چقدر باید برای کیفیت هزینه کرد؟ (یا چطور باید طلایی هزینه کرد؟)

یک سوال کلی: هزینه‌ی مناسب برای رسیدن به کیفیت مطلوب چقدر است؟

در یک تعریف غیرارتودوکس اگر علم اقتصاد را دانش بهینه‌سازی استفاده از منابع موجود بدانیم (the science of economizing) سوال بالا یک سوال اقتصادی است. با نظایر این سوال هر روز در زندگی روزمره و همین‌طور درباره‌ی موضوعات مهم اجتماعی مواجه می‌شویم.

بسته به نگاهی که به مفهوم کیفیت داریم طبعا دوست داریم در وضعیتی با کیفیت بالاتر قرار داشته باشیم. اگر قرار است سرویس یا محصولی را خریداری کنیم دوست داریم با پولی که می‌دهیم بالاترین کیفیت ممکن را دریافت کنیم. در یک وضعیت آرمانی و با شرایط مساوی از نظر سطح فن‌آوری و سازماندهی، معمولا کیفیت با هزینه رابطه‌ی مستقیم دارد. یعنی کیفیت بالاتر به معنای هزینه‌ی بیشتر است. به عنوان مثال برای این‌که ماشین یا خانه‌ی بهتری داشته باشید باید هزینه‌ی بیشتری پرداخت کنید.

اما رابطه‌ی بین هزینه و کیفیت خطی نیست. در واقع در بسیاری از موارد این رابطه حالت غیرخطی دارد (به شکل زیر مراجعه کنید). در ابتدا افزایش هزینه منجر به افزایش سریع‌تر کیفیت می‌شود اما به تدریج منحنی افزایش کیفیت به نوعی حالت اشباع متمایل می‌شود و برای افزایش کیفیت حتی به میزان اندک هزینه‌ی بسیاری بیشتری لازم است.

quality-cost-curve-bamdadi

اجازه دهید منحنی بالا را به سه ناحیه‌ی تقریبی تقسیم کنیم. اول ناحیه‌ی فقر است. در این ناحیه شما هزینه‌ی خیلی کمی می‌کنید و کیفیت خیلی پایینی نیز دریافت می‌کنید. دوم ناحیه‌ی طلایی است. در این ناحیه شما هزینه‌ی نسبتا کمی می‌پردازید که فقط اندکی از هزینه‌ای که در ناحیه‌ی فقر می‌پرداختید بیشتر است، اما به ازای آن کیفیت خوبی دریافت می‌کنید. سوم را ناحیه‌ی تجملات می‌نامیم چرا که این‌جا شما هزینه‌ی بسیار زیادی می‌کنید تا کیفتی که فقط اندکی بهتر از ناحیه‌ی طلایی است را دریافت کنید.

در بسیاری از موارد ناحیه‌ی طلایی منطقی‌ترین و اقتصادی‌ترین گزینه است. با اندکی هزینه‌ی بیشتر کیفیت خوبی دریافت می‌کنید بدون این که به دام تجملات بیفتید. برای روشن‌‌تر شدن موضوع اجازه دهید چند مثال عملی بزنم:

مثال یک: برای خرید ماشین می‌توانید فقیرانه خرید کنید و ماشینی بخرید که از حداقل اصول ایمنی و کیفیت بی‌بهره است. اما چنانچه طلایی خرید کنید با هزینه‌ای که هنوز قابل قبول است می‌توانید ماشینی داشته باشید که کیفیت به مراتب بالاتری دارد (فرضا مجهز به اصول اولیه‌ی ایمنی مثل کیسه‌ی هوا برای سرنشینان جلو و ترمز ضدقفل است). اما چنانچه تصمیم بگیرید تجملاتی خرید کنید ماشینی خواهید داشت که فقط اندکی با کیفیت‌تر است. اگر به اندازه‌ی کافی ثروتمند نیستید که پول‌تان را دور بریزید محصولاتی که خریداری می‌کنید را حدالمقدور طلایی انتخاب کنید. این البته مستلزم این است که در مورد محصولی که قصد خرید آن‌را دارید اطلاعاتی کسب کنید و اجازه ندهید بازاریابی و تبلیغات گمراه‌کننده‌ی شرکت‌های تجاری شما را به ناحیه‌ی تجملات سوق دهد. شاید یک تلویزیون ال‌ای‌دی با مشخصات پایه بسیار «طلایی‌تر» از آن باشد که چندین برابر برای تلویزیونی که عملا همان ال‌ای‌دی است اما امکاناتی دارد که فقط اندکی تجربه‌ی کاربری شما را بهبود خواهند بخشید هزینه کنید.

مثال دو: با هزینه‌ی نسبتا اندک در زیرساخت‌های پایه‌ی جامعه مثل آب آشامیدنی سالم، سیستم مدیریت زباله‌های شهری، واکسیناسیون و خدمات بهداشت عمومی، تحصیلات عمومی و سیستم تامین اجتماعی می‌توانید کیفیت زندگی (quality of life) شهروندان یک جامعه‌ی فقیر را به صورت زیربنایی متحول کنید. در واقع در این مدل توسعه شما نقطه‌ی طلایی رو به عنوان هدف خود انتخاب کرده‌اید. طبعا ناحیه‌ی فقر نمی‌تواند مطلوب باشد و ناحیه‌ی تجملات هم یا غیرقابل دسترس است و یا اگر هم قابل دسترس باشد هزینه‌ی زیادی را بر زیست‌کره تحمیل می‌کند. جالب است بدانید که بیشتر کشورهای فقیر جنوب آفریقا در ناحیه‌ی یک هستند، بیشتر کشورهای ثروتمند و توسعه‌یافته‌ی غربی در ناحیه‌ی سه هستند، و بیشتر کشورهای آمریکای لاتین در ناحیه‌ی دو هستند. کشورهایی که با هزینه‌ای نسبتا کم کیفیت زندگی بالایی برای شهروندان خود فراهم کرده‌اند.

مثال سه: فرق بین یک دانش‌آموز یا دانش‌جوی متوسط خوب و یک دانش‌آموز یا دانش‌جوی ضعیف فقط «اندکی» تمرکز و درس‌خواندن بیشتر است. در حالی که برای نخبه بودن به مراتب باید بیشتر درس خواند (هزینه کرد). ممکن است به این نتیجه برسید که در یک درس معین هدف شما «ناحیه‌ی طلایی» است: با صرف وقتی نسبتا کم (اما نه خیلی کم) نمره‌ی خوب (اما نه خیلی خوب) بگیرید. با این‌کار می‌توانید انرژی خود را برای انجام فعالیت‌های متنوع دیگر یا درس‌های دیگر حفظ کنید. اگر دوست ندارید به یک «خرخوان یک بعدی» تبدیل شوید شاید بهتر باشد هدف خود را به صورت طلایی تنظیم کنید.

مثال چهارم: شما بگویید!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

شوک فرهنگی: سوئدی‌هایی که غُر نزدند

چند روز پیش و همزمان با بارش گسترده‌ی برف در بسیاری از مناطق سوئد تعداد زیادی از قطارها کنسل شدند. شرکت راه آهن سوئد هم اعلام کرد هر مسافری می‌تواند با بلیطی که در دست دارد سوار هر قطار دیگری بشود و خودش را به مقصد برساند. نتیجه این شد که وقتی سوار قطار شدم با صحنه‌ی نادری مواجه شدم. در قطار جا برای نشستن نبود و به ناچار مسافرها باید ساعت‌ها سرپا می‌ماندند. زمین قطار خیس و سرد بود، در نتیجه کمتر جایی برای نشستن روی زمین وجود داشت. در ضمن با توجه به این‌که قطار برای ایستاده سفر کردن طراحی نشده (مثلا دستگیره‌ای که به کمک آن بتوان تعادل خود را حفظ کرد در واگن‌ها وجود ندارد) ایستاده سفر کردن با قطار تجربه‌ی خوشایندی نیست. دست کم تجربه‌ای نیست که در سوئد متداول باشد.

نکته‌ای که برای من جالب بود سکوت و آرامش جمعیت بود. همهمه‌ای در کار نبود و هیچ‌کس غر نمی‌زد و نمی‌شنیدی که از هم‌دیگر گلایه کنند یا از فلک و راه‌آهن و دولت بنالند. انگار برایشان واضح بود که وضعیتی که پیش آمده یک استثناست و یک واقعیت است که بد یا خوب باید با آن کنار آمد. بعضی از افراد حتی عادت‌شان مبنی بر گوش دادن به موسیقی یا مطالعه‌ی کتاب در حین سفر را کنار نگذاشتند و همان‌طور که در قطار ایستاده بودند، کتاب‌شان را خواندند و موسیقی‌شان را گوش دادند و چه بسا از سفرشان لذت بردند. شاید بگویید از کجا می‌دانم غر نمی‌زدند، آیا احتمال نمی‌دهم که  ضعف من در زبان سوئدی باعث شده باشد حرف‌ها یا کنایه‌هایشان را نفهمم؟ حرف شما درست،‌اما نکته این است که سکوت اشتباه نمی‌کند. مردم رسما ساکت و آرام بودند و اصولا هیچ همهمه‌ یا زمزمه‌ای در کار نبود!

این نگاه مبتنی بر منطق و رویاروی خونسرد جمعی نسبت به وضعیتی که به وضوح غیرعادی و بحرانی تلقی می‌شود برایم جالب بود. به این فکر می‌کنم که نظم و عقلانیت چنان در این فرهنگ ریشه دوانیده که به سختی می‌توان تصور کرد اتفاق‌هایی نظیر این مورد که در خیلی از فرهنگ‌های دیگر دست‌کم با دست‌پاچگی، هیجان، اعتراض و غرزدن عمومی همراه می‌شد، در سوئدی‌ها دستپاچگی و جوگرفتگی جمعی ایجاد کند. مطمئن نیستم این خصوصیت لزوما خوب یا بد باشد، اما به هر حال برای من که یک ناظر خارجی هستم به مثابه یک شوک فرهنگی و یک نکته‌ی چشم‌گیر است.

IMG_0216 IMG_0237 IMG_0240 IMG_0247 IMG_0254

و این‌طور شد که موجودات غیرزمینی فارس‌زبان‌ها را خودخواه‌ترین قوم زمین شناختند

فضاپیمای وویجر۱ اولین شیء ساخت بشره که از منظومه‌ی شمسی خارج شده و در حال حاضر در فضای بین‌ستاره‌ای قرار گرفته. توی این صفحه شرح داده شده که داخل این سفینه یه سری  نشانه‌ و علامت و محصولات فرهنگی و هنری و غیره از تمدن‌‌های زمینی جاسازی شده که در صورتی که روزی روزگاری در آینده‌ی احتمالا دور موجودات هوشمند دیگری بهش دست یافتن بتونن اطلاعاتی در مورد زمین و زمینی‌ها به دست بیارن. البته فکر می‌کنم بر فرض احتمال نزدیک به صفر که این اتفاق بیفته، اون موجودات بیشترین اطلاعات رو از بررسی خود سفینه به دست خواهند آورد چون اصلا معلوم نیست تا چه حد توانایی استخراج و درک مثلا یک شعر یا یک قطعه‌ی موسیقایی زمینی رو داشته باشن. به هر حال این‌جا شرح داده شده که در میان پیام‌هایی که به ۵۵ زبان مختلف در این فضاپیما قرار داده شده پیامی هم به زبان فارسی هست به صورت زیر:

درود بر ساکنین ماوراء آسمان‌ها، بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی بدرد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

پیام بدی نیست و شعر سعدی هم زیبا و معناداره. اما مشکلش اینه که خیلی انسان‌ محوره. توجه کنید این شعر برای ما قشنگ و معناداره که اهل زمین و از بنی آدم هستیم. اما خطاب به یه موجود غیرزمینی به غیر از اون درود اولش، در مورد صلح و دوستی بنی آدم حرف می‌زنه. اما موجودات فضایی که از بنی آدم نیستن! به نظر من بهتر می‌بود اگه این پیام به جای این‌که از آفرینش بنی‌‌‌آدم و این‌که هوای هم رو دارن (دارن؟) صحبت کنه، یک پیام جهانی‌تری می‌داشت. نمی‌شد؟ 

اجازه بدین یه لحظه از سطح سمبولیک داستان دور بشیم و به سطح کاربردی اون توجه کنیم. فرض کنیم این پیام به دست موجودات هوشمند برسه و اون‌ها بتونن اون رو بخونن. حالت بدبینانه‌ترش رو در نظر بگیرید. از میان همه‌ی آن‌چه در سفینه قرار داده شده، این پیام تنها چیزیه که سالم به دست اون‌ها می‌رسه یا اون‌ها موفق می‌شن رمزگشایی‌اش کنن. فرض کنید کره‌ی زمین و انسان‌ها هم هزاران سال پیش از بین رفتن. خلاصه تنها چیزی که از زمین باقی مونده همین قسمت فارسی این مجموعه پیام‌ها باشه و باقی همه پوسیده شده باشه و غیرقابل خوانده شدن. اون وقته که به نظرشون میاد با تمدنی طرف هستن که با وجودی که سفینه به اعماق کهکشان پرتاب کرده (گیرم ده‌ها یا صدها هزار سال قبل) اما کاملا روی خودش متمرکز بوده. 

شاید بگین مگه می‌شه انسان‌محور نبود؟ درسته که ما محدود به زبان و فرهنگ و مختصات انسانی هستیم، اما توی پیامی که به موجودات هوشمند احتمالی دیگه می‌فرستیم می‌تونیم سعی کنیم «اون‌ها رو هم ببینیم و کمتر خودمحور باشیم». نگاهی به ترجمه‌ی فارسی سایر پیام‌ها انداختم که ببینم کدام‌یک از اون‌ها کمتر انسان‌محور هستند. متاسفانه پیام فارسی با همه‌ی زیبایی‌ای که شعر سعدی داره، شاید انسان‌محورترین پیامی باشه که توی این مجموعه قرار داده شده. اگر این پیام فقط به آن جمله‌ی اول منحصر می‌شد شبیه خیلی از پیام‌های دیگر می‌شد که به سلام و درود و امثال آن اکتفا کرده‌اند. اما شعر سعدی آن‌ را زمینی و انسان‌محور می‌کند، بدون کوچکترین نشانه‌ای از وجود موجودی هوشمند به غیر از بنی‌‌آدم. اگه قرار باشه اون موجودات فرضی کذایی شخصیت اقوام زمینی رو از روی پیام‌هاشون حدس بزنن، احتمالا به این نتیجه می‌رسن که فارسی‌زبان‌ها خودخواه‌ترین قوم زمین هستن (البته پیام ترکی هم اوضاش زیاد جالب نیست چون از انسان‌محور هم بالاتره، ترک‌زبان محوره!). در ضمن نمی‌دونم شما هم این برداشت رو دارید یا خیر، اما پیام فارسی از یه جهت دیگه هم با پیام‌های دیگه فرق می‌کنه. یه ذره انگار ادعاش می‌شه!

بخونید و خودتون قضاوت کنید:

  • سومری: امیدوارم همه خوب باشند
  • یونانی باستان: درود بر تو،‌هرکه هستی. ما با نیت دوستی آمدیم، برای آنان‌که دوست هستند.
  • پرتغالی: آرامش و شادی به همه
  • کانتونیز: چطورید؟ برای شما آرامش،‌ شادی و سلامتی آرزومندم
  • اکدی: امیدوارم همه خوب باشند
  • روسی: سلام! من به شما خوش‌آمد می‌گویم!
  • تایلندی: سلام دوستان دوردست. ما از اینجا به شما درود می‌فرستیم
  • عربی: سلام به دوستان ما در ستاره‌ها. شاید زمان ما را به یکدیگر برساند
  • رومانیایی: درود به همه
  • فرانسوی: سلام به همگی
  • برمه‌ای: خوب هستید
  • عبری: شالوم
  • اسپانیایی: سلام و درود به همگی
  • اندونزیایی: عصربخیر خانم‌ها و آقایان. بدرود تا دیداری دیگر
  • کچوا: سلام به همگی از زمین،‌ به زبان کچوا
  • پنجابی: به خانه خوش آمدید. دیدار شما باعث خوشحالیست
  • هیتی: درود
  • بنگالی: سلام! بگذارید آرامش و صلح در همه جا حکمفرما باشد
  • لاتین: درود بر تو،‌هرکسی که هستی؛ ما با نیت خوب آمده‌ایم و با خود صلح را به فضا آورده‌ایم
  • آرامی: سلام
  • هلندی: درود صمیمانه به همه
  • آلمانی: درود صمیمانه به همه
  • اوردو: آرامش و صلح بر شما. ما ساکنان زمین بر شما درود می‌فرستیم
  • ویتنامی: درود صمیمانه به شما
  • ترکی: دوستان ترک‌زبان عزیز، باشد که احترام صبحگاهی بر سرتان باشد
  • ژاپنی: سلام. خوب هستید؟
  • هندی: سلام از سوی ساکنان این دنیا
  • ویلزی: سلامتی برای شما،‌ اکنون و همه‌وقت
  • ایتالیایی: درود و آرزوهای بسیار
  • سینهالی: زنده باشید
  • نگونی (زولو): به شما درود می‌گوییم،‌ ای بزرگان. و زندگی درازی برای شما آرزومندیم
  • سوتو (سسوتو): سلام بر شما،‌ ای بزرگواران
  • وو: بهترین آرزوها برای همه شما
  • ارمنی: درود،‌ به تمام کسانی که در جهان هستند
  • اسپرانتو: ما می‌کوشیم که با صلح و آرامش با تمام مردم دنیا و جهان زندگی کنیم
  • کره‌ای: چطورید؟
  • لهستانی: خوش آمدید ای موجودات فراسوی جهان
  • نپالی: برای شما از زمین آینده خوبی را آرزومندیم
  • چینی ماندارین: چطورید؟ ما خیلی دوست داریم شما را ببینیم. اگر می‌توانید بیایید و ما را ببینید.
  • ایلا (زامبیا): ما برای همه خوبی آرزومندیم
  • سوئدی: سلامی از سوی یک برنامه‌نویس کامپیوتر از دانشگاه شهر کوچک ایتاکا در زمین
  • نیانجا: چطورید ای مردمان سیاره‌های دیگر؟
  • گجراتی: سلامی از سوی یک آدم ساکن سیاره زمین. با ما تماس بگیرید
  • اوکراینی: ما از جهان خود به شما درود می‌فرستیم و برای شما شادی،‌ سلامتی،‌ خوبی و زندگی طولانی آرزومندیم
  • فارسی: درود بر ساکنین ماورای آسمان‌ها. بنی‌آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند. چون عضوی به‌درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.
  • صربی: ما برای شما بهترین‌ها را آرزومندیم، از سیاره زمین
  • اوریه: درود به ساکنان جهان از زمین،‌ سومین سیاره منظومه شمسی
  • گاندا (لونادا): سلام به تمام مردم جهان. خدا به همه آرامش و صلح دهد
  • مراتی: درود. مردم زمین برای شما آرزوهای خوب می‌فرستند و برای شما امید آینده خوبی را دارند
  • آموی (لهجه مین): دوستاین فضایی،‌ چطورید؟ آیا غذا خورده‌اید؟ بیایید و به ما سر بزنید اگر می‌توانید
  • مجاری: ما به زبان مجاری به تمام موجودات دوستدار صلح در جهان درود می‌فرستیم
  • تلگو: درود. بهترین آرزوها از سوی تلگو زبانان زمین
  • چکی: دوستان عزیز،‌ ما بهترین‌ها را برای شما آرزومندیم
  • کانارا: درود. از سوی کانارا زبانان،‌ بهترین آرزوها
  • راجستانی: سلام به همگی. ما اینجا شادمانیم، شما نیز آنجا خوشحال باشید
  • انگلیسی: سلامی از سوی کودکان سیاره زمین

پی‌نوشت: پیام فارسی چه می‌توانست باشد؟ پیشنهاد ادبی‌ای دارید که جهانی باشد؟

پی‌نوشت: دوستی در کامنت تاکید کرده‌اند که ترجمه‌ی فارسی پیام ترکی دقیق نیست. ترجمه‌ی دقیق‌تر به این صورت است: «دوستان عزیزی که ترکی متوجه می‌شید…» که دراین صورت مشکل یاد شده در بالا را نخواهد داشت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

بعضی از باورهایت را زیر سوال می‌برم تا جذاب باشم

اول باید مطمئن شوی حرفی برای گفتن داری. بعد باید مطمئن شوی حرف‌ات را به صورت جالبی می‌زنی. به نظر بدیهی و ساده می‌رسد؟ اگر نگاهی به انبوه‌ «حرف‌های کسالت‌آوری» که به صورت متن و تصویر و صوت و سایر اشیاء اطرافمان را گرفته‌اند بیاندازی حتما تایید می‌کنی که داستان بدیهی شاید باشد اما به هیچ وجه ساده نیست.

