اسناد محرمانهٔ دولت آمریکا که اخیراً در اختیار یک موسسهٔ حقوقی فعال در حوزهٔ منافع عمومی به نام «جودیشیال واچ» (Judicial Watch) قرار گرفته نشان میدهد که دولتهای غربی «عامدانه» با القاعده و سایر گروههای تندروی اسلامگرا متحد شدند تا بشار اسد دیکتاتور سوری را سرنگون کنند.
این اسناد نشان میدهد که هماهنگی بین کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس، ترکیه و غرب برای پشتیبانی آگاهانه از گروههای تندروی سوری انجام شده است و هدف اصلی آن ناپایدار کردن حکومت بشار اسد بوده است. بر اساس این اسناد، این قدرتهای حامی مایل به ظهور یک «شاهزادهنشین سلفی» در سوریه بودهاند تا «رژیم سوریه را به انزوا فرو ببرد».
اسنادی که اخیراً از طبقهبندی محرمانه خارج شدهاند نشان میدهند که پنتاگون ظهور دولت اسلامی موسوم به داعش را به عنوان نتیجهٔ مستقیم این استراتژی پیشبینی کرده بود و هشدار داده بود که اینکار میتواند به ناپایداری عراق منجر شود. علیرغم پیشبینی اینکه حمایت غرب، ترکیه، و کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس از «معترضان سوری» شامل «القاعدهٔ عراق» میتواند به ظهور یک دولت اسلامی در عراق و سوریه (داعش) منجر شود، در این اسناد هیچ نشانهای از تصمیمگیریهایی که خلاف حمایت از شورشیان تندروی سوریه باشد در بر ندارد. درست بر عکس، ظهور شاهزادهنشین وابسته به القاعده به مثابه یک فرصت استراتژیک برای به انزوا راندن اسد توصیف شده است. قسمتهایی از متن گزارشی که «نفیز احمد» (Nafeez Ahmed) روزنامهنگار تحقیقی بریتانیایی تهیه کرده است: (نقل قولهای مستقیم از منابع فاش شده توسط نفیز احمد در گیومه قرار گرفته و توسط من قرمز شده است)
‘Supporting powers want’ ISIS entity
In a strikingly prescient prediction, the Pentagon document explicitly forecasts the probable declaration of “an Islamic State through its union with other terrorist organizations in Iraq and Syria.”
Nevertheless, “Western countries, the Gulf states and Turkey are supporting these efforts” by Syrian “opposition forces” fighting to “control the eastern areas (Hasaka and Der Zor), adjacent to Western Iraqi provinces (Mosul and Anbar)”:
“… there is the possibility of establishing a declared or undeclared Salafist Principality in eastern Syria (Hasaka and Der Zor), and this is exactly what the supporting powers to the opposition want, in order to isolate the Syrian regime, which is considered the strategic depth of the Shia expansion (Iraq and Iran).”
The secret Pentagon document thus provides extraordinary confirmation that the US-led coalition currently fighting ISIS, had three years ago welcomed the emergence of an extremist “Salafist Principality” in the region as a way to undermine Assad, and block off the strategic expansion of Iran. Crucially, Iraq is labeled as an integral part of this “Shia expansion.”
The establishment of such a “Salafist Principality” in eastern Syria, the DIA document asserts, is “exactly” what the “supporting powers to the [Syrian] opposition want.” Earlier on, the document repeatedly describes those “supporting powers” as “the West, Gulf countries, and Turkey.”
نمونهٔ اسنادی که در متن گزارش به آنها ارجاع شده است: + و +
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
جان پیلجر: هنری کسینجر در متنی که برای ارسال دستور ریچارد نیکسون – رئیس جمهور وقت آمریکا – مبنی بر بمباران گستردهی کامبوج در سال ۱۹۶۹ نوشت چنین گفت: «… هر آنچه پرواز میکند علیه هر آنچه تکان میخورد» [همهی هواپیماها و هلیکپترها و … علیه هر چه که در کامبوج میجُنبد]. در حالی که باراک اوباما آتش هفتمین سال – از زمانی که جایزهی صلح نوبل را برد – جنگ خود با جهان اسلام را روشن میکند، دروغها و هیستریای هماهنگ شده، دل انسان را برای صداقت جنایتبار کسینجر تنگ میکند.
به عنوان کسی که از نزدیک شاهد «عواقب» وحشیگری هوابرد در کامبوج بودهام – که شامل بریدن سر قربانیان و آراستن درختها و مزارع با اعضای بدن آنها نیز میشد – از فراموشی و نادیده گرفته شدن تاریخ تعجب نمیکنم. مثالِ گویای این واقعیت، افزایش قدرت «پُل پُت» (Pol Pot) و خِمِرهای سرخ او بود. امروز، شباهت زیادی بین آنها و دولت اسلامی در عراق و شام (داعِش) وجود دارد. نیروهای پُل پُت وحشیانی قرون وسطایی بودند که از یک گروهک کوچک شروع شدند. آنها هم مانند داعِش، محصول یک آخرالزمان ساخت آمریکا بودند، منتها آنبار در آسیای جنوب شرقی [و اینبار در خاورمیانه].
به گفتهی پُل پُت، جنبش او متشکل از کمتر از ۵۰۰۰ چریک با اسلحههای اندک بود که حتی نمیدانستند استراتژی و تاکتیکهایشان چیست و باید به کدام رهبر یا رهبران وفادار باشند. روزی که بمبافکنهای بی-۵۲ی نیکسون و کسینجر «عملیات منو» (Operation Menu) را آغاز کردند، هیولای بزرگ غرب [پُل پُت] نمیتوانست بختِ خودش را باور کند.
طی سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۳، آمریکاییها معادل پنج بُمبِ اتمی هیروشیما روی منطقههای روستایی کامبوج فرو ریختند. یکی بعد از دیگری روستا بود که با خاک یکسان میشد و با اینحال بمبافکنهای آمریکایی باز میگشتند تا خرابهها و جسدها را هم بمباران کنند. دهانههای باقیمانده ناشی از محل برخورد بمبها به مثابه گردنبندی مهیب از آن همه ویرانی هنوز از آسمان قابل مشابه هستند. وحشتِ غیر قابل تصوری است. یک مقام سابق خِمِر سرخ توضیح داد که آنهایی که زنده میماندند همانطور «بیحرکت میماندند و بیصدا سه یا چهار روز بیهدف ول میگشتند. وحشتزده و نیمهمجنون، هر آنچه به ایشان گفته میشد را باور میکردند… این نکته بود که پیروزی [ما] خمرهای سرخ را بر مردم این چنین آسان ساخت.»
بنا به برآورد یک کمیتهی تحقیق وابسته به دولت فنلاند، بیش از ۶۰۰ هزار کامبوجی در جنگ داخلیای که به دنبال بمبارانها ایجاد شد کشته شدند. این کمیته معتقد است بمبارانها «اولین مرحله از یک دهه قتل عام بود». آنچه نیکسون و کسینجر آغاز کردند، ذینفعشان پُل پُت کامل کرد. خِمِرهای سرخ زیر بمبهای آنها رشد کردند و تبدیل به یک ارتش ترسناک ۲۰۰ هزار نفره شدند.
داعش گذشته و حال مشابهی دارد. تقریباً با همهی استانداردهای تحقیقی، تهاجمِ بوش و بلر به عراق در سال ۲۰۰۳ منجر به کشته شدن حدود ۷۰۰ هزار نفر شد. در کشوری که هیچ پیشینهای از جهادیگری نداشت. آن روزها، کُردها به برخی توافقات ارضی با حکومت مرکزی دست یافته بودند؛ سُنّیها و شیعیان تفاوتهای طبقاتی و قومیتی خود را داشتند، اما با هم در صلح بودند و ازدواجهای بین قومی متدوال بود. سه سال قبل از تهاجم، من با ماشین طول عراق را بدون ترس راندم. در طول مسیر مردمی را دیدم که مغرور بودند و بالاتر از همه خود را عراقی میدانستند. آنها وُرّاث تمدنی بودند که به نظر میرسید برای آنها حضور دائمی دارد.
بوش و بلر تمام اینها را خرد کردند. عراق امروز به بستر امن جهادیگری تبدیل شده است. القاعده – مانند «جهادیهای» پُل پُت – فرصتی که در اثر حملهی برق آسا و جنگ داخلی متعاقب آن ایجاد شده بود را مغتنم شمرد. اما آنچه نصیب «پیکارجویان» سوری شد به مراتب با ارزشتر بود: اسلحه، پشتیبانی و پولِ سازمان سیا و دولتهای حاشیهی خلیج فارس که از مسیر ترکیه به سوی آنها جاری شد. ورود مزدوران خارجی به صحنهی سوریه غیرقابل اجتناب بود. یکی از سفرای سابق بریتانیا به نام «اُلیوِر مایلز» (Oliver Miles) اخیرا نوشت: «به نظر میرسد دولت [کامرون] از الگوی تونی بلر پیروی میکند. بلر متداوماً توصیههای وزارت امور خارجه، ام.ای.۵ (MI5) و ام.ای.۶ (MI6) که هشدار میدادند سیاست خارجهی ما در خاورِمیانه (به ویژه جنگهای ما در این منطقه) مهمترین عامل جذب مسلمانان بریتانیا به تروریسم در اینجاست، را نادیده گرفت.»
داعش از زاد و رود آن افرادی در واشنگتن و لندن است که با نابودی دولت و جامعهی عراق، مرتکب جنایتی تاریخی علیه بشریت شدند. مشابه پُل پُت و خِمِرهای سرخ، داعش جهش ژنتیکی تروریسم دولتی غربیای است که توسط رهبرانی فاسد به دور انداخته شده است، بی آنکه نگران عواقبی باشند که در دوردستهای جغرافیا و فرهنگ به بار خواهد آورد. اما در جوامعِ «ما» نمیتوان از تقصیرکار بودن دولتهایمان سخنی گفت.
۲۳ سال از هولوکاستی که عراق را در بر گرفت میگذرد: آن هنگام که بلافاصله بعد از جنگ اول خلیج فارس، آمریکا و بریتانیا شورای امنیت سازمان ملل را به گروگان گرفتند و «تحریمهای» تنبیهیای را علیه مردم عراق وضع کردند (طنز تلخ این است که با اینکار اقتدار داخلی صدّام حسین را تقویت کردند). این تحریمها شبیه یک محاصرهی قرون وُسطایی بود. به زبانِ فنی، ورود تقریبا هر آنچه که برای بقاء یک حکومت مدرن لازم بود به عراق «مسدود» شده بود: از کلر برای تصفیهی آب آشامیدنی گرفته تا مداد برای کودکان در مدرسه. همینطور قطعاتِ یدکی برای دستگاههایِ اشعهی ایکس بیمارستانی، مُسَکّنهای معمولی و دارویهایِ سرطان. سرطانهایی بیسابقه که گرد و غبارهای آلوده به «اورانیوم ضعیفشده» (Depleted Uranium) از مناطق رزمی جنوب عراق با خود آورده بود.
درست قبل از کریسمس ۱۹۹۹، ادارهی تجارت و صنایع در لندن (Department of Trade and Industry) صادراتِ واکسن به عراق را محدود کرد. واکسنهایی که قرار بود کودکان عراقی را در مقابل دیفتری و تب زرد مصون کند. «کیم هاولز» (Kim Howells)، معاون پارلمانی وزارت امور خارجهی بریتانیا علت این تصمیم را توضیح داد: «واکسنِ اطفال کاربرد دوگانه دارد و میتواند برای تولید سلاحهای کشتار جمعی مورد استفاده قرار گیرد». علت اینکه دولت بریتانیا توانست به سلامت از عواقب چنین تصمیمهای شنیعی بگریزد این بود که گزارشهایی که رسانهها دربارهی عراق پخش میکردند (و عمدتا توسط وزارت خارجه دستکاری میشدند)، همهی تقصیرها را گردن صدام حسین میانداختند.
تحت لوای برنامهی «بشردوستانهی» قلابی نفت در برابر غذا، برای یک سال زندگی هر عراقی مبلغ ۱۰۰ دلار در نظر گرفته شده بود. با این رقم ناچیز میبایست تمامی زیرساختها و خدمات ضروری یک جامعه نظیر برق و آب اداره میشد. «هانس فون اسپونک» (Hans Von Sponeck) معاون دبیرکل سازمان ملل به گفت:
«این مبلغ ناچیز را در مقابل فقدانِ آب پاکیزه، ناتوانی اغلب بیماران به پرداخت مخارج درمانیشان و رنج عظیم گذران زندگی از امروز به فردا بگذارید تا قسمت کوچکی از آن کابوس برایتان مجسم شود… و اشتباه نکنید، این عمدی است. پیش از این من از به کار بردن واژهی «نسل کشی» پرهیز داشتم، اما دیگر از به کار بردن آن گریزی نیست.»
فون اسپونک که از این وضعیت منزجر بود از سِمَتِ خود به عنوان هماهنگکنندهی فعالیتهای بشردوستانهی سازمان ملل در عراق استعفا داد. قبل از او، «دنیس هالیدی» (Denis Halliday) که از کارکنان باسابقه و به همان اندازه سرشناس سازمان ملل بود نیز از این مقام استعفا داده بود. هالیدی گفت: «دستور داشتم سیاستی را به اجرا بگذارم که عملا با تعریف نسلکشی همخوانی داشت. سیاستی عامدانه که بیش از یک میلیون کودک و بالغ را کشته است».
تحقیقی که توسط صندوق کودکان سازمان ملل متحد (یونیسف) انجام شد نشان داد که بین سالهای ۱۹۹۱ و ۱۹۹۸ (یعنی اوج دوران تحریم)، ۵۰۰ هزار مرگ «بیش از معمول» میان خردسالان زیر ۵ سال عراقی رخ داده است. یک گزارشگر آمریکایی از «مادلین آلبرایت» (Madeleine Albright)، نمایندهی وقت آمریکا در سازمان ملل پرسید: «آیا [تحریمها] به این بها میارزید؟». پاسخ آلبرایت این بود: «ما فکر میکنیم که ارزشاش را داشت».
«کارن رُز» (Carne Ross) یکی از مقامات ارشد بریتانیا بود که در دههی ۱۹۹۰ مسئول برقراری تحریمها علیه عراق بود. در آن روزها، او در ساختمان وزارت خارجه در لندن به «آقای عراق» شهرت داشت. در سال ۲۰۰۷ او به یک کمیتهی گزینش پارلمانی گفت: «[دولتهای آمریکا و بریتانیا] عملا مانع رسیدن مایحتاج اولیهی زندگی به کل جمعیت عراق شدند». سه سال بعد با او مصاحبه کردم. او که لبریز از پشیمانی و ندامت بود به من گفت «احساس شرمساری میکنم». امروز، او در شمار معدود حقیقتگویانی است که دروغهای دولت را افشا میکنند. او توضیح میدهد چطور رسانهها نقش کلیدیای در انتشار و تثبیت فریب بازی کردند: «ما شبه-حقیقتهای (factoid) حاوی اطلاعات به دقت بررسی شده را در اختیار روزنامهنگارها قرار میدادیم و آنها منتشرشان میکردند، در غیر اینصورت ما آنها [روزنامهنگارهای خاطی] را ایزوله میکردیم».
۲۵ام سپتامبر، روزنامهی گاردین مطلبی را با این عنوان منتشر کرد: «در مواجهه با دِهشت داعش باید کاری کنیم». عبارت «باید کاری کنیم» شبحی است که دوباره بیدار شده، هشداری درخصوص بازگشتِ سانسور و سرکوبِ ذهنهای مطلع، حقایق، درسهایی که از گذشته گرفتهایم و پشیمانیها و شرمساریها. نویسندهی مطلب «پیتر هِین» (Peter Hain) بود، معاون پیشین وزارت خارجهی بریتانیا در دولت تونی بلر که مسئولیت بخش عراق را بر عهده داشت. در سال ۱۹۹۸، وقتی «دنیس هالیدی» پرده از عمق و گستردگی رنج و مصیبت عراقیها برداشت و دولت بلر را مسئول اصلی آن دانست، هِین در برنامهی خبری شبانگاهی بیبیسی «نیوزنایت» (Newsnight) به او حمله کرد و او را «مدافع صدام» نامید. در سال ۲۰۰۳ هِین از طرح بلر برای تجاوز به عراق مصیبتزده حمایت کرد، طرحی که به وضوح بر اساس مجموعهای دروغ بنا نهاده شده بود. پس از آن و در گردهمآیی حزب کارگر، او موضوع تجاوز به عراق را تحت عنوان «موضوعی حاشیهای» از دستور کار خارج کرد.
این روزها هِین برای مردمی که در سوریه و عراق «در خطر نسلکشی» هستند درخواستِ «حملهی هوایی، استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین، تجهیزات نظامی و سایر حمایتها» را دارد. چیزی که به زعم او در راستای «ضرورت راه حلهای سیاسی» است. اوباما هم با قرار دادن محدودیتهایی بر حملات بمبافکنها و هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی طرح مشابهی در ذهن دارد. این بدان معناست که موشکها و بمبهای ۵۰۰ پوندی [حدود ۲۳۰ کیلوگرم] ممکن است خانههای مردم روستایی را ویران کند، درحالیکه همین اتفاق در یمن، پاکستان، افغانستان و سومالی بدون هیچ محدودیتی در حال رخ دادن است – همانطور که پیشتر در کامبوج، ویتنام و لائوس رخ داده بود. در روز ۲۳ سپتامبر، یک موشک کروز تاماهاک به روستایی در استان اِدلِب سوریه فرود آمد و جان عدهی زیادی غیرنظامی از جمله چندین زن و کودک را گرفت و هیچ صدای اعتراضی هم برنخواست.
روزی که مقالهی هِین منتشر شد، دنیس هلیدی و هانس فُن اسپونک در لندن بودند و به ملاقات من آمدند. آنها به هیچ وجه از دورویی یک سیاستمدار متعجّب نبودند، اما بر نبودِ مداوم و تقریبا غیر قابل توضیحِ یک دیپلماسیِ هوشمند در مذاکراتِ آتشبس تاسف میخوردند. در تمام دنیا، از ایرلند شمالی تا نپال، کسانی که همدیگر را تروریست و مُلحِد میخواندهاند نهایتاً بر سر یک میز چهره به چهره نشستهاند، پس چرا چنین چیزی در عراق و سوریه ممکن نباشد؟
مانند اِبولا در غرب آفریقا، باکتریای به نام «جنگِ ابدی» (perpetual war) به آنسوی اقیانوس هم سرایت کرده است. «لرد ریچاردز» (Lord Richards)، که تا همین اواخر فرمانده ارتش بریتانیا بود، درخواست «حملهی زمینی» کرده است. این در حالی است که زیادهگوییهایی تقریبا بیمارگونه و عاری از هرگونه ذکاوت از کامرون، اوباما و متحدانشان (به خصوص نخستوزیر خیلی عجیب استرالیا، تونی ابوت) میشنویم. آنها اِعمال خشونت از ارتفاع دههزار متری بر نقاطی که هنوز خونهای ریخته شده از ماجراجوییهای قبلیشان در آنها خشک نشده است را تجویز میکنند. هیچ کدام از این افراد بمباران ندیدهاند، ولی ظاهراً آنچنان شیدای آن هستند که میخواهند یک متحد ارزشمند بالقوه، یعنی سوریه را سرنگون کنند. این البته چیز جدیدی نیست، همانطور که اسناد درز کرده از سیستمهای اطلاعاتی آمریکا-بریتانیا نشان میدهد:
«به منظور تسهیل عملیات نیروهای رهاییبخش … تلاشی ویژه جهت حذف برخی افراد مشخص و نیز پیشبرد آشوبهای داخلی باید صورت گیرد. سازمان سیا کاملا مهیا است و ام.ای.۶ نیز تلاش خواهد کرد تا مجموعهای از عملیات را به صورت خرابکاریهای کوچک و حملات غافلگیرانه در داخل خاک سوریه و از طریق تماس با افراد معین انجام دهد … میزان مشخصی از وحشت مورد نیاز است… [و] درگیریهای مرزی از پیش برنامهریزی شده، بهانهی لازم برای مداخله را فراهم خواهند کرد … سیا و ام.ای.۶ میبایست …. از قابلیتهای موجود در هر دو حوزهی «میدان عمل» و «روانشناسی» به منظور افزایش تنشها استفاده کنند.»
مطلب فوق در سال ۱۹۵۷ نوشته شده، اگرچه میتوانست همین دیروز نوشته شده باشد. هیچ چیز به صورت اساسی در دنیای سلطهی امپراطورها تغییر نمیکند. «رولاند دوما» (Roland Dumas) وزیر خارجهی پیشین فرانسه آشکار کرد که «دو سال پیش از بهار عربی» به او گفته شده بود که جنگی در سوریه طرحریزی شده است. او در مصاحبهاش با کانال تلویزیون فرانسوی اِل.پی.سی (LPC) گفت:
«میخواهم چیزی به شما بگویم، من دو سال پیش از آغاز خشونتهای سوریه به خاطر مقولهی دیگری در انگلیس بودم. آنجا با مقامات بلندپایهی بریتانیا ملاقات کردم که به من گفتند که در حال طرحریزی اتفاقاتی در سوریه بودند … بریتانیا داشت تجاوز شورشیها به داخل خاک سوریه را سازماندهی میکرد. آنها حتی از من پرسیدند که آیا مایل به شرکت در طرحشان هستم، اگرچه من آن زمان دیگر وزیر خارجه نبودم … این عملیات به خیلی قبلتر باز میگردد و کاملا از پیش طرح و برنامهریزی شده بود».
تنها دشمنان موثر داعش، اهریمنهای به زعم غرب یعنی سوریه، ایران و حزبالله هستند. در این میان مانع اصلی ترکیه است، یک «متحد» و عضو ناتو که با سیا و ام.ای.۶ و قرون وسطاییان خلیج فارس دست به یکی کرده تا جریان حمایت از «شورشیان» سوری (که داعش نیز در میانشان هست) را هدایت کنند. حمایت از ترکیه در راستای جاهطلبی درازمدتش برای تبدیل شدن به یک هژمون منطقهای از طریق سرنگونی دولت اسد، زنگ خطر شکلگیری جنگی بزرگ و متلاشی شدن متنوعترین جامعهی قومیتی خاورمیانه را به صدا در آورده است.
دستیابی به یک آتشبس اگرچه بسیار دشوار است اما تنها راه برونرفت از این هزارتوی سلطهجویانه (imperial maze) است؛ درغیر اینصورت، گردن زدنها ادامه خواهد داشت. اینکه مذاکرات واقعی با سوریه را باید «اخلاقاً با دیدهی تردید» نگریست (نقل از گاردین) نشان میدهد که فرض «برتری اخلاقی» حامیان یک جنایتکار جنگی (تونی بلر)، نه تنها مُهمَلی بیش نیست، بلکه خطرناک نیز هست.
در کنار آتشبس، انتقال کلیهی مصنوعات جنگی به اسرائیل باید متوقف شده و کشور فلسطین نیز میبایست به رسمیت شناخته شود. مسالهی فلسطین عفونیترین زخم باز منطقه است که اغلب، به عنوان توجیهی برای گسترش تندروی اسلامی مورد استفاده قرار میگیرد. موضوعی که اُسامه بن لادن به روشنی آن را به تصویر کشید. فلسطین همچنین میتواند بشارتدهندهی امید باشد. عدالت را به فلسطینیان بدهید و خواهید دید که چگونه جهان اطرافتان شروع به تغییر میکند.
بیش از چهل سال پیش، طرح نیکسون-کیسینجر برای بمباران کامبوج آنچنان سیلی از مصیبت و رنج بر سر مردمان آن روانه کرد که این کشور هرگز از آن بهبودی نیافت. نظیر همینرا دربارهی جنایت بلر-بوش در عراق میتوان گفت. طی یک زمانبندی بسیار دقیق، آخرین دستنوشتههای کیسینجر با عنوان طنزآمیز «نظم جهانی» (World Order) منتشر شده است. در یکی از نقدهای چاپلوسانهی این کتاب، کیسینجر به عنوان «شکلدهنده کلیدی نظمی جهانی که به مدت ربع قرن پایدار ماند» توصیف شده است. این را باید برای مردم کامبوج، ویتنام، لائوس، شیلی، تیمور شرقی و سایر قربانیان «هنر سیاستمداری» او تعریف کرد. تنها زمانی خونهای ریخته شده شروع به خشک شدن میکنند که «ما» جنایتکاران جنگی را در میان خود تشخیص دهیم.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
صحبتهای جان پیلجر در سمپوزیوم لوگان (Logan Symposium) مورخ ۵ دسامبر ۲۰۱۴. این سمپوزیوم مجموعهای از مستقلترین روزنامهنگاران جهان را گرد هم آورده است تا جبههی متحدی علیه پنهانکاری، نظارت و سانسور تشکیل دهند و وابسته به مرکز روزنامهنگاری تحقیقی (The Centre for Investigative Journalism) است. متن سخنرانی را از این نسخه ترجمه کردهام. فیلم سخنرانی را هم اینجا (یا در همین پست) میتوانید تماشا کنید. چنانچه این متن را مناسب دیدید، لطفا آمادگی خود را برای ترجمهی گروهی متنهای مشابه به من اعلام کنید. در صورتی که مطلب زیر را مفید یافتید لطفا آنرا «بازنشر» کنید تا بیشتر خوانده شود. با تشکر.
جنگ توسط رسانهها و پیروزی پروپاگاندا
چرا روزنامهنگاری تا این حد تسلیم پروپاگاندا شده است؟ چرا سانسور و تحریف به رویهی استاندارد ژورنالیسم تبدیل شده است؟ چرا بیبیسی به منادی قدرتِ درندهخو تبدیل شده است؟ چرا نیویورک تایمز و واشنگتن پست خوانندگان خود را فریب میدهند؟
چرا به روزنامهنگاران جوان مهارتهای ضروری آموزانده نمیشود تا آنها بتوانند «دستورِ کار» رسانهها را بفهمند و ادعاهایی که از سوی مراکز قدرت مطرح میشود و تعریفهای سطحی و پوشالی از «بیطرفیِ ژورنالیستی» را به چالش بکشند؟ چرا آنها یاد نمیگیرند که جوهر اصلی آنچه به آن «رسانههای جریان اصلی» میگوییم «اطلاعات» نیست بلکه «قدرت» است؟
اینها پرسشهایی عاجل هستند. چشم انداز پیش روی جهان، جنگی عظیم (و شاید جنگ هستهای) است: ایالات متحده به وضوح مصمم است که روسیه و در نهایت چین را منزوی و تحریک کند. این واقعیت توسط روزنامهنگارها، از جمله آنهایی که دروغهایی که در سال ۲۰۰۳ منجر به حمام خون در عراق شد را ترویج کردند، کاملا وارونه و از درون خالی میشود.
