طرح بالا یکی از شاخصترین نمونههای گرافیکی مبلغ مفهوم «مدارا» است. طرح Coexist نام دارد (نسخههای متعددی از این طرح در اینترنت هست و نمی دانم طراح اولیهی آن کیست) و چند نماد از سیستمهای ایجاد تمایز در جامعههای بشری را به صورت حروف مختلف کلمه Coexist کنار هم قرار میدهد. نکتهی مثبت طرح این است که مولفههایی از دینهای ابراهیمی (اسلام، یهودیت، مسیحیت) و غیرابراهیمی (پگانیسم یا ویکاییسم، تائوئیسم یا دائوئیسم) و همینطور جنسیت (زن، مرد) و صلح را در بر دارد و از این نظر نگاهی تکثرگرا به مفهوم مدارا دارد. البته طرح (مثل هر طرح دیگری) نمیتواند جامع و بیایراد باشد و به همین دلیل باید آن را به صورت استعاری و خلاقانه و باز تفسیر کرد. تفسیر غیراستعاری از طرحهای خوبی مانند طرح بالا میتواند مشکلات زیر را ایجاد کند:
جهانبینی مسطح: تندترین افکار فاشیستی تا انواع فرقه و مکاتب فکری یا نظری مختلف در یک سطح قرار میگیرند.
باورهای خداناباور و غیردینی در این تصویرسازی جایی ندارند. باورهایی که معمولا بیشترین سعهی صدر را در برخورد (یا حتما حمایت از) با مکاتب دینی مختلف دارند.
باورمحوری: نگاهی که ریشه اختلافات (مثلا جنگها) را در باورها و نگرشها میبیند و اشارهای به سایر مناسبتهایی که اختلافات را ایجاد میکنند نمیکند.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
در آخرین ساعتهای سال ۲۰۱۲، این ترجمه رو که مدتیه توی پیشنویسها خاک میخوره منتشر میکنم. سال ۲۰۱۳ خوبی داشته باشید.
امروز روز تولد منه. ۶۵ سالمه. تولدم مبارک! من ۶۵ سال بیمرگیام را جشن میگیرم. هورا! ۶۵ سال! میشه ۷۸۰ ماه، ۳۳۸۰ هفته، ۲۳۶۶۰ روز*، ۵۶۷۸۴۰* ساعت و خیلی خیلی دقیقه.
من میتونستم در هر لحظه از هر کدام از این ۲۳۶۶۰ روز مرده باشم. در طی این ۶۵ سال، اما من هنوز زندهام و اوضاعم هم خوبه!
این منو خیلی خوشحال میکنه و به خودم میبالم. این یه دلیل برای جشن گرفته.
من یک نجات یافته هستم. من از ۶۵ سال زندگی و خطر سرطان زنده بیرون اومدم.
تو گوگل جستجو کردم: یه آدم میانگین چقدر عمر میکنه؟ جواب بین ۸۰ تا ۱۰۰ سال بود (اگه اتفاقی واسش نیفته). خیلی جالبه. چون همانطور که همه میدونیم، زندگی خیلی خطرناکه… خطر هیچوقت نمیخوابه… از همون لحظهای که از خواب بیدار میشیم (اگه از خواب بیدار بشیم)، هر اتفاقی ممکنه واسهمون رخ بده.
من دارم برنامهریزی میکنم واسه ۵ سال آینده زندگیم. مطمئنم که میتونم. چطور؟ یک روز به یک روز. برنامهام چیه؟ فقط کارای ساده: کار کردن، خواندن، نوشتن، غذای سالم خوردن، از هر روز لذت بردن و خدا رو شکر کردن واسه همه چیزایی که دارم. ۵ سال، میشه ۴۳۸۰۰ ساعت. این زمانه زیادیه. اما من باید یادم باشه که این ساعتا (یا دقیقهها) خیلی سریع میگذرن. واسه همین من باید سعی کنم هر روز یه کار خوب و معناداری انجام بدم. ۱۸۲۵ کار خوب. این قابل انجام شدنه!
من نمیگم که ۵ سال دیگه زندگی میکنم. وقتی ۷۰ سالم شد، واسه سالهای بعدش برنامهریزی میکنم.
زندگی من مثل رانندگی با یه ماشین خوب توی هوای خیلی بده. همه میتونن اینکارو بکنن، چرا من نتونم؟
هر کی ازم سوال کنه چند سالته بهش میگم بالای پنجاه. اما چقدر بالای پنجاه به هیچکی ربطی نداره. به هر حال همه که نمیتونن درک کنن من سالها از عمرم میگذره و هر روزم با مبارزه با سرطان سپری میشه و من توی ۶۵ سالگی بانشاط و خوشحال هستم.
تو زندگی امیدم به بهترینهاست، اما آمادهام که با بدترین پیشامدها بجنگم.
* طبق محاسبات من، دوست ما انگار تعداد روزها و ساعتها را دقیق حساب نکرده است. من عددهای بهتر شده را در ترجمه آوردم.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
چطوری میشه یه ایدهی خوب رو در نطفه خفه کرد؟ با ضدحال زدن به کسی که اون رو داره مطرح میکنه به خصوص وقتی که ایده هنوز خیلی خام و اولیه باشه. تو این شرایط چند تا جملهی ضد حال و فیدبک منفی اساسی ممکنه طرف رو به کلی از ایدهای که داره منصرف کنه. اینو نمینویسم واسه اینکه شما برین و اینکار رو بکنید. برعکس، اینو مینویسم واسه همهمون (از جمله خودم) که بتونیم راحتتر اونایی که اینکار رو میکنن شناسایی کنیم و بهشون یادآوری کنیم که کشتن یه ایدهی جدید و دلسرد کردن آدمها کار سختی نیست (اگه این آدمها مصداق واقعی اسهول نیستن، پس کیه؟). بهشون یادآوری کنیم که قرار نیست هر ایدهای را عملی کنن، اما قرار هم نیست همون اول توی سرش بزنن. ایدهها و حرفها رو جدی بگیریم. اجازه بدیم مطرح بشن و تا حدی که امکانش رو داریم شکل گرفتن و مطرح شدنشون رو ترویج و تشویق کنیم. بزرگترین ایدههای تاریخ هم بالاخره یه روزی ایدهی اولیهای بودن و حتی شاید هم به نظر خیلیها مضحک یا نشدنی میاومدن.
جملههای زیر در شمار موثرترین روشهای «کشتن ایدههای جدید» هستند (اینا رو توی یه ورکشاپ یادداشت کردم. متاسفانه مرجع ندارم براش):
یادت نره که ما باید پول هم در بیاریم.
مدیریت هیچوقت این ایده رو قبول نخواهد کرد.
در موردش فکر میکنیم، اما «بعدا».
میدونم که اینکار ممکن نیست.
ما واسه اینکار بیش از حد کوچک/بزرگ هستیم.
اینو قبلا آزمایش کردیم.
این کار خیلی گرون در میاد.
الان وقت مناسبی واسه این جور بحثها نیست.
این یعنی کار بیشتر! دنبال دردسریا.
ما همیشه اینطور کار میکردیم، حالا واسه چی باید عوضش کنیم؟
تو مشکل رو درست متوجه نشدی.
خوبه. بحث رو ادامه میدیم اما بعدا.
تو قسمت ما، وضعیت فرق میکنه.
بذار یکی دیگه اول آزمایشش کنه.
این تو برنامهریزی بلندمدت ما نمیگنجه.
با علی صحبت کن، این مربوط به تخصص من نمیشه.
ما امسال همین الانش هم بیش از بودجهمون خرج کردیم.
این کار نمیکنه. تازه مخالف اساس نامه شرکته.
واسه اش وقت نداریم.
ایدهات از لحاظ تئوری خوب به نظر میرسه، اما چطوری میخوای عملیاش کنی؟
واسه عملی کردنش به اندازهی کافی نیروی انسانی نداریم.
واسه این ایده هنوز آماده نیستیم.
واسه تغییر دیگه خیلی دیر شده.
آدمی که این جملهها رو به کسی که داره برای اولین بار ایدهاش رو باهاش مطرح میکنه میگه معمولا منظورش چیز دیگهای هست اما روش نمیشه یا جراتش رو نداره منظور اصلیش رو بگه. منظور اصلیش هم معمولا یکی یا چند تا از موارد زیره:
من از شنیدن یا بحث کردن در مورد ایدههای جدید وحشت دارم. امنیت روانیام رو با حرفهات به خطر ننداز!
ما همین الانش بهترین هستیم و بهتر از این دیگه نمیشه باشیم. اگه بهتر از این نمیشه باشیم دیگه اصولا واسه چی در مورد ایدههای جدید صحبت کنیم؟
من تو رو اصلا عددی حساب نمیکنم که بخوای واسه من ایدهی جدید بدی جوجه.
بهتر شدن نیاز به کالیبر داره. ول ل ل ل ل ل ل ل ش کن.
شاید فکر کنید موضوق فقط به کار و پول درآوردن مربوط میشود. اما همیشه این نیست. خیلی از ما با همین روشها بچههایمان را به موجوداتی خشک و بیخلاقیت مثل خودمان تبدیل میکنیم.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
این پست در قسمت «لینکهای روز» یا «لینکدونی» نوشته میشود. تصمیم جدیدم این است که تا حد امکان لینکهای روز را به صورت متن در خود بامدادی بازنشر کنم (یعنی فقط لینک نباشد). فکر نميکنم که نیازی به یادآوری باشد که بازنشر لینکها در لینکدونی بامدادی به معنای این نیست که من با همهی آنچه مولفان آنها گفتهاند موافقم. مساله این است که این لینکها از نظر من حاوی زاویهی دید جدید یا مهمی هستند که خواندن نقادانهی آنها را توصیه میکنم.
در این چند روز دو نوشته به صورت خاص توجهم را به خود جلب کردند. اولی از وبلاگ چهاردیواری است (نویسندهی مهمان) که نکتهی جالبی را دربارهی منتقدان کسانی که تحت نام مستعار وبلاگ مینویسند مطرح میکند. نکتهای که برای من تازگی داشت و این زاویه را تاکنون در نظر نگرفته بودم: موضوع اصلی نوشتن تحت نام مستعار یا نام واقعی نیست، آنچه مهم است… (لینک مطلب اصلی). نوشتهی دوم دربارهی برخی از واکنشهای هیجانی و ظاهرا احساسی در فضاهای مجازی است نسبت به فجایعی نظیر آتشسوزی در مدرسهی دخترانه و سوختن و کشته شدن چند دختربچه. این نوشته را وبلاگ «همه میدانند» نوشته (با لحنی عصبانی که شاید بعد از خواندن آن تا حدی به او حق دهید) و باز هم از زاویهی جدیدی به موضوع نگاه کرده است. (لینک مطلب اصلی).
زمانی که بحث «مستعار نویسی» به میان میآید، در وهله اول تمامی اذهان یک دوگانه را به رسمیت میشناسند. «آنان که با نام و شهرت رسمی خود مطلب مینویسند، در برابر آنانی که نامی غیررسمی و معمولا خلاصه شده و یا نمادین انتخاب میکنند»، اما این فقط ظاهر امر است و شاید با کمی دقت بتوان به جبههبندی متفاوتی رسید.
تاکید بر فرهنگ تحزب در جوامع رشد یافته، تنها ناظر به فعالیت به صورت جمعی و کار گروهی نیست. یکی از مهمترین کارکردهای احزاب، فراهم ساختن امکان پاسخگویی آنان در مقابل شهروندان و به ویژه هوادارانشان است. یعنی اگر بنده به درخواست فلان حزب به یک نامزد انتخاباتی رای دادم و آن نامزد عملکرد قابل قبولی نداشت، من در آینده یا از آن حزب توضیح قابل قبول میخواهم و یا دیگر به برنامههایش رای نمیدهم. بدین ترتیب میتوانیم اساسا به مسئلهای با عنوان «تجربه تاریخی» و پرهیز از اشتباهات تکراری فکر کنیم.
اما در جامعه تودهای، وقتی چهرهها یک شبه ظهور میکنند و به ناگاه نیز ناپدید میشوند چگونه میتوان از تکرار اشتباهات پیشین پرهیز کرد؟ چه کسی پاسخگوی ظهور احمدینژاد و آن همه وعدههای دروغین او خواهد بود؟ اگر مردم بخواهند از چنین پدیده شگفتانگیزی پرهیز کنند باید در آینده چه کنند؟ هرکسی آمد و دم از عدالت زد به او پشت کنند؟ اینکه امکانپذیر نیست. هرکسی وعده مبارزه با فساد داد باور نکنند؟ این هم که نمیشود! پس یعنی کل این تجربیات پر هزینه باید در این خلاصه شود که دیگر به احمدینژاد رای ندهیم؟! اینکه میشود مملکت داری با آزمون و خطا! یعنی یکی یکی همه بیایند و ادعا کنند و ما هر بار این همه هزینه بدهیم و تا فقط صداقت یا کارآمدی یک نفر را بسنجیم!
خلاصه کلام، تحزب یعنی ایجاد امکان پیگیری، پاسخگویی، بررسی و سنجش. تنها به این شرط که حزبی سالها فعالیت داشته باشد و در هر برحه زمانی تحلیل و یا راهکاری داشته باشد من میتوانم عملکرد کلی او را بسنجم و در موارد بعدی به آن اعتماد کنم و یا نکنم. حال من میخواهم از این مزیت چشمگیر فرهنگ تحزب، به مسئله «مستعارنویسی» و یک تعریف جدید از آن بپردازم.
از نگاه من، فضای گفتوگو و اظهار نظر هم به دو گروه «مستعارنویس و غیرمستعار نویس» تقسیم نمیشود، بلکه به دو گروهی تقسیم میشود که «میتوانیم اندیشههای آنان را پیگیری کنیم و یا نمیتوانیم». یعنی دو گروهی که عملکرد کلی آنها، در کنار ادعاها و اظهارنظرهایشان یک هویت مشخص و قابل سنجش و پیگیری را تشکیل میدهد و یا نمیدهد. بدین ترتیب هیچ اهمیتی ندارد که نامی که ما با آن مواجه هستیم یک عنوان ثبت شده در سازمان ثبت احوال کشور باشد یا نباشد. هویت شخص پشت نوشتهها ملاک نیست، بلکه هویت خود نوشتهها است که اهمیت دارد.
اما چه راههایی میتوانند به یک مجموعه نوشته، ولو با نام مستعار هویت بدهد؟ از نظر من در درجه نخست استمرار، و در درجه دوم قابلیت دسترسی و سنجش برای عموم مخاطبان. برای مثال از دنیای وبلاگنویسی به نمونههای زیر دقت کنید:
چهار وبلاگ فعال در زمینههای متفاوت که من به شخصه نگارندگان هیچ کدام از آنها را نمیشناسم، اما مگر این اهمیت دارد؟ بر فرض اگر وبلاگ «ایمایان» تحلیلی ارایه کرد که اشتباه از آب درآمد، من در آینده میتوانم یا از نگارنده وبلاگ توضیح بخواهم و یا دیگر به نوشتههایش اعتماد نکنم.
حال در نقطه مقابل، کاربری را تصور کنید که در ظاهر با نام واقعی خودش مینویسد، اما به صورت مداوم هرچه را که نوشته از بین میبرد و یا به هر شیوه ممکن دسترسی دیگران به آن را محدود میکند. شما با یک نام که احتمالا در یک شناسنامه هم ثبت شده مواجه هستید، اما این نام به چه درد شما میخورد؟ آیا صرفا با همین نام و ادعاهای کنونی او میتوانید قضاوت کاملی داشته باشید؟ آیا این فرد که عادت دارد هر گذشتهای را از بین ببرد برای خود تعهدی نسبت به ادعاهای کنونی قایل خواهد بود؟ اگر چنین تعهدی قایل بود چه دلیلی برای از بین بردن ادعاهای پیشین داشت؟
به صورت خلاصه، برای من همان دو ملاکی که ذکر کردم تعیینکننده نهایی در داستان «مستعارنویسی» است. از نگاه من، مستعارنویس (در معنای منفی، به عنوان گزینهای گمنام که اهل پنهانکاری و مخفیسازی است) کسی است که پیشینه ندارد و قابل پیگیری نیست. مثل هویتی که امروز تشکیل میشود و یک حرفی میزند و بعد غیباش میزند. رهگذری که نمیماند تا مسوولیتی بپذیرد و اگر هم بازگشت، گذشته خودش را انکار کرده و به رسمیت نمیشناسد. تنها چنین شیوه و تعریفی از مستعارنویسی است که من آن را مذموم و آفتی در فضای گفت و گو میدانم. مطلبی مرتبط
من آدم فعالی در اجتماعات مجازی نیستم. تا یک ماه پیش فیسبوک هم نداشتم. اما این دلیل نمیشود که ندانم فضای فیسبوک محیط جدی و قابلی برای گفتگوهای اجتماعی نیست. تا آنجا که فهمیدهام اساسا فیسبوک اجتماع مجازی نیست. یکجور تلفن متنی است که به جای گوشی با کیبورد و وبکم کار میکند. عمهها و پسرخالهها – و حتی در مواردی نوه عموها – هم مثل لیست دفتر تلفن، همین بغلاند. بساط «دمت گرم» هم که به لطف فناوری لایک برپاست. از مریخ نیامدهام. میدانم که در محیط دمت گرم نباید ایمان و اعتقاد رو کرد. نباید کسی را جلوی چشم شوهرخالهاش یقه کرد و صرف روشن شدن مرزها – از سر حسن نیت – به هیکلش گند زد. این کاری است که باید در محیط مناسب گفتگو انجام داد.
میدانم فیسبوک جای این حرفها نیست. ملت باید شکلک لبخند پخش و پلا کنند و خواص خیلی زور بزنند نهایتا متلک. عدهای هم میبایستی دغدغهشان خلق جملات تایید آمیزی باشد که در سایر کامنتهای پست مورد نظر استعمال نشده باشد. حتی مهم نیست مضمون استتوس یارو گلایه از دست بابا مامان «بیتوجه» باشد، معشوقه جفاکار، حکومت جائر یا روزگار قدار.
با این آگاهی است که ترجیح میدهم از فیسبوک به طرز صحیحاش استفاده کنم. یعنی به جای آنکه موزیکها و عکسهایی که میپسندم را با گوشی و زحمت برای رفقای دنیای واقعی بلوتوث کنم، در آنجا با یک کلیک به اشتراک میگذارم.
عجالتا پس از فاجعهٔ سوختن تعدادی بچه مدرسهای در روستای شینآباد، در شرایطی که یک هفته ده روز است هربار به صفحهام سر میزنم فقط نک و ناله و آخ و اوخ میشنوم، از خودم توقع سکوت ندارم.البته که من هم معتقدم ضجه مویه مثل تمامی اشکال تجلی ضعف آدم در محیط خصوصی بیاشکال است. مشکلی ندارم. از قضا عدهاي میگویند برای جلای روح آدمیزاد خنج بر گونه کشیدن نه فقط مفید، که مستحب است. اگر کسی حالش با سلیطهگری بهتر میشود من که باشم بخواهم منصرفش کنم. برود در مراسم روضه توی مسجد و کلیسا و کنیسه برای خودش حال کند. به من چه. زمانی با این ماجرا مشکل پیدا میکنم که پستان به تنور چسباندن جای اعتراض اجتماعی مینشیند. آن هم با چه ادبیاتی؟ شرمآور است. ببینید چه ادبیات سخیف و مو به تن سیخ کنی برای اعتراض به یک فاجعه تمام عیار تولید شده است: «جگر گوشه»، «طفلک بیپناه»، «گل پرپر شده»، «لاله سوخته» و قس علی هذا.
آخر کسی که با دیدن گوشت ذوب شده بر استخوان یک دختر بچه، به یاد گل پر پر شده بیافتد صلاحیت اعتراض اجتماعی دارد؟ شک دارم که او حتی لحظهای برای هیچ نوع فاجعه بشری – خارج از حلقه رفقا و خانوادهاش – توانایی غمگین شدن داشته باشد.
بگوییم این جماعت که مثال زدم قشر بنجل فیسبوکاند. درست و حسابیهایشان لابد همانهایی هستند که دارند خودشان را اذیت میکنند – امیدوارم معلوم باشد که سعی کردم نگویم جر میدهند – که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمیدهد؟ همانهایی که زیر عکس بدنهای سوخته، به دولت احمدینژاد طعنه میزنند؟
قضیه را اینطور ميبينم: تعدادی بچه به خاطر جمع شدن تمام امکانات موجود در شهرهای بزرگ، که طبیعتا به محرومیت نقاط پرت کشور میانجامد، در یک روستا زنده زنده کباب شدهاند. آنوقت این جماعت مشکلشان این است که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمیدهد؟
«آهان. پس تقصیر دولت احمدینژاد است.»
اگر موسوی یا کروبی رئیسجمهور بودند این اتفاق نمیافتاد؟ لازم است بدانید در دولت خاتمی هم مدرسهای در یکی از روستاهای پرت آتش گرفت و تعدادی بسیار بیشتر از بچههای شینآبادی به همراه معلمشان کشته شدند. (الان عصبانیام، عجله دارم و حوصله گوگلكاري را هم ندارم. اگر شک دارید در کامنتها خبر بدهید، میگردم پیداش میکنم.) خب؟ اگر دولت عاقل سرکار بود این اتفاق نمیافتاد؟ هیچ ربطی به دولت ندارد. خانم نسرین ستوده یا حضرت منصور اسانلو هم اگر رئیس جمهور بودند، تا وقتی که من و شما جای گرم نشستهایم و از نهاد اساسا ظالمانه و فاسد دولت (هر دولتی) انتظار «خدمت» به مناطق محروم را داریم، این اتفاق غیر طبیعی نبود. به هر شکلی روزی رخ میداد.
هر دولتی که سر کار باشد، درآمد مملکت در شهرها خرج میشود چون ۸۰ درصد آرء بالقوهاش (طبق آمارگیری سال ۹۰. الان قطعا بیشتر شده) را باید از شهرها بگیرد. رئیس دولت هم اگر مثل احمدینژاد (با قصد جمع کردن لشکر و ناامیدی از شهرها؟ به زودی میفهمیم) این را نخواهد، بودجهاش را تعدادی اراذل و لاشخور در مجلس تصویب میکنند که به نسبت جمعیت منطقهشان وارد مجلس شدهاند و هر چهار سال یکبار هم باید از آنها رای بگیرند. طبیعی است که زور شهرها بیشتر باشد. اگر روزی جمهوری اسلامی بالاخره کار را یکسره و خیال مردم را از قرتیبازی انتخابات راحت کند هم باز این اتفاق میافتد چون برای دیکتاتوری مطلق هم نمیشود با ۸۰ درصد مملکت – با وجود امکانات و منابع محدود – از این شوخیها کرد: تقسیم عادلانه؟ باشه.
جمهوری اسلامی هم نباشد ما شهرنشینان تنها جایی که در روستاها آسفالت میکنیم، دهن روستانشینان است.
از مسیر اصلی خارج نشویم.
وزیر آموزش و پرورش حق داشت در مقابل خواست استعفا بخندد. این جماعت که استعفای وزیر آموزش و پرورش را بهانه کردهاند یا واقعا نفهمند یا هدفشان که ریدن به دولت احمدینژاد باشد وسیله را توجیه میکند. وسیله هم تعدادی بچه کباب شدهاند. البته که من هم معتقدم هدف وسیله را توجیه میکند، اما فقط برای پفیوزها – در مجموع خاک بر سرشان.
(برای آنکه شائبه دفاع از وزیر آموزش و پرورش پیش نیاید، در آخر بند لازم به عرض است که اگر به من بود علیالحساب همان بخاری ارج ناقص گداخته را با تمام ضمائمش حقنه میکردم به همان وزیر، به صرف وزیر بودنش در دولت کودتا. این از این.)
ميخواهم مثل آدم حسابیها تمام جوانب را بررسی کنم. فرض بگیریم آنها نه نفهمند و نه هدفشان وسیله را توجیه میکند. پس چه؟ غمگیناند و از سر استیصال مزخرف میگویند؟ تا جایی که من در این ۳۰ سال زندگی فهمیدهام غم آدم را میخکوب میکند. زبان آدم را بند میآورد. تا چند روز از چیز داغی که توی سینهات است و مزه گهی که ته حلقات جمع شده نمیتوانی زبان بچرخانی. مادری که بچهاش را در سانحه رانندگی از دست داده میآید توی فیسبوک استتوس میگذارد، خواستار استعفای وزیر راه میشود؟
بگیریم اصلا من برای فهم ابعاد غم هنوز خیلی جوانم. خیلی خب. یک ماجرای دیگر: بچههای روستای شیناباد که اکنون با بدنهای سوخته گوشه بیمارستان یا قبرستان افتادهاند، در متعالیترین شکل، ممکن بود در آینده یک نیروی مولد برای اجتماع باشند. (اگر دلال دلار و خفاش شب و نیکآهنگ کوثر بار نمیآمدند.)
فارغ از جنسیت، آنها بالقوه میتوانستند یکی از ۱۸ کارگر کارخانه فولاد غدیر یزد باشند که ۲۰ آذر پارسال یک ربع ساعت قبل از خاتمه شیفت کاریشان با انفجار کوره ذوب فلزات کشته شدند. از آنجا که کلا آدم خوشبینیام فکر نمیکنم هیچیک از مخاطبان این نوشته چنان رذل باشند که فکر کنند ارزش جان این بچههای مجروح، از ۱۸ کارگری که پارسال در یزد کشته شدند بيشتر است. تا آنجا که اطلاع دارم پارسال همین ایام فیسبوک اختراع شده بود. پس چرا این شیون دسته جمعی برای آن جانهای شریف به پا نشد؟چرا پارسال ملت توی سر خودشان نمیزدند؟
قطعا شعور خودشان قد نمیدهد اما پشت این ظاهر غمناک، آن ادبیات رقتانگیز، آن طعنههای مو به تن سیخ کن (خطاب به مو به تن سیخ کنترین دولت روی زمین پس از اسرائیل) یک دو جین بشکن و بالاانداز خوابیده. قدما پرت نمیگفتند که عزای دسته جمعی عروسی است. حتی نه مراسم مهمانی عروسی که ملت با لباسهای شیک در آن شام میخورند، بلکه جماعت لخت و عور وسط حجلهاند. ببینید چطور هم را تهییج میکنند. همدیگر را به نالههای بلندتر تشویق میکنند – مثل سکس.
این لامصبها از یک فاجعه انسانی چیزی شبیه به پروسه ارگاسم مردانه ساختهاند. به تدریج تحریک میشوند و هم را تهییج میکنند و اوج میگیرند و ناگهان سقوط. تهش لابد احساس پيروزي هم ميكنند. اسمش را هم میگذارند اعتراض اجتماعی؛ ارواح خیکشان. این است که من را عصبانی میکند و وادارم میکند به نوشتن این چیزها تا صراحتا از بودن در جمعشان ابراز برائت کنم.
در عوض گاهی دلم برای آن چهارشنبهٔ ۲۷ خرداد ۸۸ تنگ میشود که از میدان هفت تیر به پل کریمخان نزدیک میشدم. پل کریمخان را میدیدم که هر دو لایناش از مردمی که شانه به شانه هم راه میرفتند پر شده است. خیلی زیاد بودیم. میگفتند این جمعیت که از میدان هفت تیر راه افتاده، یک سرش به میدان ولیعصر میرسد. وسط مردمی بودم که هم عصبانی بودند، هم معترض و هم غمگین. اما جز صدای نفسهای هم و برخورد کفشها به آسفالت چیزی نمیشنیدیم. احتیاجی نداشتیم کسی ما را تهییج کند. حتی بی ارادهای از بالا همدیگر را کنترل میکردیم. نخالهها را پس میزدیم. اعتراض اجتماعیمان ایجاب میکرد که سکوت کنیم. وقتش که رسید داد هم زدیم. اما جز همین جنس جماعت، کسی توی فیسبوک از این آخ و اوخهای شنیع راه نیانداخت.
پ. ن: این نوشته میتواند برای واکنشهای مشابه در قبال سایر فجایع، در گذشته و امروز، از زلزله بم بگیر تا آذربایجان، با کمی تغییرات خوانده شود.
توی صف غذا ایستادهام. صف نسبتا طولانی است. دانشجوها و کارمندان (بیشتر جوان و بعضی هم میانسال) منتظرند که صف جلو برود و مراحل سلف سرویس را طی کنند. اول باید سینی و لیوان و کارد و چنگال بردارند، بعد بروند به سمت قسمت سالادها و بعد هم غذا بکشند، سس و نمکش را بزنند و پول پرداخت کنند. در این حین متوجه میشوم چند نفری که جلوتر از من هستند رفتارشان عوض شده است. سر در گم به نظر میرسند و اندکی مضطرب. متوجه میشوم که سینی تمام شده است و خط تولید سلف سرویس متوقف شده است. راه حلاش چیست؟ خیلی ساده است: یکی از کسانی که در سلف کار میکند باید تعدادی سینی شسته شده از ظرفشویخانهی سلف بیاورد و در قسمت مخصوص سینیها قرار دهد تا ماشین سلف مجددا راه بیفتد. سرم را بر میگردانم. اتفاقا همین هم هست و دخترخانمی که روپوش کار به تن دارد با یک گاری دستی که پر از سینی و لیوان است در چند قدمی ما ایستاده اما به خاطر ازدحام جمعیت نمیتواند نزدیک شود. آدمهایی که توی صف هستند باید کنار بروند و راه باز کنند تا او بتواند سینیهای جدید را برساند، اما به ذهنشان نمیرسد که باید مسیر را خالی کنند که سینیها بتوانند بیایند، چون انتظار نبودن سینی در جایگاه مخصوص سینی را ندارند و دستپاچه شدهاند. دختر هم نمیتواند داد بزند که بروید کنار، چون داد زدن در سوئد تقریبا تعریف نشده است. شرایط به نظر کمیک میرسد. مشکل و راه حل آن در فاصلهی چند قدمی هم قرار دارند، اما آدمها طوری هنگ کردهاند که عملا مانع حل مشکل شدهاند.
تا اینجا شرح واقعه بود، از اینجا به بعد حدس و فرضیه است:
تصور میکنم اگر در تهران چنین چیزی رخ میداد اوضاع چطور پیش میرفت. اولا که آدمهای توی صف از اینکه سینی تمام شود تعجب نمیکردند. ما به اینکه چیزها سرجای خودشان نباشند و یا ماشینها درست کار نکنند عادت داریم و برای رویارویی با این جور شرایط آبدیده هستیم. احتمالا همان نفر اولی که متوجه میشد سینی تمام شده، با صدای بلند به مسئولان سلف اعلام میکرد که سینی لازم است. بعد هم که خانم یا آقای حامل سینی میآمد و فرضا میدید که مسیر به خاطر جمعیت بسته است، با صدای بلند میگفت «بفرمایید کنار» و مسیرش را باز میکرد.
احتمال رخ دادن این نوع اتفاقهای ظاهرا ساده در جوامعی که «خیلی از چیزهایشان سرجایش است» بیشتر است. در این جوامع آدمها عادت کردهاند همه چیز را سر جایش ببینید و سطح انتظاراتشان از سیستم بالاست (به آن عادت کردهاند) و اگر چیزی سر جابش نباشد سردرگم و دستپاچه میشوند. در یک جامعهی صنعتی یا فوق صنعتی (بسته به تعریفتان دارد) و منظم و امن و آرام که در آن اتوماسیون و نظم سیستمی به حداکثر رسیده است، فاصلهی آدمها با فرایندها کم شده است (و با آنچه پشت فرایندها قرار دارد زیاد) و بسیاری از فرایندها به تسهیلاتی بدیهی تبدیل شدهاند. بدیهیاتی که همه انتظار دارند درست کار کنند و فقط وقتی مشکلی پیش میآید متوجه نبودن آن میشوند.
شاید این نوع دستپاچه شدنها خصوصیت مشترک همهی شرایطی باشد که در آن سرویسهایی که به نظرمان کاملا بدیهی و عادی میرسد دچار مشکل میشوند. این مساله در هر جامعهای میتواند رخ دهد. فرضا در تهران، اگر زبالهها چند روز جمع نشوند احتمالا خیلیها دستپاچه میشوند: راستی اگر سیستم جمع زباله از کار بیفتد باید چکار کنیم؟! یا از آن بدتر، اگر آب تصفیه شدهی شهری قطع شود… یا برق… یا سیستم خدمات درمانی (به خصوص اورژانسها) یا خیلی چیزهای دیگر. در جوامع مدرن کم و بیش وضع همین است. شهروندان چنان به وجود خدمات مختلف عادت کردهاند که ایجاد وقفه در آنها میتواند بحران جدی در جامعه ایجاد کند. این بحران هر چه جامعه صنعتیتر باشد عمیقتر خواهد بود چون رفته رفته با بالا رفتن ضریب اطمینان سرویسها و خدمات مختلف، شهروندان به وجود داشتن آنها و کار کردنشان بیشتر اعتماد میکنند و فرایندهای جایگزین کم کم ضعیف میشود. به عنوان مثال در جامعهای که ۳۰ سال است کسی قطع برق ندیده، دلیلی ندارد در هر خانه فانوس نفتی نگه داشته شود. در نتیجه اگر برق قطع شود، کمتر کسی آمادگی رویارویی با آن را دارد. ممکن است بگویید در یک جامعهی پیشرفته پیشبینی وضعیتهای خطرناک میشود و به شهروندان آموزشهای لازم داده میشود. اما اگر دقت کنید همین هم یکی از مواردی است که باعث میشود شهروندان بیشتر از خلاقیت آنی خود به سیستم اعتماد کنند: ایمنی در شرایط بحران هم به فرایندی سیستمی تبدیل شده است. هر چه جامعه صنعتیتر و منظمتر میشود، وابستگی شهروندان به زیرساختهای نرم و سخت بیشتر میشود و به همان نسبت هم آسیبپذیریشان به شرایطی که آن زیرساختها از کار بیفتند.
[دوستی را میشناسم که به سختی میتواند بدون راهنمای جیپیاس نشانی خوار و بار فروشی محلهشان را پیدا کند. خود من نمیتوانم تصور کنم چطور میتوان بدون اینترنت و کامپیوتر تحقیق کرد.]
به همین خاطر، در مواقع بروز بحران، در شرایطی که «سیستم» درست کار نکند، جوامعی که نزدیکی بیشتری به فرایندهای محلی و سنتی دارند سریعتر و کارآمدتر واکنش نشان خواهند داد. در ایران اگر حادثهای رخ دهند و آمبولانسی در کار نباشد، این وظیفهی ناظران است (از آنها انتظار میرود) که بدوند، ماشین چپ شده را برگردانند، مجروحان را نجات دهند و آنها را به نزدیکترین بیمارستان برسانند چون «سیستم ممکن است کار نکند… کو تا آمبولانس برسد… ای بابا دلت خوشهها… بذار با ماشین ببریمشون». اما در کشوری مانند سوئد اگر حادثهای رخ دهد شهروندان به صورت مستقیم برای مدیریت آن اقدام نمیکنند. در بهترین حالت گزارش حادثه به پلیس یا امدادگران داده میشود و آنها در محل حاضر میشوند. کسی از شما انتظار ندارد (چه بسا ممنوع هم باشد) که اگر یک حادثهی رانندگی دیدید به سمتاش بدوید، قربانیان را از ماشین در آورید و به تیمار آنها بپردازید. این چیزها وظیفهی «سیستم» است. اما بترسیم از روزی که سیستمهایی که به آنها عمیقا وابستهایم و وجود داشتن و بینقص کار کردنشان را «طبیعی» فرض میکنیم، از کار بیفتند.
اگر لازم است بگویم که امیدوارم کسی از خواندن این متن برداشت ضدصنعتی شدن یا ضدمدرن شدن نکند که به هیچ عنوان منظورم نبوده.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
در خیلی از فرهنگهای دنیا از جمله فرهنگ خیلی از ما در ایران، احساسات در جایگاه پایینتری نسبت به منطق و عقلانیت قرار گرفته است. ما دوست نداریم «گفتگوهایمان به سطح احساسی تنزل پیدا کند» یا ممکن است به دوستی که به وضوح دچار «احساسات تند» شده تذکر دهیم که «عاقلانه رفتار کن، این حرکتهای احساسی چیه که انجام میدی؟». من این طبقهبندی را قبول ندارم و در زندگی شخصیام هم خیلی وقتها خلافش عمل کردهام و گاه احساساتم را بالاتر از منطقم یا شهودم را بالاتر از عقلم قرار دادهام (منظورم این نیست که شهود و احساسات دقیقا دو پدیدهی یکسان هستند). در واقع در حالی که جایگاه تحلیل و نگرش عقلانی به مسائل را ویژه و مهم میبینم، نمیتوانم منکر این نظریه شوم که تکیه بر نوعی دستگاه اخلاقی که از احساس (یا شهود) آنی و درونی ما جوانه زده باشد یکی از راههای مهمی است که از طریق آن میتوانیم «درست» یا «غلط» را از هم تمیز دهیم و به نوعی شناخت اخلاقی برسیم (بعضی حتی میگویند این نهادینهترین نوع شناخت اخلاقی است).
با این حال هر چقدر که تکیه بر احساس به عنوان یک ابزار شناخت فلسفی و محک اخلاقی برایم مهم است، نمیتوانم همزمان منتقد استفادهی خام و منفعتگرایانه از «احساس» خود یا مخاطبم نباشم. اهمیت احساس و رجوع به آن به عنوان یک مرجع مهم اخلاق به این معنا نیست که باید با تحریک احساسات مخاطب به منظور پیشبرد اهداف خرد خود موافقت کنیم (چیزی که معمولا به آن به بازی گرفته شدن احساس خود یا مخاطب میگوییم). چرا؟ دقیقا به خاطر همین اهمیت احساس است که اگر کسی بتواند احساسات مخاطب را به بازی بگیرد، در واقع قدرت سنجش خوب یا بد او را به بازی گرفته است. احساس درونیترین و غریزیترین عاملی است که از طریق آن به یک «حیوان اخلاقگرا» تبدیل میشویم (شاید به همین دلیل باشد که برخی از حیوانهایی که قوهی احساس پیچیدهتری دارند از خود نوعی رفتار اخلاقی نشان میدهند) و به بازی گرفتن آن به معنای به بازی گرفته شدن قطبنمای اخلاقی ماست. شاید به خاطر این جنبه از احساسات است که در خیلی از فرهنگها احساس را در سطح نازلتری از عقل و منطق قرار میدهند. یعنی آنچه در سطح نازلتری قرار میگیرد «نهاد احساس به مثابه یک عامل مهم شناخت اخلاقی نیست» بلکه «به بازی گرفته شدن آن به منظور دستیابی به اهداف خرد» است. پس اگر کسی بخواهد «نهاد احساس» را در من تقویت کند دستهایش را به نشانهی قدردانی میبوسم، اما اگر بخواهد «احساسات مرا به بازی بگیرد» به عنوان دزد یا مهاجمی که قصد دارد مهمترین چیزی که دارم (ابزار درونی تشخیص خوب یا بد) را از من بگیرد با او برخورد خواهم کرد.
اما احساسات ما چطور میتواند توسط کسی به بازی گرفته شود؟ بدون اینکه بخواهم از نظر تئوری پاسخ این سوال را بدهم (کاری که از عهدهی من خارج است) میتوانم از میان تجربههای روزمرهام مثالهای متعددی را انتخاب کنم که مصداق چنین چیزی باشند. طبعا، احساسات من فقط وقتی میتواند به بازی گرفته شود که «یک عامل دارای قصد و نیت» در فرایند آن نقش داشته باشد وگرنه تحریک شدن احساسات در اثر فرایندهای تصادفی یا طبیعی هر چقدر هم که ناگوار باشد نمیتواند «بازی گرفته شدن» احساس من نامیده شود (مثلا اگر فرد عزیزی را از دست بدهم). اما اگر با یک اثر هنری یا فعالیت سیاسی مواجه شوم که در آن مولف (یا مولفها) به روشهای مختلف سعی در تحریک احساسات من کرده باشد میتوانم چنین چیزی را «تلاش برای به بازی گرفتن احساساتم» بنامم. به دلیلی که گفته شد در بیشتر موارد نسبت به چنین تلاشی واکنش منفی نشان میدهم.
خلاصه تا اینجا: تاکید روی احساسات و تقویت آن خوب چون باعث رشد شعور اخلاقی من میشود…. به بازی گرفتن احساسات بد، چون یکی از مهمترین ابزارهای ما برای شعورمند بودن را به مخاطره میاندازد.