چرا کسل‌کننده هستیم؟ چرا کسل‌کننده می‌نویسیم؟ چرا مخاطبان‌ از خواندن نوشته‌های ما روگردانند؟ یا اجازه بده سوال را به صورت وارونه بپرسم… چطور می‌توانیم جالب باشیم؟ اصلا چه وقتی چیزی جالب است؟ جالب بودن یا جالب نبودن، اولین معیاری است که افراد بر اساس آن‌ پدیده‌هایی که با آن مواجه می‌شوند را قضاوت می‌کند، حتی پیش از آن‌که درباره‌ی درستی یا نادرستی آن تصمیم بگیرند.1

اما آیا جالب نوشتن فرمولی دارد؟ طبعا داستان بسته به زمان و مکان و نوع مطلب و همین‌طور خصوصیت‌های گوینده و مخاطب فرق کند و شاید نشود به این راحتی‌ها فرمولی برای جالب بودن یا کسالت‌آور نوشتن به دست آورد. اما بر اساس یکی از مشهورترین نظریه‌ها در این زمینه، آن‌چه یک نوشته‌‌‌ی آکادمیک را جالب می‌کند ناسازگار بودن درون‌مایه‌ی آن با برخی (اما نه همه‌ی) فرضیات یا باورهای مخاطب است. چیزی جالب است که توجه مخاطب را به سوی خود جلب کند، به صورتی متمایز خود را به او عرضه کند و با شبکه‌ی گسترده‌ای از حرف‌ها که باورها و الگوهای موجود را بدیهی تلقی می‌کنند و ساختارهای زندگی روزمره‌ی او را می‌سازند در تعارض باشد. گزاره‌هایی به چشم می‌آیند و متمایز می‌شوند که حقایق کهنه‌ای که شالوده‌ی «تصورات» مخاطب هستند را انکار کنند.2 اما این‌که همه‌ چیز را زیر سوال نبرند نکته‌ای کلیدی است. مطلبی که همه‌ی تصورات مخاطب را انکار کند با شکاکیت یا واکنش تند او رو به رو می‌شود و ممکن است مخاطب یکسره آن‌را جدی نگیرد. از سوی دیگر، مطلبی که به هیچ‌کدام از تصورات مخاطب کاری نداشته باشد و با همه چیز سازگار باشد، احتمالا بدیهی و کسالت‌آور تلقی می‌شود. 3

به خودم می‌گویم قبل از این‌که دست به قلم شوی باید مطمئن شوی حرفی برای گرفتن داری. این حرف دلیلی ندارد حتما یک حرف آکادمیک باشد. می‌تواند یک حس یا یک تجربه باشد. می‌تواند یک ایده باشد یا بازتولید مطلبی باشد که خوانده‌ام. اما به هر حال باید چیزی باشد که برای مخاطبی به غیر از افراد قبیله‌ی خودم هم جذابیت داشته باشد. نمی‌شود یکسره خالی بود و دست به قلم برد و به تشویق هم‌قبیله‌ای‌ها دل خوش بود. خوب… فرض کنیم این مشکل را حل کردم… من حرفی برای گفتن پیدا کرده‌ام. نکته‌ی بعد این است که این حرف را برای کدام مخاطب می‌زنم؟ این حرف را در قالب چه گزاره‌هایی ارائه می‌دهم؟ حرفم تا چه حد برای مخاطب عادی و پیش‌پا افتاده است؟ تا چه حد باورهای مخاطب را تکان می‌دهد؟ اگر حرفی که برای مخاطب فرضی می‌زنم تکرار ایده‌ها و باورهای جاری او است، احتمالا نمی‌تواند برایش جالب باشد. اگر بیش از حد رادیکال و انقلابی است احتمالا با انکار و بی‌توجهی او رو به رو خواهد شد و باز هم جالب نخواهد بود. کیمیای سخن در یافتن نقطه‌ی تعادل است.

1.         Davis, M. S. Aphorisms and clichés: The generation and dissipation of conceptual charisma. Annu. Rev. Sociol. 245–269 (1999).
2.         Davis, M. S. That’s interesting. Philos. Soc. Sci. 1, 309–344 (1971).
3.         Bartunek, J. M., Rynes, S. L. & Ireland, R. D. What makes management research interesting, and why does it matter? Acad. Manage. J. 49, 9–15 (2006).

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بفرمایید خرمالوی خون‌آلود

دوستم گفت ندیدی تخفیف خورده بود؟ هوس خرمالو کرده بودم. برگشتم به قسمت میوه‌ها و چندتایی سوا کردم که چشمم افتاد به آن واژه‌ی شوم که نام کشور مبدا میوه‌ها را نشان می‌داد: «اسرائیل».

خرمالوها را خالی کردم توی سبد. خرمالویی که با آب دزدی، زمین غصبی و خون خدا می‌داند چند بی‌گناه کشت شده باشد ارزانی خودشان.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

شاهین نجفی و توده‌های مردم

(۱) این کار آقای شاهین نجفی را دیدم و گوش دادم و برای این‌که مطمئن شوم چیز مهمی از قلم نیفتاده متن‌اش را هم با یک گوگل ساده پیدا کردم و خواندم. کاری نیست که چیزی جز اجبار حاصل از کنجکاوی مرا به حتی یک‌بار شنیدن‌اش وادار کند، اما انتظار داشتم خیلی تندتر از این‌ها باشد و کنایه و توهین به مقدسات در آن به وفور یافت شود که این‌طور نبود. خوب البته نظرها فرق می‌کند و می‌توانم تصور کنم که حرف‌هایی در همین سطح هم می‌تواند خیلی از دوستان مومن را برنجاند که ظاهرا هم رنجانده است. اما به همین دوستان مومن می‌توان این نکته را هم گفت که اگر ما عادت‌ها و مقدسات «موسی‌ وار» را داریم، صداقت‌ها و درد و دل‌های «شبان‌وار» را هم داریم و نباید تنها مجرای درد و دل کردن با سمبل‌های دین را به کانال‌های رسمی آشنای خودتان محدود کنید و هر چه خارج از آن شد را کفر تلقی کنید. یک ذره تحمل و مدارا و داشتن وسعت نظر جای دوری نمی‌رود، از من گفتن!

(۲) من علاقه‌ای به سبک هنری آقای نجفی ندارم و کارهای ایشان را هم به جز یکی دو مورد استثنایی دنبال نکرده‌ام و هیچ کدام از کارهایشان را هم توی مجموعه موسیقایی‌ام ندارم. از طرف دیگر، ضمن احترام و اعتقاد به مفهوم نسبی «آزادی بیان»، معتقد نیستم که به هر حرفی که «بیان» شود باید به عنوان یک «نظر» احترام گذاشت. خیر. بعضی نظرها هستند که نه تنها قابل احترام نیستند بلکه گوینده آن‌ها هم ممکن است به حق در معرض بازخواست عرفی یا قانونی قرار گیرد. حالا این‌که مصداق‌های چنین محدودیت‌هایی در آزادی بیان چه هست یا باید باشد بحث حقوق‌دان‌هاست، اما هر جامعه‌ای با توجه به مناسبت‌های خاص حاکم بر آن محدودیت‌های خاص خود را به «آزادی بیان» شهروندانش تحمیل می‌کند. این دو نکته را نوشتم که واضح باشد به خاطر «طرفداری از سبک هنری آقای شاهین نجفی» یا «اعتقاد به آزادی بیان بدون مرز» نیست که بند یک را نوشتم.

(۳) یادم هست توی یکی از شبکه‌های اجتماعی لینک‌های هم‌خوان شده توسط دوستی را می‌دیدم که گاه و بی‌گاه مطلب طنزی را با اشاره به نام یکی از ائمه شیعیان نقل می‌کرد. تا جایی که می‌دانم این دوست من آدم مذهبی‌ای نبود ولی آدم خورده شیشه داری هم نبود و احساس کردم این لینک‌ها را هم‌خوان می‌کند چون واقعا به نظرش خنده‌دار آمده‌اند. برایش به صورت خصوصی پیام فرستادم که این‌که شما مذهبی نیستید به جای خود محترم، اما این طور هزل و مسخره کردن «شخصیت‌ها» یا «مفاهیمی» که برای میلیون‌ها نفر پشتوانه امید هستند کاری نیست که در شان شما باشد. پاسخی نداد، اما من حرفم را زده بودم.

(۴) اولین باری که به حرم امام رضا رفتم (غیر از دوران خردسالی) را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. منظورم کل فرایند حرکت به سمت ضریح و عبور از رواق‌ها یا صحن‌های مختلف نیست (که واقعا هم قبل از رسیدن به ضریح مدتی در آن‌ها گشتم و مفتون معماری آن‌ها شدم)، بلکه منظورم دقیقا آن‌ لحظه‌ای است که می‌خواستم وارد روضه منوره شوم. صحنه‌ای که پیش رویم دیدم با انتظارات من متفاوت بود و مرا بهت‌زده کرد. فضا مملو از جمعیت فشرده شده بود که در سکوتی نسبی موج‌وار در هم تنیده بودند و در تلاش بودند که به ضریح برسند. چهره‌ها، لباس‌ها، دست‌ها متعلق به مردمانی بود که در شهر من زندگی نمی‌کردند. حضور فقر آن‌چنان پررنگ بود که بیننده تهرانی‌ای را که من بودم منکوب کرد. شنیده بودم خیلی از زائران حرم امام رضا «با پای پیاده» از روستاها یا شهرهای خود به این‌جا می‌آیند اما آن‌چه می‌دیدم فقری ورای تصور من را نشان می‌داد. برای دقایقی طولانی همان‌جا ایستادم تا بتوانم میزان امید مظلومانه‌ای را که در آن گونه‌ها و دست‌های ملتمسی که می‌خواستند به ضریح برسند وجود داشت درک کنم. ضریحی که به مثابه روزنه‌ای از نور که قرار بود به زمینه تاریک فقرشان بتابد در میان پژمردگی صورت‌ها و لباس‌هایشان می‌درخشید.

(۵) فقط در آن لحظه بود که معنای واقعی این جمله را که عزیزی فرزانه روزی به من گفته بود دریافتم: «هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند توده‌های مردم را دوست دارد، بدون آن‌که امام رضا را دوست داشته باشد». آن موقع که این حرف را گفته بود، گذاشته بودمش به حساب پیشینه‌های سنتی و مذهبی گوینده‌اش. اما در آن لحظه شهود، جلوه دیگری از عمق حقیقتی که در آن جمله وجود داشت بر من آشکار شد. نمی‌توانم مدعی دوست داشتن صاحبان این دست‌های محروم، این چهره‌های خشک شده از آفتاب و فقر و این دل‌های ساده‌دل معصوم باشم و به شاید مهم‌ترین و آخرین دستاویزشان برای زیستی‌ معنادار در این دنیا بی‌اعتنایی کنم، چه رسد که به آن بی‌احترامی کنم!

(۶) روزگاری نه چندان دور که آتش چپ‌های استالینیستی در ایران هنوز داغ بود، در یکی از نقاط محروم ایران شیخی به منبر می‌رود و خطاب به عوام شنونده می‌گوید: مردم می‌دونین کمونیست‌ها چی می‌گن؟ به زبان روسی «کمون» یعنی خدا و در واقع اینا می‌گن «خدا نیست»!

کار ندارم این ماجرا خاطره است یا لطیفه، اما حاوی نکته جالبی است. به نظر شما فردی که دوستار توده‌های مردم ساکن در یک منطقه بسیار محروم و دور افتاده است، چطور می‌تواند عشق واقعی‌اش را به آن‌ها نشان دهد؟ (۱) برود و پرچم «خدا نیست» دستش بگیرد؟ یا این‌که (۲) به آن‌ها یاد دهد قبل از غذا دست‌هایشان را با صابون بشویند؟ ظاهرا خیلی از «رفقا» روش اول را انتخاب کرده بودند، چون هم هیجان‌اش بیشتر بود و هم «روشن‌فکرپسندتر» و «حزب‌پسندتر» بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مواظب باشید موقع خروج از بزرگراه سرتان کلاه نرود

این سناریوی کلاهبرداری (scam) در نزدیکی منزل ما برای یکی از همسایه‌ها رخ داده است. بیشتر طرح‌های کلاه‌برداری از الگوهای تثبیت شده و «امتحان‌پس‌داده» استفاده می‌کنند. با آشنایی با این الگوها شاید بتوانیم احتمال این‌که کلاه سرمان برود را کم کنیم (شاید!).

نکته: در این سناریو دو کلاه‌بردار و یک قربانی در خروجی یک بزرگراه نقش دارند و هدف اخاذی از قربانی است. همین طرح کلاه‌برداری با تغییراتی می‌تواند در موقعیت‌های دیگر و با اهداف دیگر اجرا شود.

طرح‌ کلاه‌برداری «اخاذی در بزرگراه»

شرکت‌کنندگان: کلاه‌بردار اول (اولی)، کلاه‌بردار دوم (دومی)، قربانی

محل: یک دوربرگردان نه چندان شلوغ در یک بزرگراه شهری ، طرف‌های آخر شب.

هدف: اخاذی پول از قربانی بدون درگیری و خشونت

شرح:

ساعتی از شب گذشته، کلاه‌بردارها یک دوربرگردان نسبتا خلوت در یک بزرگ‌راه را انتخاب می‌کنند. یکی از آن‌دو در مسیر داخل دوربرگردان کمین می‌کند و دومی در بزرگراه قبل از خروجی دوربرگردان مستقر می‌شود و خودرو‌ها و سرنشین‌های داخل آن‌را زیر نظر می‌گیرد. او در جستجوی خودرویی تک‌سرنشین است که نوع آن و چهره راننده هم مناسب کلاه‌برداری تشخیص داده شود.

پس از انتخاب قربانی، به اولی که در دوربرگردان مستقر شده علامت می‌دهد. همان‌طور که قربانی در حال پیچیدن در دوربرگردان است (و دید خوبی هم ندارد و سرعت ماشین هم کم است) اولی خودش را با آینه ماشین می‌کوبد و فریاد بلندی می‌زند. راننده با تصور این‌که با فردی تصادف کرده توقف می‌کند و از ماشین پیاده می‌شود. در همین لحظه دومی هم سر می‌رسد و شلوغ می‌کند که ای داد و بیداد چه شد … یا ابوالفضل و غیره. بعد هم به قربانی می‌گوید که آدم خیلی خوبی است که در نرفته و واقعا انسانیت به خرج داده و غیره. اولی هم در تمام مدت وانمود می‌کند دست یا پایش شکسته و با صدای بلند آه و ناله می‌کند. دومی قربانی را متقاعد می‌کند که وضعیت اولی ناجور است و باید حتما او را به بیمارستان برسانند. قربانی که دستپاچه شده است قبول می‌کند. توی راه اولی دست یا پا یا شکمش را که قبلا رنگ کرده به نشانه کبودی نشان می‌دهد (با همکاری دومی) و دومی هم کم کم قضیه را بزرگ می‌کند که این آقای راننده آدم شریفی است و به خاطر تو نگه داشته و فرار نکرده. حالا اگر شکایت نکنی بهتر است و برای این آقا دردسر درست نکن. بازداشتش می‌کنند و تا پای این آدم به بیمارستان برسد برایش پرونده جنایی تشکیل می‌دهند و به خاطر انسانیت هم که شده نگذار این مرد شریف آبرویش به خطر بیفتد. کم کم داستان به سمتی می‌رود که اولی رضایت دهد مقداری پول بابت هزینه درمان و گچ بندی و خسارتی که به او وارد شده از قربانی بگیرد و در عوض خودش به کمک دومی به بیمارستان بروند تا به این ترتیب دردسری برای قربانی ایجاد نشود. قربانی در این لحظه حتی اگر به کل داستان شک هم کرده باشد به خاطر فرار از دردسر حاضر می‌شود چند صد هزار تومان به آن‌ها بدهد تا از دستشان خلاص شود.

در همین رابطه: مواظب باشید کیف پر از پول کلاه سرتان نگذارد


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بازگشت به کاموا

نه این‌که به کل مخالف تبلیغات باشم، اما چندان دل خوشی از تکنیک‌های تبلیغاتی ندارم و کلا ترجیح می‌دهم تحت تاثیر تبلیغات قرار نگیرم (تا حد خودآگاهی‌ام). در نتیجه بیشتر اوقات با نوعی بی‌تفاوتی از کنار تبلیغات و آگهی‌های تجاری عبور می‌کنم و آن‌ها را بیشتر به عنوان بخشی از زمینه شهر می‌بینم تا موجودیت‌های مستقلی که بشود نگاهشان کرد، خواندشان یا تحت تاثیرشان قرار گرفت. اما هر از چندی تبلیغ‌هایی به چشم‌ام می‌خورد که نمی‌توانم نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت بمانم و ناخودآگاه وادار به واکنش ادراکی یا عاطفی می‌شوم که معمولا هم از نوع منفی است. تبلیغ زیر که هم اکنون در برخی نقاط تهران قرار گرفته از این دست است. یک آگهی مشمئز کننده!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.


متولدین چه ماهی جذاب‌ترند؟

نظرسنجی فوق اخیرا در فضای فیس‌بوک انجام شده (و ادامه دارد) و تا این لحظه حدودا 2600 نفر در آن شرکت کرده‌اند. فرض کنیم نظرسنجی به پایان رسیده و همهٔ گزینه‌‌ها برای همهٔ افراد شرکت کننده برای مدت زمان مساوی باز بوده و هر فرد فقط یک بار رای داده باشد. همین‌طور فرض کنید می‌توانیم نتایج این نظرسنجی آماری را به کل جمعیت هدفی که این افراد نمایندگی‌اش می‌کردند تعمیم دهیم. در این صورت به نظر شما کدام گزارهٔ زیر درست (دقیق‌تر) است؟

الف) همهٔ انسان‌های متولد شهریورماهی که در طول قرن سیزدهم میلادی در یکی از روستاهای جنوب چین متولد شدند، از لحاظ رنگ چشم‌ از همهٔ شترهایی که در مهرماه سال 298 هجری شمسی در صحراهای مصر متولد شدند جذاب‌تر بودند.

ب) همهٔ موجودات متولد شدنی اعم از انسان، حیوان، نبات و سایر انواع احتمالی موجودات خارج از زمین که در همهٔ اعصار (از زمان پیدایش زمان و مکان تا پایان جهان) در ماه شهریور متولد شده‌ باشند، از همهٔ موجودات متولد شدنی اعم از انسان، حیوان، نبات و سایر انواع احتمالی موجودات خارج از زمین که در همهٔ اعصار (از زمان پیدایش زمان و مکان تا پایان جهان) در مهرماه متولد شده‌ باشند، جذاب‌ترند.

پ) بیشتر انسان‌های متولد شهریورماهی که در حال حاضر در قید حیات هستند و سن آن‌ها احتمالا* کمتر از 25 سال و بیشتر از 15 سال است  و به احتمال 60٪ مذکر هستند و امکان استفاده از اینترنت را دارند و با زبان فارسی آشنایی دارند و به سایت فیس‌بوک دسترسی دارند و به احتمال 80 درصد با حداکثر سه واسطه با آقای م. فیس‌بوک‌زاده که این نظرسنجی را راه انداخت و برای دوستان فیس‌بوکی‌اش ارسال کرد دوست هستند و  به صورت شوخی یا جدی باور دارند که رابطه‌ای میان جذابیت و عدد یا نام ماه در تاریخ تولد وجود دارد و به صورت شوخی یا جدی باور دارند که این رابطه را با این نظر سنجی در فیس‌بوک می‌توان تا حدی شناسایی کرد، از بیشتر انسان‌های متولد مهرماهی که در حال حاضر در قید حیات هستند و سن آن‌ها احتمالا کمتر از 25 سال و بیشتر از 15 سال است و به احتمال 60٪ مذکر هستند و امکان استفاده از اینترنت را دارند و با زبان فارسی آشنایی دارند و به سایت فیس‌بوک دسترسی دارند و به احتمال 80 درصد با حداکثر سه واسطه با آقای م. فیس‌بوک‌زاده که این نظرسنجی را راه انداخت و برای دوستان فیس‌بوکی‌اش ارسال کرد دوست هستند و به صورت شوخی یا جدی باور دارند که رابطه‌ای میان جذابیت و عدد یا نام ماه در تاریخ تولد وجود دارد و به صورت شوخی یا جدی باور دارند که این رابطه را با این نظر سنجی در فیس‌بوک می‌توان تا حدی شناسایی کرد جذاب‌ترند.

ت) هیچ‌کدام. چون تعریف و معیار و مرجع جذابیت مشخص نیست.

* همهٔ احتمال‌ها با بازهٔ اطمینان 90٪ ارائه شده است. همهٔ  ارقام یا نام‌های  ارائه شده در گزینه‌ها فرضی است.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

درود بر سامورایی‌های نیروگاه هسته‌ای ژاپنی

به آن سامورایی‌هایی فکر می‌کنم که هنوز داخل نیروگاه بحران زدهٔ ژاپنی مانده‌اند و «ناامیدانه» در حال تلاش برای مهار بحران یا دست کم خاموش کردن آتش هستند. نه این‌که به قربانیان درماندهٔ زلزله یا سونامی فکر نکنم،‌ اما آن‌ها با اختیار خود به سوی مرگ نرفتند، آتش‌نشانان و کارکنان نیروگاه ژاپنی اما آگاهانه و مسئولانه مرگ را انتخاب می‌کنند. بدون شک همهٔ آن‌ها می‌دانند که سلامتی و زندگی‌شان در معرض خطر جدی تشعشات رادیواکتیو است و با این وجود مسئولانه «ماندن» و «جنگیدن» را انتخاب کرده‌اند.