زمانهای که در آن زندگی میکنیم آنچنان خطرناک است و تصور عموم مردم از آن آنچنان مخدوش است که پروپاگاندا دیگر آنچنان که اِدوارد برنیز (Edward Bernays) آنرا «دولت نامرئی» خواند نیست. پروپاگاندا تبدیل به دولت شده است. پروپاگاندا بی واهمه از به چالش کشیده شدن حکمرانی میکند و هدف اصلی آن پیروزی بر ماست: بر ادراکِ ما از دنیا و تواناییمان در تفکیک واقعیتها از دروغها.
عصر اطلاعات در واقع عصر رسانهها است. جنگ و سانسور و هیولاسازی و مجازات و منحرف کردن توجهها توسط رسانهها انجام میشود. کارخانهای سورِئال که کلیشههای رام و پنداشتهای نادرست تولید میکند.
شکل گرفتن این قدرت که میتواند «واقعیت جدید» تولید کند مدتی دراز طول کشیده است. ۴۵ سال پیش، کتابی تحت عنوان «سبز کردن آمریکا» (The Greening of America) سر و صدا به پا کرد. روی جلد کتاب چنین نوشته شده بود: «انقلابی در پیش است که شبیه انقلابهای پیشین نخواهد بود. این انقلاب با «فرد» آغاز میشود.».
در آن زمان من به عنوان گزارشگر در آمریکا مشغول بودم. یادم هست که ارج و قرب نویسنده که جوانی به نام چالرز رایش (Charles Reich) و یک آکادمیک از دانشگاه ییل بود به سطح مرشد افزایش یافت. پیام او این بود که «حقیقتگویی و کنش سیاسی شکست خورده است و تنها «فرهنگ» و دروننگری است که میتواند دنیا را تغییر دهد.».
طی مدت چند سال، فرقهی «من-محوری» (me-ism) که نیرویش را از سودآوری میگرفت همه چیز را فتح کرد و بر درک ما از اهمیت کنشِ گروهی، عدالتِ اجتماعی و جهان وطنی غلبه کرد. طبقه، جنسیت و نژاد از هم تفکیک شد. امر شخصی (the personal) همان امر سیاسی (the political) بود، رسانه همان پیام بود.
در سالهای آغازین جنگ سرد، ساختن جعلی «تهدید»های جدید، سردرگمی سیاسی آنهایی را که تنها بیست سال پیش امکان آنرا داشتند تا اعتراضهایی پرشور را سازماندهی کنند تکمیل کرد.
در سال ۲۰۰۳ در واشنگتن، فیلمی از مصاحبه با چارلز لِویس (Charles Lewis) روزنامهنگار تحقیقی سرشناس آمریکایی تهیه کردم. ما دربارهی حمله به عراق که چند ماه پیش از تاریخ مصاحبه انجام شده بود حرف زدیم. از او پرسیدم: «چه میشد اگر آزادترین رسانههای جهان، جورج بوش و دونالد رامسفِلد را با جدیت به چالش کشیده بودند و به جای اینکه به کانالی برای نشر ادعاهای آنها که بعدا معلوم شد پروپاگانایی خام بیش نبوده تبدیل شوند، دربارهشان تحقیق میکردند؟»
او پاسخ داد که «اگر ما روزنامهنگارها کارمان را درست انجام داده بودیم شانس خیلی خیلی خوبی وجود داشت که ما به جنگ با عراق نمیرفتیم».
این بیانیهای تکان دهنده است. مشابه همین پاسخ را چندین روزنامهنگار سرشناس دیگر نیز به من دادند. دَن رادِر (Dan Rather) که قبلا در شبکهی سیبیاس کار میکرد همین پاسخ را به من داد. پاسخ دیوید رُز (David Rose) از آبزِروِر (The Observer) و چندین روزنامهنگار و تهیهی کنندهی با سابقهی بیبیسی (که ترجیح دادند نامشان ذکر نشود) نیز همین بود.
به عبارت دیگر، چنانچه روزنامهنگارها کارشان را انجام داده بودند، اگر به جای تقویت و بزرگنماییِ پروپاگاندا، آنرا به پرسش گرفته بودند و دربارهاش تحقیق کرده بودند، شاید صدها و هزاران مرد، زن و کودک امروز زنده میبودند، میلیونها نفر از خانههای خود رانده نشده بودند، آتش جنگ فرقهای بین سنی و شیعه شعلهور نشده بود و دولت رسوای اسلامی (داعش) امروز وجود نمیداشت.
حتی همین حالا، با وجود اعتراض وقت میلیونها نفر که در خیابانها حاضر شدند، اکثریت مردم در کشورهای غربی تصور بسیار محدودی از مقیاس عظیم جنایتی که دولتهای ما در عراق مرتکب شدهاند دارند. حتی تعداد بسیار کمتری از آنها به این نکته آگاه هستند که ۱۲ سال پیش از حمله به عراق، دولتهای آمریکا و بریتانیا با محروم کردن جمعیت غیرنظامی عراق از مایحتاج اولیهی زندگی، هولوکاستی را سازمان دادند.
اینها بیانات یک مقام ارشد بریتانیایی است. کسی که مسئول برقراری تحریم علیه عراق (محاصرهای قرون وسطایی که موجب مرگ نیم میلیون کودک زیر ۵ سال شد) در دههی ۱۹۹۰ بود. نام این شخص کارن رُز (Carne Ross) است، کسی که در آن روزها در ساختمان وزارت خارجه در لندن به «آقای عراق» شهرت داشت. امروز اما او دربارهی دروغهای دولت افشاگری میکند و توضیح میدهد چطور روزنامهنگاران وقت داوطلبانه دروغها را در جامعه پخش میکردند: «ما شبه-حقیقتهایی (factoid) حاوی اطلاعات به دقت بررسی شده را در اختیار روزنامهنگارها قرار میدادیم و آنها منتشرشان میکردند، در غیر اینصورت ما آنها را ایزوله (we’d freeze them out) میکردیم.».
یکی از مهمترین رسواکنندگان (whistleblower) آن روزهای هولناک سکوت، دنیس هالیدی (Denis Halliday) بود. او که در آنروزها معاون دبیرکل سازمان ملل و نمایندهی ارشد این سازمان در عراق بود به جای اینکه سیاستهایی را که به گفتهی او «قتلِ عام مآبانه» (genocidal) بودند اجرا کند، از سِمَت خود استعفا داد. بنا به برآورد او تحریمها موجب کشته شدن بیش از یک میلیون عراقی شد.
آنچه بر سر هالیدی آمد آموزنده است. او را پاک (airbrushed) کردند. او را متهم کردند. جرمی پاکسمَن (Jeremy Paxman) که مجری برنامهی نیوزسایت بیبیسی (BBC’s Newsnight) بود سرش داد کشید: «آیا شما چیزی جز یک توجیهگر و مدافع صدام حسین هستید؟». اخیرا گاردین این ماجرا را به عنوان یکی از لحظههای به یادماندنی پاکسمَن توصیف کرد. هفتهی پیش، پاکسمَن یک قرارداد کتاب به ارزش یک میلیون پوند امضا کرد.
خدمههای سلطه کارشان را خوب انجام داده اند. نتیجهی کارشان را ببینید. بنا به یک نظر سنجی که در سال ۲۰۱۳ توسط کامرِس (ComRes) انجام شد، اکثر مردم در بریتانیا معتقدند که تعداد قربانیان جنگ عراق کمتر از ۱۰۰۰۰ نفر بوده است، که فقط کسر کوچکی از میزان واقعی است. کسانی موفق شدهاند رد خونی را که از عراق به سوی لندن کشیده شده است به خوبی پاک کنند.
میگویند روپرت مورداک (Rupert Murdoch) پدرخواندهی اراذل و اوباش رسانهای است و کسی نباید دربارهی قدرت روزافزون روزنامههای او (همهی ۱۲۷ تایشان که مجموعا تیراژی ۴۰ میلیونی دارند) و شبکهی فاکس (Fox network) تردیدی به خرج دهد. اما نفوذ امپراطوری مورداک بزرگتر از بازتاب آن در حوزهی گستردهتری از رسانهها نیست.
موثرترین پروپاگاندا را نه در سان (Sun) یا فاکس نیوز (Fox New)، بلکه باید پس پشت هالهی قدسیِ رسانههایِ لیبرال جستجو کرد. وقتی نیویورکتایمز این ادعا را که صدام حسین سلاحهای کشتار جمعی دارد منتشر کرد، شواهدی ساختگی که ارائه شده بود باور شد، چرا که این فاکس نیوز نبود، بلکه نیویورک تایمز بود.
همین نکته دربارهی واشنگتن پست و گاردیَن نیز صادق است. هر دوی این روزنامهها نقشی کلیدی در آماده سازی مخاطبان برای پذیرفتن جنگ سردی جدید و خطرناک داشتهاند. هر سه روزنامهی لیبرال حقایق مربوط به رویدادهای اوکراین را به غلط به عنوان حرکت خبیثانهی روسیه وانمود کردهاند، در حالی که در واقع کودتای فاشیستها در اوکراین کار آمریکاییها و با همکاری آلمان و ناتو بود.
این وارونهسازی واقعیت آنچنان فراگیر است که محاصرهی نظامی و تهدید روسیه توسط واشنگتن، هیچ بحث و گفتگویی ایجاد نمیکند. این مساله حتی خبر محسوب نمیشود، بلکه در پشت کمپینی از افترا و وحشت پراکنی، از آن گونه که من در دوران اولین جنگ سرد با آن بزرگ شدم، پنهان شده است.
یک بار دیگر، امپراطوری شیطان به رهبری استالینی دیگر یا هیتلری جدید به سراغ ما میآید. هیولای مورد علاقهی خود را انتخاب کنید و اجازه دهید بدرد.
سرکوب حقیقت دربارهی اوکراین یکی از کاملترین سانسورهای خبری (news blacked out) است که به خاطر میآورم. از زمان جنگ جهانی دوم تا کنون، حضور نیروهای نظامی غرب در قفقاز و اروپای شرقی هرگز به اندازهی امروز عظیم نبوده است و با این حال این رویداد مهم کاملا سانسور شده است. کمکهای سری واشنگتن به کیف (Kiev) و گردانهای نئونازی که مسئول ارتکاب جنایتهای جنگی علیه جمعیت ساکن در شرق اوکراین هستند سانسور شده است. شواهدی که این پروپاگاندا را که «روسیه مسئول ساقط کردن هواپیمای مسافری خطوط هوایی مالزی بود» به چالش میکشند سانسور شدهاند.
و مجددا، رسانههای ظاهرا لیبرال خودِ «سانسور» هستند. به هیچ فَکتی ارجاع داده نمیشود، هیچ مدرک و شاهدی ارائه نمیشود، یک روزنامهنگار، یکی از رهبران طرفدار روسیه را به عنوان مردی که هواپیما را سرنگون کرد معرفی نمود. او نوشت که این مرد به «هیولا» شهرت داشت و خیلی مهیب بود به گونهای که روزنامهنگار از او ترسیده بود. این سطح مدارکی است که توسط این روزنامهها ارائه شده است.
خیلی از کسانی که در رسانههای غربی کار میکنند به سختی در تلاش بودهاند که جمعیت روستبار اوکراین را به عنوان خارجیهایی در کشور خود نشان دهند. این جمعیت هرگز به عنوان اوکراینیهایی که خواستار برقراری حکومت فدرال داخل اوکراین هستند و شهروندان اوکراینیای که در برابر کودتایی که از خارج علیه دولت منتخب آنها سازماندهی شده مقاومت میکنند تصویر نمیشوند.
آنچه رئیس جمهور روسیه در این باره میگوید کوچکترین اهمیتی ندارد. او فرد رذلی است که پانتومیم بازی میکند و بدون ترس از مجازات میتوان به او تعرض کرد. یک ژنرال آمریکایی که رئیس ناتو است و انگار مستقیما از توی فیلم دکتر استرِنج لاو (Dr. Strangelove) بیرون آمده – ژنرال برییدلاو (General Breedlove) – مرتب مدعی تجاوزهای روسیه به اوکراین میشود بدون آنکه کوچکترین شواهدی ارائه کند. او به خوبی نقش ژنرال جَک ریپِر (General Jack D. Ripper) را در فیلم استنلی کوبریک بازی میکند!
به گفتهی ژنرال بریدلاو، چهل هزار نفر روس (Ruskies) پشت مرزهای اوکراین جمع شده بودند. این برای نیویورک تایمز، واشنگتن پست و آبزرور کافی بود (این آخری همانطور که دیوید رُز فاش کرد، قبلا خودش را با انتشار دروغها و ادعاهایی که بلر را در حمله به عراق حمایت کرد متمایز کرده بود).
ماجرا تقریبا به شور و شوق (joi d’esprit) یک همبستگی طبقاتی میماند. طبل نوازان واشنگتن پست دقیقا همان سرمقالهنویسهایی هستند که روزگاری مدعی شدند وجود سلاحهای کشتار جمعی صدام حسین حقیقتی محکم (hard facts) است.
رابرت پری (Robert Parry) نوشت، چنانچه در این فکر هستید که چطور ممکن است جهان به سوی جنگ جهانی سوم خزیده شود – نظیر حدود یک قرن قبل که به سوی جنگ جهانی اول کشیده شد – کافی است نگاهی به جنونی که تقریبا سراسر ساختار رسانهای/سیاسی آمریکا را پیرامون اوکراین گرفته نگاه کنید. جایی که روایت نادرست کلاه سفیدها علیه کلاه سیاهها خیلی زود جا افتاده و نشان داده که استدلال و شواهد را به آن راهی نیست.
رابرت پری، روزنامه نگاری که ماجرای ایران – کنترا (Iran-Contra) را فاش کرد – یکی از معدود کسانی بود که دربارهی نقش کلیدی رسانهها در این «جوجه بازی» (game of chicken) – آنگونه که وزیر امور خارجهی روسیه آنرا نامید – تحقیق کرد. اما آیا این واقعا یک بازی است؟ همین الان که در حال نوشتن این خطوط هستم، کنگرهی آمریکا به قطعنامهی ۷۵۸ رای میدهد که به صورت خلاصه میگوید: اجازه دهید برای جنگ با روسیه آماده شویم.
یکی از نویسندگان قرن ۱۹ به نام الکساندر هِرتزِن (Alexander Herzen) لیبرالیسم سکولار را «مذهب نهایی» نامید، «اگر چه کلیسای این مذهب در آن دنیا قرار ندارد، بلکه این جهانی است». امروز، این حق الهی به مراتب خشنتر و خطرناکتر از هر آنچه که جهان اسلام بتواند تولید کند است، اگر چه شاید بزرگترین پیروزی آن توهم جریان آزاد و باز اطلاعات باشد.
در خبرها، کاری میشود که بعضی کشورها به کلی ناپدید میشوند. عربستان سعودی، سرچشمهی افراطیگری و ترور مورد حمایت غرب، روایت خبری نیست، مگر وقتی که قیمت نفت را پایین ببرد. یمن بیش از ۱۲ سال حملات پهپادهای آمریکا را تاب آورده است. چه کسی میداند؟ چه کسی اهمیت میدهد؟
در سال ۲۰۰۹، دانشگاه وست انگلند نتیجهی یک تحقیق ۱۰ ساله بر روی پوشش خبری بیبیسی از ونزوئلا را منتشر کرد. از ۳۰۴ گزارش خبری، فقط ۳ تا از آنها به سیاستهای مثبتی که توسط دولت هوگو چاوز پیاده شده بود اشاره کرده بودند. بزرگترین برنامهی سوادآموزی در تاریخ بشر فقط اشارهای مختصر دریافت کرده بود.
در اروپا و آمریکا، میلیونها خواننده و بیننده تقریبا هیچ چیز دربارهی تحولات چشمگیر و زندگیسازی که در آمریکای لاتین رخ داده نمیدانند. تحولاتی که خیلی از آنها با الهام گرفتن از هوگو چاوز رخ داده است. مشابه بیبیسی، گزارشهای نیوریوکتایمز، واشنگتن پست، گاردین و سایر رسانههای معتبر غربی نیز به شکلی رسوا منفی بودند. چاوز حتی در بستر مرگ نیز مورد تمسخر قرار گرفته بود. من در عجبم که چطور در مدرسههای روزنامهنگاری میتوان این پدیده را توضیح داد.
چرا میلیونها نفر از مردم بریتانیا متقاعد شدهاند که مجازات دستهجمعی تحت عنوان «ریاضت اقتصادی» (austerity) ضروری است؟
به دنبال بحران اقتصادی در سال ۲۰۰۸، سیستمی پوسیده عریان شد. برای کسری از ثانیه، بانکدارها به عنوان کلاهبردارانی که در برابر عموم مسئول بودند به صف کشیده شدند. عمومی که آنها به ایشان خیانت کرده بودند.
اما ظرف مدت چند ماه، به جز چند نک و نالهای که دربارهی «پاداشهای» بیش از حد مدیران شنیده شد، پیام عوض شد. عکسهای بازداشتیها (mugshots) یعنی بانکدارهای مجرم از صحنهی رسانهها حذف شد و به جای آن چیزی به نام «ریاضت اقتصادی» به معضل میلیونها شهروند عادی تبدیل شد. آیا هرگز تردستیای به این بیشرمی وجود داشته است؟ (امیدوارم معادل اصطلاح «Was there ever a sleight of hand as brazen» را درست آورده باشم)
امروز، حوزههای متعددی از زندگی متمدنانه در بریتانیا اوراق میشود تا با پول آن قرضهای شیادانه پرداخته شود – قرضهای کلاه بردارها. میگویند صرفهجوییهای ناشی از «ریاضت اقتصادی» بالغ بر ۸۳ میلیارد پوند میشود. این تقریبا معادل مالیاتی است که همان بانکها و موسسهها نظیر آمازون و شبکهی خبری مورداک در بریتانیا (Murdoch’s News UK) از پرداختش مصون ماندهاند. علاوه بر این، بانکهای کلاه بردار یارانهی سالانهای به ارزش ۱۰۰ میلیارد پوند دریافت میکنند (در غالب بیمه و گارانتیهای رایگان)، عددی که میتواند کل سیستم سلامت کشور (National Health Service) را تامین مالی کند.
بحران اقتصادی پروپاگاندای خالص است. سیاستهای تندروانهای امروز بر بریتانیا، آمریکا، اغلب اروپا، کانادا و استرالیا حکم میراند. چه کسی طرف اکثریت را میگیرد؟ چه کسی روایت آنها را نقل میکند؟ چه کسی حسابها را درست نگاه میدارد؟ آیا این کاری نیست که روزنامهنگارها باید انجام دهند؟
در سال ۱۹۷۷، کارل برنشتاین (Carl Bernstein) (شهرت به خاطر افشای واترگیت) افشا کرد که بیش از ۴۰۰ روزنامهنگار و مدیر خبری برای سازمان سیا کار میکردهاند. این تعداد شامل عدهای از روزنامهنگارهای نیویورک تایمز، تایم و شبکههای تلویزیونی نیز میشد. در سال ۱۹۹۱، ریچارد نورتون تِیلُر (Richard Norton Taylor) از گاردین افشاگری مشابهی دربارهی بریتانیا داشت.
اما امروز به هیچ کدام از اینها نیازی نیست. من بعید میدانم هیچ نهادی به روزنامهنگارهای واشنگتن پست و بسیاری از رسانههای اصلی دیگر پول داده باشد که ادوارد اسنودن (Edward Snowden) را به همکاری با تروریسم متهم کنند. برای من واضح است که علت این که جولیان آسانژ (Julian Assange) این همه زهر، نفرت و حسادت به سوی خودش جذب کرده این است که ویکی لیکس (WikiLeaks) حجاب نخبگان فاسد سیاسی را پاره کرد. حجابی که سالها توسط روزنامهنگاران برپا نگاه داشته شده بود. نمایش افشاگرانه و خارقالعاده او که دروازهبانان رسانهای (media’s gatekeepers) را شرمسار کرد، برایش دشمنهای زیادی درست کرد. حتی در روزنامههایی که داستان او را منتشر کردند. او نه تنها یک هدف، که غازی طلایی شد.
قراردادهای پرسود برای نشر کتاب و تولید فیلم هالیوودی بسته شد، بسیاری به مدارج شغلی بالاتر دست یافتند و کسب و کارهای جدید بر شانههای ویکیلیکس و بنیانگذار آن بنا نهاده شد. خیلیها از قبل ویکیلیکس پول زیادی درآوردند، در حالی که ویکی لیکس برای بقاء خود دست و پا میزد.
اما به هیچ کدام از اینها در اول دسامبر در استکهلم اشارهای نشد. وقتی که سردبیر گاردین، آلن روسبریجِر (Alan Rusbridger) جایزهی صلح نوبل آلترناتیو (Right Livelihood Award) را با ادوارد اسنودن سهیم شد. آنچه دربارهی این واقعه تکان دهنده بود این بود که آسانژ و ویکیلیکس کاملا سانسور شده بودند. آنها وجود نداشتند. آنها غیرمردم (unpeople) بودند.
هیچکس دربارهی مردی که اولین پیشرو در عرصهی افشاگری دیجیتالی (digital whistleblowing) بود و یکی از بزرگترین سوژههای خبری تاریخ را در اختیار گاردین قرار داد سخن نگفت. علاوه بر آن، این آسانژ و تیم ویکیلیکس او بودند که در عمل – و به شیوهای خیره کننده – ادوارد اسنودن را در هنگ کنگ نجات دادند و رهسپار جایی امن کردند. حتی یک کلمه دربارهی او گفته نشد.
آنچه این سانسور و حذف را این چنین کنایهآلود، غم انگیز و شرم آور میکند این است که این مراسم در پارلمان سوئد برگزار شده بود. پارلمانی که سکوت بزدلانهاش دربارهی پروندهی آسانژ با این سقط جنین بزرگ عدالت در استکهلم تبانی داشت.
یِوگِنی یفتوشنکو (Yevgeny Yevtushenko) نویسندهی معترض دوران شوروی میگوید «وقتی که حقیقت با سکوت عوض شده است، سکوت دروغ است.».
این نوع سکوت است که باید توسط ما روزنامهنگارها شکسته شود. ما باید در آینه نگاه کنیم. باید مسئولیت را به رسانههای بیمسئولیتی که در خدمت قدرت و جنونی که جهان را به خطر جنگ تهدید میکند هستند برگردانیم.
در قرن ۱۸ام، اِدموند بورک (Edmund Burke)، نقش مطبوعات را به مثابه قدرت چهارم (Fourth Estate) برای مهار قدرتمند توصیف کرد. آیا هیچ وقت این ایده عملی شده است؟ شکی نیست که دیگر رنگ و رویی ندارد. آنچه ما به آن احتیاج داریم قدرت پنجم است: ژورنالیسمی که رصد کند، واسازی کند (deconstructs) و پروپاگاندا را به چالش بگیرد و به جوانان بیاموزد که نمایندهی مردم باشند و نه قدرت. ما به آن چه روسها به آن «پرسترویکا» (perestroika) میگفتند نیاز داریم: طغیان دانش مقهور شده. من اسمش را میگذارم «ژورنالیسم حقیقی».
۱۰۰ سال از زمان نخستین جنگ جهانی میگذرد. آن روزها گزارشگرها برای سکوت و تبانیشان پاداش دریافت میکردند. در اوج دوران کشتار و قساوت، دیوید لوید جورج (David Lloyd George) نخست وزیر بریتانیا این نکته را با سی پی اسکات (C.P. Scott) سردبیر گاردین منچستر درمیان گذاشت: «اگر مردم واقعا [حقیقت] را میدانستند، جنگ فردا تمام میشد، اما البته که آنها نمیدانند و نمیتوانند بدانند.».
مطلب زیر با اندکی تغییرات از وبلاگ «ماه آلاباما» ترجمه شده است.
پیام اوباما به خلیفه
هواپیماهای F-18 آمریکایی تجهیزات زرهی ساخت آمریکایی «دا» را بمباران کردند. «دا» قصد داشت تا از آنها برای حمله به اربیل واقع در کردستان عراق استفاده کند. این حملات به دنبال پیام اخیر اوباما خطاب به «خلیفه پل پت دوم» انجام شد که هشدار داده بود «دا» باید مناطفی که آمریکا در آنها منافع کلیدی دارد را از گزینههای تخاصمی خود حذف کند. به بیان دیگر اوباما صراحتا مشخص کرد که:
اگر گردانهای نظامی گروههای تندرو به سمت پایتخت کردستان اربیل – جایی که آمریکا کنسولگری و ستاد عملیات مشترک با ارتش عراق دارد – حرکت کنند ما به آنها حمله خواهیم کرد.
چنانچه گروههای تندرو علیه تاسیسات ما در هر کجای عراق شامل اربیل و بغداد عملیاتی انجام دهند با اقدام ما مواجه خواهند شد…
اما شاید بتوانیم آنچه در پیام بالا به رهبر «دا» مستتر است را استنتاج کنیم. پیام غیرمستقیم (و کمی خودمانیتر اوباما) به خلیفه:
شما آزادین به هر جا که خواستین حمله کنین، فقط سفارت آمریکا در بغداد و منطقهی کردستان عراق رو بیخیال باشین. چون شرکتهای آمریکایی در صنعت نفت اونجا سرمایهگذاری زیادی کردن. در ضمن ما یه مرکز بزرگ اطلاعات و تجسس جدید هم اونجا داریم و تازه اسرائیلیها هم مدتهاس که ازونجا مشغول عملیات تجسسی و اطلاعاتی علیه ایران هستن.