اما «احساسات چطور تقویت میشوند؟» و «احساسات چطور به بازی گرفته میشوند؟». این باورهای عمومی تا چه حد درستاند که «همهی آثار هنری احساسات ما را تقویت میکنند؟» و «همهی سیاستمدارها احساسات ما را به بازی میگیرند؟»
برای هیچ کدام از این نوع سوالها پاسخ قطعیای وجود ندارد اما به عنوان یک قاعدهی کلی میتوانم بگویم «هر وقت دیدید شخصی (خواه طرف بحث شما باشد، خواه یک مولف هنری، خواه خبرنگار یک رسانه، و خواه یک سیاستمدار) دست روی موضوعی گذاشته یا از روشی استفاده میکند که احساسات شما را به شدت تحریک میکند، بسیار شکاک و هوشیار شوید و سعی کنید بفهمید ادامهی تعامل با وی یا محصول وی به تعالی و رشد احساس شما کمک میکند یا اینکه احساس شما قرار است وسیلهای شود برای رسیدن وی به هدفش». [حالت سومی هم هست که طرف بدون اینکه قصد خاصی داشته باشد صرفا از روی ناآگاهی در حال به بازی گرفتن احساسات شماست. در این حالت هم هوشیار بودن شما نه تنها ضرری ندارد بلکه برای جلوگیری از به وجود آمدن وضعیت خطرناک مست و دیوانه لازمتر هم میشود!].
همهی اینها را نوشتم که مقدمهای باشد برای حرف اصلیام که کوتاه عرض میکنم.
چند کودک که صرفنظر از سنشان در شمار مظلومترین آدمهای این سرزمین هستند در اثر بداندیشی سیستماتیک «ما یا گروهی از ما» سوختهاند و آسیبهای جدی دیدهاند و یکی از آنها هم فوت شده است. موضوعی که در کنار بحثهای عقلانی اتفاقا حتما «باید» از موضع احساسی هم مورد توجه قرار گیرد تا با درگیر کردن این درونیترین و فراگیرترین عامل اخلاقی که خوشبختانه به صورت طبیعی در تک تک ما وجود دارد بتواند به عاملی برای رشد اجتماعی ما تبدیل شود تا بتوانیم احتمال رخ دادن فاجعههای مشابه را بکاهیم. اما در عین حال، حادثهی مذکور به خاطر قدرت تاثیرگذاری شگرفی که میتواند روی اکثر ما داشته باشد میتواند به ابزاری برای فرصتطلبان (هنری، سیاسی، فرهنگی …) تبدیل شود تا «احساسات ما را برای اهداف فردی یا گروهی خود به بازی بگیرند».
روی صحبت من فقط با «آنها» نیست. من در مورد «خودم» هم حرف میزنم. چطور میتوانم بدون اینکه سعی کنم «احساسات مخاطب را به بازی بگیرم» (با هر نیتی که دارم) سعی کنم با «حرف زدن با احساسات مخاطب» که «صدای اخلاق» او نیز هست به رشد اخلاقی خودم یا طرف مقابلم کمک کنم؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
این کتاب یک بیانیه نیست. برای اینکارها وقت نیست. این کتاب زنگ خطر است.
جهان در حال لغزش که نه، در حال تاختن به سوی یک دستوپیای (dystopia) فراملیتی است. این تحولات خارج از گفتمانهای مربوط به «امنیت ملی» چنان که باید شناخته نشده است. این فرایند توسط تلاش برای محرمانه نگاه داشتن و همینطور پیچیدگی و مقیاسی که دارد از چشمها پنهان مانده است. اینترنت، بزرگترین ابزار رهایی ما، به خطرناکترین ابزار توسعهی انحصارگرایی که تا کنون شاهد آن بودهایم تبدیل شده است. اینترنت تهدیدی برای تمدن بشری است.
این تحولات بی سر و صدا رخ دادهاند، چرا که آنها که میدانند در صنعت شنود و نظارت (surveillance) جهانی «چه خبر است» انگیزهای برای حرف زدن دربارهاش ندارند. اگر به این فرایند اجازه داده شود که مسیر فعلی خود را ادامه دهد، پس از چند سال تمدن جهانی به یک دیستوپیای شنود و نظارت تبدیل خواهد شد که فرار از آن برای همه به جز معدودی از افراد متخصص ناممکن خواهد بود. در واقع، شاید ما هماکنون نیز وارد این مرحله شده باشیم.
نویسندگان بسیاری که دربارهی معنای اینترنت برای جامعهی جهانی اندیشیدهاند در اشتباه هستند. آنها در اشتباه هستند چرا که به بینشی که ناشی از تجربهی مستقیم باشد دست نیافتهاند. آنها در اشتباهند چون هرگز دشمن را ملاقات نکردهاند.
هیچ توصیفی از جهان از شر اولین برخورد با دشمن در امان نمیماند.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
این یادداشت کوتاه را در گوگلپلاس نوشتم و با کمی ویرایش اینجا تکرار میکنم. چند لحظه پیش عضویت فلسطین به عنوان دولت غیرعضو ناظر در سازمان ملل تایید شد (جایی دیدم که این موقعیت شبیه وضعیت واتیکان در سازمان ملل است). اما سوالی که برای من مطرح میشود این است که چه اتفاقی افتاده که هیچکدام از کشورهای حامی یا متحد اسرائیل پیشنهاد مورد نظر را لابی منفی (اعمال فشار برای رای نیاوردن) نکردند و حتی با رای خود (هیچ کشور اروپایی بزرگ یا نیرومندی به آن رای منفی نداد، بیشترآنها رایها مثبت و برخی مثل آلمان و انگلیس رای ممتنع دادند) به آن مشروعیت نسبی دادند؟ چطور است که کشورهای نیرومند جهان (مثلا آمریکا) در شرایطی که ارتش مجهز اسرائیل در حال له کردن مردم غزه است «از حق دفاع اسرائیل» صحبت میکنند، اما مانع از عضویت تشکیلات فلسطینی در سازمان ملل نمیشوند (موضوعی که سال گذشته مانع از آن شدند)؟
این نوشته یک تحلیل کامل نیست و نمیتواند باشد، اما حدس کلی من این است که به ازای امتیازی که به تشکیلات خودگردان فلسطینی داده شده، امتیازهای سنگینی از آن به نمایندگی از فلسطینیها گرفته شده است. طبعا همهی این مذاکرات و توافقها علنی نیستند، اما یکی از نمونههای احتمالی آنرا که در رسانهها در موردش صحبت شده بود ذکر میکنم. دولت انگلیس که قبلا گفته بود به این طرح رای منفی خواهد داد بعد از مدتی اعلام کرد که آماده است با آن موافقت کند به شرط آنکه تشکلیات فلسطینی شرایط انگلیس را بپذیرد. دو تا از این شرطها عبارت بودند از:
۱) محمود عباس (تشکیلات خودگردان فلسطین) باید از عضویت در دادگاه بینالمللی رسیدگی جرائم بینالمللی کیفری و همینطور دیوان بینالمللی دادگستری خودداری کند (این موسسات میتوانند به منظور شکایت در مورد جنایتهای جنگی یا ادعاهای حقوقی علیه اسرائیل مورد استفاده قرار بگیرند).
۲) تشکلیات فلسطینی باید «بدون هیچ قید و شرطی» مذاکرات صلح با اسرائیل را آغاز کند.
توجه داشته باشید در شرایطی که بخشهای وسیعی از سرزمینهای فلسطینی واقع درکرانهی باختری رود اردن که مورد تایید سازمان ملل (طبق مرزهای ۱۹۶۷) نیز هست در اشغال غیرقانونی اسرائیل است، مذاکرات صلح بدون قید و شرط عملا به معنای پذیرفتن تمام شرایط اسرائیل در این مذاکرات است. به خصوص اینکه صرفنظر کردن از شکایت به معنای نادیده گرفتن تمام تخلفاتی است که دولت اسرائیل تا امروز مرتکب شده است (و حتی در آینده مرتکب خواهد شد). این یعنی دادن یک چک سفید از سوی فلسطین به اسرائيلی که هم اکنون نیز از حمایت عظیم کشورهای قدرتمند جهان برخوردار است. آیا اعطای چک سفید به اسرائيل پیروزی است یا خودکشی؟
آینده نشان خواهد داد که پذیرفتن (احتمالی) چنین شرایط سنگینی از سوی تشکلیات فلسطینی چه نتایج مثبت یا منفیای در رابطه با تامین حقوق پایمال شدهی فلسطینیها خواهد داشت. به عبارت دیگر، باید دید «سود و زیاد» چنین معاملهای چقدر بوده است؟
من واقعا پاسخ این سوال را نمیدانم (اگر چه با توجه به نقش کشورهای نیرومند در حمایت بیدریغشان از اسرائیل زیاد خوشبین نیستم) با این وجود به نظرم برای خوشحالی و دستافشانی خیلی زود است.
پینوشت: ظاهرا بعضی مقامات حماس از این اتفاق ابراز خشنودی کردهاند. این نکته را باید حتما در نظر گرفت اما به نظرم لزوما معنیاش این نیست که تشکیلات خودگردان فلسطین امتیاز بزرگی به اسرائیل نداده است. حماس میتواند با در نظر گرفتن این که امتیاز بزرگی از سوی تشکیلات خودگردان (و نه حماس) به اسرائیل داده شده است، خود را در موقعیتی قرار دهد که از امتیازات گرفته شده استفاده کند ولی از امتیازات داده شده کمترین سهم را داشته باشد. یعنی اگر لازم شد بگوید «من که نبودم این امتیازها رو دادم» و از طرف دیگر بتواند بگوید «خوب ما هم فلسطینی هستیم و ما هم در سازمان ملل حرف داریم».
پینوشت۲: ممکن است سوال شود چه تضمینی وجود دارد که فلسطینیها به امتیازهای احتمالیای که دادهاند وفادار بمانند؟ آیا این امتیازها (بر فرض نظیر آنچه مثال زدم) موقتی نیستند؟ مسلما هیچ تضمین قطعیای وجود ندارد اما در عین حال باید توجه داشت كه امریكا و كشورهای مختف نیرومند اروپایی اهرمهای فشار زیادی بر تشكیلات فلسطینی دارند و رابطهی مطلوب داشتن با این كشورها برای امتداد حیات اقتصادی كرانه باختری حیاتی است . این اهرمها شامل اعطای كمك مالی نیز میشود (و موارد دیگر كه در موردش نوشتهاند) بنابراین عملا آن كشورها میتوانند با اعمال فشار بر فلسطین به صورت غیررسمی برای مطرح نشدن چنین بحثهایی لابی كنند. نبودن چنین عزمی نشان میدهد كه فرایند مذكور با مخالفت جدی آمریكا و قدرتهای اروپایی همراه نبوده است. در ضمن لزوما همه چیز موقتی نیست. بخشهای عظیمی از كرانهی باختری تحت اشغال اسراییل است و توافقات آتی احتمالی بین تشكیلات ( اكنون حتی رسمیتر شده ) فلسطین با اسراییل میتواند به قراردادهای تعهدآور ماندگار تبدیل شود. به صورت كلی یاسر عرفات كه محبوبیت بالایی نزد فلسطینیها داشت با معاهدههایی كه حقوق مهمی را به صورت ماندگار به اسراییل واگذار كند اكیدا مخالفت میكرد. معلوم نیست تشكیلات فلسطینی كه حالا با ناظر بودن در سازمان ملل بیشتر حق دارد خود را نماینده كل فلسطینیها بداند و در ضمن در فساد و سازشكاری سران آن هم صحبتهایی شده است چه امتیازهای ماندگاری به اسراییل بدهد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
قسمتهایی از نوشتهی اخیر مانیب که در ارتباط با بحثی که قبلا در گوگلپلاس در گرفته بود نوشته است. اما در کنار آن،دوست دارم آن را مانیفستگونهای از شیوهی وبلاگنویسی یا گفتگو کردن مورد علاقهام ببینم.
نام مستعار «مانی ب» را از معکوسخوانی کلمه «بینام» ساختهام. یعنی تا وقتی که لازم باشد/ نیرو، حوصله و میل نوشتن داشته باشم، چیزهایی را که به نظرم بایستی گفته شوند، آنطور که دلم میخواهد و درست میدانم، و به سبکی که خوشم میآید مینویسم، و روزی که به نظرم لزومی برای نوشتن نیست، و دیگر نیرو، حوصله و میل به نوشتن به اندازه کافی موجود نباشد، از این کار دست میکشم. آنوقت دیگر چیزی که «میماند» مطالب مندرج در این وبلاگ است، و شما که نمیدانم چه کسی هستید، چطور فکر و زندگی میکنید، با چه مسائل، مشکلات، رنجهایی دست به گریبان هستید، خوشیها و ناخوشیها آرزوهای شما کدام است. این وسط مانیب، نام اختراعی من مثل بخار به جامانده روی شیشه پنجره، خودبخود محو میشود.
مستعارنویسی همیشه بوده است، اما امروز به پدیدهای معمولی تبدیل شده است. تکنولوژی جدید مستعارنویسی را ممکن ساخته است و آن را مجاز میداند.
…
تنها تعهدی که من در این وبلاگنویسی حس میکنم، پایبندی به معیارهایی است که عقلا و وجدانا آنها را درست میپندارم. من در این ۴دیواری نه دنبال جمعکردن آدم هستم، نه میخواهم چیزی به کسی بفروشم (اصولا چیزی برای فروش ندارم)، نه اصرار دارم کسی این یا آن ادعا را باور کند، یا نکند. نه از کسی طلبکارم و نه به کسی بدهکار. و فکر میکنم بیحسابی شرط اولیه تعامل سالم است.
شاید پیشترها یکبار هشدار دادهام که خودم را با آدمهایی طرف میبینم که در انتخابهای خود از عقل، شعور و قوت تمیز خود پیروی میکنند و با شک و تردیدی لازم موضوعات را مستقلا میسنجند. برای من شخصا هیچچیز ترسناکتر از این نیست که کسی ادعایی را به صرف اینکه من آن را مطرح کردهام صحیح بپندارد یا بپذیرد. این یک مسئولیت بزرگی است که من توانایی و قابلیت حمل آن را ندارم. من اگر یک چنین مسئولیتی را حس کنم، قادر به نوشتن نیستم، و نمینویسم. همینطور، خودم را دور، بسیار دور از موقعیتی میبینم که بخواهم به دیگری راه درست را نشان بدهم. من تنها راهی را که میشناسم، راهی است که خودم رفتهام و آن هم طوری که پیداست آخرش به نظر نمیرسد خوش باشد. به عبارتی دیگر خودم در هزارویک مسئله گیرکردهام. با تضادهایی مواجهام که گاهی اوقات فقط قرص میتواند مرا از جرخورن حفظ کند. همین امروز، گاهی که به پستهای آرشیو نگاه میکنم، شاهد سهلانگاریها، تندرویهای نابجا و خطاهای ریزودرشت در نحوه برخورد با این یا آن موضوع/ با این یا آن فرد/ با این یا آن رفتار هستم. با چنین اوضاعی آدم باید خیلی نادان یا دیوانه باشد که از دیگران اعتماد بطلبد، و چنین مسئولیت سنگینی را آزادانه بپذیرد.
علت انزجار من از اشخاصی که با خواندن چندکتاب وجودشان به نور حقیقت روشن شده است، به کمک انبوه سفلهگان بیفکر زیردستمنش از نردبان ترقی در آن مملکتی که هیچ چیزش سرجای خود نیست بالا رفتهاند و کمر به هدایت و رهبری «مردم» بستهاند، همین است.
نه. به محض اینکه موضوعی به نظر مخاطب «درست» رسید، مسئولیت و عواقب این انتخاب به عهده خود اوست، و در صورتی که نوشتهای در این وبلاگ او را خدای ناکرده به سمت فاجعه هدایت کند(!)، این را من به حساب سهلانگاری و فقدان تردید سالم و کافی نزد او میگذارم. [یکی از خوانندگان این وبلاگ مدتها پیش ایمیلی برای من نوشته بود به این مضمون که «مانی ب، من از شما بیزارم و اعصابم از نوشتههای شما خرد میشود، و در عین حال نمیتوانم از سرزدن به ۴دیواری بگذرم»! تعامل با یک چنین فردی برای من ایدآل است. این آدم چیزها را زیر ذرهبین میگذارد، و کسی نمیتواند او را به سادگی سیاه کند!] بی اینکه این حرف به معنی ساقط شدن وظیفه پاسخگویی به انتقادات باشد. کما اینکه همین پست، نوعی پاسخگویی است.
…
… یک دلتنگی قدیمی در من جان گرفت: ایجاد صفحهای که بتوانم عدهای آدم تکافتاده اما مستقل و بیاعتنا به سلیقه، داوری و نظرات حاکم در عرصه هنری را دور هم جمع کنم. عدهای که از لفظ «من» استفاده میکنند ولی خودخواه نیستند. آدمهایی که همعرض هم باشند، نه بالا و پایین همدیگر. عدهای سگ ولگرد خیابانی. بیقلاده. و آماده برای گازگرفتن مزخرفاتی که به ضرب تبلیغ و ذائقه عامیانه، و تأییدات و تکذیبات «مراجع» و زرنگهای صاحب نام که از چهارپایهها بالا رفتهاند. یک فضای تعامل آزاد، در درجه اول بین/ و برای آدمهای حاشیهای، و در درجه دوم برای مخاطب فرضی.
امشب فیلم نارنجی پوش ساختهی آقای مهرجویی را دیدم. این نوشتهی کوتاه حاوی ضد حال (spoiler) است، پس اگر دوست دارید فیلم را ببینید به خواندن ادامه ندهید.
نارنجیپوش فیلم متوسطی است که حتی مهارتهای آقای مهرجویی نتوانسته سفارشی بودناش را پوشش دهد (ظاهرا فیلم به سفارش شهرداری تهران ساخته شده)، اما سوژهی جالبی دارد و دیدناش خالی از لطف نیست. صرفنظر از پیام اصلی فیلم که آشغال نریزیم و همه سعی کنیم روحیهی رفتگروار داشته باشیم و از پاکیزه نگاه داشتن یا پاکیزه کردن محیط زندگیمان لذت ببریم، داستان فیلم به خصوص در پایان که ظاهرا همه چیز با تصمیم نهال (لیلا حاتمی) به ماندن به خوبی و خوشی تمام میشود متقاعد کننده نیست و کل فیلم را به یک بیانیهی شعاری تقلیل میدهد: آشغال نریزید، مهاجرت به خارج از کشور بد است، خانواده خوب است و غیره.
اگر بخواهیم از دید مولف به فیلم نگاه کنیم، باید آثار دیگر آقای مهرجویی و طرز نگاه ایشان به مسائل اجتماعی را که در فیلمهای دیگرشان منعکس شده در نظر داشته باشیم. از این منظر، نارنجیپوش را باید ساختهی کارگردانی دانست که «فیلمهای ایرانی» میسازد، یعنی فیلمهایی که مضمون اجتماعی و بومی دارند که به راحتی قابل ترجمه شدن برای مخاطب خارجی نیستند. با در نظر گرفتن این مساله و اینکه آقای مهرجویی (و احیانا نویسندههای فیلمنامههایش) به عنوان یک مولف سینمایی در بسیاری از آثار خود از سمبولیسم و استعارههای سینمایی برای توصیف چشماندازهای وسیعتر اجتماعی استفاده کرده، سوالی که مطرح میشود این است که شخصیتهای این فیلم چه چشمانداز وسیعتر اجتماعیای را نمایندگی میکنند؟ یک برداشت آشکار میتواند این باشد:
ایران سرزمینی است که نیاز به پاکسازی دارد. همه جا را آشغال فرا گرفته است. چه در سطح فیزیکی و چه در سطح فرهنگی. باید آشغالها را پاک کرد. اما پاک کردن آشغالها کار هر کسی نیست و همه نمیتوانند یا نمیخواهند در آشغال زندگی کنند. عقل سلیم میگوید (مثل نهال که ریاضیدان است … عجب کلیشهای!) که باید از ایران رفت و به کشور آباد و خرمی (مثل نروژ) رفت. آنجا تمیز است و نیازی به پاکسازی نیست. میتوان درآمد خوبی داشت و زندگی پاکیزهای بنا کرد. اما همه این نظر را نمیپذیرند. کسانی هستند که دوست دارند بمانند. اینها کسانی هستند که دست کم دو خصوصیت داشته باشند: اول اینکه باید ایران را دوست داشته باشند و حوصلهی سر و کله زدن با آشغالها را داشته باشند و از آشغالزدایی و نظافتکردن هم لذت ببرند. البته چون اینکار (ماندن و تلاش برای تمیز کردن این همه نکبت) با عقل سلیم جور در نمیآید، لازم است که کمی هم پاکباخته و احیانا سرخوش باشند (مثل حامد (حامد بهداد) که نهال حتی وی را به نداشتن سلامتی روانی متهم کرد: او میخواهد این همه نکبت را پاک کند، حتما دیوانه است).
پس صرفنظر از اینکه آقای مهرجویی کار سفارش دهنده را راه انداخته و فیلمی داستانی (و تا حدی گیرا) دربارهی تمیز نگاه داشتن شهر و معضل زباله و همینطور نزدیکتر کردن مخاطب با قشر زحمتکش رفتگر ساخته است، کار خودش را هم کرده و به عنوان یک مولف سینمایی با دغدغههای اجتماعی چند پیام را هم در فیلم گنجانیده: اگر مرد (یا زن) پاکسازی و مبارزه با کثافت هستی بمان، اگر اهلش نیستی و در ضمن دست و پا و عقل کافی هم داری از ایران برو و دستکم زندگی خودت را بساز. البته با تصمیم نهال برای ماندن در ایران، یک پیام اخلاقی دیگر هم به فیلم اضافه میشود: حفظ همبستگی ملی مهم است.
در جمع: فیلمی با سوژهی خوب، داستان متوسط، ساخت متوسط و پایانی ضعیف.
نکته ۱: به نظر من اگر فیلم در آن نقطهای که حامد پسرش (شهاب) را همراه با نهال راهی سفر کیش میکند تمام میشد به مراتب بهتر از کار در میآمد. وقتی شب قبل از سفر حامد چمدان شهاب را میبست لحظهای مکث کرد و بعد عروسک کوچکی را که ظاهرا مورد علاقهی شهاب بود را نیز در چمدان گذاشت. برداشت من از نظر سینمایی این بود که حامد اگر چه در کل کل بین خود و نهال (از نظر عرفی و قانونی) پیروز شده بود، اما ته دلش مطمئن نبود که رفتن شهاب همراه با نهال به سود شهاب نخواهد بود. در واقع انگار او پذیرفته بود که این انتخاب را به نهال بدهد که همراه با شهاب به نروژ برود یا بازگردد و هر دوی این گزینهها را آگاهانه پذیرفته بود. در این صورت اگر فیلم اینطور تمام میشد پایان به مراتب بهتری میداشت.
نکته ۲: این را هم باید اضافه کنم که پایان ضعیف فیلم، شاید با در نظر گرفتن مخاطب هدف (که احتمالا اقشار محرومتر جامعه هستند) این فیلم بیشتر معنا پیدا کند. شاید آقای مهرجویی (یا سفارش دهنده) صلاح ندانسته است که فیلم به صورتی مبهم که القاگر تلخی انتخاب است تمام شود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
اسرائیل (به آن معنا که از بدو پیدایش آن تا امروز شاهد آن بودهایم) در سمت اشتباه تاریخ و جغرافیای منطقه ایستاده است. به این معنا که اگر حمایت گستردهی کشورهای قدرتمند جهان از آن کاهش یابد و اگر سیاست سازش یا سکوت کشورهای عربی منطقه از آن پایان یابد، به خاطر نداشتن هیچگونه پیوند ارگانیک با جوامع منطقه، نخواهد توانست سیستم سیاسی فعلی خود را که مبتنی بر اصل دولت یهودی است ادامه دهد.
اسرائیل برای ادامهی حیات خود به شیوهی فعلی (اصل دولت یهودی) به پیگیری سه استراتژی کلیدی احتیاج دارد. اول اینکه اسرائیل نیازمند داشتن حامیان نیرومند جهانی است تا با روشهای مختلف باعث حفظ برتری اسرائیل نسبت به کشورهای اطراف شوند و همینطور دست این کشور را در اعمال سیاستهای مورد نظر خود باز بگذارند. دوم اینکه اسرائیل نیازمند اعمال سیاست آپارتاید در سرزمینهای اسرائیلی و فلسطینی (شامل اسرائیل، کرانهی باختری رود اردن، نوار غزه و بلندیهای جولان) است. چون اگر آپارتاید خاتمه یابد، بافت جمعیتی اسرائیل به تدریج (یا به سرعت؟) به سود فلسطینیها تغییر خواهد کرد و دولت یهود از بین خواهد رفت (در صورتی که همهی فلسطینیها به شهروندانی با حقوق مشابه با اسرائیلیهای امروز بدل شوند معلوم نیست که رای به قانون اساسی یهودی در این کشور دهند). سوم اینکه اسرائیل نیازمند سیاست توسعهطلبی است تا با گسترش مناطق تحت کنترل خود و با افزایش ناحیههای میانی (buffer) عمق استراتژیک خود را گسترش دهد. نداشتن عمق استراتژیک یکی از کلیدیترین نقاط ضعف اسرائیل است که اجازهی جنگهای فرسایشی و طولانی (war of attrition) را به آن نمیدهد (جنگهای اسرائیل باید مبتنی بر برتری مطلق سیستمهای نظامی و کوتاه مدت باشند).
از طرف دیگر، اسرائیل با تمام قدرت نظامی و اطلاعاتیای که دارد نسبت به یک موضوع دیگر بسیار آسیبپذیر است: امنیت داخلی اسرائیل. چنانچه امنیت داخلی اسرائیل به خطر بیفتند (چه توسط تهدید جدی خارجی و چه توسط سرباز کردن تنشهای مهار شدهی داخلی) میتواند این کشور را از داخل متلاشی کند و معلوم هم نیست که این موضوع همیشه راه حل نظامی داشته باشد. چطور؟ اگر امنیت داخلی اسرائیل به صورت جدی به خطر بیفتد، جمعیت ثروتمند یا نخبهی اسرائیل دلیلی برای ماندن در این کشور نمیبینند (خاک پرستی به آن معنا که در خیلی از اقوام دیگر وجود دارد در میان بسیاری از یهودیان مهاجر ساکن اسرائیل وجود ندارد) و به کشورهای دیگر مهاجرت خواهند کرد و امکان چنین کاری را هم دارند (پذیرش، امکانات مالی و سطح تحصیلات متوسط یا زیاد که در اسرائیل چیز غریبی نیست). این مساله میتواند جامعهی اسرائیلی را که به شدت نیازمند افزایش جمعیت یهودی خود است با خطر فروپاشی رو به رو کند. در واقع اسرائیل با یک پاردوکس جدی رو به رو است: برای خاتمهی سیاست آپارتاید نیازمند جمعیت زیاد یهودی است (یهودیها باید خیلی بیشتر از فلسطینیهای مسلمان باشند) و تا وقتی به چنین طیف جمعیتی طبیعیای نرسد نمیتواند سیاست آپارتاید را خاتمه دهد و از طرف دیگر ادامهی چنین سیاستی منجر به افزایش تنش بین اسرائیل و گروههای مختلف فلسطینی مسلمان میشود که «ممکن است» با تغییر دینامیک در منطقه در زمانی نامعلوم ولی محتوم در آینده منجر به از دست رفتن امنیت داخلی اسرائیل شده و در نتیجه مهاجرت اسرائیلیها به خارج و کاهش جمعیت یهودی این کشور را سبب شود. پارادوکس اسرائیل این است که ادامهی سیاست آپارتاید برتری جمعیتی یهودیان نسبت به فلسطینیهای مسلمان را تضمین میکند، اما شرایط پر تنشی به وجود میآورد که ممکن است این برتری جمعیتی را از بین ببرد.
تا اینجا یک سری مفاهیم مهم را به هم متصل کردیم. اسرائیل فعلی مبتنی بر اصل دولت یهود است، دولت یهود فقط در دو حالت میتواند وجود داشته باشد: دولت دموکرات و آزاد که در آن جمعیت یهودی به مراتب بیشتر از مسلمانان باشد و یا دولتی مبتنی بر آپارتاید که در آن بخشهای بزرگی از مسلمانان فلسطینی (مثلا فلسطینیهایی که اسرائیلی نیستند و در کرانهی باختری یا غزه یا اردوگاههای آوارگان در کشورهای دیگر زندگی میکنند) از حقوق شهروندی مشابه یهودیان برخوردار نباشند. به نظر نمیرسد با تمام تلاشهایی که برای افزایش جمعیت یهودی اسرائیل انجام گرفته است گزینهی اول امکانپذیر باشد و گزینهی دوم یعنی ادامهی سیاست آپارتاید نیز منجر به افزایش تنشها میشود و افزایش تنشٔها نیز نه تنها امکان صلح بین فلسطینیها و اسرائیلیها را از بین میبرد بلکه این خطر را به وجود میآورد که با هر گونه تغییر غیرقابل پیشبینی در دینامیک منطقه، امنیت داخلی اسرائیل به خطر بیفتد و این کشور (به معنای فعلی آن) به تدریج از داخل متلاشی شود (و نه لزوما به قهر نظامی).
ممکن است به نظر برسد تا وقتی که کشورهای نیرومند جهان (مانند آمریکا، اروپا، روسیه و …) حامیان فعال یا ساکت اسرائیل باقی بمانند و همینطور نظامهای منطقه نیز سیاست سازش و سکوت را در قبال اسرائیل پیشه کنند، امنیت داخلی اسرائیل تضمین خواهد بود. نه لزوما. همانطور که گفتم، تغییرات در دینامیک منطقه میتواند روند بازی را به زیان اسرائیل عوض کند. کسی نمیتواند این تغییرات را پیشبینی کند، اما اجازه دهید یک مثال بزنم:
فرض کنید گروههای فلسطینی متخاصم به فنآوری تولید یا مونتاژ موشکهای میانبرد یا دوربردی (در مقیاس خاک اسرائیل) که بتواند تمام خاک اسرائیل را هدف قرار دهد دست یابند و فرض کنید روش یا روشهایی را بیابند که ارتش یا سازمانهای جاسوسی اسرائیل نتواند به صورت قطعی پرتاب موشکها به اسرائیل را متوقف کنند. درست است که پرتاب پراکندهی چنین موشکهای ضعیف و کم دقتی به هیچعنوان به معنای به چالش کشیده شدن «نظامی» اسرائیل نخواهد بود (در واقع ارتش اسرائیل آنچنان مجهز و توانمند است که میتواند بر شاید همهی کشورهای عربی همسایه برتری نظامی کلاسیک سریع و قاطع بیابد)، اما نکته اینجاست که چنین ارتش مجهزی نمیتواند امنیت عمومی اسرائیل (تصور امنیت در جامعهی اسرائیل) را در مقابل موشکهایی که گاه و بیگاه از آسمان بر شهرهای این کشور خواهند بارید حفظ کند. در صورت وقوع چنین سناریویی امنیت عمومی کشور در اذهان مردم اسرائيل به خطر خواهد افتاد و همانطور که دیدیم از دست رفتن «تصور امنیت عمومی» در اسرائیل عاملی است که میتواند ارکان «دولت یهود» را به لرزه درآورد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
این یادداشت کوتاه رو مینویسم چون دیدم دوستان در موردش توی گوگلپلاس صحبت کرده بودن و کامنتی که اونجا گذاشتم را همینجا به صورت کاملتر تکرار میکنم. بیبیسی فارسی مطلبی منتشر کرده (ترجمه از یک اقتصاددان) تحت عنوان «چین میخواهد چه نوع ابرقدرتی باشد؟» که با این جمله شروع میشه: «چین در راه تبدیل شدن به یک ابرقدرت است». به نظر من نگاه «اقتصادمحور» که جنبههای دیگر را در نظر نمیگیرد میتواند این نظریه را تقویت کند که چین راستی راستی در حال تبدیل به یک ابرقدرت جهانی است. دست کم عدد و رقمهای اقتصادی که اینطور میگویند. اما اگر جنبههای دیگر را در نظر بگیریم چطور؟
ابرقدرت جهانی یعنی قدرتی که بتواند در تمام نقاط جهان به صورت موثری اعمال نفوذ کند. به نظر من چین احتمالا هرگز تبدیل به یک ابرقدرت جهانی نخواهد شد. چرا؟ دست کم به چهار دلیل (جمع همهی دلایل با هم):
۱) اقتصاد چین «کاملا وابسته به صادرات» است، به خصوص وابسته به امکان صادرات از طریق خطوط دریایی به کشورهای ثروتمند اروپا و آمریکای شمالی. در ضمن بازار داخلی چین هم به صورت نسبی فقیر است یعنی نمیتواند سرمایه یا تولیدات داخلی را جذب کند.
۲) شکاف عمیق و روز افزونی بین مناطق ساحلی چین که به خاطر نزدیکی به تجارت بینالمللی و دریایی بیشترین منفعت رو از توسعهی سریع چین بردهاند و مناطق داخلی چین که سهم کمتری از این منافع میبرند وجود دارد. مدیریت این شکاف و تلاش برای کاهش آن در دراز مدت هزینهی پایدار نگاه داشتن کشور را بالا میبرد تا جایی که این کشور منابع کافی برای اعمال قدرت موثر در نقاط دوردست جهان (لازمه ابرقدرت بودن) نخواهد داشت.
۳) یکی از دلایل موفقیت اقتصاد صادرات محور چین نیروی کار ارزان، شرایط کار نامناسب کارگران، قوانین کنترلی و زیستمحیطی ضعیف و غیره در این کشور بوده است که امکان تولید کالا به صورت ارزان و رقابتی را فراهم میکرده است. به تدریج با کاهش جمعیت مفید کاری (سیاستهای کنترل جمعیتی چین در دهههای آینده طبقه میانسال این کشور را تنک خواهد کرد)، بالاتر رفتن دستمزدها و تقویت قوانین کار و سختگیرتر شدن قوانین نظارتی محیط زیستی و ایمنی صنعتی و تغییرات بلندمدت دیگر، تولید کالا در چین از حالت خیلی ارزان و رقابتی خارج خواهد شد و برتری نسبی کالاهای چینی از دست خواهد رفت و در نتیجه کالاهای صادراتی چین به اروپا و آمریکا (یا توجه به بعد فاصله که هزینه حمل و نقل را هم به داستان اضافه میکند) در مقایسه با کالاهایی که در بازارهای رو به رشد دیگر (مثلا مکزیک) تولید شده باشند مزیت خود را از دست میدهند و گزینههای رقیب نیز مطرح میشوند.
۴) موقعیت چین از نظر جغرافیایی به گونه ای است که دسترسی دریایی این کشور به اقیانوس هند و در نتیجه بازارهای آسیا و اروپا و آفریقا و شرق آمریکا به راحتی قابل بلاک شدن توسط یک نیروی دریایی رقیب یا برتر است. از طرف دیگر، چین از غرب و شمال غرب و جنوب غرب با هزاران کیلومتر سرزمین کم جمعیت یا همینطور کوهستانهای عظیم هیمالایا عملا از سایر آسیا ایزوله شده است. یعنی راه دریایی تنها راه دسترسی چین به بازارهای جهانی مهم برای صادرات خود است. چین برای اینکه بتواند به یک ابرقدرت جهانی تبدیل شود باید نیروی دریایی کارآمد و بسیار بزرگی داشته باشد تا بتواند فرضا با نیروی دریایی آمریکا رقابت کند. این کار هم چندین دهه زمان میبرد، هم بسیار گران است و در ضمن معلوم نیست ابرقدرت فعلی اجازهی ظهور چنین نیروی دریایی عظیمی را به چین بدهد و قبل از آنکه به مرحلهی رقابت جدی برسد متوقف خواهد شد.
به طور خلاصه: چین به خاطر مسائل جدی داخلی که تا مدتها با آن درگیر خواهد بود و همین طور به خاطر برخی محدودیتهای جغرافیایی تا آیندهی قابل تصور (تا چند دههی آینده شاید هم هرگز) به یک ابرقدرت اقتصادی-نظامی در عرصه جهان تبدیل نخواهد شد. رشد اقتصادی عظیم چین نمیتواند اینطور ادامه یابد و دیر یا زود کند یا متوقف میشود و با توجه به وابستگی کامل طراحی آن به صادرات دچار مشکلات بزرگی خواهد شد. به هر حال این به آن معنا نیست که چین به عنوان یک بازیگر مهم در عرصه معادلات جهانی حضور نخواهد داشت.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
معمای غیرممکن یکی از مسالههای مشهور ریاضیه که صورتهای مختلفی داره. من اینجا نسخهی کلاسیکش رو مینویسم. علت شهرت این مساله اینه که در نگاه اول به نظر میرسه اطلاعات کافی برای حل اون به صورت یکتا وجود نداره. اما در واقع مساله قابل حله. به خاطر همین نکته بعضیها اسمش رو گذاشتن «معمای غیرممکن». جا داره از دوست خوبم احسان که این مساله رو به من معرفی کرد تشکر کنم. در واقع این پست به دنبال بحث مفصلی که برای حل این مساله در گوگل پلاس در گرفت منتشر میشه (لینک رو الان باز نکنید چون جوابها توش بحث شده). این قدر این مساله رو دوست داشتم که حیفام اومد توی بامدادی نداشته باشمش :). مساله سادهای نیست اما ارزش داره که روش فکر کنید، حتی اگر جواب رو به صورت سیستماتیک و کامل پیدا نکنید باز هم از فرایند حل کردنش کلی لذت خواهید برد. توجه کنید که جواب نهایی یکتاست و کلکی هم توی کار نیست.
مسالهی غیرممکن
x و y دو عدد طبیعی بزرگتر از ۱ هستند که جمع آنها کمتر از ۱۰۰ است. حاصل ضرب این دو عدد را به ضیا و حاصل جمعشان را به جیران میگوییم (آنها اطلاعات داده شده در جملات قبلی را نیز دارند). گفتگوی زیر بین آنها انجام میشود:
ضیا: من نمیتوانم عددها را پیدا کنم.
جیران: من مطمئن بودم که تو نمیتوانی آنها را پیدا کنی.
ضیا: من عددها را یافتم.
جیران: من هم عددها را یافتم.
دو عدد x و y را بیابید.
حل مساله زمان خاصی ندارد اما برای چالش بیشتر سعی کنید آن را در کمتر از ۴ ساعت حل کنید. یکی از راه حلهای این مساله را میتوانید اینجا ببینید.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
سرم توی کارم بود و درب اتاق با اینکه بسته نبود اما روی هم بود. همکارها یکی بعد از دیگری از مقابل در رد میشدند و میگفتند: فیکا! فیکا!
سوئدیها رسمی دارن به اسم «فیکا» (fika) که شاید در نگاه اول مشابه «کافی بریک» (coffee break) (راستی معادل کافی بریک در زبان فارسی چی میشه؟) به نظر برسه اما با آن فرقهایی داره که مهمترینش اینه که فیکا واسه سوئدیها موضوع جدیایه و زیاد نمیشه باهاش شوخی کرد. توی سازمانها معمولا وقتهای مشخصی برای فیکا در نظر گرفته میشه و سوئدیها رسمشون اینه که قهوه و گپشون رو توی همین فیکاها میزنن. فیکا معمولا خارج از اتاقهای کار انجام میشه که طی اون ساعتهای خاص (مثلا ده تا ده ربع صبح) همه به محل مخصوص برگزاری فیکا میرن. همینطور که در حال رفتن به فیکاروم هستن سایر همکارها رو هم صدا میزنن که «وقت فیکاست» و اونها هم یه جورایی باید واکنش نشون بدن و به مراسم فیکا ملحق بشن. فیکا اجباری نیست و اگه کار داشته باشی میتونی شرکت نکنی، اما اگه مدام اینکار رو بکنی احتمالا از نظر همکارهای سوئدی آدمی هستی که تحویلشون نمیگیری و جلوهی خوشی نداره. اگه توی یه سازمان سوئدی کار میکنی، باید فیکا رو محترم بشمری و تا حد امکان در اون شرکت کنی. اون روی سکهی فیکا ساعتهای کاری هست که سوئدیها به شدت روی کارشون فوکوس میکنن و دیگه خبری از گپ زدن و اینا بین کار نیست (یعنی اگه همینطور وسط کار یهو برگردی و با همکارت سر صحبت رو باز کنی کار جالبی نیست). سوئدیها برای گپهای حین فیکا ارزش خاصی قائل هستن. به نظر اونا توی این گپهاست که ایدههای خلاقانه و جرقههای ذهنی مهم زده میشه و باعث میشه کیفیت کار و زندگی آدمها بالاتر بره. این رو هم بگم که فیکا هم اسمه و هم فعل. یعنی دو جملهی «بریم فیکا؟» و «فیکا میکنی؟» تقریبا یک معنا میدهند.
من مقایسهی مفصل یا جامعی (از نظر مقایسه با کشورهای دیگهی اروپایی) انجام ندادم، اما تا جایی که میدونم توی خیلی از کشورها فاصلهی کار رسمی و گپ زدن این قدر جدی و برنامهریزی شده نیست. مثلا یکبار که با چند همکاری سوئدی برای شرکت در یک جلسهی رسمی به آلمان رفته بودیم متوجه شدم روی میز کنفرانس قهوه و آب و بیسکویت روی میز (جلوی هر دو نفر) وجود داشت و جلسه هم ساعتها طول کشید بدون اینکه توقف رسمیای داده بشه. در عوض حضار همونطور که حرف میزدن بسته به نیاز قهوه یا آب مینوشیدن و یا همانجا دور میز چند دقیقهای با مزاح و شوخی حال و هوای جدی بحث را عوض میکردند. همچین چیزی رو احتمالا هیچ وقت توی سوئد نخواهید دید.
