از موارد استثنایی که بگذریم، کسی نمی‌تواند الکی برای سیستم هزینه بتراشد و بدون این‌که نیاز داشته باشد بیشتر از ۱۰۰ یورو در سال هزینه‌ی درمانی روی دست خودش بگذارد.

خلاصه: بیمه‌ (دست کم در سطح حداقلی آن) یک نهاد تجملاتی نیست که صرفا برای رفاه یا راحتی بیشتر شهروندان به وجود آمده باشد. هدف اصلی بیمه‌های حداقلی این است که مانع از این شود که «شهروندان» در اثر سانحه‌های رانندگی یا شغلی، بیماری یا بیکاری به دره‌ی فقر سقوط کنند. این اتفاق‌ها به اندازه‌ی کافی کمرشکن هستند،‌ هدف بیمه‌ی حداقلی باید این باشد که دست کم بخش مالی‌ فاجعه را مهار کند. تا آن‌جا که من می‌بینم قوانین بیمه‌های حداقلی در کشور سوئد با در نظر گرفتن این هدف اصلی شکل گرفته‌اند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مردی که به سادگی تسلیم نمی شد

قربانی فرایندهای صنعتی کور است. قربانی خاکِ آلوده به فلزات سنگین در یکی از صنعتی‌ترین کشورهای جهان. این را توی مقدمه‌ی رساله‌ی دکترایش خوانده بودم. اصلا به همین خاطر اکتیویست شده بود و به گروهایی پیوسته بود که برای کنترل سخت‌گیرانه‌تر فعالیت صنایع، صدایی در جامعه‌اش باشند و همان فعالیت‌هایش را به تدریج وصل کرده بود به کارهای دانشگاهی و کم کم به چهره‌ای شناخته شده در این عرصه تبدیل شده بود. حالا دهه‌ها از آن روزها گذشته و او سرپا ولی خسته است. هر روز که چهره اش را می‌بینم از روز قبل رنجورتر و خسته تر به نظر می‌رسد. همه می‌گویند اوضاع بیماری‌اش حادتر از همیشه شده است. اما او هر روز دانشگاه می‌آید. ای‌میل می‌زند، درس می‌دهد، توی اتاق پرینتر دیده می‌شود و ظهرها با ما به غذاخوری می‌آید. همه چیز ظاهرا رو به راه است.

چند روز پیش به خبرنامه‌ی گروه ای‌میل زد که: ”دکتر بهم گفته که از این به بعد باید دیالیز کنم. من قصد دارم این کار را در دفتر کارم انجام دهم و هر وقت که مشغول دیالیز هستم روی در اتاق یک اعلان نصب می‌کنم «مشغول دیالیز». در این شرایط لطفا وارد اتاق نشوید“. برداشت من از این ای‌میل این‌طور بود: «خیلی چیزها باب میلش نبوده و نیست، اما قرار هم نیست به این آسانی ها تسلیم شود».


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.