شما آزادین به هر کسی که دلتون خواست در سوریه و باقی عراق حمله کنین. ما هیچکاری علیهتون انجام نمیدیم، حتی سلاحهای سنگینتون رو بمباران نمیکنیم تا جلوی پیروزی کاملتون رو بگیریم. برای ما هم (درست مثل شما) اهمیتی نداره که سرنوشت فلان اقلیت یا بهمان اکثریت قومی یا مذهبی چی میشه. گور پدر یزیدیها. (حالا خودمونیم، واقعا این تلاشهای شوکه کنندهی شما در روابط عمومی (PR) و پخش این همه فیلم کشتار لازمه؟ نمیگین این کارهاتون احمقهای «مسئولیت برای حفاظت» (Responsibility to Protect or R2P) رو تهییج میکنه؟ آخه میدونی اینا کاربرد اصلی اون دکترین رو نمیفهمن!)
شما به اندازهی چهارتا لشگر سلاح سنگین خوشساخت و مهمات «ساخت آمریکا» غنیمت گرفتین. اینها چیزای خیلی مرغوبی هستن. دستتون هم در استفاده ازشون بازه. البته ما میتونیم همهشونو بمباران کنیم بدون اینکه پامون به زمین اونجا باز شه. اما این در راستای منافع ما نیس. بگین «تانک/تشکر به خاطر خاطرهها!» (thank / tank) هه هه. ما بازم از این چیزا برای اون خنگای توی بغداد میفرستیم. هر وقت مهماتتون تموم شد حمله کنین، امیدوارم واسه غنیمتگیری روغنکاری شده و آماده باشن.
در ضمن اگه به سلاحهای ضدتانک بیشتری احتیاج داشتین ما همین اخیرا یه تعداد موشک ضدتانک TOW به جنگجوهای شمال غربی سوریه دادیم. فکر کنم با کمی «مذاکره» شانس خوبی دارین که بهشون دسترسی پیدا کنین.
به من خبر دادن که شما دارین خودتون رو واسه یه کار بزرگ آماده میکنید. خیلی بزرگ… یه چیزی مثل یازده سپتامبر. اوکی، اما لطفا ما رو دخالت ندین. ما فعلن سرمون با جبههی جنگ با روسیه گرمه. نظرتون در مورد جده چیه؟
اوم… دیگه… راستی، نظرتون دربارهی حمله به ایران چیه؟ بدم نمیاومد خودم اینکارو میکردم اما اینجا مردم نمیذارن.
دست آخر هم بگم که من خیلی از این «فروشگاه جهادی» که تازه تو استانبول باز شده خوشم میاد. بچههام مدام درخواست سوغاتی میکنند. کارت ویزا قبول میکنن؟
<
p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
صدام حسین را یادتان هست؟ هشت سال جنگ تحمیلی به جامعهی ایران و عراق را چطور؟
اگر دولت را به معنای عام به معنای کل نظام سیاسی حاکم بر یک کشور بدانیم میتوانیم مدعی شویم که دولتهای موفق دارای استراتژی کلان (grand strategy) هستند که با جغرافیای سیاسی کشوری که در آن حکمرانی میکنند هماهنگی دارد. اما استراتژی کلان ایران چیست؟ آیا ایران استراتژی کلان دارد؟
دربارهی استراتژی کلان ایران (آن طور که هست یا آن طور که باید باشد) میشود جداگانه صحبت کرد. اما به نظر من در استراتژی کلان ایران باید یک بند مهم «همیشه» حضور داشته باشد:
«ایران نباید اجازه دهد تهدید یا جنگ دیگری از ناحیهی عراق به ایران تحمیل شود».
هر دولتی که این استراتژی را نادیده بگیرد به جامعهی ایران خیانت کرده است. این ربطی به این موضوع ندارد که در ایران حکومت شاهنشاهی داشته باشیم یا لیبرال دموکراسی یا آنچه امروز داریم. هر حکومتی که در ایران حاکم باشد «باید» این نکته را در نظر داشته باشد که ایران از نظر ژئوپولیتیک از ناحیهی مرزهایش با عراق آسیبپذیر است:
جلگهی خوزستان که مجموعا از نظرهای (۱) تاریخی-فرهنگی و جمعیتشناسیک، (۲) ذخایر نفت و گاز و صنایع مربوط به بهرهبرداری از آنها و (۳) ذخایر آب کافی و خاک مناسب برای کشاورزی یکی از کلیدیترین استانهای کشور محسوب میشود (به واقع کلیدیترین) در مجاورت با عراق قرار دارد و برخلاف سایر قسمتهای ایران که مانند دژی مستحکم بر فراز کوه (فلات ایران) یا در پناه کویر یا دریا قرار دارند ناحیهای مسطح و بدون هیچ مانع طبیعی است. پاشنهی آشیل دولتهای مدرن ایرانزمین (ایران زمین را منظومهی فرهنگی-سیاسی-اقتصادی میدانیم که به تقریب در چند هزار سال اخیر در این قسمت از کرهی خاک حیات فعال اجتماعی داشته است) خوزستان است و حکومت متخاصم در عراق میتواند آنرا با تیری زهراگین هدف قرار دهد. چنانچه صدام حسین ملعون چنین کرد.
اما این استراتژی را با تاکتیکهای زیر میتوان حاصل کرد:
تاکتیک اصلی یک: ایران باید با دولتهایی که در عراق شکل میگیرند رابطهی دوستانه داشته باشد و پیوندهای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی خود با این کشور را تقویت کند.
تاکتیک اصلی دو: ایران باید هر آنچه در توان دارد انجام دهد تا دولتهای متخاصم با ایران در عراق شکل نگیرند.
درست است که حملهی نظامی آمریکا به عراق رژیم صدام حسین را سرنگون کرد اما متاسفانه منجر به نابودی گستردهی سرمایههای سختافزاری و نرمافزاری جامعهی عراق نیز شد. نقش ایران در شکلگیری دولت بعد-از-صدام عراق کلیدی بوده است و از این منظر حرکت ایران در عراق نه تنها به ایجاد ثبات نسبی در این کشور کمک کرده بلکه با استراتژی کلان ایران نیز هماهنگی دارد. اما نکتهی مهم که نباید آنرا فراموش کرد این است که خوب یا بد دولت فعلی عراق منتخب جامعهی عراق است و از این نظر منافع ایران در عراق با روح دموکراسی در این کشور هماهنگی داشته است. این یک فرصت تاریخی است که منافع خارجی ایران در رابطه با یک کشور با روح دموکراسی در آن کشور هماهنگی داشته باشد و از این نظر وضعیت عراق برای ایران حاوی پارادوکسهای اخلاقی کمتری است. اما داستان ایران و عراق همیشه به این سادگی نیست. همانطور که منافع ایران ایجاب میکند چیدمان سیاسی در عراق به گونهای باشد که تهدیدی علیه ایران ایجاد نکند، قدرتهای مختلف جهانی و منطقهای هم مقاصد دیگری را در ناحیهی عراق دنبال میکنند. این مقاصد لزوما همگرا نیستند و به خصوص میتوانند با استراتژی مورد نظر ایران در عراق در تضاد باشند.
تحولات اخیر عراق و به چالش کشیده شدن قدرت دولت مرکزی این کشور از سوی گروههایی نظیر داعش مستقیما به امنیت ملی ایران مربوط میشود. به خصوص اگر منجر به تضعیف دولت فعلی و جا به جایی آنی یا تدریجی قدرت و ظهور «نظام سیاسی نو-صدامی» در عراق شود. با توجه به نقش پررنگ بازیگران جهانی و متحدان منطقهای آنها در تحولات عراق اشتباه خواهد بود اگر بخواهیم ریشه و محرک تحولات عراق را فقط در داخل عراق جستجو کنیم.
نقش بازیگران منطقهای روشنتر است اما بریتانیا و آمریکا به عنوان بازیگران جهانیای که در دوران معاصر در این منطقه نقش موثری بازی کردهاند چطور؟ آنچه تا امروز شاهد آن بودهایم سیاست «ظاهرا ملایم» دولتهای غربی و به ویژه آمریکا و بریتانیا نسبت به تروریسم آشکار داعش است. در جبههی سیاسی این کشورها ظهور داعش به بیکفایتی دولت منتخب و قانونی عراق منسوب میشود و در جبههی رسانهایشان جنگ ژئوپولیتیک داعش با دولت عراق «دعوای طبیعی قومی و فرقهای، فرضا جنگ شیعه-سنی» تصویر میشود {چند مثال همراه با شرح از نحوهی پوشش اخبار عراق توسط بیبیسی فارسی: +، +، +، +، +، + ، +، +، +، +، +، +، +).
اما سوال اساسی این است که ایران باید چکار کند که در عین حال که منجر به بدتر شدن اوضاع برای جامعهی بینوای عراق نمیشود امنیت ملی ایران را در چارچوب استراتژی تضمین امنیت جبههی عراق-خوزستان به صورت بلندمدت تامین کند؟ ایران باید چکار کند تا در درجهی اول به خاطر خود ایران و در درجهی بعدی به خاطر عراق و منطقه «صدامیانی» دیگر بر عراق حاکم نشوند؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
حدود ۴۰٪ نفت جا به جا شده توسط مسیرهای دریایی جهان از تنگهی هرمز عبور میکند. با توجه به اینکه این روزها بحث بستن تنگهی هرمز را به شکلهای مختلف میشنویم (از زبان مقامات ایرانی به عنوان اهرم فشاری که میتواند روی قیمت جهانی نفت تاثیر بگذارد و یا از طرف کشورهای منطقه و متحدانشان که توانمندی نظامی و مینروبیشان درمنطقه را به منظور خنثی کردن تهدیدهای ایران افزایش میدهند) سوال مهم این است که اگر تنگهی هرمز مسدود شود یا به دلیل ناپایداری و ناامنی امکان صادرات نفت از آن کاهش یابد یا هزینهی عبور از آن بیش از حد زیاد شود، کشورهای منطقهی خلیج فارس چه راههای جایگزینی برای صادر کردن نفت خود خواهند داشت؟ صادرات نفت از طریق خطوط لوله (بسته به شرایط) گرانتر از صادر کردن آن از طریق خطوط دریایی است، اما با این حال وجود گزینههای دیگر علاوه بر آبراه اصلی تنگهی هرمز میتواند اهمیت استراتژیک این تنگه را کاهش دهد. مطلب زیر تحلیل کوتاهی است از استراتفور (همراه با نقشه) که به صورت خلاصه ترجمه میکنم.
خطوط لولهی صادرات نفت از مسیری به غیر از تنگهی هرمز
خط لولهی امارات:
این خط که جدیدا به کمک چینیها ساخته شده است منطقهی نفتی حبشان (خلیج فارس) را به فجیره (در خلیج عمان) متصل میکند و ظرفیت حدود یک میلیون بشکه نفت در روز را دارد ولی تا آخر ماه جاری انتظار میرود امارات بیش از نیمی از نفت صادراتی خود را از مسیری غیر از تنگهی هرمز صادر کند و این خط لوله به ظرفیت ۱.۸ میلیون بشکه نفت در روز برسد.
خط لوله شرق-غرب موسوم به پترولاین:
که نفت تولید شده در شرق عربستان را به بندر ینبع واقع در غرب عربستان (دریای سرخ) ارسال میکند و ظرفیت تا حد ۴.۵ میلیون بشکه در روز را دارد اما در حال حاضر با ۱.۹ میلیون بشکه در روز کار میکند. آمریکا پیشنهاد کرده است که ظرفیت این خط لوله به ۱۱ میلیون بشکه نفت در روز افزایش یابد.
خط لوله عراق از طریق عربستان سعودی:
حدود ۱.۶ میلیون بشکه نفت در روز ظرفیت دارد و نفت جنوب عراق را از طریق خاک کویت و عربستان به صورت موازی با خط لولهی شرقی-غربی به دریای سرخ میرسد. این خط از زمان جنگ اول خلیج فارس تعطیل شده و برای بازگشایی نیازمند مذاکره عربستان و منطقهی تحت نفوذ ایران در جنوب عراق است.
خط لولهی ترنس-عربین:
از استان شرقی عربستان شروع میشود و بعد از عبور از خاک کشورهای اردن و سوریه به بندر صیدا در لبنان میرسد، اما این خط نیز از ۱۹۹۰ تاکنون از مدار خارج بوده است.
خط لولهی کرکوک-جیحان:
آخرین خط لوله خط لولهی کرکوک-جیحان است که ظرفیت بیشینهی ۱.۶ میلیون بشکه نفت در روز را داراست. این خط لوله شمال عراق را به ترکیه متصل میکند که از آنجا به بازارهای غربی صادر میشود. به دلیل ناامنی در منطقه و کمبود تولید، این خط با حدود یک سوم ظرفیتش کار میکند. ترکیه و دولت محلی کردستان در تلاش برای افزودن یک خط صادراتی دیگر هستند که این پتانسیل را ایجاد میکند که خارج از حوزهی اختیار عمل بغداد عمل کند. در صورتی که خط لولهی حدیثه (در مرکز عراق) به بیجی (در شمال عراق) ساخته شود، نفت قسمتهای جنوبیتر عراق نیز میتواند به بندر ترکیه در سواحل مدیترانه ارسال شود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
توی این مدتی که به مرخصی اجباری از وب فارسی رفته بودم دوستانی لطف کرده بودند و احوال پرسیده بودند و بعضا نگران شده بودند. جا دارد از این دوستان تشکر کنم و عذرخواهی کنم از اینکه خبر نداده بودم و موجب نگرانیشان شده بودم. امروز بعد از مدتها داشتم انبوه مطالب خوانده نشده داخل گوگلریدر را میخواندم که متوجه شدم نویسنده وبلاگ «ایمایان» چند وقت پیش مطلبی نوشته به نام «صورتبندی مسئلهی ایران اتمی، طرحی پیشنهادی برای فهم بهتر موضوع» که از من و چند دوست دیگر خواسته است که آن را بازبینی کنیم. با توجه به اهمیت موضوع من هم اگر چه خودم را به هیچ عنوان صاحب نظر یا حتی مطلع در این زمینه نمیدانم سعی میکنم به ادامه بحث کمک کنم و نظرات خودم را در اینجا مینویسم. این نوشته نقد نوشته ایمایان یا دوستان دیگری که در پاسخ به فراخوان او نوشتهاند نیست، بلکه صرفا بازتابی است از دیدگاه من نسبت به این موضوع. در پایان این نوشته لینک مطالبی که مرتبط با این نوشته منتشر شده را میآورم و تا چند هفته آینده نیز آن را به روز خواهم کرد. شما هم اگر مطلبی دارید که مرتبط با این بحث است لطفا اطلاع دهید تا لینک آن را در پایان اضافه کنم.
برای درک پرونده هستهای ایران و موضوعات پیرامونی آن ابتدا باید یک سری پیشفرضهای مهم را مرور کنیم. چرا که بدون در نظر گرفتن این نکتههای مهم، به سختی میتوانیم درک واقعگرایانهای از اوضاع داشته باشیم. در نتیجه این گفتار را به صورت بند به بند جلو میبرم. گزارههای مطرح شده در این نوشته متعدد هستند و شاید خیلی از آنها را در اینجا باز نکنم و فقط به نتیجه اشاره کنم. در صورتی که فرصت و حوصله شما و من اجازه دهد در مورد جزییات بیشتر صحبت خواهیم کرد.
(۱) اوضاع ایران در منطقه
برخلاف اوضاع داخلی کشور که در یک نقطه حضیض (مینیمم) نسبی قرار دارد، وضعیت ایران در منطقه در یک نقطه اوج (ماکسیمم) نسبی قرار گرفته است. برای اولین بار در طی قرنها، ایران رقیب خطرناکی در همسایه غربی خود ندارد و با آسودگی نفوذ خود را در عراق عمق و گسترش داده است. نوار مرزی ایران و عراق که به خاطر حضور قدرتهای محلی (عراق در زمان صدام)، منطقهای (عراق در زمان عثمانی) یا جهانی (عراق در زمان اشغال توسط آمریکا) به مثابه خط قرمزی برای اعمال قدرت ایران به سوی غرب بود امروز تبدیل به یک ناحیه خالی از هر نوع قدرت جدی شده است که دست ایران در آن بازتر از هر کشور دیگری است. ممکن است بگویید اما روابط ایران با سایر همسایگانش به قهقهرا رفته و نمیتوانیم مدعی شویم که ایران در یک وضعیت بهینه از نظر منطقهای قرار دارد. پاسخی که به این ایراد میتوانیم بدهیم این است که به دلیل ساختار خاص جغرافیایی ایران که در واقع یک منطقه محصور است (از شمال و غرب و جنوب غرب کوهستانهای البرز و زاگرسِ از جنوب شرق و شرق ارتفاعات پراکنده و همینطور نواحی کویری) کمتر قدرت خارجی میتواند ایران را مستقیما مورد تهدید قرار دهد. خطراتی که ایران را تهدید میکند بیشتر از ناحیه جنوب غربی (خوزستان) است که منطقه کم ارتفاع و ثروتمندی است که موانع طبیعی و جدیای در آن وجود ندارد و در نتیجه آسیبپذیرترین منطقه ایران است که میتواند توسط قدرت غربی همسایه ایران مورد تجاوز قرار بگیرد. خوزستان پاشنه آشیل ایران است که صدام حسین نیز قصد داشت از همان نقطه ایران را از پای در آورد. به هر ترتیب، موضوع مهم این است که حتی اگر روابط ایران با کشورهای مختلف در وضعیت غیرایدهآل باشد، نفوذ و بسط قدرت سیاسی و امنیتی ایران در عراق به معنای تضمین امنیت خوزستان و در نتیجه تضمین امنیت ایران است. از این منظر میتوانیم درک کنیم که ایران با در مهار نگاه داشتن اوضاع در عراق چگونه در یک وضعیت نسبتا ایدهآل از لحاظ منطقهای به سر میبرد.
درست در همین راستاست که میتوانیم درک کنیم چرا رقبای منطقهای ایران تحرکات خود را برای مهار کردن حوزه نفوذ ایران دو چندان کردهاند. فرضا مانورهای ترکیه و عربستان در سوریه را در این راستا ببینید. ایران دارای نفوذ در عراق که با سوریه نیز متحد باشد به یک نیروی تعیین کننده منطقهای تبدیل میشود که مورد قبول عربستان و ترکیه نیست. از سوی دیگر چنین ایران نیرومندی، نگرانی اسرائیل را که نیرومندترین اما آسیبپذیرترین قدرت منطقه است را بر میانگیزد. خلاصهاش این که همزمان با بهبود شرایط منطقه به سود ایران فشارهای منطقهای بر ایران از سوی رقبای منطقهاش (ترکیه، عربستان و اسرائیل) بیشتر میشود. اما این کشورها دارای متحدان نیرومندتری هستند که بدون شک مهمترین آنها آمریکاست که در منطقه منافع راهبردی و بلندمدت دارد.
(۲) اوضاع داخلی ایران
طبعا هیچ جامعهای بدون مشکل نیست و شدت و ضعف مشکلات را هم نمیتوان به صورت عینی اندازهگیری کرد. در نتیجه بسته به اینکه چکاره باشید و کجای ایران یا جهان ایستاده باشید و نوع و سطح انتظارات شما چه باشد ممکن است بحرانهای فعلی ایران را به صورتهای مختلفی تفسیر کنید. اما به صورت کلی کمتر ایرانیای را میشناسیم که اذعان نکند ایران از داخل دچار بحران است. پس اجازه دهید در همین حد داشته باشیم که ساخت سیاسی ایران در داخل کشور با بحرانهای جدی و روزافزون رو به روست و از این نظر در یک وضعیت ضعف نسبی قرار گرفته است. این ضعف نسبی دلایل و نشانههای مختلفی دارد و روی بسیاری از روندها و مسايل هم تاثیر میگذارد که میشود در جای خودش دربارهشان صحبت کرد. یکی از دلایل مهم همان موضوع اشاره شده در بند (۱) است و البته دلایل مهم دیگری نیز دارد که به نظر مستقیما من به بحث هستهای مربوط نمیشوند اگرچه به صورت غیرمستقیم به آن وابسته اند.
(۳) برتری نظامی ایران در منطقه
پاکستان به دلیل قرار گرفتن در وضعیت آچمز با هند فعلن (تا آینده قابل پیشبینی) تهدیدی علیه ایران محسوب نمیشود. کشورهای شمالی ایران نیز به دلیل حضور روسیه هرگز به صورت مستقل تهدیدی علیه ایران محسوب نمیشوند (و برعکس). مرز ایران و ترکیه نیز تا چند صد کیلومتر در خاک ترکیه کوهستانی است. در نتیجه نه ایران تهدید نظامی جدیای علیه ترکیه است و نه برعکس. ایران و ترکیه فقط به صورت غیرمستقیم میتوانند با یکدیگر رویارویی کنند: فرضا در رقابت بر سر نفوذ در عراق یا سوریه یا تحرکات قومی، مذهبی و غیره. عراق تنها کشوری در منطقه است که این توانایی را دارد که بتواند ایران را به صورت جدی تهدید نظامی کند (و این کار را هم اخیرا انجام داده است). اما با حذف عراق به عنوان عامل مهم نظامی تاثیرگذار در منطقه و با صرفنظر کردن از حضور نظامی آمریکا و متحدانش در منطقه خلیج فارس، ایران قدرت بلامنازع نظامی منطقه است. این توانمندی نظامی در درجه اول از موقعیت جغرافیایی «حمله ناپذیر» ایران و همینطور جمعیت هفتاد-هشتاد میلیونی این کشور ناشی میشود و اینها عواملی نیستند که عربستان یا کشورهای کوچکتر منطقه خلیج فارس بتوانند چارهای در برابر آن بیابند. تنها چاره این کشورها همان است که در عمل اتفاق میافتد: اتحاد نظامی با قدرتهای فرامنطقهای و تلاش برای اعمال فشار روزافزون به ایران.
به این ترتیب میرسیم به قلب تحلیلمان از پرونده هستهای ایران. پرونده هستهای ایران حتی اگر امروز به صورت کامل با عقبنشینی صد در صد ایران همراه باشد، به اندازه سرسوزنی شرایط موجود (برتری نظامی ایران در منطقه و تلاش کشورهای منطقه برای ضعیف کردن ایران) را عوض نمیکند. تنها چیزی که میتواند واقعا شرایط موجود را عوض کند ضعیف شدن ایران به حدی است که دیگر تهدیدی برای این کشورها در منطقه نباشد که آن هم فقط با ضعیف شدن شدید حاکمیت مرکزی ایران، از بین رفتن توان کلاسیک نظامی ایران و یا کاهش شدید جمعیت ایران میسر خواهد بود. اما این خود فاجعه دیگری برای ایران خواهد بود، چرا که در این صورت نخواهد توانست انسجام قومیتی خود را حفظ کند و چند پاره خواهد شد. این را هم اضافه کنم که ایران به خاطر ماهیت چندقومیتی و جغرافیای از هم گسسته و کوهستانیاش با یک پارادوکس همیشگی رو به روست: اگر بخواهد یکپارچه و منسجم باشد باید نیرومند و اقتدارگرا و دارای سیستم نظامی-امنیتی قوی باشد، اما اگر بخواهد آزادمنش و دموکراتیک (به آن معنا که در اروپای شمالی میبینیم) عمل کند دستخوش از هم گسیختگی قومی و مذهبی شده و یکپارچگیاش را از دست خواهد داد. با توجه به این وضعیت، هر ساخت سیاسی که در ایران مرکزی حکومت کند متمایل به بسط اقتدارگرایی و گسترش کنترل و مهار نظامی و امنیتی بر گسترده متکثر قومی و مذهبی در ایران خواهد بود. نتیجهای که در تضاد آشکار با آرمانهای مدرن لیبرال قرار دارد اما یک واقعیت تاریخی-جغرافیایی در ایران است. در نتیجه به جرات میتوان گفت که «لیبرالیسم سیاسی» و «انسجام ملی» دو خصوصیتی هستند که همزمان در ایران رخ نخواهند داد.
(۴) آیا ایران به دنبال سلاحهای هستهای است؟
پاسخ تقریبی به این سوال خیر است. ایران بنا به گزارش سازمانهای اطلاعاتی خود غربیها برنامه نظامی هستهای ندارد (اگر هم داشته تعطیل کرده) و منابع بینالمللی هم جز تکرار بعضی نگرانیها و تحرکات سیاسی هیچ مدرک مشخصی در این رابطه ارائه ندادهاند. پس میتوانیم با تقریب خوبی فرض کنیم که ایران در حال توسعه سلاح هستهای نیست. اما سوال اساسیتر این است که «آیا ایران باید در جستجوی سلاحهای هستهای باشد؟»
برای پاسخ دادن به این سوال باید ببینیم ایران از دستیابی به سلاح هستهای چه سودی میبرد؟ آیا صرف داشتن یک یا چند بمب هستهای میتواند قدرت دفاع یا تهاجمی این کشور را به گونهای که معادلات منطقه را عوض کند تغییر دهد؟ (فرضا تضمین کننده امنیت کشور باشد؟)
خیر.
اول این که داشتن سلاح هستهای بدون امکان کوچکسازی آن به گونهای که قابل نصب بر کلاهک یک موشک (به خصوص دوربرد) باشد اهمیتی ندارد و فقط برای پز سیاسی در مدارس خوب خواهد بود. یعنی بر فرض که ایران در چند سال آینده بتواند یک سلاح هستهای آزمایش کند، این موضوع فاصله زیادی با این دارد که بتواند آن را به صورت قابل حمل روی موشک نصب کند (deploy). خلاصه اینکه درست به اهمیت ساختن و آزمایش کردن سلاح هستهای، بحث امکان پرتاب آن (delivery) آن اهمیت دارد.
دوم اینکه ایران میداند توسعه جدی سلاحهای هستهای به هر حال نمیتواند تا نهایت سری باشد و در مرحلهای علنی خواهد شد. در بهترین حالت این علنیسازی در آستانه آزمایش هستهای سلاح انجام خواهد شد. اما آزمایش هستهای ایران بدون شک با حمله هوایی و گسترده (و چه بسا هستهای) به ایران همراه خواهد بود. در نتیجه حاکمیت ایران میداند که هرگز نباید دست به آزمایش هستهای سلاح (فرضا در حال توسعه) خود بزند و بدون آزمایش هستهای هم بسیار بعید است که بتواند فنآوری نظامی جدی هستهای را به دست بیاورد.