در این ساعت‌ها فقط و فقط به آن‌ها فکر می‌کنم. از تصور لحظاتی که بر آن‌ها می‌گذرد اشک در چشمانم جمع می‌شود. فقط می‌توانم بگویم درود بر فداکاری‌هایشان. درود…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مجازاتِ دور بودن از ایران

سفر اخیرم یک بار دیگر به من ثابت کرد که تا وقتی از ایران دور هستم نمی‌توانم آن طور که دوست دارم دربارهٔ ایران فکر کنم یا بنویسم. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها بین حضور در قلب ایران (تهران) با رصد کردن اوضاع از چند هزار کیلومتر آن طرف‌تر این است که آدم در ایران به اطلاعات ریز و دست اولی دسترسی دارد که هرگز در قالب مطالب رسمی یا غیررسمی (اما به هر حال نوشته شده) در سطح اخبار و رسانه‌ها قابل دسترسی نیستند. من خارج از ایران، دسترسی‌ام به ایران محدود می‌شود به چهارتا (شما بگو چهارصدتا) منبع خبری رسمی و غیر رسمی که غالبا هم نوشتاری هستند؛ یعنی ترجمه‌هایی هستند شخصی یا گروهی از واقعیت‌های ریز و درشتی که در کشور رخ داده است و از روی آن‌ها نمی‌شود چشم انداز عقلی یا عاطفی حاکم بر جامعهٔ شهری تهران را حدس زد. این است که وقتی خارج از ایران هستم مجبورم اکتفا کنم به خواندن و بازخواندن وقایع مهم (و عموما دست دوم) از ایران و در نتیجه مطالب دست اول از وقایع روزمره و ظاهرا بی‌اهمیت از دیدم خارج می‌ماند. لذا بعد از مدتی امر به من مشتبه می‌شود که آدم‌های داخل تهران غم و غصه‌هایشان از جنس مسائل کلان و اتفاق‌های درشتی است که در جامعه رخ می‌دهد و در اخبار منعکس می‌شود، در حالی که خیلی از وقت‌ها این طور نیست. در این جور مواقع است که سفری کوتاه به ایران می‌تواند مثل آب سردی باشد که روی صورت کسی که در حال چرت زدن است بپاشی. به محض اینکه توی تهران فرود می‌آیی متوجه می‌شوی که فضای داخل شهر با فضای داخل رسانه‌های نوشتاری فرق می‌کند و آنچه مردم را به خود مشغول کرده است موضوعات پرتکثر و روزمره‌ای است که اگر چه ارزش خبری ندارند اما به علت تعدد و فراوانی اهمیت تجمعی بالایی دارند.

نه که بخواهم اهمیت اتفاقات خبری یا مهم را نادیده بگیرم. اتفاقا اهمیت آن‌ها سر جای خودشان است (درست به این دلیل که مهم هستند!). اما بحث من حذف شدن موضوعات روزمره و پرتکثر از معادلات فکری یک آدم دور از ایران است. آدمی که از ایران دور است به ناچار فقط در معرض اخبار (=موضوعات مهم) یا مطالب نوشتاری (=بازتولیدهای انتزاعی اقلیت معدودی از افراد جامعه) قرار می‌گیرد و هیچ اقبالی برای همگام ماندن با بدنهٔ اصلی رویدادهای جامعه (=موضوعات غیرمهم و روزمره) ندارد. این است که به تدریج از روندهای جاری جامعه فاصله می‌گیرد و اگر مدت به اندازهٔ کافی طولانی از ایران دور بماند نسبت به آن چنان بیگانه می‌شود که اگر روزی به تهران سفر کند بیشتر به یک توریست می‌ماند تا یک تهرانی مقیم. او با تعجب از خود می‌پرسد: «من که اخبار ایران را هر روز دنبال می‌کردم، چه شد که این همه با اینجا بیگانه شده‌ام؟» و این مجازات کسی است که خواسته یا ناخواسته مدتی طولانی از ایران دور بماند.

.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کم‌کم داشت یادم می‌رفت

نمی‌دانم ایده‌ی چه کسی بوده که روی شیشه‌ی پنجره‌ها طرحی از پرنده بچسبانند تا وقتی از توی چهاردیواری‌های سیمانی و فلزی‌ای‌ که بیشترین اوقات بیداری‌مان در آن‌ها سپری می‌شود بیرون را نگاه می‌کنیم یادمان نرود که موجودی به نام پرنده و مفهومی به نام پرواز کردن هم وجود دارد.

هر کی بوده دستش درد نکند، چون کم‌کم داشت یادم می‌رفت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

 

مشکلات را نمی‌شود به بند کشید

وزیر اقتصاد: نمی‌توان قیمت‌ها را به بند کشید {+}
نمی‌دانم چرا این جمله‌ی وزیر اقتصاد از ذهنم بیرون نمی‌رود. نه این‌که نکته‌ی فنی یا کارشناسی خاصی داشته باشد. یک گزاره‌ی ساده را بیان می‌کند که احتمالا بخش قابل توجهی از اقتصاد‌دان‌ها با آن موافق (یا مخالف؟) هستند. اما این لفظ «به بند کشیدن» مدام توی ذهنم می‌چرخد.
.
به بند کشیدن، یعنی زندانی کردن، یعنی حبس کردن، یعنی دست و پای چیزی را بستن. شاید برای کارشناسان اقتصاد، «به بند کشیدن» فقط در حوزه‌ی قیمت و تورم و شاخص‌های اقتصادی متصور شود. آن‌ها به این می‌اندیشند که آیا می‌توان این‌چیزها را مهار کرد؟ به بند کشیدشان؟ برای اقتصاددان‌ها «به بند کشیدن» یک مفهوم انتزاعی و ذهنی است.
.
اما چیزهای دیگری را هم می‌توان به بند کشید. آدم‌ها را می‌توان زندانی کرد، حبس کرد، دست و پای‌شان را بست. این‌جا دیگر به بند کشیدن یک مفهوم انتزاعی، یک چالش ریاضی یا اقتصادی نیست. به بند کشیدن کتاب‌ها، فیلم‌ها، وب‌لاگ‌ها یا به بند کشیدن آدم‌ها، منتقدان، مخالفان، دشمنان… این‌ نوع به بند کشیدن نه تنها انتزاعی نیست، که کاملا ملموس و عینی است.
.
شاید وزیر اقتصاد فقط یک نکته‌ی ساده‌ی ذهنی را واگو نمی‌کند. شاید خطاب وزیر اقتصاد به کسانی است که استراتژی‌شان در حل مشکلات «به بند کشیدن مشکل» به معنای عینی آن است. شاید وزیر اقتصاد می‌خواسته بگوید: «ببینید. درست است که ما همه‌ی مشکلات را با به بند کشیدن آن حل می‌کنیم. درست است که خیلی از مشکلات را می‌شود به صورت فیزیکی به بند کشید. مثل کتاب‌ها، فیلم‌ها، مخالفان، منتقدان، آدم‌ها … اما نگاه کنید، قیمت‌ها را دیگر نمی‌توان به بند کشید.»
.
امیدوارم روزی برسد که سایر وزیران هم به این نتیجه برسند که «مشکلات را نمی‌شود به بند کشید»، باید ریشه‌ی مشکلات را پیدا کرد و آن‌ها را حل کرد. مثلا وزیر راه هم به این نتیجه برسد که «ببینید، مشکل ترافیک را نمی‌توان به بند کشید، بلکه باید سیستم حمل و نقل را بهبود بخشید» یا وزیر مسکن به این نتیجه برسد که «ببینید، مشکل مسکن را نمی‌شود به بند کشید» یا وزیر فرهنگ به این نتیجه برسد که «ببینید، فرهنگ را نمی‌شود به بند کشید. اینترنت را نمی‌شود به بند کشید. کتاب را نمی‌شود به بند کشید. فیلم را نمی‌شود به بند کشید. اندیشه را نمی‌شود به بند کشید…»  یا وزیر قدرت به این نتیجه برسد که «ببینید، مخالف را نمی‌شود به بند کشید» یا وزیر ترس به این نتیجه برسد که «ببینید، ترس را نمی‌شود به بند کشید» یا «فقر را نمی‌توان به بند کشید» یا «بی‌کاری را نمی‌توان به بند کشید» یا «بی‌ثباتی اجتماعی را نمی‌توان به بند کشید» یا …
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تفتیش عقاید ممنوع است؛ تفتیش عواطف بیشتر ممنوع است

مرتضی میرباقری (معاون سیمای صدا و سیما) که شب گذشته (اول شهریور) از پشت صحنه مجموعه تلویزیونی نون و ریحون بازدید می‌کرد؛ در جمع خبرنگاران و در پاسخ به سوالی درباره صحت‌ و سقم پخش نشدن ربنای شجریان و دیگر آثار وی از صدا و سیما گفت: شجریان به دلیل مواضع ضدانقلابی که گرفته است و مواضع بدی که در رابطه با مردم خودش گرفته است؛ دیگر صلاحیت کافی برای حضور در قلب مردم را ندارد. او؛ خودش چهره خود را مخدوش کرده است. ما امیدوارم که همچنان که فرصت باقی باشد تا ایشان بازگردند تا نظام هم دست لطف خود را برسر ایشان بکشد. {+}

این‌جا را دیگر نداشتیم آقای میرباقری. دوستان شما که تفتیش فکر و عقیده را خوب بلد هستند و ما هم سال‌هاست که با آن خو گرفته‌ایم، نکند حالا می‌خواهید احساس‌هایمان را هم تفتیش کنید؟ فکر و عقیده‌ی ما را که تفتیش و تعیین صلاحیت می‌کنند، حالا نوبت احساسات ماست که زیر ذره‌بین «تفتیش عواطف» قرار بگیرد؟

شما صلاحیت ندارید برای «قلب‌های مردم» و آن‌چه در آن‌ها می‌گذرد تعیین تکلیف کنید. شاید چند صباحی دفتر و دستک و دیوان و دولت مال شما باشد، اما یادتان باشد قلب‌ ما برای همیشه متعلق به ماست و نه شما و نه بزرگ‌ترهای شما نمی‌توانند تعیین کنند چه چیزی صلاحیت حضور در آن‌ را دارد.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یک روش ساده برای کم کردن سطح استرس

چند روز پیش، پیش یک مشاور بودم و برای کاهش سطح استرس در محیط کار و منزل این روش ساده را پیشنهاد کرد که به نظرم رسید به نمودار تبدیلش کنم و این‌جا بیاورم، شاید به درد کسی بخورد. فایل نمودار هم به صورت تصویر و هم به صورت پی‌دی‌اف موجود است.
.
به قول خانم مشاور، ظاهرا نکته این است که استرس و تنفس به هم مربوط هستند (کدام دو پدیده در تن و جان به هم مرتبط نیستند؟). آدمی که تند و نامنظم تنفس می‌کند این سیگنال را به بدنش می‌دهد که خطر یا مشکلی هست که باید برطرف شود و در نتیجه استرس ایجاد می‌شود. با این تمرین ساده که چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد می‌توانید تنفس‌تان را آرام و منظم کنید که به تدریج شما را آرام می‌کند.
.
همان‌طور که توی دیاگرام هم نوشته‌ام، روش به این صورت است که یک مستطیل یا مربع مثل در یا پنجره که ترجیحا ابعاد بزرگی هم داشته باشد انتخاب می‌کنید. بعد شروع می‌کنید و با چشم اضلاع آن‌را طی می‌کنید (به صورت چرخشی). روی یکی از ضلع‌ها نفس را بدهید داخل، روی ضلع دوم نفس را حبس کنید، روی ضلع سوم نفس را بدهید بیرون، روی ضلع چهارم نفس را حبس کنید و این فرایند را چند دقیقه تکرار کنید. سعی کنید چشم را نسبتا آهسته بگردانید تا تنفس عمیق و آرام و منظم شود.
.
انجام این تمرین هر بار چند دقیقه طول می‌کشد. در صورت نیاز می‌توانید آن‌را هر چند ساعت یک‌بار تکرار کنید. من آزمایش کردم (می‌کنم)، بد نبود. شما هم امتحان کنید.
.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روش نوشتن متن برنامه‌ها در وردپرس

این را نوشتم محض امتحان امکان جدید وردپرس. قبلا هم می‌شد متن یا کدهای (Code) برنامه‌نویسی را داخل پست وبلاگ‌های وردپرس دات‌کام منتشر کرد اما به این خوشگلی و کاملی نبود. الان این‌قدر قوی شده که حتی می‌توانید خط‌های مورد نظرتان را با رنگ دیگری نشان دهید (highlight).

حتما توجه دارید که نوشته‌ی زیر به صورت تصویر نیست. یعنی کماکان خاصیت متنی را دارد و می‌شود به راحتی کپی و پیست‌اش کرد. اصل ماجرا هم همین است! روش‌اش را این‌جا توضیح داده.

// this is the comment!
class TestWordpress {
// I highlighted this line. honestly isn't it cool?
   public static void main(String args[]) {
      System.out.println("wow.. it works!");
      }
   }
}

پی‌نوشت: یکی از دوستان یادآوری کردند که احتمالا متن بالا در گوگل‌ریدر درست نمایش داده نمی‌شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بی‌شرف یا بی‌سواد؟ مساله این نیست!

این خبر را بخوانیم:

اصفهان – خبرگزاری مهر:‌ رئیس فرودگاه شهید بهشتی اصفهان با اشاره به اینکه پرواز تهران – اصفهان دچار هیچ سانحه‌ای نشده است گفت:‌ تنها پس از فرود این هواپیما یکی از لاستیکهای پرواز شماره 729 شامگاه سه شنبه دچار ترکیدگی شد.

ایرج بهشتی در گفتگو با خبرنگار مهر در اصفهان افزود: این هواپیما در حال حرکت برای پیاده کردن مسافران بود که این اتفاق افتاد و مشکل خاصی نیز اتفاق نیفتاده است و پس از ترکیدگی تایر نیروی ایمنی در کنار هواپیما حاضر شده و مسافران را از داخل هواپیما پیاده کردند.

وی ادامه داد: هواپیما قادر به ادامه مسیر بود اما به سبب اطمینان بیشتر نیروهای ایمنی مسافران را در همان نقطه پیاده کردند.

بهشتی عنوان کرد: این حادثه حاد نبوده و اتفاقی عادی است که در برخی مواقع اتفاق می افتد.

همچنین سخنگوی سازمان هواپیمایی کشوری نیز در این خصوص به خبرنگار مهر گفت: یک فروند هواپیمای «فوکر اف 100» شرکت هواپیمایی آسمان دیشب تهران را به مقصد اصفهان ترک کرد و ساعت 22 و 50 دقیقه پس از فرود در فرودگاه اصفهان و هنگام تاکسی هواپیما (توقف برای خروج مسافران) یکی از چرخ های ان دچار مشکل و با حضور کارشناسان ایمنی زمینی برطرف شد و 99 مسافر ان نیز به صورت عادی پیاده شدند.

رضا جعفرزاده با تاکید بر اینکه هیچ مشکلی برای مسافران این پرواز ایجاد نشد ، افزود : به لحاظ عادی بودن موضوع شرایط اضطراری هم برای هواپیما اعلام نشد.

اظهارات این مقام‌ها دست‌ کم دو اشکال اساسی دارد. اجازه دهید توضیح بدهم.

اهمیت یک رویداد از نظر ایمنی، با میزان ریسک (Risk) آن سنجیده می‌شود. ریسک یک رویداد نسبت مستقیمی با «شدت رویداد» (Severity) (یعنی اگر رخ دهد چقدر خسارت جانی/مالی خواهد رساند) و «احتمال رخ دادن رویداد» (Likelihood) دارد. هر چه ریسک یک فعالیت بالاتر باشد؛ کار کارشناسی و تحلیلی و مهندسی بیشتر و دقیق‌تری می‌طلبد (برای پیشگیری، کاهش یا کنترل ریسک). هر چه احتمال بروز آن بیشتر باشد هم همین‌طور.

اولین ایراد صحبت‌های آقایان این است که رویداد ترکیدن چرخ هواپیما یک رویداد فوق‌العاده  شدید است (از نظر Severity). یعنی اصطلاحا پتانسیل  خطر خیلی بالایی دارد (Hi Potential). چرا که این رویداد اگر هنگام فرود هواپیما رخ دهد می‌تواند به مرگ‌ صدها نفر و چندین میلیون دلار خسارت بیانجامد. در این‌جا  به خاطر بالا بودن  خسارت احتمالی یعنی بالا بودن «شدت»، ریسک بسیار بالاست و چنین رویدادی به هیچ‌وجه نمی‌تواند «عادی» باشد! مگر این که فرض کنیم دست‌اندرکاران صنعت هواپیمایی ما دیوانه شده‌اند که خطری چنین بزرگ را «عادی» تلقی می‌کنند!

اما اشتباه کلیدی دوم این سخنان.

در صنعت رویدادهای مختلفی رخ می‌دهند که در این میان دو دسته از آن‌ها بسیار مهم هستند.  یک دسته از این رویدادهای بسیار مهم، حادثه یا سانحه (Accident) است (رویدادی که رخ داده و واقعا منجر به خسارت مالی و جانی شده) و دیگری «تقریبا سانحه» (Near Miss) که حادثه‌ای است که رخ داده ولی به خاطر شانس و اقبال منجر به خسارت مالی و جانی نشده. مثلا فرض کنید یک نفر سنگی را به طرف شخصی پرتاب کند. اگر سنگ به چشم شخص بخورد و او را مجروح کند، سانحه رخ داده. اگر به فاصله چند سانتی‌متر از کنار چشم‌هایش عبور کند «تقریبا سانحه» رخ داده است. در این مورد به خصوص هم، چرخ هواپیما ترکیده یعنی رویداد ناگوار رخ داده، اما شانس و اقبال در این بوده که موقع فرود آمدن نترکیده. پس این رویداد یک «تقریبا سانحه‌» با پتانسیل خطر بالاست. یعنی یک Hi Potential Near Miss.

«تقریبا سانحه»‌ها اگر چه منجر به خسارت جانی یا مالی نشده‌اند؛ اما بسیار مهم هستند. چرا که با شناسایی، انجام تحقیقات و پیش‌گیری از آن‌ها می‌توان مانع از بروز سوانح شد. هیچ کس «تقریبا سانحه»‌ها را «عادی» نمی‌شمارد. به خصوص وقتی که پرریسک باشند. از نظرگاه یک کارشناس ایمنی، تقریبا سانحه همانقدر فاجعه است که سانحه. چون حساب و کتاب کار را که نمی‌شود به شانس و اقبال سپرد که بگوییم، «دمش گرم این‌بار قصر در رفتیم پس مشکلی نیست!!!»

خلاصه‌ی کلام: این که بگوییم چرخ هواپیما «تنها پس از فرود و هنگام تاکسی ترکید پس مشکلی نیست و عادی است» بیشتر به یک شوخی زشت شبیه است تا یک سخن کارشناسی. ترکیدن چرخ هواپیما اگر فقط چند دقیقه زودتر رخ داده بود یک سانحه‌ی هولناک بود. هیچ انسانی که هم شرف داشته باشد و هم آشنا به مفاهیم اولیه ایمنی باشد چنین رویدادی را «عادی» قلمداد نمی‌کند. پس این‌جا ما یا با پدیده‌ی بی‌سوادی مواجهیم (که چیز عجیبی نیست؛ چون مدیر بی‌سواد کم نداریم) یا با پدیده‌ی بی‌شرفی (که باز هم  عجیب نیست؛ چون مدیر بی‌شرف کم نداریم) یا با هر دوی آن‌ها (که باز عجیب نیست؛ چون مدیر بی‌شرف و بی‌سواد هم کم نداریم).

اما مساله‌ی مهم بی‌شرفی یا بی‌سوادی حضرات نیست. مهم امنیت جانی و مالی مسافران است که انگار این روزها بی‌اهمیت‌ترین چیزهاست. خس و خاشاکیم دیگر!


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

موج‏سواری طولانی و عالی در دریا یا چگونه می‏شود در خشکی توی یک استکان آب غرق شد

تاریخ گاهی وقت‏ها موج‏‏هایی به راه می‏اندازد و این موج‏ها فاتحانی دارد و مغلوبانی. گروهی بالا می‏روند و گروهی زمین میخورند. گروه فاتح اگر زرنگ باشند یارکشی می‏کنند، پیر و جوان و سرخ و سیاه و سبز و سپید را دور خود جمع می‏کنند، چپ و راست را هماهنگ و همدل می‏کنند، نخبگان و تحصیل‏‏کردگان را تطمیع می‏کنند و خلاصه سیاست‏مداری می‏کنند تا نیرومند شوند. زیرکی می‏کنند و تدبیر از خود نشان می‏دهند تا دشمنانشان را بی‏طرف، بی‏طرفان را دوست و دوستانشان را فدایی کنند.