توی سوئد فیکا رو باید جدی گرفت. هم به خاطر اینکه نادیده گرفتنش میتونه عواقب نه چندان خوشآیندی داشته باشه، و هم به خاطر اینکه فرهنگ سازمانی خوبیه و به نظرم واقعا باعث میشه کیفیت کار بالاتر بره. در ضمن فرصت خوبیه که تقریبا همهی اعضای سازمان رو ببینی و به صورت کاملا غیررسمی باهاشون تبادل نظر کنی.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
دوستم گفت ندیدی تخفیف خورده بود؟ هوس خرمالو کرده بودم. برگشتم به قسمت میوهها و چندتایی سوا کردم که چشمم افتاد به آن واژهی شوم که نام کشور مبدا میوهها را نشان میداد: «اسرائیل».
خرمالوها را خالی کردم توی سبد. خرمالویی که با آب دزدی، زمین غصبی و خون خدا میداند چند بیگناه کشت شده باشد ارزانی خودشان.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
حتما در جریان هستید که چند روز پیش (۲۵ اکتبر) روزنامهی گاردین خبری را منتشر کرد که در آن عنوان شده بود که دولت انگلیس به درخواست آمریکا برای استفاده از پایگاههای نظامیاش برای حمله به ایران پاسخ منفی داده است {اصل خبر}. سایت بیبیسی فارسی خبر را در روز ۲۶ اکتبر (دو روز پیش) منتشر کرد: «پاسخ منفی بریتانیا به آمریکا برای استفاده از پایگاههای نظامیاش» که اسنپشات آنرا در پایین میبینید.
همان روز اما (روز ۲۶ اکتبر)، خبر جدیدی منتشر شد (به گزارش گاردین که در آسوشیتدپرس و روزنامههای متعددی نیز منتشر شد) که موضع دولت انگلیس را در ارتباط با درخواست آمریکا بهتر نمایش میداد. اینبار نه از زبان یک مقام ارشد دولت انگلیس، بلکه به نقل از دفتر نخستوزیری انگلیس: «بریتانیا و آمریکا در حال برنامهریزی برای گزینههای مختلف در رابطه با ایران هستند که شامل امکان استفادهی نیروهای آمریکایی از پایگاههای بریتانیا نیز میشود.»
با گذشت بیش از دو روز هنوز این خبر مهم در سایت بیبیسی فارسی منتشر نشده است. بیبیسی فارسی خبرهایش را چگونه انتخاب میکند؟ آیا این مثال که به وضوح از تلاش بیبیسی فارسی برای نشان دادن تصویر مثبتی از دولت انگلیس در ارتباط با ایران خبر میدهد تصادفی بوده است؟
چند روز قبل (۲۲ اکتبر) در وبلاگ سردبیران بیبیسی مطلبی منتشر شد تحت عنوان «چرا بی بی سی خبر اعدام متهم به قاچاق مواد مخدر را منتشر کرد؟» که در آن مطالبی در مورد شیوهی انتخاب خبر در بیبیسی فارسی نوشته شده بود. به عنوان مثال (تاکیدها از من است):
از امیر عظیمی سردبیر اتاق خبر تلویزیون فارسی بی بی سی همین را پرسیدم که آیا این اصلا خبر آنقدر مهم بود که در تلویزیون فارسی بی بی سی به آن پرداخته شود؟
او می گوید، معمولا روند قضایی برای رسانه ها خبر است، به خصوص اگر شدیدترین حکم برای محکوم صادر می شود.
او در پاسخ این سئوال که فرق این مورد که با برادر محکوم به اعدام صحبت کردید با صدها نفر دیگری که با همین اتهام هرسال اعدام می شوند چه بود، گفت: در این مورد خانواده این فرد می گویند که او بدون رسیدگی لازم به مرگ محکوم شده، بنابراین درمورد حکم اختلاف نظر هست. البته بی بی سی بقیه اعدامهایی که در طول سال صورت می گیرد، را هم اعلام می کند، چه اعدام به دلیل مسائل سیاسی و قومی باشد چه به دلیل قاچاق مواد مخدر.
امیر عظیمی می گوید: ما در بی بی سی ارزش گذاری روی افراد نمی کنیم، در مورد آنها قضاوت نمی کنیم، ما خبر را منتقل می کنیم، مخاطب با دانستن جوانب ماجرا، تصمیم گیری می کند.
آقای امیر عظیمی معتقد است که روندهای قضایی نظیر اخبار اعدام و مشابه آن برای بیبیسی فارسی «خبر» است. آنها در بیبیسی فارسی خبر را منتقل میکنند (البته بعد از انتخاب کردن اینکه کدام خبر منتشر شود و کدام منتشر نشود) و مخاطب با دانستن جوانب ماجرا تصمیمگیری میکند.
سوال من از آقای امیرعظیمی و سایر سردبیران بیبیسی فارسی این است که آیا رویدادهای مربوط به همکاری دولت انگلیس و آمریکا برای حملهی نظامی به ایران ( مثلا استفاده از پایگاههای نظامی انگلیس برای حمله به خاک ایران)، برای بیبیسی فارسی «خبر» هستند یا خیر؟
سوال من از «ایرانیهای شریفی» که در بیبیسی فارسی کار میکنند یا با علاقه و اشتیاق (احتمالا با باور به نقش مثبت بیبیسی فارسی در راستای اعتلای ایران) با آن در راستای پیشبرد سیاستهایش همکاری میکنند: آیا شما مسئولیت شغلی که دارید را پذیرفتهاید؟ آیا امکان این را دادهاید که شغل شما مستقیما به اقدامات خصمانهی دولت انگلیس علیه ایران «گره» خورده باشد؟ آیا فکر میکنید با حضورتان در بیبیسی فارسی میتوانید رویکرد کلی این رسانه را عوض کنید؟ آیا به این احتمال فکر کردهاید که حضور شما نمیتواند سیاستهای اصلی این رسانه را عوض کند؟ آیا از نظر ذهنی و عقیدتی به اندازهی کافی مجهز هستید که بتوانید اگر خدای نکرده روزی شاهد بمباران مردم ایران توسط هواپیماهای آمریکایی از طریق پایگاههای انگلیسی باشیم پاسخ خودتان را بدهید؟
میدانم (و مطمئنم) که بیشتر شما آدمهای شریفی هستید. فقط خواستم دوستانه چیزی را به شما یادآوری کرده باشم.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
شکل زیر متشکل از ۹ نقطه را در نظر بگیرید. مساله دو قسمت دارد:
قسمت اول: با چهار خط مستقیم (چهار پاره خط) همهی نقاط زیر را به هم وصل کنید. شما نباید قلم خود را از روی کاغذ یا صفحهی مونیتور بردارید و در ضمن هر نقطه فقط و فقط یکبار میتواند در مسیر قلم شما قرار بگیرد.
قسمت دوم: آیا میتوانید فقط با ترسیم یک خط مستقیم (یک پاره خط) همهی این نقاط را به هم وصل کنید؟
برای حل این مساله ۵ دقیقه فرصت دارید. پاسخ را میتوانید اینجا ببینید.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
درسته که در برزخ شخصی به سر میبرم، اما اخبار ایران به هر حال در زندگیام حضور داره و خواه ناخواه بهش فکر میکنم. جمعبندی اطلاعات و اخبار ایران و منطقه و ایجاد طرحی معنادار ازشون کار سادهای نیست. از یه طرف به نظرم واضحه که تحریمها روی ایران تاثیر جدی گذاشته و خواهد گذاشت و اثراتش رو به شکلهای مختلف میبینیم و بیشترش رو هم در آینده خواهیم دید. از طرف دیگه احساس میکنم بعضی از وقایع یا نشانههایی که نشان از موفقیت تحریمها دارند نیز کاذب هستن. شاید یکی از مهمترین این نشانهها سقوط ارزش ریال و نرخ برابری آن با دلار باشه. بخش قابل توجهی از تحریمهای اعمال شده علیه ایران با هدف محدود کردن دسترسی ایران به دلار (و یورو) اعمال شدن. به احتمال زیاد واقعا هم در نتیجهی این تحریمها، دسترسی ایران به ارز محدودتر شده و ایران برای تامین نیازهای ارزیاش چهار راهکار داره:
۱) از روشهای مختلف برای دور زدن تحریمها استفاده کنه و سعی کنه ارز مورد نیازش رو به شیوههای غیرمتعارف تامین کنه. مثلا فروش نفت با پرچم کشورهای دیگه، فروش قاچاقی نفت از طریق کانالهای عراق و غیره.
۲) نیاز خود به ارز را کاهش دهد و همزمان سیاست ریاضتی ارزی پیشه کند (ارز کمتر مصرف کند). مثلا واردات کالاهای غیراساسی را کاهش دهد، معاملهی پایاپای کند یا از ارزهایی مثل دلار یا یورو استفاده نکند و غیره.
۳) مانع از فرار ارز از کشور شود و حتی ورود ارز به کشور را تشویق کند. (در این مورد پایین مینویسم)
۴) از ذخایر ارزی خود استفاده کند.
به نظرم منطقیه که ایران (۱) هر چهار استراتژی را به صورت همزمان دنبال کنه و فرض میکنم با عملیاتی شدن تحریمهای ارزی علیه ایران (یا با پیشبینی رخ دادن اونا حتی از ماههای قبل)، همهی این استراتژیها همزمان در دستور کار الیت سیاسی قرار گرفته باشه. طبعا اتخاذ این چهار استراتژی موفقیت حکومت رو در تامین نیازهای ارزی کشور تضمین نمیکنه ولی میتونه تاثیر منفی تحریمهای ارزی را تا حدی مهار کنه یا به تعویق بندازه. اما سوال اینه که این سیاستها چقدر موفق هستن؟ بنا به برخی تحلیلها ایران هنوز بیش از ۶۰ میلیارد دلار ذخیرهی ارزی داره. پس ارز کافی برای پاسخگویی نیازهای کشور تا شاید حدود یک سال دیگه وجود داشته باشه. اما اگر ارز کافی وجود دارد، پس چرا دولت/حکومت (۱) برای کنترل بهای ارز و کنترل ارزش ریال دخالت نمیکنه؟ به نظرم تلاش میکنه، منتها این تلاش لزوما در راستای کاهش قیمت ارز نیست. چون ذخایر ارزی محدوده و محدودیت برداشت از آن خود به خود روی بهای ارز تاثیر میگذاره. دلیل دیگرش هم میتونه این باشه که افت ارزش ریال به استراتژی ۳ کمک میکنه. یعنی باعث ورود ارز بیشتر به ایران میشه و انگیزه برای خروج ارز رو کاهش دهد. این البته در کنار محدودیتهای قانونی برای خروج عمدهی ارز از کشور عمل میکنه.
اما سوالی که برام مطرح میشه اینه که اگه بهای ریال در برابر دلار بیشتر از حد واقعیاش سقوط کنه چه اتفاقی میافته؟ یعنی فرض کنیم ارزش ریالی هر دلار قبل از تحریمها ۱۰۰۰ تومان بوده باشه و الان ۲۰۰۰ تومان شده باشه اما به صورت کاذب ۳۰۰۰ تومان یا بیشتر بشه. منظورم از کاذب، یعنی با دخالت عوامل غیررسمی ولی وابسته به الیگارشی حاکم بر ایران بهای ارز بالاتر از آنچه که هست بشه. این کار دو نتیجهی مثبت داره:
یکی این که تاثیر تحریمها بر ایران به مراتب جدیتر به نظر خواهد رسید و این میتونه لابیهایی که برای تحریمهای بیشتر علیه ایران فعالیت میکنن را تضعیف کنه. درسته که این لابیها معذوریت اخلاقی خاصی در رابطه با اعمال تحریمهای فلج کننده بر ایران ندارن، اما در صورتی که ایران نشون بده که در حال بیچاره شدنه، اون وقت دیگه نمیتوانن (یا سختتر میتونن) ارادهی سیاسی برای اعمال تحریمهای بیشتر علیه ایران ایجاد کنن. با این کار ایران زمان میخره. حالا با این زمان میخواد چکار کنه بحث دیگهایه (تحولات داخلی یا منطقهای میتونه زمان بر باشه، به سود یا زیان ایران) اما نکته اینجاس که ایران نباید از کانالهای رسمی اعلام کنه که بیچاره شده. چون آنوقت افکار عمومی داخلی یا خارجی تفسیر متفاوتی از اون میگیرن و حتی میتونه روی قدرت چانهزنی ایران هم به شدت تاثیر منفی بذاره. اما وقتی این صدای «تحریمها ما را بیچاره کرد» از روشهای غیررسمی اما گویا از نظر اقتصادی (مثلا ارزش ریال) اعلام بشه اون وقت معناش اینه که تحریمها اصلا روی حکومت تاثیری نداشته و فقط داره مردم رو بیچاره میکنه. تشدید تحریمهایی که روی حکومت تاثیری نذاشته ولی مردم رو بیچاره کرده کار دشوارتریه (از نظر بسیج سیاسی).
تاثیر مثبت دیگهی بالا بردن کاذب ارزش دلار اینه که ورود ارز به ایران تشویق میشه. من نمیدونم این مساله چقدر عملی شده باشه، اما همانطور که از دور و نزدیک از چندین نفر از بچههای مقیم خارج از کشور که درآمد ارزی دارن شنیدم، «الان وقتشه که دلار بفرستیم ایران» چون با این قیمت بالای دلار در ایران میشه سرمایهگذاری خوبی انجام داد (مثلا روی ملک). پس بالا رفتن قیمت بالای دلار میتونه نه تنها نرخ فرار ارز از کشور رو کاهش بده، بلکه حتی میتونه باعث بشه ارز بیشتری به کشور وارد بشه.
از طرفی بازی با قیمت ارز تاثیرات منفی هم داره. مثلا کسب و کارهایی که مرتبط با واردات هستن. باید چند نکته رو در نظر داشته باشیم. اولا که به نظر میرسه بخش بزرگی از واردات و صادرات کشور حالت انحصاری داره (در انحصار نهادهای وابسته به حاکمیت) هست و تجار خرد نقش کلیدیای ندارن. ثانیا در صورت نیاز همیشه میشه از کانالهای غیررسمی به آن دسته از تجاری که به صورت شخصی یا صنفی قدرت لابی دارن ارز دولتی داد. تاثیر منفی قیمت بالای ارز روی اقشار دیگه هم خواهد بود ولی مادامی که کالاهای اساسی در ایران در دسترس عموم باشه، بازی با قیمت ارز روی تودههای مردم در داخل کشور تاثیر چندانی نخواهد گذاشت. یا دست کم تاثیری که حکومت نتونه مهارش بکنه رو نخواهد گذاشت. بالا رفتن قیمت ارز بیشترین ضربه رو به دانشجویان خارج از کشور (در واقع به خانوادههاشون در ایران که پشتوانهی مالیشون هستن) میزنه به خصوص که ظاهرا دیگه ارز دانشجویی در اختیارشون قرار نمیگیره (به غیر از اونهایی که بورسیه هستن). اما متاسفانه سرنوشت این گروه برای تصمیمگیرندگان سیاسی در ایران احتمالا چندان مهم نیست و جنبهی حاشیهای داره. به خصوص که این گروه هم امکان اعتراض به شیوهای که حکومت نتونه مهارش بکنه رو ندارن.
ممکنه بگین بالا رفتن قیمت ارز روی بنگاههای تولیدی یا روی اقتصاد کشور به صورت عمومی تاثیر منفی میذاره. مسلما اینطور خواهد بود. اما با توجه به شرایط تحریم، به نظرم تصمیمگیرندگان سیاسی کشور (۱) دو رویه رو در پیش گرفتن: اولا سعی کردن تا حد امکان شریانهای اصلی اقتصادی رو انحصاری کنن و توی دست خودشون یا عوامل وابسته به خودشون نگه دارن و ثانیا سرنوشت شریانهای فرعی اقتصادی کشور براشون چندان مهم نیست (دست کم در کوتاه مدت).
از طرف دیگه این تز کلی رو باید در نظر داشته باشیم که در ایران جناحهای مختلف رقیب در قدرت حضور دارن که هر کدوم سعی میکنن با بازی روی مسائل کلیدی (فرض کنید قیمت ارز) بهرهبرداری سیاسی کنن (اگر چه برای پیدا کردن مصداقهاش باید خردهسیاست ایران رو دنبال کنیم). این تز اولا به ما میگه که سیستم سیاسی حاکم بر ایران آنطور که خیلی از نیروهای اپوزیسیون مایل هستند نشون بدن یک سیستم دیکتاتوری همگن نیست که مثلا توش یک فرد یا گروه هر کاری دلش خواست بتونه انجام بده. از طرف دیگه نباید فراموش کنیم که علیرغم همهی این تضادها و رقابتهای درونی، هنوز وزنهی اصلی قدرت به سود جناحیه که به نظرم سیاست خارجه، برنامهی هستهای و خیلی از سیاستهای کلان و راهبردی کشور را رهبری میکنه. تعامل ایران و آمریکا شاید یکی از کلیدیترین این سیاستها باشه که بسیاری از کنشها و واکنشهای ایران (چه در داخل و چه در منطقه) را هم باید در همون راستا تفسیر کرد. موضوعی که نه تنها روی سرنوشت سیاسی ایران در منطقه بلکه روی سرنوشت سیاسی گروههای رقیب داخلی هم تاثیر جدی میذاره. تحولات سوریه، نقش ایران در عراق، بازی ایران و ترکیه، بازی ایران و مصر، بازی ایران و عربستان، بازی ایران و اسرائیل و خیلی از بازیهای دیگر را هم باید در همین راستا ببینیم. تحلیل همهی این بازیها شاید غیرممکن باشه، اما اولا تشخیص بردارهای اصلی و ثانیا زیر نظر گرفتن شاخصهای مهم (مثلا وضعیت سوریه که به نظر میرسد دست ایران در آن قویتر از آنچه قبلا به نظر میرسید هست و فعلن به حالت آچمز رسیده. در موردش باید جدا صحبت کنیم) میتونه روشنگر باشه.
(۱) آیا در ایران اصولا تصمیمگیریهای کلان گرفته میشه یا همه چیز به صورت گلهای و فلهای و بدون فکر انجام میشه؟ من فکر میکنم هر دو. یعنی توی خیلی زمینهها اکتورهای پراکنده بسته به منافع گروهی و آنی خودشون تصمیم میگیرن و اجرا میکنن. اما در عین حال توی برخی زمینهها تصمیمگیریها به صورت مرکزی و راهبردی انجام میشه. حالا اینکه این مراکز تصمیمگیری کیا هستن و نقش واقعیشون چقدره رو من نمیدونم و دست کم برای این بحثی که اینجا میکنم مهم هم نیست. شما بسته به اینکه موضعتون چیه اسمش رو از میون یکی یا چند تا از اینا انتخاب کنید: دولت، رهبری، سپاه، الیت سیاسی حاکم بر کشور، مافیای رانتخوار سیاسی و اقتصادی، رژیم ایران یا غیره.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
فردا روز جهانی قدس است و به همین مناسبت نوشتهی زیر را که یکی از خوانندگان بامدادی به نام کامران برای من فرستاده (با اندکی ویرایش) منتشر میکنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست (و دقت یا سندیت آنرا شخصا راستآزمایی نکردهام)، و وبگاه بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن میباشد.
«برنامهی اوگاندای بریتانیا» طرحی بود تا بخشی از زمینهای بریتانیا در شرق آفریقا را به عنوان یک کشور در اختیار مردم یهودی قرار دهند.
این پیشنهاد ابتدا در سال ١٩٠٣ توسط «جوزف چمبرلین» وزیر استعمارات بریتانیا به گروه صهیونیست «تئودور هرتزل» ارائه شد. او ٥٠٠٠ مایل مربع (١٣٠٠٠ کیلومتر مربع) از فلات «مائو» که امروزه کنیا و اوگاندا هستند را پیشنهاد کرد. این پیشنهاد در واکنش به برنامههای ضدیهودیان در روسیه بود و امید این بود که منطقه بتواند برای رهایی از آزار و اذیت، برای مردم یهودی پناهگاهی باشد.
در سال ١٩٠٣ این ایده در ششمین جلسهی کنگرهی صهیونیست در باسل ارائه گردید. آنجا بحث خشمآلودی را بدنبال داشت. زمین آفریقایی به عنوان یک «مکان عبوری برای رفتن به سرزمین مقدس» و ناشتاسیل (سرپناه شبانهی موقت) تشریح گردید ولی گروههای دیگر حس کردند که قبول این پیشنهاد پایهریزی یک دولت یهودی در سرزمین فلسطین عثمانی را مشکلتر خواهد کرد و همچنین ملت یهود قادر نخواهد بود که خودش را به عنوان بومی آن سرزمین ادعا کند زیرا هیچ ارتباط تاریخی یا فرهنگی بین عبری و آفریقای شرقی وجود نداشت. نمایندگان روس پیش از رایگیری به نشانهی مخالفت از کنگره خارج شدند. از میان باقیماندگان با ٢٩٥ به ١٧٧ رای تصمیمگیری شد که یک «کمیسیون تحقیق» برای تحقیق در مورد زمینهای پیشنهادی فرستاده شود.
سال بعد یک هیات نمایندگی سه نفره برای بازرسی فلات فرستاده شد. ارتقاع زیاد این فلات، آب و هوای ملایمی به آن داده بود که آن را برای اقامت و سکونت اروپائیان مناسب کرده بود. به هر حال این هیات سرزمینی خطرناک پر از شیر و دیگر جانوران وحشی یافتند. به علاوه هر چند در آنجا قبیلهی ماسائی (خودشان به تازگی بر قبیله سیریکاوا غلبه کرده بودند) به طور پراکنده زندگی میکردند، این قبیله دشمن دیگر قبیلهها و افراد خارجی بودند.
کنگرهی بعدی در سال ١٩٠٥ بعد از دریافت این گزارش تصمیم گرفت تا مودبانه این پیشنهاد بریتانیا را رد کند. بعضی از یهودیان این را اشتباه میدانستند. بعدها آنها از سازمان صهیونیست منشعب شده و سازمان سرزمین یهودی را پایهگذاری کردند با این هدف که نه فقط در فلسطین، بلکه هرجا که شد یک دولت یهودی برپا کنند. تعداد اندکی از این یهودیان به کنیا مهاجرت کردند ولی اکثر آنها مقیم مراکز شهری شدند. تا به امروز هنوز بعضی از این خانوادهها در این مناطق هستند.
طرح پیشنهادی اوگاندا در دوران جنگ جهانی دوم توسط وینستون چرچیل احیا شد به قصد ایجاد پناهگاهی برای یهودیانی که از دست نازیها فرار میکردند ولی در این زمان سازمانهای صهیونیست در تعهد به سکونت در فلسطین راسخ شده بودند و میترسیدند که قبول چنین ایدهای تلاشهای آنها برای قانع کردن دولت انگلستان به پایان بخشیدن به محدودیت تعداد یهودیانی که اجازه دارند به بخش بریتانیایی فلسطین مهاجرت کنند را بیثمر سازد.
طرح اوگاندا امروزه نیز گهگاه در بحثهای سیاسی اسرائیل پیش کشیده میشود.
شهروندان ملیگرای مذهبی شهرکهای یهودینشین که به سکونت کردن در سرزمین مقدس یهودا و سامرا در کتاب مقدس (برای مثال کرانهی باختری) اهمیت فوقالعادهای میدهند بعضا از اصطلاح «اوگانداییهای امروزه» در مورد گروه صلح اسرائیلی استفاده میکنند، آنهایی که مایلند از ساحل غربی بگذرند و دولتی به مرکزیت تل آویو و در دشت ساحلی مدیترانه داشته باشند. به این مفهوم که اسرائیلیهای لیبرال ־ همانند طرفداران برنامهی اوگاندا ـ به سادگی خواهان محلی هستند که یهودیان بتوانند در صلح زندگی کنند و به اعادهی افتخارات و شکوه تاریخی یا مذهبی اهمیت کمی میدهند.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
نوشتهی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام شبنم برای من فرستاده که عینا (با قدری ویرایش) منتشر میکنم. در مورد نوشتهی زیر ذکر چند نکته را لازم میدانم:
۱) مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن میباشد. ۲) من تمام لینکها، روابط، ترجمهها و اسناد موجود در متن را شخصا بررسی و راستآزمایی نکردهام، اما فکر میکنم موضوع کلیای که در آن مطرح شده است بسیار مهم است (ساده بگیم، ایجاد زمینهسازی برای تکرار سناریوی عراق، لیبی، سوریه یا تلفیقی از آنها یا چیزی شبیه به آنها در ایران) و تلاش مولف برای گردآوری مطالب و کنار هم قرار دادن آن را قابل توجه میبینم و در نتیجه ۳) موقع خواندن این نوشته سعی کنید به پیام اصلی آن و ادلهی ارائه شده توجه کنید و اجازه ندهید برخی اطلاعات موجود در آن که شاید با شناختی که از وقایع دارید سازگار نیستند (حالا یا واقعا سازگار نیستند یا دست کم در لحظهی اول سازگار نیستند) شما را از اصل موضوع منحرف کند. این را نوشتم، چون شاهد بودهام که چند هفته برای نوشتن این مطلب وقت صرف شده و خود من هم چندین ساعت روی ویرایش آن وقت گذاشتهام. امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد. (این مقاله را به صورت PDF دانلود کنید)
آقای پیام اخوان سالهاست برای تغییر رژیم در ایران با گروههای مختلف از جمله لابی اسراییل همکاری دارد. برای این منظور، ایشان با کمک افرادی نظیر ایروین کوتلر، وزیر دادگستری قبلی کانادا که در حال حاضر عضو پارلمان کبک (Quebec) است، بیانیههای تحریکآمیز برای اهریمن سازی و منزوی کردن ایران در راستای محکومیت این کشور به جرم «خطر علیه صلح جهانی» را امضاء و تأیید کرده است. بیانیههای ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ تحت عنوان «خطر هستهای، قومکشی و نقض حقوق در ایران: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر» از این نوع بود
The Danger of Nuclear, Genocidal and Rights-violating Iran: The responsibility to Prevent Petition
برای دیدن کامل گزارش ۲۰۱۰ و «نقشهی راه» لینک زیر را کلیک کنید.
ایروین کوتلر (Erwin Cotler) برای وضع تحریمهای بیشتر علیه ایران فعالیت میکند. برای همین نیت ایشان با آقای بان کی مون دبیر کل سازمان ملل و رهبران دولت و پارلمان آمریکا، آلمان، اتریش، اسراییل و چند کشوردیگر ملاقات کرد و از آنان خواست قدمهای موثرتری علیه ایران بردارند.
امضاء کنندگان این بیانیه ایروین کوتلر، فواد عجمی، سعدالدین ابراهیم، نازنین افشین جم، پیام اخوان، عباس میلانی، الی ویزل، لادن برومند، آلن دورشوویتز، رامین جهانبگلو و تعدادی از نئوکانهای جنگ طلب هستند.
جلوگیری از واردات بنزین و فراودههای نفتی تصفیه شده به ایران
تحریم بانک مرکزی ایران
تحریم کالاهایی که استفادهی دو جانبه دارد [حتمن کتاب فیزیک و میکروب شناسی هم جزو آن می شوند!]
جلوگیری از ورود اشیاء حساس
تحریمهای «هوشمندانه» علیه پاسداران، که حدود ۸۰ درصد از تجارت خارجی، ساختمانی، بانکی و ارتباطات را کنترل میکند. ایروین کوتلر پاسداران را «منشاء خطرها» معرفی کرد.
تحریم فروش سلاح به ایران و تعلیق کامل برنامهی موشکی ایران.
ندادن اجازهی لنگرگیری به کشتیهای ایرانی و هواپیماها برای فرود آمدن در کشورهای مختلف
کشورها موظفند این تحریمها را به طور کامل اجرا کنند و برای اطمینان از اجرای این حکم باید تجارت خود را شفافسازی کنند. لطفن «نقشهی راه» را در لینک زیر مشاهده کنید.
ایروین کوتلر از سخنان و پیشنهادات افرادی نظیر آقایان و خانمها پیام اخوان، لادن برومند، رامین جهانبگلو، عباس میلانی، نازنین افشین جم و شیرین عبادی که به عنوان شاهد در جلسات مختلف پارلمان کانادا شرکت داشتند، برای تهیهی گزارش ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ کمک گرفته است. پیام اخوان در این جلسات با معرفی خود به عنوان شهروند کانادایی، پیشنهاداتی برای تحریم بیشترایران به این کمیته تقدیم کرد که در «نقشهی راه» ۲۰۱۰ گنجانده شده است. او در پارلمان کانادا گفت:
به عنوان یک کانادایی، مفتخرم که میبینم اعضاء پارلمان برای یک هدف مشترک کار میکنند. …. من به این کمیته برای گزارش خوب و پیشنهادات آن که درسال ۲۰۱۰ منتشر شد تبریک میگویم.
آقای هوارد گالگانوف (Howard Galganov)، ایروین کوتلر را اینگونه معرفی میکند : «کسی که بدون هیچ شرمساری از اسرائیل حمایت و دفاع میکند.»
“A totally unabashed defender and supporter of Israel”
درضمن ایروین کوتلر همراه با آلن دورشوویتزز و الی ویزل، سازمان تروریستی مجاهدین را که با موساد و سازمان سیا همکاری دارد حمایت میکنند. آقای کوتلر با وجود قدرت سیاسی و اقتصادی یهودیان در کانادا، آمریکا و دیگر کشورهای غربی هنوز از وجود «آنتی سمیتزیم» [ضدیت با مردمان سامی که در ادبیات صهیونیستی معمولا به عنوان ضدیت با قوم یهود به کار برده میشود] در این جوامع شکایت دارد. بر مبنای همین اصل، کوتلر علاوه بر عضویت در پارلمان کانادا، سمت هیات اجرائی ائتلاف پارلمانی کارزار «آنتی سمیتیزم» را هم بر عهده دارد.
در جشنی که به مناسبت امضای لایحهی «آنتی سمیتیزم» برپا شده بود، کوتلر طی سخنرانی خود جملات زیر را بیان داشت:
بالاخره ما شاهد ظهور دوبارهی تهمتهای کلاسیک به یهودیان هستیم که «آنتی سمیتزم» نام دارد، مانند تهمت کنترل اقتصاد توسط یهودیان، تهمت توطئه، تهمت نسبت دادن پروتوکال به یهودیان، تهمت نفی هولوکوست، تهمت مقایسه اعمال یهودیان با نازیها و حتی تهمت هولوکاست فلسطینیها توسط یهودیان.
با نگاهی به این جملات افراد متوجه میشوند که چرا این شخص شیفتهوار در راستای دیگرگونسازی واقعیت و به نوعی سانسور عقاید و آزادی بیان در کانادا و غرب به نفع اسراییل آپارتاید فعال است. او سخنان آقای احمدی نژاد علیه صهیونیزم را به «قوم کشی یهود» تقلیل میدهد که علیه رئیس جمهور و دولت ایران جنجال به راه اندازد و از دولت کانادا و کنگرهی آمریکا میخواهد که ایشان را به این جرم محکوم کنند.
متاسفانه، آقای پیام اخوان دادستان ارشد تریبونال ایران با او در این مورد همکاری دارد و با امضاء بیانیههای تحریکآمیز تحت عنوان «ایران هستهای و قوم کش»، به اهریمنسازی از ایران کمک میرساند.
آقای ایروین کوتلر در بیست و سوم سپتامبر ۲۰۰۸ در کنفرانس لابی اسرائیل تحت عنوان «با دولتی که قوم کشی را تحریک میکند چه باید کرد؟» در واشینگتن دی سی شرکت کرد. ایشان در این کنفرانس دوباره از «خطر» ایران سخن گفت و به ایران هراسی پرداخت. این کنفرانس با حمایت «مرکز جروسلم برای روابط عمومی» ، «کنفرانس سران سازمانهای یهودی» ، «جامعهی بینالمللی پژوهشگران دربارهی قوم کشی» و دانشگاه ییل بخش آنتی سمیتزم – که کوتلر به آن علاقه دارد برپا شده بود.
آقای فینکلاشتاین روشنفکر یهودی ضد صهیونیزم و نویسندهی کتاب معروف «دکان هولوکوست»، ایروین کوتلر امضاء کننده این بیانیه را «دیوانه» (Lunatic) خواند.
آقای کیم پیترسون سردبیر نشریهی اینترنتی دسیدنت ویس (dissidentvoice) در مورد ایروین کوتلر نوشت:
«کوتلر عضو پارلمان کبک کانادا در تاریخ بیست و هفتم فوریه ۲۰۱۱ در کنیسهی یهودیان در کوت سنت لوک (Beth Zion Synagogue in Cote St. Luc) سخنرانی کرد و از دولت کانادا خواست هرچه زودتر علیه خطر ایران اقدام کند.»
او گفت: «لازم است خطر هستهای، خطر تحریک به قوم کشی، خطر تروریزم و خطر رژیم علیه مردم را تبلیغ کنیم. کوتلر این تبلیغات را برای شکل دادن به اذهان عمومی مردم کانادا بیان کرد.» در پایان سخنرانی، فیلم تبلیغاتی «ایرانیوم» به نمایش در آمد. فیلم «ایرانیوم» برای تحریک مردم غرب به ایران ستیزی توسط «صندوق کلاریون» ساخته شد. صندوق کلاریون توسط یک فیلم ساز اسراییلی – کانادایی در سال ۲۰۰۶ تأسیس شد که پروپاگاندای صهیونیستها، آیش هاتورات (Aish HaTorah)، که با اسرائیلیهای شهرک نشین در رابطهاند را پوشش رسانهای دهد.
این فیلم برمبنای «بمب اتم خیالی» خطر ایران هستهای به منظور اهریمن سازی ایران را به تصویر میکشد. آقای علی قریب درمورد فیلم «ایرانیوم» مینویسد: «فیلم یک ساعته مستند «ایرانیوم»، بیش و کم به نئوکانها و همدستان آنان اجازه میدهد برای عملیات جنگطلبانه علیه جمهوری اسلامی تبلیغ کنند.»
جالب است بدانیم که «فعالان حقوق بشر» نظیر آقایان پیام اخوان، جهانبگلو و خانم لادن برومند تاکنون هیچ اعتراضی به این فیلم تبلیغاتی برای هولوکاست اتمی ایران نکردهاند. اما پیام اخوان، رامین جهانبگلو و سعید رهنما به محض اطلاع از کنفرانس «بیداری معاصر و افکار امام خمینی» مورخ دوم ژوئن ۲۰۱۲ در دانشگاه کارلتون کانادا، بیانیهای علیه این کنفرانس امضا کردند و خواهان سانسور این کنفرانس شدند. رئیس دانشگاه کارلتون، خانم روزن اوریلی رونته (Roseann O’Reilly Runte)، در جواب آنان نوشت: «از نامهی اخیر شما متشکرم. دانشگاه کارلتون مبتکر این کنفرانس نیست». سخنگوی دانشگاه هم اضافه کرد: «دانشگاه کارلتون میزبان برنامههای گوناگون است که بعضی از آنها ممکن است بحثانگیز باشد، اما این دانشگاه مانند دانشگاههای دیگر کانادا مشوق بحث و گفتگو است».
باید توجه داشت که سخنرانی ایروین کوتلر در مورد «خطرایران» تحت تأثیر گفتههای شاهدان جلسات پارلمان قرار داشت. تبلیغات اهریمنسازی و ایران هراسی که بر دروغ استوار است میتواند جرمی بزرگ باشد و افراد دست اندر کار آن باید معرفی و مورد تعقیب قرار گیرند.
آقای کیم پیترسون شهروند کانادا پس از اطلاع از سخنرانی کوتلر با کمال تعجب از او میپرسد: «تهدید دولت به قوم کشی؟ اسراییل بیش از ۶۰ سال مشغول قوم کشی مردم فلسطین است. کدام «خطر تروریزم» مد نظر آقای کوتلر است؟ تروریزم اصلی توسط موساد در ایران پیاده میشود. شما دربارهی ضرب و شتم علیه مردم ایران صحبت میکنید؟ آیا کشت و کشتار فلسطینیها در زمینهای اشغالی توسط پلیس و افراد نظامی اسرائیل را مد نظر دارید؟ شما به عنوان یک صهیونیست ایدئولوگ چگونه میتوانید چنین حرفهایی را بر زبان بیاورید در حالی که این گفتهها زیبندهی اسرائیل است. اسرائیل سلاح هستهای دارد در حالیکه ایران را به «تلاش برای دست یافتن به سلاح هستهای» متهم میکنند.»
لازم به یادآوری است که شانزده سازمان اطلاعاتی ملی آمریکا در نوامبر ۲۰۰۷ به دنیا اعلام کردند که ایران برنامهی سلاح هستهای ندارد. این ارزیابی در سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ هم تکرار شد که همچنان بر قوت خود باقی است. افزون بر این، با وجود اینکه، مدیر کل آژانس بینالمللی انرژی اتمی سازمان ملل، آقای آمانو، تحت فشار آمریکا و اسرائیل مجبور به تهیهی گزارش تندتری شد، اما سازمانهای اطلاعاتی آمریکا همچنان بر این باورند که ایران به سوی ساخت سلاح اتمی پیش نرفته است.
آیا اپوزیسیون خارج نشین و خانوادههای شهدای زندانیان سیاسی دههی ۱۳۶۰ میتوانند از کسی که همراه با لابی اسرائیل در تحریک اذهان عمومی به «قوم کشی ایرانیان» فعالیت میکند بخواهند دادستان ارشد تریبونال ایران شود و «عدالت» را برای آنان به ارمغان بیاورد؟ آیا پیام اخوان که در پیشنهاد تحریمهای خانمانسوز علیه ملت ایران با صهیونیست ایدئولوگ – ایروین کوتلر – همکاری داشته است میتواند بیطرفانه حقایق را ببیند؟ آیا این خود مغرضانه نیست؟ لطفن بار دیگر به تیتر گزارش ۲۰۱۰ که به امضاء پیام اخوان، ایروین کوتلر، آلن دورشوویتزو الی ویزل، از لابی اسراییل رسیده است توجه کنید:
«خطر هستهای، قوم کشی و نقض حقوق در ایران: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر»
آیا اپوزیسیون و خانوادههای شهدا میتوانند به کسی که برنامهی هستهای قانونی ایران را به سلاحی علیه ملت ایران تبدیل کرده است و آن را به «حقوق بشر» گره زده است ولی با بیش از ۱۰۰۰۰ بمب اتم آمریکا و اسرائیل کاری ندارد اعتماد کنند؟
کیم پیترسون خطاب به کوتلر میگوید:
«شما به عنوان یک وکیل میدانید که قبل از محکوم کردن افراد، آنها باید بیگناه محسوب شوند. ایران «متهم» است میخواهد به سلاح هستهای دست یابد، در حالی که اسرائیل دههها است که غیرقانونی دست به ساخت سلاح هستهای زده است و در زرادخانهی خود انبار کرده است. [در ضمن] شما اشارهای به این موضوع نکردهاید که ایران خواهان یک خاورمیانهی تهی از سلاح هستهای است.»
گفتههای آقای کیم پیترسون را باید واژه به واژه برای حقوقدانان در خدمت امپراتوری و حامیان سازمان تروریستی مجاهدین، ایروین کوتلر و پیام اخوان تکرار کرد، زیرا این اولین بار نیست که پیام اخوان برای کمک به اهداف امپراتوری از «اسناد» مشکوک استفاده میکند.
طی سالیان گذشته، به خصوص ازاوایل سال ۲۰۰۷ به این طرف، جلساتی در پارلمان کانادا تشکیل شد که پیام اخوان، هاله برومند، نازنین افشین جم، رامین جهانبگلو، شیرین عبادی و عباس میلانی به عنوان شاهد در این جلسات شرکت کردند. در طی این جلسات، بحثهایی در زمینهی حقوق بشر، تحریم ایران به منظور جا انداختن «ایران هستهای و ناقض حقوق: تحریک به قوم کشی یهودیان و نابودی اسراییل» با حضور افراد نامبرده در گرفت که حاصل آن گزارش ۲۰۰۸ و سپس ۲۰۱۰ بود که به امضا این افراد و نئوکانهای جنگ طلب رسید.