سوم اینکه برفرض ایران دو سه عدد سلاح هستهای قابل حمل یا پرتاب هم بسازد. این موضوع چیزی به معادلات منطقه اضافه یا کم نمیکند. کشورهای رقیب ایران در منطقه یا خود دارای سلاحهای هستهای (با تعدادی به مراتب بیشتر از آن چه ایران بتواند در بهترین حالت تولید کند) هستند و یا با کشورهایی که دارای سلاحهای هستهای هستند متحد شدهاند. در نتیجه دستیابی به سلاح هستهای اگر چه هیجان ژورنالیستی داستان را زیاد میکند و ممکن است باعث شود آقای فلانی رای بیاورد و آقای بهمانی رای نیاورد، اما چیزی را در معادلات ژئواستراتژیک عوض نمیکند. سلاحهای هستهای ایران (برخلاف توان نظامی کلاسیک و امنیتیاش) تزیینی خواهند بود و حتی در صورتی که به این کشور حمله شود کاربردی نخواهند داشت چرا که استفاده از اولین سلاح هستهای توسط ایران مجوز استفاده چند ده یا چند صد برابر سلاحهای هستهای علیه ایران را به کشورهایی مانند اسرائیل یا آمریکا یا غیره خواهد داد که به معنای پایان قطعی ایران خواهد بود. پس ایران حتی اگر چند عدد سلاح هستهای قابل هم بسازد هم به هیچ عنوان امکان استفاده از آنها را نخواهد داشت و تهدیدی که به هیچ عنوان امکان عملی سازیاش وجود نداشته باشد، تاثیری بر معادلات نظامی و سیاسی منطقه نخواهد گذاشت.
(۵) اگر ایران به دنبال سلاحهای هستهای نیست، پس چرا برنامه هستهایش را با این سماجت پی میگیرد؟
همانطور که گفتم، ایران نمیتواند در جستجوی سلاحهای هستهای باشد و چنین حرکتی اولا به نتیجه نخواهد رسید (نخواهند گذاشت) و ثانیا تضمینگر امنیت ایران نیست (بلکه برعکس، امنیت این کشور را به مخاطره جدی خواهد انداخت). پس سوالی که مطرح میشود این است که پس چرا ایران به دنبال برنامه هستهای به اصطلاح صلحآمیز است؟
اولا که این موضوع حق ایران و هر کشور دیگری است که انرژی هستهای داشته باشد. اما ممکن است بپرسیم که خوب چرا ایران اصرار دارد که از این حق خود استفاده کند؟ فرضا چرا بیخیال این حق خود نمیشود؟
به نظر من علت اصرار ایران به توسعه فنآوری صلحآمیز هستهای (در کنار اهداف مختلفی مانند تولید انرژی و یا کاربردهای دیگر صنعتی یا تحقیقاتی) به دست آوردن «امکان ساخت سلاح هستهای» است و نه «ساخت سلاح هستهای». صرف داشتن «امکان» ساخت سلاحهای هستهای میتواند به صورت یک عامل بازدارنده مهم علیه رقبای منطقهای و متحدان فرامنطقهای آنها عمل کند. ممکن است سوال کنید که این دیگر چه صیغهای است که من میگویم دستیابی ایران به سلاح هستهای عامل بازدارنده نیست اما «امکان» دستیابی ایران به سلاح هستهای عامل بازدارنده است؟
توضیحاش این است که دستیابی ایران به سلاح هستهای عامل بازدارنده نیست چون ایران هستهای مجهز به برتری نظامی کلاسیک در منطقه بدون شک مورد هدف قدرتهای بزرگ قرار خواهد گرفت. اما ایرانی که «ممکن است» سلاح هستهای تولید کند اما در عمل هرگز آن را تولید نخواهد کرد رقبای منطقهای را در یک وضعیت تهدید دائمی نگاه میدارد بدون اینکه توجیه کافی داشته باشند که هزینه فوقالعاده زیاد حمله به ایران را بپردازند. به این ترتیب ایران هرگز بهانه کافی برای اینکه به این کشور حمله کنند را در اختیار رقبای منطقهای و متحدان غربیشان قرار نخواهد داد (این بهانه میتواند ساختن سلاح هستهای باشد) و از طرفی هرگز اطمینان کافی را نیز به این کشورها نمیدهد که برنامه هستهایاش صد در صد صلحآمیز است. به بیان دیگر، برد ایران در این است که سلاح هستهای نسازد اما طرف را نیز از این امر مطمئن نکند.
(۶) آیا غربیها این را نمیدانند؟
آن چه را که در بند ۵ گفتم، آیا تحلیلگران غربی نمیدانند؟ چرا البته که میدانند. خوب، سوالی که مطرح میشود این است که اگر میدانند پس چرا به برنامه هستهای ایران گیر میدهند؟ دلیلاش را باید در آن چه در بند ۱ و ۳ گفتم جستجو کنید. ایران به دلیل تغییر تعادل قدرت در منطقه باید تحت فشار مضاعف قرار بگیرد و مهار شود. این مهار شدن و تحت فشار قرار گرفتن باید توجیه داشته باشد و مطمئنا در سطح سیاسی و رسانهای هیچ کشوری نمیتواند ایران را به جرم داشتن جمعیت زیاد و یا توان نظامی کلاسیک بالا (به صورت نسبی) متهم کند. در نتیجه اعمال فشار بر ایران که یک راهبرد جدی است به بهانههای مختلف انجام میشود که نقش تعیین کننده ندارند و بیشتر جنبه سیاسی و تبلیغی دارند. نمونه این چنین بهانههایی موضوعاتی شبیه «وضعیت حقوق بشر در ایران»، «ایران حامی تروریسم است» و یا «ایران در جستجوی سلاح هستهای است» انجام میشود. هر سه این موارد اگر چه ممکن است بسته به زاویه دید شما درست باشند اما هیچ کدام نقش زیربنایی و کلیدی در راهبرد اصلی رقبای ایران و متحدان آنها در قبال ایران که فشار بر ایران و تضعیف و مهار این کشور است ندارند.
(۷) ایران باید چکار کند؟
اگر راهبرد اصلی کشورهای رقیب ایران در منطقه (و متحدان آنها) اعمال فشار بر ایران به هر بهانه و روش ممکن است، سوال مهم این است که پس راهکار ایران برای مقابله با چنین راهبردی چیست؟ آیا ایران نباید کوتاه بیاید و عقب نشینی کند؟ آیا نباید دست از برنامه هستهایش بشوید؟
پاسخ این سوال ساده نیست و روز به روز یا ماه به ماه باید بازبینی شود، بسته به شرایط منطقه و جهان و اوضاع داخلی کشور. اما به صورت کلی این طور هم نیست که به سادگی معتقد باشیم مشکل ایران با عقب نشستن از برنامه هستهایاش یا رو کردن کارتهایش حل میشود و رقبای منطقهای و فرامنطقهای ایران از در صلح وارد خواهند شد. نکتهای که نباید فراموش کنیم این است که مشکل اصلی آنها با ایران توانمندی کلاسیک ایران (در خلاء عراق) است. تنها چیزی که ممکن است این مشکل را حل کند رخ دادن یک یا چند تا از تحولات زیر است:
الف) تیم بندی در منطقه عوض شود
آمریکا متحدان فعلیاش را رها کند و گروهبندی جدیدی در منطقه شکل بگیرد. فرضا ایران با اسرائیل و آمریکا متحد شود و آمریکا به عربستان یا ترکیه پشت کند. این موضوع با توجه به پیوندهای عمیق آمریکا با ترکیه یا با عربستان در آینده نزدیک دور از ذهن به نظر میرسد.
ب) ایران از نظر توان نظامی کلاسیک تضعیف شود
با اعمال تحریمهای سنگین علیه ایران، قطع اتحاد ایران با سوریه به کمک ایجاد آشوب در سوریه و تغییر رژیم در این کشور، مهار کردن نفوذ ایران در عراق و قدرت گرفتن حاکمیت مرکزی نیرومند در عراق که در تضاد با ایران باشد، ایجاد تحریکات و ناآرامیهای قومی و مذهبی در ایران به دنبال تضعیف حکومت مرکزی و کاسته شدن کنترل امنیتی و نظامی آن بر اجزاء کشور و در شدیدترین حالت رویارویی نظامی با ایران. این وضعیت بدترین نتیجه ممکن برای ایران خواهد بود چرا که همانطور که در پاردوکس ایران ذکر کردم، ایرانی که از نظر حکومت مرکزی ضعیف باشد دستخوش تجزیه و پراکندگی خواهد شد و شرایط ملوکالطوایفی بر آن حکمفرما خواهد شد.
ج) ایران به عنوان قدرت منطقهای پذیرفته شود
این وضعیت مطلوبترین حالت برای ایران خواهد بود. به این ترتیب که کشورهای منطقه و متحدان آنها ایران را به عنوان یک قدرت ظهوریافته و تثبیت شده در منطقه بپذیرند و به جای تلاش برای تضعیف آن، به تعامل و همکاری با آن در امور مختلف بپردازند. این گزینه میتواند ایران را به قطب اقتصادی و نظامی منطقه تبدیل کند اما اولین و مهمترین شرط آن این است که چنین گزینهای در سیاستهای جهانی آمریکا بگنجد و با منافع راهبردی این کشور در آسیا در تضاد نباشد.
خوب حالا بازگردیم به این بحث که ایران باید چکار کند؟ ایران با چندین چالش رو به روست که حل کردن همه آنها به نظر غیرممکن یا بسیار دشوار میرسد (پارادوکسگونه هستند). از یک طرف ایران میخواند یکپارچگی ملیاش را حفظ کند. در نتیجه برای این کشور حیاتی است که توان نظامی کلاسیک و توان امنیتیاش را حفظ کند. ایران ممکن است به هر چیزی تن دهد (اتحاد با اسرائیل، کوتاه آمدن در برنامه هستهای و غیره) اما خط قرمز این کشور از دست دادن توان نظامی کلاسیک و به دنبال آن تضعیف بازوی امنیتیاش در داخل و در منطقه (به ویژه عراق) خواهد بود. چرا که چنین وضعیتی به سرعت به تجزیه ایران و آشوب ختم خواهد شد. از طرف دیگر، حفظ چنین یکپارچگی به این معناست که حکومت در ایران نمیتواند چندان لیبرال مآبانه عمل کند و اقتدارگرایی نتیجه اجتنابناپذیر آن است. رقبای ایران از این نقطه ضعف ایران به خوبی اطلاع دارند و تا حد توان روی آن مانور میدهند. از سوی دیگر خواستههای روزافزون طبقه متوسط و شهری ایرانی که خواستار شرایط سیاسی و اجتماعیای نظیر آن چه در کشورهای اروپای مرکزی و شمالی (یا آمریکای شمالی) وجود دارد هستند نیز کار مدیریت شرایط را چندین بار دشوارتر ساخته است. این را بگذارید کنار سوء مدیریت، فساد اداری، ناکارآمدی و بینظمی و رقابتهای مافیایی موجود در ساختارهای سیاسی و مدیریتی کشور تا به این نتیجه برسید که آن چه در بند ۲ تحت عنوان اوضاع داخلی ایران بحرانی است نوشتم به شدت جدی است.
در این وضعیت به نظر میرسد تصمیم حکومت مرکزی فعلن این است که منابع محدود خود را با حفظ اولویت بر مهمترین موضوع یعنی حفظ امنیت کشور و حفظ یکپارچگی ملی متمرکز کند. به این ترتیب هر چه فشارها بر ایران افزایش یابد، سیاستهای اقتدارگرایانه و امنیتی تشدید خواهد شد و پارادوکس ایران پیچیدهتر خواهد گشت. پارادوکسی که چند وجه دارد: وضعیت قوی در منطقه، وضعیت ضعیف در داخل، گرایش از بالا به سمت اقتدارگرایی به منظور حفظ یکپارچگی و خواست طبقات متوسط از پایین برای شکلگیری ارزشهای لیبرال در سطوح سیاسی و اجتماعی کشور.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
ایالات متحده مدتهاست که ایران را به محاصره خود در آورده است. اشغال افغانستان در مرز شرقی ایران، اشغال عراق در مرز غربی، ترکیه متحد او در ناتو در شمال غربی مترصد فرصت، همکاری نظامی نسبی آمریکا با ترکمنستان در شمال شرقی ایران، دولتهای وابسته و بسیار نزدیک به آمریکا در ساحل مقابل ایران در خلیج فارس (کویت، عربستان سعودی، امارات متحده عربی، بحرین و قطر) که پایگاه عظیم ناوگان پنجم آمریکا هم در این منطقه است. همچنین اسرائیل یا/و آمریکا در چندین مرحله (احتمالا تا حدی مشترک) نسبت به ایران اقدامات جنگافروزانه جدی انجام دادهاند مانند انفجارهای مختلف در خاک ایران، ترور دانشمندان هستهای ایرانی که حتی همسر یکی از آنها مورد هدف قرار گرفت و حملههای پیچیده سایبری علیه تاسیسات حساس و غیره. علاوه بر این مقامات سیاسی عالیرتبه آمریکایی مدام مصر هستند که فرقه مجاهدین خلق از فهرست سازمانهای تروریستی خارج شود. در دهه گذشته آمریکا و/یا اسرائیل به کشورها یا منطقههای افغانستان، عراق، پاکستان، سومالی، لیبی، لبنان، سودان، سوریه، کرانه باختری رود اردن و نوار غزه تهاجم یا حمله هوایی کردهاند، یا آنها را به اشغال خود در آوردهاند. همینطور آنها به صورت سیستماتیک رژیم جهانی اعمال شکنجه، زندانهای مخفی که افراد در آنها ناپدید میشوند و بازداشتگاههایی در میانه دریای کاراییب که متهمان بدون محاکمه حدود ده سال در آنها محبوس هستند ایجاد کردهاند. در همین مدت، ایران به هیچ کشوری حمله زمینی یا هوایی نکرده است و هیچ جایی را به اشغال خود در نیاورده است. بله، قطعا ایران یک سیستم سیاسی اقتدارگرا دارد، اما نه بیشتر (و در خیلی از موارد کمتر از) بسیاری از رژیمهایی که در طول همین دوران توسط ایالات متحده حمایت مالی، تسلیح و یا تقویت شدهاند.
فهرست بالا البته به اعمال تحریمهای یک جانبه یا چند جانبه از سوی آمریکا و متحدان یا تابعانش علیه مردم ایران هیچ اشارهای نکرده است. تحریمهایی که معلوم نیست به کدام جرم کل مردم ایران را نشانه گرفته است؟ میدانستیم و امروز هم که دیگر رسما تایید شد که هواپیماهای نظامی آمریکا به حریم هوایی ایران تجاوز میکنند. عملی که بدون شک یک اقدام متجاوزانه است.
توی این شرایط بحرانی و حساس وظیفه من و شما به عنوان یک علاقهمند به سرنوشت ایران چیست؟ که توی شرایطی که ذکر شد بنشینیم و شعارهای جنگ روانی غرب علیه ایران را تکرار کنیم: «ایران باید اعتماد سازی کند». کدام اعتماد سازی؟ شوخی میفرمایید لابد. این یک بازی پوکر بسیار جدی و خطرناک است که این طرف (ایران) همه هستیاش در گرو است. آن وقت بیاید و دستش را رو کند (اعتماد سازی کند) که چه بشود؟ که طرف در یک طرفه همه دار و ندارش را ببرد؟ نه خیر جانم. سیاست پیچیده است و این طور نیست که همینطور بیایی و دستت را رو کنی و اسم این حرکت احمقانه را هم بگذاریم اعتماد سازی. اصلا اعتماد سازی یعنی چه در عالم ماکیاولیسم سیاسی؟ توی این شرایط که ایران را تا آستانه شکستن زیر فشار قرار دادهاند لابد انتظار دارید که آن چند قلم عامل بازدارندهای که سالهاست و به سختی برای خودش دست و پا کرده را هم تحویل دهد و بگوید بفرمایید این هم کارتهای من که خیلی هم مالی نیستند و قیافه معصومانه به خودش بگیرد که حالا دیگر به من اعتماد کنید؟! به نظر من توی این وضعیت بحرانی ما باید از سطح شعار و جنگ روانی عبور کنیم و به واقعیتهای سخت (hard facts) و تحولات ژئوپولیتیک و ژئواستراتژیک در منطقه توجه کنیم. اما این واقعیتهای سخت چه چیزهایی هستند؟ چند تا از آنها را بالا ذکر کردم، اما شناخت علتها و ریشههای آنها و اینکه تحولات واقعی منطقه و جهان چگونه روی این فرایندها تاثیر میگذرند البته که نیاز به مطالعه و گفتگوی هدفمند و عمیق دارد. بسم الله!
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
از ایرانیان خیانتکار و آدمفروشی که در حال تبلیغات به سود تحریم، تحدید و تهدید ایران هستند که بگذریم، عدهای از دوستان سادهدل یا کماطلاع هم هستند که تحت تاثیر شرایط نابسامان داخلی ایران ممکن است تحت تاثیر این تبلیغات مسموم قرار بگیرند. فیلم مستند زیر ساختهٔ جان پیلجر به بحرانی که تحریمهای عراق در دههء ۱۹۹۰ برای مردم و به خصوص کودکان عراقی ایجاد کرد میپردازد. توجه کنید فیلم قبل از جنگ عراق که در ۲۰۰۳ شروع شد ساخته شده و به عوارض هولناک تحریمهای اقتصادی میپردازد.
بعضی از این دوستان طوری از تحریم های اقتصادی ایران صحبت میکنند که انگار یک موضوع کوچک و بیاهمیت است و قرار است وضعیت بهتری را برای ایرانیان ایجاد کند. اگر به اندازهٔ سرسوزنی عقل و شرف داشته باشیم با دیدن این فیلم باید به خود بیاییم و تمام قد با تحریم و تحدید و تهدید ایران مخالفت کنیم. اجازه ندهیم تبلیغات مستقیم و غیرمستقیم رسانههای ضدایرانی و آدمفروشها و مزدوران ایرانی یا ایرانینما ما را تحت تاثیر قرار بدهند.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
امروز (4 آوریل) از سوی سازمان ملل به عنوان روز جهانی آگاهی از خطر مین اعلام شده است. ایران در کنار 78 کشور جهان هنوز با مشکل مینهای منفجر نشده زیر خاک که از زمان جنگ باقی ماندهاند دست به گریبان است.
عملیات پاکسازی میدانهای قدیمی مین هنوز توسط نیروهای نظامی ایران ادامه دارد. تجربهٔ شخصی من اما مربوط به چند سال پیش میشود که در مناطق غربی کشور که تازه پاکسازی شده بود ماموریت کاری داشتم. یکبار در منطقهٔ مهران با چند اروپایی آشنا شدم که قرار بود به صورت خاص منطقههای مربوط به اکتشاف میدانهای نفتی را پاکسازی کنند. یکی از کارشناسهایشان به من گفت که پاکسازی کامل مینها بسیار پرهزینه است و شاید هیچوقت انجام نشود و به همین خاطر فقط منطقههای حساس که پتانسیل اقتصادی یا اجتماعی خاصی دارند پاکسازی میشوند و باقی مناطق همانطور پاکسازی نشده باقی میمانند. موضوعی که مشکل را بزرگتر میکند نداشتن نقشهٔ دقیق مناطق مینگذاری شده است که ظاهرا از طرف عراق در اختیار ایران قرار نگرفته است.
این هم نوعی دیگر از نمونههایی که در منطقهٔ مهران وجود داشت:
سردار احمد وحیدی وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح و نماینده ویژه رییسجمهور در امر پاکسازی مناطق آلوده به مین و مواد منفجره به جای مانده از جنگ تحمیلی در این زمینه میگوید: جمهوری اسلامی ایران در طول هشت سال جنگ تحمیلی رژیم صدام (به استناد مدارک معتبر)، به حدود ۲۰ میلیون انواع مین و مواد منفجره ساخت کشورهای مختلف جهان آلوده شده است. سردار وحیدی در پیامی که به مناسبت روز جهانی مین زدایی صادر کرد، افزود: تنوع، حجم و پراکندگی آلودگی خاک جمهوری اسلامی ایران به مین، در مساحتی حدود ۴ میلیون و ۲۰۰ هزار هکتار از اراضی پنج استان آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه، ایلام و خوزستان، کشور ما را جزو آلودهترین کشورهای جهان در این زمینه قرار داده است.
یعنی به ازای هر سه یا چهار ایرانی یک مین عمل نکرده در خاک کشورمان وجود دارد که با توجه به تمرکز آنها شاید بتوان گفت در استانهای غربی کشور در خوشبینانهترین حالت یک تناظر یک به یک بین مینها و آدمها وجود دارد.
عکس زیر را هم در همان منطقهٔ مهران گرفتهام. پشت این علامتهای مرگ منطقهٔ پاکسازی نشده قرار دارد که از دسترسی رسمی خارج است.
متاسفانه ایران با وجودی که خود قربانی مین است از تولید کنندگان (و صادرکنندگان) مین محسوب میشود و معاهده اتاوا مبنی بر منع تولید و کاربرد مینهای ضد نفر را امضا نکرده است.
مینهای ضدنفر سلاحهای وحشتناکی هستند. آنها نه تنها در دوران جنگ بلکه تا سالها و دههها بعد از پایان یافتن جنگ قربانی میگیرند و متاسفانه در بسیاری از موارد قربانیان کودکان یا افراد محروم جامعهٔ مصیبتزده هستند. نقشهٔ زیر جهانی را نشان میدهد که در آن مساحت کشورها متناسب با میزان قربانیان مینهای ضدنفر در آن کشورها ترسیم شده است. به عراق (سبز)، افغانستان (سبز)، کامبوج (زرد) و کلمبیا (سبز) نگاه کنید که به بزرگترین کشورهای جهان تبدیل شدهاند. (پوستر بزرگش را اینجا ببینید)
.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
نوشتهی زیر که در چند بخش ترجمه میکنم به بررسی گزینههای مختلف تحدید و تهدید ایران و همینطور امکانسنجی حملهی نظامی به ایران، موانع بر سر راه آن و عواقب ناشی از آن در منطقه و جهان میپردازد. در قسمت اول و دوم این نوشته خلاصهای از روند تغییر و تکامل تحلیلها دربارهی احتمال حملهی نظامی به ایران را دیدیم. همینطور دیدیم که برگ برندهی ایران برای پاسخگویی به حملهی احتمالی در سه ابتکار عمل مهم خلاصه میشوند: تهدید اسرائیل توسط حزبالله لبنان، قدرت گرفتن در عراق و تهدید نیروهای آمریکایی در این کشور و بستن تنگهی هرمز.
متن کامل این نوشته (هر سه قسمت) را میتوانید از اینجا دریافت کنید.
مهار شدن نفوذ ایران بر حزبالله
چند هفته پیش عبدالله، پادشاه عربستان حرکت جالب توجهی انجام داد. او شخصا به همراه رئیسجمهور سوریه به لبنان رفت. با توجه به ایدئولوژیهای متفاوت حکومتهای سوریه و عربستان، نزدیکی سوریه با ایران و تضاد منافع دو کشور در لبنان، رژیمهای سعودی و سوری معمولا روابط دوستانهای با هم ندارند. اما در این سفر، آنها همراه با هم به ملاقات دولت لبنان و همینطور ملاقات نه چندان محرمانه با حزبالله رفتند. ثروت و نفوذ سعودیها و همینطور تهدید منافع آنها در اثر ماجراجوییهای بیش از حد ایران منجر به ایجاد یک دینامیک ضد حزبالله در لبنان شده است. حزبالله ناگهان بسیاری از گروههایی را که متحد بالقوهی خود میپنداشت در حال همکاری با دشمنان قطعی خود میبیند. به نظر میرسد خطر پاسخ حزبالله به حملهی هوایی به ایران به نوعی رفع/مهار شده است.
حذف اهرم ایران در تنگهی هرمز
همانطور که قبلا هم گفتیم، ابتکار عمل ایران در پاسخ به حملهی احتمالی آمریکا به سه مورد اصلی خلاصه میشود. یکی حزبالله لبنان است که از دید آمریکاییها ضعیفترین گزینهی ایران محسوب میشود. دو گزینهی دیگر عراق و تنگهی هرمز هستند. اگر عراقیها بتوانند دولتی تشکیل دهند که به طور نسبی بتواند جناحهای طرفدار ایران را مهار کند (شبیه آنچه به صورت مقدماتی در مورد حزبالله در لبنان انجام شده است) گزینهی دوم ایران در پاسخگویی به آمریکا نیز تضعیف خواهد شد. در این صورت فقط موضوع اصلی باقی میماند: تنگهی هرمز.
مشکل آمریکا در تنگهی هرمز این است که این کشور نمیتواند هیچ ریسکی را در این منطقه بپذیرد. تنها راه کنترل کامل ریسک، نابود کردن کامل تواناییهای دریایی ایران قبل از اقدام هوایی علیه تاسیسات هستهای این کشور است. از آنجا که بسیاری از تجهیزات مینگذاری ایران قایقهای کوچک هستند، نابود کردن توان دریایی ایران به معنای حملهی هوایی گسترده و عملیات ویژه علیه بنادر ایران خواهد بود تا بتواند همه چیز شامل کلیهی قایقها و شناورهایی که بتوانند مینگذاری کنند، همهی انبارهای مین، تاسیسات پدافند موشکی ضدکشتی، زیردریاییها و هواپیماها را به طور کامل نابود کند. به زبان ساده، همهی ساختمانها و سازههای کاربردی تا شعاع چندین کیلومتر از هر بندر باید منهدم شود. آمریکا نمیتواند کنترل ریسک مربوط به تنگهی هرمز را به بعد از حمله به تاسیسات هستهای موکول کند. در نتیجه در صورت تصمیم به تهاجم، حتما میبایست قبل از حمله به تاسیسات هستهای به موضوع تنگهی هرمز بپردازد و خسارتی که به توان نظامی ایران وارد میکند نیز میبایست بسیار چشمگیر و گسترده باشد.