راهبرد اساسی‏شان اتحاد و دوست‏یابی است.

این است استراتژی بقای فاتحان مدبر.

اما فاتحان ابله و کوته‏نظر این‏گونه نیستند. موج تاریخی آمده و  بدون آن‏که خود خواسته باشند یا درک و نظرشان دامنه و عمق موج را درک کرده باشد فاتح شده‏اند. اما از بس تنگ‏نظر و کوته‏بین هستند فکر می‏کنند موج همان چند قطره‏ای است که دور و برشان را گرفته و گمان می‏کنند خارج از دریا هم می‏شود موج‏سواری کرد. غافل می‏شوند از این نکته‏ی کلیدی که برای موج‏سواری کردن دریا لازم است و گرده‏ای که بشود از آن کولی گرفت!

این‏ها مغرور از پیروزی یک‏شبه‏ی خود شروع می‏کنند به دشمن‏تراشی. فدایی‏هایشان را تبدیل می‏کنند به دوست. دوستانشان را به ناظرانی بی‏طرف، بی‏طرف‏ها را به دشمن و دشمنان را به مهاجمان! گروه‏های مختلف را دانه به دانه از خود طرد می‏کنند. این گروه بد است، آن گروه خوب نیست، این یکی تند است، آن یکی کند است، یکی زیادی باهوش است، یکی زیادی باسواد است، یکی زیادی لیبرال است، یکی زیادی سوسیالیست است، یکی زیادی مردمی است، یکی زیادی صادق است؛ یکی زیادی حرفه‏ای است… خلاصه تک تک گروه‏ها و دسته‏ها را از خودشان می‏رانند. آدم حسابی‏‏ها قهر می‏کنند و می‏روند. آن‏ها که می‏مانند طرد می‏شوند.

راهبرد اساسی‏شان خودبینی و دشمن‏تراشی است.

این است استراتژی فاتحان تنگ‏نظر یک شبه.

یک سال و دو سال و چند سال و چند دهه می‏گذرد. کم کم کار به جایی می‏رسد که به جان خودشان هم می‏افتند و دیگر خودشانی‏ها هم بو می‏دهند و باید طرد شوند. هر چه بیشتر طرد می‏کنند تنهاتر می‏شوند و هر چه تنهاتر می‏شوند مجبور می‏شوند بیشتر دست به دامان چاپلوسان و جاهلان چماق‏ به دست شوند.

روزی می‏رسد که ناگهان متوجه می‏شوند حتی یک دانه آدم حسابی دور و برشان باقی نمانده. مانده‏اند یک مشت لات بی‏سواد و بی‏سر و پای فرصت‏طلب و فرصت‏سوز. ناگهان متوجه می‏شوند که ای دل غافل، به این لات و لوت‏ها هم که نمی‏شود اعتماد کرد. کافی است تقی به توقی بخورد که همین‏‏ها بریزند و زنده زنده بخورندشان! کی تا حالا توانسته به لات و لمپن جماعت اعتماد کند و ضربه نخورد که الان دومیش باشد؟

اما دیگر دیر شده است. همه‏‏ی آدم حسابی‏‏ها و کسانی که سرشان به تنشان می‏‏ارزد را  رانده‏اند و دل‏چرکین کرده‏اند. دوستان سابق را کرده‏اند دشمن و دشمنان را هم تا دندان خشمگین و آماده‏ی حمله. بر و بچه‏های کافه‏ی لات‏خانه هم که فقط اسمشان دوست است ولی در واقع کسانی هستند که به خاطر یک دست چلو کباب حاضرند سر ببرند! کافی است یک لحظه حواسشان پرت شود؛ کافی است جیره و مواجب لات‏ها را یک روز با تاخیر پرداخت کنند! کافی است یک نفر پیدا شود و جیره و مواجب چرب‏‏$تری به این بی‏مخ‏های چماق‏ به دست بدهد.

آی که آن وقت عجب وضعیتی خواهد شد. حتی دلم نمی‏آید توصیف‏اش کنم! ولی بگذارید خلاصه‏ کنم:

فاتحان می‏توانند با در پیش گرفتن استراتژی اول روی موج‏های عظیم و نیرومند دریا تا مدت‏های مدید موج‏سواری کنند و حظ‏اش را ببرند. یا این‏که با در پیش گرفتن استراتژی دوم خودشان را توی خشکی توی یک استکان آب غرق کنند.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

منتظر روز عاشورا هستم

شاید کمی زود باشد. اما چقدر دلم می‌خواهد زودتر روز عاشورا فرا برسد. فراگیرترین، ریشه‌دارترین و پررنگ‌ترین مظهر آزادی‌خواهی مردم ایران.

مطمئن هستم خیلی‌ها امسال دلشان عاشورا نمی‌خواهد. احتمالا بعضی‌ها هم هستند که از عاشورا می‌ترسند. آن همه شور، آن همه مظلومیت، آن همه آزادی‌خواهی، آن همه دشمنی با استبداد… از همه بدتر،‌ آن همه مردم!

کاش می‌توانستند این یک برگ را از توی تقویم بکنند و مچاله کنند و توی سطل آشغال بیاندازند. کاش می‌توانستند قایمش کنند،‌ اعلامش نکنند،‌ شکلش را عوض کنند، اصلا بگویند نیست، خبری نبوده، صدایش را درنیاورند. کاش می‌توانستند…

اما عاشورا خواهد آمد و مردم آزادی‌خواه ایران با صدای مهیبی که کاخ‌های دشمنان امام حسین را خواهد لرزاند «یا‌ حسین» خواهند گفت.

فقط 166 روز مانده. تا چشم به هم بزنی می‌گذرد…

راستی نکند امسال «یا حسین» گفتن هم ….


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وقاحت

وقاحت و اقیانوس

وقاحت اقیانوسی است که انتهایی ندارد.

.

وقاحت و چماق

وقاحت برنده‌ترین شمشیر و موثرترین چماق است.

.

وقاحت و فتح

وقیح فاتح است. فاتح بوده است. فاتح خواهد بود.

.

وقاحت و دروغ

وقاحت حداکثر دروغ‌گویی و دروغ‌گویی نهایت وقاحت است.

.

وقاحت و اعتماد به نفس

وقاحت اعتماد به نفس می‌آورد، هر چه وقیح‌تر، با اعتماد به نفس‌تر.

.

وقاحت و شرم

وقیح از هیچ‌چیز شرم ندارد.

.

وقاحت و آینده

آینده متعلق به وقیح است، همان‌گونه که گذشته ازآن اوست.

.

وقاحت و تاریخ

تاریخ توسط وقیح‌ترین فاتحان بازنویسی می‌شود.

.

وقاحت و فصاحت

وقاحت و بی‌شرمی، گوینده را فصیح می‌کند.

.

وقاحت و ریاکاری

یک وقیح بزرگ، یک ریاکار حرفه‌ای نیز هست.

.

وقاحت و رفاقت

وقیح با وقیح رفیق می‌شود.

.

وقاحت و قدرت

وقیح به سمت قدرت جذب می‌شود و قدرت وقیح‌ را به سوی خود فرا می‌خواند.

.

وقاحت و شرافت

شب و روز.

.

وقاحت و هوش

وقیح باهوش‌ترین زیرک‌ها و همزمان احمق‌ترین احمق‌هاست.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یک شب با پرادو، یک عمر با دویست و شش

ذکر خیر مراسم عروسی ایرانی را قبلا کرده بودم. مثلا این‌جا یا این‌جا. حالا این داستان جدید را داشته باشید. از زبان یک دوست:

زیاد می‌شنویم یا می‌بینیم که خانواده‌هایی که ماشین خوب ندارند، برای روز و شب عروسی ماشین مدل بالا یا جدید برای عروس و داماد کرایه کنند. این مساله اگر چه به خودی خود ممکن است جای بحث داشته باشد اما درک و هضم‌اش برایم دشوار نیست.

اما دیروز به یک مورد جدید برخورد کردم. این‌بار این عروس و داماد نبودند که سوار ماشین مدل‌بالای کرایه‌ای می‌شدند بلکه یکی از مهمان‌ها فقط برای شرکت کردن در یک مراسم عروسی آن‌چنانی و برای این‌که از سایر مهمان‌ها کم نیاورد ماشین کرایه می‌کند. این شخص محترم، فقط برای حضور در مراسم عروسی یک عدد پرادو کرایه می‌کند تا نزد سایر مهمان‌ها سربلند و موفق جلوه کند!

وقتی تعجب مرا دید این‌طور استدلال کرد که‌ «وقتی به یک عروسی هشتاد میلیون تومانی می‌روی، باید هم صد و پنجاه هزار تومان خرج کرایه‌ی ماشین کنی». ظاهرا ماشین خودش یک پژوی 206 ناقابل بوده و شرم‌اش آمده با آن در مهمانی ظاهر شود.

هشتاد میلیون تومان خرج یک شب عروسی؟ کرایه‌ی ماشین برای پز دادن به سایر مهمان‌ها؟

چه بلایی دارد بر سر ما می‌آید؟ من که سر در نمی‌آورم! فکر کنم من خیلی از قافله‌ی بعضی از این «تهرانی‌های یک‌شب پرادویی» جا مانده‌ام. نمی‌دانم از فرهنگ تازه‌ به دوران‌ رسیده‌ها متنفر باشم یا از فرهنگ کسانی که له‌له می‌زنند تازه به دوران رسیده بشوند! این‌ها دیگر «هرگز به دوران نرسیده» یا «هنوز به دوران نرسیده» هستند.

این فاحشگی یک شبه‌ی پرادویی بدجوری مرا شوکه کرده. من را به روز کنید لطفا!


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یادبود دیجیتال شما کجاست؟

این ایده به نظرم جالب رسید.

فکرش را بکنید شرکتی بیاید و از افراد علاقه‌مند مبلغی پول دریافت کند و به ازای آن بعد از مرگ آن‌ها برای‌شان قبر مجازی یا نوعی «یادبود مجازی» (virtual remembrance یا online memorial) درست کند. یعنی در واقع آن‌ها را در یک «قبرستان مجازی» (virtual cemetery) با شکوه و جلال کافی دفن کند. همین‌طور از طرف فرد مرحوم، خدمات شبکه‌ای خاصی ارائه دهد مثلا سال‌گرد درگذشت‌اش را با ای‌میل به اقوام و دوستان یادآوری کند و در کل کاری کند که فرد درگذشته، حضور حداقلی در دنیای مجازی داشته باشد.

به این ترتیب کسانی که دوست دارند بعد از مرگ‌شان هم اثری از آثارشان در دنیای وب باقی بماند خیال‌شان راحت خواهد شد. اگر کسی نام‌شان را جستجو کند، صفحه‌ی یادبودش را خواهد دید. چندین شرکت در این زمینه فعالیت می‌کنند اما تا جایی که جستجو کردم هنوز هیچ شرکت بزرگ معتبری وارد این قلمرو نشده است.

به نظر شما اگر یک شرکت معتبر بیاید و چنین سرویسی ارائه دهد و مثلا به ازای آن 100 دلار کارمزد دریافت کند، چند نفر مشتری خواهد داشت؟ راستی یادبود دیجیتال من و شما کجاست؟

و آن آدم قیچی به دست تنهایی سهراب را سوراخ کرد

عکس زیر ویرایش و دستکاری نشده. عکس زیر یک عکس واقع‌گرایانه است:

_mg_0730

این یکی از شعرهای سهراب سپهری است که روی یک تکه چوب نوشته شده و در آرامگاه سهراب سپهری در مشهد اردهال نگهداری می‌شود (دست کم تا زمان گرفته شدن این عکس). نکته این‌جاست که این شعر سان..سور شده است. دقت کنید، در آن قسمت که می‌گوید: «نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد».

یک «آدم قیچی‌ به دست» چسب و قیچی را برداشته و زن را سان..سور کرده، بخارا را سان..سور کرده، جهان‌وطنی را سان..سور کرده، سهراب را سان..سور کرده. «آدم قیچی‌ به دست» نه تنها فلسفه‌ی نوشته‌ی سهراب را درک نکرده، نه تنها به سهراب سپهری در آرام‌گاهش بی‌احترامی کرده، بلکه احتمالا انسان هم نبوده، وگرنه چه دلیلی داشت که آن کلمه را حذف کند؟

این چسب کوچک سفید که با بی‌دقتی و ضمختی زمختی خاصی بریده شده نشان دهنده‌ی یک حرکت سیستماتیک و فراگیر است. نشان دهنده‌ی این است که «آدم قیچی به دست» سلیقه ندارد، فکر ندارد، احساس ندارد، بینش ندارد و حواسش حتی به گوشه‌ی قبر شاعر هم هست.

سهراب سپهری یک خواهش کرده بود، که اگر به سراغش می‌رویم طوری نرم و آهسته برویم که چینی تنهایی‌اش ترک نخورد. بینوا دیگر فکرش را نمی‌کرد که یک «آدم قیچی به دست» تند و دست‌پاچه ولی خیلی سیستماتیک و با اعتماد به نفس بیاید و با قیچی و دشنه تنهایی‌اش را سوراخ و پاره‌پاره کند.

من هشت سال دارم و همیار پلیس هستم

a0344893

خیلی جدی به من گفت که موقع رانندگی نباید با موبایلم بازی کنم. سرم را برگرداندم و قامت یک متری‌اش را ورانداز کردم. خیلی جدی بود و اصلا شوخی نداشت. کارتش را هم درآورد و نشان داد «من همیار پلیس هستم!». کاری‌ش نمی‌شد کرد. موبایل را گذاشتم کنار. سخت است با موبایل حرف زدن وقتی دو تا چشم درشت و خیلی جدی تک تک حرکات رانندگی آدم را زیر نظر گرفته‌اند.

شش ميليون دانش آموز «كارت هميار پليس» دريافت مي‌كنند

رييس پليس راهنمايي و رانندگي نيروي انتظامي (ناجا) اعلام كرد: پليس راهور براي شش ميليون نفر از دانش آموزان دوره ابتدايي كشور كارت «هميار پليس» صادر مي‌كند. …  دانش آموزان در ايام تعطيلات نوروزي با رعايت احترام و ادب، چنانچه تخلفي از بزرگترهاي خود مشاهده كنند، اين تخلفات را به آنها يادآوري خواهند كرد. … نكات ايمني از جمله رعايت سرعت مجاز و سبقت در اين ايام توسط دانش آموزان به بزرگترها يادآوري مي‌شود و از امروز همياران پليس مراقب والدين، برادر، خواهر و بستگان خود در رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي خواهند بود…

بچه‌ها توی آن سنین خیلی جدی هستند. وقتی می‌گوید «کمربندتو ببند» جدی می‌گوید و راه فرار ندارد. کدام آدم بزرگی دلش می‌خواهد جلوی یک بچه‌ی هشت‌ساله‌ خجالت‌زده شود؟

از جزییات اجرایی طرح «همیار پلیس» اطلاعی ندارم اما  ایده‌ی این کار بی‌نظیر است. اولا بچه‌ها را از همان سنین پایین با اصول اولیه‌ی ایمنی رانندگی آشنا می‌کند و دوما شاید هم راستی راستی بچه‌ها مشکل رانندگی در ایران را حل کنند.

بله، درست شنیدید، بچه‌ها!


چه جور کتاب‌هایی را هرگز نخواهم خرید؟

نگاهی بیاندازیم به کتاب «فلسفه‌ی فیزیک» نوشته‌ی «ماکس پلانک» و ترجمه‌ی آن به فارسی توسط آقای «دکتر …».

ماکس پلانک یکی از بزرگترین دانشمندان قرن بیستم بوده است. اگر آقای مترجم به خودش اجازه می‌دهد مدرک دکترای ناقابل‌اش را زیر اسم ماکس پلانک بگذارد، من خواننده هم حق دارم آن را خریداری نکنم، چون دوست ندارم از چنین ذهنیت و فرهنگی حمایت کنم. به عبارت دیگر:

philosophy-of-physic-dr

من کتاب‌هایی که عناوین و القاب‌ مترجم آن از لقب‌ها و عناوین نویسنده‌ی آن طولانی‌تر باشد را نخواهم خرید. والسلام.


لطفا مشترک شوید
بامدادی
نجواها
کلیک‌های خاموش
یک عکاس

کدام آزادی، آزادتر است؟

بحثی پیش آمده بود درباره‌ی مفهوم آزادی و اختلاف «آزادی قانونی» و «آزادی واقعی».  برای طرح بهتر دغدغه‌ی اصلی پشت بحث، آن‌را در قالب یک «تجربه‌ی فکری» (Thought Experiment) بیان می‌کنم.

فرض کنیم جامعه‌ای از حیوانات داریم در یک جنگل. برای سهولت جانوران این جنگل را به دو دسته‌ی «اقلیت قدرتمند» (مثل شیر و ببر و خرس و …) و «اکثریت ضعیف»‌ (مثل موش و خرگوش و کبک و …) تقسیم می‌کنیم و در این تجربه‌ی فکری همه‌ی عوامل و پارامترهای دیگر را نادیده می‌گیریم.  همین‌طور دو اصطلاح زیر را این‌طور تعریف می‌کنیم:

  • آزادی قانونی: حق عبور و مرور جانوران در نقاط مختلف جنگل یا حق رشد کردن و بزرگ شدن جانوران از نظر قانون
  • آزادی واقعی: امکان عبور و مرور جانوران در نقاط مختلف جنگل یا امکان رشد کردن و بزرگ شدن جانوران در عمل

سناریوی اول: همه‌ی جانوران آزاد

در این سناریو از نظر قانونی هیچ محدودیتی برای تردد هیچ‌یک از جانوران وجود ندارد. به این ترتیب همه‌ی جانوران به یک میزان از حق آزادی برخوردارند. در این حالت دست‌کم از لحاظ قانونی و روی کاغذ حقوق اولیه‌ (آزادی حرکت یا آزادی رشد کردن) همه‌ی جنگل‌وندان رعایت شده است. یعنی هم ببر می‌تواند از خانه‌اش بیرون بزند و در جنگل قدم بزند و هم موش و خرگوش مجازند از خانه‌هایشان بیرون بروند و به هر کجا دلشان خواست سر بکشند. هم ببر حق دارد رشد کند و رشید شود هم موش این حق را دارد که قد بکشد و هیکل بزرگ کند.

اما از نظر عملی، جانورانی مانند ببر و شیر که قدرتمند هستند با خیال راحت از خانه بیرون می‌زنند و از حق آزادی قانونی‌شان به خوبی استفاده می‌کنند، اما موش و خرگوش از ترس خورده شدن در خانه‌هایشان محبوس می‌شوند یا این‌که با ترس و لرز و فقط در نواحی خیلی محدودی از جنگل می‌توانند تردد کنند. به همین ترتیب جانوران قدرتمند بدون نگرانی می‌توانند تا هر جا که امکانش را داشته باشند رشد کنند و بزرگ و قوی شوند در حالی‌که جانوران ضعیف (مثلا یک کبک) قبل از این‌که به رشد کامل خودشان برسند احتمالا خورده می‌شوند و خورده هم که نشوند از ترس خورده شدن یک لحظه آرامش فکری ندارند. در واقع اگر چه به همه‌ قانونا امکان آزاد بودن داده شده است، اما در عمل فقط جانوران قدرتمند از «آزادی واقعی» برخوردار هستند. خلاصه این‌که در این حالت:

  • آزادی قانونی: تضمین آزادی برای همه
  • آزادی واقعی: فقط جانوران قدرتمند (اقلیت) آزادی واقعی دارند.

سناریوی دوم: جانوران ضعیف آزاد، جانوران قوی محدود

در این سناریو، برای این‌که خیال اکثریت ضعیف جنگل راحت باشد و آن‌طور که شایسته‌ است از حس رهایی‌شان لذت ببرند، آزادی جانوران قوی «به نوعی» محدود می‌شود ولی جانوران ضعیف کاملا آزاد هستند. آزادی جانوران قوی ممکن است به صورت‌های مختلف محدود شود: یا به آن‌ها اجازه داده نمی‌شود قدرتمند و بزرگ شوند، یا محدوده‌ی ترددشان محصور می‌شود یا این‌که حق تجاوز به جانوران ضعیف از آن‌ها گرفته شود.

در چنین سناریویی آزادی اقلیت قدرتمند جنگل به خاطر تضمین آزادی اکثریت جامعه (جانوران ضعیف) محدود شده است. یا به عبارت دیگر:

  • آزادی قانونی: تضمین آزادی اکثریت ضعیف با محدود کردن آزادی اقلیت قدرتمند
  • آزادی واقعی: فقط جانوران ضعیف (اکثریت) آزادی واقعی دارند.