در نشست نخست سی و نهمین جلسهی پارلمان کانادا، که در بیست و هفتم مارس ۲۰۰۷ تشکیل شد، آقای جیسون کنی (Jason Kenney) به عنوان گردانندهی جلسه، با پیام اخوان و نازنین افشین جم به عنوان شاهد، و عدهای دیگر از شهروندان کانادا به بحث نشستند و این افراد پیشنهادات خود مبنی بر فشار بیشتر بر ایران از طریق «تحریمهای هدفمند»، تحریم دیپلماتیک، تشویق دولت کانادا به حمایت مالی از انجیاوها (NGO) در بین زنان، جوانان، کارگران ایران و ایرانیان در کانادا، حمایت از انقلاب مخملی در ایران، تشویق و تحریک ایرانیان به ترک کشور و مهاجرت به کانادا (افشین جم) و اتهام دروغین «تحریک به قوم کشی و نابودی اسراییل» (پیام اخوان)، گره زدن برنامه هستهای قانونی به «حقوق بشر» (پیام اخوان)، تلاش برای محکومیت ایران با جرم «جنایت علیه بشریت» (پیام اخوان)، راهاندازی کمیسیونهای «حقیقت یاب» جهت جا انداختن ایران به عنوان «خطر علیه صلح جهان» (پیام اخوان) که دروغی بیش نیست، مورد بحث قرار گرفت.
طنز تلخ در این است که حقوقدانان امپراتوری نظیر پیام اخوان نتایج نظرسنجیهای مختلفی که در نقاط مختلف جهان انجام شده است را به پشیزی بها نمیدهند و آنها را به بوتهی فراموشی میسپارند. برای اطلاع این حقوقدانان باید گفت که نظرسنجیهای مختلف مردم جهان بارها نشان دادهاند که آمریکا با داشتن محکومیت جنایت علیه بشریت و بیش از ۴۰ درصد از سلاحهای کشتار جمعی جهان ، تجاوز به کشورهای مختلف با دلایل دروغین، قتل عام میلیونها نفر از شهروندان بیگناه ، استفاده از سلاحهای کشتار جمعی از جمله بمب اتم در ژاپن، استفاده از سلاحهای ضدزره دارای اورانیوم رقیق شده (DU) در عراق، استفاده از تروریزم برای پیشبرد اهداف، برپایی بیش از ۹۰۰ پایگاه نظامی در کشورهای مختلف که بیشتر پایگاهها در خاورمیانه ایران را محاصره کردهاند و جان ملت ایران را هدف قرار دادهاند و اعمال شکنجه و تجاوز جنسی به شهروندان کشورهای اشغالی در پایگاههای نظامی، بدون شک بزرگترین خطر علیه صلح جهان است.
در نظر سنجی اکتبر ۲۰۰۳ مردم کشورهای اتحادیهی اروپا از لیست ۱۵ کشور ارائه شده، اسرائیل با ۵۹ درصد به عنوان بزرگترین خطر علیه صلح جهان به دنیا معرفی شد. نظرسنجی بینالمللی زاگبی در سال ۲۰۱۰ نشان داد که ۸۰ درصد از مردم عرب، اسرائیل را بزرگترین خطر علیه صلح جهان میدانند. در همان نظرسنجی، ۷۷ درصد از مردم عرب از برنامهی هستهای ایران حمایت کردند.
با وجود این، حقوقدانان امپراتوری در صددند ایران را با کمک تریبونال ایران و «مرکز اسناد» که توسط سازمان سیا در نیوهیون (New Haven) تأسیس شد به عنوان بزرگترین «خطر علیه صلح جهان» در دنیا جا بیاندازند تا به اهداف امپراتوری کمک برسانند. در نتیجه حقوقدانان کمیسیون «حقیقت یاب» با همکاری حقوقدانان دیگر این تریبونال، از جمله اریک دیوید، سعی دارند سازمان تروریستی مجاهدین را با محکوم کردن ایران در این تریبونال غسل دهند تا بتوانند چهرهی این سازمان را بزک کنند و برای تجاوز به ایران مورد بهره برداری قرار دهند. آیا خانوادههای شهدا و اپوزیسیون همراه با امپریالیسم از وقایع ده سال اخیر هم بی اطلاع اند؟ آیا آنها از هشدار ژنرال ولزلی کلارک که گفت: «دولت آمریکا برنامه دارد در عرض ۵ سال هفت کشور، که ایران هم جزو آنست، را به زیر کشد و تجزیه کند» بی خبرند؟ یا خدای نکرده میخواهند در صف تجزیه طلبان جا بگیرند؟ حامیان تریبونال باید پاسخ بدهند.
آیا خون صدها هزار ایرانی و عراقی در جنگی که عراق با پشتیبانی غرب (و شرق) به رهبری آمریکا و حمایت مالی سران مرتجع دول عرب بر ایران تحمیل کردند و دست کم ۶۰۰۰۰۰ نفر را به کشتن دادند، کم رنگتر از خون عزیزان خانوادههای شهدا حاضر در این تریبونال است؟ آیا خون دانشمندان ایران که توسط موساد با همکاری مجاهدین خلق ریخته شد و هواداران این سازمان امروز از سخنگویان اصلی این تریبونال غیر مردمی هستند کم بهاتر از خون عزیزان شهدای حاضر در این تریبونال است؟ سازمان مجاهدین خلق سالهاست با اسرائیل و نئوکانهای جنگطلب همکاری دارد . مقالات متعددی دربارهی نقش موساد و سازمان مجاهدین در ترور دانشمندان ایرانی نوشته شده است. آقای اریک دیوید رئیس مرکز حقوق بینالملل دانشگاه بروکسل و یکی از حقوقدانان دست اندرکار تریبونال، در یک قضاوت حقوقی نظر داد که نام سازمان مجاهدین میتواند از لیست تروریستی خارج شود و با این کار کمک بزرگی به اسرائیل کرد. نظر حقوقی اریک دیوید در بیرون آوردن نام این سازمان از لیست تروریستی کشورهای اتحادیهی اروپا حیاتی بوده است. شگفتانگیز نیست که هواداران مجاهدین و لابی تجزیهطلبان (برومند) از سخنگویان اصلی این تریبونال باشند.
آقای پیام اخوان درجلسات پارلمان کانادا با ترسیم دولت ایران به عنوان دولتی اقتدارگرا، غیرمسئول و ایدئولوگ که با غرب سازش ندارد و آمریکا ستیز و اسرائیل ستیزاست صحبت خود را شروع کرد. او در حقیقت تمام فساد سیستم اقتصادی و سیاسی حاکم بر جهان به رهبری زرسالاران که لقب «رهبر جوان جهان» برای قدردانی از خدمات آقای اخوان به ایشان دادهاند را به «ذات» رژیم ایران گره زد.
پیام اخوان، ایران را به دو شقه تقسیم کرد. شقهی اول، ایران رادیکال با نقشآفرینی آقای محمود احمدینژاد و حامیان او و شقهی دوم ایرانی که با جنبشهای گوناگون از جمله زنان (حتمن جنبش فعالانی نظیر خانم شادی صدر!) به یک جامعهی پویا که برای تقویت «جامعهی مدنی» تلاش میکند را ترسیم کرد. او گفت:
«کانادا باید در نظر داشته باشد که این واقعیت، یک سیاست خارجی ظریف را میطلبد که از یک طرف رادیکالهایی که مقابل خواستههای اکثر مردم ایران ایستادهاند را ایزوله کند و همزمان به قوی کردن جامعهی مدنی کمک رساند تا در دراز مدت منافع جامعه بینالمللی از لحاظ ثبات منطقه و خواستهی مردم ایران تأمین شود.»
منظور آقای پیام اخوان از «رادیکالها» افرادی نظیر آقای محمود احمدی نژاد است که در انتخابات ۲۰۰۹ با بیش از ۶۱ درصد آراء برای بار دوم بر مسند ریاست جمهوری نشست. پیام اخوان، یکی از حامیان موج سبز که شهروند کاناداست علیه «کودتای انتخاباتی» با همکاری شیرین عبادی، نازنین افشین جم و هادی قائمی تظاهراتی در کشورهای مختلف غرب برپا کرد و به سخنرانی علیه دولت ایران پرداخت. ایشان، اما، برای اثبات «تقلب انتخاباتی» تاکنون سندی ارائه نداده است.
او یادآور شد که غرب تا به حال به حقوق بشر «توجه» لازم نکرده است، اما اکنون این فرصت مهیا شده است. سپس پیشنهادات خود مبنی بر «سیاست خلاق» در رابطه با ایران را بدین گونه شرح داد:
«معتقدم که ما همزمان به تحریمهای «هدفمند»، که اجزاء و افراد بخصوصی از رژیم را مد نظر میگیرد و در ضمن به جامعهی مدنی ایران هم قدرت میدهد نگاه داشته باشیم.»
پیام اخوان در مورد اعمال سیاستهای ویژه چنین گفت: «دولت کانادا باید پروندهی زهرا کاظمی را دنبال کند». او یادآوری کرد که نخست وزیر کانادا عالیجناب استیون هارپر که شهامت بینظیری در این موارد دارد دستور دستگیری فرد درگیر در این پرونده را داد که هم از لحاظ پرنسیپ بسیار مهم بود و هم سر و صدای زیادی در ایران کرد، اما تاکنون کسی دنبال این کار را نگرفته است. اخوان گفت: «بعضی از افراد معتقدند یکی از عللی که کانادا این جریان را دنبال نکرده است این است که دسترسی به اسناد و مدارک این پرونده را ندارد». او گفت معتقدم این بحث بیهوده است. اسناد بسیاری در خارج از کشور دربارهی این پرونده موجود هست و ادامه داد که «شهادت دکترهای دستاندر کار پروندهی کاظمی که به کانادا پناهنده شدهاند موجود هست.»
در اینجا باید یادآوری کرد که عدهای از ایرانیان به دلایل مختلف (که ممکن است گرفتن ویزا و اجازهی اقامت در غرب!) دست به هر کاری میزنند. بطور نمونه، عدهای از خبرنگاران «حقوق بشر» دروغ «ترانهی موسوی» را در رسانههای غربی تبلیغ کردند. لطفن برای اطلاع بیشتر لینک زیررا کلیک کنید.
خانم نازنین افشین جم در مقابل سئوال یکی از حاضرین در جلسه که چرا مذاکره با ایران سودی ندارد میگوید:
«من دوست ندارم مانند اروپائیان با حقهی مذاکرات بیشتر اما در حقیقت برای کسب «خشنودی» دولت ایران تلاش کنم.»
خانم افشین جم که از زمان طفولیت به کانادا رفته و در آنجا بزرگ شده است، اکنون در کنار وزیر دفاع کانادا – که در قتل عام اخیر مردم لیبی از طریق ناتو شرکت داشت و بیش از ۵۰۰۰۰ نفر از مردم لیبی، از جمله خانوادهی قذافی را از صحنهی روزگار محو کرد- قرار گرفته است و وقاحت را تا به آنجا میرساند که خود را به عنوان نمایندهی غیر رسمی مردم ایران معرفی میکند و به خود اجازه میدهد که در امور یک کشور مستقل با بیش از چند هزار سال تمدن دخالت کند و برای آن نقشهی راه بکشد. خانم افشین جم سپس میگوید: «تنها راه حل این است که از مبارزات مردم ایران برای حقوق مدنی دفاع کنیم و از «جنبش زنان» و «جوانان» بخواهیم برای ایرانی دموکراتیک دست به اعتراضات خیابانی بزنند. ما قبلن شبیه این نوع انقلابات رنگی و مخملی را در اروپای شرقی، آفریقای جنوبی و آمریکای لاتین تجربه کرده ایم». (حتما منظور ایشان هائیتی و ونزوئلا است که انجیاوهای این کشورها تحت حمایت مالی کانادا علیه رهبران این دو کشور فعالیت داشتند که غیرقانونی است. کانادا و آمریکا سعی کردند با کمک انجیاوهای مورد حمایت موسسهی NED (که بنا بر برخی شواهد مهم همان سازمان سیاست، و کارهایی که سازمان سیا نمیتواند انجام دهد از طریق آن انجام میشود) «تغییر رژیم» صورت دهند و چاوز را از سمت خود ساقط کنند اما موفق نشدند.)
یادتان باشد این پیشنهادات در مارچ سال ۲۰۰۷ قبل از اعتراضات خیابانی انتخابات ۲۰۰۹ ارائه شد. این مساله به خودی خود چیزی را نشان نمیدهد. دلایل داخلی متعددی در بروز ناآرامیهای سال ۱۳۸۸ (۲۰۰۹) در ایران وجود داشت. اما نمیتوان نقش خارجی عواملی که نمونههایش در بالا ذکر شد در تشدید ناآرامیها و خارج کردن آن از مسیر طبیعی خود (اعتراض به انتخابات به سمت تغییر رژیم) را نادیده گرفت.
خانم افشین جم مانند آقای پیام اخوان از تحریمهای غیرانسانی علیه ملت ایران دفاع میکند. در ضمن پیشنهاد میدهد که روابط اقتصادی ایران – کانادا زیر نظر گرفته شود و سرمایهگذاری در ایران را متوقف کنند و در کانادا محدود، تا اقتصاد ایران فلج شود و پروسهی تغییر رژیم صورت گیرد. افکار خانم افشین جم به ایدههای لابی اسراییل مانند آقای استیون هارپر نزدیکی زیادی دارد.
«Then we should engage in track two diplomacy, providing funding for political dissidents, labour unions and human rights activists, and grants to different NGOs here in Canada, to work alongside with NGOs in Iran. It would be great to provide funding to those in Iran, but again, I add the side note that we need to be careful, because if they receive money from abroad, they could be deemed spies and be imprisoned. It has to be very, very carefully done. Also Canada should provide educational scholarships, fellowships, exchanges, and offers of workshops to Iranian people to come here to Canada. We should allow more refugees from Iran into the country, and we should orchestrate a team of observers with other UN members to investigate and inspect prisons and the treatment of prisoners in Iran.»
این «فعال حقوق بشر» سپس به حاضرین حکم میکند «کانادا نباید در ایران سرمایهگذاری کند چون سقوط رژیم بسیار نزدیک است.» ایشان در نظر نمیگیرد که شکم گرسنه و ویرانی اقتصادی دموکراسی به ارمغان نمیآورد، با این حال به خود اجازه میدهد برای یک کشور مستقل «نقشهی راه» بکشد.
از طرف دیگر ایروین کوتلر وارد بحث میشود. او هم نظیر پیام اخوان و افشین جم عاشق تحریمهای «هدفمند» علیه اقتصاد و برنامهی هستهای قانونی ایران است و میخواهد بداند پیام اخوان چه تحریمهایی را در نظر دارد. آقای کوتلر در پایان، موضوع دلخواه خود یعنی دروغ «تحریک رهبران ایران برای کشتن قوم یهود» را دوباره تکرار میکند.
پیام اخوان برای شرح موانع بیشتر علیه اقتصاد ایران و برنامهی هستهای – که ایران جزو امضا کنندگان معاهده منع گسترش سلاح هستهای است (ان پی تی) – میگوید: «در مورد تحریمهای «هدفمند» علیه برنامهی هستهای، باید بگویم که هم اکنون فکرها روی منع سفر افراد دولتی و بستن حسابها و اعتبارها متمرکز شده است.»
لازم به یادآوری است که اسرائیل از امضا کردن «انپیتی» سر باز میزند و در حدود ۲۰۰ تا ۳۵۰ بمب اتمی دارد و به موسسات نظارتی بینالمللی نیز اجازه نمیدهد از تأسیسات هستهای این کشور بازدید کنند و آن را زیر نظر بگیرند. در ضمن اسرائیل ناقض اکثر قطعنامههای سازمان ملل است و قوانین بینالمللی را به سخره گرفته است، اما حقوقدانان حاضر در تریبونال ایران که قصد دارند ایران را محکوم کنند، نه تنها در مقابل جنایتهای اسرائیل و آمریکا علیه ایران ساکت نشستهاند بلکه از تخصص خود برای پیاده کردن اهداف امپراتوری در کشورهایی نظیر یوگسلاوی، سودان، رواندا و اکنون ایران کمک میگیرند.
آقای پیام اخوان در مورد شرایط مناسب برای محکومیت دستاندرکاران پروندهی خانم کاظمی میگوید: همان طوری که همکارم آقای جارد جنسر (Jared Genser) توصیه کرد، میتوانیم این بحث را در سازمان ملل تقویت کنیم و در شورای امنیت شروع کنیم به وصل کردن مسالهی هستهای به وضع «حقوق بشر» ایران. در ضمن میتوانیم آنها را در امر تحریمهای «هدفمند» بیشتر، ممنوعیت سفر و بستن حسابها و داراییها تشویق کنیم و آن را شامل آن بخش از حکومت که مرتب جنایت علیه بشریت شده است نیز بکنیم.
«We can encourage the discussions in the United Nations, including my colleague Mr. Genser’s recommendation that in the Security Council we begin to link the nuclear issue to the human rights situation within Iran and encourage the extension of targeted sanctions, travel bans, and asset freezes to also include elements of the leadership implicated in crimes against humanity.»
پیام اخوان پیش از این «نسل کشی در دافور» همراه با «نجات دارفور» – یک سازمان اسرائیلی – علیه البشیر رییس جمهور سودان به نفع اهداف غرب تبلیغ کرد. اخوان تعداد کشته شدگان به دست قوای البشیر را ۳۰۰۰۰۰ نفر تخمین زد
و دادگاه لاهه بر مبنای نسل کشی برگه دستگیری البشیر را صادر کرد. این در حالی است که پروفسور محمود ممدانی استاد دانشگاه کلمبیا با استفاده از آمار و ارقام دولت آمریکا و سازمان بهداشت تعداد کشته شدگان را به مراتب کمتر (حدود ۶۰۰۰۰) تخمین میزند
که از این تعداد مرگ ۸۰ درصد در اثر سیاستهای غلط تقسیم زمین توسط امپراتوری انگلیس در اوایل قرن بیستم، تغییرات آب و هوا و تبدیل زمینهای قابل کشت به کویر و در نتیجه قحطی بوده است نه نسل کشی (با انگیزههای قومیتی) که پیام اخوان و «نجات دارفور» تبلیغ میکردند. ۲۰ درصد بقیه هم شامل کشته شدگان از هر دو طرف بودند (شورش و ضد شورش) یعنی شامل نیروهای امنیتی دولتی و قوای شورشیان.
پخش افسانهی «نسل کشی» توسط پیام اخوان، ایروین کوتلر و سازمان «نجات دارفور» برای محکومیت البشیر صورت گرفت. سودان یکی از هفت کشور مورد هدف آمریکا است که باید به نفع غرب واسراییل کنترل و تجزیه شود. چارلز جیکوبز از یهودیان صهیونیست بیثباتی سودان را با کارزار «بردهداری کودکان» شروع کرد که منجر به تجزیهی جنوب این کشور شد. سودان جنوبی امروز با اسرائیل روابط دیپلماتیک دارد و تعداد زیادی از اسرائیلیان در جنوب سودان – نظیر شمال عراق – به «فعالیتهای اقتصادی» مشغولند. آمریکا و اسرائیل اکنون با کمک «ستارگان سازمان سیا» و حقوقدانان خود برای تجزیهی دافور فعالیت دارند.
بنابراین، این اولین بار نیست که آقای پیام اخوان برای فریب اذهان عمومی به وارونه نشان دادن حقایق دست میزند.
حالا همین افراد در نقاط مختلف دنیا سعی دارند با پروپاگاندا، جنگی دیگر علیه ایران راه اندازند تا تغییر رژیم صورت بدهند. آنها برای پیاده کردن چنین طرحی سالهاست برنامهریزی میکنند و با شرکت در جلسات پارلمانی، کنفرانسها و گردهماییهای فوروم امنیتی هالیفاکس، که در نشست سال ۲۰۱۰ جنگ علیه ایران را امکانپذیر معرفی کردند، در کنار افرادی نظیر جان مک کین، ایهود براک، پیام اخوان، رامین جهانبگلو و لئون پانهتا به تبادل نظر مینشینند.
فوروم هالیفاکس بخش کانادا برای امنیت «نظم جهان»، توسط دولت کانادا حمایت مالی میشود که در سال ۲۰۱۱ بیش از ۷.۵ میلیون دلار کمک مالی از دولت کانادا دریافت کرد.
در جلسهی نوامبر ۲۰۱۰ فوروم امنیتی هالیفاکس، افرادی نظیر کاندالیزا رایس، مک کین، ایهود باراک و لیندزی گراهام از کنگرهی آمریکا شرکت داشتند. گراهام یکی از جمهوریخواهان جنگ طلب حامی اسرائیل است که به لایحههای کنگره که اغلب توسط لابی اسرائیل علیه ایران دیکته میشوند رأی مثبت داده است.
سازمان سیا با تأسیس «مرکز اسناد» و سپردن آن به پیام اخوان و خواهران برومند، رویا حکاکیان و شوهرش رامین احمدی پروسهی «سندسازی» را سرعت داد تا «خطر ایران علیه صلح جهان» با استفاده از اهریمنسازی ایران به نفع «نظم نوین» که «اسرائیل بزرگ» را هم در بر دارد پیاده شود. ملت ایران از خود میپرسد چرا پارلمان کانادا که روی «حقوق بشر» و «قوم کشی» در ایران این طور تاکید میکند، در مقابل از جنایت علیه بشریت کشورهایی مثل آمریکا یا اسرائیل با پروندهی سیاهی که دارند شکایتی ندارد؟
ملت ایران بیش از این نمیتواند به افرادی نظیر ایروین کوتلر حامی سازمان تروریستی مجاهدین و همکاران او پیام اخوان دادستان ارشد تریبونال ایران و گردانندهی «مرکز اسناد» ، خواهران برومند و سخنگویان تریبونال با بهانهی «حقوق بشر» در امر بیثباتسازی ایران به امپراتوری کمک رسانند. این افراد حقوق بشر کشورهای محل زندگی خود و متحدان این دول نظیر اسرائیل، بحرین، عربستان سعودی، ترکیه (که بنا به برخی فهرستها بالاترین رقم ژورنالیستهای زندانی در دنیا را از آن خود کرده است) را رها کردهاند و با تبلیغات دروغ به ایران هراسی و اهریمنسازی برای بیثباتی کشور دامن میزنند.
این در جایی است که آمریکا و ناتو، که کانادا و ترکیه عضو آن هستند، روزانه افراد بیگناه را به بهانهی مبارزه با «القاعده» ترور میکنند اما پیام اخوان و سخنگویان این تریبونال همچنان ساکتاند. این افراد حتی ترور دانشمندان ایرانی توسط اسرائیل که کانادا از حامیان این کشور است و اخیرا وزیر دفاع آن، پیتر مک کی، گفت که امنیت اسراییل را امنیت کانادا میداند که منجر به اعتراض عدهای از شهروندان کانادا مانند کیم پیترسون (Kim Petersen) سردبیر روزنامه اینترنتی دسیدنت ویس Dissidentvoice شد را هم به بوتهی فراموشی میسپارند.
آقای کیم پیترسون در تاریخ بیست و سوم ژوئن ۲۰۱۲ در مقالهی خود علیه پیتر مک کی و سیاست صهیونیستی کانادا مبنی بر حمایت از اسرائیل تحت عنوان «دربارهی خطر علیه اسراییل و کانادا» نوشت:
«کدام کشور خطر اصلی در خاورمیانه است؟ ایا لبنان به اسرائیل حمله میکند یا اسرائیل است که به لبنان حمله کرده است؟ آیا سوریه به اسرائیل حمله میکند یا اسرائیل به سوریه حمله میبرد؟ آیا غزه به اسرائیل حمله میکند یا اسرائیل است که به غزه حمله کرده است؟ آیا عراق به اسرائیل حمله کرد یا اسرائیل بود که عراق را مورد حمله قرار داد؟ آیا ایران هرگز به اسرائیل حمله کرده است یا اسرائیل است که ایران را مورد حمله قرارداده است؟»
حقوقدانان کانادایی نظیر پیام اخوان و ایروین کوتلر با نادیده گرفتن این نکته از دولت کانادا میخواهند تحریمهای بیشتر علیه ایران اعمال کند و از ورود رهبران ایران به کانادا جلوگیری به عمل آورد.
فراموش نکنیم کابینهی آقای بیل کلینتون با استفاده از سیاست «مهار دو گانه» که توسط مدیر اجرائی آیپک (AIPAC)، مارتین ایندیک، علیه ایران و عراق طرح شده بود، تحریمهای ضد انسانی با بهانهی «سلاحهای کشتار جمعی» صدام حسین که دروغی بیش نبود را به اجرا در آورد که منجر به مرگ بیش از ۶۵۰۰۰۰ نفر از مردم عراق شد. اکثر قربانیان تحریمها کودکان پنج سال به پایین بودند. سپس وزیر خارجهی کابینهی آقای کلینتون، خانم مادلین آلبرایت، در مه ۱۹۹۶ طی مصاحبهای در برنامهی «۶۰ دقیقه» کانال سیبیاس در مقابل این سوال که آیا نابودی بیش از پانصد هزار نفر از مردم عراق بر اثر تحریمهای غیرانسانی ارزش دارد؟ با بی اعتنایی پاسخ داد: بله، ارزش دارد. چرا حقوقدانان امپراتوری در مورد سلاحهای کشتار جمعی اسرائیل و آمریکا که در غزه و ژاپن، عراق و بسیاری جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت هیچ اعتراضی ندارند اما در مقابل برنامه هستهای قانونی ایران جبهه گرفتهاند و تحریمهای مرگآور پیشنهاد میدهند؟
پیام اخوان مانند مادلین آلبرایت از سیاستهای غرب از جمله تحریمهای غیر انسانی، که خود جنایت علیه بشریت است، بدون هیچ تأملی حمایت کرده و میکند و به همین سبب در تهیهی بیانیهی مغرضانهی ۲۰۱۰ با تحریمهای «هدفمند» با همکاری ایروین کوتلر و نازنین افشین جم شرکت داشت. او از تحریمهای بیانیه پشتیبانی کرد و با امضاء خود آن را تأیید نمود.
بخشی از اپوزیسیون خارج نشین اصرار دارد پیام اخوان تحریمهای تحمیلی علیه ملت ایران را محکوم کند. باید گفت: آیا از کسی که تحریمها را پیشنهاد داده و با امضاء خود آن را تأیید کرده است و سپس در پارلمان کانادا از دست اندرکاران آن تشکر کرده است میتوان انتظار داشت آنها را محکوم کند؟ ما تاکنون چنین عملی را حتی از یک «دیوانهی روانی» هم ندیدهایم!
نقد بیانیه توسط سازمان کاناداییهای حامی عدل و صلح در خاورمیانه
در تاریخ نهم دسامبر ۲۰۰۸ نسخهی اول بیانیه به نام:
“The Danger of a Genocidal and Nuclear Iran: A responsibility to Prevent Petition”
«خطر ایران قوم کش و هستهای: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر» منتشر شد که به امضاء نئوکانهای حامی اسراییل، نظیر بیانیه ۲۰۱۰، رسید. محتوای این بیانیه بر مبنای پروپاگاندای دروغ تنظیم شده بود.
اما پیام اخوان و همدستانش همچنان به تبلیغات دروغ این بیانیه علیه ایران با کمک سازمانهای اطلاعاتی آمریکا، کانادا، انگلیس و هلند ادامه میدهند. سازمان CJPME در مقدمهی این نقد نوشت:
بیانیهی «خطر ایران قوم کش و هسته ای: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر» کارزاری است یک جانبه که برای اهریمن سازی و منزوی کردن ایران به نثر کشیده شده است. این بیانیه با تضعیف گفتمان، روشهای رادیکال و غیر مسئولانه را تشویق میکند و با سادهنگری به پیچیدهگیهای ژئوپولیتیک، مسائل را مبهم ارائه میدهد تا از هر گونه بحث خردمندانه جلوگیری کند. این بیانیه برمبنای منابع غیرموثق و مشکوک، تکیه بر ترجمههای نادرست، مطالب عوام فریب و تحریف حقایق نوشته شده است. در نتیجه کسی نمی تواند آن را جدی یا غیر مغرضانه بداند.
این نقد، سپس با استفاده از مثالهایی از متن اصلی نکات آورده شده در مقدمه را به اثبات میرساند. برای نمونه این سازمان مینویسد: یکم، این بیانیه برای اثبات مطالب خود از منابع مشکوک استفاده میکند. دوم، برای اثبات دلایل ذکر شده از ترجمههای ناموثق کمک میگیرد. سپس ادامه میدهد:
معمولا منابع اصلی به منابعی گفته میشوند که از شاهد یا مطالب اصلی استفاده کرده باشد. در نتیجه، متن پیاده شده باید شرح اتفاقات و بیان واژه به واژه نامهها، مصاحبهها و غیره باشد. آقای اروین کوتلر برای اثبات اتهام خود مبنی بر «قوم کشی یهودیان و نابودی اسراییل» توسط رهبران ایران، از مطالب مقالهای تحت عنوان «حماس اعلام قوم کشی میکند» که توسط دیوید لیتمن (David G. Littman) در مجلهی بینهایت دست راستی «فرانت پیچ» (FrontPage) منتشر شده بود کمک میگیرد. آقای کوتلر نقل قولی را که در این مقاله به رهبر ایران نسبت داده شده است از نقل قول شخص دیگری بنام پاتریک دونی (Patrick Deveny) (که در همین مجله دست راستی در زمانی دیگر چاپ شده بود) گرفته است که او هم این نقل قول را از روزنامه «دیلی تلگراف » تاریخ اول ژانویه ۲۰۰۰ بازگو کرده است و آن را برای محکوم کردن رهبران ایران بکار میگیرد. اروین کوتلر در حقیقت از کسی نقل قول میآورد که خود نقل قول را از کسی دیگر، که آن شخص هم از منبع نامشخص دیگری که در سال ۲۰۰۰ انتشار یافته بود گرفته است. آقای کوتلر برای اثبات صحت مطالب خود مبنی بر قصد رهبران ایران برای «قوم کشی مردم یهود و نابودی اسراییل» از منابع سازمانهایی که حامی اسرائیلاند و برای اسرائیل لابیگری می کنند نظیر مجمع ضد افترا (Anti Defamation League) و موسسهی تحقیقاتی مدیای خاورمیانه «ممری» (MEMRI) که رسانههای عرب و پارسی را برای یافتن مطالب ضد اسرائیلی دنبال میکنند، به عنوان منابع اصلی ارائه میدهد. همینطور از مجلهی بینهایت دست راستی «فرانت پیچ» برای این منظور کمک میگیرد.
منتقد این بیانیه مینویسد: آقای کوتلر بیست بار از ترجمههای ناموثق «ممری» برای اثبات نظر خود یاری گرفته است. دارندهی موسسهی ممری فردی است بنام ایگال کارمن (Yigal Carmon) که اسرائیلی است و ۲۲ سال در سرویس اطلاعاتی ارتش اسراییل خدمت کرده است. ممری به دنبال مطالب تحریککننده یا نفرتانگیز در جهان اسلام است که آنها را ترجمه و برای تیره کردن چهرهی مسلمانان به طور گسترده در جهان پخش کند. آقای ایگال کارمن مسلما بیطرف نیست. اما این رسانه مطالب تحریک کننده یا نفرتانگیزی که اسرائیلیان یا یهودیان علیه اعراب و مسلمانان میگویند را پوشش نمیدهد.
نقد را دنبال می کنیم: این بیانیه انتقادات رهبران ایران از صهیونیزم را معادل حمله علیه اسرائیل معرفی میکند و آن را به حساب اهریمنسازی اسرائیل و یهودیان برای «قوم کشی یهود» میگذارد. شاید حقهی آقای کوتلر و امضاکنندگان این بیانیه برای خوانندگان بیاطلاع از حساسیتهای خاورمیانه موثر باشد، اما افراد با اطلاع میدانند که مساوی قراردادن صهیونیزم – که یک ایدئولوژی است – با اسرائیل و قوم یهود مغالطه است.
پیام اخوان و امضاکنندگان چنین بیانیههایی که پروسهی اهریمنسازی و انزوای ایران را دنبال میکنند طبق استدلال خودشان، در راستای آماده کردن جو بینالمللی برای «قوم کشی ایرانیان» حرکت میکنند که باید محکوم گردد.
در اینجا باید یادآور شد که عدهای از امضاکنندگان این بیانیه مانند الی ویزل، مورتیمر زاکرمن، ایروین کوتلر، خوزه ماریا ازنار (نخست وزیرقبلی اسپانیا و راستگرا) عضو هیات مشورتی موسسهی میدیای خاور میانه «ممری» هستند.
در پایان باید بگویم که ایروین کوتلر از حامیان گروه تروریستی مجاهدین است. کوتلر و دیگر امضا کنندگان این بیانیه مانند آلن دورشوویتز و الی ویزل (نوام چامسکی لقب شیاد را به القاب او اضافه کرده است)، همراه با رودی جولیانی و دیگران به نفع خارج کردن نام مجاهدین از لیست تروریستی فعالیت میکنند. باید به آقای پیام اخوان تبریک گفت.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
حدود ۴۰٪ نفت جا به جا شده توسط مسیرهای دریایی جهان از تنگهی هرمز عبور میکند. با توجه به اینکه این روزها بحث بستن تنگهی هرمز را به شکلهای مختلف میشنویم (از زبان مقامات ایرانی به عنوان اهرم فشاری که میتواند روی قیمت جهانی نفت تاثیر بگذارد و یا از طرف کشورهای منطقه و متحدانشان که توانمندی نظامی و مینروبیشان درمنطقه را به منظور خنثی کردن تهدیدهای ایران افزایش میدهند) سوال مهم این است که اگر تنگهی هرمز مسدود شود یا به دلیل ناپایداری و ناامنی امکان صادرات نفت از آن کاهش یابد یا هزینهی عبور از آن بیش از حد زیاد شود، کشورهای منطقهی خلیج فارس چه راههای جایگزینی برای صادر کردن نفت خود خواهند داشت؟ صادرات نفت از طریق خطوط لوله (بسته به شرایط) گرانتر از صادر کردن آن از طریق خطوط دریایی است، اما با این حال وجود گزینههای دیگر علاوه بر آبراه اصلی تنگهی هرمز میتواند اهمیت استراتژیک این تنگه را کاهش دهد. مطلب زیر تحلیل کوتاهی است از استراتفور (همراه با نقشه) که به صورت خلاصه ترجمه میکنم.
خطوط لولهی صادرات نفت از مسیری به غیر از تنگهی هرمز
خط لولهی امارات:
این خط که جدیدا به کمک چینیها ساخته شده است منطقهی نفتی حبشان (خلیج فارس) را به فجیره (در خلیج عمان) متصل میکند و ظرفیت حدود یک میلیون بشکه نفت در روز را دارد ولی تا آخر ماه جاری انتظار میرود امارات بیش از نیمی از نفت صادراتی خود را از مسیری غیر از تنگهی هرمز صادر کند و این خط لوله به ظرفیت ۱.۸ میلیون بشکه نفت در روز برسد.
خط لوله شرق-غرب موسوم به پترولاین:
که نفت تولید شده در شرق عربستان را به بندر ینبع واقع در غرب عربستان (دریای سرخ) ارسال میکند و ظرفیت تا حد ۴.۵ میلیون بشکه در روز را دارد اما در حال حاضر با ۱.۹ میلیون بشکه در روز کار میکند. آمریکا پیشنهاد کرده است که ظرفیت این خط لوله به ۱۱ میلیون بشکه نفت در روز افزایش یابد.
خط لوله عراق از طریق عربستان سعودی:
حدود ۱.۶ میلیون بشکه نفت در روز ظرفیت دارد و نفت جنوب عراق را از طریق خاک کویت و عربستان به صورت موازی با خط لولهی شرقی-غربی به دریای سرخ میرسد. این خط از زمان جنگ اول خلیج فارس تعطیل شده و برای بازگشایی نیازمند مذاکره عربستان و منطقهی تحت نفوذ ایران در جنوب عراق است.
خط لولهی ترنس-عربین:
از استان شرقی عربستان شروع میشود و بعد از عبور از خاک کشورهای اردن و سوریه به بندر صیدا در لبنان میرسد، اما این خط نیز از ۱۹۹۰ تاکنون از مدار خارج بوده است.
خط لولهی کرکوک-جیحان:
آخرین خط لوله خط لولهی کرکوک-جیحان است که ظرفیت بیشینهی ۱.۶ میلیون بشکه نفت در روز را داراست. این خط لوله شمال عراق را به ترکیه متصل میکند که از آنجا به بازارهای غربی صادر میشود. به دلیل ناامنی در منطقه و کمبود تولید، این خط با حدود یک سوم ظرفیتش کار میکند. ترکیه و دولت محلی کردستان در تلاش برای افزودن یک خط صادراتی دیگر هستند که این پتانسیل را ایجاد میکند که خارج از حوزهی اختیار عمل بغداد عمل کند. در صورتی که خط لولهی حدیثه (در مرکز عراق) به بیجی (در شمال عراق) ساخته شود، نفت قسمتهای جنوبیتر عراق نیز میتواند به بندر ترکیه در سواحل مدیترانه ارسال شود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
مطلب زیر آخرین تحلیل استراتفور از تحولات سوریه است که به غیر از چند قسمت کوتاه تقریبا کامل ترجمه کردهام. این مطلب برای اولین بار در استریم من در گوگل پلاس در ۸ قسمت منتشر شد (لینک) که اینجا یکجا بازنشر میکنم. به خاطر خستگی و همینطور اهمیت موضوع، مطلب سریع ترجمه شده و با ویراستاری اندک، ایرادهایش را به بزرگی خودتان ببخشید.
آخر بازی در سوریه
رژیم آقای اسد با خطر فروپاشی رو به روست. ترک خدمتها در ماه اخیر شدت گرفته بود، اما بزرگی این مشکل وقتی خودش را نشان داد که ژنرال طلاس بانفوذ علنا اعلام برائت از رژیم اسد کرد. این مساله زنگ خطری بود به گروههای سنی مختلفی که تاکنون و در طی ۴۰ سال اخیر به حفظ رژیم اسد کمک کردهاند.
ضربهی بعدی بمب گذاری در مرکز امنیت ملی در دمشق بود که چندین مقام ارشد امنیتی سوری را از بین برد. این افراد مهمترین مظنونها برای اجرای کودتا علیه آقای اسد بودند. سرنوشت برادر آقای اسد که فرماندهی گارد جمهوریت و بخش مهمی از ارتش است معلوم نیست اما نیروهای او هنوز بدون نشان دادن علائم ضعف فرماندهی در حال جنگیدن هستند.
نشانههای مبهمی وجود دارد مبنی بر این که بمبگذاری اخیر تلاشی از سوی طرفداران آقای اسد بوده تا پیشدستی کرده و افراد مظنون به کودتا را از میان ببرند. چه این اتفاق حرکت عمدیای از سوی رژیم اسد بوده باشد، یا نشانهای مبنی بر افزایش چشمگیر توانایی شورشیان در نفوذ به رژیم، بمبگذاری اخیر نشان دهندهی ترک خوردن رژیم اسد است.
با توجه به تعداد زیاد ترک خدمتها، دستگیریها و اعدامها هیچکدام از وابستگان رژیم اسد نمیتوانند از آیندهی خود در رابطه با اسدها مطمئن باشند. وقتی اطمینان خاطر از میان برود، اتحاد نیز میشکند. رئیس جمهور سوریه دو گزینهی سخت پیش رو دارد: او میتواند قبل از آنکه امنیت شخصیاش به خطر بیفتد از مهلکه خارج شود یا آنکه تلاش کند که کنترل اوضاع را مجددا به دست بگیرد. آخرین نمایش او در تلویزیون سوریه در حضور وزیر دفاع جدید نشان میدهد که او گزینهی دوم را برگزیده است اما اعتقاد استراتفور این است که وی موفق نخواهد شد. خطر ماندن در کنار «طایفهی اسد» روز به روز بیشتر میشود و وقت آن رسیده است که اعضای رژیم به جستجوی سایر گزینهها رو بیاورند.
نقش ذینفعان خارجی
آن چه تعیین کنندهی اصلی شکل و شمایل «آخر بازی در سوریه» است نه نیروهای رزمنده شورشی در سوریه بلکه سیاست خارجهی کشورهای مختلف در سوریه خواهد بود. استراتفور پیشبینی میکند رقابت سختی بین ذینفعان خارجی بر سر حفاظت از منافع خود و سهم خواهی (با درجات مختلف) از آیندهی سوریه در خواهد گرفت.
ایرانیها احتمالا بیشترین منافع را برای از دست دادن دارند. در چند دههی اخیر، ایران حجم بزرگی از کمکهای مالی، نظامی و اطلاعاتی را در اختیار رژیم اسد قرار داده تا بتواند حضور استراتژیک خود در منطقهی شام را مستمر کند. علاوه بر این، ایران از نظر قومی-مذهبی در محاصره است. حکومت اقلیت علوی در سوریه و امتداد آن در لبنان برای دسترسی ایران به مدیترانه کلیدی است. چنانچه عزم منطقهای آمریکا، ترکیه و عربستان مبنی بر روی کار آوردن رژیم سنیمحور در سوریه به منظور مهار و کاهش سرمایهی ژئوپولیتیک ایران در منطقه که طی دههی اخیر به دست آورده است نبود، شورشیان سوری هرگز نمیتوانستند تا این مرحله پیش روند.