این استراتژی دو سود برای آمریکا خواهد داشت. اول اینکه تاسیسات هستهای جایی نمیروند. نابود کردن تاسیسات غنیسازی اورانیوم و یا تولید سلاح نسبت به نابود کردن اورانیومی که تا این لحظه غنی شده است اولویت دارد و بخش بزرگی از این تاسیسات بعد از حمله به تاسیسات دریایی ایران جا به جا نخواهند شد. بیشک پرسنل کلیدی از این سایتها فرار خواهند کرد، اما در صورت «حملهی اول» (first strike) به تاسیسات هستهای هم به هر حال پرسنل کلیدی و دانشمندان هستهای در همان چند دقیقهی اول مناطق خطر را تخلیه میکردند. با وجودی که توان تهاجمی نیروی هوایی آمریکا خوب است، اما نمیتواند به صدها هدف همزمان حمله کند و در نتیجه ایران به هر حال فرصت کافی برای تخلیهی نیروهای کلیدی را خواهد داشت. در نتیجه حملهی اول به تاسیسات هستهای چندان مزیتی نسبت به حمله به آنها بعد از نابود کردن توان دریایی ایران نخواهد داشت.
اما مزیت دوم. حمله به تاسیسات هستهای ایران، مشکل زیربناییتر آمریکا با ایران که قدرت نظامی این کشور در منطقه است را حل نمیکند. اما در صورت اجرای سناریوی گفته شده، آمریکا به ناچار به مراکز فرماندهی نظامی، تاسیسات و تجهیزات دفاعی و تهاجمی هوایی (نیروی هوایی) و همینطور توان دریایی ایران (نیروی دریایی) حمله خواهد کرد. به دنبال چنین تهاجمی، حمله به تاسیسات هستهای انجام خواهد شد که میتواند به یک عملیات طولانی هوایی علیه نیروهای زمینی ایران نیز تعمیم یابد.
آمریکا در به دست آوردن سلطهی هوایی و تهاجم به نیروهای نظامی کلاسیک بسیار خوب عمل میکند (مثلا یوگوسلاوی 1999). تواناییهای هوایی استراتژیک این کشور بسیار بالاست و برخلاف بیشتر قسمتهای ارتش آمریکا که در نقاط مختلف جهان درگیر هستند، در حاضر چندان درگیر و تحت فشار نیست. آمریکا نیروی هوایی قابل توجهی در منطقه دارد که همراه با تیمهای عملیات ویژه که برای نفوذ کردن، هدف گرفتن، گریختن و تجسس ماهوارهآی آموزش دیدهاند در اطراف ایران مستقر هستند. برای آمریکا، حمله هوایی به نیروهای نظامی کلاسیک ایران به مراتب راحتتر از کاری است که در افغانستان کرد. چنین حملهای، نه نیاز به حضور نیروهای زمینی دارد و نه اصولا احتیاجی به پیاده کردن سرباز در خاک ایران وجود دارد. اجرای یک عملیات گسترده هوایی و بمباران کامل مراکز یاد شده برای رسیدن به هدف آمریکا کافی است. هدف اصلی چنین حملهای تضعیف رژیم سیاسی در ایران است، اما چنانچه منجر به تغییر رژیم سیاسی هم شود نتیجهی مطلوبتری برای آمریکا حاصل شده است.
این استراتژی (حمله به توان دریایی ایران و بعد حمله به تاسیسات هستهای) تنها گزینهی نظامیای است که میتواند منجر به نابودسازی تواناییهای هستهای ایران شده و در عین حال مانع از پاسخ ایران گردد. چنین حملهای توان نظامی کلاسیک ایران را نابود خواهد کرد و به تهدیدهای کوتاهمدت این کشور علیه شبهجزیرهی عربستان خاتمه خواهد داد. چنین حملهای، در صورتی که به خوبی اجرا شود، بدترین سناریو برای ایران خواهد بود و به نظر ما، تنها روشی است که حملهی گستردهی هوایی علیه تاسیسات هستهای ایران قابل اجراست.
همانطور که سلطهی ایران در خلیج فارس، به توانایی این کشور در اجرای عملیات نظامی مربوط میشود و نه اینکه چنین عملیاتی واقعا انجام شود، عکس آن نیز صادق است. صرف وجود توانایی و ارادهی کافی برای اجرای عملیات گستردهی نظامی علیه ایران کافی است تا محاسبات و تصمیمگیری ایرانیها را شکل دهد. تا وقتی که تهدیدها مترکز بر تاسیسات هستهای ایران باشد و توان نظامی کلاسیک ایران دست نخورده باقی بماند و دست تصمیمگیرندگان را در پاسخگویی باز، ایرانیها استراتژی خود را تغییر نخواهند داد. اما وقتی که گزینههای متقابل ایران یکی پس از دیگری حذف شوند و کلیت توان نظامی این کشور در معرض ریسک قرار بگیرد، ایران باید محاسبات خود را عوض کند.
در این سناریو، اسرائیل بازیگری حاشیهای و آمریکا تنها بازیگر اصلی میدان خواهند بود. آمریکا احتمالا فقط به خاطر موضوع هستهای به ایران حمله نخواهد کرد. جاهطلبیهای هستهای ایران موضوع چندان مهمی برای آمریکا نیست. موضوع مهم برای آمریکا، ادامهی عقبنشینی نیروهایش از عراق و توان نظامی کلاسیک ایران است. طبعا نابود کردن تاسیسات هستهای ایران یک مزیت اضافهی چنین حملهای است.
با توجه به دخالت سعودیها در سیاست لبنان، چنین سیاستی نیازمند تغییرات اساسی در عراق است: تشکیل سریع دولت و محدود کردن نفوذ ایران د رعراق. نکتهی جالب این است که ما اخیرا از بیانات اخیر مقامات دولتی [آمریکا] اینطور برداشت کردهایم که از نفوذ ایران در عراق واقعا هم به شدت کاسته شده است. این موضوع در حال حاضر چندان واضح به نظر نمیرسد و تا حدی آمیخته با پروپاگانداست، اما در صورت عینیت یافتن گزینههای تهاجمی آمریکا علیه ایران جدیتر خواهند بود.
تنشهای داخلی در تهران
در این وضعیت، ما انتظار داریم که شاهد بازنگری ایرانیها در مواضعشان باشیم و برخی از روحانیان حاضر در عرصهی سیاسی ایران شرایط متغیر پیش آمده در لبنان را به موجی علیه رئیسجمهور تبدیل کنند. در واقع نشانههای تنشهای داخلی هم به چشم میخورد که اگر چه هدف نهایی آن برای ما روشن نیست، اما روند آن در حال شدت گرفتن است.
ساخت سیاسی حاکم بر ایران نگران تحریمها نیست و نابود شدن توان هستهای ایران را هم موضوعی ناخوشایند ولی نه چندان حیاتی تلقی میکند. اما نابود شدن توان نظامی کلاسیک ایران، نه تنها اهداف منطقهای بلکه پایداری داخلی سیستم حاکم را نیز به خطر خواهد انداخت. این موضوعی نیست که ساخت سیاسی بتواند تحت هیچ شرایطی بپذیرد و در نتیجه در صورت واقعی بودن تهدیدها مجبور به تغییر استراتژی خواهد شد.
از دید ایرانیها (و همینطور از دید ما) نیتهای واشنگتن شفاف نیست. اما با در نظر گرفتن:
موضع دولت آمریکا مبنی بر ضرورت خروج از عراق
فشار سعودیها بر آمریکا برای ماندن در عراق مادامی که ایران تهدید نیرومندی به شما میرود
حرکت سعودیها به سمت حزبالله برای ایجاد فاصله بین سوریه و ایران
فشار اسرائیل بر آمریکا برای حل کردن تهدیدهای هستهای ایران
کمکم پازل تشکیل دهندهی استراتژی نوین آمریکا در منطقه حل میشود. ایرانیها بدون شک نگران هستند و صرف وجود تهدیدهای جدی در استراتژی جدید آمریکا ممکن است باعث تغییر مواضعشان شود. در غیر اینصورت، منطق و ملاحضات [ژئوپولیتیک] حکم میکند که راهحل گستردهتری برای حل مشکلی که توان نظامی ایران ایجاد کرده است اتخاذ شود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینهی بامدادی» پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
نوشتهی زیر که در چند بخش ترجمه میکنم به بررسی گزینههای مختلف تحدید و تهدید ایران و همینطور امکانسنجی حملهی نظامی به ایران، موانع بر سر راه آن و عواقب ناشی از آن در منطقه و جهان میپردازد. در قسمت اول این نوشته خلاصهای از روند تغییر و تکامل تحلیلها دربارهی احتمال حملهی نظامی به ایران را دیدیم. در دو بخش بعدی (این بخش و بخش سوم یا آخر) به دیدگاه فعلی دربارهی این موضوع میپردازیم.
ارزیابی جدید از احتمال حملهی نظامی به ایران
بر اساس دیدگاه فعلی ما، در اختیار داشتن مقدار کافی اورانیوم غنیشده برای ساخت سلاح هستهای، به معنای آن نیست که ایرانیها به ساختن سلاح هستهای نزدیک هستند. به علاوه، خطرهایی که در ذات حملهی هوایی علیهی تاسیسات هستهای ایران مستتر است از مزایای آن بیشتر است، حتی اگر تصور کنیم که کل صنایع هستهای ایران با یک حملهی هوایی منهدم میشوند (نتیجهای که در خوشبینانهترین حالت هم قطعی نیست). علاوه بر این ممکن است بسیاری از پیشفرضهای ما دربارهی تواناییهای نظامی آمریکا یا ایران نادقیق باشد. مثلا ممکن است این باور که آمریکاییها به راحتی میتوانند تهدید مینهای دریایی را مهار کنند یا تصورات ما از میزان توسعهیافتگی سلاحهای ایران درست نباشد. به همین علت، محاسبات مبهم و غبارآلود میشوند و تحلیلگران ممکن است اینطور نتیجه بگیرند که دور جدید تهدیدها علیه ایران، فقط لافزنیهای سیاسی توسط دولتهای درگیر است.
اما نکتهی بسیار مهم دیگری را نیز نباید از نظر دور داشت. واقعیت این است که فارغ از نوع پاسخ ایران در برابر تهدیدها، نابود کردن تواناییهای هستهای آن چالشهای استراتژیکی که این کشور ایجاد کرده را از بین نخواهد برد. ایران (به غیر از آمریکا) بزرگترین ارتش در منطقهی خلیج فارس را دارد و آمریکا نیز مشغول عقبنشینی از عراق است که توانایی این کشور در مهارکردن ایران را کاهش میدهد. بنابراین، حملهی هوایی موضعی به تاسیسات هستهای ایران (surgical strike) همراه با ادامهی عقبنشینی نیروهای آمریکایی از عراق، منطقهی خلیج فارس را با یک بحران استراتژیک عمیق مواجه خواهد کرد.
[برخلاف تصور معمول] کشوری که بیشترین دغدغه را نسبت به ایران دارد اسرائیل نیست، بلکه عربستان سعودی است. سعودیها نتیجهی آخرین عدمتعادل قدرت (imbalance) در منطقه را هنوز به خاطر میآورند، هنگامی که عراق بعد از صلح با ایران به کویت حمله کرد و این امکان را به وجود آورد که به مناطق نفتخیز واقع در شمال شرق عربستان سعودی حمله کند. در آن زمان، آمریکا دخالت کرد [و مانع از ادامهی اشغال و تهدیدهای بیشتر از سوی عراق شد] اما با توجه به عقبنشینی فعلی نیروهای آمریکا از عراق، ممکن است دخالت نظامی جدید (بلافاصله همزمان با عقبنشینی) از نظر سیاسی دشوار باشد، مگر اینکه تهدیدها علیه آمریکا بسیار واضح باشد.علاوه بر این، ایران از نظر نظامی این قابلیت را دارد که برخلاف صدام حسین که در پی حمله به کویت در این کشور توقف کرد [در واقع با اینکار به سعودیها هدیهی زمان را داد]، از این کشور عبور کرده و بدون وقفه تهاجم را به سمت عربستان ادامه دهد.
البته در شرایط واقعی برای بهرهبرداری از مزایای چنین اقدامی، لازم نیست ایرانیها دست به عملیات نظامی علیه عربستان سعودی بزنند. نفس عدم توازن قوا در منطقهی خلیجفارس [به سود ایران] میتواند سعودیها و دیگران را به یافتن روشهای سیاسیای برای مهار ایران ترغیب کند. سلطهی استراتژیک بر خلیج فارسی لزوما با اشغال نظامی حاصل نمیشود، همانگونه که آمریکاییها در چهل سال اخیر نشان دادهاند میتوان بدون اشغال مستقیم نظامی، این منطقه را به صورت موثری تحت کنترل داشت. داشتن «توانایی» اجرای چنین عملیاتی، برای سلطهی استراتژیک بر خلیج فارس کافی است.
در نتیجه در مقایسه با اسرائیلیها، سعودیها به مراتب بیسر و صداتر و در عین حال عجولانهتر از آمریکا خواستهاند تا در مورد ایران چارهای بیاندیشد. سعودیها قطعا مایل به خروج آمریکا از عراق نیستند. آنها خواستار ادامهی حضور نظامی آمریکا در عراق هستند چون اولا این حضور را به عنوان عامل بازدارندهی ایران میبینند و ثانیا این حضور گستردهی نظامی خارج از مرزهای عربستان واقع میشود. واضح است که سعودیها از تلاشهای هستهای ایران خشنود نیستند، اما آنها تهدید کلاسیک یا هستهای را اجزاء یک تهدید واحد میبینند. به عبارت دیگر، از بین رفتن تعادل قدرت بین ایران-عراق [در اثر حملهی آمریکا] شبه جزیرهی عربستان را در موقعیت آسیبپذیری قرار داده است.
چند هفتهی پیش عبدالله، پادشاه عربستان حرکت جالب توجهی انجام داد. او شخصا به همراه رئیسجمهور سوریه به لبنان رفت. با توجه به ایدئولوژیهای متفاوت حکومتهای سوریه و عربستان، نزدیکی سوریه با ایران و تضاد منافع دو کشور در لبنان، رژیمهای سعودی و سوری معمولا روابط دوستانهای با هم ندارند. اما در این سفر، آنها همراه با هم به ملاقات دولت لبنان و همینطور ملاقات نه چندان محرمانه با حزبالله رفتند. ثروت و نفوذ سعودیها و همینطور تهدید منافع آنها در اثر ماجراجوییهای بیش از حد ایران منجر به ایجاد یک دینامیک ضد-حزبالله در لبنان شده است. حزبالله بسیاری از گروههایی را که متحد بالقوهی خود میپنداشت، ناگهان در حال همکاری با دشمنان قطعی خود میبیند. به نظر میرسد خطر پاسخ حزبالله به حملهی هوایی به ایران به نوعی رفع/مهار شده است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینهی بامدادی» پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
نوشتهی زیر که در چند بخش ترجمه میکنم به بررسی گزینههای مختلف تحدید و تهدید ایران و همینطور امکانسنجی حملهی نظامی به ایران، موانع بر سر راه آن و عواقب ناشی از آن در منطقه و جهان میپردازد.
بحث عمومی دربارهی حملهی احتمالی به تاسسیات هستهای ایران دوباره در حال اوج گرفتن است. این موضوع تازهای نیست و قبلا هم رخ داده است. در موارد متعدد، نشت اطلاعات محرمانه دربارهی احتمال حملهی هوایی به ایران، جو عمومی را به سمت جنگ قریبالوقوع برده بوده است. این نوع نشتهای اطلاعاتی معمولا همزمان با ابتکارعملهای دیپلماتیک صورت میگرفت و هدف اصلی آنها ترساندن ایرانیها بود تا شرایط برای توافقهای مناسب با خواست آمریکا و اسرائیل فراهمتر شود. این نوع رویکردهای دیپلماتیک بارها شکست خوردهاند، بنابراین عقلانی خواهد بود اگر این موج روزافزون [دربارهی خطر جنگ] را مرتبط با تحریمها و تلاش برای افزایش فشار بر ایران به منظور تغییر سیاست (policy shift) یا بهرهبرداری از اختلافات درونی رژیم سیاسی ببینیم.
اولین برداشت ما [استراتفور] این بود که به بحثهای جنگ بیاعتنایی کنیم و آنها را صرفا دور جدیدی از جنگ روانی علیه ایران بدانیم. جنگ روانیای که این بار از اسرائیل منشاء گرفته است. بیشتر گزارشها از قریبالوقوع بودن حملهی اسرائیل به ایران میگویند. از نظرگاه جنگافزار روانی (psychological-warfare)، این یک رویهی پلیس خوب، پلیس بد (good-cop/bad-cop routine) است. اسرائیلیها نقش یک سگ هار و دیوانه را بازی میکنند که به سختی توسط آمریکاییهای عاقلتر مهار شده است و آمریکاییها به کمک واسطههایی به ایرانیها فشار میآورند که امتیازهایی بدهند و از جنگ پرهیز کنند. همانطور که قبلا گفتیم، این وضعیتی است که تا این لحظه بارها تکرار شده است و البته بینتیجه بوده است.
در عرصهی تجسس و کار اطلاعاتی (intelligence) بزرگترین گناه دست روی دست گذشتن و قناعت کردن به تحلیلهای روتین است. این باور که چون اتفاقی قبلا چندین بار رخ داده است (یا رخ نداده است) پس اینبار هم رخ میدهد (یا نمیدهد). اما بهتر است که هر بار وضعیت را با در نظر گرفتن اطلاعات و سنجههای جدید به دقت مورد ارزیابی قرار داد و از دنبال کردن پیشفرضهای به ظاهر درست پرهیز کرد. به صورت تناقضواری، این احتمال را هم نباید از نظر دور داشت که همین دور جدید بحثهای جنگ ممکن است به این نیت اوج گرفته باشد که ایرانیها را متقاعد کند جنگی درکار نیست [و مثل قبلها فقط تهدید روانی است] در حالی که عملیات جنگ به صورت نهانی در جریان باشد. در واقع ممکن است حملهی نظامی به ایران قریبالوقوع باشد، اما به هر حال اطلاعاتی که در معرض عموم قرار دارد نه آنرا تایید میکند و نه احتمالش را رد میکند.
تاریخچهی ارزیابی وضعیت حملهی نظامی ایران
ارزیابی استراتفور از احتمال وقوع جنگ در ایران تا امروز سه مرحله را طی کرده است:
تا قبل از جولای 2009 (تابستان 88)، موضع استراتفور این بود که اگر چه ایران در تلاش برای دستیابی به سلاح هستهای است، اما میزان پیشرفت این روند را نمیتواند از روی مقدار اورانیوم غنیسازی شده حدس زد. ساخت یک سلاح هستهای، علاوه بر انفجار آزمایشی زیرزمینی، نیاز به فنآوریهای پیچیدهای برای کوچک کردن حجم و وزن و افزایش استحکام دارد. علاوه بر آن سلاح هستهای نیازمند سیستم بسیار قابل اعتماد حمل (delivery system) که بتواند سلاح هستهای را به هدف برساند خواهد بود. به نظر ما، ایران اگر چه ممکن است در حال نزدیک شدن به ساخت یک سلاح آزمایشی باشد، اما فاصلهی زیادی با توسعهی سیستم حمل سلاح دارد. بنابراین ما بحث جنگ را در آن زمان مردود دانستیم و چنین استدلال کردیم که فشار معنیدار کافیای برای حمله به ایران وجود نداشت.
اما ما نگرش فوق را در جولای 2009، به دنبال انتخابات ریاستجمهوری در ایران و تظاهرات و ناآرامیهای بعد از آن، اصلاح کردیم. ما اگر چه اهمیت این تظاهرات را کم دانستیم [از نظر به خطر انداختن سیستم سیاسی حاکم] اما متوجه شکلگیری همکاری نزدیک بین ایران و روسیه شدیم. بنابراین اینطور به نظر میرسید که هیچ تحریم موثری نمیتوان علیه ایران اعمال کرد و منتظر نتیجهی تحریمها شدن بیفایده است و در نتیجه احتمال حملهی نظامی به ایران افزایش یافت. اما حمایت روسیه از ایران نیز افت کرد و ما مجددا به تحلیل قبلی خود بازگشتیم [یعنی غیرمحتمل دانستن حمله به ایران] و تحلیل خود را با ارزیابی پاسخهای بالقوهی ایران در مقابل حملهی هوایی تکمیل کردیم. ما به سه پاسخ بالقوهی ایران اشاره کردیم: فعال کردن گروههای شبهنظامی شیعه (به صورت شاخص حزبالله لبنان)، ایجاد بحران و آشوب در عراق و بستن تنگهی هرمز که 45 درصد صادرات نفت جهان از آن عبور میکند. از بین این سه گزینه، آخرین گزینه بیش از همه جدی و خطرناک است. ایجاد اختلال در صادرات نفت از کشورهای منطقهی خلیج فارس میتواند بهای نفت را به صورت چشمگیری بالا ببرد که قطعا روند آرام بهبود یافتن اقتصاد جهانی را دچار اخلال خواهد کرد. ایران این گزینه را دارد که دنیا را به یک رکود جهانی یا وضعیتی بدتر سوق دهد.
دربارهی اینکه آیا ایران از این گزینه [بستن تنگهی هرمز] استفاده میکند یا خیر و همینطور این که آیا نیروی دریایی آمریکا میتواند به سرعت مینهای دریایی را از تنگهی هرمز جمع کند یا نه بحثهای مفصلی در جریان بوده است. به احتمال زیاد، دولت ایران برای بقای خود نمیتواند نسبت به تهاجم به ایران بیتفاوت بماند و باید به شیوهای حملهی هوایی به این کشور را پاسخ دهد. از طرف دیگر درس تاریخی دردناکی هم وجود دارد که میگوید اعتماد به نفس یک ارتش لزوما نمیتواند منجر به موفق بودن آن شود. پس حتی در خوشبینانهترین حالت، این احتمال وجود دارد که ایرانیها موفق شوند تنگهی هرمز را مسدود کنند و این به معنای عواقب ویرانگر اقتصادی در سطح جهان خواهد بود. احتمال موفقیت ایرانیها در بستن تنگهی هرمز ناشناخته است و در نتیجه مواجه شدن با آن ریسک بسیار بزرگی دارد که به اعتقاد ما پذیرفتن آن از توان آمریکا خارج است، به خصوص که سایر پاسخهای ایران را هم به این سناریو اضافه کنیم. بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که ایالات متحدهی آمریکا به ایران حمله نمیکند.
ما در اینکه اسرائیل هرگز به تنهایی به ایران حمله نمیکند تردیدی نداشتهایم. اولا در مقایسه با آمریکاییها، احتمال موفقیت اسرائیلیها با توجه به اندازهی قوا و فاصلهی جغرافیایی از ایران و این نکته که باید از حریم هوایی ترکیه، عراق یا عربستان سعودی عبور کنند، بسیار کمتر است. از این مهمتر، اسرائیل توان مهار کردن عواقب چنین حملهای را ندارد، یعنی هرگونه اقدام نظامی از سوی اسرائیل، باید با هماهنگی با آمریکا انجام شود تا این کشور بتواند به موقع تجهیزات و نیروهای مینروبی، ضد زیردریایی و ضد موشکی خود را آماده و مستقر کند. در واقع اقدام نظامی اسرائیل علیه ایران بدون هماهنگی کامل با آمریکا میتواند منجر به کلید خوردن بحران اقتصادی در سطح جهان شود که اسرائیل به هیچوجه نمیتواند عواقب سیاسی آن را کنترل کند. بنابراین ما نتیجه گرفتیم که حملهی هوایی اسرائیل به ایران بدون دخالت آمریکا، بسیار دور از ذهن است.
.
پایان بخش اول.
ادامهی این بحث را به عنوان «ارزیابی فعلی احتمال حملهی نظامی به ایران» در قسمت دوم بخوانید..
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینهی بامدادی» پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
روزنامهنگاران حاضر در ارتش آمريکا اجازه نداشتند تا صبح امروز و ورود آخرين سرباز به خاک کويت، خبر خروج کامل نيروهای آمريکايی را اعلام کنند تا خطری جان سربازان را تهديد نکند.
…
رابرت گيبس، سخنگوی کاخ سفيد روز چهارشنبه ۱۲ آگوست گفته بود: «ما طبق زمانبندی اعلام شده، تا پايان ماه آگوست به عمليات نظامی در خاک عراق پايان میدهيم.»
با خواندن سطور فوق، ممکن است این طور برداشت کنیم که پایان عملیات نظامی در عراق به معنای پایان حضور نظامی آمریکا در این کشور است، اما در ادامهی خبر میخوانیم:
از اول سپتامبر نيز قرار است عمليات «افق تازه» آغاز شود. اين عمليات آموزش نيروهای امنيتی عراق در مقابله با تروريسم، توسط ۵۰ هزار سرباز باقیمانده ارتش آمريکا در اين کشور است.
…
طبق برنامه باراک اوباما، رئيس جمهوری آمريکا، نيروهای باقیمانده ارتش آمريکا در عراق تا پايان سال ۲۰۱۱ ميلادی خاک عراق را ترک خواهند کرد.
مسلما کاهش و خروج کامل نیروهای اشغالگر از کشور مظلوم و ویران شدهی عراق بسیار خوشحال کننده است. اما قلب خبر به این صورت نیز به چیزی بیش از گستاخی و وقاحت احتیاج دارد. اشغال یا دستکم کنترل نظامی عراق ادامه دارد. حدود ۵۰ هزار سرباز (= نیروی نظامی) تا پایان سال ۲۰۱۱ در عراق باقی میمانند. این حضور به معنای ادامهی حضور نظامی (به هر دلیل) است. حالا فرقی نمیکند اسمش عملیات افق کهنه باشد یا عملیات افق تازه یا عملیات افق سوپرمدرن.
از سوی دیگر، کاهش (و طبق برنامه تا سال ۲۰۱۱ خروج نهایی) نیروهای آمریکایی از عراق، اگر با ملاحظاتی همراه نباشد، چالشهای استراتژیک بزرگی برای این کشور در منطقه به وجود میآورد که اگر فرصت کنم جداگانه دربارهاش خواهم نوشت.