سئوال: در کدام سناریوی فرضی، جامعه‌ی جنگلی «آزادتر» است؟

پاسخ به این سئوال مهم گرایش فکری شما در مورد «نظم اجتماعی» مطلوب‌تر را تعیین می‌کند.


وبلاگ‌خوانی سرگرمی ویژه‌ی ساعت‌های کاری؟

برخلاف انتظار در این روزهای اخیر (نوروز) متوجه افت نسبی آمار مراجعه‌کنندگان وبلاگم شده‌ام. بیشتر خوانندگان من از ایران هستند و این روزها ایران در تعطیلات نوروزی به سر می‌برد. افت آماری نسبی‌ای را هم معمولا در روزهای جمعه‌ شاهد بوده‌ام. آیا این افت آمار به «روزهای تعطیل» در ایران بستگی دارد؟ آیا وبلاگ‌خوان‌ها بیشتر ترجیح می‌دهند در ساعت‌های کاریشان وبلاگ بخوانند؟ نمی‌دانم.

در همین رابطه چشم‌ام خورد به این نوشته‌ی وبلاگ «اقتصاد خرد، بازار و خانوار»:

“در روزهای تعطیل تعداد مراجعه‌کنندگان به وبلاگ حقیر کاهش پیدا می‌کند” تحلیل اقتصادی این قضیه می‌تواند چیزی شبیه این باشد: خوانندگان محترم وقتی وبلاگ می‌خوانند که  سرگرمی دیگری ندارند. در نتیجه در ایام تعطیل، که سرگرمی‌های متنوعی دارند، کمتر و در روزهای کاری بیشتر از ایام تعطیل وبلاگ می‌خوانند (البته دسترسی به اینترنت هم مهم است). چون در روز کاری مطلوبیت حاصل از خواندن وبلاگ بیشتر از سایر کارهای ممکن است. (می توان بفرمایید اشتباه می کنم)  لطفا تعمیم ندهید که حالا همه‌ دوستان وقت کار  در دفاتر و ادارات وبلاگ می‌خوانند. برای چنین نتیجه‌ای باید نمونه آماری بزرگتری داشت و تعداد خوانندگان چند ده وبلاگ را ثبت کرد. اما این حکم درباره این وبلاگ می تواند درست باشد که دوستان آنرا سرکار می خوانند!

همان‌طور که دوست‌مان هم اشاره کرده تا بررسی آماری و تحلیلی گسترده‌ای انجام نشود نمی‌توان به رابطه‌ی احتمالی بین «زمانی که خوانندگان برای خواندن وبلاگ می‌گذارند» و «روزهای تعطیل/کاری در ایران» رسید. اما دست‌کم حدس اولیه‌ی جالبی است.

سئوال طلایی: آيا ما در ساعت‌های کاری بیشتر وبلاگ می‌خوانیم و در روزهای تعطیل کارهای مهم‌تری داریم؟


مواظب باشید کیف پر از پول کلاه سرتان نگذارد

مدتی پیش در یک مجله‌ی انگلیسی زبان این طرح کلاه‌برداری (scam) را خوانده بودم. این نوشته ترجمه نیست، ولی ایده‌اش را از همان‌جا گرفته‌ام. در مورد این‌که در ایران جواب می‌دهد یا نه مطمئن نیستم چون این‌جور کلاه‌برداری‌ها اعتماد اجتماعی بالایی لازم دارند که متاسفانه (یا خوشبختانه؟!) در ایران امروز خیلی کم شده است.

بیشتر طرح‌های کلاه‌برداری از الگوهای تثبیت شده و «امتحان‌پس‌داده» استفاده می‌کنند. با آشنایی با این الگوها شاید بتوانیم احتمال این‌که کلاه سرمان برود را کم کنیم (شاید!).

نکته: در این سناریو دو کلاه‌بردار و یک قربانی در خیابان معرفی شده‌اند و هدف سرقت کیف پول قربانی است. اما همین طرح کلاه‌برداری با تغییراتی می‌تواند در موقعیت‌های دیگر و با اهداف دیگر اجرا شود.

طرح‌ کلاه‌برداری «کیف پول پیدا شده»

شرکت‌کنندگان: کلاه‌بردار اول (اولی)، کلاه‌بردار دوم (دومی)، قربانی

محل: یک پیاده‌روی نه چندان شلوغ

هدف: سرقت کیف پول قربانی بدون درگیری و خشونت

شرح:

«قربانی» به دقت انتخاب می‌شود. «اولی» نزدیک «قربانی» می‌رود و همان‌جا نزدیک او می‌ایستد. چند لحظه بعد «دومی» به آن‌ها نزدیک می‌شود و ناگهان کیف پولی را در گوشه‌ی پیاده‌رو پیدا می‌کند و با سر و صدای زیاد طوری که توجه «اولی» و «قربانی» جلب شود کیف پول را از زمین بر می‌دارد. وقتی هر سه نفر جمع شدند کیف را باز می‌کنند و متوجه می‌شوند که حاوی سه میلیون تومان چک مسافرتی و مقداری پول است اما هیچ اسم و نشانی‌ای از صاحبش در کار نیست.

«دومی» می‌گوید بهتر است پول را به طور مساوی بین خود تقسیم کنند و کیف خالی را هم همان‌جا بگذارند. «اولی» به دلایل اخلاقی مخالفت می‌کند. او توضیح می‌دهد که باید اطراف را خوب بگردیم و از مغازه‌دارها سئوال کنیم شاید کسی گم شدن کیف‌اش را گزارش کرده باشد. «دومی» متقاعد می‌شود و می‌گوید که می‌رود تا کمی پرس و جو کند. در همان‌حال می‌گوید بهتر است کیف دست «اولی» و «قربانی» بماند چون صاحبش ممکن است به همین حوالی سر بزند.

«اولی» کیف پر از پول را به «دومی» می‌دهد. «دومی» با مهارت در یک لحظه کیف را با کیف دیگری که پر از کاغذ است عوض می‌کند و کیف پول را پنهان می‌کند. «قربانی» متوجه این قضیه نمی‌شود.

«دومی» قبل از رفتن می‌گوید، از کجا معلوم که آن‌ها یعنی «اولی» و «قربانی» در غیاب او پول‌ها را قسمت نکنند و بروند؟ «دومی» توضیح می‌دهد که روزگار بدی شده و از نظر محکم‌کاری بهتر است به او تضمینی بدهند.

«اولی» با بی‌خیالی کیف پولش را از جیبش در می‌آورد و نشان می‌دهد که چند ده هزار تومان پول داخل آن است و می‌گوید اشکالی ندارد کیف پول من فعلن دست شما باشد. در همان حال «اولی» کیف حاوی کاغذ را به عنوان کیف حاوی سه میلیون تومان به «قربانی» می‌دهد و می‌گوید شما هم کیف پولتان را به «دومی» بدهید تا خیالش راحت باشد که ما جایی نمی‌رویم و همین‌جا هستیم. «قربانی» کیف حاوی سه میلیون تومان را در جیبش می‌گذارد و با خیال راحت کیف پول خودش را به «دومی» می‌دهد.

«دومی» برای پرس و جو کردن صحنه را ترک می‌کند. مدتی می‌گذرد و از او خبری نمی‌شود. «اولی» ابراز نگرانی می‌کند و از «قربانی» می‌خواهد همان‌جا منتظر بماند تا او برود و سراغی از «دومی» بگیرد. «قربانی» با تصور این‌که سه میلیون تومان پول نزد اوست قبول می‌کند. «اولی» صحنه را ترک می‌کند و در جایی دیگر به «دومی» ملحق می‌شود در حالی‌که کیف پول «قربانی» را به سرقت برده‌اند.


یازدهم سپتامبر توطئه بود: تئوری یا احتمال؟

وبلاگ حرف‌حسابی فیلم مستندی را معرفی کرده که چون جالب بود این‌جا هم معرفی می‌کنم.

این فیلم که در واقع یک فیلم استودیویی ساده است درباره‌ی حادثه‌ی یازده سپتامبر ساخته شده و روایت رسمی‌ای (official story) که مقامات آمریکا و همین‌طور رسانه‌های غالب (mainstream media) این کشور از این حادثه کرده‌اند را با ذکر شواهد و مستندات بسیار ساده و در عین حال مهم به چالش می‌کشد. با دیدن این فیلم این سئوال‌ها برای ببینده پیش می‌آید که:

  1. چرا روایت رسمی مقامات آمریکایی از حادثه‌ی 11 سپتامبر حاوی دروغ/دروغ‌هایی است؟
  2. چگونه رسانه‌های غالب در آمریکا همین سئوال‌ها را که حتی یک استودیوی آماتوری هم با تحلیل عکس‌ها و فیلم‌های موجود از این حادثه می‌تواند مطرح کند، مطرح نکرده‌اند؟
  3. واقعیت ناگفته‌ یا مخدوش‌شده‌ی حادثه‌ی 11 سپتامبر چیست؟

فیلم را می‌توانید در پایین همین پست یا این‌جا مشاهده کنید. اما اگر امکان دیدن فیلم را ندارید این‌جا مهمترین نکاتش را ذکر می‌کنم:

  1. تئوری توطئه تا وقتی «تئوری» است که هیچ شواهدی در دست نباشد و همه چیز بر پایه‌ی حدس و گمان باشد. به محض این‌که شواهدی (هرچند ناچیز) به دست آوردیم دیگر «تئوری توطئه» نداریم بلکه با «احتمال توطئه» مواجه هستیم که با اضافه شدن مستندات این احتمال هم بیشتر می‌شود.
  2. مطابق روایت رسمی یک هواپیمای مسافربری بویینگ 757 به ساختمان پنتاگون برخورد کرده است. با موشکافی در عکس‌ها و فیلم‌ها و سیر زمانی حوادث روشن می‌شود که امکان ندارد خسارت محدودی که به ساختمان پنتاگون وارد شده در اثر برخورد یک هواپیما با این ابعاد به وجود آمده باشد. دلایل مختلفی ذکر می‌شود. در عکس‌ها نشان داده می‌شود که سوراخ ایجاد شده بسیار کوچک‌تر از بدنه‌ی هواپیماست (سوراخ اولیه در ساختمان پنتاگون دایره‌ای به قطر 5 متر بود) هیچ‌ نشانه‌ای از قطعات هواپیمای متلاشی شده یافت نشده، ساختمان پنتاگون تا ساعت‌ها بعد از برخورد هنوز سقف داشته و معلوم نیست چطور دم هواپیما هنگام ورود به ساختمان سقف را نشکافته است، در عکسی که از ساختمان فروریخته گرفته شده یک کتاب باز دیده می‌شود که حتی نسوخته است و نشان می‌دهد سانحه بیشتر به یک انفجار شبیه بوده (شاید یک موشک کروز) تا آتش‌سوزی ناشی از برخورد هواپیما.
  3. فیلم‌های متعددی که از برخورد هواپیمای دوم به ساختمان تجارت جهانی وجود دارد بررسی می‌شود. نکته‌ی اول این‌که زیر بدنه‌ی هواپیما یک شیء بزرگ و نامتقارن نصب شده که نمی‌تواند کار تروریست‌ها بوده باشد. این شیء خارجی بدنه‌ی هواپیما را شبیه بعضی از مدل‌های هواپیماهای نظامی آمریکایی می‌کند. برخی شاهدان عینی و همین‌طور گزارش‌گران زنده‌ی تلویزیونی تاکید می‌کنند که قطعا یک هواپیمای مسافربری تجاری (commercial airline) نبود.
  4. دیگر این‌که درست قبل از برخورد هواپیما به برج دوم، نوری که شبیه به یک انفجار کوچک است در دماغه‌ی هواپیما دیده می‌شود که فقط کسری از ثانیه طول می‌کشد. نشان داده می‌شود که این نور نمی‌تواند به خاطر برخورد با برج ایجاد شده باشد و در فیلم‌های متعدد از زوایه‌های مختلف هم ثبت شده است. مورد مشابهی در تنها فیلم موجود از برخورد هواپیمای اول به چشم می‌خورد.
  5. شاهدان عینی در محل و همین‌طور تعدادی از پرسنل آتش‌نشانی فعال در آن روز معتقدند که بعد از برخورد هواپیماها با برج‌ها صدای انفجارهای آتی شنیده‌اند و همین‌طور به نظر می‌رسد فروپاشی برج به صورت یک تخریب کنترل شده (توسط مواد منفجره) بوده است.
  6. مالک موقت برج تجارت جهانی شماره‌ی 7 افشا می‌کند که ساختمان تجارت جهانی شماره‌ی 7 (یک برج 42 طبقه) به صورت عمدی و به خاطر پرهیز از گسترش آتش‌ِسوزی چند ساعت بعد به صورت عمدی و کنترل شده تخریب شده است. نکته‌ این‌جاست که طراحی و اجرای تخریب کنترل شده‌ی چنین ساختمان عظیمی ساعت‌ها و شاید روزها وقت می‌برد و احتمالا طراحی و جاسازی محل‌های استقرار مواد منفجره و غیره نمی‌تواند در این چند ساعت بحرانی بعد از حملات انجام شده باشد.
  7. هواپیمای چهارم که روایت رسمی مدعی است در پنسیلوانیا سقوط کرده بنا به مستندات خود شرکت هواپیمایی در شهر دیگری فرود اضطراری کرده است. اگر این هواپیما فرود اضطراری کرده پس چه چیزی در پنسیلوانیا سقوط کرده و چرا در مورد این حادثه تحقیق نشده است؟

بعضی از این سئوال‌ها جدی و متقعاعد کننده به نظر می‌رسند و معلوم نیست چرا رسانه‌های «مستقل» و «آزاد»‌ در آمریکا آن را زیر ذره‌بین نگذاشته‌اند و این‌نوع استدلال‌ها را تحت برچسب فله‌ای «باز هم تئوری‌ توطئه بافتی؟»‌ رد کرده‌اند.


فرق بین دانشجو و دانش‌-جو چیست؟ — جمع‌بندی

نوشته‌ی قبلی‌ام درباره‌ی فرق بین دانشجو و دانش‌-جو واکنش‌های مختلفی ایجاد کرده. برخی از دوستان با آن کاملا موافق بودند، برخی موافق بودند و ایراداتی را مطرح کردند و برخی هم کاملا مخالفت.

در صحبت‌های منتقدان احساس کردم نوعی سوءتفاهم نسبت به آن‌چه نوشته‌ام (که شاید به اندازه‌ی کافی واضح یا گویا نبوده) وجود دارد. این را نمی‌نویسم که آن دسته از دوستان که مخالف بودند، نظرشان عوض شود بلکه این‌جا مواضع‌ام را خلاصه‌تر تکرار می‌کنم که اگر سوءتفاهمی بوده برطرف شود. یعنی مخالفان/موافقان مردد به مخالفان/موافقان قسم خورده تبدیل شوند.

در نوشته‌ی قبلی «دانشجو» را در مقابل «دانش‌-جو» قرار داده‌ام. هر دوی این‌ها از نظر حقوقی یک نوع آدم‌ را توصیف می‌کنند اما از نظر کیفی و نوع نگاه‌شان به دنیای اطراف فرق می‌کنند. این تفاوت‌هاست که من دوست دارم روی آن‌ها تاکید کنم.

منظور من از «دانشجو» کسی است که باسواد اندک خود می‌خواهد کارهای بزرگ انجام دهد. کسی که درست نمی‌داند چکار می‌خواهد بکند، پر از شور یا شوق برای تغییر دادن است اما مناسبت‌های اجتماعی و معادلات سیاسی را درست نمی‌شناسد و به همین خاطر بازی دست قدرت‌ها و جناح‌های مختلف می‌شود. از این دیدگاه «دانشجو» می‌تواند مذهبی یا غیرمذهبی باشد، می‌تواند مدرن یا سنتی باشد، می‌تواند شهری یا روستایی باشد، می‌تواند موافق یا مخالفت حکومت باشد، می‌تواند داخل یا خارج از دانشگاه باشد، می‌تواند زن یا مرد باشد، می‌تواند دگراندیش یا دگرباش یا هم‌اندیش و هم‌باش باشد… «دانشجو» با این چیزها از «دانش-جو» متمایز نمی‌شود. «دانشجو»‌ حتی با منتقد بودن یا مبارز بودنش هم از «دانش-جو» متمایز نمی‌شود. تنها چیزی که آن‌دو را از هم متمایز می‌کند این است که اولی با «جو» و «هیجان» حرکت می‌کند و دومی با فکر مستقل و آگاهی از کل جریان. اولی همین که ببیند جایی شلوغ شده و عده‌ای می‌گویند باید شلوغ کنیم به جریان می‌پیوندد و دومی «خودش» به صورت مستقل و بر اساس تحلیل و شناخت و دقت و مطالعه به این نتیجه می‌رسد که کاری بکند یا نکند.

عده‌ای از دوستان دانش‌-جویی که توصیف کرده بودم را گوسفند بی‌خاصیت خطاب کرده‌اند. کسی که هیچ برش اجتماعی ندارد و در عرصه‌ی فرا-خود منفعل است. اگر چه در نوشته به وضوح تاکید کرده‌ام اما تکرار می‌کنم که دانش-جو لزوما از نظر اجتماعی منفعل نیست. دانش-جو می‌تواند با درک و بینشی که به دست آورده، تبدیل به یک مبارز یا منتقد اجتماعی شود. صفت بارز دانش-جو انفعال یا گوشه‌گیری یا خرخوان بودنش‌اش نیست، صفت بارزش این است که در جریانی که از آن سر در نمی‌آورد وارد نمی‌شود و اگر هم دست به عملی بزند از سر مطالعه و بینش نسبی است.

از کسی که صدایش از سوادش بلندتر و جسارتش از کنجکاوی‌اش بیشتر است پرهیز کنیم.


فرق بین دانشجو و دانش‌-جو چیست؟

نوشته‌ی زیر فرق میان «دانشجو» و «دانش-‌جو» است. جمله‌ها ترتیب معینی ندارند و باید به صورت یک کل خوانده شوند. اگر چیزی از قلم افتاده لطفا پیشنهاد دهید تا اضافه کنم.

این نوشته هیچ ارتباطی به وقایع امروز یا دیروز ایران ندارد. تنها دلیلی که آن‌را می‌نویسم گفتگوی مجازی با یک دوست بود که بحث به این‌جا کشیده شد.

فرق  بین دانشجو و دانش‌-جو چیست؟

با باطل شدن کارت دانشجویی، دوران دانشجویی دانشجو تمام می‌شود. اما دانش‌-جو تا پایان عمر دانش‌-جو است.

دانشجو به امورات دانشجویی علاقه دارد. دانش-‌جو به یادگرفتن و جستجو کردن علاقه دارد.

دانشجو عاشق دانشگاه است. دانش-‌جو عاشق دانش است.

دانشجو تحصن می‌کند، شعار می‌دهد، هیجان‌زده می‌شود، قرمز می‌شود و آمپر می‌چسباند. دانش-‌جو با دقت و پشتکار مطالعه می‌کند و از درک شگفتی‌های جامعه و جهان حیرت می‌کند.

دانشجو بازیچه‌ی دست گروه‌های این‌وری یا آن‌وری یا داخلی یا خارجی قرار می‌گیرد و بعد هم سرکوب می‌شود. دانش‌-جو بازیچه‌ی دست کسی نمی‌شود و سرکوب هم نمی‌شود.

دانشجو روز دوم خرداد فکر می‌کند ایران تبدیل به سوئیس شده و چهار سال بعد فکر می‌کند ایران تبدیل به عربستان سعودی شده. دانش-‌جو اما می‌داند که نه آن تحول بود و نه این. برخلاف دانشجو، آن‌روزها دانش‌-جو هیجان‌زده نشده بود تا امروز نامید شده باشد.

دانشجو همیشه توی حس است. هر جا می‌رود می‌گوید من دانشجو هستم و هی کارت دانشجوی‌اش را نشان می‌دهد. دانش-‌جو فروتن و آرام است و کارت دانش-‌جویی هم ندارد چرا که دانش‌-جو بودن کارت یا ثبت‌نام لازم ندارد.

دانشجو راحت جَوزده می‌شود؛ جو شلوغ‌بازی، جو هول شدن، جو ناگهان همه چیز را عوض کنیم، جو ما مبارزیم، جو انقلاب، جو اصلاحات، جو تندروی، جو رادیکالیسم این‌وری یا آن‌وری، جو مد، جو روشن‌فکری، جو همه گاوند و فقط ما می‌فهمیم… اما دانش‌-جو را هیچ‌وقت هیچ‌جوی نمی‌گیرد.

دانشجو به رشته‌اش می‌نازد، به رتبه‌اش می‌نازد، به معدل‌اش می‌نازد، به دانشگاه‌اش می‌نازد. دانش-‌جو به علاقه‌‌هایش، توانایی‌هایش و هدف‌هایش می‌نازد.

دانشجو خود را موجودی چند بعدی می‌داند. چرا که هم درس می‌خواند، هم تحصن می‌کند، هم کتاب می‌خواند هم سینما می‌رود. دانش‌-جو اما می‌داند برای چندبعدی شدن باید یک عمر دود چراغ بخورد و استخوان خرد کند.