ایران از به دست آوردن جایگاه تضمین شده در میز چانهزنی بر سر سوریه ناامید میشود…. استراتفور معتقد است که حرکتهای تروریستی قبرس یا بلغارستان نشانهی فرستادن این پیام از سوی ایران است که هزینهی حذف ایران از آیندهی سوریه بسیار گران خواهد بود. استراتفور این را پیش از آنکه نشانهی اعتماد به نفس ببیند، نشانهی ناامیدی تهران میداند.
اسرائیل خودش را برای بدترین سناریو آماده میکند اما بعید است که به صورت نظامی در شمال درگیر شود. در حال حاضر ارتش این کشور در حالت آماده باش است و دولت در حال بررسی گزینههای پاسخ دادن به حملهی تروریستی اخیر به توریستهاست. ایران ممکن است تلاش کند بین حزبالله و اسرائیل درگیریای ایجاد شود تا ضمن دور کردن توجهها از موضوع، راه خود را به میز مذاکره بر سر سوریه باز کند اما هم حزبالله و هم اسرائیل تمایلی به درگیر شدن ندارند… شواهد نشان می دهد که ایران نمی تواند روی حزب الله به عنوان نماینده ای قابل اطمینان (در این بحران) حساب کند چرا که حزب الله در نبود حامی سوری خود در حال ارزیابی مجدد و تنظیم وضعیت خود در لبنان است.
ترکیه، آمریکا، عربستان سعودی و فرانسه تلاش خواهند کرد رژیم جایگزینی ایجاد کنند که منافع آنها را علیه ایران تضمین کند. هنوز معلوم نیست کدام فرد در میان باقیماندگان رژیم اسد و شورشیان خواهد توانست ارتش ترک خورده در اثر اختلافات فرقهای را یکپارچه کند و با مهار کردن گروههای جهادی شبهنظامیان متکثر کشور را به ثبات بازگرداند. چندین تن از مقاماتی که ممکن بود توسط این کشورها به عنوان کاندید در نظر گرفته شوند (یا شده بودند) در بمبگذاری اخیر از بین رفتهاند. همچنین اختلاف نظر عمیق میان حامیان شورشیان در مورد این که تغییر رژیم چگونه باید پیش رود وجود دارد. در وضعیت فعلی سرعت متلاشی شدن رژیم اسد از روند برنامهریزی برای تغییر رژیم پیشی گرفته است.
اهمیت روسیه
کشور کلیدیای که باید زیر نظر گرفت روسیه است. این کشور در عین حالی که نشان داده از رژیم آقای اسد حمایت میکند سیگنالهایی مبنی بر آمادگی برای معامله بر سر برخی آلترناتیوها نیز ارسال کرده است. همزمان با وتو کردن قطعنامههای شورای امنیت در رابطه با تحریمهای بیشتر علیه سوریه، روسیه با گروههای معترض ملاقات میکند و بعضا حمایت نظامی خود از رژیم اسد را کاهش میدهد. روسیه بر این باور بود که میتواند بحران سوریه را طولانیتر کند و آمریکا را مشغول آن نگاه دارد اما مانند همهی ذینفعان دیگر روسیه نیز برای تصمیمگیری تحت فشار زمان قرار گرفته است.
مسکو میبیند رژیم اسد در حال از بین رفتن است و نمیخواهد فرصتهای خود را در فرایند انتقال قدرت از دست بدهد. به دلایل مختلف روسیه میخواهد در سوریه موثر باقی بماند. این کشور احتیاج به دسترسی به آبهای گرم مدیترانه دارد (بدون آن که مجبور باشد از تنگههای تحت کنترل ترکیه عبور کند) و سوریه هفتمین خریدار سلاحهای تولید شده توسط صنایع نظامی روسی است.
سومین و مهمترین دلیل روسیه برای تمایل به دخیل ماندن در سوریه شرایط ژئوپولیتیک منطقه است. محور سوریه-ایران ابزار مهمی جهت معامله با آمریکا به روسیه داده است. از طریق رابطهاش با این کشورها، روسیه میتواند آمریکا را تحت فشار قرار دهد یا درها را برای مذاکره باز کند (بسته به وضعیت آمریکا و روسیه در شرایط مختلف). روسیه نمیخواهد این اهرم را از دست دهد، بنابراین باید راهی بیابد و از تغییر قدرت در سوریه به شیوهای استفاده کند که آمریکا نیازمند همکاری روسیه در منطقه باقی بماند.
روسیه نفوذ اطلاعاتی عمیقی در سوریه دارد که از زمان جنگ سرد حفظ شده است. استراتفور انتظار دارد روسیه از روابط خود در زمینهی حضور اطلاعاتیاش در سوریه استفاده کند و گزینههای «بعد از اسد» را شکل دهد. نخست وزیر ترکیه، رئیس جمهور فرانسه و رئیس جمهور آمریکا جملگی در هفتهی اخیر با رئیس جمهور روسیه بر سر سوریه مذاکره کردهاند. واضح است که این کشورها معتقدند روسیه نقش مهمی در فرایند انتقال قدرت در سوریه بازی میکند: از تصمیمگیری در مورد سرنوشت آقای اسد تا به هم چسباندن و شکل دادن رژیم جدید.
روسیه ممکن است نگاه دیگری نسبت به مسیر پیشرفت تحولات داشته باشد اما باید خود را «غیر قابل جایگزین شدن» در این فرایند نشان دهد تا بتواند موقعیت قوی چانهزنی خود با آمریکا را حفظ کند. فشار بر روسیه این است که راهی بیابد و «غیر قابل جایگزین بودن» خود را نشان دهد. البته با این فرض که خواست ذی نفعان خارجی تحت شعاع آشوب در حال رشد در سوریه قرار نگیرد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
یک شبکهی تلویزیونی ایرانی (پرس تیوی) برنامهای مربوط به نوع خاصی از ورزشهای رزمی (نینجاتسو) پخش میکند که در میان زنان ایرانی محبوبیتی رو به افزایش دارد. این نشان میدهد که:
۱) زنان ایرانی دارای حقوقی هستند.
۲) زنان ایرانی میتوانند به حوزههای عمومی دسترسی داشته باشند.
۳) زنان ایرانی در ورزشهای عمومی دارای سازماندهی مشارکت میکنند.
۴) شبکهی تلویزیونی حکومت ایران با هیچکدام از موارد یاد شده مشکلی ندارد.
رسانههای غرب در مواجهه با چنین «فکتهایی» دستپاچه میشوند: بعضی شبکههای خبری به استریوتایپهایی نظیر زن ایرانی به مثابه زنی دارای پوشش یا دارای روحیهای طرفدار شبهنظامیان رو میآورند. دیگران تصویری کودکوار از او نمایش میدهند: زنانی که رنج میکشند و به عنوان تنها راه گریز از این رنج و فشار مجبورند به ورزشهای رزمی رو بیاورند. آیا میتوانید تصور کنید هیچ گزارشگر متین و منصف غربیای بیاید و مثلا محبوبیت کاراته در حومهی لوس آنجلس را به آمار بالای آزار و اذیت جنسی در آمریکا ربط دهد؟ {تفسیر نادرست فمینیسم وحقوق زنان در تهران: ورای نینجاتسو و چادر و فانتزیهای سکولار}
راه سوم:
در مورد چرایی اهمیت دنیایی که عکسهایی نظیر عکس بالا از ایران و زن ایرانی نشان میدهند شاید بد نباشد این جملات آقای ژیژک را بازخوانی کنیم:
اسلاوی ژیژک دربارهی جنبش سبز و میرحسین موسوی٬ میگوید: «ما بین دو قرص گیر کردیم: یا بنیادگراییِ اسلامی یا لیبرالیسم غربی. من فکر میکنم هر روز روشنتر میشود که این دو هر روز یکدیگر را تقویت میکنند. جستوجوی من برای قرص سوم٬ علت اصلی حمایت من از افرادی است که در انتخابات ایران٬ رایشان دزدیده شد. برای من٬ موسوی٬ نمایندهی «قرص سوم» است. آنها از یک طرف در مقابل بنیادگراییِ اسلامیِ رایج ایستادهاند٬ از آن طرف لیبرال سادهلوح غربی هم نیستند. آگاه هستند که سنت دینیشان ابهامات و امکانات زیادی دارد و اینطور نیست که الزامن سدی در مقابل حرکتشان باشد یا چون سنت جامعه است٬ باید برای آن احترام قایل بود. حواسشان هست که همان سنتها چه ظرفیتی دارند که امکان بدهند به رغم سرمایهداری خشن جهانی٬ آدم به دنبال جامعهی عادلانهتری برود». {از مصاحبهی ژیژک با علی علیزاده برای تلویزیون فارسی بیبیسی}
زن نینجاتسوکار (عکس بالا، فیلم پایین)، نه در قالبهای «زن سنتی ایرانی» یا «زن بنیادگرای اسلامی» میگنجد و نه کپی مضحکی از «زن مدرن غربی» است. به قول ژیژک، او نمایندهای از «راه سوم» است.
برنامهی پرس تیوی در مورد زنان نینجاتسو کار:
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
«عرب خشمگین» به درستی این نکتهی مهم را یادآوری میکند که آنچه طرفداران معترضان دولت اسد نمیدانند این است که آمریکا (و اسرائیل) خواستار تغییر رژیم در سوریه نیستند. دلیل آن هم این است که از سال ۱۹۷۴ تاکنون یک پیمان نانوشتهی صلح بین سوریه و اسرائیل نوشته شده و رژیم اسد به آن وفادار مانده و مرزهایش با اسرائیل را آرام و تحت کنترل نگاه داشته است. به همین دلیل آمریکا و اسرائیل تمایل دارند این پیمان نانوشتهی صلح با برقراری و تثبیت رژیم سیاسی در سوریه ادامه یابد.
یک چیز را مسلم بدانید. آمریکا و اسرائیل چه با ضعیف کردن رژیم فعلی اسد به این منظور برسند، و چه بدون اسد، خواستار تغییر ماهوی در رژیم سیاسی فعلی و دستگاههای نظامی-امنیتی آن نیستند. به عبارت دیگر، دیکتاتوری و اقتدارگرایی در سوریه قرار نیست برود و به جایش یک رژیم لیبرال و دموکرات بیاید. دلیلش هم آن است که هر رژیم سیاسی دموکراتیک در سوریه، به احتمال زیاد موضع خصمانهای علیه اسرائیل خواهد داشت.
این مساله چندان ربطی به خواست و اراده مردم سوریه (منظورم گروههای شبهنظامی حمایت شده توسط آمریکا و ناتو نیست) ندارد. آنها مسلما در جستجوی ابقای دیکتاتوری و اقتدارگرایی در این کشور نیستند، اما تحولاتی که به دنبال حمایت از گروههایی نظیر ارتش آزاد سوریه توسط آمریکا، اسرائیل و ناتو (و دیگران) رخ خواهد داد، تحولات دموکراتیکی نخواهند بود.
این شاید بزرگترین توهم طرفداران سوری (و ایرانی) جنبش اعتراضی در سوریه باشد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
به دلایل مختلف وقایع سوریه برای من مهماند. این وقایع هم به ذات خود اهمیت دارند و هم در رابطه با ایران. چه رویکرد مطلقگرایانه اخلاقی داشته باشیم (نفس قضیه سوریه اهمیت اخلاقی و انسانی دارد)، و چه نگاه ابزارگرایانه (یعنی در اثر سوریه، چه سود و زیانی به مای ایرانی می رسد) باید سعی کنیم تا تصویری هر چه دقیقتر از سوریه به دست آوریم. در این میان ایدئولوژی و پروپاگاندا سعی دارند تا مانع از شکلگیری تصویری واضح و نسبتا دقیق از تحولات سوریه (و منطقه و جهان به نوبه خود) در ذهنهای صادق و کنجکاو ما شوند و یافتن نوشتههایی که (۱) رویکرد تحلیلی-تاریخی-منطقهای داشته باشند و سعی کنند مجموعهای از تحولات را کنار هم بچینند تا الگویی مهم ظاهر شود و (۲) چیزی فراتر از بیانههای اخلاقی و انسانی باشند و (۳) سعی کنند مستند باشند بسیار دشوار است.
در همین راستا خواندن نوشتهی زیر را که ترجمه کردهام توصیه میکنم (اصل نوشته) . این نکته را هم در مورد نوشته بگویم، که متاسفانه ارجاعها به صورت نام نشریه و تاریخ ذکر شده و به صورت لینک نیست و به رسم مقالات آکادمیک فهرست مراجع در پایان نیز ذکر نشده. با اینحال مجموعهی گردآوری شده در این نوشته قابل توجه و تامل است و در نتیجه میتواند نقطهی شروع خوبی برای علاقهمندان به تحولات سوریه باشد.
آمریکا و سوریه: حقایقی که باید بدانید
نوشتهی جویس شدیاک
زمانبندی زیر خلاصهی دخالت روزافزون آمریکا-ناتو در سوریه را نشان میدهد و با «دروغ بزرگ» رسانههای شرکتی که هدف آن آمادهسازی تهاجم نظامی امپریالیستی علیه مردم سوریه است، در تضاد است.
واشنگتن دست کم از سال ۲۰۰۵ گروههای معترض سوری را حمایت مالی میکرده است. {۱۶ اپریل ۲۰۱۱، واشنگتن پست}
آمریکا بعد از ۶ سال، سفارت خود در دمشق را در ژانویه ۲۰۱۱ بازگشایی کرد. این به معنای بهتر شدن روابط نبود. سفیر جدید آمریکا در سوریه، رابرت فورد، که تا ماه اکتبر همان سال در پست خود در سوریه باقی ماند، دستیار جان نگروپونته بود. جان نگروپونته، هماهنگ کنندهی جوخههای مرگ و ترور در السالوادور در دههی ۷۰ و همینطور در عراق در سالهای ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ (زمانی که سفیر آمریکا در آن کشور بود) بود. این جوخههای ترور دهها هزار نفر را کشتند. فورد مستقیما زیر نظر نگروپونته در سفارت آمریکا در عراق کار میکرد.
فورد در بسترسازی در سوریه و همینطور برقراری تماس با گروههای معترض سوری نقش کلیدی بازی کرد. دو ماه بعد از ورود وی به دمشق، شورش مسلحانه آغاز شد. (گلوبال ریسرچ، ۲۸ می ۲۰۱۲)
مخالفت مسلحانه علیه بشار اسد در مارچ ۲۰۱۱ در درعا که شهر کوچکی در نزدیکی مرز اردن است آغاز شد. جنبشهای اعتراضی عمومی معمولا در مراکز بزرگ جمعیتی شروع میشوند. بعدها، عربستان سعودی تایید کرد که از طریق اردن به گروههای مخالف اسلحه داده است. (راشیا تودی، ۱۳ مارچ ۲۰۱۲)
آمریکا و متحدانش در ناتو از جنبش اعتراضی مردم در مصر و سوریه و کشورهای دیگر به عنوان پوششی به منظور ایجاد حمایت از شورشیان دست راستی استفاده کردند. هدف کمک به مردم سوریه نبود، بلکه بردن سوریه به اردوگاه «حامی امپریالیسم» بود. ایرادها یا اشتباهات دولت اسد، مشکل واقعی آنها نبود.
در نوامبر ۲۰۱۱، به بهانهی توقف اعمال خشونت حکومت علیه معترضان، شورای عرب، اتحادیهی اروپا و آمریکا شروع به وضع تحریمهای اقتصادی علیه سوریه کردند که خود به مثابه نوعی اقدام خصمانه علیه این کشور عمل کرد. تحریمهای تشدید شده و بلوکه کردن داراییهای سوریه باعث شد که ارزش واحد پولی سوریه (پوند سوریه) در مقابل دلار حدود ۵۰٪ افت کند و قیمت مایحتاج عمومی هم گاه تا سه برابر افزایش یابد.
معترضان خارج از کشور که توسط آمریکا حمایت مالی شده بودند، به شورای ملی سوریه پیوستند. شورای ملی سوریه به رهبری برهان غلیون وعده داد که درهای سوریه را به روی غرب باز خواهد کرد، اتحاد استراتژیک این کشور با ایران را خاتمه خواهد داد (همینطور با لبنان و مقاومت فلسطین) و سوریه را با حکومتهای مرتجع حاشیهی خلیج فارس همگام خواهد کرد. (والاستریت ژورنال، ۲ دسامبر ۲۰۱۱)
تشدید دخالتهای آمریکا و ناتو
افسر سابق سیا، آقای فیلیپ جرالدی تایید کرد که آمریکا در سوریه مداخله میکرده است و طرح آمریکا را اینطور توصیف کرد: «ناتو هماکنون به صورت پنهانی در درگیریهای سوریه مداخله دارد، ترکیه به نمایندگی از آمریکا رهبری این دخالتها را به عهده دارد. وزیر امور خارجهی ترکیه، احمت دایتوگلو، علنن تایید کرده که کشورش در حال آمادهسازی برای حمله به سوریه است، به محض آنکه متحدان غربیاش در این زمینه به وفاق برسند. دخالت نظامی بر پایهی اصول انساندوستانه خواهد بود، با قصد دفاع از جمعیت غیرنظامی و بر اساس دکترین «مسئولیت محافظت» که در مورد دخالت نظامی در لیبی نیز استفاده شده بود.» (آمریکایی محافظهکار، ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱)
جرالدی ادامه میدهد: «هواپیماهای نظامی بدون آرم ناتو در حال ورود به پایگاههای نظامی ترکیه نزدیک به … مرز سوریه هستند و از لیبی اسلحه (از زرادخانهی قذافی) و همینطور داوطلبان شورای انتقالی ملی لیبی (که در آموزش رویارویی داوطلبان بومی در مقابل سربازان حرفهای تجربه دارند) میآورند. در زمین عملیات، مربیان نیروهای ویژهی فرانسوی و بریتانیایی به شورشیان سوری کمک میکنند، در حالی که سیا و نیروهای ویژهی آمریکایی به آنها تجهیزات مخابراتی و اطلاعات نظامی میدهند.
گزارش پرمراجعه شدهی سازمان ملل که بر اساس آن ۳۵۰۰ غیرنظامی توسط سربازان اسد کشته شدهاند، عموما مبتنی بر منابع شورشیان است و توسط شواهد یا اطلاعات دیگر تایید نشده است. همچنین، گزارشهای مربوط به ترک خدمت دستهجمعی سربازان و افسران ارتش سوریه و درگیریهای مختلف بین ارتش و نیروهای ترک خدمت کرده نیز به نظر میرسد ساختگی باشند، چرا که تعداد کمی از این ترک خدمتها به صورت مستقل تایید شدهاند. ادعای دولت سوریه مبنی بر اینکه توسط شورشیهای مسلح و آموزش دیده که توسط دولتهای خارجی حمایت مالی میشوند مورد حمله قرار گرفته است بیشتر درست است تا نادرست.
ارتش آزاد سوریه، پایگاههای پشتیبانی در ترکیه دارد، توسط عربستان و قطر حمایت مالی میشود و از سربازان ترک خدمت کردهی سوری تشکیل شده است. اشپیگل آنلاین از یک منبع مستقر در بیروت گزارش میکند که میگوید «صدها جنگجوی خارجی را به چشم دیده است که به ارتش آزاد سوریه پیوستهاند.» (۱۵ فوریه ۲۰۱۲)
گزارش کمیتهی تحقیق سازمان ملل که فوریه ۲۰۱۲ منتشر شد اعمال شکنجه، گروگانگیری و اعدام توسط اعضای شورشی مسلح را مستند کرد.
اولین نبرد سنگین در دمشق، پایتخت سوریه در ماه مارچ آغاز شد. خطوط لولهی انتقال نفت منفجر شدند و انفجارهای عظیم ساختمانهای امنیتی و اطلاعاتی واقع در مناطق مسیحینشین شهر را در بر گرفت (۱۶ مارچ) که دست کم ۲۷ نفر را کشت. دولت سوریه همچنین در آن زمان مدعی شد که حملات تروریستی با حمایت خارجی، مسئول ۸ بمبگذاری در خودرو از ماه دسامبر تا آن موقع بودهاند (بازه زمانی حدود ۴ ماه) که منجر به کشته شدن ۳۲۸ نفر و مجروح شدن ۶۵۷ نفر دیگر شده است. رسانههای غربی توجه اندکی به این موضوع کردند.
ناظران حقوق بشر در ۲۰ مارچ، معترضان مسلح سوری را متهم به گروگانگیری، استفاده از شکنجه و اعدام نیروهای امنیتی، افرادی که عضو گروههای شبهنظامی هوادار حکومت باشند، و افرادی که حامی یا متحد با حکومت باشند کرد.
به گفتهی اشپیگل آنلاین، در منطقهای در حمص، شورشیان مسلح، قوانین خود را تشکیل دادهاند و دادگاهها و جوخههای مرگ خود را میگردانند. ابو رامی، یکی از فرماندهان شورشی در بابا امیر در مصاحبه با اشپیگل گفت افراد گروه او در شهر حمص بین ۲۰۰ تا ۲۵۰ نفر را اعدام کردهاند. (۲۹ مارچ)
سازمان ملل وارد میشود
آقای کوفی عنان، دبیر کل سابق سازمان ملل در ماه مارچ به سوریه رفت تا از طرف سازمان ملل و شورای عرب یک طرح صلح پیشنهاد کند. اما آقای عنان و سازمان ملل بیطرف نیستند. آقای عنان معمار دکترین «مسئولیت حفاظت» (به نقل از افسر سابق سیا آقای جیرالدی) به منظور ایجاد زمینهی مناسب برای دخالت در سوریه است.
در سال ۲۰۰۴، عنان تایید سازمان ملل را برای دخالت فرانسه و کانادا در هاییتی داد که منجر به سرنگونی رئیسجمهور این کشور آقای جان برتراند آریستاید گردید. دلایل بیان شده توسط عنان، مشابه دلایل امروز او در مورد سوریه بود: «فاجعهی انسانی». عنان پوشش سازمان مللی مشابهی را در سال ۲۰۰۶ برای فرانسه در ساحل عاج ایجاد کرد و این کشور توانست نفوذ استعماری خود را در ساحل عاج استحکام بخشد. در سوریه، عنان درخواست آتشبس توسط دولت سوریه و کمکهای انساندوستانهی خارجی میکند که در واقع دعوت به مداخلهی خارجی است.
در ۲۷ مارچ سوریه با آتشبس پیشنهاد شده توسط آقای عنان موافقت کرد. معترضان آن را نپذیرفتند. در حالی که سران دولتهای غربی و رسانههای شرکتی در حال سرزنش کردن آقای اسد برای «رعایت نکردن آتش بس» بودند، غرب به تجهیز تسلیحاتی معترضان ادامه داد.
آقای رابرت گرنیر، از مقامات ارشد سابق سیا (رئیس سابق مرکز ضد تروریسم سیا) منظور واقعی دولت آمریکا از آتشبس را فاش کرد: او از کسانی که به سوریه «کمک» میکنند خواست تا به صورت استعاری وارد گود شوند و دستشان به کار آلوده شود. به گفتهی او آنچه در این شرایط لازم است احساسات بلندنظرانه نیست، بلکه کمکهای کشنده (lethal) و موثر لازم است. (الجزیره، ۲۹ مارچ)
در همان حالی که امپریالیسم داشت «وارد گود میشد» سرزنش اسد ادامه مییافت. وزیر امور خارجهی آمریکا، خانم هیلاری کلینتون در اجلاس ضد اسد «دوستان سوریه» که در استانبول برگزار شد (اول اپریل) گفت که اسد آتشبس را «مخدوش» کرده است. او از سوریه خواست تا به صورت یکجانبه جنگیدن را متوقف کرده و از نواحیای که نفوذ گروههای دستراستی در آنها گسترده بود عقبنشینی کند. او گفت آمریکا قول داده که ۲۵ میلیون دلار کمکهای غیرکشنده (non-lethal) شامل تجهیزات مخابرات ماهوارهای در اختیار شورشیان سوری قرار دهد.
تا ماه می، مرتجعان «سلاحهای به مراتب بیشتر و بهتری دریافت میکردند … که پول آن توسط کشورهای حاشیه خلیج فارس پرداخت میشد و هماهنگی آن توسط آمریکاییها. (واشنگتن پست، ۱۵ می) شورشیان سوری اولین محمولهی سلاحهای ضد تانک نسل سوم را دریافت کردند. این سلاحها توسط منابع اطلاعاتی قطری و سعودی در اختیار شورشیان قرار گرفت که حاوی یک پیام محرمانه از آقای اوباما نیز بود. (دبکافایل، ۲۲ می)
قتل عام الحوله
درست قبل از بازدید آقای عنان از سوریه مطابق برنامهی زمانی تدوین شده، اخبار هولناک قتل عام ۱۰۸ نفر شامل اعضای خانواده و دست کم ۴۸ کودک در الحوله در تاریخ ۲۵ می منتشر شد. سرفصل اخبار در سراسر جهان دولت سوریه را مقصر شناختند و کشورهای غربی خواستار تحریمهای بیشتر و افزایش فشار بینالمللی بر اسد شدند.
تا ۲۷ می، امپریالیستها «خشم بینالمللیشان» را هماهنگی کردند و دیپلماتهای سوری از آمریکا، هلند، استرالیا، بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، اسپانیا، بلغارستان و کانادا اخراج شدند.
شورای امنیت سازمان ملل نسبت به این قتلعام واکنش نشان داد (بدون هیچگونه تحقیقاتی در مورد یافتن مسئولان این جنایت) و با توافق عمومی دولت سوریه را محکوم کرد که پس از پذیرفتن آتشبس از تانک و توپخانه استفاده کرده است. آنچه نادیده گرفته شد، بیانیهی دولت سوریه بود که میگفت مسئول این وقایع نبوده است. کمی بعد نگاهی دقیقتر نشان داد که چنین بوده است.
آقای مارات موسین گزارشگر آنا نیوز از روسیه، در الحوله بود و درست پس از قتل عام با شاهدان عینی مصاحبه کرد. موسین به این نتیجه رسید که قتل عام توسط ارتش آزاد سوریه انجام شده، نه نیروهای اسد. گزارش او چنین ختم میشود: «حمله توسط گردانی از نیروهای آموزش دیده از راستان انجام شد و بیش از ۷۰۰ مرد مسلح در آن شرکت داشتند. آنها شهر را تحت کنترل خود در آوردند و شروع به تصفیهی شهر از خانوادهها و افراد طرفدار اسد کردند شامل افراد مسن، زنان و کودکان. کشته شدهها به … سازمان ملل و «جامعهی بینالمللی» به عنوان قربانیان ارتش سوریه نشان داده شدند.» (۳۱ می). روزنامه محافظهکار آلمانی، فرانکفورتر آلگماینه تسایتوینگ نیز گزارش آقای موسین را تایید کرد. ( ۷ جون)
ساکنان الحوله خیلی از قاتلها را به اسم میشناختند و آنها را به عنوان مجرمان محلی که به ارتش آزاد سوریه پیوسته بودند شناسایی کردند. (سیریا نیوز، ۳۱ می) نیروهای مخالف اسد بعدا به عنوان روستاییان ژست گرفتند و از ناظران سازمان ملل دعوت کردند به منطقه بیایند. بعضی از آنها یونیفرم سربازان اسد را که کشته بودند پوشیدند و مدعی شدند در شمار سربازان ترک خدمت کرده هستند.
تصویر منتشر شده توسط بیبیسی که تعداد زیادی جسد را داخل کیسه نشان میداد و به صورت گستردهای نیز در جهان پخش شد، در واقع توسط آقای مارکو دی لارو عکاس خبری در عراق در مارچ ۲۰۰۳ گرفته شده بود.
آقان جان ویلیامز دبیر خبری بیبیسی ورلد در وبلاگ خود تایید کرد (۷ جون) که به صورت کلی هیچ دلیلی که نشان دهد ارتش سوریه یا شبهنظامیان علوی عاملان قتل عام ۲۵ می بودهاند وجود نداشته است. گزارشگر ارشد شبکهی ۴ انگلیس آقای آلکس تامپسون در ۷ جون گفت که نیروهای شورشی تلاش کردهاند او را به سمت خط آتش هدایت کنند تا توسط ارتش سوریه کشته شود تا رژیم اسد «بد» جلوه کند.
تا امروز، هیچ تحقیق مستقلی در مورد جنایت الحوله انجام نگرفته است. با این حال در جلسه ۷ جون، آقایان کوفی عنان و دبیرکل فعلی سازمان ملل آقای بن کی مون اسد را مسئول این قتل عام دانستند.
میجر ژنرال رابرت مود، رئیس هیات نظارت بر سوریه، در تاریخ ۱۶ جون، گشتهای تیم ۳۰۰ نفرهی سازمان ملل را متوقف کرد و علت آنرا «خشونت روزافزون در مناطق بحران زده» اعلام کرد. این تعلیق، درست قبل از اجلاس جی-۲۰ در مکزیک بود و فرصت دیگری به امپریالیسم داد تا اسد را نقد کند.
عنان، در اظهارات اولیهی خود کشتار الحوله را «نقطهی تغییر مسیر» (tipping point) خواند. کشتههای الحوله توسط آمریکا و ناتو مورد استفاده قرار گرفتند تا به صورت تهاجمیتر و علنیتری براندازی رژیم اسد را سازماندهی کنند. مقامات آمریکا و افسران اطلاعاتی عرب، تایید میکنند که سازمان سیا مستقر در جنوب ترکیه، اسلحه برای ارتش آزاد سوریه ارسال میکند. علاوه بر این، افراد این سازمان نفرات جدید استخدام میکنند و آموزش میدهند. (نیویورک تایمز، ۲۱ جون)
در نتیجه «شبهنظامیان مخالف دولت سوریه که زمانی پراکنده و ضعیف بودند، به کمک شبکهی روز به روز پیچیدهتری از فعالان اینجا در جنوب ترکیه در حال تبدیل به یک نیروی کارآمد جنگی هستند. این فعالان مایجتاج حیاتی شامل اسلحه، تجهیزات مخابراتی، بیمارستانهای صحرایی و حتی حقوق سربازانی که ترک خدمت میکنند را با خود از مرز قاچاق میکنند. این شبکه نشانهی تلاش برای جعل کردن یک جنبش اعتراضی است… که نه تنها میتوانند اسد را سرنگون کنند … بلکه میتوانند جانشین دولت او نیز شوند.» (نیویورک تایمز، ۲۶ جون).
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
روزی روزگاری در آیندههای شاید دور، مردمانی که به مطالعات تاریخی علاقهمند هستند داستان این روزهای ایران را مرور خواهند کرد. گروهی با حیرت و گروهی با پوزخند آنچه بر این سرزمین گذشته را خواهند خواند و با ناباوری به خود میگویند: آیا واقعا این وقایع در ایران رخ داده است؟
روزگاری که در آن:
بیکفایتی و فساد زاویههای آشکار و پنهان سیاست و اقتصاد کشور را در آغوش گرفته بود، به گونهای که دیگر کار از رانتخواری گذشته بود و مافیای فساد عملا به اقتصاد و جامعه تجاوز میکرد.
فرهنگ ارتجاع و قشریگری و فرقهگرایی از تریبونهای رسمی و عالیترین سطوح نظام سیاسی ترویج میشد، و از آن سو فرهنگ فرصتطلبی و فرار از مسئولیت در تار و پود جامعهی قشری و نخبه کشور ریشه دوانده بود.
شکافهای عمیق روزافزون حیات اجتماعی را به مرز فروپاشی و شکست رسانده بود، و جامعه به گروههایی تقسیم شده بود که هر کدام فکر میکردند خود «مردم» هستند و باقی «آدم» نیستند.
نخبگان و شایستگان کشور به صورت سیستماتیک تحقیر و طرد میشدند تا در کشور خود غریب و در خارج آواره و منزوی باشند.
رقبای منطقهای و جهانی شمشیر را علیه مردم از رو بسته بودند و از سیاست دیرینهشان مبنی بر تحریم و تحدید و تحقیر ایرانیان گذشته و کار را به رویارویی مستقیم با آنها رسانده بودند.
منتقدان شریف و دوستاران عزت و امنیت و پایداری ایران خرد و خسته و تحقیر شده و در عوض عرصه و میدان اعتراض به دست لاتها و لمپنها و اپوزیسیون شبهنظامی تمامیتخواه افتاده بود که حاضر بودند هر بهایی را از جیب مردم ایران بپردازند تا به اهداف غربگرایانهی خود برسند.
در حالیکه نهادهای مهم اجتماعی بیش از پیش طرد و تضعیف میشدند، اساسیترین داراییهای ملی و اجتماعی کشور قربانی خرده رقابتهای سیاسی مشتی تنگنظر شده بود که یا مشغول پر کردن جیبهایشان بودند یا ذهنهای تهی از بصیرتشان.
و …
و …
و …
با اینحال در همان روزها، گروههایی در این کشور بودند که با چراغ سبز عالیترین لایههای سیاسی-نظامی کشور به کراوات مردها و روسری زنها گیر میدادند.
روزی روزگاری در آیندههای شاید دور، مشتاقان مطالعات تاریخی، از این همه بحرانی که به خاطر سلطهی فراگیر بیکفایتی، کوتهنظری و فساد در کشور به وجود آمده بود و به خصوص از منش و شیوهی فرماندهان سیاسی کشور برای حل این بحرانها، بسیار حیرتزده خواهند شد و چه بسا از فرط تعجب، سرگرم نیز شوند. به خصوص، آنها از این همه «غلفت» حیرت میکنند و از خود میپرسند: چگونه ارباب سیاست در کشوری که در آستانهی فروپاشی اجتماعی-اقتصادی بود موفق شدند اینقدر کوتهبین باشند؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
این خلاصهای است از تحلیل موسسهی استراتفور از واقعهی اخیر ساقط کردن هواپیمای نظامی ترک توسط ارتش سوریه و پاسخ ترکیه. (ترجمه از من)
پس از آنکه نخست وزیر ترکیه، به سوریه هشدار داد که «هر نیروی سوری در نزدیکی مرز این کشور با ترکیه را به عنوان یک تهدید نظامی تلقی خواهد کرد»، ترکیه نیروهای نظامی خود را پشت مرزهای سوریه مستقر کرد: ۱۵ خودرو نظامی شامل تانک و تیربار به مناطق مرزی اعزام شدهاند.
همزمان به این هشدار، آقای اردوغان با پرهیز از دادن وعدهی عملیات تهاجمی، عملا اعلام کرد که ترکیه قصد ورود جنگ با سوریه را ندارد. این پاسخ از نظر منتقدان وی بیش از حد سهلگیرانه است. اما مهمتر از آن، ترکیه به سوریه و متحداناش در ناتو نشان داده که تمایل دارد «ناتو» را در ماجرا دخیل کند، اگر چه هیچکدام تمایلی به دخالت نظامی ندارند.
صرف نظر از پاسخ نظامی، آنکارا در جستجوی راههایی خواهد بود که به سوریه فشار وارد کند. یک راه میتواند قطع صادرات برق از ترکیه به سوریه باشد. دولت ترکیه قبلا نیز تهدید به چنین اقدامی کرده است و تصمیم نهایی در این مورد در روزهای آتی گرفته خواهد شد. مسلما، توقف صادرات برق به سوریه کمتر از حملهی نظامی به سوریه تحریکآمیز خواهد بود و مخالفان دولت آقای اردوغان این موضوع را به عنوان ضعف دولت او تلقی خواهند کرد.
علیرغم این مسایل داخلی، پاسخ حسابشدهی اردوغان بعد جدیدی به ناآرامیهای سوریه خواهد افزود. آن دسته از افسران ارتش سوریه که در آستانهی ترک خدمت هستند انگیزهی کمتری برای ورود به خاک ترکیه خواهند داشت، چرا که ترکیه ممکن است آنها را به عنوان نیروهای دشمن تلقی کند. علاوه بر این، پاسخ آقای اردوغان، میتواند منجر با افزایش تنشها و برخوردهای مرزی بین دو کشور شود. این برخوردها، به خصوص آنهایی که بین شورشیان و ارتش سوریه باشند، موضوعات نادری نیستند، اما ترکیه تاکنون در آنها مشارکت نداشته است. با اعلام اینکه نیروهای سوری در مرز به عنوان اهداف نظامی تلقی میشوند، دینامیک این موضوع تغییر خواهد کرد.
سوریه به نوبهی خود با چالشهای جدیدی در ادامه این پاسخ اردوغان مواجه خواهد شد. اگر دمشق این هشدار را جدی بگیرد، آنگاه ارتش سوریه در برخورد با شورشیان مستقر در نواحی مرزی دشواری بیشتری خواهند داشت که این موضوع میتواند منجر به افزایش فعالیت شورشیان در نواحی مرزی گردد. با آگاهی از اینکه ارتش ترکیه «مجاز» است با ارتش سوریه (در نواحی مرزی) درگیر شود، شورشیان سوریه سعی خواهند کرد نیروهای ارتش سوریه را به نواحی مرزی بکشانند و ترکیه را وادار به دخالت کنند.
ترکیه به جای تصمیمگیری یکجانبه، ناتو را در تصمیمگیریاش دخیل کرده است، در نتیجه خیالش راحت است که پاسخاش حمایت بینالمللی کافی دارد. همچنین، ترکیه با اینکار به متحدان بینالمللی سوریه اعلام کرده است که تمایل دارد ناتو را وارد منطقه کند. از طرف دیگر، امتناع ترکیه از پاسخ تهاجمی ممکن است باعث شود که متحدان سوریه مانند روسیه یا ایران، حمایت خود را از سوریه بیشتر کنند. اردوغان با انتخاب این پاسخ حسابشدهتر (نسبت به اقدام نظامی علیه سوریه) این فرصت را به تهران و مسکو داده است که تجهیزات نظامی بیشتری در اختیار نیروهای رژیم اسد قرار دهند. درگیریهای بین دولت و نیروهای شورشی ادامه خواهد یافت و احتمالا حمایت بینالمللی از شورشیان نیز افزایش خواهد یافت.
علی قرار است به عنوان یک «محقق ارشد» در یک شرکت بزرگ وابسته به صنایع غذایی استخدام شود. مراحل اولیهی ارزیابی او با موفقیت انجام شده و نتایج مصاحبه و آزمونهای فنیاش هم خوب بوده و او بالاترین شانس استخدام در این شرکت را دارد.
یک روز کامل کاری مصاحبه و فرم پر کردن و آزمون و غیره، علی و همینطور تیم ارزیاب را خسته کرده است. اما او از نتیجه راضی است چون احساس میکند شانس استخدامش خیلی بالاست. غروب نزدیک است و مدیران شرکت علی و سایر محققان (همکاران آیندهاش) را به صرف شام دعوت میکنند تا خستگی همه از تنشان در رود و همینطور آشنایی علی و تیم با یکدیگر بیشتر شود.
محیط رستوران برای علی ناآشناست (این اولین باری است که او به این رستوران میرود) و یک میز بزرگ چندین نفره را برای او و همکاران آتیاش رزرو کردهاند. علی میداند همه چیز قطعی نشده و هنوز در حال ارزیابی هستید. در نتیجه حواسش را جمع میکند و آداب ادب و معاشرت مربوط به صرف شام را به خوبی رعایت میکند.
همه شامشان را صرف میکنند و برنامه تمام میشود. در پایان و قبل از خروج از رستوران، مدیر تحقیقات شرکت به علی نزدیک میشود و میگوید: «ما از آشنایی با شما خیلی خوشحالیم، اما متاسفانه نمیتوانیم شما را به عنوان محقق ارشد در شرکت خودمان استخدام کنیم».
علی میداند که علت این تصمیم، کاری بوده است که در طی شام انجام داده و از چشمان تیزبین مدیران و سایر محققان دور نمانده، اما هر چه فکر میکند چیزی به نظرش نمیرسد. تا آنجایی که میداند رفتارش خوب بوده و حتی مراقب بوده که حجم غذایی که میخورد بیش از حد کم یا زیاد نباشد… پس به خاطر اینچیزها نبوده…
علی حدس میزند که «او در حین صرف شام کاری کرده» که ارزیابها را متقاعد کرده که او به احتمال زیاد نمیتواند یک محقق خوب باشد…
به نظر شما علی چکار کرده است؟
راهنمایی: این یک مساله ریاضی نیست و پاسخ آنهم حالت قطعی ندارد (یعنی شاید قضاوت هیات ارزیاب برای عدم استخدام علی به خاطر انجام آنکار منصفانه نبوده باشد). خودتان را جای هیات ارزیاب بگذارید و کمی هم در قضاوتتان نسبت به علی اغراق کنید. به این فکر کنید که خصوصیتهای یک محقق خوب چه هستند و شما چه چیزی از علی ممکن است دیده باشید که به شک افتاده باشید؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
نوشتهی زیر به قلم آقای «علی مزروعی» است که در وبلاگ خود منتشر کرده است. این مطلب عینا بازنشر میشود و تاکیدها از من است .{لینک مطلب اصلی در وبلاگ آقای مزروعی}
در جریان دادگاه مصدق پس از کودتای آمریکایی انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، که از جمله اتهاماتش تلاش برای برقراری «جمهوری دموکراتیک» بود، وی چنین پاسخ میدهد : «من نه فقط با جمهوری دموکراتیک بلکه با هر رقم دیگر آن هم موافق نبودم. چون تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمیشود و تا ملتی دانا و رجالی توانا نباشند، کار مملکت به همین منوال خواهد گذشت. چه بسیار ممالکی که رژیمشان جمهوری است ولی آزادی ندارند و چه بسیار ممالکی که سلطنت مشروطه دارند و از آزادی و استقلال کامل بهرهمندند. برای من و کسانی مثل من، بیگانه بیگانه است، در هر مرام و مسلکی که باشد. ولی چه می توان کرد که هر دسته از عمال بیگانه میخواهند ارباب خود را به این مملکت مسلط کنند و کسانی مثل من را از بین ببرند.»( خاطرات و تالمات، دکتر مصدق، ص 273)
بیش از نیم قرن از این گفتهی مصدق در دادگاه رژیم کودتایی پهلوی میگذرد و مردم ایران با انجام انقلاب اسلامی این رژیم را ساقط و «جمهوری اسلامی» را به جای آن نشاندند اما هنوز این سخن مصدق روایی کامل دارد که «تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمیشود و تا ملتی دانا و رجالی توانا نباشند، کار مملکت به همین منوال خواهد گذشت.» به عبارتی روشن تا زمانی که در جامعهی ما «توزیع آگاهی» به صورتی انجام نگیرد که «ملتی دانا و رجالی توانا» بسازد تغییر و تحولات حتی از نوع تغییر رژیم نیز چارهساز نخواهد بود، همانگونه که تاکنون نبوده است!