.
* لینک خبر به مطلب منتشر شده در رادیو زمانه است اما در واقع این خبر در منابع مختلف انگلیسی و فارسی زبان به صورتی کم و بیش مشابه منتشر شده است و لینک به رادیو زمانه فقط یک نمونه است و منظور این نوشته انتقاد به معنای خاص از رادیو زمانه نیست. مثلا تیتر خبر بیبیسی فارسی هم جالب است: «خروج آخرین نیروهای ‹رزمی› آمریکا از عراق»
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینهی بامدادی» پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
شاید روزی خوانندگان کتابهای تاریخ، داستان تهاجم ارتش آمریکا در سال 2004 به شهر فلوجهی عراق و آنچه در سالهای بعد بر مردم آن گذشت را در کنار هولناکترین نمونههای جنایتهای جنگی بخوانند. گزارش اخیر روزنامهی ایندیپندنت، ابعاد فاجعهی انسانی فلوجه که تا امروز ادامه دارد را از بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی بزرگتر میداند. نتیجهی یک تحقیق جدید نشان داده که تعداد موارد ابتلا به سرطانهای مختلف، سرطان خون و مرگ و میر نوزادان در فلوجه از زمان حمله تا امروز، از موارد گزارش شده در بین بازماندگان بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی بیشتر است.
ارتش آمریکا در این تهاجم از فسفر سفید استفاده کرده (اعتراف ارتش آمریکا در نوامبر 2005 یا اینجا) و شیوع بیماریهای مرتبط با آسیبدیدگی ژنتیکی در بین ساکنان منطقه نشانگر این است که احتمالا از سلاحهای حاوی اورانیوم نیز استفاده شده است. تحقیق فوق تاکید میکند که نوع سرطانهای شایع شده در فلوجه مشابه انواعی است که در بین بازماندگان بمباران اتمی هیروشیما که در معرض تشعشعات رادیواکتیو و انتشار اورانیوم قرار گرفته بودند، شایع شده بود. در فلوجه از زمان حمله تاکنون:
تعداد سرطانهای مختلف 4 برابر افزایش یافته است.
تعداد موارد ابتلا به سرطان در بین کودکان زیر چهارده سال 12 برابر افزایش یافته است.
تعداد موارد ابتلا به لوکمیا (سرطان خون) 38 برابر افزایش یافته است. تعداد موارد ابتلا به سرطان خون در هیروشیمای بعد از حملهی هستهای، 17 بار افزایش یافته بود.
تعداد موارد ابتلا به سرطان سینه در زنان 10 برابر افزایش یافته است.
انواع تومورهای مغزی و غدد لنفاوی در میان بزرگسالان رشد قابل توجه داشته است.
میتوانیم امیدوار باشیم که تحقیقات مفصلی در این زمینه انجام شود و آمران و عاملان و حامیان این جنایت جنگی مهیب محاکمه و مجازات شوند. البته اگر تحقیقات در این زمینه سرنوشتی مشابه این پیدا نکند!
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینهی بامدادی» پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
میخواستم دربارهی نوشتهی آقای «آرش بهمنی» که تحت عنوان «جنگ علیه ایران و وظیفه اپوزیسیون» در سایت روزآنلاین و همینطور وبلاگ شخصیاش منتشر شده بنویسم که دیدم وبلاگ ایمایان هم پاسخ خوب و کاملی داده. بنابراین سعی میکنم حرفهایم را خلاصه بگویم.
آقای بهمنی معتقد است که تغییرات ماهوی و مهمی در جهان رخ داده (تغییر پارادایم) و در این پارادایم جدید «حق دخالت بشردوستانه» به رسمیت شناخته میشود که به کشورها اجازه میدهد با شرایط خاصی (که خود بعدا ذکر میکند) در امورات کشورهای دیگر مداخله -حتی از نوع نظامی- کنند:
پیش از این، بسیاری از روشنفکران، به راحتی قادر بودند در تقبیح جنگ، سخنها بگویند و آن را بیمحابا مورد حمله قرار دهند. به نظر میرسد اما در دنیای امروز، اوضاع دیگرگونه شده است. در جهانی که هر کشوری، میتواند تهدیدی برای امنیت جهانی باشد، مقوله ای به نام «حق دخالت بشردوستانه» به وجود آمده است. نمونه بارز این مساله، آنچه بود که در عراق اتفاق افتاد. حمله آمریکا ـ به عنوان بزرگ ترین قدرت نظامی جهان ـ به کشوری که سال ها بود دچار یک حکومت استبدادی بود و از سویی نظم جهانی را نیز به خطر میانداخت، پارادایمی نوین را در عرصه جهانی به وجود آورد. گرچه میتوان حمله آمریکا را ناشی از منفعت طلبی های اقتصادی، جاه طلبی سیاسی، تسلط بر منابع و ذخایر انرژی و… دانست و یا به تلفات جنگ نیز اشاره کرد، اما بلاشک، پس از حمله آمریکا، مردم عراق دموکراسی را برای نخستین بار در چند دهه اخیر تجربه کرده اند، همسایگان عراق از شر دیکتاتوری مزاحم ـ که طی یک دهه با دو کشور ایران و کویت درگیر شد ـ خلاص شده اند و مردم عراق، دیگر بستگان خود را در گورهای دسته جمعی نمیجویند. حمله آمریکا به عراق و افغانستان، افسانه این جمله که «دموکراسی از کوله پشتی سربازان بیرون نمیآید» را نیز نقض کرده است. (نقل قول از نوشتهی آرش بهمنی، تاکیدها از من است)
در همین پاراگراف کوتاه چندین فرضیه و نتیجهگیری قابل تردید آورده شده است:
آیا روشنفکران امروز، نمیتوانند به راحتی قبل در تقبیح جنگ (مثلا حملهی نظامی به ایران) سخن بگویند؟
آیا در جهان امروز «هر کشوری» میتواند امنیت جهانی را تهدید کند؟ کشورهایی که به سختی امکان اعمال نفوذ در حوزهی داخلی یا منطقهای خود را دارند چگونه میتوانند تهدیدی علیه امنیت جهانی باشند؟
کشورهایی که حوزهی نفوذ و قدرت تاثیرگذاری بسیار زیادی دارند چگونه نه تنها تهدیدی علیه امنیت جهانی نیستند که به عوامل و الگوهای بارز دخالت بشردوستانه تبدیل میشوند؟
دخالت بشردوستانه حق است یا وظیفه؟ هر دوی این مفاهیم در فلسفهی سیاسی وجود دارد ولی نویسنده به «حق دخالت کردن» (right to interfere) اشاره میکند اگر چه در بندهای بعد بحث «وظیفهی دخالت کردن» (duty to interfere) را مطرح میکند.
آیا حملهی نظامی آمریکا به عراق واقعا نمونهی بارز «حق دخالت بشردوستانه» بود؟ تا جایی که میدانیم در سطح رسانهای علت حمله به عراق چیز دیگری عنوان شده بود.
حکومت عراق استبدادی بود، اما آیا نظم جهانی را به خطر میانداخت؟ و برفرض که چنین بود، آیا «حق دخالت بشردوستانه» شامل کشورهایی که نظم غالب جهانی را به خطر بیاندازند نیز میشود؟ (یعنی به موارد نقض شدید حقوق بشر محدود نمیشود؟)
آیا «بلاشک» پس از حملهی آمریکا به عراق، مردم این کشور تجربهی دموکراسی داشتهاند؟
چگونه حملهی آمریکا به عراق و افغانستان، مثال نقض جملهی «دموکراسی از کولهپشتی سربازان بیرون نمیآید» است؟
در ادامه، نویسنده شرایطی که در آن «حق دخالت بشردوستانه» به وجود میآید را توضیح میدهد:
البته نباید فراموش کرد که «حق دخالت بشردوستانه» مشروط به شرایطی است. هرگاه حقوق بنیادین انسانها، به نحو سیستماتیک و گسترده توسط دولتها یا توسط گروهی در جامعه نقض شود، هر کسی که از این نقض گسترده آگاه است، و میتواند در دفاع از این قربانیان اقدامی بکند، اخلاقا «موظف» است که در این زمینه اقدام بکند. به تعبیر دیگر، آن افراد یا نهادها حق (و بلکه وظیفه) دارند که در امور داخلی آن کشور دخالت کنند و آن دولت را از نقض حقوق اساسی آن انسانها بازدارند و از قربانیان نقض حقوق بشر دفاع بکنند. اما این دخالت در صورتی مجاز است که دست کم چند شرط مهم احراز شده باشد: اول آنکه حقوق اساسی به نحو گسترده و سیستماتیک مورد نقض قرار گرفته باشد. دوم آنکه قربانیان از عهدهی دفاع از خویشتن برنیایند، یعنی به تنهایی توانایی مقابله و دفع آن مخاطرات را نداشته باشند. (نقل قول از نوشتهی آرش بهمنی، تاکیدها از من است)
در اینجا صحبت از حق دخالت به «وظیفهی دخالت» (duty to interfere) رسیده و شبههی مهم جدیدی به وجود آمده و آن این است که در بیان شرطهای ضروری برای مجاز بودن «دخالت بشردوستانه» اشارهای به تبعیت از قوانین بینالمللی نشده است. آیا مداخلهی نظامی در امورات یک کشور (صرفنظر از اینکه چه شرایطی بر آن حاکم باشد) بدون وفاق جهانی و خارج از نظم قانونی و ثبت شدهی بینالمللی پذیرفته شده است؟ آیا چنین اقدامی (حملهی نظامی به یک کشور دیگر خارج از چهارچوب قوانین بینالمللی)، «حملهی متجاوزانه» (war of aggression) و جرم بینالمللی نیست؟ آیا چنین شرطی (وفاق بینالمللی در چهارچوب نهادهای قانونی موجود) از اساسیترین پیشنیازهای هرگونه مداخلهی نظامی علیه یک کشور فرضی نیست؟ چرا آقای بهمنی به این پیششرط مهم اشاره نکرده است؟
آرش بهمنی در ادامه به ایران و موضع نیروهای منتقد در صورت اقدام نظامی علیه آن می پردازد. اولا که کنارهم نهی ایران امروز با عراق دوران صدام حسین جای تامل دارد. حکومت عراق که دست کم به ایران و کویت حملهی متجاوزانه انجام داده بود را چطور میشود با ایرانی که خود قربانی تجاوز است مقایسه کرد؟ درست است که در سطح رسانههای وابسته به نهادهای قدرت در غرب، پروژهی هیولاسازی از ایران مدتهاست که کلید خورده اما آیا در سطح واقعبینانه و تحلیلی چنین مقایسهای وجاهت دارد؟ او در همین قسمت مینویسد:
بلاشک، استقرار حکومتی دموکراتیک که قواعد حقوق بشری را مدنظر قرار دهد، برای غرب می تواند بزرگ ترین تضمین برای نهادهای بین المللی و کشورهای غربی باشد که تلاش برای دست یابی سلاحهای هستهای و یا حتی دستیابی به آن از سوی حکومت مستقر در ایران، صلح و امنیت جهانی را در خطر نمی اندازد.
با در نظر گرفتن مقدمهی بحث، برداشت من از جملهی بالا این است:
احتمالا منظور نویسنده از «حکومت دموکراتیک تابع قواعد حقوق بشر» مصداقهایی شبیه نمونههای واقعا موجود غربی در جهان امروز است و نه تعریف آرمانی چنین حکومتی.
چنین حکومتی، اگر در جستجوی سلاح هستهای باشد یا حتی به آن دست یابد، خطری برای صلح و امنیت جهانی نیست.
یا به عبارت واضحتر حکومتهای شبیه غرب حق دارند سلاح هستهای داشته باشند و خطری برای صلح و امنیت جهانی نیستند.
از مقدمهی نوشتهی آقای بهمنی و به کار بردن واژهی «استقرار» برداشت میشود که با دخالت نظامی آمریکا (یا غرب) در ایران میتوان چنین حکومتی را در ایران مستقر کرد (حکومت دموکراتیک تابع قواعد حقوق بشر).
حدود نیمی از زرادخانهی هستهای جهان در اختیار چنین کشورهایی است (دموکراسی غربی) که از قضا به شهادت تاریخ معاصر به شدت برای صلح و امنیت جهان هم خطرناک بودهاند و صرفنظر از این که در تاریخ معاصر هیچ مداخلهی نظامیای منجر به استقرار حکومت دموکراتیک تابع قواعد حقوق بشر (با همان استانداردهای موجود در غرب) نشده است، معلوم نیست چرا چنین حکومتی حتی در صورت مستقر شدن برای جهان بیخطرتر خواهد بود.
اما قصد من نقد خط به خط این نوشته نبود که میشود همینطور ادامه داد. در شرایطی که ایران یکی از خطرناکترین و بحرانیترین دورههای تاریخ معاصرش را سپری میکند، نقش فعالان سیاسی و اجتماعی ایرانی باید کمی بیشتر از تکرار پیشفرضها و الگوهای تولید شده توسط قدرتمندترین بازیگردانان جهانی باشد. متاسفانه، نوشتهی آقای آرش بهمنی فقط یک نمونه از حجم قابل توجه مطالبی است که خواسته یا ناخواسته با بدیهی انگاشتن این پیشفرضها و الگوها، عملا به توجیه حرکتهای توسعهطلبانه و تجاوزکارانهی کشورهای بزرگ غربی میپردازند. این نگرش در بدترین حالت ممکن است شبیه پروپاگاندای برخی محافل جنگطلب به نظر برسد و در بهترین حالت تحلیلهایی ضعیف و سطحی ارائه میکند که تصویری مغشوش و نادقیق از اوضاع ایران به مخاطبان میدهد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینهی بامدادی» پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
هیچ پرچمی به حد کافی بزرگ نیست که بتواند شرمساری کشتن انسانهای بیگناه را پوشش بدهد. — هوارد زین *
.
آقای هوارد زین (Howard Zinn)، تاریخدان، دانشمند علوم سیاسی و منتقد اجتماعی برجستهی آمریکایی درگذشت. به همین مناسبت بخشی از یکی از نوشتههایم که دو سال و نبم پیش منتشر شده بود را مجددا نقل میکنم. نوشته نقل از هوارد زین است که در نوشتههایش دوران معاصر را عصر کنایههای گزنده (Age of Irony) نام نهانده است. آقای زین با اشاره به سخترانی آن موقع جورج بوش در آغاز عملیات نظامی علیه افغانستان که تاکید کرده بود آمریکا یک ملت صلحدوست است در کتاب جنگ و تروریسم (Terrorism and War) مینویسد:
شما نمیتوانید به سرخپوستان آمریکا بگویید ما مردمان صلحدوستی هستیم، در حالیکه در سراسر آمریکا درگیر صدها نبرد خونین با آنها هستید.
در بیست سال اول قرن بیستم ایالات متحده دستکم در بیست برخورد نظامی در منطقه دریای کارائیب درگیر بود. از زمان جنگ جهانی دوم تا امروز نیز ما شاهد زنجیره پیوسته و بیپایانی از جنگ و دخالتهای نظامی از سوی آمریکا بودهایم.
فقط 5 سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم؛ ما در حال جنگ با کره بودیم. تقریبا بلافاصله بعد از آن در ایندوچین با تامین 80 درصد تجهیزات نظامی مورد نیاز فرانسویها به آنها کمک میکردیم و خیلی زود ما نیز در آسیای جنوب شرقی درگیر شدیم. ما نه تنها ویتنام، بلکه کامبوج و لائوس را نیز بمبباران کردیم.
در دهه 1950، همچنین ما مشغول انجام عملیات متعدد سری بودیم و دولتهای ایران و گواتمالا را سرنگون کردیم. تقریبا به محض اینکه در ویتنام درگیر شدیم، نیروهایمان را به جمهوری دومینیکن فرستادیم. در همان دوران ما مقادیر عظیمی کمک در اختیار دولت اندونزی قرار دادیم در حمایت از دیکتاتوری سوهارتو که مشغول انجام عملیات نظامی بر علیه مخالفین داخلیش بود که منجر به کشته شدن چندصد هزار نفر شد. پس از آن و از سال 1975 دولت ایالات متحده آمریکا کمک شایانی به برنامه گسترده اندونزی جهت سرکوب مردم تیمور شرقی کرد، که در طی آن صدها هزار نفر دیگر کشته شدند.
در دهه 1980، بلافاصله پس از ورود ریگان به کاخ سفید ما جنگهای پنهانی را در منطقه آمریکای مرکزی در السالوادور، هندوراس، کاستاریکا و به خصوص در نیکاراگوئه آغاز کردیم. این کار به کمک تشکیل نیروی ضد انقلاب کنتراس که ریگان مبارزان آزادی خطابش میکرد انجام میشد. در 1978 حتی قبل از اینکه روسها وارد افغانستان شده باشند، ما به صورت پنهانی تسلیحات برای نیروهای شورشی در افغانستان میفرستادیم، یعنی مجاهدین. بعضی از این افراد بعدها تحت عنوان طالبان شناخته شدند. کسانی که ناگهان دشمن ما شدند! مشاور امنیت ملی کارتر، برژینسکی گفت که میدانسته است کمکهای آمریکا نهایتا به دخالت نظامی شوروی در افغانستان خواهد انجامید. و در واقع همین اتفاق هم افتاد و جنگی در افغانستان آغاز شد که ده سال طول کشید. جنگی که برای مردم افغانستان نابودگر بود و کشور را به ویرانه تبدیل کرد. درست لحظهای که جنگ در افغانستان تمام شد (بر علیه شوروی) آمریکا بلافاصله از افغانستان خارج شد. کسانی که ما از آنها حمایت کرده بودیم، یعنی بنیادگرایان تندرو، قدرت را در افغانستان به دست گرفتند و رژیم خود را برپا ساختند.
تقریبا به محض اینکه جورج بوش پدر در 1989 به ریاستجمهوری رسید، جنگی را بر علیه پاناما به راه انداخت که شاید چندین هزار کشته بر جای نهاد. دو سال بعد ما در خلیجفارس بودیم تا با استفاده از بهانه تهاجم عراق به کویت حضور نظامی خود را در منطقه تشدید کنیم و نیروهایمان را در عربستان سعودی قرار دهیم. موضوعی که از مهمترین دلایل تحریک اسامه بنلادن و ملیگرایان سعودی بر علیه ما شد. پس از آن در زمان دولت کلینتون ما مشغول بمباران افغانستان، سودان، یوگوسلاوی و مجددا عراق بودیم.
پس برای اینکه جورج بوش ما را یک ملت صلحدوست خطاب کند، لازم است بخش بسیار بزرگی از تاریخ را فراموش کنیم. شاید کل این تاریخ بیش از حد درک جورج بوش باشد، اما حتی بخش کوچکی از آن هم به ما میگوید بهتر است بگوییم از زمان جنگجهانی دوم هیچ ملتی جنگطلب تر از آمریکا در جهان نبوده است.
* جملهی آغازین این پست به نقل از وبلاگ هزاردستان چمن است.
اگر خط اینترنتتان اجازه میدهد و پنجاه و یک دقیقه وقت برای تلف نکردن دارید پیشنهاد میکنم فیلم مستند زیر را تماشا کنید. الان که چندین سال از آن روزها گذشته شاید خیلی از نکاتی که در این فیلم نشان داده شده به نظر همهی ما بدیهی برسد. اما باور کردن اینکه کارگردان/نویسنده/مصاحبهگر چطور مقامات سیاسی بلندپایهی آمریکایی را در مصاحبهی مستقیم به گونهای به بنبست میرساند که مجبور میشوند همانطور که دوربین در حال ضبط کردن است آنرا خاموش کنند خیره کننده است. کارگردان غیرممکن را ممکن کرده است: آیا میشود سیاستمدارهای ریاکار حرفهای را وادار به اعتراف در مقابل دوربین کرد؟ بله میشود!
نمونهای عالی از «روزنامهنگاری تحقیقی» (Investigative Journalism) فیلم «شکستن سکوت» (Breaking the Silence) ساختهی جان پیلجر (John Pilger)
خبرگزاریشان با افتخار گزارش میدهد که «مردم» به آقای کروبی کفش پرتاب کردهاند و عمامه را از سرش انداختهاند. پرتابکنندگان و حامیانشان شاید خودشان را شبیه منتظرالزیدی خبرنگار جسور عراقی که حرمتِ بیحرمتیِ جورج بوش را به عنوان نمایندهی نیروی متجاوز به کشورش شکست، فرض کردهاند.
غافل از اینکه این کفش با آن کفش خیلی فرق میکند. این بار اشغالگر به سوی مردم کفش پرت میکند. امروز جورج بوش است که از سر استیصال و خشم به سمت خبرنگاری جسور کفش پرت میکند.
سایت برای ایران
سایت جدیدی که توسط عدهای از دانشجویان دانشگاه شریف راهاندازه شده برای گردآوری لینک و دادن امتیاز به لینکها توسط کاربران (شبیه بالاترین) ولی با تاکید بر رعایت مواردی که باعث محدودیت دسترسی به سایت برای عموم مردم نشود.
واکنشی ناخودآگاه » گـُوبـــاره
ادبيات هر فرهنگ آينه آرزوهای دارندگان آن فرهنگ است و نه برتاباننده ارزشهای آن. همانگونه که زندانی هماره در آرزوی آزدایست، ادبيات مردم سرزمينی که خود را در بند می پندارند نيز، سرشار از ستايش آزادی و آزادگیست. در فرهنگ فارسی تاکنون بيشتر نويسندگانی که در پی يافتن گواه تاريخی و پشتوانه ادبی برای بزرگ نمايی فرهنگ خود بودهاند، اين چگونگی را وارونه می پنداشتهاند، يعنی که وجود موجهای گران انسان دوستی و گذشت و مهرورزی و آزادانديشی درادبيات فارسی را نشانه وجود اين ويژگیها در فرهنگ ايرانيان دانستهاند. به گمان من اين اشتباهی بسيار بزرگ و گمراه کننده است زيرا که درآن «آرمانها» بجای «واقعيتها» پنداشته می شود.
روز جهانی مبارزه با ترس از همجنسخواهی
فراموش نکنید که حدود ۷ تا ۱۰ درصد مردم همجنسگرا هستن و این ربط چندانی به جغرافیا و حکومت سیاسی و این حرفها هم نداره.
واژه زمان » نمایشگاه کتاب — خواندنی
واقعا در اجتماع ما این همه مردمان فلسفهخوان وجود دارد؟ چقدر پژوهشگر و علاقهمند به مقولات مدرنیته و پستمدرنیته داریم و نمیدانستیم!
اينجا و اكنون: ايسنا بايد عذرخواهي كند
كساني كه مسئوليت نوشتن و انتشار چنين مطلبي را داشتهاند بايد معرفي و توبيخ شوند. با در نظر گرفتن كمترين استانداردهاي توبيخ، سردبير اين بخش بايد بركنار شود.
اينجا و اكنون: با ايسنا تماس بگيريد
من نميدانم چند نفر در رسانههاي ما ممكن است مثل ايشان فكر كنند. اما حتي يك نفر هم زياد است؛ حتي اين كه يك نفر خانم نويسنده در ايسنا هست كه اينطور فكر ميكند و مينويسد و نوشتهاش هم منتشر هم ميشود خيلي، خيلي زياد است.
اين كه خانم نويسنده نميتواند بفهمد كه مادر افغان هم همانقدر مادر است كه خود او، و فرزند آن مادر هم همانقدر حق انساني دارد كه فرزند او دارد، جاي تاسف است.
بايد به ايشان گفت كه اين طرز فكرش نه تنها درست نيست، نه تنها غير انساني است، بلكه ميتواند به انسانهايي مثل خود او آسيب بزند.
اين كه خانم نويسنده نميتواند بفهمد كه مادر افغان هم همانقدر انسان و همانقدر مادر است كه خود او، و اين كه كه فرزند آن مادر هم همانقدر حق و حقوق دارد كه فرزند او، جاي تاسف است. اميدوارم هيچ وقت روزي نيايد كه اين چيزها را در عمل بفهمد…
آق بهمن: روزی که همه ایران خوشحال بود
و غلام کویتیپور هم ترانه «ممد نبودی ببینی» را کرد نشان این روز عزیز.
اجرای اصلی قدیمی را اینجا بشنوید و اجرای جدید را که با ارکستر اجرا شده (و حال و هوای اجرای قدیمی را ندارد، اما در عوض چند بیت اضافه دارد که انصافاً زیبا هستند) اینجا گوش کنید.
حتماً همهتان میدانید که این ترانه برای محمد جهانآرا خوانده شده. جهانآرا از بچههای خرمشهر بود که وقتی عراقیها میخواستند شهر را بگیرند ۴۵ روز در شهر و با چند تا از بچههای شهر ایستاد و از شهر دفاع کرد. دفاعی که به نتیجه نرسید و شهر سقوط کرد.
*بدیهی است (هست؟) که این نقلقولها برای آشنایی و مطالعهی اولیه است و من نه فقط اینجا بلکه در لینکهای روزانه، نقلقولها و اصولا هر جا از منبعی لینک میدهم یا نقل قولی میکنم «اکیدا» و «قویا» توصیه میکنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.
در بخش اول این سری از مطالب نگاه استراتژیک دیدیم که خواستههای استراتژیک آمریکا از ایران متناسب با امتیازی که به ازای آنها به ایران وعده داده نیست و در نتیجه ایران نمیتواند آنها را بپذیرد. در بخش دوم نگاه دقیقتری داشتیم به خواستهی اول آمریکا از ایران (توقف جاهطلبیهای هستهای). در ادامه دومین خواستهی مهم آمریکا از ایران را بررسی میکنیم. (منبع استراتفور)
دومین خواستهی مهم آمریکا از ایران، قطع حمایت از چیزی است که آمریکا آنرا تروریسم مینامد. مهمترین این موارد به حزبالله لبنان و عراق مربوط میشود که در واقع دو موضوع کاملا متفاوت هستند.