دانشجو به در و دیوار دانشگاه خیلی حساس است. مثلا این‌که در سردر دانشگاه دستگاه ورود و خروج نصب کنند رگ غیرتش را کلفت می‌کند. دانش-‌جو اما به درها و دیوارها کار ندارد و مثلا بیشتر به این حساس است که اگر فلان استاد در فلان دانشگاه درس می‌دهد به صورت مستمع‌آزاد از او بهره ببرد.

دانشجو به زمین و آسمان دانشگاه حساس است و مثلا از این‌که «گروه‌هایی» در حریم دانشگاه پیکرشهدا را دفن کنند شاکی می‌شود. این موضوع اهمیت چندانی برای دانش-‌جو ندارد چرا که دفن شهدا در دانشگاه منافاتی با دانش-‌گاه و دانش-جو بودن‌ ندارد.

دانشجو می‌خواهد در طول چند سال دوران دانشجویی‌اش ایران را آباد کند و مدرکش را هم که گرفت همه چیز یادش می‌رود و می‌رود سراغ کسب و کار و خانواده‌داری، دانش-‌جو اما می‌خواهد در این چند سال کمی سواد  و شعورش را زیاد کند تا شاید بتواند نقش کوچک ولی واقعی و مثبتی در تحولاتی که دیشب شروع نشده‌اند و احتمالا تا چند صد سال دیگر نیز ادامه دارند بازی کند.

دانشجو سطحی و میان‌مایه است و بر سطحی‌ بودن‌اش هم اصرار دارد. دانش-‌جو از میان‌مایگی گریزان است و تلاش می‌کند عمیق و دقیق باشد.

دانشجو پس از دوران دانشجویی دیگر دانشجو نیست بلکه همکار، همسر، پدر یا مادر است. دانش-‌جو همیشه دانش‌-جو است حتی اگر همکار، همسر، پدر یا مادر شده باشد.

دانشجو فکر می‌کند تحولات جامعه را دانشجوها انجام می‌دهند. دانشجو فکر می‌کند انقلاب مشروطه کار دانشجوها بوده، دانشجو فکر می‌کند انقلاب ایران را دانشجوها به ثمر رساندند، دانشجو فکر می‌کند دانشجوها خیلی کارها کرده‌اند. دانش‌-جو اما می‌داند که انقلاب‌ها، اصلاحات و اصولا همه‌ی تحولات از ریشه‌های جامعه قدرت می‌گیرند و مثلا در ایران تحولات همواره توسط روحانیت مبارز و همین‌طور روشن‌فکران منتقد قدرت، رهبری و هدایت شده است و نقش دانشجوها در بهترین حالت به اندازه‌ی نمکی است که روی غذایی پاشیده شود.

دانشجو مطمئن است. دانش‌-جو تردید علمی دارد.

دانشجو به محض این‌که کارت دانشجوی‌اش صادر شد جامعه‌شناس، کارشناس امور سیاسی، حقوق‌دان و اصولا صاحب‌نظر می‌شود. دانش-‌جو اما معمولا ده‌ها سال طول می‌کشد تا در یک یا دو زمینه صاحب‌نظر شود.

با کمی زرنگی و زبان‌بازی می‌توان دانشجو را وادار کرد که حتی درب اتاق استادش را هم بشکند یا از دیوار بالا برود.  دانش‌-جو را با زبان‌بازی وادار به هیچ‌کاری نمی‌توان کرد.

دانشجو را هیچ‌کس بیست سال دیگر به خاطر نمی‌آورد. اما دانش-‌جو احتمالا استاد شده یا یک محقق برجسته با دامنه‌ی تاثیرگذاری بسیار گسترده.

اگر در دو سمت دانشگاه یک طرف کنفرانس علمی باشد و آن ‌طرف برنامه‌ی تحصن. دانشجو در تحصن شرکت می‌کند و دانش‌-جو در کنفرانس علمی. اگر یک طرف تحصن باشد و یک طرف شیشه شکستن، دانشجو شیشه می‌شکند و دانش‌-جو از هر دو پرهیز می‌کند. کلن هر چه هیجان‌بیشتر باشد دانشجو بیشتر حال می‌کند. دانش‌-جو از هر گونه هیجان (غیر از احتمالا ورزش یا روابط خصوصی) پرهیز می‌کند.

دانشجو فکر می‌کند سیاست بازی و شوخی است. دانش‌-جو می‌داند سیاست خیلی جدی است و قوانین خودش را دارد.

دانشجو بازی دست گروه‌های مختلف می‌شود و خیلی وقت‌ها هم قربانی خشونت. دانش-‌جو بازی دست کسی نمی‌شود و قربانی پوچ چیزی هم نمی‌شود.

دانشجو زود به زود نظرش عوض می‌شود چون نظرش احساسی است و حرف هایش هم از خودش نیست. دانش-‌جو اما دهن‌بین نیست و تا دانش کافی نداشته باشد نظری نمی‌دهد. بنابراین دانش‌-جو نظرش دستخوش باد حوادث و سخن‌های این و آن نیست و مواضع پایدارتر و متین‌تری دارد.

دانشجو ساده است و راحت آلت دست قرار می‌گیرد بنابراین بدون که بخواهد یا نیت بدی داشته باشد گاه و بی‌گاه در حرکت‌هایی مشارکت می‌کند که به ضرر جامعه‌ است. دانش-‌جو اما چون هوشیار و دقیق است نه آلت‌دست قرار می‌گیرد و نه هرگز شرمسار تاریخ می‌شود.

دانشجو چون احساساتی و سطحی است درست در مهمترین برهه‌های تاریخی با مردم قهر میکند و در کوران مبارزه‌ی اجتماعی حتی از بی‌سوادترین و محروم‌ترین اقشار جامعه هم عقب‌تر می‌ماند. دانش-‌جو نه احساساتی است، نه قهرو و اگر انتخابش این باشد همیشه کنار مردم می‌ماند.

دانشجو بدون این که بداند چه خبر است در شلوغی‌هایی که «دیگران» طراحی کرده‌اند شرکت می‌کند و چون حواسش نیست و ساده است اولین کسی است که قربانی می‌شود. بعد مظلومانه می‌گوید، ای داد و بیداد دیدید چقدر مظلوم بودم؟ دانش-جو اما هرگز در بازی‌ای که قواعدش را درست یاد نگرفته و بازی‌گردان‌هایش را هم نمی‌شناسد شرکت نمی‌کند.

دانشجو غر می‌زند و بهانه می‌گیرد. دانش‌-جو تحلیل می‌کند.

دانشجو عاشق آدم‌هایی است که خوب بلدند به زبان دانشجوها حرف بزنند و فوری دنبال این نوع آدم‌ها راه می‌افتد. دانش‌-جو از زبان‌بازها گریزان است اما سعی می‌کند آن‌ها و اهدافشان را مطالعه کند.

دانشجو یا زیادی امیدوار است یا آخر ناامیدی. دانش‌-جو روشن‌بین است.

دانشجو سرش برای دردسر درد می‌کند. دانش‌-جو به دردسر اعتقادی ندارد.

دانشجو برای جامعه نسخه می‌پیچید. دانش-‌جو جامعه را مطالعه می‌کند.

دانشجو کوچک می‌ماند. دانش-جو بزرگ می‌شود.

دانشجو وقتی اشتباه می‌کند دیگران را مقصر می‌داند. دانش‌-جو وقتی اشتباه می‌کند کم‌سوادی و محدودیت ذهنی خودش را سرزنش می‌کند.

دانشجو توهم استادی دارد. دانش‌-جو استاد می‌شود.

پی‌نوشت: توضیحات تکمیلی


تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی آمد، خوشحال باشیم اما هیجان‌زده نشویم

بالاخره شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی راه‌اندازی شد. به دو دلیل این موضوع برای فارسی‌زبان‌ها یک اتفاق مهم رسانه‌ای است:

  1. شیکه‌های تلویزیونی فارسی‌زبان سطح‌ پایین لوس‌آنجلسی و صدای آمریکا را از انحصار خارج می‌کند و از این به بعد فارسی‌زبان‌هایی که دوست دارند به منابع خارج از ایران دسترسی داشته باشند، مجبور نیستند سلامت روانی خود را پای این شبکه‌ها به مخاطره بیاندازند.
  2. صدا و سیمای ایران (و احتمالا تاجیکستان و افغانستان) که تا امروز به لطف نداشتن رقیب جدی و انحصار حکومتی با خیال راحت هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد مجبور می‌شود کیفیت تولید و پخش برنامه‌های خود را بالاتر ببرد و نمک ایدئولوژیک‌اش را هم که دیگر به شوری زده است کم کند.

اما صرف‌نظر از این دو مورد بسیار مهم، نباید راه‌اندازی شبکه‌ی تلویزیونی فارسی زبان بی‌بی‌سی را «بیش از حد» بزرگ کرد و مطابق عادت همیشگی‌ ما ایرانی‌ها هیجان‌زده و ملتهب شد و یا اقدام به پرستش بی‌بی‌سی فارسی کرد!

فراموش نکنیم این شبکه‌ از کجا دارد پخش می‌شود، و بد نیست همان‌طور که نکات مثبت این تحول را در نظر داریم «همواره» نیم‌نگاهی هم به تاریخ داشته باشیم. تاریخ معاصر ایران (و کشورهایی مانند ایران) به ما می‌گوید در اعتماد بیش از حد کردن به رسانه‌های خارجی -حتی اگر بی‌بی‌سی باشد- محتاط باشیم:

یک رسانه‌ی فوق حرفه‌ای مانند بی‌بی‌سی، با جذابیت گرافیکی و صوتی عالی و همین‌طور تنوع و کیفیت بالای برنامه‌ها و حفظ بی‌طرفی «حرفه‌ای» در پوشش خبری وقایع روزمره، به سرعت اعتماد مخاطبان «تشنه‌ی ایرانی» را به خود جلب می‌کند. وقتی اعتمادها جلب شد و رسانه در عمق خانه‌ها و قلب‌ها نفوذ کرد، مخاطبان در برابر تزریق نامحسوس گرایش‌ها و خط‌دهی‌هایی که «لزوما» در راستای منافع مردم ایران نیستند آسیب‌پذیر می‌شوند.

بیشتر ما جوان‌ترها که بزرگ‌شده‌ی دوران بعد از انقلاب هستیم، بی‌بی‌سی را به عنوان یک نام معتبر می‌شناسیم. خود من اسم بی‌بی‌سی که می‌آید یاد برنامه‌های مستند شگفت‌انگیز علمی می‌افتم و یا سریال‌های داستانی یا تاریخی کم‌نظیر. اما فراموش نکنیم بی‌بی‌سی خبری با بی‌بی‌سی فیلم‌های مستند و یا بی‌بی‌سی سریال‌های تلویزیونی فرق می‌کند و باور بفرمایید مهم‌ترین دلیل راه‌اندازی این شبکه‌ی تلویزیونی به زبان فارسی پوشش خبری/تحلیلی آن بوده نه این‌که خواسته باشند یک کانال تلویزیونی عالی پر از از فیلم‌های حیات وحش یا سریال داستانی به مردم ایران هدیه دهند.

خلاصه این‌که کانال فارسی بی‌بی‌سی بدون شک بسیار «حرفه‌ای» و از نظر فنی کم‌نقص خواهد بود و آمدنش هم به آن دو دلیل که در بالا گفتم بسیار مهم است، اما درست به همان دو دلیلی که بالا ذکر شد، ظهور آن می‌تواند خطرناک نیز باشد:

  1. صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، حتی اگر اراده کند و هزار و یک جور محدودیت قدرتی و عقیدتی هم (بر فرض) از گرده‌اش برداشته شود باز هم نمی‌تواند با یک شبکه‌ی تلویزیونی فوق حرفه‌ای مانند بی‌بی‌سی رقابت کند.
  2. به خاطر خلا رسانه‌ای در بین فارسی‌زبانان، این خطر وجود دارد که تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی به سرعت اعتبار و محبوبیت بسیار بالایی پیدا کند و در این صورت دستکاری کردن افکار عمومی مردم ایران در راستای منافع انگلستان و متحدانش راحت‌تر می‌شود.

پس پیشنهاد می‌کنم از آمدن تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی خوشحال باشیم، اما هیجان‌زده نشویم.


در همین‌ رابطه پیشنهاد می‌کنم:

لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

استدلال‌های برخی از این ماها در این روزها

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: تو اصلا خودت بلدی پرواز کنی دم از آسمون می‌زنی؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: جمهوری اسلامی هم می‌گه هوا آفتابیه، خجالت بکش، تو هم شدی جمهوری اسلامی؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: تو چرا گیر دادی به آسمون، بابا بیا ببین دیوار خونه‌ی اصغر آقا رنگش قهوه‌ایه!

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: خوب به درک که آبیه،‌ اصلا گور بابای آفتاب و آبی و آسمون و همه با هم.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: خوب که چی؟ همه می‌دونن آسمون آبیه.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: با شما موافق هستم، راستی من هم مطلبی نوشتم درباره‌ی روش‌های کشت شترمرغ در اقمار کره‌ی مشتری. به من هم سر بزن.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: ببین تو چه مدرکی داری ارائه بدی؟ مدرک و سند ارائه کن!

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: به تو چه که آسمون چه رنگیه، مگه دنیا همین چهاردیواری نیست که ما توشیم؟ خفه شو بیا بشین دیوارمون رو بشوریم.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: شما هم با این ژست‌های آسمان‌دوستانه‌تان! ول کنید بابا!

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: پیف پیف، آسمون بو می‌ده.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: ای بی… کثا… احم…. اب… عو…. تو اصلا نمی‌فهمی گوس… شت…

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: خودت جای آسمون بودی چه رنگی می‌شدی؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: خوب آسمون آسمونه.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: وبلاگ خوبی داری، به من لینک می‌دی؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: چقدر باید به شما بگم که سی‌پی‌یو این روزها گرون شده و خواهر من هم کفش نو خریده، اون‌وقت تو هی بیا بگو آسمان آبی است! چرا نمی‌فهمی؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: بزنم توی گوشت؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: این کامنت رو تایید نمی‌کنی، مطمئن هستم. اگه مردی تایید کن، چرا تایید نکردی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: تا کی باید دلمون برای آسمون بسوزه؟ خاک بر سرمون که همه‌اش داریم به آسمون فکر می‌کنیم.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: ببین من قبول دارم که آسمون آبیه، ولی خوب چون نمی‌خوام آب تو آسیاب صدا و سیما بریزم می‌گم نه، الا و بلا آسمون بنفشه.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: ببینم شما این پول‌ها رو از کجا میاری که صبح تا شب می‌شینه یه گوشه و حرف مفت می‌ِزنی؟ می‌شه بپرسم شغلت چیه؟

پی‌نوشت به پیشنهاد دوستان:

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: رفتی اون‌جا خارج از کشور نشستی دلت خوشه‌ها!

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: ببخشید آسمون خیلی دوره، بیا درباره‌ی نوک دماغمون حرف بزنیم.

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.
یکی از این ماها: ولی خودمونیم تقصیر زمین بود‌ها!

نمی‌شد این فیلم لوس‌تان را ببرید خارج از خیابان بسازید

عکس زیر را در حال رانندگی و با عجله گرفتم. جای ایستادن یا حتی سرعت را کم کردن نداشتم، ولی «چاره‌ای نبود» باید ثبت‌اش می‌کردم!

_mg_1357
تهران - بزرگراه نیایش

چرا باید مراسم «ازدواج ایرانی» به بازی پرخطری تبدیل شود که با سلامتی و امنیت «فیلمبردار» و احتمالا سایر کسانی که در خیابان تردد می‌کنند بازی کند؟

حالا آن قسمت «بوق زدن» و «هورا کشیدن» و «لات‌بازی درآوردن» وسط خیابان‌اش را می‌گوییم سلیقه‌ی شخصی است و حق انتقاد چندانی ندارم، ولی بحث امنیت جانی و مالی من (یا دیگران) که مطرح می‌شود آیا حق ندارم «اعتراض» کنم؟

نمی‌شد این فیلم لوس‌تان را ببرید خارج از خیابان بسازید؟!


لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

چشم در برابر چشم به کجا ختم می‌شود؟

قبلا هم نوشته بودم. اما انگار به مناسبت همه‌ی حرف‌ها و حدیث‌هایی که طرف‌داران پرشور نظریه‌ی «چشم در برابر چشم» می‌زنند باید حرف گاندی بزرگ را دوباره تکرار کنم. عجب مناسبتی دارد این جمله با این حادثه و حکم اخیر که بحث من اصلا بر سر این حکم هم نیست، بیشتر روی سخنم با سینه‌چاک‌های آن است:
چشم در برابر چشم همه‌ی جهان را کور می‌کند.
— مهاتما گاندی
.
An eye for an eye makes the whole world blind.
— Mahatma Gandhi
.
باشد دوستان، مخالف گاندی باشید، حرفی نیست و این حق شماست.
ولی دست کم به جمله‌ی بالا «چند لحظه» فکر کنید. «احساساتی شدن+خشونت‌گرایی» به کجا ختم خواهد شد؟

مرتبط:
  • بی‌بی‌سی: با مجرمان چگونه برخورد باید کرد؟
  • کمانگیر:‌ چشم در برابر چشم روش آدمیزاد نیست
  • فرنگی: واکنش کامنت گذاران هلندی به حکم کور کردن جوان اسید پاش در ایران
  • بلوط: چشم در برابر چشم
    برای دادن حکم عادلانه که فقط نباید عین عمل رو دوباره بازسازی کرد. عدالت می‌تونه مجبور کردن فردخاطی باشه به جبران. مثلا خرج عمل زن رو دادن. دادن جریمه نقدی که قربانی بتونه از اون امرار معاش کنه یا حتی مجبور کردنش به انجام یک خدمت برای جامعه. حرفه مجرم چی بوده؟ نمیشه مجبورش کرد که فلان قدر کار مجانی انجام بده؟ آیا اینها بیشتر به سلامت عمومی جامعه کمک نمی‌کنه تا کور کردن اون؟
  • حاجی کنزینگتون:‌ چشم برای چشم سکوت برای چه؟
  • رونوشت: چشم، نه اسید!
  • امین ثابتی: اسیدپاشی نفرت‌انگیز است، اما…
    اگر بگویم که آن حیوان نباید قصاص چشم شود، شاید عدالت زیر سوال برود و اگر بگویم که آن حیوان باید قصاص شود، با این گفته‌ام تمام عقایدی که برای بدست آوردنش سال‌ها تلاش کرده‌ام را زیر پا می‌گذارم! ولی با همه‌ی این‌ها به این اعتقاد دارم که آدمی باید جلوی خشونت را در یک جایی بگیرد وگرنه خون، خون می‌آورد و بس!
  • صندوقک: اسید را باید با چه جواب داد؟
    من روانشانس نیستم نمی دانم چطور اینچنین آدم!!ی را می توان به جزا رساند ، اما ریختن قطره قطره اسید در چشم هم واقعا وحشتناک است.
  • پندار: درمان دردهای جامعه علامتی نیست
    با همه این قوانین شدید در مقابل وقوع جرم و جنایت است که ایران در رتبه های نخستین اعدام در جهان قرار دارد.  سال گذشته تعداد اعدامها در ایران  نسبت به دو سال پیش افزایش داشته است و این مگر نه نشانه این است که اعدام درمان جنایت را نمی کند، چرا که لابد جنایت افزایش یافته که اعدام زیاد شده است. حقیقت این است که جامعه درست مثل بشر است. اگر بخشی از ان خوب کار نمی کند درست مثل یکی از دستگاههای بدن است که لابد بیمار شده و باید درمان شود. تا درد را نشناسیم، علت را ندانیم، شیوه پیشرفتش را بلد نباشیم چگونه می توانیم تشخیص درست بدهیم و درمان صحیح آغاز کنیم و متاسفانه ما کماکان برای تمام دردهایی جامعه مان به دنبال درمانهای علامتی هستیم و نه علتی.

(احتمالا این فهرست تکمیل‌تر می‌شود)


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

و خدا هدیه دریافت کرد

gift to god

همه‌ی بچه‌ها هنرمند هستند، مساله این است که چگونه می‌توان در بزرگسالی هم هنرمند باقی ماند.  — پابلو پیکاسو

All children are artists. The problem is how to remain an artist once he grows up.  — Pablo Picasso

مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

بیست و چهار ساعت چقدر طول می‌کشد

توجه: این یک تحقیق کاملا علمی است که به مدت ده‌سال توسط «من» روی جامعه‌ی آماری متشکل از «خودم» انجام شده و ارزش دیگری ندارد. نتیجه‌ی این تحقیق در دو قسمت منتشر می‌شود.

بیست و چهار ساعت چقدر طول می‌کشد؟

همه می‌دانند که شبانه‌روز 24 ساعت دارد. اما آیا شبانه‌روز 24 ساعت طول می‌کشد؟

شبانه روز 24 ساعت دارد اما لزوما 24 ساعت طول نمی‌کشد. شبانه‌روز گاهی یک ثانیه است، گاهی همان یک شبانه‌روز است، گاهی هم به اندازه‌ی یک سال «طول» می‌کشد.