در اینجا ممکن است افرادی معترض این گزاره شده و مدعی شوند که ملت دانا و رجال توانا داریم و با استناد به شاخصهایی همچون سواد، شهرنشینی، ارتباطات،… در صدد اثبات این مدعا برآیند اما به نظر من ما وقتی از سطح به عمق برویم دچار شک و تردید در اینباره میشویم و قطعا اگر ملت ما به اندازهی لازم دانایی و به میزان کافی رجال توانا داشت اینگونه استبداد هر از گاهی و حتی پس از انقلابی مردمی چندباره قد نمیکشید و با رنگ و لعابی تازه همچون بختک بر سر جامعه هوار نمیشد و دانایان و توانایان اندک جامعه را به بند و سرکوب نمیکشاند و «نخبهکشی» سنت رایج تاریخ ما نمیشد.
برای اینکه غیر مستند سخن نگفته باشم میتوانم به میزان متوسط مطالعهی افراد در هر شبانهروز اشاره کنم یا میزان متوسط کار مفید کارکنان دولت یا بخش خصوصی در روز و بهرهوری آنها که هر از گاهی اخبارش در رسانهها آنهم از طرف مراجع رسمی منتشر میشود. برای دقت بیشتر یادآور میشوم که در سالهای گذشته هر ساله گزارشی از نتیجهی آزمون شرکتکنندگان در کنکور سراسری به لحاظ نمرهای که در این آزمون آوردهاند، به صورت میانگین و در سطح کشوری توسط مراجع مربوطه منتشر میشد، با رجوع به این گزارش دریافت میشد که میانگین نمرات افراد شرکتکننده در غالب موضوعات از جمله زبان فارسی و معلومات عمومی کمتر از ده است (از نمرهی حداکثر ۲۰)، و معنای این گزارش این است که نظام آموزش و پرورش ما در «توزیع آگاهی» نقش خود را به خوبی انجام نداده است. اینکه چقدر نظام دانشگاهی ما میتواند به رفع این نقیصه و تربیت افراد دانا و توانایی برای ایفای نقش در ادارهی کشور بپردازند خود بحث دیگری است که فکر نمیکنم بشود پاسخی درخور برای آن یافت.
بر پایهی مطالعات و تجربیات من افراد سیاسی در کشورمان یا همان دانایان و توانایانی که مصدق نامبرده و انتظارشان را داشته، غالبا خودساخته و برآمده از شرایط زمانه بودهاند. فقدان نظام حزبی و حتی تشکلهای مدنی، که آنهم از زائدههای نظام استبدادی است؛ موجب شده است که جریان «توزیع آگاهی» در جامعهی ما به صورت مدون و تعریف شده و سازمانیافته برای کادرسازی و تربیت افراد دانا و توانا برای اداره کشور انجام نگیرد و تا زمانی که این خلا رفع و پر نشود هرگونه تغییری چارهساز استبداد در سرزمین ما نخواهد بود. اینکه میرحسین موسوی در پیامی اعلام کرد : «آگاهی چشم اسفندیار خود کامگان است» را باید در چارچوب چنین نگاهی دید و عملیاتی کرد.
به نظرم افراد جنبش سبز اگر به راستی به اهداف و پیروزی آن باور دارند باید از فرصت جاری برای «توزیع آگاهی» در جامعه استفادهی تام و تمام نمایند، و صد البته اینکار ابتدا باید با خودآگاهی و خودسازی و آنگاه با دگرسازی صورت گیرد. هر یک از ما در هر سطحی از آگاهی باشیم نیاز به آگاهی و دانش بیشتر داریم و باید همانقدر از آگاهی و دانشی که داریم به دیگران منتقل نمائیم، و البته اگر بتوانیم اینکار را در قالب کار جمعی و حتی جمعهای کوچک سامان و سازمان دهیم، بهرهوری بیشتری خواهد داشت. برای دستیابی به آزادی و دموکراسی دانایی و توانایی و تمرین لازم است و در این پروسه «توزیع آگاهی» را میتوان بصورت نظری و عملی پی گرفت.
نکتهی آخر اینکه دستیابی به یک نظام سیاسی مردمسالار با «حکمرانی خوب» و «عادلانه » جز در سایهی «توزیع آگاهی» ممکن نیست. زیرساخت «عدالت» با هر تفسیر و نگاهی «آگاهی» است، و اینکه جامعهی ایران به رغم بیش از صد سال تلاش و مبارزه برای عدالتخانه و هزینه دادن فراوان و قربانیهای بسیار همچنان در حسرت «عدالت» میسوزد، جز به فقدان «توزیع آگاهی» در سطح مکفی باز نمیگردد. و اگر انتظار داریم و میرود که جنبش سبز پایان بخش این روند باشد باید آگاهی بخشی با همه توان و نیرو سرلوحه کار افراد جنبش بوده و به همهی لوازم و مقتضیاتش پایبند باشیم.
نوشتهی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام کامران برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر میکنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن میباشد.
مورد تقسیمبندی کشورها به «پیشرفته و توسعه یافته» و «در حال توسعه» و «عقب مانده» و «جهان اول» و «جهان سوم».
تمام این مفاهیم زمانی معنی پیدا میکنند که تاریخ و تمدن را به صورت یک خط فرض کنیم که در حقیقت این مفاهیم و تعریفها با همین فرض توسط یک انسانشناس انگلیسی در قرن هیجدهم بیان و آغاز گردید. این انسانشناس تمدن و مدنیت را به صورت یک خط ترسیم کرد که در پایین نامتمدنترین ملتها و در بالا متمدنترین ملتها قرار دارند. برای مشخص کردن درجهی تمدن هم معیارها و شاخصهایی را تعریف کرد. بالطبع این شاخصها و معیارها بر اساس ملت انگلیس تهیه شده بود بطوری که بر طبق آن ملت انگلیس به عنوان متمدنترین ملت در بالاترین نقطهی خط قرار میگرفت و دیگر ملتها بر اساس امتیازی که کسب میکردند به دنبال هم بر روی خط قرار میگرفتند. نکتهی جالب در این مورد این است که این انسانشناس انگلیسی امتیاز ملت ایرلند را طوری محاسبه کرده بود که در پائینترین نقطه و به عنوان نامتمدنترین ملت ردهبندی شده بود.
این دیدگاه یکی از ابزارهای قوی و بسیار موثر استعمار بوده و هست. زیرا ابتدا به بقیه میقبولانند که آنها متمدنتر و پیشرفتهتر از همه هستند و دیگران هم به راحتی میپذیرند. همچنین به ملتهای عقبمانده یا در حال توسعه و یا در حال پیشرفت میگویند که ناراحت نباشید ما هم زمانی مثل امروز شماها عقب مانده و نامتمدن بودیم ولی توانستیم به وسیله کار و هوش خود به تمدن و پیشرفت برسیم. بنابراین اگر شماها هم به حرفهای ما گوش کنید و راه و برنامههایی را که ما به شماها یاد میدهیم (چون ثابت شده که ما عقلمان و هوشمان و تمدنمان از شماها بیشتر است) شماها هم روزی متمدن، پیشرفته و جهان اولی خواهید شد و در روی خط به بالا خواهید رفت. از طرف دیگر در این مدت که شما مشغول پیشرفت و متمدن شدن هستید ماها هم بیکار ننشستهایم و متمدنتر و پیشرفتهتر شدهایم و در روی خط بالاتر رفتهایم، پس همچنان شما ها عقبتر از ما هستید و این روند تا ابد ادامه خواهد داشت. یعنی شما هیچوقت متمدن، پیشرفته و جهان اولی نخواهید شد. زیرا تا زمانی که ما معیارها و شاخصهای تمدن و پیشرفت را تعریف و تعیین میکنیم این معیارها در جهتی خواهند بود که به آنچه که ما داریم بیشترین امتیاز و نمره را بدهند. درست مانند شرکت در مسابقهای است که یک طرف شرکت کننده همهی قوانین بازی را تعریف میکند و هر زمان هم خواست این قوانین را به نفع خود تفسیر کرده و تغییر میدهد بنابراین امکان ندارد که بتوان پیروز از این مسابقه بیرون آمد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
چطور است که حالا «رویترز» رهبر سازمان تروریستی مجاهدین خلق را که حتی اگر نه به خاطر وقایع اوایل انقلاب، که دست کم به خاطر حملهی نظامی سازمان متبوعشان دوشادوش صدام حسین به ایران، طرد شدهی سیاسی و منفور خاص و عام در ایران هستند را «رهبر معترضان ایرانی» خطاب میکند؟ {+}
نمیدانم آیا من تنها هستم، یا شما هم احساس نگرانی میکنید. این کدام تصویری از ایران است که به خرد جهانیان میدهند که در آن خانم «مریم رجوی» رهبر معترضان ایرانی است؟!
سوال: این «شورای ملی مقاومت ایران» که رویترز این چنین اعتباری به آن میدهد شما را به یاد «شورای ملی سوریه» نمیاندازد؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
امروز روز تولد منه. ۶۵ سالمه. تولدم مبارک! من ۶۵ سال بیمرگیام را جشن میگیرم. هورا! ۶۵ سال! میشه ۷۸۰ ماه، ۳۳۸۰ هفته، ۲۳۶۶۰ روز*، ۵۶۷۸۴۰* ساعت و خیلی خیلی دقیقه.
من میتونستم در هر لحظه از هر کدام از این ۲۳۶۶۰ روز مرده باشم. در طی این ۶۵ سال، اما من هنوز زندهام و اوضاعم هم خوبه!
این منو خیلی خوشحال میکنه و به خودم میبالم. این یه دلیل برای جشن گرفته.
من یک نجات یافته هستم. من از ۶۵ سال زندگی و خطر سرطان زنده بیرون اومدم.
تو گوگل جستجو کردم: یه آدم میانگین چقدر عمر میکنه؟ جواب بین ۸۰ تا ۱۰۰ سال بود (اگه اتفاقی واسش نیفته). خیلی جالبه. چون همانطور که همه میدونیم، زندگی خیلی خطرناکه… خطر هیچوقت نمیخوابه… از همون لحظهای که از خواب بیدار میشیم (اگه از خواب بیدار بشیم)، هر اتفاقی ممکنه واسهمون رخ بده.
من دارم برنامهریزی میکنم واسه ۵ سال آینده زندگیم. مطمئنم که میتونم. چطور؟ یک روز به یک روز. برنامهام چیه؟ فقط کارای ساده: کار کردن، خواندن، نوشتن، غذای سالم خوردن، از هر روز لذت بردن و خدا رو شکر کردن واسه همه چیزایی که دارم. ۵ سال، میشه ۴۳۸۰۰ ساعت. این زمانه زیادیه. اما من باید یادم باشه که این ساعتا (یا دقیقهها) خیلی سریع میگذرن. واسه همین من باید سعی کنم هر روز یه کار خوب و معناداری انجام بدم. ۱۸۲۵ کار خوب. این قابل انجام شدنه!
من نمیگم که ۵ سال دیگه زندگی میکنم. وقتی ۷۰ سالم شد، واسه سالهای بعدش برنامهریزی میکنم.
زندگی من مثل رانندگی با یه ماشین خوب توی هوای خیلی بده. همه میتونن اینکارو بکنن، چرا من نتونم؟
هر کی ازم سوال کنه چند سالته بهش میگم بالای پنجاه. اما چقدر بالای پنجاه به هیچکی ربطی نداره. به هر حال همه که نمیتونن درک کنن من سالها از عمرم میگذره و هر روزم با مبارزه با سرطان سپری میشه و من توی ۶۵ سالگی بانشاط و خوشحال هستم.
تو زندگی امیدم به بهترینهاست، اما آمادهام که با بدترین پیشامدها بجنگم.
* بر طبق محاسبات من، دوست ما انگار تعداد روزها و ساعتها را دقیق حساب نکرده است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
در هفتهها و ماههای اخیر شاهد دورهای مختلف مذاکرات هستهای بین ایران و کشورهای موسوم به 5+1 هستیم (دور سوم این مذاکرات اخیرا در مسکو انجام شد و دور بعدی هم در استانبول برگزار خواهد شد). بدون شک، آمریکا به عنوان ابرقدرت جهانی بیرقیب، مهمترین عامل تعیین مسیر این مذاکرات است و برای اینکه بدانیم موضع و هدف «غرب» در رابطه با مذاکرات هستهای با ایران چگونه است، باید به خواست و اراده این «مهمترین» عامل توجه ویژه داشته باشیم.
عدهای بارها ایران را متهم کردهاند که در مذاکرات هستهای «بهانهگیری» میکند و در جستجوی اتلاف وقت است تا بتواند در مسیر رسیدن به «مقاصد هستهای مشکوک» خود پیشرفت حاصل کند. گزینهی دیگر اما این است که این دقیقا کاری است که «آمریکا» در حال انجام دادن آن است.
پیشبرد سیاستهای خصمانه و تقابلی در عمل و همزمان حفظ ظاهر قضیه از طریق انجام مذاکرات، دست کم ۵ مزیت کلیدی برای آمریکای آقای اوباما (و متحدانش) خواهد داشت:
انتخابات ریاست جمهوری با دغدغه و بحران کمتری انجام شود و شانس پیروزی مجدد آقای اوباما افزایش یابد. از یک سو او با ایران به تعامل نکرده است و جناحهای طرفدار تقابل با ایران نمیتوانند او را به خاطر چنین سازشی تخریب سیاسی کنند. از سوی دیگر، او فوری دست به اسلحه نشده است تا رقبایش بتوانند او را متهم کنند که بدون در نظر گرفتن شرایط ویژهی اقتصادی-سیاسی حاکم بر اروپا (و جهان) جنگی دیگر راه انداخته است.
عملیات سری و آشکار نظامی-امنیتی-تروریستی-سایبری-رسانهای-فرهنگی علیه ایران (به بهانهی برنامهی هستهای) ادامه یابد و بیشتر اثر کند.
زمان کافی به تحریمهای «نیمه» فلجکنندهی نفتی و مالی علیه ایران داده شود تا با تضعیف ایران، زمینه برای سناریوهای تندروانهتر تقابلی (با هدف تغییر رژیم نهایی در ایران) فراهم شود.
زمان کافی به آمریکا، اروپا، ترکیه و متحدان سنی-عربشان در منطقه داده شود تا از طریق تغییر رژیم در سوریه، حکومت ایران را تضعیف کنند.
خطوط لوله نفت زمینی که اجازه صادرات نفت شبه جزیره عربستان را از مسیری به غیر از تنگهی هرمز را بدهد تکمیل شود. (نکته: امروز یکی از این خطوط بین امارات-خلیج عمان راه اندازی شد با ظرفیت حداکثر ۲ میلیون بشکه نفت در روز {+}). پیشرفت این پروژه، تهدید واقعی ایران (بستن تنگهی هرمز) را کم خطرتر میکند.
بر اساس این دیدگاه، هدف اصلی «آمریکا» در مذاکرات هستهای با ایران، رسیدن به راهحل سیاسی و در نتیجه «تعامل» با ایران نیست. بلکه، سیاست اصلی آمریکا در رابطه با ایران سیاست «تقابل» با هدف «تغییر رژیم» است. در نتیجه این مذاکرات باید:
با خوشبینی و حسن نیت ظاهری آغاز شود و ادامه یابد تا کسی غرب را متهم به این نکند که از آغاز بیانگیزه و بدبین بود.
امتیاز مهمی به ایران داده نشود تا رژیم سیاسی حاکم بر این کشور امکان این را نیابد تا با خاطری آسوده به توسعهی داخلی و افزایش قدرت خود در منطقه ادامه دهد. به عنوان مثال، تحریمهای ایران برداشته نمیشود، یا تضمینی به ایران داده نمیشود که رفتار تقابلی آمریکا با ایران به رفتار خنثی یا دوستانه تبدیل شود (مثلا آمریکا تضمین دهد که تلاشهایش برای ناپایدارسازی ایران را خاتمه میدهد و در تلاش برای تغییر رژیم در ایران نیست).
در مقابل اعطای امتیازهای ناچیز به ایران، مطالبات اساسی از این کشور خواسته شود که با قطعیت بالایی با پاسخ منفی ایران مواجه شود. انجام مذاکرات اولا این رویکرد «تقابلی» آمریکا با ایران را در اذهان عمومی کمرنگ میکند و مشروعیت بیشتری به رویکردهای خصمانهی آتی نسبت به ایران میدهد. چرا که دیگر کسی نمیتواند بگوید «آمریکا گزینههای دیپلماتیک را امتحان نکرد». از طرفی این احتمال (هر چند ضعیف) وجود دارد که ایران پیشنهادهای یکسویهی غرب را بپذیرد و فرضا یکسره از حق خود برای غنیسازی اورانیوم چشمپوشی کند که در این صورت نیز غرب بدون آنکه امتیازی به ایران داده باشد، امتیاز بزرگی به دست آورده است و تازه دلیلی هم ندارد که نتواند به بهانههای دیگر، سیاست تقابل با ایران را ادامه ندهد (مثلا حقوق بشر یا دخالت در منطقه یا غیره).
خلاصه آنکه، آمریکا با ایران مذاکره میکند، نه به خاطر اینکه در جستجوی «تعامل» با این کشور است (تعامل با ایران خود به خود به معنای این است که آمریکا سیاست تغییر رژیم در ایران را ترک کرده است)، بلکه به خاطر اینکه در شرایط فعلی، کار بهتری جز مذاکرههای بیثمر نمیتوان انجام داد، تا شرایط برای رویکردهای عریانتر تقابلی فراهم شود…
پینوشت: یک نکته مهم دیگر را فراموش کردم که بنویسم. در این فاصله، یکسری توافقها و لابیهایی در عالیترین سطوح قدرت در آمریکا نیز در حال انجام شدن است که برخورد نظامی با ایران به بهانهی «جلوگیری از دستیابی ایران به توانایی تولید سلاح هستهای» را مجاز میشمارد. توجه کنید، که بر اساس این لابیها، آمریکا مجاز است ایران را نه به جرم «دسترسی به سلاح هستهای»، بلکه به جرم «داشتن توانایی تولید سلاح هستهای» مورد حمله نظامی قرار دهد. {+}
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
نوشتهی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام کامران برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر میکنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن میباشد.
سالها است که کلمهی دموکراسی با باری بسیار مثبت و با اهمیت و بسیار وزین بر زبان و در نوشتههای تحلیلگران و روشنفکران به خصوص در کشورهای درحال توسعه و یا به عبارت دیگر جهان سوم موج می زند.
تصوری که با دیدن و شنیدن این کلمه در ذهن شنونده و خواننده ایجاد میشود دقیقا تصویر بسیار شیرین از جامعهی غربی است که در فیلمها و برنامههای تلویزیون و رسانهها به خورد انسانها در سراسر دنیا داده میشود. جامعهای که بره و گرگ در کمال صفا و صمیمیت و صلح در کنار هم به زندگی شیرین و سرشار از شادی مشغولند و تمام سیستمهای سیاسی و اقتصادی و قضایی جامعه نیز آماده و هوشیار در خدمت گسترش عدالت اجتماعی و اقتصادی و کشیدن مو از ماست میباشند. بنابراین اگر خدای نکرده و زبانم لال بیعدالتی (اقتصادی و سیاسی) اتفاق افتاد، مظلوم میتواند بدون واهمه و ترس فوری با مراجعه به مراجع مربوطه حق خود را دریافت کند و ظالم به مجازات میرسد. در نتیجه در این جوامع ما هر روز شاهد اخباری در مورد چگونگی نجات یک گربه یا سگ از درون چاله و یا بالای یک درخت و یا ساختن پای مصنوعی برای سگی که در اثر حادثه یک پایش را از دست داده هستیم. در این تصویر، در کشورهای دموکراسی غربی هیچگونه طمع و زیادهخواهی وجود ندارد و در نتیجه هیچکس در پی خوردن و پایمال کردن حقوق مردم نبوده و نیست و به دنبال اندوختن مال و دارایی نیست و تمام ثروتمندان و سیاستمداران و کسانی که در مسندهای حاکمیت و قدرت قرار دارند انسانهایی پاک و به عبارتی مریم رشته و عیسی بافته هستند. همهی پستها و مقامهای سیاسی توسط رای آزاد مردم انتخاب میشوند و اگر دست از پا خطا کنند باز هم توسط رای مردم برکنار میشوند.
از طرف دیگر کلمهی دیکتاتوری به معنای تمامیتخواهی و اقتدارگرایی با بارهای منفی بسیار زیاد در مورد حکومتها و سیستمهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشورهای در حال توسعه و یا جهان سوم استفاده میشود و معنی آن جامعهای است که مردمان طماعی دارد که همواره در حال کلاه گذاشتن بر سر همدیگر و دزدی از یکدیگر هستند. سیاستمداران و صاحبان پستهای سیاسی بدون رای مردم و انتصابی هستند و فکر و ذکرشان پرکردن جیب خود و فامیلهایشان است و دستگاههای قضایی نیز فقط و فقط در پی اعمال ظلم به مردم و طرفداری از ظالمان و صاحبان قدرت هستند. اگر مظلومی جرات اعتراض و دادخواهی داشته باشد فوری توسط دستگاههای سرکوب (پلیس و نیروهای امنیتی) سرکوب میگردد. به قولی سیاهترین تصویری که میتوان از یک جامعه داشت در مورد این کشورها صدق میکند. حالا چطور در این جوامع سنگ روی سنگ بند میشود نیز لابد فقط و فقط توسط زور و دیکتاتوری است.
در علم فیزیک تعریفی برای گاز ایدهآل وجود دارد. در حقیقت چنین گازی در طبیعت وجود ندارد ولی به منظور انجام محاسبات و فرمولبندی از گاز ایدهآل استفاده میگردد. دموکراسی و دیکتاتوری که در بالا تعریف شدند نیز همانند گاز ایدهآل هستند که تعریف برای آن وجود دارد ولی در عمل و در طبیعت وجود ندارند. میگویند یک بار از گاندی سوال کردند که نظر تو در مورد تمدن غربی چیست؟ او پاسخ داد که ایدهی خیلی خوبی است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
نوشتهی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام مرجان برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر میکنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن میباشد.
عدهای از حقوقدانان بینالمللی «برای رسیدگی به اعدامهای دسته جمعی اوائل دهه ۱۳۶۰ و قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷» در مقر عفو بینالمللی (لندن) دور هم گرد آمدهاند تا به شکایت خانوادههای کشتهشدگان طی پنج روز آینده یعنی روزهای 18 تا 22 ژوئن رسیدگی کنند. {+}
پیش از این در سال ۱۹۶۷ برای اولین بار برتراند راسل با همکاری ژان پل سارتر، در کشورهای سوئد و دانمارک دادگاهی علیه جنایتهای جنگی دولت آمریکا در ویتنام برگزار کرد و دولت آمریکا را طی آن به جنایت علیه بشریت محکوم نمود. این دادگاه ائتلافی بود از نیروهای چپ، روشنفکران برجسته و سرشناس، نیروهای مترقی و دموکرات که برای اعتراض و محکوم کردن جنایات جنگی امپریالیسم، دور هم جمع شده بودند. محکومیت از طریق دادگاه بینالمللی جنبهی سمبولیک دارد و از لحاظ حقوقی قابل اجرا نیست، اما از لحاظ تأثیر بر افکار عمومی بسیار مهم و قابل توجه است.
دشمنان ایران و دستاندرکاران این دادگاه بر جنبهی تبلیغاتی آن به منظور پیاده کردن اهداف غیر انسانی خود حساب باز کردهاند. افزون برآن، هیچ فرد بیغرضی نمیتواند قتل عام گسترده مردم شهرها و روستاهای ویتنام برای بیش از ۱۹ سال با استفاده از بمبهای شیمیائی و کشنده توسط جنایتکاران آمریکایی را به کشتار اوائل سالهای شصت در ایران تشبیه کند. در نتیجه، یاد کردن از این تریبونال به نام دادگاه راسل شایسته نیست.
اکثر مردم ایران معتقدند که دستاندرکاران جنایات دههی شصت بدون تردید باید در دادگاهی بیطرف با حضور بازماندگان خانوادههای داغدار محاکمه شوند و افراد در گیر مجازات شوند. اما این دادگاه بدون شک بیطرف نیست و دست سازمان سیا بیشتر شرکت کنندگان از جمله آقای دکتر پیام اخوان و خواهران برومند (موسسین بنیاد عبدالرحمن برومند که با منابع مالی سازمان سیا راه اندازی و حمایت مالی شد. {+، +، +}) را نوازش داده است.
تلاش دستاندرکاران برای ایجاد زمینههای برگزاری چنین دادگاهی از سالها قبل آغاز شد و بعد از تبادل نظرهای بیشمار سرانجام تشکیل آن را در روز جهانی حقوق بشر (دهم دسامبر ۲۰۰۹) به اطلاع عموم رساندند. در تاریخ یازده فوریه ۲۰۱۰ نخسین کنفرانس حقوقی برای تنظیم پیشنویس این دادگاه با شرکت سه تن حقوقدان از بلژیک، آلمان و کانادا برگزار شد و در مارچ ۲۰۱۰ طرح دادگاه کنونی ریخته شد.
آقای پیام اخوان از گردانندگان اصلی این دادگاه، در گفتگوی سال ۲۰۰۶ در دانشگاه مک گیل در جواب سوال «آیا ممکن است این پرونده به آی سی سی (ICC)، دادگاه لاهه فرستاده شود؟» گفت: «از آنجایی که آی سی سی در جولای ۲۰۰۲ تأسیس شده است مشروعیت رسیدگی به اعدام های ۱۳۶۷ را ندارد زیرا امضا کنندگان اساسنامه نمیخواستند که مشروعیت آن عطف به ماسبق بشود، اما امکان برقراری یک تریبونال بینالمللی وجود دارد.»
مصاحبه کننده سپس درمورد تریبونال بین المللی سئوال کرد: «اشکال عملی چنین تریبونالی برای متهمان به «جنایت علیه بشریت» در ایران چگونه خواهد بود؟»
اقای پیام اخوان درجواب گفت: «یک راه تشکیل چنین مرجعی شورای امنیت سازمان ملل است که در حال حاضر راه آن هموار نیست. اما ما میتوانیم بر این روند تأثیر بگذاریم». او ادامه داد:
برای مثال ایران را به عنوان تهدید برای امنیت مطرح کنیم. ما میتوانیم این تهدید و طبیعت ضد حقوق بشری رژیم ایران را به نمایش بگذاریم. {+}
ایرانیان باید توجه داشته باشند که سلطهگران برای تغییر رژیم در ایران سالهاست با کمک مهرههای خود، نظیر آقای پیام اخوان، علیه ایران دسیسه میچیند. به همین منظور آمریکا سعی دارد با کمک آقایان پیام اخوان و شهید احمد، دولت ایران را به عنوان «تهدید» علیه صلح در جهان جا اندازد. این در جایی است که مردم جهان به دفعات از طریق سنجش عقاید، آمریکا و اسراییل را خطر اصلی علیه صلح جهان معرفی کردهاند.
در این رابطه پیام اخوان همراه با عدهای در سال ۲۰۱۰ گزارش دویست و یک صفحهای زیر عنوان «خطر ایران هستهای ، قومکش و ناقض حقوق بشر» را انتشار داد. این گزارش همراه با بیانیهای تحت عنوان «پذیرفتن مسئولیت برای جلوگیری» توسط نئوکانهای جنگطلب و حامیان اسرائیل آپارتاید همچون آقایان و خانمها فوأد عجمی، نازنین افشین جم، پیام اخوان، اروین کولتر و الن دورشویتز (از جنگطلبان حامی اسراییل)، رامین جهانبگلو، سعدالدین ابراهیم (از استادان مصری فارغ التحصیل انایدی)، ارشاد منجی (اسلام ستیز کانادایی)، عباس میلانی، الی ویزل، مورتیمر زاکرمن و دیگران به امضاء رسید. لطفا برای خواندن این گزارش غیر واقعی و تحریک کننده اینجا را ببینید.
در کنار آن سازمان سیا جهت جا انداختن «خطر ایران» علیه صلح جهان، در سال ۲۰۰۴ «مرکز اسناد حقوق بشر ایران» در نیوهیون (واقع در ایالت کنیتیکت) را با کمک آقایان و خانمها پیام اخوان، لادن برومند، رویا حکاکیان و شوهرش رامین احمدی تأسیس کرد و مبلغ یک میلیون دلار برای شروع آن منظور داشت. هدف از تأسیس این مرکز جمع آوری «اسناد» برای ترسیم ایران به عنوان «خطر» جهانی زیر پوشش نقض حقوق بشر است که همچنان ادامه دارد.
میدانیم که سازمان سیا در سال ۱۹۵۳ همراه با اینتلیجس سرویس انگلیس ام آی 6، آقای محمد مصدق نخست وزیر محبوب که توسط مردم ایران به عنوان رهبری کاردان و دموکرات حمایت میشد را طی کودتایی خونین سرنگون کرد و مردم را دل شکسته ساخت. آیا باید امروز باور کنیم همان سازمان سیا که مصدق را سرنگون کرد و رژیم دیکتاتوری محمد رضا شاه پهلوی را برای منافع غرب ۲۵ سال دیگر تثبیت نمود خواهان عدالت و دموکراسی برای مردم ایران شده است؟ آیا میتوان کشتار و بدبختیهای مردم ایران را در خلاء و در غیاب بازیهای قدرت هژمونطلب دید؟ آیا میتوان دسیسههای بیشمار دشمنان جهت بیثباتی ایران را نادیده گرفت؟ آیا میتوان تحمیل هشت سال جنگ و کشتار یک میلیون جوان و شهروند ایرانی و هزاران نفر زخمی را بر جامعه بیاثر دانست؟ آیا میتوان تجاوز صدام با چراغ سبز آمریکا و کمک نظامی غرب همراه با حمایت مالی سران عرب را در این دادگاه از نظر دور داشت؟ آیا تهدید مکرر آمریکا و اسراییل به حملهی نظامی، جنگ روانی از طریق پروپاگاندا، ترور دانشمندان هستهای، حملههای سایبری، «ملت سازی»های ساختگی به منظور بیثبات کردن ایران را سرسری گرفت؟
در این تربیونال حقوقدانانی چون پروفسور جان کوپر، پروفسور ریچارد فالک، سر جفری نایس، پروفسور اریک دیوید، دکتر نانسی هورماشیا، دکتر هدایت متین دفتری به سرپرستی دکتر پیام اخوان شرکت دارند.
پروفسور اریک دیوید (Eric David) رییس مرکز حقوق بینالملل دانشگاه بروکسل قبلا به عنوان مشاور حقوقی سازمان ملل در امور مربوط به رواندا و دولت بلژیک کار کرده است. علاوه بر آن قضاوت حقوقی پروفسور اریک دیوید دربارهی سازمان مجاهدین کمک بزرگی به خارج شدن نام مجاهدین از لیست تروریست در اتحادیهی اروپا کرد. انگلیس نام سازمان مجاهدین را در سال ۲۰۰۸ از لیست تروریستها خارج کرد و اکنون دولت کانادا و آمریکا در راهی مشابه قدمهای موثری برداشتهاند. {+}
آقای اریک دیوید در اینباره نوشت:
عملیات مسلحانهی مجاهدین در گذشته میتواند زیر پوشش تعریف ویژهای از تروریسم قرار بگیرد. با توجه به وضعیت ایران، عملیات مسلحانه مجاهدین میتواند عملیات جنگی، نه تروریستی، محسوب شود.
اریک دیوید استدلال کرد:
رژیم ایران یکی از بزرگترین نقض کنندگان حقوق بشر در دنیاست که دهها هزار نفر را کشته و شکنجه داده است. دهها هزار نفر را زندانی کرده است. باید گفت، این رژیم افرادی را که زیر بار نمیروند ستیزهجویانه از بین میبرد. روی این اصل مبارزات مجاهدین در حقیقت جنگ مسلحانه بوده است و نمیتواند به عنوان اقدامات تروریستی طبقهبندی شود.
معلوم نیست چگونه پروفسورهای حاضر در این تربیونال تاکنون در مورد عملیات جنایتکارانهی آمریکا و ناتو همچنان ساکت نشستهاند و دادگاه بینالمللی برای جنگهای غیر قانونی که تا به حال میلیونها قربانی گرفتهاند برگزار نکردهاند؟
آقای ولفگانگ کالک (Wolfgang Kaleck) حقوقدان آلمانی فعال در زمبنهی حقوق بشر قبل از خارج شدن نام مجاهدین از لیست گفت:
من فکر میکنم نظر حقوقی پروفسور دیوید کمک ارزندهای به این بحث میکند و ارزش دارد که مطالعه شود. {+}
خب، اکنون پروفسور اریک دیوید در کنار دکتر پیام اخوان و پروفسور ریچارد فالک در این دادگاه نشسته است.
پروفسور ریچارد فالک (Richard Falk) به علت انتقاد از رفتار اسراییل علیه فلسطینیها در میان «مترقیون» جایی برای خود باز کرده است. اما ایشان هم نظیر پروفسور اریک دیوید نظر خوبی نسبت به دولت ایران ندارد و از آن با صفت ظالم (brutal) در مقالاتش یاد میکند. در کنار این مساله ریچارد فالک انتخابات رییس جمهوری ۱۳۸۸ ایران را – مانند دولت آمریکا – تقلبی میخواند و در مقالاتش بر آن تأکید دارد. بکارگیری مکرر صفت «تقلبی» در مقالاتش باعث شد که سردبیر مجله اینترنتی «سیاست خارجی» ، جرمی هاموند (Jeremy Hammond)، از او بخواهد واژه «تقلبی» را از مقالاتی که به آن مجله میفرستد حذف کند زیرا آقای جرمی هاموند برطبق شواهد، که خود مطالعه کرده است و درباره آن چندین مقاله نوشته است، مدرکی که بر اساس آن انتخابات ریاست جمهوری ایران تقلبی بوده باشد را نیافته است.
پروفسور ریچارد فالک در ضمن عضو «شورای روابط خارجی» آمریکاست. این شورا در سیاست خارجی آمریکا بسیار تأثیرگذار است و شخص باید حامی سیاستهای خارجی آمریکا باشد که بتواند در این شورا دوام بیاورد.
اخیرا پروفسور ریچارد فالک در مقالهای تحت عنوان «چه کاری در مورد سوریه میتوان انجام داد، تراژدی یا ناتوانی؟» نوشت که دربارهی قتل عام کودکان الحوله بود. ایشان قتل عام کودکان را بدون هیچ مدرکی، نظیر دولت متبوعش آمریکا و آقای پیام اخوان، به دولت بشار اسد نسبت میدهد و مینویسد: {+}
این قتل عام توسط شبیحه، شبه نظامیان دولتی، علیه کودکان در الحوله پیاده شد.
چگونه ممکن است یک حقوقدان، بدون داشتن مدرک موثق به این روش غیر اخلاقی تن در دهد؟
اما به نظر میآید در مواقع «حساس» که اذهان عمومی باید آماده برای عملیات متجاوزانهی دیگری شود، اعضای شورای خارجی هم باید اذهان عمومی را آماده سازند. در نتیجه این دادگاه هم به دنبال ابزاری است که بتواند اذهان مردم جهان را بیش از پیش علیه دولت ایران بشوراند و ایران را بعنوان «خطر» در جهان جا بیاندازد و از آن برای تغییر رژیم و تجزیهی ایران استفاده کند.
ایرانیان و مردم آگاه باید صدای خود علیه این دادگاه وابسته را به گوش جهانیان برسانند.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
متن زیر را دوستی به نام احسان در نقد و پاسخ به مقالهی «اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی» نوشتهی مرجان که چندی پیش در بامدادی منتشر شده بود، نوشته است (لینک مطلب) که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر میکنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن میباشد.
«منشا فساد در داخل خانه است، همین جا دنبالش بگردید».
اپوزیسیون در ایران تحت چه شرایطی تغییر ماهیت میدهند و مجبور به خروج از ایران و تبدیل به گروههای معاند میشوند؟ معنای دقیق از اپوزیسیون، انجیاوها و گروههای حقوق بشری چیست؟ آیا اینها واقعا وابسته به کشورهای متخاصم با ایران هستند؟ در شرایطی که تمامی سازمانهای مردم نهاد در داخل ایران زیر فشار و تهدید برخوردهای سخت حاکمیت هستند، ادعاهای غیر مستند از ارتباط این سازمانها با خارج از کشور چه هدفی را دنبال میکند؟ در مسیر تهدید نظامی ایران، اپوزیسیون خارج نشین تهدید بزرگتری است یا نابرابری و تبعیضهای داخلی بین اقوام و مذاهب و هواداران گروههای سیاسی؟ یا فشارهای اجتماعی و اقتصادی و ناکارمدی دولت در ایجاد عدالت در کشور؟
آیا ایرانیان نگران از تهدیدهای خارجی جهت تحلیلها و بررسیهای خود را معطوف به مسائل داخل ایران هم میکنند؟
بخش اول. از اپوزیسیون که حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم؟
نویسنده در همان پاراگراف اول از نقد اپوزیسیون خارج از کشور شروع میکند. اپوزیسیون … بیایید همین جا مکثی کنیم و بپرسیم اپوزیسیون یعنی چه؟ معنای سادهاش میشود مخالف سیاسی. کسی که در سیاست ساز مخالف میزند. گروهی سازمان یافته یا غیر منسجم که برای اصلاح سیستم سیاسی یا تغییر آن تلاش میکند. اما این معنای کلی و تئوری برای اپوزیسون است. مطمئنا تعریف اپوزیسیون در نظامهای توتالیتر با معنای همان کلمه در دموکراسیهای اروپای غربی و آمریکای شمالی متفاوت است.
در دموكراسیهای كنونی، اپوزيسيون دلالت بر احزاب و گروههای سياسی سازمانيافتهای دارد كه مخالف حكومت مستقر میباشند و تحت حمايت قانون از آن انتقاد میكنند و در صورت كسب رأی اكثريت مردم در انتخابات آزاد، قدرت سياسی و اداره امور كشور را به دست میگيرند. اما در نظامهای اقتدارگرا، اپوزيسيون شامل نيروهای نسبتا سازماننيافتهای است كه مخالف پرسنل سياسی حاكم يا سياستهای جاری و حتی كل نظام سياسی میباشند و با آن به مبارزه برمیخيزند. به نقل از دولت عقل، حسین بشیریه، انتشارات علم نوین.
اما آنچه در فضای سیاسی ایران پس از انقلاب از واژه اپوزیسیون معنا میشود، عبارت است از گروهی که به وسیله نهادهای سیاسی نظامی حاکم و با روشهای سخت بطور کل از فضای رقابت سیاسی بیرون رانده شده یا دسترسیشان به مناصب سیاسی انتخابی محدود و به پستهای انتصابی کلا قطع شده است. روشن است که اپوزیسیون در این معنا، پدیدهای خاص سیستمهای سیاسی اقتدارگرا در کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه است. این چنین است که در ایران گروههای اصلاح طلب حتی در دورانی که دو قوه از سه قوه اصلی کشور را در دست گرفته و حتی در پارلمان اکثریت مطلق را در اختیار داشتند، باز هم جزو اپوزیسیون به حساب میآمدند، گر چه بر اساس تعریف نظری اپوزیسیون در این دسته جای نمیگیرند. بر عکس نیروهای موسوم به اصولگرا در همان دوران محرومیت از دسترسی به نهادهای انتخابی هم جزو اپوزیسیون نبودند. پس هنگام صحبت درباره واژههایی مانند اپوزیسیون و عینیت دادن آن به شرایط فعلی کشور، باید به خاطر داشته باشیم که درباره یک سیستم سیاسی معیوب و انحصارگرا صحبت میکنیم. کشوری که در آن در 20 سال گذشته یک گروه و جناح سیاسی خاص همواره با در اختیار داشتن نهادهای قدرتمند انتصابی و به پشتیبانی در اختیار داشتن قوه قضائیه، نهادهای سیاسی رده بالا و دور از حیطه تاثیرگزاری مردمان (مثلا شورای نگهبان و غیره)، و با پشتیبانی نیروهای نظامی و انتظامی همواره در موضع قدرت بوده اند و احزاب دیگر حتی هنگام در دست داشتن «تمامی نهادهای انتخابی اعم از دولت، مجلس و شوراهای شهر و روستا» باز هم عملا و اسما نیروهای اپوزیسیون بشمار میآمدند!
و این وضعیت مضحک و تراژیک ادامه دارد وقتی درباره «اپوزیسیون خارج نشین» صحبت میکنیم. در تمامی دوران پس از انقلاب همواره افراد درون حاکمیت در ایران تبدیل به منتقد شدهاند، منتقدان تبدیل به مخالفان و اپوزیسیون داخل کشور شدهاند، و اپوزیسیون داخل کشور در اثر فشار و تهدید به خارج از ایران کوچ کرده و تبدیل شدهاند به اپوزیسیون خارج نشین! و این فرایند همواره ادامه داشته و خواهد داشت. در واقع بر خلاف آنچه که نویسنده سعی در تبلیغ آن دارد فرایند اپوزیسیونسازی (در معنایی که اینجا برداشت میشود) نه در خارج از کشور، که در داخل مرزهای ایران آغاز میشود. اپوزیسیونسازی حاصل نگاه بسته و امنیتی حاکمیت به هر فعالیت سیاسی اجتماعی خارج از کنترل و غیر دلخواه است. حاصل برخوردهای خشن با فعالان سیاسی اجتماعی و سوق دادن آنها به خروج از کشور و افتادن در دام افراطیگری است.
به نظرم هیچ کشور از نظر سیاسی توسعه نیافته توان این را ندارد که برای دموکراسیهای غربی (فارغ از اینکه موافق، مخالف یا منتقد آنها باشیم) اپوزیسیونسازی کند، در عین حال تقویت اپوزیسیون نظامهای سیاسی فاسد و توسعه نیافته کار چندان دشواری نیست. ایضاً ایران هرگز حتی با هزینه کردن میلیونها دلار و با برنامهای دقیق و طولانی مدت هم توان اپوزیسیونسازی برای دموکراسیهای غربی را ندارد (باز هم این حقیقت ارتباطی به این موضوع ندارد که منتقد و مخالف دموکراسیهای غربی باشیم یا نه). گر چه میتواند (به عنوان مثال) برای اپوزیسیون حاکمیت فعلی کشور بحرین نقش حمایتی ایفا کند. چرا؟ دلیلش روشن است: نظام سیاسی بحرین هم مانند ایران نظامی فاسد و ناکارامد است.
نمونه برای این ادعا زیاد است: آقای اکبر عطری مگر که بود؟ جز یک دانشجوی علاقهمند به مسائل سیاسی؟ که راه معمولی ورود به انجمن های اسلامی دانشجویان را برای کار سیاسی برگزیده بود؟ آقای علی افشاری که بود؟ یک دانشجوی مهندسی صنایع در دانشگاه صنعتی امیرکبیر، یک دانشجوی معمولی اهل ورزش و یکی از بنیانگذاران گروه کوهنوردی این دانشگاه، دانشجویی که مانند خیلی دیگر از دانشجویان ایرانی علاقهمند سیاست بود و وارد انجمن اسلامی پلیتکنیک و از آنجا دفتر تحکیم وحدت شد.
یا موردی دیگر: آقای احمد باطبی که بود؟ یک جوان بیست و چند ساله و دانشجوی تئاتر که در یکی از تجمعات دانشجوئی بعد از حمله نیروهای لباس شخصی و انتظامی به کوی دانشگاه در 18 تیر 78 روی شانههای کس دیگری رفت و پیراهنی خونین را بلند کرد و خبرنگاری خارجی عکسی از او گرفت که بسیار زود منتشر و معروف شد. در هر نقطه دیگری از دنیا چنین کاری هیچ، مطلقا هیچ برخوردی در پی ندارد. اما باطبی را با همان عکس پیدا و محاکمه و ابتدا به اعدام، و سپس 15 و بعد به ده سال زندان محکوم کردند. بعد از دوران سخت زندان چندان عجیب نیست که کسی به امید جبران سالهای از دست رفته به خارج از کشور برود. و آنجا به دام سازمانهای سیاسی تندرو و افراطی بیفتد.
و مگر تمامی فعالین سیاسی، روزنامهنگارها و دیگران در طی چه پروسه ای مجبور به خروج از ایران شدند؟ اتفاقی که باز هم در آینده تکرار خواهد شد و از آن گریزی نیست.
البته اگر تعصبات سیاسی اجازه میداد مطمئنا این نکات از دید تیزبین خانم مرجان پنهان نمیماند. ایشان در نوشتهاش ادعا میکند که سازمان سیا با راه اندازی نهادهای موازی، و با حمایت مالی (و نه سرکوب و جنگ سخت) توانسته جنبشهای زنان و فعالین چپگرای آمریکا (حتی مثلا نوام چامسکی که اینقدر مطالب اش مورد توجه رسانههای دولتی ایران است!) را تحت کنترل خود در بیاورد. در عین حال (واقعا نمیدانم چرا؟) ظاهرا ایشان از تحلیل این نکته ساده ناتوان است که چرا در ایران این روند دقیقا برعکس طی میشود! یعنی نزدیکترین افراد به لایههای قدرت سیاسی در ایران تبدیل به منتقد و مخالف و حتی مهره دشمن میشوند. تا آنجا که در میان افراد «متهم به داشتن ارتباط با خارج از کشور»، از مشاور و معاون مقامات کشوری وجود دارد، تا وزیر و نماینده مجلس، تا نخست وزیر 8 ساله، رئیس جمهور 8 ساله و رئیس پارلمان 8 ساله! ایشان ریشههای بروز این اتفاق را نمیبیند و سادهانگارانه تنها به بررسی میوههای آن اکتفا میکند. مانند کسی که انتظار داشته باشد از درخت گز، میوههای سرسبز سیب بروید.
همچنین: اپوزیسیون باز در معنا به گروهی اطلاق میشود که سودای کسب قدرت سیاسی را دارند. اما در متن خانم مرجان اپوزیسیون معنای عامتری پیدا میکند: هر کسی که منتقد وضعیت موجود باشد اپوزیسیون تلقی میشود. آقای اکبر گنجی در مقاله قابل تحسین «لیبیائیزه کردن ایران» به درستی اشاره میکند که «روشنفکران اگر مخالف نظام سیاسی موجود باشند، باز هم اپوزیسیون نامیده نمیشوند، آنان را «روشنفکران ناراضی» میخوانند … مدافعان و فعالان حقوق بشر نیز با «فعال سیاسی» حزبی و سازمانی تفاوت دارند. مسأله گروه اول، فقط و فقط حقوق بشر است. آنها نمیخواهند وارد قدرت سیاسی یا دستهبندیهای سیاسی شوند. نقض حقوق بشر را در سطح محلی، منطقهای و بینالمللی، «بیطرفانه» گزارش میکنند. هیچ گاه خود را در نقش بدیل رژیم سیاسی موجود نمیبینند. اینها هم جزو اپوزیسیون هیچ حکومتی نیستند». حمله به نهادهای حقوق بشری و روشنفکران ِ تحت استنطاق همیشگی حکومت، به بهانه نقد اپوزیسیون خارج نشین عملی کاملا ریاکارانه و توجیهگر است.
پس تا همینجا بطور خلاصه تکرار کنیم که:
۱. هنگام نام بردن از اپوزیسیون، باید به خاطر داشته باشیم درباره یک نظام سیاسی به شدت فاسد و انحصارطلب صحبت میکنیم که امکان هرگونه اصلاح در ساختار و همچنین تغییر در سطوح مختلف قدرت را از بین برده است.
۲. گروههای حقوق بشری، گروههای دانشجویی که اساسا امکان ورود به ساخت قدرت را بطور مستقیم ندارند، روشنفکران، نویسندگان و اندیشمندان منتقد حکومت، و مردمان عادی در جستجوی برابری و عدالت در زمره اپوزیسیون قرار نمیگیرند.
۳. همچنین اپوزیسیونسازی نه در خارج از ایران، که دقیقا در داخل مرزهای جغرافیایی ایران و در اثر برخوردهای شدید امنیتی با کوچکترین فعالیت سیاسی غیر دلخواه صورت میگیرد.
۴. صلحجوترین افراد اپوزیسیون داخل کشور نه تنها از فرصت برابر در برخورداری از آزادی عمل سیاسی و حق تبلیغ عقاید و امکانات مساوی در عرصه رسانهای برخوردار نیستند بلکه پیاپی در معرض سرکوب و زندان و شکنجه و تبعید قرار دارند. در چنین حالتی عجیب نیست که بر تعداد اپوزیسیون خارج از کشور روز به روز افزوده شود، به طوریکه لازم شود درباره ارتباطات این اپوزیسیون و تاثیرش بر منافع ملی اطلاعرسانی صورت گیرد.
بخش دوم. مغالطهها، تشبیهات غلط و دروغهای این متن چه هستند؟
۱. «اپوزیسیون خارج نشین فاقد ریشه در درون کشور و بیش از پیش منزوی شده است«.
فارغ از میزان درست یا غلط بودن این گزاره، این هم مهم است که جمله ای کاملا غیردقیق و اثبات نشده است. و به نظر میرسد خود نویسنده هم اعتقاد چندانی به حرفش ندارد، چه در اینصورت اساسا چه نیازی به افشاگری پیرامون گروههای منزوی شده وجود دارد؟
همچنین باید پرسید منظور نویسنده از اپوزیسیون خارج نشین چیست؟ و کدام گروهها (اصلاحطلبها، چپها، مجاهدین خلق، سلطنت طلب ها یا دیگران؟) را در بر میگیرد؟ چه مرزی میان اصلاحطلبان داخل و خارج از کشور وجود دارد؟ یعنی مثلا اصلاح طلبان داخل ایران پایگاه مردمی دارند و به محض خروج از کشور منزوی میشوند؟
تنها گروهی که ارتباط با آنها حکمی کمتر از مرگ دارد، احتمالا اصلاحطلبان هستند. در شرایط فعلی کشور چگونه میتوان منزوی شدن گروههایی که تبلیغ و فعالیتشان در ایران ممنوع و مستوجب مجازاتهایی در حد اعدام است را سنجید؟ نویسنده چقدر با تعدد و میزان پروندههائی که در نقاط مختلف ایران به منظور رسیدگی به اتهاماتی نظیر ارتباط با سازمانهای سیاسی خارج از ایران تشکیل میشود آشنائی دارد؟ به خصوص در استانهای مرزی چقدر این گزاره صحت دارد؟ «منزوی نشان دادن گروههای سیاسی خارج از کشور» نوعی تغافل نیست؟ چشم پوشی از آن چیزی که واقعا در حال وقوع است؟ کم اهمیت نشان دادن شکافهای قومی مذهبی که به طور آرام در سایه نابرابریها و اختلافات حل نشده سیاسی و فساد رو به گسترش مالی و مشکلات اقتصادی برای بخش زیادی از مردم حاشیهنشین در حال گسترش است خطر کمتری از حمایت دولتهای خارجی و بعضا همسایه از این گروهها دارد؟
۲. بازیهای زبانی به شکلی گسترده در متن خانم مرجان رواج دارد. هنگامی که خانم مرجان مینویسد: «امپراتوری آمریکا برای استقرار «حکومت جهانی» از انجیاوها کمک میگیرد» و در انتهای همان پاراگراف: «آمریکا در کنار نیروی نظامی و سلاحهای کشتار جمعی … از طریق تشکیل یا حمایت برخی انجیاوهای برگزیده در کشورهای مختلف پیادهسازی اهداف خود را تسهیل میکند«. و البته خانم مرجان لینکی هم بعنوان منبع این ادعاها معرفی کرده.
سوال اول: مطمئنا امپراطوری آمریکا برای رسیدن به اهدافش از ابزار رسانه هم استفاده میکند. آیا این به این معنی است که رسانه ها کلا موجودات مضری هستند و باید با آنها سختترین برخورد صورت گیرد؟ (کار ندارم که عملا با همین توجیه، حاکمیت کنونی و نیز برخی از هوادارانش میل و اشتیاق عجیبی به انحصارگرایی رسانهای دارند. از منظر تئوریک میپرسم). فکر نمیکنم کسی آشکارا به این سوال جواب مثبت بدهد.
سوال دوم: کشورهای مورد اشاره در متن لینک شده کدامها هستند؟ فرانسه، ونزوئلا و هائیتی و خود آمریکا. خانم مرجان بطور مستقیم درباره چه کشوری سخن میگوید؟ ایران. یک سفسطه بسیار آشکار. متن انگلیسی درباره تشکیل انجیاوهایی در اروپا و آمریکای لاتین صحبت میکند، اما خانم مرجان با ذکر جمله اصلی، این موضوع را به ایران هم تسری میدهد. در شرایطی که از ابتدای روی کار آمدن آقای محمود احمدینژاد، و با همراهی قوه قضائیه، در سالهای گذشته سختترین برخوردها با اکثر انجیاوهای فعال در داخل ایران صورت گرفته، و فعالین «سازمانهای مردمنهاد» گرفتار مجازاتهایی سختگیرانه اعم از زندانهای طولانی مدت و محرومیت از ادامه تحصیل و تبعید به زندانهای مناطق بد آب و هوا شدهاند، چنین مغالطهای صرفا بکار توجیه برخوردهای مذکور میاید، و من فکر میکنم اساسا هم با همین هدف تهیه شده.
و دقیقا در راستای همین هدف خانم مرجان در متن مورد استناد هم دست میبرد و آن را تغییر میدهد: تاکید متن اصلی (انگلیسی) بر کارکرد ویژه و مثبت سازمان های غیر دولتی در زمینه مسائلی همچون کاهش فقر، بهبود آزادیهای مدنی و تلاش برای حفظ محیط زیست را نادیده میگیرد و در عوض انجیاو ها به تمامی، ابزار سلطه و خطری در ردیف سلاحهای کشتار جمعی تبلیغ میشود! به همین دلیل جمله «به جای به جای استفاده از نیروی صرفا نظامی» در متن اصلی، تغییر شکل میدهد به «در کنار نیروی نظامی و سلاحهای کشتار جمعی«!. چه لزومی است به تغییر کلمات و افزودن واژگان جدید؟ این را خود خانم مرجان پاسخ دهند بهتر است.
و البته دم خروس خیلی زود بیرون میزند. وقتی ایشان بلافاصله در پاراگراف بعدی صریحا انجیاو های ایرانی را به تجزیهطلبی منتسب میکنند: «به عنوان نمونه، تعدادی از انجیاوهای فعال در زمینه «حقوق بشر» ایران، چشم به تجزیه ایران دوختهاند که آن را زیر پوشش «فدرالیزم» پیاده کنند«. به همین راحتی؟! مشخصا کدام انجیاو ها؟ نویسنده نمیتواند این انجیاوهای تجزیهطلب را صراحتا معرفی کند؟ اسناد و مدارک این اتهام سنگین چه هستند؟ به کلمات ابتدایی این جمله نگاه کنید: «به عنوان نمونه» … . کدام نمونه؟ چطور میتوان به موضوع تشکیل انجیاوهای آمریکائی در فرانسه و هائیتی استناد کرد و سپس از آن نتیجه گرفت که در ایران هم مشابه این انجیاو های دست نشانده فعال هستند؟ بدون هیچ سندی؟
۳. و اتفاقا این یکی دیگر از مغالطه های (انصافا هوشمندانه) خانم مرجان است. سراسر متن پر است از انواع لینکها به منابع انگلیسی زبان (البته هفتاد درصد این لینکها به سایت ویکی پدیا است! مثلا خانم مرجان مینویسد: «علی افشاری و اکبر عطری با نئوکانهای جنگطلب نظیر جو لیبرمن (Joe Lieberman) و سناتور ریک سنتورم (Rick Santorum)، یکی از کاندیداها برای ریاست جمهوری آمریکا و مدافع جنگ علیه ایران همکاری دارند» و بعد لینکهائی که در دل این جمله نهاد شده دو لینک به صفحات ویکی پدیای ریک سنتورم و جو لیبرمن است. و نه هیچ لینک و منبعی درباره چگونگی این ارتباط !). لینکهائی درباره کمکرسانی بعضی انجیاو ها به دولت آمریکا در آمریکای لاتین، درباره سازمان ملی تحقق دموکراسی و انایدی و خانه آزادی، درباره نفوذ و کنترل سازمان سیا بر فعالان حقوق زنان و چپ گراهای آمریکایی مانند نوام چامسکی و همفکرانش، لینکهائی درباره کنترل سازمانهای کارگری توسط نهادهای امنیتی وابسته به دولت آمریکا (البته به وسیله ایجاد تشکیلات موازی و حمایتهای مالی، و نه از طریق آنچه در ایران مرسوم است یعنی برخوردهای امنیتی و قضائی و زندانهای طولانی مدت و شکنجه و عدم درمان و غیره. به قول دوستان فتامل!)، درباره تلاش دولت آمریکا بر اثرگذاری بر انجیاو های آمریکائی در داخل کشور آمریکا، و نام بردن از سایر سازمانها و نهادهای آمریکائی که بنا بر ادعای نویسنده عامل دست امپراطوری آمریکا هستند. همه اینها با لینک به منابع انگلیسی زبان بیان میشود و بسیاری از آنها هم ارتباط روشنی با موضوع اصلی مطلب ندارد؛ انگار فقط معرفی شدهاند تا متن به ظاهر محکم و مستدل بنظر بیاید. اما به محض رسیدن به موضوع ایران، به محض شروع صحبت درباره انجیاو های ایرانی، به ناگهان تمامی این منابع ناپدید میشود: هیچ سند و مدرکی عرضه نمیشود، هیچ منبعی معرفی نمیشود. همه چیز بر پایه اتهامات کلی و غیر شفاف است: «تعدادی از انجیاوهای فعال در زمینه «حقوق بشر» ایران، چشم به تجزیه ایران دوختهاند … امروز تعداد زیادی از انجیاوهای ایرانی با پوشش «فعالین حقوق بشر» اما متاسفانه علیه منافع ملی ایران با این مراکز همکاری دارند … ایرانیان متعددی با این مراکز مرتبط بودهاند یا هستند… در برههای از زمان به داشتن نوعی ارتباط با این مراکز معترف بودهاند» و تمامی اینها بدون حتی یک منبع مشخص. و البته بیانصاف نباشیم: یک جا خانم مرجان هنگامی که آقایان علی افشاری و اکبر عطری را نیروهای نفوذی سازمان سیا در داخل دفتر تحکیم وحدت در دوران اصلاحات (هنگامیکه آنها هنوز در ایران بودند) معرفی میکند به یک جا لینک میدهد: یک وبلاگ ثبت شده در سیستم بلاگفا! وبلاگی که مثلا تحلیلاش از علت خروج افشاری از ایران چنین چیزی است: «علي افشاري كه بعد از اجراي غائله 18تير 78 مأموريت خود را در ايران پايان يافته ميديد و ميرفت كه به نيروي سوختهاي در داخل تبديل شود، به كمك عناصر نفوذي ديگر در دولت اصلاحطلب خاتمي، همراه با تعدادي ديگر از عناصر نفوذي سازمان سيا به بهانه ادامه تحصيل، جمهوري اسلامي را ترك كرد و رسماً در آمريكا در مراكز خبري سازمان سيا شروع به لجنپراكني عليه انقلاب اسلامي كرد«.
۴. و اینجا یک تناقض دیگر در متن خانم مرجان به چشم میخورد: در چند جا از متن آقایان علی افشاری و اکبر عطری مهرههائی معرفی میشوند که به درون جنبش دانشجوئی و جنبش سبز «نفوذ» کردهاند. اما در سراسر بخشهائی که از آقایان افشاری و عطری بعنوان همفکران نئوکانهای طرفدار مداخله بشردوستانه و حامی جنگ یاد میشود، افشاری و عطری آئینه تمامنمای اپوزیسیون خارج از کشور معرفی میشوند. و نویسنده از این هم فراتر میرود و نه تنها کلیت اپوزیسیون خارج از کشور، بلکه جنبش سبز را در دو نفر، یعنی آقایان علی افشاری و اکبر عطری خلاصه میکند (مطلب سهند آودیس هم گرفتار همین کوتهبینی است).
۵. و این سفسطه ها ادامه پیدا میکند وقتی که خانم مرجان از ارتباط ایرانیان زیادی با «این مراکز» نام میبرد، بدون اینکه ذکر کند دقیقا چه نوع ارتباطی وجود داشته و دارد. یک جمله خبری کلی بدون هیچ جزئیات بیشتر و حتی نتیجهگیری مشخصی. از کسانی که نام میبرد جالب توجهتر از همه رامین جهانبگلو است. ایشان حتما به خاطر دارد که جهانبگلو یکبار طی یکی از این عملیات سرگرمکننده سازمانهای اطلاعاتی داخلی به همراه هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش دستگیر شد، بعد از چند هفته زندان مجبور به حضور در برابر دوربین صدا و سیمای دولتی و اعتراف به جاسوسی شد و نهایتا بدون هیچ محاکمهای آزاد و از کشور خارج شد. کیان تاجبخش البته گر چه آزاد شد اما اجازه خروج از کشور را پیدا نکرد و بار دیگر در حوادث بعد از انتخابات 88 دستگیر شد، برابر دوربین صداسیما نشانده و مجبور به اعتراف و سپس دوباره آزاد شد و الان هم با اینکه اتهامی متوجهش نیست حق خروج از کشور را ندارد، افرادی مانند جهانبگلو و تاجبخش و غیره در داخل ایران زیاد هستند، کسانی که مانند گوشت قربانی و یک بازیچه برای سرگرمی و بازیهای کودکانه نهادهای اطلاعاتی هستند؛ هر از چند گاهی متهم میشوند، دستگیر میشوند، جلوی دوربین اعتراف میکنند و سپس آزاد میشوند. این اتهامات و ادعاهای خانم مرجان هم ارزش و اصالتاش برای من چیزی در حد همان اتهامات بیاساس نهادهای اطلاعاتی داخلی است. و نه بیشتر. این جمله «ایرانیان متعددی با این مراکز مرتبط بودهاند» برای من چیزی در حد نیمه پنهاننویسیهای آن روزنامه معروف است که در بیست سال گذشته بسیاری از افراد و سازمانها و نهادها را به همکاری و ارتباط با «بیگانگان» متهم کرده است. از دکتر زرینکوب گرفته تا نهاد شهر کتاب، از مرحوم فروهر گرفته تا کانون نویسندگان ایران همه با «یک جاهایی» در ارتباط بودهاند. اجازه دارم خانم مرجان را ادامه دهنده برحق مسیر کیهاننشینان قلمداد کنم؟!
۶. باز برگردیم به انجیاو های ایرانی و فعالین آنها. خانم مرجان در جایی از نوشتهاش صراحتا انجیاوها را خطری در حد سلاحهای کشتار جمعی معرفی میکند و از آنها با نام «ابزارهای سلطه» نام میبرد. حتی در برداشتی به شدت غرضورزانه انجیاوها را عامل تشدید تحریمهای اقتصادی و حتی صادر کننده ترور معرفی میکند! نمیدانم علت خصومت هواداران حاکمیت جمهوری اسلامی با انجیاوها چیست. اما قبلا هم نوشتم که به نظرم این نوع ادبیات صرفا با هدف «توجیه» رویه موجود در برخورد شدید با انجیاو ها در داخل کشور تنظیم شده است؛ این ادبیات توجیهگر در نوشته خانم مرجان ادامه پیدا میکند وقتی که ایشان درباره خانم شیوا نظر آهاری چنین مینویسد: «اخیرا «زینب السواج» از طرف «کنگرهی اسلامی آمریکا» جایزهی «حقوق بشر» را به شیوا نظر آهاری تقدیم کرد. کسانی که به نقش السواج و «کنگرهی اسلامی آمریکا» به عنوان مهرههای سازمان سیا واقفاند از این جوایز متعجب نمیشوند زیرا میدانند این جوایز برای چه هدفی به انجیاوهای «حقوق بشر» در کشورهای هدف داده میشود«. باز هم کلی گویی. این «عدم تعجب» به خودی خود بیانگر چه چیزی است؟ این جوایز با چه هدفی اهدا میشود؟ خانم مرجان از کدام هدف صحبت میکند؟ ایشان باز هم ترجیح میدهد بجای نتیجهگیری صریح و روشن، تنها به بیانات کلیشهای، کلی و غیر شفاف اکتفا کند. بیایید به سبک جملهسازیهای خانم مرجان چند جمله مشابه سر هم کنیم: «آنهایی که از چگونگی روابط قدرت در میان مقامات رده بالای حکومت فعلی ایران آگاه هستند، از چگونگی انتخاب مقام ریاست جمهوری متعجب نمیشوند» … فرض کنید این جمله را در متنی ببینید که در پی اثبات تقلب در انتخابات 88 است. چه لقبی به نویسندهاش میدهید؟ یا این جمله: «کسانی که از منافع مالی تحریمها برای برخی افراد خاص آگاهی دارند، میدانند سرسختی حکومت ایران در پرونده هستهای با چه هدفی صورت میگیرد». باز فرض کنید این یکی در متنی به ظاهر تحلیلی درباره پرونده هسته ایران نوشته شود. تمامی این جملات، همچنین نحوه استدلالهای متن خانم مرجان حتما دلخواه عدهای متعصب خواهد بود که در پی شنیدن آن چیزی هستند که دلشان میخواهد. اما به هر نگاه تحلیلی و عمیقی به موضوعات ندارند.
۷. این ذکر جملات خبری بدون نتیجهگیری مشخص باز هم ادامه پیدا میکند. وقتی خانم مرجان مینویسد که «کاندولیزا رایس وزیر خارجهی کابینهی جورج بوش در سال 2006 بیش از 75 میلیون دلار برای بیثباتی ایران به منظور تغییر رژیم زیر لوای «دموکراسی» و با حمایت سناتور سنتورم و لیبرمن برای اپوزیسیون ایران در نظر گرفت«. خب بعد چه؟ این پول بعد از تصویب کجا خرج شده؟ به کدام اپوزیسیون داده شده؟ سازمان مجاهدین خلق یا سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی؟! تبدیل به چمدانهای دلار شده و مثلا برای کمک به مطبوعات منتقد دولت به ایران فرستاده شده؟ 925 میلیون دلار هم بعدا رویش گذاشتهاند و تبدیل به آن یک میلیارد دلار معروف اهدائی به رهبران جنبش سبز شده؟! بین معترضان به نتیجه انتخابات به طور دستی پخش شده تا برای آشوب به خیابان بیایند؟ خب اینها همه بخشی از افسانههای رایج این چند سال است. اصلا این علاقه دن کیشوت وار به کشف توطئه عادت بسیاری از نظامهای سیاسی انحصارگرا است. ولی نویسنده چه نتیجهای از ادعای تخصیص 75 میلیون دلار به گروههای اپوزیسیون میگیرد؟ در اشتباه هستید اگر فکر میکنید نویسنده اساسا قصد نتیجهگیری دارد. این هم یک جمله خبری کلی است که قرار است در بین انبوهی از جملات خبری (و غیر تحلیلی) دیگر چنین القا کند که هر آنچه که در درون اپوزیسیون حاکمیت در ایران رخ میدهد (همان اپوزیسیونی که همیشه و در همه حال اپوزیسیون است حتی اگر دولت و پارلمان ایران را هم همزمان در دست داشته باشد!) با کمک مالی مستقیم خارجی صورت میگیرد. بد نیست به خانم مرجان یادآوری کنم مجلس ایران هم یک کمک 20 میلیون دلاری جهت کمک به جنبش های آزادی خواهانه در آمریکا تصویب کرده است. به نظر ایشان این مبلغ قابل توجه (البته اگر بوسیله بعضی مقامات فاسد در دولت ایران و با بهانههایی مانند برگزاری همایش و سفرهای تبلیغی(!) به آنور آب و به منظور دیدن صحنه از نزدیک حیف و میل نشود) خرج چه اموری خواهد شد؟ چه نتیجهای از تصویب این کمک میشود گرفت؟! اصلا کسی به این نوع کارهای بلاهتآمیز کوچکترین اعتنایی میکند؟ برای کسی مهم است؟ در داخل آمریکا کسی هست که مثلا نتیجه بگیرد هاتداگهائی که در پارک زاکوتی برای معترضان سرو میشود با کمکهای اهدائی دولت متخاصم (یعنی ایران) خریداری شده، پس فلان؟ کسی درباره ارتباط پنهانی فمینیست ها و همجنسگراهای فعال در جنبش وال استریت با دولت ایران مقالهای مینویسد؟ نه جدا برایم سوال است؛ خانم مرجان، کسی مشابه چنین تحلیلهائی مینویسد؟
۸. و بالاخره ایشان پا را فراتر گذاشته و با شکستن مرزهای اخلاق، فردی را که در انتظار اجرای حکم طولانی مدت زندان خود است (و از برکت آزادی مطلق ادعایی آقای رئیس جمهور، دسترسی به رسانه و فرصت دفاعی هم ندارد) در شمار «خود فروخته«هائی خطاب میکند که «به هر خفتی تن در دادهاند«. چرا؟ چون این جوایز «بیارزش» را دریافت کردهاند و مانند سارتر از اجرای آن سر باز نزدهاند. از ایشان صریحا میپرسم: توکل کرمان، الن جانسون سیرلیف، وانگاری ماتای، نلسون ماندلا، مارتین لوترکینگ، دزموند توتو، محمد یونس و همه کسان دیگری که از دریافت جایزه صلح نوبل (این بزرگ ِ جوایز بیارزش و خفتبار!) امتناع نکردهاند، خود فروخته هستند؟ و تنها فرد مورد قبول ایشان ژان پل سارتر است؟! این اشتیاق کودکانه به کشف و جستجوی روابط پنهان و مشکوک از میان اخباری مانند جوایز مختلف بینالمللی زیادی آشنا نیست؟ توهمی دائی جان ناپلئونی و تکراری نیست؟ و دیگر اینکه من هم حق دارم به تبعیت از ادبیات خود ایشان، خانم مرجان را «خودفروش» خطاب کنم؟ یکی از «مزدورانی» که در پی توجیه احکام و برخوردهای صورت گرفته با سازمانهای مردمنهاد ایرانی است؟ یا اگر چنین کنم بیاخلاقی است؟
۹. سخن طولانی شد. به بخشهای انتهائی متن خانم مرجان بپردازیم. ایشان چند جا صحبتهای آقایان عطری و افشاری در حمایت از تغییر رژیم در ایران و حمایتشان از جنگهای افغانستان و عراق را ذکر میکند، و نهایتا متنش را با نقل قولی از آقای سهند آودیس (اصلا کی هست؟!) مبنی بر حمایت جنبش سبز ایران از دخالت بشر دوستانه در سوریه به پایان میبرد. کل برداشت سهند آودیس از موضع جنبش سبز نسبت به «دخالت بشر دوستانه» نقل قولهای آقای علی افشاری است. البته یکجا هم اعتراض آقای مصطفی تاجزاده به حکومت ایران بابت «دفاع از رژیم بشار اسد و هشدار نسبت به عواقب آن یعنی گسترش نفرت در خاورمیانه و همچنین پیشتازی ترکیه بعنوان سمبل زمامداری احزاب مسلمان در منطقه» را یکی دیگر از مستندات این اتهام نقل میکند! من سهند آودیس را نمیشناسم و نمیدانم احتمالا تبار ایرانی دارد یا نه و زبان فارسی بلد هست یا نه. در هر حال در خوشبینانهترین حالت ایشان اطلاع کافی نسبت به موضعگیریهای سایر سبزها نسبت به حمله نظامی به سوریه ندارد. و نیز احتمالا سلسله مقالات آقای اکبر گنجی درباره نفی دخالت بشر دوستانه در سوریه از جمله «جباریت منحط یا استبداد سکولار«، «دشمن دشمن من، دوست من«، و «ربایش بهار عرب» و «کلنگی کردن یمن، لیبی و سوریه» را هرگز نخوانده و البته آخرین مقاله گنجی با نام «اوباما و فرمان کشتن صدها غیر نظامی«. دقت کنید که احتمال بدبینانهتری هم وجود دارد. باز نمیدانم از بیاطلاعی سهند آودیس نسبت به مسائل ایران است یا غرضورزیشان، که گمان میکند علی افشاری از آمریکا و از فاصلهای ده هزار کیلومتر میتواند در تهران بعد از انتخابات آشوب راه بیندازد یا آن را مدیریت کند. در هر صورت متن نقل شده از ایشان بسیار ضعیف و یکجانبه نوشته شده است. البته مهم هم نیست. دنیا پر است از نادانهایی که در جهت منافع دولت های الیگارشیک و مستبد قلم میزنند.
آقای سهند آودیس اعتراض آقای تاجزاده به حمایت دولت ایران از رژیم سوریه را به معنای حمایت جنبش سبز از حمله نظامی به سوریه قلمداد میکند(!)، خانم مرجان با نظر تائیدی آن را نقل میکند و جمعی از جوانان اصولگرای فعال در فضای مجازی هم از آن استقبال میکنند. حال سوال من این است که سهند آودیس، خانم مرجان و دیگر همفکرانشان، چه برداشتی از حمایت فعال و علنی اسماعیل هنیه رهبر حماس از مخالفان دولت سوریه (در سخنرانیاش در دانشگاه الازهر مصر) دارند؟ حمایت دیگر مقامات حماس در غزه (صلاح بردویل، موسی ابومرزوق، و …) از معترضان سوری چه؟ آن هم مصداق حمایت از دخالت بشردوستانه در سوریه هست؟ یا اینجا دیگر دوستان جرات انجام چنین تحلیلی را ندارند؟
۱۱. هیچکس نمیتواند بطور قطع پیشبینی کند که خطر جنگ خارجی، مشابه آنچه در عراق رخ داد، و یا جنگ داخلی مشابه آنچه در سوریه در حال وقوع است چقدر برای ایران محتمل است. اما در عین داشتن امید به نرسیدن آنروز، پرداختن به کدام آسیبها و خطرها در اولویت است؟ پرداختن به اپوزیسیون منزوی، بیهواخواه و کم اثر خارجی، یا پرداختن به آن چیزی که در داخل مرزهای ایران رخ میدهد؟ خانم مرجان سخن سهند آودیس را نقل میکند که علی افشاری چشم به آشوب های مشابه سال 88 دارد. تحلیل ایشان از خطر جنگ داخلی در ایران چیست؟ فکر میکند جنگ داخلی از مرکز گسترش مییابد؟ یا به مانند سوریه از مرزها، از جانب مردمان حاشیننشین و نقاط دور از پایتخت کلید زده میشود؟ کدام یک از این افراد دلسوز (مانند خانم مرجان) تا به حال اثرات ناشی از شکافهای قومی مذهبی به خصوص در نقاط مرزی را بررسی کرده؟ کدامشان درباره فساد اقتصادی آشکار و روزافزون رایج در بخشهای دولتی کشور، ناکارآمدی اقتصادی و فشار مالی وارد بر طبقات فرودست اجتماع تحقیقی کرده؟ حتی فکر کرده؟! خانم مرجان ار مردمان گرسنه و وحشتزده مینویسد. ایشان برای ثانیهای به دلایل این گرسنگی و وحشتزدگی هم اندیشیده؟ یا پرداختن به آن، مستوجب نقد سیاستهای دولت ایران است و شیفتگی ایشان نسبت به حاکمیت، اجازه چنین جسارتی را به ایشان نمیدهد؟ کدامشان حتی یک مقاله در بررسی تحقیرها و فشارهای اجتماعی وارد بر بخشی از مردم مانند گشتهای ارشاد، جوانان لباس شخصی فعال در ایستهای بازرسی و عمل و نحوه رفتارشان با مردم، توقیف فیلم و کتاب و مطبوعات و انتشارات و غیره و بررسی نفرت و انشقاق اجتماعی حاصل از این اعمال نوشته؟ کدامشان نابرابریهای سیاسی رایج در این سالها را زیر ذره بین برده؟ و نقد کرده؟ کدامشان میداند سالانه دهها و شاید صدها نفر از دانشجویان دانشگاههای ایران در معرض تعلیق و اخراج قرار گرفته و حتی صراحتا از ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر از کارشناسی محروم میشوند؟ اثرات این فشارها و آزار ها بر جنبش دانشجویی و نارضایتیهای حاصل از آن بیاهمیتتر از شام خوردن آقای اکبر عطری با آقای ریک سنتورم است؟! کدام یک از این ایراندوستان نگران مردم ایران، از اعمال گسترده، و نهادینه کردن سیاست شهروند خودی _ غیر خودی در ایران آگاه است؟ یا برایشان اهمیتی دارد؟! تصور اینها از جامعه ایران چگونه است؟ اصلا در این جامعه زندگی میکنند؟ در همین هوا نفس میکشند؟ پس چرا نمیبینند؟
۱۲. باشد که ایشان و بسیاری دیگر از دوستان، در کنار صدها جوالدوز زدن به مخالفان و منتقدان و اپوزیسیون حکومت ایران، گاهی، فقط گاهی یک سوزن هم به قدرت، و فساد و انحراف موجود در حاکمیت فعلی در ایران بزنند.
آرزو کردن که عیبی ندارد. دارد؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
تفسیر رای خاتمی در پرتو فیلم جدايی نادر از سیمین » عباس عبدی
اكنون اين اتفاق رخ داده است. چه بايد كرد؟ بهنظر من اولين اقدام تمايز قائل شدن ميان جنبش اصلاحات و جنبش سبز است، اگرچه در مقاطعي بهنحوي باهم تداخل داشتهاند، ولي بهلحاظ راهبردي انطباقي با يكديگر ندارند و تعارض خود را نشان خواهد داد. اين حق هركس است كه طرفدار راهبرد سياسي مطلوب خودش باشد، ولي نميتوان در زمان واحد، طرفدار ايدهها و رفتارها و راهبردهاي غيرقابل جمع شد. اين دو حركت هم به لحاظ مباني و هم به لحاظ رهبري تفاوتهاي جدي با يكديگر دارند، و هرگونه امتزاج آنها، موجب ميشود كه عوارض هردو جنبش نصيب شود بدون آن كه منافع هيچكدام حاصل گردد. بنابراين هر كس آزاد است كه به هر جنبش اجتماعي كه ميخواهد بپيوندد و به تبعات و لوازم آن نيز ملتزم شود ولي نبايد ديگراني را كه با آن ايده و رفتار موافق نيستند، با ايجاد فضاي رواني و تبلغي واحساسي مجبور به تبعيت از آن كند و درصورت استنكاف او را متهم نمايد.
کتابهایی که به پدر طاهره هدیه میدهند » مهمانی (مائده ایمانی)
طاهره برایم کتاب جدید فرستاده. اسمش هست «حافظ هفت»؛ قطع رقعی، جلد قرص، حداقل چهارصد صفحه. رمان است، انتشارات «سورهٔ مهر» چاپش کرده. دور تا دور جلدش را با یک جور نایلون خشک و نازک پرس کردهاند و طاهره حتا این نایلون را هم باز نکرده. یک تکه کاغذ همراه بستهٔ بستی کرده که «به پدرم هدیه دادهاند.» همین جمله برای من در حکم نشان تجاری کتاب است؛ با همین یک جمله و بدون نگاه کردن به جلد و قطع و ناشر، میتوانم کل ایدهٔ کتاب را بخوانم، حال و هوای نثر را حدس بزنم و ویژگیهای سه تا از شخصیتهای اصلی را با تقریب بیش از هفتاد در صد بازگو کنم. هرچه نباشد بیشتر نوجوانی من با کتابهایی که به پدر طاهره هدیه میدادند گذشته؛ هر چه نباشد من خودم را کارشناس این نوع ادبی میدانم.
در این پست تنها به این سوال میپردازم که چگونه قوانین میتواند رفتار دولتمردان را تحت تاثیر قرار دهد.
گریزنده از بند » مانی ب.
اشکال بحثهای روشنفکری زنانه تنمحور یا واژنمحور طوری است که ممکن است در نهایت مجبور میشویم از مطرحکنندگان آنها بخواهیم جهت آشنایی با فکتها و فهم دقیق مدعای آنها، بدون اینکه از ما توقع چشمپاکی داشته باشند(!) دامن خود را بالا بزنند، یا ممههای خود را نشانمان بدهند. وارد اینجور بحثها شدن، قابلیت تجرید را از انسان اهل فکر سلب میکند، و در عوض به خفتهترین غرایز دوران غارنشینی دوباره جان میبخشد.
انتشار مجدد لوموند دیپلماتیک در ایران » لوموند
پس از سه سال توقف، لوموند دیپلماتیک مجددا در ایران بصورت ضمیمه روزنامه شرق منتشر می شود. از شما دعوت می کنیم که خبر انتشار اولین شماره را که پنجشنبه چهارم خرداد صورت پذیرفت هر چه وسیعتر پخش کنید.
ایرانی بودن/ وقتی حال میده، و وقتی نمیده » مانی ب.
یکی از عجایب فرهنگی ما وجود سرهایی است که به جای پرداختن به کاستیها و قوتها، متناوبا یکبار «افکنده» میشوند، یک بار «بلند». به غورهی متکی سرفکنده و به کشمش فرهادی سربلند!
وبسایت تخصصی انیمیشنهای کوتاه
در این تارنما (وبسایت) تلاش کرده ایم آرشیوی جامع و با کیفیت از انیمیشنهای کوتاه با موضوعات مختلف کمدی، موزیکال، هنری و … جمع آوری نماییم که به صورت رایگان برای دوستداران این ژانر از صنعت سینما قابل دانلود است. هچنین اطلاعات مختصری درباره هر عنوان قرار داده شده است که با فراهم آمدن توضیحات اضافه (از جمله نقد و بررسی آثار) در دسترس شما عزیزان قرار خواهد گرفت. امید است مطالب مندرج در تارنما مقبول خاطر شما مخاطبان محترم قرار گیرد.
بدیهی است (هست؟) که این نقل قولها برای آشنایی و مطالعهی اولیه است و نه فقط اینجا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع میدهم یا نقل قولی میکنم «اکیدا» و «قویا» توصیه میکنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
این طرح به نام «مهمانسرای صحرایی» کار آقای هیوز فک (Huse Fack) است. دو شترمرغ سرهایشان را به زیر شن فرو بردهاند و مشغول بحث و گفتگو هستند و معلوم است که حسابی بهشان خوش میگذرد. بالا، صحرا داغ و غیرقابل تحمل به نظر میرسد. پایین اما فضایی مطبوع و دوستانه وجود دارد.
طراح از تصویر جا افتاده و پذیرفته شدهی «شترمرغها به هنگام احساس خطر سرشان را زیر شن میکنند» برای ایجاد وضعیتی کمیک و معنادار استفاده کرده است. اما او این تصویر جا افتاده را به سطحی دیگر برده است. دنیای جدیدی که زیر شنهای صحرا قرار دارد و در حالت عادی از دیدگان ما پنهان است، دنیایی است که در آن شترمرغها میتوانند به راحتی یک سر به زیر شن فرو بردن، به محیطی دوستانه و پرآسایش برسند.
شاید کنایهی نهفته در این تصویر طنزآلود این باشد که چنین یوتوپیای خوشآیندی در دسترس همهی شترمرغها قرار دارد. کافیست چشمهایشان را به روی واقعیت صحرا ببندند، و سرهاشان را به زیر شن فرو کنند تا به آن دست یابند. بستن چشمها، تلاش برای ندیدن و ندانستن و سر را به زیر شن فرو بردن، حتی اگر موقتی و ناپایدار باشد، استراتژی برندهی بسیاری از ما در رویارویی با واقعیت تلخ و ناگوار است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
حدودا دو هفته پیش، آقای اویگن پولی مخترع «کنترل از راه دور تلویزیون» درگذشت. اعتراف میکنم که در مورد این اختراع مهم و نقش آن در تاریخ معاصر رسانهها چندان فکر نکرده بودم. اما کنترل از راه دور، نقشی فراتر از یک اختراع رفاهی ساده بازی کرده است.
همانطور که نویسنده این مقاله شرح داده، کنترل از راه دور یک وسیله انقلابی بوده است. تا قبل از اختراع آن، بیننده تلویزیون به نوعی محکوم بود تا یک کانال تلویزیونی خاص را تماشا کند و زحمت حرکت به سمت دستگاه تلویزیون و عوض کردن دستی کانال باعث میشد زمان بیشتری را پای یک کانال معین صرف کند و بر فرض هم که دقایقی از برنامههای آن کانال خوشش نمیآمد (فرضا موقع آگهیهای بازرگانی) همانجا روی مبل جا خوش میکرد. در حالی که با آمدن کنترل از راه دور، ببیننده این اختیار را پیدا کرد که در کسری از ثانیه کانال تلویزیونی را عوض کند. تلویزیون دیگر یک رسانهی صد در صد یکجانبه نبود و مخاطب نیز دیگر منفعل نبود.
به نوعی، همانطور که بعدها ما یادگرفتیم «صفحات وب را مرور کنیم»، کنترل از راه دور به مادران و پدران ما این امکان را داد که «کانالهای تلویزیون را مرور کنند». از لحظه فراگیر شدن کنترل از راه دور، اتفاق بزرگی در رسانه تلویزیون افتاد: کاربران مخاطب محض نبودند، آنها میتوانستند انتخاب کنند.
درست است که این انتخاب، محدود به کانالهای موجود بود، اما به هر حال انتخاب بود. برنامهسازان و دستاندرکاران آگهی و سرگرمی، باید استراتژی خود را عوض میکردند تا بتوانند مخاطبی را که هر لحظه میتوانست کانال را عوض کند، پای کانال خود نگاه دارند.
کنترل از راه دور آغاز عصر «ارتباط متقابل» در رسانههای جمعی بود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
به دلایل مختلف وقایع سوریه برای من مهماند. این وقایع هم به ذات خود اهمیت دارند و هم در رابطه با ایران. چه رویکرد مطلقگرایانه اخلاقی داشته باشیم (نفس قضیه سوریه اهمیت اخلاقی و انسانی دارد)، و چه نگاه ابزارگرایانه (یعنی در اثر سوریه، چه سود و زیانی به مای ایرانی می رسد) باید سعی کنیم تا تصویری هر چه دقیقتر از سوریه به دست آوریم. در این میان ایدئولوژی و پروپاگاندا سعی دارند تا مانع از شکلگیری تصویری واضح و نسبتا دقیق از تحولات سوریه (و منطقه و جهان به نوبه خود) در ذهنهای صادق و کنجکاو ما شوند و یافتن نوشتههایی که (۱) رویکرد تحلیلی-تاریخی-منطقهای داشته باشند و سعی کنند مجموعهای از تحولات را کنار هم بچینند تا الگویی مهم ظاهر شود و (۲) چیزی فراتر از بیانههای اخلاقی و انسانی باشند و (۳) سعی کنند مستند باشند بسیار دشوار است.
نوشته زیر از وبلاگ «نابودکننده زمین» (Land Destroyer) است که خواندن آنرا به عنوان منبع خوبی از لینکها، مستندات و تحلیلهای خوب در زمینه سوریه توصیه میکنم (با تشکر از یکی از خوانندگان بامدادی جهت معرفی آن). سعی کردهام ترجمهام تا حد امکان کامل باشد، اما بعضا برخی قسمتهای کوتاه را تخلیص کردهام بدون آنکه به نظرم به اصل موضوع خدشهای وارد شود.
سوریه را نجات دهید: خواستار توقف حمایت از تروریستهای فرقهگرا شوید
آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی از سالها پیش برنامهی راهاندازی حمام خون در سوریه را دنبال کردهاند.
تاریخچه
۱۹۹۱: آقای پل ولفوویتز به ژنرال وسلی کلارک میگوید که آمریکا برنامه ۵ تا ۱۰ ساله دارد تا «رژیمهای قدیمی وابسته به شوروی شامل سوریه، عراق و ایران را پاکسازی کند، قبل از آن که ابرقدرت بعدی بیاید و ما را به چالش بکشد». {+}
۲۰۰۱: ژنرال وسلی کلارک به مدارکی دست مییابد که نشان میدهد آمریکا برای حمله و نابودی دولتهای ۷ کشور برنامهریزی کرده است: عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و ایران. {+}
۲۰۰۲: جان بولتون (از مقامات ارشد وزارت خارجه آمریکا) سوریه را به عنوان یکی از اعضای «محور شرارت» (Axis of Evil) خطاب کرد و هشدار داد که «آمریکا در این زمینه اقدام خواهد کرد». {+}
۲۰۰۵: موسسهی آمریکایی ند (NED)، انقلاب سدر در لبنان را هماهنگ و اجرا میکند که مستقیما با هدف به چالش کشیدن نفوذ سوری-ایرانی در لبنان و به سود گروههای طرفدار غرب (به ویژه جناح سیاسی آقای رفیق حریری) انجام میشود. {+}
۲۰۰۶: اسرائیل تلاش ناموفقی برای نابود کردن حزبالله میکند. البته بعد از حمله هوایی گسترده و کشتن هزاران غیرنظامی. {+}
۲۰۰۷: سیمور هرش آشکار میکند که آمریکا، اسرائیل و عربستان و آقای حریری در لبنان و شاخه نظامی اخوان المسلمین در سوریه در حال گردآوری، تسلیح، آموزش و تقویت مالی یک جبهه متشکل از تندروهای فرقهگرایی هستند که پیوندهای مستقیمی با القاعده دارند. این جبهه قرار است در آینده در لبنان و سوریه فعال شود. هدف این است اولا شکاف فرقهای بین مسلمانان سنی و شیعه ایجاد شود و ثانیا از این شکاف بهرهبرداری گردد. منابع هرش از بروز جنگهای فرقهای خطرناک و به خطر افتادن امنیت اقلیتها ابراز نگرانی کرده بودند. بر اساس گزارش هرش، این گروههای تندرو قرار بود در شمال لبنان مستقر شوند تا بتوانند به راحتی به سوریه رفت و آمد کنند. {+}
۲۰۰۸: وزارت امورخارجه آمریکا آموزش، تقویت مالی، شبکهسازی و تجهیز «فعالان سیاسی» را از طریق «اتحاد برای جنبشهای جوانان» آغاز میکند که رهبران آتی «بهار عربی» مانند جنبش ۶ آوریل مصر؛ به نیویورک، لندن، و مکزیک برده شدند و بعدها توسط کانواس در صربستان (وابسته به سازمان سیا) آموزش دیدند و سپس به کشورهای خود بازگردانده شدند تا مقدمات جنبشهای سال ۲۰۱۱ را آماده کنند. {+}
۲۰۰۹: موسسه بروکینز گزارشی منتشر میکند به نام «کدام مسیر به پرشیا؟» (PDF) و اعتراف میکند که کابینه آقای بوش، دست سوریه را از لبنان کوتاه کرد بدون آنکه یک دولت نیرومند لبنانی برای جایگزینی آن مستقر کند. در این گزارش تاکید میشود که قبل از هر گونه حمله به ایران، نفوذ سوریه باید خنثی شود. در این گزارش استفاده از سازمانهای تروریستی مختلف علیه دولت ایران نیز تاکید میشود مانند سازمان مجاهدین خلق و شورشیان بلوچ در پاکستان. {+}
۲۰۰۹-۲۰۱۰: در آوریل ۲۰۱۱ خبرگزاری فرانسه به نقل از مایکل پوزنر از مقامات ارشد وزارت امور خارجه آمریکا (در امور حقوق بشر) گزارش میدهد: دولت آمریکا در دو سال گذشته، مبلغ ۵۰ میلیون دلار جهت توسعه تکنولوژیهایی که به فعالان سیاسی اجازه میدهد از خطر دستگیری و محاکمه توسط حکومتهای تمامیتخواه در امان بمانند اختصاص داده است. در این گزارش تایید شده که دولت آمریکا جلسههای آموزشی برای ۵۰۰۰ فعال سیاسی در قسمتهای مختلف جهان برگزار کرده است. گزارش مینویسد که در یکی از این جلسات که شش هفته قبل در خاورمیانه تشکیل شد، فعالان سیاسی از کشورهای تونس، مصر، سوریه و لبنان شرکت کردند و به کشورهای خود بازگشتند با هدف دادن آموزش مشابه به همکاران خود. پوزنر میگوید آنها بازگشتند و اثر موجوار فعالیت آنها نمایان خواهد شد. {+}
۲۰۱۲: در اثر دخالت نظامی ناتو در لیبی، دولتی ضعیف ولی طرفدار آمریکا در این کشور حاکم شده است. درگیریهای مسلحانه بیپایان، قتل عام و کشتار در نقاط مختلف کشور ادامه دارد. در چنین شرایطی، گروه مبارزان اسلامی لیبی که توسط ناتو حمایت میشود و وزارت امور خارجه آمریکا آنرا در فهرست سازمانهای تروریستی قرار داده است شروع به ارسال اسلحه، پول و جنگجو به سوریه کرد تا پروژه ناپایدار کردن سوریه را عملی سازد. این شاید اولین حضور تایید شده القاعده در سوریه با حمایت تسلیحاتی و مالی ناتو باشد. واشنگتن پست هم مانند گزارش آقای هرش در ۲۰۰۷، باید تایید کند که آمریکا و عربستان سعودی تندروهای فرقهگرا را مسلح میکردهاند: کسانی که امروز به نام «ارتش آزادی سوریه» شناخته میشوند. این نوشته واشنگتن پست همچنین تایید میکند که اخوال المسلمین سوریه (همان طور که در گزارش ۲۰۰۷ آقای هرش هم آمده بود) هم در تجهیز این گروههای تندرو دخیل بوده است. {+}
۲۰۱۲: مخزن فکر آمریکایی، موسسه بروکینز در یادداشت خاورمیانه خود به نام «ارزیابی گزینههای تغییر رژیم» (PDF) تایید میکند که هیچ گزینه مذاکره یا آتش بسی (مانند طرح صلح کوفی عنان) را که آقای بشار اسد را بر قدرت نگاه دارد، دنبال نمیکند و شورش مسلحانه را ترجیح میدهد، حتی اگر مطمئن باشد آنها هرگز نمیتوانند حکومت را از پا درآورند. چرا که ادامه چنین وضعیتی، دست دشمنها و رقبای منطقهای را در سوریه ضعیف نگاه میدارد و از هزینه سنگین دخالت نظامی نیز پرهیز میکند. این گزارش نیز نشان میدهد که علت دخالت آمریکا در سوریه، اهداف اخلاقی و حمایت از حقوق بشر نیست بلکه استفاده از این نشانههای غلط به منظور رسیدن به رویای تسلط کامل بر منطقه است. {+}
سوریه را نجات دهید
ماهیت طرحریزیشدهی برنامهی تغییر رژیم در سوریه و همینطور استفاده از تروریستهای فرقهگرا به این منظور (تغییر رژیم در میان دریایی از خون) به خوبی مستند شده است. دولت سوریه هیچ کاری نمیتواند انجام دهد، جز آنکه سعی کند این گروههای خارجی را سرکوب کند و آرامش را به کشور بازگرداند. این کار تنها گزینهای است که میتوان از طریق آن از بروز فاجعه انسانیای که برای سوریه در نظر گرفته شده است پرهیز کرد. همانطور که در لیبی دیده شد، با از بین رفتن حکومت مرکزی، تازه دوران شکنجه، وحشیگری، قتل عام و آشوب شروع میشود. آمریکا میخواهد یک دولت بسیار فرقهگرای تندرو در سوریه ایجاد کند و از آن به عنوان سکویی علیه ایران استفاده کند.
ماهیت فرقهگرای این «ارتش آزادی سوریه» هم اکنون نیز علیه ۱۰٪ جمعیت مسیحی سوریه عمل میکند. به گزارش لوس آنجلس تایمز، مسیحیان سوریه نگران تصفیه قومی شدنشان هستند. گزارش اندکی غیردقیق اما حاوی نکته اصلی درست یواسا تودی نیز تاکید میکند که مسیحیان سوریه در اتحاد نه چندان خوشایندی با دولت آقای اسد به سر میبرند.
به همین ترتیب، شکاف فرقهای و نه «رویای آزادی و دموکراسی» محرک اصلی قتل عام الحوله بوده است. درست است که هر یک از طرفین دیگری را به ارتکاب این جنایت متهم میکند چون معتقد است که افرادی از این یا آن فرقه در میان کشته شدگان وجود داشتند، اما آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی، نه تنها عامدانه تندروهای فرقهگرا را در سوریه نیرومند کردند، بلکه دانایی کامل داشتند که در اثر چنین حرکتی، خشونتها و جنایتهایی نظیر آن چه در الحوله رخ داد، رخ خواهد داد.
همانطور که در نوشته واشنگتن پست نیز تاکید شده است، این فرقهگراهای تندرو فقط توسط حمایت ناتو، آمریکا و کشورهای حاشیه خلیج فارس میدان گرفتهاند. حتی در شرایطی که خود این گروهها تایید میکنند که توسط وابستگان القاعده کمپینهای بمبگذاری انجام میدهند (کسانی که تجربههای خود را در کشتن مردم محلی یا اشغالگران خارجی در عراق به دست آوردهاند) و علیرغم آنکه روز به روز سازمان ملل یا ناظران حقوق بشر فهرست جنایتهای وابسته به این گروهها را تکمیلتر میکنند، غرب، و به ویژه آمریکا از ارسال سلاحهای بیشتر و حتی دخالت نظامی از سوریه حمایت میکند.
اخیرا بیبیسی گزارش داد که «آیا سوریه میتواند از یک جنگ داخلی فاجعهآمیز پرهیز کند؟» و اینکه هیچ گزینه دیگری غیر از طرح صلح سازمان ملل-عنان وجود ندارد. بیبیسی بعد از سالها که مدعی بود اعتراضات سوریه، با عزم آزادیخواهانه و دموکراسیخواهانه انجام میشود، حالا تایید میکند که این درگیریها عموما فرقهای هستند – چیزی که تحلیلگران واقعی از آغاز گفته بودند. نویسنده بیبیسی سعی میکند خواننده را متقاعد کند که «به جهان التماس کند» که برای جلوگیری از آنچه «عواقب غیرقابل محاسبه» میخواند در سوریه «دخالت» کنند. البته، برای آندسته از مخاطبانی که برای مطالعه گفتهها، نوشتهها و گزارشهای ذکر شده وقت صرفکردهاند از ابتدا واضح بوده که رفتار سیستماتیک غرب در سوریه در راستای ایجاد و تشدید خشونت بین فرقهای (سنی – شیعه) با هدف متلاشی کردن نه فقط سوریه، بلکه لبنان و ایران انجام میشود.
انتخاب آشکار
واضح است که برای جلوگیری از تکرار فاجعهآمیز کشتار عمومی شبیه لیبی و نجات دادن سوریه باید چکار کنیم. حمایت غرب از تروریستهای فرقهگرا باید متوقف شود. جریان اسلحه و مزدوران خارجی از لیبی، شمال لبنان، ترکیه، کشورهای حاشیه خلیج فارس باید متوقف شود. به دولت سوریه باید اجازه داده شود تا به سرعت نظم و آرامش را به کشور بازگرداند و حمایت از گروههای اقلیت که دهههاست در این کشور برقرار بوده است را مجددا از سر گیرد (در مقابل خطر تندروهای اخوان المسلین یا جدیدا القاعده). تغییر رژیمی که غرب در جستجوی آن است، حکومت سوریه را مانند لیبی، به یک حکومت ناکارآمد که در دمشق پنهان بماند تبدیل خواهد کرد در حالی که باقی کشور توسط تروریستهای فرقهگرا تکه پاره خواهد شد: با پول و اسلحه ناتو و کشورهای عربی.
آن چه برای نجات سوریه باید انجام شود واضح است. این هم واضح است که کسانی که این انتخاب واضح را نادیده میگیرند، در حال راه اندازی جنگی متجاوزانه علیه کشوری هسنتد که هیچ کشور دیگری را تهدید نکرده است. این جرمی علیه صلح جهانی است و تحت تصمیم حقوقی «دادگاه نورمبرگ» قابل مجازات است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
«ساختار حاکم» فراتر از «حاکمیت» است. یعنی در «ساختار حاکم» همهی اینها (مخالف و موافق و مزدبگیر و حاکم به معنای شاه و رییس) ساخته میشوند و شکل میگیرند. حالا اگر مخالفین علیه ساختارها بلند شوند این میشود: «مخالفت با ساختار موجود» ولی اگر گروهی فقط بر علیه دولت یا حکومت بلند شود: «این میشود مخالفت با حاکمیت یا مخالفت با دولت»…. من اعتقاد دارم مخالفین علیه «حکومت» یا اگر اصرار داشته باشیم از «ساختار» استفاده کنیم علیه «ساختار حاکمیت» برخاستهاند و حاکمیت اینجا به معنای خود حکومت است خود رژیم سیاسی است… ولی «ساختار حاکم» فراتر از اینهاست. چه موقع ما علیه ساختار حاکم قیام میکنیم؟ وقتی که رفتار حاکمان در رفتار مخالفان بازتولید نشود، مثلا ما میگوییم حکومت مخالفینش را تحمل نمیکند و میکشد، خوب اگر بخواهیم علیه حکومت حرف بزنیم میگوییم مخالف حکومتی هستیم که در حال کشتن شهروندان است اما اگر بخواهیم در مورد «ساختار حاکم» حرف بزنیم میگوییم برخورد مخالفان با یکدیگر چطور است، چقدر فضای آزاد، نقد و تحمل جریان دارد. نگاه کنید «مخالفت با خشونت حاکمیت» مخالفت با «ساختار حاکم» نیست وقتی ما به نحوههای مختلف این «خشونت» در کلام و رفتارمان وجود داشته باشد دیگر ما مخالفت ساختار حاکم نیستیم. همه میگویند سیاست جدا از دین میخواهیم اما از جنبش سبز تصویری حسینی میسازند این یعنی دقیقا بازتولید ساختار حاکم، [آقای] حجاریان که برای [آقای] تاجزاده نامه مینویسد از نماز خواندن و متدین بودن او میگوید، عده ای از فصلالخطاب بودن کلام میرحسین میگویند، عدهای بیست و چهار ساعت صفحهی گوگل پلاس خود را از بیانیههای [آقای] موسوی شبیه آیههای آسمانی پر کردهاند، (تازه از قسمتهای دیگر فضای مجازی سیاسی مثل بالاترین اگر بخواهیم بگوییم که دیگر اصلا هیچ!) … این مثال من خیلی دم دستی و ساده سازی بود فقط منظورم این است که بگویم «ساختار حاکم» ورای شهروند و دولت قرار گرفته است و بخش زیادی از ما «معترض ساختار حاکم» نیستیم.
چیزی که میخوام براتون تعریف کنم جوک نیست، چند تا از دوستهای چینیام درستیش رو تایید کردن. چند ماه پیش تو چین قانونی تصویب شده که انتشار هرگونه داستان درباره «سفر به زمانهای گذشته یا آینده» (time travel) و «واقعیت دیگرگون» (alternative reality) در کلیه رسانههای روایتی (کمیک استریپ، مجله، سینما، کتاب و غیره) رو ممنوع میکنه. البته کاملا واضحه که چرا چنین قانونی تصویب شده. ایدهاش اینه که «این خیلی خطرناکه که حتی به مردم اجازه بدیم در مورد جامعههایی متفاوت با آنچه الان وجود داره رویا پردازی کنن». اما من فکر میکنم این نشونهی خوبیه برای مردم چین. چون نشون میده که مردم اونجا هنوز این توانایی رو دارن که در مورد این تفاوتها تخیل و رویاپردازی کنن. مشکل ما در جامعهی به اصطلاح توسعه یافتهی غرب اینه که ما به چنین قوانین منع کنندهای احتیاج نداریم. چون تخیل سیاسی ما چنان محدود شده که خیلی ساده میتوانیم انتهای جهان را تصور کنیم (فیلمهای بیشماری که درباره پایان دنیا و غیره ساخته میشه رو در نظر بگیرین) اما برامون بسیار دشواره که کوچکترین تغییری را در ساز و کار سرمایهداری تصور کنیم. انگار پذیرفتیم که حتی اگه حیات روی کره زمین به کلی نابود شه، سرمایهداری میتونه راهی برای ادامه یافتن پیدا کنه!
سخنرانی کامل:
خبر خوب: فکر کنم ما هم تو ایران به چنین قانونی احتیاج داشته باشیم. چون توانایی «تخیل سیاسی» هنوز در خیلی از ما زنده است!
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
آیا شما کار و دوستان و خانواده و سرگرمی و مسافرت و پول و مقام و شهرت و غذای خوب و پوشش زیبا و همدم نیکوسرشت و ماشین خوشساخت و ورزش و هنر و عطر و عشقبازی را دوست دارید، اما هر چه به دست میآورید احساس میکنید کم است و راضی نیستید؟
احتمالا شما از آن دسته آدمهایی هستید که یک «سیاه چاله» در درونشان دارند. سیاه چاله درون شما، باعث میشود هر چه تویش بریزی در کسری از ثانیه محو و نابود شود و باز بخواهد. ممکن است فکر کنید شما طماع هستید. اما شما حتی طماع هم نیستید. روزگاری امیدوار بودید طمع بتواند این هیولای سیاه درونتان را سیر کند. اما وقتی طمع را به خوردش دادید، دیدید که مثل یک دانه آب نبات طمع را بلعید و چند ثانیه بعد هنوز گرسنه بودید. ای داد و بیداد… حتی طمع هم چاره کار شما نیست!
اگر از آن دسته آدمهایی هستید که سیاه چاله تو دلشان دارند هم خوشبخت هستید و هم بدبخت. خوشبخت به خاطر این که شما آرام و قرار ندارید و همیشه چیزی میخواهید و هرگز راضی نیستید و به قولی روح شما سیرمونی ندارد. بدبخت هم درست به همان دلیل. شما یک روز از این خاصیت کمیاب خود لذت میبرید و خودتان را خوشبخت میپندارید و روز دیگر از همین خاصیت خود مینالید و فکر میکنید که موجود بدبختی هستید. به شما بگویم، تا لحظه مرگ همین خواهد بود: احساس خوشبختی و بدبختی همزمان!
همه چیز زود تمام میشود و سیاه چاله وقتی گرسنه بماند چنان سرد و سیاه و بزرگ میشود که ممکن است شما را هم ببلعد. چاره چیست؟ شما به یک منبع بزرگ و عظیم نیاز دارید که بلعیده شدنش توسط سیاه چاله حریص بیشتر از چند ثانیه طول بکشد. در بهترین حالت شما ستارهای غولپیکر میخواهید که حتی یک سیاه چاله سالها زمان لازم داشته باشد تا بتواند جسم عظیماش را برای همیشه در خود غرق کند.
برای جلوگیری از این فاجعه، شما باید به تولید هنری رو آورید.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
مقاله منتشر شده در نیویورک تایمز را حتما بخوانید: نه به این دلیل که مطلب جدیدی را فاش میکند، بلکه به این دلیل که در نیویورک تایمز منتشر شده است و جزییات فرایند صدور حکم مرگ افراد مظنون به تروریست را توسط آقای اوباما توصیف میکند:
اوباما اصرار دارد اسمهای توی «فهرست مرگ» را تک به تک مرور و تایید کند. اینها اسمهای مضنونهایی هستند که قرار است توسط حملات هواپیماهای بدون سرنشین (یا روشهای دیگر) کشته شوند… به ندرت فرصتهایی پیش میآید که هواپیماهای بدون سرنشین میتوانند یک تروریست مهم را مورد حمله قرار دهند، اما خانواده او نیز همراهش هستند. در این شرایط رئیس جمهور حق انجام دادن آخرین محاسبات اخلاقی را برای خود محفوظ نگاه داشته است [قبل از صدور دستور قتل عام خانواده وی!].
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
گاه و بیگاه با دوستان متاهلم که روز به روز تعداد نسبیشان بیشتر میشود مینشینیم و گپی میزنیم و از راز و رموز زندگی متاهلی میگوییم. طبعا من بیشتر نظریهپردازی میکنم (چون تجربهاش را ندارم!) و دوستان هم نظریات به روزرسانی شده در اثر تجربه شخصیشان را میگویند. طبعا مجموعه این تبادل نظرها به حوزه همین آدمها و تجربههایشان محدود میشود و نمیتوان آنرا به همین راحتیها تعمیم داد (حتی به عنوان فرض تحقیق). اما به هر حال، در حد خودشان مستند هستند و قابل توجه (یک عده آدم واقعی این نظر و تجربه را دارند).
نکتهای که برایم عجیب و تا حدی شوکهآور بود بحث «فحشخور» بودن آقایان بود. اول فکر میکردم شوخی میکنند، اما به سرعت مشخص شد که همه در این نکته وفاق نظر دارند که «آقایان متاهل فحشخور بودنشان» باید خوب باشد. خوب طبعا، شرم و حیا (در خیلی از این جمعها دوستان من با همسرهایشان حاضر هستند) و غیره مانع از این میشد که مصداقهای مفصلی از این «فحشهای» متاهلی را که ظاهرا به صورت گاه و بیگاه ولی مستمر نصیب این آقایان میشد بشنوم، اما در اصل قضیه مصر بودند و آنرا به عنوان بخش لاینفک زندگی متاهلیشان تلقی میکردند و جالب اینکه خانمهای جمع (عموما همسرهای ایشان) هم با این گزاره مخالفتی نمیکردند که گاه تایید هم میکردند.
بعضا حتی از زبان دوستهای خانمام هم شنیدهام که شنیدن فحش خطاب به آنها از طرف مرد زندگیشان، وزن زیادی برایشان دارد، در حالی که تایید میکردند که وقتی خودشان به او فحش میدهند آنقدرها جدی نیستند.
آیا واقعا این طور است؟ آیا واقعا یک مرد متاهل (نسبت به یک زن متاهل) باید «فحش خور» (یا با کمی گسترش دامنه مفهوم، «کنایه خور» یا «نیش خور» یا «توهین خور») خوبی داشته باشد؟ آیا در زندگیهای متاهلی شهری ما (از آن دست که آدمی مثل من میکند) آقایان بیشتر فحش میخورند (یا حتی اگر عملا نخورند، آیا باید امکان پذیرش بیشتری برای فحش خوردن داشته باشند؟)
آیا در مقیاسی عمومیتر این موضوع به فرهنگ پدرسالار باز میگردد؟ فرهنگی که به صورت سیستمی حقوق زن را نفض میکند (ببخشید، شاید دقیقتر باشد که بگویم حقوق زن را نقض نمیکند، بلکه برای او حقوق کمتری قایل میشود) اما در سطح تعارفات توی تاکسی، احترام به زن را از اوجب واجبات میداند. آیا میتوانیم این صحنه را تصور کنیم؟ : یک دعوای خیابانی بین یک خانم و آقا، که خانم چاک دهنش را باز کرده باشد و هر چه میخواهد به آقا میگوید و آقا با احتیاط هر چه تمامتر (از ترس ناظران معمولا سرگرم شده) توهینهای خیلی کنترل شدهای به خانم میکند و این احترام از سوی مرد به زن در حالی است که اگر همین مرد توی دعوا ، زن را به صورت غیرعمدی بکشد، مطابق قانون باید دیهاش را نیمبها بپردازد (قانون را درست گفتم؟)
یادم هست یکی از این دوستان به صورت خاص بحث را به این کشاند که: «اصل قضیه که آقایون باید بیشتر تحمل فحش خوردن داشته باشن که برای من متاهل حل شده است. چون اگه بخوام حساسیت نشون بدم، باید به کلی بیخیال زندگی متاهلی بشم. اما سوالم اینه که نهایتش کجا باشه؟ یعنی به عنوان یک همسر، چه فحشی اگه بشنوم باید قاط بزنم و همه چی رو به هم بزنم؟»
ظاهرا فحشهایی در حد بیشعور، الاغ، نفهم و اینها کاملا برای آقایان «اوکی» بود. اما در مورد فحشهایی مثل «بیشرف» اختلاف نظر وجود داشت. بعضی میگفتند از این گوش بشنو و از آن یکی در کن. بعضی اعتقاد داشتند که فحشهایی در این حد مفهومی، جدی هستند و نمیتوان آنها را تحمل کرد.
اگر این حرفها حتی به صورت نسبی درست باشد، باید به حال این «تاهل» و این «جامعه» گریست. دوستان مطلع، لطف کنید بگویید که این موارد استثنا هستند.
* بحث این نوشته، استفاده از کلمات رکیک در جمعهای تک جنسیتی نیست و صرفا مربوط به تبادل توهین بین زن و مرد در یک ازدواج ایرانی میپردازد. بر اساس گفته این دوستان عزیز من: آیا مردها راحتتر توهین را میپذیرند؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
پشت چراغ قرمز ترمز میکنم و همانطور که توی حس صدای شجریان هستم، دختربچهای کنار پنجره ظاهر میشود و از من میخواهد که از او شاخهای گل خریداری کنم. پول خرد به اندازه کافی توی ماشین دم دست دارم. از گل هم بدم نمیآید. شاید باید یک شاخه گل از دخترک بخرم.
دخترک کمتر از ۱۰ سال سن دارد. با هر معیاری که حساب کنم، او یک کودک است. کودکان نباید کار کنند، آنهم کاری این طور خشن در محیطی چنین خطرناک. کسی که این کودک را سرچهارراهها و توی این شهر خراب به کار واداشته، شاید آدم بیچارهای بوده قبول، اما این دلیل نمیشود که فرزند خردسالش را به کار وادار کند. تازه این احتمال هم هست که طرف آدم بیچارهای نبوده و چند تا یا چنددهتا از این بچهها را به زور تازیانه به کار گرفته و آخر شب هم هر چه درآوردهاند از حلقومشان میکشد بیرون. خلاصه اینکه من با یک مورد «کار کودک به خاطر فقر خانواده» طرف هستم و یا با خوکی که خون بچهها را توی شیشه میکند. در هر دو حالت، من نمیتوانم با خرید شاخهای گل، این وضعیت را تایید کنم. من نه میتوانم از وضعیتی که در آن کودکی وادار به کار میشود حمایت کنم، و نه میتوانم طرفدار یک خوک استثمارگر بچههای بیسرپرست باشم. — اما دخترک بیگناه است. او را مجبور کردهاند. — ربطی به موضوع ندارد. پولی که من به این دخترک بدهم، اولا خرج رفاه او نخواهد شد (توی جیب دیگری خواهد رفت) ثانیا استمرار این وضعیت رقتبار را تضمین خواهد کرد.
چراغ سبز شده است. دخترک التماس میکند. سعی میکنم چشمام توی چشمهایش نیفتد. میگویم: «تو نباید توی این سن کار کنی». قلبم تیر میکشد. پایم را روی گاز میگذارم.
میدانم تا چند روز بعد سوالی روحم را خواهد جوید: «آیا اشتباه کردهام؟»
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
دارم توی یکی از اتوبانهای تهران رانندگی میکنم و در خط تندرو هستم. ساعت شلوغی است، با وجود این سرعت من تقریبا با سرعت حداکثر مجاز در اتوبان برابری میکند. با این حال رانندهای از پشت چراغ میزند که یعنی بروم کنار. نگاهی به جلو و عقب میاندازم و میبینم تا چشم کار میکند ماشین پیش رویم است. پس معنی چراغ ایشان تنها این نیست که من بروم کنار، معنایش این است که همه بروند کنار که ایشان رد شود. شاید آمبولانس، پلیس یا ماشین آتشنشانی باشد. دوباره به آینه نگاه میکنم که مطمئن شوم. خیر. از این بحثها نیست. خواه ناخواه با اطلاعات موجود نتیجهگیری میکنم: با یک عوضی طرفم.
عوضی فاصلهاش را از پشت کم کرده و چیزی حدود یک یا دو متر با ماشین من فاصله دارد. باز هم چراغ زد. چکار باید کنم؟
چهار انتخاب دارم:
۱) از خط تندرو خارج شوم و راه بدهم
این دقیقا چیزی است که عوضی میخواهد. من راه بدهم، گاز بدهد به ماشین بعدی برسد و چراغ بزند. او راه بدهد. بعدی راه بدهد. همه راه بدهند تا حضرتشان کیف کنند. این گزینه مطلوب من نیست، چون من دوست ندارم به همین راحتی به یک عوضی امتیاز بدهم.
۲) بیخیالش شوم. در خط تندرو بمانم و با همین سرعت ادامه دهم
اینکار عوضی را به هدفش نمیرساند، اما برای من وضعیت مطلوبی نیست. بر فرض که من مجبور شوم ترمز ناگهانی کنم، عوضی از پشت به من میزند و اگر چه مقصر است اما من دچار خسارت و دردسر میشوم. من نمیخواهم آسیب ببینم، حتی اگر تقصیر من نباشد. پس این که عوضی با فاصله کم پشت سر من رانندگی کند و سرعت هم این قدر زیاد باشد وضعیت قابل قبولی برای من نیست.
۳) در خط تندرو بمانم، اما سرعتم را زیاد کنم
این کار دو تا مشکل دارد. اول این که تا حدی عوضی را راضی میکند چون او حالا میتواند با سرعت بیشتری حرکت کند. اما اشکال دوم و مهمتر این است که حالا من توی اتوبان شلوغ مجبورم فاصلهام را با ماشین جلویی کم کنم و خودم را در وضعیت خطرناکی قرار دهم. این گزینه هم مطلوب من نیست.
۴) در خط تندرو بمانم، اما سرعتم را کم کنم
با توجه به شرایط، این گزینه مناسبترین است. بدون این که ترمز کنم، پایم را از روی گاز بر میدارم تا آرام آرام و به صورتی کاملا ایمن، سرعت ماشین کم شود. در همان حال فلاشر را روشن میکنم تا به عوضی بفهمانم که فاصلهاش با من کم است و تا وقتی که فاصلهاش را به اندازه دست کم چهار ثانیه (یعنی اگر من ترمز کنم، چهار ثانیه بعد به من بخورد) زیاد نکند سرعت من کم و کمتر خواهد شد تا شدت برخورد احتمالی را کاهش دهد. همانطور که سرعتم کمتر میشود عوضی کلافهتر میشود. اگر اینکار باعث شد که او هم سرعتش را کم کند و فاصلهاش را از پشت با من زیاد کند که هیچ، من هم سرعتم را به حد قبل میرسانم و هر دو ادامه میدهیم چون این وضعیت مطلوب من است «عوضی به هدفش نرسیده، اما کوتاه آمده». اما اگر عوضی سرعتش را کم نکند، به کم کردن سرعتم ادامه میدهم تا جایی که مجبور میشود خط اش را عوض کند و از سمت راست سبقت بگیرد. در این حال مشکل من دیگر حل شده است و او میتواند برود و ادامه زندگی پر استرساش را بدهد بدون آنکه از من امتیازی گرفته باشد یا آنکه مرا به وضعیت خطرناکی دچار کرده باشد.
نکته کلیدی: در تمام این مدت باید خونسردی خودتان را حفظ کنید و بدون هیچ هیجان خاصی، از کل فرایند «مدیریت عوضی» لذت ببرید.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
به نظر شما ایران دقیقا باید چکار کند تا تحریمهای آمریکا (و متحدان و توابعش) علیه آن برداشته شود؟ اگر به متن قانون آمریکایی تحریمها نگاه کنیم متوجه میشویم که مفاد آن چندان به برنامهی هستهای ایران مربوط نیست و بیشتر به دنبال خواستههایی از جنس «تغییر رژیم» در ایران است. به عنوان مثال تحریمها فقط در صورتی برداشته میشوند که رئیس جمهور آمریکا کنگره را متقاعد کند که دولت ایران:
۱) همه زندانیان و بازداشتیهای سیاسی را آزاد کرده است.
۲) رویه خشونتآمیز و سوءاستفادهگرایانه علیه شهروندان ایرانیای که فعالیت سیاسی صلحآمیز دارند را متوقف کرده است.
۳) تحقیقات شفافی در زمینه موارد منجر به فوت یا سوءرفتار علیه فعالان سیاسی صلحآمیز انجام شده و مسئولان مجرم تحت پیگرد قانونی قرار گرفتهاند.
۴) در راستای تشکیل یک سیستم قضایی مستقل پیشرفت کرده است.
اگر هم ایران شاهکار کند و به موارد بالا دست یابد، باز هم برای برداشته شدن تحریمها کافی نیست، چون رئیسجهمور آمریکا باید ثابت کند که:
۵) دولت ایران حمایت از تروریسم بینالمللی را متوقف کرده است و دیگر در چهارچوب کشورهای حامی تروریسم نمیگنجد.
۶) ایران تلاش برای دستیابی و توسعه سلاحهای هستهای، بیولوژیکی، شیمیایی و بالیستیک را متوقف کرده است.
این در حالی است که خیلی از متحدان آمریکا همین شرایط را تامین نمیکنند. یعنی اگر همه این موارد توسط ایران اجرا شود، باز هم تفسیر آن توسط طرف آمریکایی سلیقهای خواهد بود. در نتیجه اینکه با این شرایط سنگینی که برای برداشته شدن تحریمها گذاشته شده و متاسفانه به صورت قانون هم در آمده است، بعید به نظر میرسد چیزی جز تغییر رژیم در ایران از سوی قانونگذار آمریکایی مد نظر باشد.
حال اگر سیاست آمریکا در قبال ایران تغییر رژیم باشد، سوالی که مطرح میشود این است که در این میان پس نقش مذاکرات هستهای چیست؟ وقتکشی، رد کامل گزینهی دیپلماتیک قبل از برخوردهای سختتر یا …؟!
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.