چرا ایران در عراق دخالت میکند؟
عراق به صورت بالقوه مهمترین تهدید استراتژیک علیه ایران را در بردارد. این موضوع به قدمت تاریخ «بابل و فارس» است و در دوران معاصر هم به صورت جنگ ایران و عراق جلوهگر شده است. ایران تضمینی میخواهد که بداند عراق هرگز آن را تهدید نخواهد کرد و همینطور میخواهد مطمئن باشد که نیروهای آمریکایی مستقر در عراق تهدیدی علیه این کشور نخواهند بود. تهران فقط قول [آمریکا] را نمیخواهد بلکه محض اطمینان میخواهد تا حدی نفوذ و کنترل بر دولت عراق داشته باشد یا دستکم نوعی کنترل غیرمستقیم بر آن داشته باشد تا بتواند آن دولت را از انجام کارهایی که ایران دوست ندارد بازدارد. برای رسیدن به این هدف، ایران به صورت سیستماتیک و برنامهریزی شده به تاثیرگذاری و نفوذ در گروههای مختلف داخل عراق دست زده است تا بتواند مانع طرحریزی یا اجرای سیاستهای احتمالی دولت عراق که ایران آنها را خطرناک میداند شود.
ایرانیها خواستهی آمریکا از ایران مبنی بر عدم دخالت در عراق را به یک صورت معنا میکنند: آمریکا قصد دارد با استفاده از رژیم جدید حاکم بر عراق تعادل قدرت در منطقه را احیا کند. در واقع حدس ایرانیها هم درست است، آمریکا واقعا هم چنین قصدی دارد. هدفی که از نظر ایران صد در صد غیر قابل قبول است، اگر چه ممکن است به سود ایالات متحده یا حتی منطقه باشد. از دیدگاه ایرانیها، یک عراق کاملا بیطرف و خنثی – که بیطرفی و خنثی بودنش توسط نفوذ ایرانیها تضمین شده باشد- تنها سازمان قابل قبول قدرت در منطقه است. ایرانیها خواست آمریکا مبنی بر عدم دخالت ایران در عراق را تهدید مستقیمی علیه امنیت ملی خود میبینند.
چرا ایران از حزبالله و حماس حمایت میکند؟
بین سالهای 1979 تا 2001 ایران بستر و زمینهی اصلی به چالش کشیدن غرب از منظر اسلام بود: شیعه نمایندهی اسلام رادیکال بود. اما پس از حملات القاعده، ایران و شیعه جایگاه خود را در این زمینه از دست دادند. امروز، القاعده کمرنگ شده است و ایران میخواهد جایگاه از دست رفته را بازیابد. ایران میتواند با حمایت از حزبالله -گروه رادیکال شیعهای که مستقیما اسرائیل را به چالش میکشد- و یا حمایت از حماس – گروه رادیکال سنی- نشان دهد که به جای همهی جهان اسلام سخن میگوید، موضع قدرتمندی که مفهوم زیادی برای ایران و همینطور منطقه دارد. حمایت ایران از این گروهها به این کشور کمک میکند تا با پذیرفتن ریسک اندک به هدف بزرگی دست یابد. در همین حال، خواست آمریکا برای قطع حمایت ایران از این گروهها، با مشوقها و یا تهدیدهای کافی همراه نبوده است و در نتیجه ایران موضع خود را در حمایت از این گروهها حفظ کرده است.
ایران استراتژی اوباما-پطروس در افغانستان را دوست ندارد
ایران به ویژه استراتژی جدید اوباما-پطروس در افغانستان را دوست ندارد. این استراتژی شامل گفتگو و مذاکره با طالبان است، گروهی که ایران آنرا به صورت تاریخی دشمن خود و خطرناک میداند. احتمال اینکه ایالات متحدهی آمریکا، یک حکومت شبهطالبانی در افغانستان مستقر کند تهدید مهمی علیه ایران محسوب میشود. تهدیدی که شاید فقط تهدید عراق از آن بیشتر باشد.
ایرانیها به آمریکا کمک کردند، اما…
ایرانیها خود را همیار و کمکرسان آمریکا میبینند. آنها در عراق و افغانستان به واشنگتن کمک کردند تا طالبان و صدام حسین را سرنگون کند. در سال 2001، ایران پیشنهاد کرد تا به هواپیماهای آمریکایی اجازه فرود در خاک این کشور بدهد و به واشنگتن اطمینان داد که گروههای افغانی تحت نفوذ ایران با او همکاری خواهند کرد. در عراق، ایران اطلاعات جاسوسی در اختیار آمریکا قرار داد و همینطور کمک کرد تا جمعیت شیعهی عراق در طی تهاجم سال 2003 منفعل باقی بمانند و بر ضد آمریکا وارد عمل نشوند. اما ایرانیها به واشنگتن به عنوان کسی که به این تلاش برای ایجاد تفاهم، خیانت کرده است نگاه میکنند. ایرانیها در مقابل خدماتی که به آمریکا ارائه دادند، انتظار داشتند که بتوانند نفوذ و کنترل نسبی بر دو کشور عراق و افغانستان داشته باشند.
در قسمت آینده (بخش پایانی) مطالب گفته شده را جمعبندی میکنیم تا بتوانیم واقعیت محدودیتهای موجود میان رابطهی آمریکا و ایران را دقیقتر بشناسیم.
با من بمانید تا در مجموعهی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.
در دو قسمت قبلی نگاه استراتژیک، ابتدا وضعیت ژئوپولیتیکی منحصر به فرد ترکیه در جهان را دیدیم و گفتیم که ترکیه دو رویکرد اساسی پیش روی خود دارد. در قسمت دوم رویکرد اول ترکیه یعنی «انزوای سکولار» را بررسی کردیم، نگرشی که به جبر شرایط ویژهی جنگ سرد این کشور را به عضویت ناتو و نزدیکی با آمریکا و اسرائیل کشانده بود.
در ادامه رویکرد کاملا متفاوتی را که پیش روی ترکیه است بررسی میکنیم: انترناسیونالیسم اسلامی.
سکولاریسم تنها گزینهی ترکیه نیست و دیدگاه مهم دیگری نیز برای ترکیه وجود داد: ظهور ترکیه یه عنوان یک قدرت اسلامی با مسئولیتهایی به مراتب فراتر از حفاظت از امنیت ملی خود. واضح است که این دیدگاه منجر به شکسته شدن پیوند ترکیه با اسرائیل و آمریکا خواهد شد. اما این موضوع در حال حاضر چندان اهمیتی ندارد. اسرائیل دیگر برای امنیت ملی ترکیه «ضروری» نیست. همینطور وابستگی ترکیه به آمریکا نیز از نوع ارباب-رعیتی نیست که دست ترکیه در انتخاب بسته باشد. در واقع این روزها آمریکا بیشتر به ترکیه نیاز دارد تا ترکیه به آمریکا.
مطابق این دیدگاه، ترکیه باید قدرت خود را برای حمایت از مسلمانان جهان توسعه دهد. مثلا در بالکان از آلبانیاییها یا بوسنیاییها حمایت کند. یا حوزهی نفوذ خود را به سمت جنوب برای شکل دادن رژیمهای عربی گسترش دهد. با در پیش گرفتن چنین سیاستی، ترکیه عمیقا در منطقهی آسیای میانه، جایی که با آن پیوندهای طبیعی زیاد دارد درگیر خواهد شد. طرفداران این دیدگاه معتقدند این روش قدرت دریایی (maritime power) از دست رفته را به ترکیه بازخواهد گرداند و این کشور خواهد توانست بر شمال آفریقا نیز تاثیر بگذارد.
این دیدگاه در قلب خود، بسیار توسعهگرایانه (expansionist) است و نیازمند حمایت جدی ارتش خواهد بود. ارتشی که در حال حاضر تمایلی به خروج از خانه ندارد.
پنج قدرت مهم در دنیای اسلام وجود دارند که از پتانسیل اقتصادی و نظامی کافی برای تاثیرگذاری بر منطقههایی فراتر از همسایگان مستقیم مرزیشان برخوردارند. این قدرتها عبارتند از: ترکیه، اندونزی، پاکستان، ایران و مصر. اندونزی و پاکستان از داخل از هم گسیخته و غیریکپارچه هستند و بخش بزرگی از توانشان صرف تلاش برای هماهنگی درونی میشود. ایران در تقابل دراز مدت با آمریکا قرار گرفته است و تقریبا تمام تواناش صرف این تنش میشود و امکان چندانی برای توسعهطلبی (expansionism) ندارد. مصر از داخل توسط رژیمی ناکارآمد و اقتصادی بحرانی فلج شده و تا وقتی که تحولات داخلی اساسی در آن رخ ندهد امکان اعمال کردن نیرو فراتر از مرزهایش (project power) را نخواهد داشت.
اما شرایط ترکیه فرق میکند. ترکیه هفدهمین اقتصاد بزرگ جهان است. تولید ناخالص ملی (gross domestic product) آن از هر کشور مسلمان دیگری در جهان، حتی عربستان سعودی بیشتر است. تولید ناخالص ملی ترکیه از همهی کشورهای اروپایی به جز آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و هلند بیشتر و حدود پنج برابر اسرائیل است. از نظرگاه درآمد سرانه (تولید ناخالص ملی تقسیم بر جمعیت) ترکیه مقام بسیار پایینتری در فهرست جهانی دارد، اما قدرت ملی یک کشور، یعنی وزنی که در سیستم جهانی دارد، معمولا به اندازهی کل اقتصاد یک کشور وابسته است نه به درآمد سرانهاش (چین را در نظر بگیرید که درآمد سرانهی آن نصف ترکیه است). ترکیه در محاصرهی منطقههایی بسیار ناپایدار است: دنیای عرب، قفقاز و بالکان. با این وجود پایدارترین و پویاترین اقتصاد منطقه را دارد و بعد از اسرائیل کارآمدترین نیروی نظامی را.
در سالهای اخیر ترکیه چندین بار از مرزهای خود خارج شده است. به عنوان مثال، ترکیه برای حمله به نیروهای حزب کارگران کردستان (Kurdistan Workers’ Party) یا PKK که یک گروه جداییطلب است طی عملیات هوایی-زمینی چندین بار وارد خاک عراق شده است. اما استراتژی ترکیه تا کنون این بوده که از درگیریهای عمیق و جدی پرهیز کند. اما از دید اسلامگراهای ترک، قدرتی چنین بزرگ [ترکیهی امروز] که توسط حاکمیت اسلامی اداره شود خواهد توانست به سرعت حوزهی نفوذ خود را گسترش دهد. همانطور که گفته شد، این چیزی نیست که سکولارهای ارتش ترکیه میخواهند. آنها فراموش نکردهاند که چگونه امپراطوری عثمانی توان ترکیه را تحلیل برد و نمیخواهند چنین چیزی تکرار شود.
دیدیم که ترکیه دو راهکرد اساسی پیش روی خود دارد: 1. انزوای سکولار مطابق خواست ارتش 2. توسعهطلبی اسلامی و ظهور به عنوان یک قدرت بزرگ اسلامی. کدام احتمال به آیندهی ترکیه نزدیکتر است؟
در قسمت اول نگاهی داشتیم به موقعیت پیچیدهی جغرافیایی-سیاسی ترکیه در منطقه و همینطور بافت سکولار دولت این کشور. همینطور دیدیم که ترکیه به دلیل شرایط جغرافیایی-سیاسی منحصر به فردی که دارد با چالشهایی رو به رو است و برای رویارویی با این چالشها دو گزینهی اساسی پیش رو دارد. (منبع: استراتفور)
خشم اردوغان و آیندهی دولت ترکیه — قسمت دوم
ترکیه و انزوای سکولار
از دید ارتش، امپراطوری عثمانی یک بلای آسمانی بود که ترکیه را به فاجعهی جنگ جهانی اول کشانید. یکی از راهحلهایی که آتاتورک به آن رسیده بود این بود که نه تنها ترکیه را بعد از جنگ منقبض کند (contracting)، بلکه آنرا چنان از داخل مهار کند که دیگر نتواند به ماجراجوییهای امپراطورمآبانه (imperial adventure) که شدیدا خطرناک هستند، متمایل شود.
در جنگ جهانی دوم، هم متفقین (Allies) و هم متحدین (Axis) ترکیه را به قصد اتحاد با خود تهدید و تطمیع کردند. اما ترکیه با دشواری توانست بیطرفی خود را حفظ کند و در نتیجه از یک فاجعهی ملی دامنگیر دیگر بگریزد.
در دوران جنگ سرد، وضعیت ترکیه آسانتر نبود. با توجه به فشار شوروی از سمت شمال، ترکها مجبور بودند با ایالات متحده و ناتو متحد شوند. ترکیه گنجی داشت که شورویها برای تصاحبش بیطاقت بودند: تنگهی بسفر که دروازهی دسترسی روسیه به آبهای مدیترانه بود. ترکها نه میتوانستند شکل جغرافیایی کشورشان را عوض کنند و نه میتوانستند بدون قربانی کردن استقلال ملیشان بسفر را تقدیم شوروی کنند. مشکل این بود که به تنهایی امکان قدرت دفاع از تنگهی بسفر را هم نداشتند. بنابراین تنها گزینه عضویت در ناتو بود و به این ترتیب ترکها وارد اتحاد با غرب شدند.
شوروی، برای مقابله با خطر روابط نزدیک آمریکا و ترکیه (و همینطور ایران که از سمت جنوب مانع گسترش شوروی شده بود) سیاست متحدیابی (و مرعوب کردن) کشورهای عربی را پیشه ساخت. اول مصر، بعد سوریه، بعد عراق و به دنبال آن سایر کشورهای عربی به تدریج از سالهای 1950 تا اواخر دهه 1970 زیر نفوذ شوروی آمدند. ترکیه خود را لای منگنه میدید: از پایین عراق و سوریه و از بالا شوروی. مصر هم با دریافت اسلحه و مشاورهی نظامی از شوروی، عملا به یکی از اقمار این کشور تبدیل شده بود. مرزهای جنوبی ترکیه به شدت تهدید میشدند.
ترکیه برای پاسخگویی به این تهدید دو پاسخ داشت. اول این که ارتش و اقتصاد خود را به قصد بهرهجویی از جغرافیای کوهستانی خود تقویت کند و به این وسیله مانع از حملات شود. برای این منظور ترکیه به آمریکا احتیاج داشت. دوم این که روابط نزدیکی با کشورهایی در منطقه که روابط خصمانهای با شوروی و همینطور رژیمهای چپگرای عرب داشتند، برقرار کند. دو کشور با این شرایط سازگار بودند: ایران [قبل از 1979 زیر فرمان شاه] و اسرائیل. ایران عراق را مهار کرد. اسرائیل مصر و سوریه را مهار کرد. این دو کشور عملا، فشارهایی که شوروی از سمت جنوب به ترکیه اعمال میکرد را بیاثر کردند.
به این ترتیب رابطهی ترکیه و اسرائیل متولد شد. هر دو کشور متعلق به اتحاد آمریکایی بر ضد-شوروی بودند، بنابراین منافع مشترکی در منطقهی شرق خاورمیانه داشتند. هر دو کشور منافع مشترکی در مهار و کنترل سوریه داشتند. از دیدگاه ارتش و بنابراین دولت ترکیه، همکاری نزدیک با اسرائیل یک تصمیم کاملا عاقلانه بود.
در قسمت بعدی نگاه استراتژیک گزینهی اساسی دیگر ترکیه را بررسی خواهیم کرد.
در دوران جنگ سرد، ترکیه از بیم شوروی ناگزیر به اتحاد با آمریکا و اسرائیل [و ایران] بود. اما این تنها راهحل پیش روی ترکیه نیست.
با من بمانید تا در مجموعهی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.
با تقارنی شگفتانگیز، سالروز آغاز جنگ ایران و عراق مصادف شده است با «روز جهانی صلح» و «روز جهانی آلزایمر». آیا این شوخی تاریخ است؟ آیا این دژاووی یک کابوس طاعونی است؟
اگر «فراموش نکرده باشم» آلزایمر بیماری فراموشی است. نکند «ما» فراموش کردهایم «روزهای آژیر قرمز و اضطراب و موشک و بمباران هوایی» را؟ نکند ما در روز جهانی صلح، فاجعهای را که بر این مردم گذشت «فراموش کردهایم».
آیا در روز جهانی صلح و روز جهانی الزایمر، آسیبدیدگان جنگ را فراموش کردهایم؟
جشن جنگ یا گرامیداشت آسیبدیدگان؟
متاسفانه من در ایران نیستم، ولی میتوانم تصور کنم رسانههای داخلی و دولتی ایران «سالروز آغاز جنگ ایران و عراق» یا دقیقتر بگویم «تجاوز نظامی عراق به ایران» را با حالتی از شکوه و غرور «جشن» میگیرند. فقط میتوانم بگویم متاسفم.
من با دوست خوبم خانم «سمیه توحیدلو» موافق هستم، البته صرفنظر از عنوان نوشتهی ایشان که اگر من بودم، به جای کلمهی «بزرگداشت»، کلمهی جشن را انتخاب میکردم: «شروع جنگ خانمانبرانداز، جشن گرفتن ندارد» :
(نقل قول از همان مطلب سمیه توحیدلو، جملات داخل براکت از من است)
گوشهی تلویزیون هم گلی برای یادبود و بزرگداشت جنگ کاشته اند. راستش یک چیز را نمیفهمم. در کجای دنیا شروع یک جنگ خانمان برانداز جشن و پایکوبی دارد؟ [گرامیداشت ولی میگیرند] چرا بزرگداشت های ما از این جنگ و حتی خاطرهخوانیهایمان را گذاشته ایم شروع این جنگ؟ [چون آسانتر است، چون انگار مجبور نیستیم پاسخگوی قربانیان و آسیبدیدگان میلیونی جنگ باشیم، جنگی که معلوم نیست چرا این همه طول کشید؟] مگر شروع جنگ عزیز است؟ [بله سمیه جان، شروع جنگ برای کسانی که حاکمیت خود را به کمک آن تثبیت کردند عزیز است] مگر شروع جنگ آن هم حمله یک متجاوز و آن همه مشکلات آغازین روزهای جنگ باید با افتخار بازگو شود؟ [چرا نشود؟ وقتی صرفنظر از میلیونها آسیبدیدهی جسمی و روانی، غرور و افتخار برای «بعضیها» به همراه داشته است] یادآوری این روز به عنوان روزی که صلح از میان رفت، خوب است. [اما یادمان نمیآید، الزایمر گرفتهایم آخر، سمیه جان] اما جشن و بزرگداشت های همه ساله در این روز کمی جای سوال دارد!
تاریخ نشان داده که همیشه گروههای حاکم بر جامعه، با کوبیدن بر طبل وطنپرستی و خاکپرستی سعی در تهییج احساسات گروههای مردمی به سمت و سوی مورد تمایلشان داشتهاند. متاسفانه گاه احساس میکنم این مساله در ایران ما از خیلی از نقاط دیگر جهان پررنگتر است.
فقط میتوانم بگویم متاسفم. متاسفم از این سوءاستفادهی دائمی از احساسات مردم، از این حکایت تکراری تاریخ که مکرر میشود و باز مکرر میشود و انگار باز هم ما فراموشی گرفتهایم و باز هم فراموشی گرفتهایم و باز هم فراموشی گرفتهایم…
با هم گوشههایی از افشاگریهای سربازان آمریکایی دربارهی نحوهی برخورد ارتش «امپراطور متمدن، دموکراسیخواه و بسیار حساس به حقوقبشر جهان» با مردم عراق را میخوانیم. به غیر از خود مردم عراق، سربازان آمریکایی بازگشته از جنگ (و مخالف جنگ) بهتر از هر کسی میتوانند آنچه را در عراق میگذرد توصیف کنند. این نوشته قسمتهایی است از گزارش کوتاهی که ظهر جمیل تهیه کرده است.
یک گروهبان آمریکایی:
زن عراقیای را دیدیم در حالیکه گونیای را به دنبال خود میکشید و به نظر میرسید در حال نزدیک شدن به ماست. ما او را با یک موشکانداز دستی منفجر کردیم. اما وقتی که گرد و غبارها خوابید متوجه شدیم گونیای که همراه داشت پر از خوار و بار بوده. زن قصد داشته بود برای ما غذا بیاورد و ما او را تکهتکه کردیم.
یک گروهبان آمریکایی:
به ما توصیه میکردند که اگر جایی «اسلحه یا سلاح سرد» (drop weapon or shovel) روی زمین دیدیم برداریم و همراه خود داشته باشیم. این اسلحهها به دردمان میخورد، چون در مواقعی که یک غیرنظامی را میکشتیم، میتوانستیم اسلحه را در جسدش جاسازی کنیم و وانمود کنیم شبهنظامی بوده است.
یک تکتیرانداز آمریکایی:
یکبار دستور آمد که به سوی همهی تاکسیها شلیک کنیم چرا که دشمن از آنها برای حمل و نقل استفاده میکند. یکی از تک تیراندازها پرسید: «درست شنیدم؟ به همهی تاکسیها شلیک کنیم؟» افسر فرمانده پاسخ داد «سرباز، دستور را شنیدی، همهی تاکسیها را هدف قرار دهید». بعد از آن شهر روشن شد با نور ناشی از انفجار ماشینها.
یک تفنگدار آمریکایی:
بسیار پیش میآمد که خشابهایمان را بدون شناسایی هدف و به صورت تصادفی در شهر شلییک میکردیم و بعد با نفربرهایمان گشت میزدیم و از جسدها عکسهای پیروزی (trophy photos) میگرفتیم.
یک سرباز آمریکایی:
«اگر دیدید کسی ظاهرا تسلیم شده، دستهایش را بالا گرفته همراه با یک پارچهی سفید، آرام حرکت میکند و هر چه را که دستور میدهید اطاعت میکند، فرض کنید یک حقه است و به او شلیک کنید.» این بخشی از دستورالعملی بود که به ما در جریان حملهی سال 2004 به فلوجه داده شده بود.
یک سرباز آمریکایی:
گاهی به بچههای عراقی شکلات میدادیم، نه به خاطر اینکه به آنها محبت کنیم، چون میخواستیم نزدیک ما بمانند. وقتی بچهها نزدیک ما باشند، کسی به ما حمله نمیکند. ما از بچهها به عنوان سپر محافظ استفاده میکردیم.
یک عضو ارشد گروه سربازان مخالف جنگ (Veterans Against the War):
مقیاس جنایتهایی که در عراق رخ میدهد بسیار فراتر از چند اشتباه یا تصمیم شخصی است و مستقیما به سیاستهای دولت آمریکا در خاورمیانه و عراق باز میگردد.
این پست ترجمهی آزادی است از یکی از مطالب وبلاگ عالی Iran Afairs (مقداری هم به محتوای آن اضافه کردهام).
اخیرا کاردار آمریکا در سازمان ملل به روسیه اعتراض کرده که اعمال زور یا تهدید علیه کشورها خلاف منشور سازمان ملل است.
چه جالب، ناگهان دولت آمریکا قوانین بینالمللی و منشور سازمان ملل را کشف کرد!!! از هیاهوی رسانههای غربی برای قلب واقعیت ماجرای روسیه-گرجستان که بگذریم، چه کسی است که نداند ماجرای درگیری نظامی روسیه در اوستای جنوبی هیچ شباهتی به حملهی متجاوزانهی آمریکا به عراق در سال 2003 ندارد و اصولا نباید این دو موضوع را با هم مقایسه کنیم. اما بد نیست محض کمی تفریح و فقط برای اینکه موضع قانونی و رسمی دولت آمریکا دربارهی «قوانین بینالمللی» و «سازمان ملل» هم کمی روشنتر برایمان جا بیفتد نگاهی بیاندازیم به سخنان آقای جان بولتون– نمایندهی آمریکا در سازمان ملل در سالهای 2005 و 2006- دربارهی اهمیت قوانین بینالمللی:
اشتباه بزرگی است اگر ما کوچکترین اعتباری برای قوانین بینالمللی قایل شویم. حتی اگر منافع کوتاه مدت ما چنین ایجاب کند، در دراز مدت کسانی که فکر میکنند قوانین بینالمللی دارای کوچکترین معنایی هستند، همانهایی هستند که میخواهند آمریکا را تحت فشار قرار دهند.
ایشان در حضور دانشجویان دربارهی دوران دانشجویاش در دانشگاه ییل میگوید:
وقتی اینجا دانشجو بودم، هیچ واحد درسی در حقوق بینالملل نگرفتم. راستش را بخواهید فکر نمیکنم هیچچیزی را از دست داده باشم.
اگر امروز ده طبقه از سازمان ملل خراب شود، کوچکترین فرقی نمیکند -- جان بولتون، نمایندهی وقت آمریکا در سازمان ملل
سازمان ملل میتواند یک ابزار مفید برای اجرای سیاست خارجی آمریکا باشد.
متوجه شدید برای رسیدن به مقام «نمایندگی آمریکا در سازمان ملل» باید چه جور موضعگیریهایی داشته باشید؟ قوانین بینالمللی را رسما و علنا بیارزش بدانید و سازمان ملل را هم در بهترین حالت ابزاری برای اجرای سیاستهای آمریکا تلقی کنید. اگر از این حرفها زیاد بزنید شما هم این شانس را خواهید داشت که روزی به مقام نمایندگی آمریکا در سازمان ملل نایل شوید.
یک لیوان چای داغ: پروفسور؟
یک نمونهی مثالزدنی و بسیار خواندنی که نشان میدهد چطور دیگر نمیشود در عصر ارتباطات «دروغ» تحویل مردم داد… حرفم را اصلاح میکنم، چطور میشود به راحتی دست دروغگوها را با کمی زیرکی و چند تا گوگل کردن رو کرد.
غزه امروز نمایندگان صلح را در بردارد!
قایق صلحی که دیروز توانست محاصره غزه را بشکند یکی از نشانه های خوبی است که به قدرت اجتماعی فعالین صلح اشاره کند. قدرتی که اگر دست به کار شود توان مقاومت را از هر دولتی می گیرد خواه که آن اسراییل باشد. فاجعه انسانی که در غزه و در پشت حصارهای اسراییل اتفاق می افتاد، باید به حرکتی اینچنین خود را نشان می داد که باور کنیم که همیشه دولتمردان نیستند که تاریخ را رقم می زنند.
تو چه میفروشی دخترک غمگین؟
فرماندار شیراز گفتهاست که آوارهها و اتباع بیگانهء غیرمجاز، اغلبشان بیماری دارند، سل و وبا دارند، گفتهاست که اینها را باید «جمعآوری» کرد! مگر گوسفند است که باید «جمعآوری»شان کرد؟ این عکس، عکس ِ یک «خانووووم» است، دختربچه است. شما دختربچه ندارید اصلا؟
گلستان ایران در آتش
پس کجاست هواپیماهای اطفای حریق ؟! اکنون بیش از ۴ سال است که وعده این هواپیماها داده شده ولی هنوز آب از آب تکان نخورده است . آِیا باید همه جنگل های ایران در غرب و شمال کشور در اتش ندانم کاری بسوزند تا بالاخره کسی به فکر خرید این هواپیماها بیافتد؟
28 مرداد و اتفاقی که افتاد و نیفتاد
شاید اگر شامگاه ۲۸ مرداد شامگاه متفاوتی بود، ما امروز در یک روز و روزگار به اساس متفاوتی (نه الزاما آن طور که دلمان میخواهد) زندگی میکردیم.
قمار ایران بر سر گرجستان
سکوت سیاسی ایران و حتی طفره رفتن روزنامهها و رسانههای داخلی از ارائهی تحلیلهای عمیق که ممکن است باعث خشم روسیه شود، راه حل نیست. تنشهای موجود در گرجستان میتواند به سرعت دامنگیر ایران شود، چه از طریق تسهیل حملهی نظامی غرب به ایران و چه از طریق گسترش رویارویی مسکو-غرب به حوزهی ایران.
محاصرهی دریایی ایران مصداق جنگ است.
مانور دریایی عظیم آمریکا، انگلیس، برزیل و ایتالیا در اقیانوس اطلس شمالی و بنا بر اخبار غیررسمی ارسال همان ناوگان به خلیجفارس و دریای سرخ. آیا طرح محاصرهی دریایی ایران جدیتر شده؟
عملیات گوگرد: همهی کشتیها به سوی ایران
مقالهی تحقیقات جهانی دربارهی «لشگرکشی دریایی بزرگ آمریکا و متحدانش به خاورمیانه»، «مانور دریایی بزرگ اخیر در اقیانوس اطلس تحت عنوان عملیات گوگرد»، رابطهی احتمالی «جنگ در گرجستان برای درگیر کردن روسیه» با «طرح محاصره و حمله به ایران» و … و … و …
زندگی در عراق از دید یک عراقی
با وجودی که اخبار عراق را از طریق رسانهها مرتب پیگیری میکردم، وقتی در سال 2007 وارد عراق شدم طوری شوکه شدم که نمیتوانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم. اوضاع واقعی عراق را فقط کسانی که در عراق زندگی میکنند میدانند.
چطور برادر بزرگ حرکتهای ما را زیر نظر دارد؟
یک جامعهی مدرن امروزی مثل بریتانیا را در نظر بگیریم. به طور متوسط اطلاعات یک شهروند بریتانیایی، «460 بار در روز» در بانکهای اطلاعاتی مختلف ذخیره میشود: یعنی تقریبا 20 بار در ساعت، یا هر 3 دقیقه یک بار! این اطلاعات معمولا شامل موقعیت مکانی یا نوع فعالیتی که فرد انجام میدهد میشود. تصور اینکه روزی شخص یا گروهی بخواهد و بتواند از این اطلاعات سوءاستفاده کند دیوانه کننده است.
خلبان پس از تکهتکه کردن دو نفر گزارش میدهد که نفر سوم مجروح شده و بعد دستور این است که بزنش! (هشدار: فیلم خشن است و زوایهی دید خلبان را از طریق مانیتور دید در شب هلیکپتر نشان میدهد)
تصور کنید در اروپا جنگ شود؛ معادل 11 میلیون اروپایی کشته و بیش از 80 میلیون اروپایی از خانههای خود رانده شوند و به ترکیه و الجزایر و مصر و لبنان پناه ببرند و در بدترین شرایط زندگی کنند، دست به گریبان سرما، بیماری، سوء تغذیه و اولیهترین نیازهای انسانی. شدت تلفات به حدی باشد که حتی برخی تعداد کشتهشدگان اروپایی در اثر جنگ را بیش از 17 میلیون نفر تخمین بزنند.
یا تصور کنید یک قدرت فرضی به آمریکا حمله و این کشور را اشغال کند و در اثر آن معادل بیش از 6 میلیون نفر آمریکایی کشته شوند و حدود 50 میلیون آمریکایی از خانههای خود رانده شوند و به مکزیک و کانادا و کوبا پناه ببرند و در بدترین شرایط و فقط برای زنده ماندن مشغول انجام پایینترین و سیاهترین شغلها شوند. تصور کنید در این شرایط هولناک تعداد کشتهشدگان به حدی گسترده باشد که برخی تعداد کشتهشدگان آمریکایی را حتی تا 11 میلیون نفر تخمین بزنند.
باور کردنش مشکل است؟ شاید، اما این دقیقا اتفاقی است که در عراق رخ داده است. به گزارش سازمان عفو بینالملل از زمان آغاز حملهی نظامی آمریکا و متحدانش به عراق و اشغال این کشور در سال 2003 تاکنون بیش از 4.7 میلیون نفر در عراق جابهجا شدهاند (یعنی مجبور به ترک خانههای خود شدهاند). بنا به همین گزارش «برای بیشتر این جابهجا شدگان زنده ماندن دشوار است». بخش بزرگی از این افراد به کشورهای سوریه و اردن پناه بردهاند و در بدترین شرایط بهداشتی و غذایی به سر میبرند. وضعیت جابهجاشدگانی که داخل عراق ماندهاند به مراتب هولناکتر است.
متاسفانه ذهن بسیاری از ما در مورد آمار مربوط به عراق بیتفاوت شده است و خبرها و ارقام در مورد عراق و فلسطین به چشممان نمیآید و در گوشمان زنگ نمیزند. حال آنکه اخبار فجایعی به مراتب خفیفتر (دست کم از نظر تعداد کشتهشدگان، اگر نه از لحاظ انسانی) را اگر در مورد کشورهای توسعه یافته بشنویم توجهمان جلب میشود و دقت میکنیم و به حال قربانیان آن افسوس میخوریم.
چرا باید چنین باشد؟ آیا برای ما امنیت جانی و روانی مردم عراق یا فلسطین کمتر از امنیت جانی و روانی مردم آمریکا یا اروپا اهمیت دارد؟
111 کشور جهان در اجلاس دوبلین رسما ممنوعیت کاربرد بمبهای خوشهای را تصویب کردند و متعهد شدند ظرف مدت 8 سال زرادخانههای خود را از بمبهای خوشهای عاری سازند. (متن معاهدهنامه). موفقیت در این طرح که به ابتکار نروژ آغاز شده بود یک دستاورد تاریخی و بزرگ برای بشریت محسوب میشود.
آمریکا، روسیه،اسرائیل، پاکستان و هند از پذیرفتن این معاعدهنامه سرباز زدند. این کشورها بزرگترین تولیدکنندگان و ذخیرهکنندگان بمبهای خوشهای در جهان هستند.
یک بمب خوشهای اسرائیلی شامل حدود 600 بمبک عمل نکرده که در سال 2006 بر لبنان انداخته شده است.
بمبکهای عملنکردهی خوشهای در افغانستان.
به گزارش سازمان ملل از سال 1991 میلادی تاکنون بیش از 55 میلیون بمبک خوشهای روی عراق ریخته شده که این کشور را به آلودهترین منطقهی جهان به مواد منفجره عمل نکرده تبدیل کرده است. {+}
تصویر بالا خانم سینتیا مککینی (از نمایندهگان کنگره آمریکا) را نشان میدهد که در حال شرح فرق بمبکهای خوشهای و بستههای غذایی که ارتش آمریکا روی سر کودکان گرسته میریزد است. به عبارت دیگر کودکان باید غذایشان را از همان کسانی که بمبخوشهای برسرشان میریزند دریافت کنند؛ البته و صد البته باید توجه کرد بمبکها به اندازهی کافی از بستههای خوشمزهی غذا متمایز باشند.
بنا به برآورد سازمان ملل حدود یک میلیون بمبک خوشهای عملنکرده در جنوب لبنان وجود دارد که باقیماندهی بمبهای خوشهای ریخته شده توسط اسرائیل هستند.
مستند «بمبخوشهای سلاحی خارج از کنترل» از دیدبان حقوقبشر (HRW)
بمبکهای خوشهای از مین نیز خطرناکتر هستند. چرا که حتی با «وزش باد» ممکن است منفجر شوند.
بنا بر برآورد سازمان ملل اسرائیل حدود 4 میلیون بمبک خوشهای را در مدت سه روز روی لبنان فروریخت؛ دوبرابر میزان بمبکهایی که آمریکا ظرف سه هفته روی عراق ریخت.
فیلم هواپیمای اف-شانزده در حال انداختن بمبخوشهای
آمریکا با فاصله چشمگیری از کشورهای دیگر جهان، رکورددار استفاده از بمبهای خوشهای است. این کشور تنها در طول جنگ ویتنام از دهها میلیون بمبک خوشهای استفاده کرد. آمریکا هم اکنون نیز مخالف ممنوعیت استفاده از بمبهای خوشهای است و با توجه به نفوذی که در جهان امروز داراست ممکن است یک تنه موفقیت معاعدهنامه 111 کشور جهان در دوبلین را به مخاطره بیاندازد.
بمبهایخوشهای از هولناکترین سلاحهای غیرهستهای محسوب میشوند. با اینحال
در یک فیلم کوتاه دو دقیقهای استاد یک نکته جالب را به من یاد داد: اینها ناسیونالیستهای تندروی جنگطلب هستند نه محافظهکار. (لینک را از طریق خواندنیهای روز وبلاگ خوب هزاران نقطه پیدا کردم)
آمار جنایتهایی که در عراق رخ میدهند به حدی سریع بالا میرود که به سختی میشود درک و تحلیل درستی از ابعاد آن داشت. اما در این روزها که بیش از پنجسال از اشغال عراق میگذرد بد نیست به یک جرم بزرگ و تقریبا فراموش شده اشاره کنیم.
پنج سال پیش در چنین روزهایی (حدود یک هفته پس از اشغال بغداد)، سربازان ارتش آمریکا ناظران منفعل غارت شدن «کتابخانه و آرشیو ملی عراق (Iraq National Library and Archive) -یکی از قدیمیترین و پراستفادهترین در جهان- بودند.
عراق یکی از کهنسالترین تمدنهای جهان است و میراث فرهنگی عظیمی را در خود جای داده است. اولین کتابخانه جهان در شهر موصل در شمال عراق و در قرن 7ام قبل از میلاد ساخته شده بود که در سال 1927 از زیر خاک بیرون آمد. بخش اعظم کتابهای این کتابخانه (از جمله قدیمیترین نسخه موجود از اولین کتاب ادبی تاریخ) به بهانه حفظ و نگهداری به انگلستان برده شد. در کشورهای عربی این اصطلاح از قدیم متداول بوده که «قاهره مینویسد، بیروت منتشر میکند و بغداد میخواند».
به نیروهای آمریکایی دستور مستقیم داده شده بود که دخالت نکنند. نیروهای آمریکایی در پاسخ درخواست کمک و حمایت کارکنان کتابخانه گفتند «ما سرباز هستیم، نه پلیس» یا «دستوراتی که به ما داده شده شامل حفاظت از این ساختمان نمیشود». البته دستورهایی که به نیروهای ارتش آمریکا داده شده بود شامل حفاظت از وزارت نفت و مراکز فرماندههی «مخابرات» (پلیس مخفی صدام حسین) میشد.
انفعال عامدانه نیروهای آمریکایی (مبنی بر عدم حفاظت از این مرکز کمنظیر فرهنگی) نه تنها از نظر اخلاقی قابل سرزنش است بلکه از نظر قوانین بینالمللی نیز تخلف محسوب میشود. «معاهدهنامه لاهه در حمایت از میراث فرهنگی در حین درگیری نظامی» (Hague Convention: 1954) به وضوح بیان میکند نه تنها باید در حین جنگ از حمله به کتابخانهها خودداری شود، بلکه باید از آنها حفاظت کامل نیز به عمل آید.
تعداد کل افراد جابهجا یا آواره شده از آغاز جنگ تا امروز 5.1 میلیون نفر تخمین زده میشود که در حدود 20 درصد جمعیت قبل از جنگ عراق است (حدود 27 میلیون نفر). اگر این عدد را با جمعیت آمریکا بسنجیم (حدود 300 میلیون نفر) مشابه از خانه رانده شدن حدود 55 میلیون آمریکایی خواهد بود. مجسم کردن عمق و ابعاد فاجعه انسانی که پشت این اعداد پنهان شده غیر ممکن است.
شرایط زندهگی آوارهگان عراقی روز به روز بدتر میشود. تقریبا از هر پنج عراقی یک تن در خانه خود زندهگی نمیکند. 4 میلیون از عراقیهایی که هنوز در خانههای خود هستند در شرایط بحران غذایی به سر میبرند و نیازمند کمکرسانی غذایی برای «سالم» یا« زنده» ماندن هستند.
با وجودی که حمله به عراق از سالها قبل همراه با تحریمهای مخوف غیرانسانی آغاز شده بود، اما درست پنج سال پیش در چهارشنبه 20 مارس 2003 آقای بوش دستور حمله به عراق را صادر کرد و در پیامی به مردم آمریکا گفت:
به دستور من نیروهای ائتلاف حمله به نقاط حساس نظامی را آغاز کردهاند تا امکان جنگافروزی را از «صدام حسین» بگیرند. این تازه پیشدرآمد یک برنامه گستره و هماهنگ است.
6 هفته بعد جورج بوش از عرشه یک ناوجنگی در خلیج فارس «پایان موفقیتآمیز ماموریت» و «پیروزی در جنگ» را اعلام کرد. موفقیتی دیگر برای آقای بوش و حامیان غولپیکرش یعنی «سرمایهداری افسارگسیخته شرکتهای فراملیتی».
از آن زمان حدود 5 سال میگذرد و موفقیت آقای بوش و دوستاناش روز به روز چشمگیرتر میشود. چرا که ماموریت موفقیتآمیز آقای بوش چیزی نبود جز نابودی یک کشور به معنایی که احتمالا فقط «چنگیز خان» میتواند خوب درک کند. با این تفاوت که چنگیز خان ادعای تمدن و آزادی نداشت و صادقانه گردن میزد و شهرها را به آتش میکشید. آقای رئیسجمهور جورج بوش به نمایندهگی «باند شرکا» به «موفقیتی» اشاره میکرد که در واقع آواره شدن حدود 20 درصد مردم عراق بود. شاید هم ایشان به «موفقیت» کشورش در کشتار مستقیم یا غیرمستقیم حدود «یک میلیون» عراقی اشاره میکرد.
ویدئوی زیر که از داخل کابین یک هلیکپتر آپاچی آمریکایی ضبط شده حمله موشکی به گروه غیرنظامیانی که در یکی از خیابانهای شهر فلوجه راه میروند و نابودی آنها را نشان میدهد. این کشتار که فقط یک نمونه از هزاران هزار نمونه «فیلمبرداری نشده» یا «فاش نشده» دیگر در عراق است از مصادیق بارز و آشکار «جنایت جنگی» است. {بیشتر در همین رابطه}
چنین رفتاری از سوی نظامیان و فرماندهان آنها اگر از لحاظ حقوقی پیگیری شود میتواند به مجازاتهای سنگین (در حد حبس ابد یا حتی اعدام) فرماندههانی که در طراحی و اجرای آن نقش داشتهاند منجر شود. اما کجاست دادگاهی که قدرت و اراده محاکمه «خوکهای چاق» و نه «سربازان گردنباریک» را داشته باشد؟
خلبان از فرمانده سئوال میکند: تعداد زیادی آدم میبینم. آیا نابودشان کنم؟
صدای فرمانده از آن سو که بلافاصله جواب میدهد: بله نابودشان کن.
خلبان: ده ثانیه
موشک جماعت را متلاشی میکند و دود تمام صحنه خیابان را پر میکند.
خلبان: هدف با موفقیت.
خلبان: آه پسر!
موقعی که خلبان برای شلیک موشک کسب اجازه میکند «تعداد زیادی آدم» را گزارش میدهد، نه افراد مسلح؛ و اجازه شلیک بلافاصله داده میشود. این نشان میدهد دستور اصلی عملیات هدف قرار دادن همه کسانی که در خیابان دیده شوند بوده است. این یک «جنایت جنگی» واضح است.
صدای از سرکیف خلبان که میگوید «آه پسر!» (!Au dude) در پایان فیلم نشان میدهد ایننوع وحشیگری در ذهن نیروهای نظامی اشغالگر رخنه کرده و عادی شده و چگونه رویارویی تبدیل به «جنگ نژادی» شده است.
دو فیلم مستند درباره وقایعی که در فلوجه 2004 رخ داد. اولی با عنوان «فلوجه قتل عام پنهان» نشان میدهد چگونه دستور استفاده از «فسفر سفید» از طریق رادیوهای نظامی اعلام شده است و فیلم دوم با عنوان «فلوجه عملیات خشم ارواح» است.
فیلم اعدام افراد زخمی در فلوجه توسط نظامیان آمریکایی از وبگاه «دموکراسی همین حالا!» (!Democracy Now)، همچنین گفتگوی امی گودمن با یک وکیل درباره بار حقوقی جنایتهای رخ داده شده در فلوجه. {اینجا}
نمونههای محدود و جسته گریختهای که گاه از سد محکم رسانهای حاکم بر عراق عبور میکند و در اختیار مردم قرار میگیرد نشانگر فاجعهای هولناک در عراق است که ابعاد واقعیاش بر هیچکس روشن نیست.
این پست تقدیم به همه «سادهدلانی» میشود که فکر میکنند «خانم هیلاری کلینتون» یا امثال او دلشان برای «حقوق بشر» یا «مردم ایران» میسوزد یا اصولا به اندازه سر سوزنی «انسانیت» سرشان میشود.
سناتور هیلاری کلینتون در زندگینامه شخصی خود تاریخ زنده (Living History) خود را مدافع حقوق کودکان و زنان و حامی حقوق بشر معرفی میکند. اما واقعیت این است که کلینتونها سابقه مفصلی از قربانی کردن حقوق و یا حتی زندگی کودکان برای رسیدن به مقاصد سیاسی خود دارند. وقت آن رسیده است که این سوابق افشا شود.
در 6 سپتامبر سال 2006 یک لایحه ساده (قانون اصلاحی که استفاده از بمبهای خوشهای (cluser bombs) را در مناطق غیرنظامی ممنوع میکرد.) موقعیت بسیار عالیای برای خانم هیلاری کلینتون فراهم آورد که بتواند از «حقوق» و «زندگی کودکان» در سراسر جهان «عملا» حمایت کند. بمبهای خوشهای از وحشیانهترین و منفورترین سلاحهای جنگهای مدرن امروز هستند و قربانی اصلی آنها کودکاناند.
«سناتور اوباما» به این لایحه رای مثبت داد. اما خانم هیلاری کلینتون به این اصلاحیه که با «کنواسیون ژنو» نیز کاملا هماهنگ بود رای «منفی» داد. کنواسیون ژنو استفاده از هر گونه سلاحی که خشک و تر را با هم نابود کند (indiscriminate weapons) را ممنوع میداند.
در آوریل سال 2003 خبرنگار آسیاتایمز از بیمارستانی در بغداد قتلعام مردم عراق را چنین توصیف کرد: «اکثریت قاطع مجروحین زنان و کودکان هستند، قربانیان ترکشهای بمبهای خوشهای.»
20 درصد بمبهای کوچکتری (bomblet) که از بمبهای خوشهای خارج میشود بلافاصله منفجر نمیشوند و تبدیل به مینهای ضدنفری میشوند که روزی در آینده منفجر خواهد شد. این بمبهای کوچک توجه کودکان را جلب میکنند چون ظرف آنها شبیه قوطی نوشیدنی است و مناسب بازی به نظر میرسد.
البته خانم هیلاری کلینتون به هیچ عنوان دوست ندارد «رای منفیای» که به لایحه عدم استفاده از بمبهای خوشهای داد در مبارزه انتخاباتیاش مطرح شود. [با تشکر از همه رسانههای شرکتی در آمریکا که «حتی یک کلمه» از این موضوع منعکس نمیکنند.]
بیل کلینتون و مینهای زمینی
حال به موضع کلینتونها در مورد مینهای زمینی نگاهی بیاندازیم. موضوعی بسیار مهم برای همه پدران و مادران جهان و برای همه کسانی که کودکان را دوست دارند.
آمریکا بزرگترین تولید کننده «مینهای زمینی» در جهان است. در حال حاضر بیش از 100 میلیون مین زمینی در بیش از 60 کشور جهان نصب شده است (9 میلیون در آنگولا، 10 میلیون در کامبوج). بر اساس برآورد سازمان ملل هر سال 26000 نفر که بیشتر غیرنظامیان کشورهای در حال توسعه هستند، بر اثر انفجار مین کشته یا معلول میشوند.
در دسامبر سال 1997، 137 کشور جهان «معاهده اوتاوا» را مبنی بر «ممنوعیت تولید، استفاده، انبار یا انتقال مینهای ضدنفر» امضا کردند. کلینتون اما این معاهده را امضا نکرد و گفت: «من انگیزه اخلاقی کافی برای امضا کردن چنین معاهدهای نداشتم.» آقای کلینتون انگیزه اخلاقی؟!!!، آیا مینهای ضدنفر برای کودکان خوب است؟
دستکم نیم میلیون کودک در اثر تحریمهای دولت کلینتون در عراق کشته شدند
تحریمهای هولناک اقتصادی در سالهای دهه 1990 که مرکزیت سیاست خارجی کلینتون را تشکیل میداد نیازی به معرفی مجدد ندارد. تحریمهای کلینتون تمام جمعیت عراق را رنجور کرد. مرگ و میر کودکان و افراد مسن و بیمار افزایش نجومی یافت. بیماریهای واگیردار شایع شد. سیستم بهداشت و درمان عراق که تا قبل از تحریمها پیشرفتهترین در خاورمیانه بود از هم پاشیده شد. کود و قطعات یدکی به کشاورزان نرسید. هزاران نیروی متخصص از کشور گریختند. تحریمهای اقتصادی همراه با بمباران هوایی پراکنده زیربنای کشور را به کلی نابود کرد.
«بیل کلینتون» برای نشان دادن میزان «نفرت» خود از «حقوق بشر» و «افکار عمومی جهانی» پیشنهادات «فرانسه» و «روسیه» را برای پایان دادن به تحریمهای وحشیانه علیه عراق رد کرد.
اعتراف صادقانه به نژادپرستی (جان کلام سیاست خارجه کلینتون)
عاقبت «مادلین آلبرایت» وزیر امور خارجه دولت کلینتون بود که ابعاد بیتفاوتی سرد کابینه کلینتون نسبت به حقوق بشر را کاملا فاش کرد. آلبرایت در مصاحبه تلویزیونی تاریخی و مشهورش با لزلی ستال (Leslie Stahl) گفت که اهداف سیاست کلینتون ارزش قربانی شدن نیم میلیون کودک عرب را داشته است. کودکانی که در همان زمان که او صحبت میکرد از بیماری و فقر غذایی در حال مردن بودند. در تاریخ برای همیشه ثبت شده است که پس از اینکه مادلین آلبرایت با سکوتش تصدیق کرد که حدود نیم میلیون کودک عراقی در اثر تحریمها کشته شدهاند در پاسخ به سئوال مصاحبهگر که «آیا این بها ارزشاش را دارد؟» او دقیقا گفت: «ما فکر میکنیم این بها ارزشاش را دارد».
مرگ نیم میلیون کودک زیر 5 سال نسلکشی است. البته آلبرایت از کودکان عرب سخن میگفت، نه از کودکان اروپایی. اگر او چنین جملهای را در مورد کودکان انگلیسی یا آلمانی گفته بود بیتردید ظرف کمتر از یک ساعت از مقام خود برکنار میشد.
بیانات صریح آلبرایت از نگرش نژادپرستانه سیاستمدارن واشنگتن نسبت به اعراب پرده برداشت. آلبرایت جان کلام سیاست خارجه کلینتون (و بوش) را به ما گفت: «مردم عرب هیچ حق انسانیای که آمریکا بخواهد به آن احترام بگذارد ندارند.»
روزی در آینده تاریخدانها تحریمهای اقتصادی کلینتون و اشغال عراق توسط بوش را دو جزء لاینفک یک فرایند هولناک قلمداد خواهند کرد.
خطکشهای مختلف برای سنجش حقوقبشر
سناتور هیلاری کلینتون هرگز هیچکدام از تحریمهای غیرانسانی یادشده یا نگاه نژادپرستانهای که آنها را ممکن ساخت محکوم نکرده است. در واقع خانم هیلاری کلینتون از هماکنون در حال تدارک تحریمهای سنگین بر علیه یک کشور دیگر در خاورمیانه است: ایران!
خانم کلینتون (با استناد به سابقه رایهایش در کنگره و حضورش در کاخ سفید به عنوان بانوی اول آمریکا) همانند همسرش «حقوق بشر» را در نقاط مختلف جهان با خطکش یکسان اندازهگیری نمیکند. او زندگی بچههای عرب یا ایرانی را با مقیاس دیگری میسنجد…
از زمان آغاز جنگ عراق در سال 2003 تا امروز (10 مارس 2008) تعداد 139 خبرنگار در عراق کشته شدهاند، یعنی بیش از دو برابر تعداد خبرنگارانی که در طول جنگ 20 ساله ویتنام کشته شدند.
کاریکاتور فوق متعلق به CartoonStock است و متن آن به فارسی ترجمه شده.
سئوال اینجاست چرا با وجود پیشرفتهای نظامی و به اصطلاح «فنآوریهای نظامی هوشمندی» که ادعا میشود میتوانند با دقت بیشتری «بکََََُشند» تعداد بیشتری خبرنگار کشته میشوند؟ شاید تعداد خبرنگارانی که در عراق هستند بسیار بیشتر از تعداد خبرنگارانی که در ویتنام بودند است. شاید هم…