بعضی شبانه‌روزها فشرده می‌شوند و به تندی یک «ثانیه‌ی عزیز» یا فشردگی یک «قطره‌ی گرم و شور» از ما و بر ما و با ما عبور می‌کنند.

بعضی شبانه‌روزها کش می‌آیند و طولانی می‌شوند. درنگ می‌کنند، گیر می‌کنند،‌ خسته می‌کنند، فرسوده می‌کنند و بعد هم مثل سنگ‌واره‌هایی طاقت‌فرسا در تن و جان آدم رسوب می‌کنند. بعضی شبانه‌روزها ثانیه‌هایشان دقیقه و دقیقه‌هایشان ساعت و ساعت‌هایشان هفته‌ها و سال‌ها طول می‌کشد.

گاهی اوقات، شبانه‌روز مثل یک حلقه‌ی عظیم در خود می‌پیچد و روی خودش جمع می‌شود. صبح روز بعد می‌شود صبح دیروز. ناگهان زمان ادراکی‌ بی‌نهایت بزرگ و بی‌نهایت تکینه می‌شود.

گاهی اوقات، احساس می‌کنم شبانه‌روز، چهل یا پنجاه یا چیزی در همین حدود ساعت است.  عجیب این‌که تک‌تکِ ساعت‌ها تند می‌گذرند و از بس سرم شلوغ است حتی متوجه گذر زمان نمی‌شوم، اما چگالی کار و حادثه‌ چنان بالاست که وقتی روز تمام می‌شود یا دیروزم را مرور می‌کنم، حس می‌کنم هفته‌ها بر من گذشته است.

فکر می‌کنم «طول زمان ادراک شده توسط آدم‌ها» یا دست‌کم «خاطره‌ی آن ادراک» با چگالی رویداد‌ها و حوادثی که برایشان رخ می‌دهد رابطه‌ی مستقیم دارد.

و باور نمی‌کنم این موضوع فقط و فقط یک احساس درونی باشد. اگر ذهن من حس می‌کند یک روزش، چند روز طول کشیده؛ حتما به همین اندازه (یا بیشتر) فشار بر جسم‌ام هم آمده است. بعضی روزها به اندازه‌ی ده‌ها روز جسم را خسته می‌کنند.

در قسمت دوم این تحقیق درباره‌ی اثرات ساعت‌های کاری طولانی بر وبلاگ‌نویسی خواهم نوشت.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

عید فطر آمد، رمضان اما تمام نشد

به آن دسته از دوستانی که ماه شوال را دیده‌اند، عید فطر را تبریک می‌گویم.

برای بسیاری از ما عید فطر فرا رسیده است، اما فکر می‌کنم ماه رمضان برای بسیاری «دیگر» هنوز تمام نشده است.

بیش از 850 میلیون نفر در جهان گرسنه هستند {+}. از این میان به طور متوسط روزانه 16000 کودک جان خود را به خاطر بیماری‌های مرتبط با گرسنگی از دست می‌دهند. یعنی هر 5 ثانیه یک کودک {+}.

به نظر می‌رسد برای این مردمان مظلوم و این روزه‌داران خردسال، ماه رمضان هنوز تمام نشده است و دقیقا روشن نیست در کدام تاریخ می‌توانند آخرین روزه‌ی خود را افطار کنند و عید فطرشان را جشن بگیرند.

راستی «چند کودک» طول کشید این نوشته را بخوانید؟

ماه شوال در بسیاری از نقاط جهان مشاهده نشده است.

مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آقای کانالی

درب کمد لباس‌هایش را باز کرد و مجموعه‌ی ناقابلی به ارزش چند ده میلیون تومان (شاید هم چند صد) نمایان شد. در یک قسمت کت‌ها توی کاور قرار داشتند. این قسمت، کت‌های چهارفصل یا زمستانی بود. سمت راست حدود 7 یا 8 کت با رنگ‌های شادتر آویزان بودند که تابستانه بودند. با دقت به من توضیح داد که هر روز یکی از این کت‌ها را می‌پوشد و کت روشن‌تر متعلق به شنبه است، چون شنبه‌ها هوای تهران تمیزتر است و کت کمتر کثیف می‌شود.

آقای کانالی فقط لباس‌های کانالی ایتالیایی می‌پوشد
آقای کانالی فقط لباس‌های کانالی ایتالیایی می‌پوشد

بعد کت و شلوار نفیس مارک «کانالی»  (Canali) را که تازه خریده بود بیرون آورد. جنس‌اش «سوپر 180» بود، ریزبافت‌ترین پارچه‌ای که تا به حال پوشیده بود. می‌گفت کت‌های دیگرش همه سوپر 140 یا 120 هستند و این‌بار ولخرجی کرده، چون نتوانسته در برابر چنین پارچه‌ی لطیف و ظریفی مقاومت کند. به سطح نرم و نازک کت دست کشیدم. به نازکی یک پیراهن نسبتا ضخیم بود و بسیار نرم ولی نتوانستم فرقش را با کت‌های سوپر 120 تشخیص دهم. کت هنوز نو بود و اتیکت قیمت به تومان یک عدد 7 رقمی تکان دهنده بود. تاکید کرد که او همیشه کانالی می‌پوشد و خبرگان می‌دانند که میان کانالی دوخت ایتالیا و سایر مارک‌ها که تحت لیسانس در چین دوخته می‌شوند تفاوت از زمین تا آسمان است.

دقایقی بعد کت‌ها و لباس‌های بیشتری را بیرون آورده بود تا نشانم دهد: کمربندهای چرمی چندصدهزار تومانی Moreschi و Dolce Gabana که بسیاری از آن‌ها هنوز از جعبه‌هایشان بیرون نیامده بودند، پیراهن‌های ابریشمین ریزبافتی که حتی چشم‌های فروشنده‌ی مغازه‌ی شیک فروش «عالیجناب» در تهران هم از دیدنشان گرد شده بوده و پیراهن‌های کتان 120 هزار تومانی Versace و Ermengildo Zenga که لای هر کدام هم 3 یا 4 کراوات قرار داشت، کفش‌ها که حتما می‌بایست Moreschi می‌بودند و علامت سئوال بزرگی که در ذهن من می‌چرخید که چرا این کمربندها باید این‌قدر گران باشند؟

بدون تردید «آقای کانالی» می‌توانست هفته‌ها و ماه‌ها درباره‌ی انواع پارچه‌ و کت و شلوار صحبت کند. واضح بود علاقه‌ی عجیبی به این مقوله دارد.

آقای کانالی و اقتصاد آزاد

سر میز شام، «آقای کانالی» که پیوسته حرف می‌زد توضیح داد که هرگز در خانه‌اش از کولر اسپلیت استفاده نمی‌کند، چون برق سوبسید دارد و استفاده از برق ارزان در تهران ظلم به مردم فقیر است. بعد هم اضافه کرد که می‌داند به زودی یارانه‌ی برق قرار است حذف شود. دقیق متوجه نشدم بیشتر به کدام دلیل از نصب کردن کولر اسپلیت سر باز زده بود، عادلانه نبودنش یا گران بودنش؟

بعد «آقای کانالی» از فواید طرح جدید اقتصادی دولت گفت و تاکید کرد روزگاری نه چندان دور از منتقدان سرسخت رئیس‌جمهور بوده اما این طرح یک حرکت ملی شجاعانه است و وظیفه‌ی همه‌ی ما این است که از آن دفاع کنیم. وی توضیح داد حذف کامل سوبسیدها چگونه منجر به افزایش سرمایه‌گذاری در مناطق محروم کشور می‌شود و به بهتر شدن اوضاع همان آدم‌های بیچاره‌ای که هدف یارانه بوده‌اند کمک خواهد کرد. دقایقی بعد هم آقای کانالی داشت از حرکت بزرگ و تاریخی فروش 5 درصد سهام شرکت مخابرات ایران به بخش خصوصی می‌گفت و این‌که چه خوب خواهد شد اگر آن 95 درصد دیگر هم به بخش خصوصی واگذار شود.

ذهن‌های بزرگ مثل هم فکر می‌کنند.
شعار شرکت پوشاک Zenga: ذهن‌های بزرگ مثل هم فکر می‌کنند.

داشتم فکر می‌کردم و هنوز هم دارم به این موضوع فکر می‌کنم، که چرا «آقای کانالی» این‌قدر باید از خصوصی شدن اقتصاد و حذف کامل یارانه‌ها خوشحال شود؟ شاید «آقای کانالی» هم در این زمینه «مثل خیلی‌ها» فکر می‌کند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

مرزهای پوچ صحرا

هر چقدر هم مجهز باشید، رانندگی توی بیابان بی‌آب و علف خسته کننده و کسالت‌بار است. مگر این‌که با پدیده جالب و هیجان انگیزی روبه‌رو شوید.

چند روز پیش که با ماشین مسیر چند صد کیلومتری را در بیابان طی می‌کردم در افق روبه‌رویم سراب تشکیل شده بود. شاید بگویید «سراب که چیزی نیست، توی هر بیابانی در هوای گرم سراب تشکیل می‌شود!»؛ و البته حق با شماست.

من سراب زیاد دیده‌ام و سراب به خودی خود موضوع نادر یا خاصی نیست ولی سرابی که آن‌روز دیدم از لحاظ تجربه شخصی خودم منحصر به فرد بود. برای اولین بار در عمرم سرابی می‌دیدم چنان بزرگ که قابل عکس‌برداری بود.

دوربین را برداشتم و دست به کار شدم. حاصل کار ارزش زیبایی‌شناسیک یا هنری ندارد، ولی بزرگی و زیبایی سراب را به خوبی نشان می‌دهد:

_MG_7829

سراب باورکردنی است!

در کودکی در داستان‌های قدیمی درباره صحرانوردانی که راه گم کرده بودند و در جستجوی آب بارها و بارها سراب را با دریاچه و برکه اشتباه می‌گرفتند، خوانده بودم. خودم که توی جاده‌ها سراب می‌دیدم به نظرم می‌رسید غیر ممکن است کسی این تصاویر محدود و لرزان را با آب واقعی اشتباه کند. همیشه به خودم می‌گفتم عجب خنگ‌هایی بوده‌اند این صحرانوردان قدیم!

_MG_7825

ولی باور کنید سراب می‌تواند خیلی واقعی جلوه کند. این را به شهادت تجربه شخصی‌ام می‌گویم. شاید توی عکس‌ها به خوبی واضح نباشد، اما وقتی به این سراب‌ها نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم، درست است که سراب است، ولی حتما آب باران یا چیزی در آن منطقه جمع شده! باور کردن این‌که آن‌جا هم مثل سایر قسمت‌های بیابان خشک و برهوت باشد‌ برایم دشوار بود.

شاید اگر من مسافری خسته و تشنه با پای پیاده بودم، این سراب‌ها را باور می‌کردم. شاید ساعت‌ها و ساعت‌ها برای رسیدن به آن‌ها می‌دویدم و از این که هرگز به این منظره‌ها نمی‌رسم حیران می‌ماندم.

_MG_7824

تجربه‌ی تکان دهنده

دیدن سراب‌هایی چنین واقعی و چنین باورکردنی،‌ تجربه‌ای تکان دهنده است. در زندگی روزمره همه‌ی ما هستند وقایع و پدیده‌هایی که دروغ و پوچند اما کاملا باورکردنی به نظر می‌رسند. به خودم می‌گویم، اگر چشم‌های من این سراب‌های ساده را با حوض‌چه‌های پر از آب اشتباه می‌کند، پس از کجا بدانم دروغ‌های پیچیده‌تر و فریباتر و پنهان‌تر را باور نمی‌کند (نکرده است)؟ آیا این امکان وجود ندارد که منِ امروز، همین «من‌ی» که این کلمات وب‌لاگی را می‌نویسد، اسیر دام سراب‌هایی باشم که خودم از آن‌ها خبر ندارم؟ شاید می‌دوم در پی چیزی که جز سرابی نیست؟


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آن‌روزها ایران به مردان نقاب‌دار نیاز داشت

نوشته کوتاه زیر نقل قول از یک دوست فرزانه است.

در ایران تازه انقلاب شده بود و من با وجودی‌که تازه دوره دکترایم را در رشته اقتصاد در یکی از دانشگاه‌های آمریکا شروع کرده بودم عزم بازگشت به ایران کردم. شور و شوق عجیبی برای بازگشت به ایران داشتم که از انگیزه ادامه تحصیلاتم مهم‌تر بود. استاد راهنمایم که یک آمریکایی بود با من مخالف بود و تلاش زیادی کرد که مرا از انصراف تحصیل و بازگشت به ایران بازدارد. یکی از جملاتش این بود:

تلویزیون را روشن کن و ببین امروز ایران به «مردان نقاب‌دار ِ تفنگ به دست با مشت‌های گره کرده» نیازمند است. اما تخصص تو چیز دیگری است. بهتر است این‌جا بمانی و تحصیلات‌ات را تمام کنی. ایران روزی به مردان تحصیل‌کرده نیاز خواهد داشت و آن‌روز می‌توانی به کشورت بازگردی.

آن‌روزها حرفش را نشنیده گرفتم و دکترایم را رها کردم و به ایران بازگشتم. امروز می‌فهمم آن بی‌نوا «پیچش مو را دیده بود» و من در حیرت «مو» بودم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

یک قانون کافی است: قانونی طلایی که هرگز فراموش نمی‌شود

در یک ای‌میل که دست‌‌به‌دست توی اینرنت می‌چرخد درباره زندگی «وارن بوفه» (Warren Buffet) به عنوان ثروتمندترین مرد جهان نوشته بود و از محاسن این انسان بزرگ گفته بود که مثلا او هرگز از هواپیمای اختصاصی استفاده نمی‌کند و محافظ شخصی ندارد (شاید همه ما که این‌کارها را نمی‌کنیم انسان‌های بزرگی هستیم.)

اما نکته جالب «منطق» این سرمایه‌دار بزرگ است. ایشان دو قانون مهم دارد که همیشه به زیردستانش تاکید می‌کند:

قانون اول: هرگز پول از دست ندهید.
قانون دوم: هرگز قانون اول را فراموش نکنید.

01-large-cartoon-cashاز قانون دوم نتیجه می‌گیریم که «خطر فراموش‌کاری» به حدی زیاد است که ایشان برای جلوگیری از «فراموش شدن قانون مهم اول یا قانون سودجویی» قانون دوم را وضع کرده است. اما حال که خطر فراموش‌کاری وجود دارد، این خطر نیز وجود دارد که شخص فراموش‌کار «قانون دوم» را یک‌سره فراموش کند و بعد از مدتی چون قانون یادآوری کننده دوم دیگر به حافظه‌اش کمک نمی‌کند قانون اول را هم فراموش کند. پس «وارن بوفه» بهتر بود قانون سومی هم به صورت زیر به منشور خود اضافه می‌کرد:

قانون سوم: هرگز قانون دوم را فراموش نکنید.

و برای جلوگیری از فراموشی قانون سوم، لابد قانون‌های بیشتری لازم می‌بود:

قانون چهارم: هرگز قانون سوم را فراموش نکنید.
قانون پنجم: هرگز قانون چهارم را فراموش نکنید.

قانون نهصد و نود و ششم: هرگز قانون نهصد و نود و پنجم را فراموش نکنید.
قانون نهصد و نود و هفتم: هرگز قانون نهصد و نود و ششم را فراموش نکنید.

اما «وارن بوفه» هیچ‌کدام از این قوانین را اضافه نکرده و به همان دو قانون اکتفا نموده است. نه به خاطر این‌که «منطق ضعیفی» داشته و از درک اهمیت یک‌سان «قوانین سوم و چهارم و …» و «قانون دوم» ناتوان بوده است، بلکه به این دلیل که او می‌داند (و مطمئن است) قانون اول در دنیای فعلی ما هرگز فراموش نمی‌شود و اصولا «قانون دوم» بیهوده است. او قانون دوم را نه برای جلوگیری از فراموش شدن قانون اول، که برای تاکید این واقعیت که جز قانون اول، قانون دیگری وجود ندارد وضع کرده است. در واقع «پوچی منطقی» قانون دوم به ما می‌گوید فقط قانون اول «اصیل و معتبر» است. باید به صداقت و شهامت این سرمایه‌دار آفرین گفت.

newyorker_cartoon

کاریکاتور متعلق به نشریه نیویورکر است.

به راستی‌هم در دنیایی که یک نفر به تنهایی می‌تواند به اندازه دست‌مزد سالیانه چندصدمیلیون‌نفر سرمایه جذب کند و ذره‌ای هم «پاسخ‌گو» نباشد، «قانون طلایی سود» هرگز فراموش نمی‌شود و نیازی به وضع قوانین بیشتر نیست. در چنین سیستمی نیازی به وضع قوانین دست‌ و پا گیر بیشتر برای موضوعات کم‌اهمیتی مانند «محیط زیست»، «خلع سلاح و امنیت جهانی»، «فقر» یا «تمرکززدایی از قدرت» نیست. یک قانون کافی است: قانونی طلایی که هرگز فراموش نمی‌شود.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

در عراق بیش از دوبرابر جنگ 20 ساله ویتنام خبرنگار کشته شده است

آیا می‌دانستید که:

از زمان آغاز جنگ عراق در سال 2003 تا امروز (10 مارس 2008) تعداد 139 خبرنگار در عراق کشته شده‌اند، یعنی بیش از دو برابر تعداد خبرنگارانی که در طول جنگ 20 ساله ویتنام کشته شدند.

رابین استافورد – ایندیپندنت

war-correspondent-carton

کاریکاتور فوق متعلق به CartoonStock است و متن آن به فارسی ترجمه شده.

سئوال این‌جاست چرا با وجود پیشرفت‌های نظامی و به اصطلاح «فن‌آوری‌های نظامی هوشمندی» که ادعا می‌شود می‌توانند با دقت بیشتری «بکََََُشند» تعداد بیشتری خبرنگار کشته می‌شوند؟ شاید تعداد خبرنگارانی که در عراق هستند بسیار بیشتر از تعداد خبرنگارانی که در ویتنام بودند است. شاید هم…

به پاسخ این سئوال خوب فکر کنید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آزادی و مسئولیت در رسانه‌های اجتماعی

کمانگیر می‌نویسد:

گاهی بنظرم می رسه باید روزی چندبار به خودم و به دوستان دیگری یادآوری کنم که این یک وبلاگ ه. “وب لاگ” یعنی حدیث وب گردی. به این معنی، نویسنده این سطور نه ادعای دانش سیاسی/اجتماعی/اقتصادی/فرهنگی/.. داره نه اصولا می تونه داشته باشه. از این وبلاگ هم قرار نیست برای من نونی دربیاد. دانشجوی برق هستم. یک سال و خرده ای دیگه که درستم تموم شه، اگر همه چیز خوب پیش بره، سراغ ادامه تحصیل در مقطع بالاتری خواهم رفت. اینجا پس حرف می زنیم، خودمونی.

در باب خیلی موضوع ها، مثلا اینکه من چرا فکر می کنم کشتن سمورهای آبی ِ جنگل های استوایی لزوما به معنی نفرت از سایه بزرگ مریخ روی عطارد نیست، می تونیم حرف بزنیم. ادعا نمی کنم آدم با سواد/خوش ذهن/باحال/… ی هستم. حرف می زنیم. هرکی دیگری رو قانع کرد اون یکی باید یکبار بستنی مهمونش کنه، اگر موانع جغرافیایی بگذاره.

این موضوع مرا به یاد بحث قدیمی «تعهد نویسنده یا هنرمند» می‌اندازد: آیا نویسنده‌ها باید در قبال چیزهایی که می‌نویسند مسئول باشند؟ مثلا اگر من ِ نوعی توی وب‌لاگم که یک «رسانه‌ شخصی» و در عین حال یک «رسانه اجتماعی» (Social Media یا Social Medium) است و به هر حال مخاطبین یا خواننده‌گانی دارد چیزی می‌نویسم، آیا باید یک سری «دغدغه‌های محدودکننده‌ای» داشته باشم یا این‌که همینطور قلم (و ذهن) را رها کنم که هر کجا عشق‌اش کشید برود و هر چه دلش خواست بنویسد؟ آیا داشتن مخاطب و نوشتن در یک رسانه اجتماعی مرا محدود به چارچوب اخلاقی-منطقی خاصی نمی‌کند؟

oog

البته این به نوعی یک تصمیم و انتخاب شخصی است و رسانه وب‌لاگ هم بنا بر تصمیم نویسنده آن می‌تواند از یک فضای کاملا خصوصی تا کاملا عمومی متغیر باشد. اما در عین حال شخصا فکر می‌کنم با زیاد شدن تعداد مخاطبین وب‌لاگ به عنوان یک «رسانه اجتماعی»، به نوعی «محدودیت تصمیم‌گیری» و «مسئولیت‌» نویسنده آن هم بیشتر می‌شود. یعنی هر چه مخاطبین من بیشتر باشد، مسئولیت من در نوشتن بیشتر می‌شود.

اگر وب‌لاگ من 5 خواننده داشته باشد ممکن است من زیاد دغدغه «خوب» نوشتن یا «درست» نوشتن یا کلی بگوییم «مطابق یک چارچوب فکری-اخلاقی-منطقی معین» نوشتن را نداشته باشم، اما اگر وب‌لاگم 5 هزار خواننده داشته باشد چطور؟ اگر 5 میلیون خواننده داشته باشد چه؟ آیا رابطه‌ای میان افزایش تعداد مخاطبین من و میزان وسواس یا مسئولیتی که در قبال نوشتن‌ام دارم وجود ندارد؟

مسلما هیچ‌کس نمی‌تواند برای وب‌لاگ‌نویس‌ها تعیین تکلیف کند که چه بنویسند و چه ننویسند. اما به نظرم می‌رسد وب‌لاگ‌نویسی که مخاطبین زیادی دارد و با نوشته‌هایش روی آدم‌های بسیاری «ممکن است» تاثیر بگذارد تا حدی نسبت به «کیفیت» آن‌چه می‌نویسد و تاثیری که روی مخاطبین‌اش می‌گذارد مسئول است.

«رسانه‌های اجتماعی» نوید آزادی‌های بیشتر را می‌دهند. «آزادی بیان» بیشتر که با خود «مسئولیت‌» بیشتر را هم به همراه می‌آورد. موافق نیستید افراد آزادتر بیشتر مسئول‌اند، مسئول حمایت از آزادی خود و دیگران؟

Student with Answer or Question

آزادی مسئولیت می‌آورد. من در برابر آزادی‌ خودم و سایر افراد جامعه مسئول هستم و این مسئولیت در جامعه آزادتر اطلاعاتی بیشتر است.

پی‌نوشت:‌ نوشته کمانگیر فقط یک تلنگر فکری به من زد که در این‌باره بنویسم و نباید از این نوشته برداشت انتقادی از یک وب‌لاگ‌نویس خاص شود. خود کمانگیر علی‌رغم بی‌ادعایش از خط مشی نسبتا مشخصی پی‌روی می‌کند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

علی سنتوری بر ضد خفقان: خانه‌هایمان را سینما می‌کنیم

مردم همیشه راهی برای سوزاندن بینی (و احتمالا نقاط دیگر) کسانی که حق‌شان برای آزاد بودن را به رسمیت نمی‌شناسند پیدا می‌کنند.

ali-santooriاقتدارگرایان تنگ‌نظر به فیلم «علی سنتوری» اجازه اکران در سینماها را ندادند و دست‌های ناشناسی هم فیلم را به صورت قاچاق در بازار پخش کردند، اما می‌توانیم کاری کنیم که چاه کن‌ها خودشان به چاه بیفتند.

اگر سالن‌های سینماها را به روی «علی سنتوری» بسته‌اند، خانه‌هایمان را «سینما» می‌کنیم. فیلم را از کامپیوتر به کامپیوتر و از سی‌دی به سی‌دی و از دست به دست تکثیر می‌کنیم و در خانه‌هایمان به «کوری چشم دشمنان آزادی» می‌ببینیم و پول‌اش را هم به حساب آقای مهرجویی واریز می‌کنیم (1000 تا 1500 تومان):

شماره حساب: 0116407795 (بانك تجارت، شعبه چهارراه پارك، كد 032) به نام «فرامرز فرازمند» و داريوش مهرجويي»

در همین رابطه در «هنوز» بخوانید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

قلیان آزاد شد، تا نفس دارید بکشید

gheiloon«حضرات اقتدارگرا» انگار چند وقتی است خوب خوابیده‌اند. توی خبرها خواندم که «قلیان» مجددا در قهوه‌خانه‌های ایران آزاد شده است

نه این‌که فکر کنید حالا من اهل دود و دم هستم! ولی راستش هوای خنک و باحال دربند و درکه بدون قلیان بی‌معنی است. اهل سیگار هم که نباشید گاهی بدتان نمی‌آید گه‌گداری همراه با یک «دوست جان‌جانی» قلیانی بکشید.

تا آقایان دوباره «ملنگ» نشده‌اند و از سر بوالهوسی دوباره ممنوعش نکرده‌اند حسابی قلیان بکشیم! تا آخرین نفس!


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

جنون خوراک خوانی و بیماری پرش افکار

یکی از مشکلاتی که مطالعه «خوراک‌ها» ممکن است ایجاد کند، بیماری «پرش افکار» و «ضعیف شدن قدرت تمرکز فکری» است. البته این نظریه از نظرگاه روان‌شناختی ثابت نشده و در این‌جا فقط قصد ایده‌پردازی دارم. تحقیق و ثابت کردنش بماند برای دانشمندان رفتارشناس.

ذهن آدم برای درک و تفسیر واقعیت‌های پیرامون نیازمند میزان معینی «تمرکز» و «مکث» است. اما خواندن سریع تعداد زیادی «خوراک» مربوط به وب‌لاگ‌های مختلف که هر کدام هم «ساز» متفاوتی می‌زنند می‌تواند «مغز» را دچار سردرگمی کند. در چنین شرایطی رفتار طبیعی مغز احتمالا «توجه کمتر» کردن به محتوای‌ مطالب و طوطی‌وار مرور کردن مطلب خواهد بود. به علاوه مغز ممکن است به کل قوای تمرکز خود را از دست دهد.

feeds

تصور کنید شما در حال مطالعه خوراک «دو در دو» هستید:

ist2_1631886_skull_on_fire

جایی که خوراک صدها وب‌لاگ مختلف گردآوری شده و پیش روی چشم‌هایتان قرار می‌گیرد. یکی از خاطرات کودکی‌اش نوشته، دیگری از دستگیری فلان فعال جنبش زنان، یکی در حال دفاع از دکترین‌های بازار آزاد است و بحث اقتصادی می‌کند، یکی از فلان فیلمی که دیده حرف می‌زند و دیگری روزمره‌های دیروزش را نوشته و تاکید کرده به تازه‌گی با خاله‌جانش آشتی نموده است و …

شما در حال خواندن این آش شله‌قلم‌کار هستید و پشت سر هم کلید j را فشار می‌دهید. گاه روی مطلبی 1 ثانیه درنگ می‌کنید و گه چند دقیقه. مغز بیچاره شما مثل هد هارددیسکی که در حال کپی کردن 10 فایل به طور همزمان باشد، مدام باید از یک نقطه به نقطه دیگر جهش کند. الان باید عاطفی بخواند، لحظه‌ بعد باید حس طنز داشته باشد، لحظه بعد باید به سیاست بیاندیشد، لحظه بعد خانواده‌گی و بعد اقتصادی و بعد انتقادی و بعد هنری و … و …

dodardosample

خواندن بدون «خواندن»

mhp01

مسعود بهنود و خاله خانقزی و معلم ابتدایی و توریست ایرانی در میلان و مباحث شوخی و جدی در IT و اسرائیل و ایران و ادبیات و عمه و گرسنگی و مایکروسافت و منطق‌گرا و عصبانی و آشپزی و آموزشی و خونسرد و بی‌تفاوت و یاگوم و ساختارگرایی در سینما با هم مخلوط می‌شوند و مغز را به حالت نیمه‌تعطیل در می‌آورند. بعد از مدتی انگار که خاموش شده یا کاراییش به حداقل رسیده باشد به کلمات و واژه‌ها می‌نگرد بی‌آن‌که درک کند، می‌بیند اما نمی‌خواند، نگاه می‌کند اما نمی‌فهمد…

خوراک‌ها زیاد هستند و شما می‌خواهید حتما همه آن‌ها را بخوانید. حتی شده هر یک 1 ثانیه اما باید بخوانید. چیزی به شما می‌گوید اگر همه خوراک‌ها را نخوانید جا مانده‌اید. اطلاعات خارج از وجود شما تولید شده است و شما از آن بی‌خبرید. اضطراب و هراس از جا ماندن وادارتان می‌کند که خوراک‌ها را نجویده ببلعید غافل از این‌که نجویده خوردن دل‌درد و دل‌پیچه به دنبال دارد.

آیا تا به حال از خوردن تعداد زیادی خوراک ناهمگون دچار «سوءهاضمه فکری» یا «فکرْدرد» نشده‌اید؟

پرش افکار و از دست دادن قدرت تمرکز ذهنی

بله داشتم برایت تعریف می‌کردم. دیروز رفته بودم بازارچه رضا که یه دونه ماوس بخرم. ماوس‌های جدید واقعا عالی کار می‌کنن، از نظر طراحی خیلی ظریف و نرم هستن و از لحاظ فنی هم عالی. به خصوص دست رو اصلا خسته نمی‌کنن. باورت نمی‌شه اگه بهت بگم بیشتر کسایی که توی محل کار من هستند اصلا نمی‌دونن ارگونومی چی هست. خوب اطلاعات عمومی‌شون کمه. واسه همینه که من اعتقاد دارم همه باید میزان معینی از سواد عمومی رو داشته باشن. به خصوص توی کشور ما با اون وضعیت آموزش و پرورش. تا حالا یه نگاهی به کتاب‌های درسی انداختی؟ وحشتناکن! یکی نیس بگه این کتابا برای بچه‌هایی نوشته شده که قراره مطلب جدیدی رو یاد بگیرن، اما از بس توی این کتابا مطالب مختلف قرار داده شده که دانش‌آموز فرصت فهم عمیق مطالب رو نداره. فکر می‌کنی علت این‌که ما توی کشورمون این‌قدر عقب مونده هستیم چیه؟ خوب همینه دیگه! دولت به فکر آموزش و پرورش نیست. مگه همین چند وقت پیش نبود که معلم‌ها اعتصاب کردن و جنبش اونا سرکوب شد. واسه چی؟ چون درخواست حقوق بیشتری کرده بودن. اصولا توی این مملکت هر وقت کسی بخواد به چیزی اعتراض کنه باهاش برخورد می‌شه. این به تاریخ ما برمی‌گرده که همیشه به نوعی استبدادزده بوده ….

شخص فوق به بیماری «پرش افکار» مبتلاست. او نمی‌تواند روی یک موضوع تمرکز کند و یک خط داستانی معین را به پایان برساند. در میان هر داستان، داستان دیگری می‌گشاید و سرنخ داستان اولیه را از دست می‌دهد و اگر به حال خود رهایش کنید ساعت‌ها بی‌هدف «یاوه‌سرایی» می‌کند. ist2_1653995_crazy_monkey_man_vector

آیا ممکن است مطالعه مستمر «خوراک‌ها» در «خوراک‌خوان‌ها» قدرت تمرکز ذهنی ما را به تدریج تضعیف کند؟ هر چه باشد خوراک‌های پشت‌سر هم از وب‌لاگ‌های مختلف نمونه‌‌ای از «پرش افکار وب‌لاگی» هستند و با خواندن هر روزه تعداد بسیار زیادی خوراک، ذهن توانایی «تمرکز و درک عمیق‌تر» را ممکن است از دست بدهد.

بحث بیشتر و …

این مبحث شاخه‌های زیاد دارد و دوست دارم بیشتر در این‌باره بنویسم. اما واقعا دوست دارم دوستان هم در این‌باره نظر بدهند یا در وب‌لاگ‌های خود بنویسند. سئوال‌های مهم این است:

1. آیا مطالعه تعداد زیادی خوراک با سرعت بالا می‌تواند قدرت درک و تمرکز مغز را کاهش دهد؟

2. اگر این‌طور است و خواندن خوراک‌های زیاد ممکن است قوای تمرکز ما را کاهش دهد، راه حل چیست؟

پی‌نوشت: ‌این مطلب را چند روز پیش نوشته بودم اما دیدن نوشته جالب «پانته‌آ» ترغیبم کرد که زودتر ارسالش کنم. «پانته‌آ» البته حسابی پنبه ما را زده ولی نکته مهمی که باید خطاب به او بگویم این است که «ابزارها» در خدمت ما هستند و روزی که ما برده ابزارهای‌مان شویم کارمان ساخته است. من اگر از «خوراک» یا AideRSS نوشتم اشاره به جنبه‌های مفید استفاده از ابزارهای مختلف کرده ام و کاش قبل از این‌که «پانته‌آ» حکم ما را صادر می‌کرد کمی در این‌باره صحبت می‌کرد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

قصه نمازمصلحتی و چند تعمیم ساده

من دوست دارم بعضی از داستان‌ها را که می‌شنوم بنویسم، کلیدواژه‌هایش را دربیاورم، آن‌ها را تعمیم دهم و بعد با آن‌ها «واژه‌سازی» یا «ایده‌پردازی» کنم. از این رهگذر گاهی «جرقه‌های» جالبی نصیبم می‌شود.این داستان واقعی را شخصی برایم گفت که عینا نقل می‌کنم و بعد هم کمی با آن کلنجار می‌رویم.

داستان

روزی 4 مسافر در راهی بودند. یکی از آن 4 نفر پیشنهاد داد برای خواندن نماز در مسجد سر راه توقف کنند. همه قبول کردند.

یکی از مسافران در ماشین منتظر ماند و آن سه‌ی دیگر نمازشان را خواندند و برگشتند. وقتی راه افتادند، شخصی که در ماشین منتظر مانده بود گفت: «سه نفر امروز نماز خواندند، اولی از روی اعتقاد، دومی از روی عادت و سومی از روی مصلحت».

همه با خنده و تعجب حرفش را تایید کردند. انگار هر‌یک خوب می‌دانست چرا «نماز» می‌خواند.

کلیدواژه‌ها

  • اعتقاد، عادت، مصلحت (حالت‌ها)
  • نماز (عمل‌)
  • 3 فرد نماز خوان (افراد)smiley

تعمیم‌دهی

تعمیم1: تعمیم «حالت‌ها» به منفعت، ترس، اجبار، تعصب، حماقت و … علاوه بر اعتقاد، عادت، مصلحت.

تعمیم2: تعمیم «نماز» به مذهب، دوستی، شغل، صله رحم، سیاست، مسئولیت‌های شخصی و اجتماعی، رفتار سیاسی، رفتار اجتماعی، نوشتن، ترجمه‌کردن و …

تعمیم3: تعمیم «سه نفر» به افراد جامعه، مسئولین مملکتی، روشن‌فکران، دانش‌جویان، تحصیل‌کرده‌ها، مردم عادی کوچه و بازار، همسایه، خودم، شما، او و …

واژه‌سازی یا ایده‌پردازی

حالا می‌توانیم با استفاده از تعمیم‌های فوق واژه سازی کنیم. مثلا «نماز مصلحتی»، «دوستی از روی عادت»، «مردم مصلحت‌گرا»، «عشق از روی عادت»، «مذهب منفعتی»، «تجارت از روی ترس»، «سیاست‌مدار معتقد»، «سیاست‌گذار مصلحتی»، «جامعه‌شناسی از روی اجبار»، «صله رحم از روی حماقت»، «آرایش متعصبانه»، «مدیریت اجباری»، «مترجم منفعتی»، «نویسنده احمق»، «روشن‌فکر متعصب»، «دانش‌جوی مصلحتی» و …

این فهرست را می‌توان تا صدها خط ادامه داد. عجیب نیست که برخی از این «واژه‌های» تخیلی خیلی خیلی آشنا به نظر می‌رسند؟!!!

ulcer_color


مطالب این وب‌لاگ را از طریق خوراک‌خوان دنبال کنید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

تکثیر غیرقانونی فیلم و کشتن غیرقانونی آدم‌ها

به نظر شما تولیدکننده‌گان محصولات مختلف در قبال نحوه کاربرد آن‌ها توسط کاربرانشان مسئول هستند؟ آیا تولید کننده‌گان «چاقوهای جیبی» در قبال «قتل‌هایی که توسط چاقو‌های جیبی» تولید شده توسط آن‌ها صورت می‌گیرد مسئول هستند؟پاسخ به این سئوال اگرچه ممکن است ساده به نظر برسد اما در واقع کانون یکی از بزرگترین تناقض‌های فعلی دنیای حقوق و مالکیت معنوی است.

پرونده بتاماکس در سال 1984

در سال 1984 شرکت «یونیورسال استودیوز» از شرکتbetamax «سونی» شکایت کرد چون مدعی بود دستگاه‌های ضبط و پخش ویدئویی شرکت سونی کابران را به تکثیر غیرقانونی فیلم‌هایش و نقض کپی‌رایت (Copyright infringement) تشویق می‌کند. دادگاه حکم داد «مادامی که یک تکنولوژی کاربردهای گوناگونی دارد (قانونی و غیرقانونی)، نمی‌توان تولیدکننده‌گان آن‌را برای استفاده غیرقانونی کاربران از آن مسئول دانست.» این حکم مهم و تاریخی باعث ظهور و رشد سریع محصولات خانگی ضبط و پخش فیلم و موسیقی گردید.

نتیجه پرونده بتاماکس باعث شد نوآوری‌هایی مانند کامپیوترهای شخصی، سی‌دی نویس‌ها، مرورگرهای وب، دستگاه‌های پخش mp3 و صدها محصول دیگر به خانه‌های کاربران راه یابند. محصولاتی که همیشه می‌توانند به صورت غیرقانونی نیز مورد استفاده قرار گیرند.

تناقض آغاز می‌شود…

در سال‌های اخیر با حمله حقوقی «صنعت سرگرمی» (entertainment industry) به شرکت‌های تولید کننده محصولات نرم‌افزاری peer-to-peer مانند Morpheus, Grokster, KaZaA زیر سئوال بردن مصونیت تولیدکننده‌گان که توسط «پرونده بتاماکس» ایجاد شده بود آغاز گردیده است.

در جولای سال 2005 دادگاه از پذیرقتن مجدد نتیجه پرونده بتاماکس سرباز زد و بحث مهمی تحت عنوان «تلقین» (inducement) را در باب مسئولیت‌ (liability) تولیدکننده‌گان کالاهای مربوط به محصولات تحت مالیکت معنوی گشود.

با توجه به این‌که پی‌گیری موارد نقض مالکیت معنوی توسط کاربران آسان نیست، «صنعت سرگرمی» و هالی‌وود مصمم است انگشت اتهام را به سوی تولیدکننده‌گان این محصولات متوجه کند. تصور کنید روزی که شرکت موزیلا در دادگاه محکوم شود، چون تعدادی از کاربران به کمک مرورگر فایرفاکس نرم‌افزارهایی را به صورت غیرقانونی دانلود یا آپلود کرده‌اند.

تکثیر غیرقانونی فیلم نه! کشتن غیرقانونی آدم‌ها آری!

احتمالا منطق و عقل سلیم به ما می‌گوید اگر تولیدکننده‌گان محصولات نرم‌افزاری مانند KaZaA در قبال استفاده غیرقانونی کاربران‌شان مسئول هستند، پس تولیدکننده‌گان اسلحه نیز در قبال استفاده‌های غیرقانونی از اسلحه مسئول هستند.

اشتباه فکر کردید…! تلاش‌های موسسات و سازمان‌های مختلف برای مسئول کردن شرکت‌های تولیدکننده اسلحه در قبال کاربردهای غیرقانونی آن‌ها هنوز نتیجه لازم را نداده است.

به نظر می‌رسد دغدغه‌هایی مهم‌تر از تکثیر غیرقانونی فیلم و موسیقی نیز برای بشر امروز وجود دارد. این‌طور نیست؟

vcr-firearm


مطالب این وب‌لاگ را از طریق خوراک‌خوان دنبال کنید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

بابی فیشر بازی را به مرگ باخت

قهرمان سابق شطرنج جهان و بازیگر مورد علاقه دوران دبیرستان من درگذشت. عاشق غرور بی‌منطق، کله‌شقی‌های عجیب و غریب و بازی‌های دینامیک و نبوغ‌آمیزش بودم. متاسفانه فیشر در سال‌های اخیر زندگی تراژیک توام با پریشانی و‌ اضطراب داشت که به مرگش ختم شد.

می‌دانستید:

  • به خاطر عقاید و رفتار تندروانه‌اش به صورت «غیرمستقیم» از آمریکا اخراج شده بود و سال‌های آخر عمرش را در ایسلند در تبعیدی ناخواسته گذرانید (از 2005)
  • فیشر تا لحظه مرگش خودش را قهرمان جهان می‌دانست،‌ چون در سال 1975 به علت ترک مسابقه، از کارپف شکست نخورده بود.
  • او مواضع ضد یهودی داشت و منکر هولوکاست بود.
  • بعد از حادثه 11 سپتامبر در یک مصاحبه رادیویی گفت:‌ «چه کسی به کشته شدن فلسطینیان توسط اسرائیل و حمایت آمریکا توجه می‌کند؟ اگر آمریکا سیاست خارجه خود را عوض نکند، نابود خواهد شد.»

 

Fischer_at_20_by_Hans_Namuth_From_Holiday_Magazine_small

نکته: صفحه بابی فیشر در ویکی‌پدیا زودتر ازهمه سایت‌های خبری به روز شد. دوستان، وب در حال عوض شدن است. وب‌ آینده، وب کاربران مولف است.

در این رابطه: