اهمیت شرکت کردن در انتخابات

من همیشه از طرفداران مشارکت مردم در انتخابات بوده ام و هستم. چون فکر می کنم:
1. اگر تایید کننده‌ی سیستم سیاسی فعلی هستیم می‌توانیم با شرکت در انتخابات آن را تایید و تحکیم کنیم.
2. اگر منتقد سیستم سیاسی فعلی هستیم می‌توانیم با شرکت در انتخابات احتمالا آن را تغییر دهیم یا با شرکت نکردن در انتخابات قطعا آن‌را تایید و تحکیم کنیم.

البته عده‌‌‌ای هم معتقدند که می‌توان منتقد سیستم سیاسی بود و در انتخابات شرکت نکرد و با اتخاذ «روش‌های بایکوتی» (و حتی گاهی روش‌های رادیکال) سیستم سیاسی را «مجبور» به «خوب‌تر» شدن کرد. فکر می‌کنم تاریخ به خوبی نشان داده است که هیچ سیستم سیاسی حاکمی در هیچ کجای جهان با نشستن مردم در خانه و اتخاذ سیاست بایکوت آن‌هم به صورت نصفه و نیمه (فراموش نکنیم بخش بسیار قابل توجهی از جامعه‌ی ایران همیشه در انتخابات شرکت‌ می‌کنند) مجبور به هیچ چیزی نشده است. در واقع سکوت و انفعال منتقدان و عدم مشارکت فعال آن‌ها در انتخابات هر چند بسیار محدود ایران فقط و فقط به معنای تایید صد در صد وضعیت سیاسی فعلی است.

این را هم بگویم که به نظر من نفس شرکت کردن در انتخابات (حتی اگر به صورت رای سفید یا رای به هر کدام از نامزدها باشد) اهمیت دارد. این اهمیت البته به اندازه‌ی 4 سال پیش نیست، چرا که در آن روزها برخلاف امروز،  اجرا و نظارت انتخابات یک‌دست و در کنترل یک گروه فکری مشابه نبود و «احتمالا» مشارکت مردم در آن دوران می‌توانست معنای دموکراتیک بیشتری داشته باشد. با این حال تاکید می‌کنم که با همه‌ی انتقادهایی که به سیستم انتخاباتی در ایران وارد است، بایکوت کردن آن بی‌فایده است و تنها خاصیت‌اش این است که وضعیت فعلی را محکم‌تر می‌کند.

خلاصه این‌که انتخابات آتی اهمیت دوره‌ی قبل را ندارد و احتمالا مملو از «ایراد» و «مشکلات فرعی و اصلی» خواهد بود. با این وجود اگر از وضعیت فعلی ایران راضی هستید، می‌توانید انتخابات را تحریم کنید.

پی‌نوشت: گروهی از دوستان در فضای وبلاگستان حرکتی را شروع کرده‌اند (مثلا این‌جا و این‌جا و فهرست کامل آن‌ها) برای باز کردن فضای گفتگو در زمینه‌ی انتخابات و صحبت کردن درباره‌ی اهمیت مشارکت در آن. این چند روز من کمی درگیر بودم و فرصت نشده بود این چند خط را بنویسم. باز هم صحبت خواهیم کرد.

بزرگ‌ترین درس انقلاب ایران

سی سال پیش در ایران یک اتفاق «خیلی مهم» رخ داد توسط مردمی که تاریخ‌شان پر از اتفاق‌های مهم است. اتفاقی که به صورت سمبلیک در یک روز رخ داد، اما از ده‌ها سال قبل شروع شده بود و تاثیراتش تا ده‌ها سال بعد ادامه یافت. مردم ایران «یک بار دیگر» به خودشان و «به آن‌ها که خود را اربابان ملت می‌دانند» ثابت کردند که تبعیض، خفقان و زورگویی را تحمل نمی‌کنند و در صورت لزوم خوب بلدند مشت‌هایشان را گره‌ کنند. من فکر می‌کنم بزرگ‌ترین درس انقلاب همین نکته بوده است.

پی‌نوشت: درست در همین روزهاست که خاتمی آمدن قطعی‌اش را اعلام می‌کند. خوش‌حال هستم همان‌قدر که در دوم خرداد «1376» خوشحال بودم. نه این‌که فکر کنید الان زیاد خوشحالم، آن موقع هیجان‌زده نشده بودم. خاتمی معجزه نمی‌کند، آدم‌های زمینی معجزه‌گر نیستند.


نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت آخر

در قسمت‌های قبل، ابتدا نگاهی داشتیم به وضعیت ژئوپولیتکی منحصر به فرد ترکیه و چالش‌هایی که این کشور با آن‌ها مواجه است. همین‌طور دو گرایش کلی را برای آینده‌ی ترکیه تحلیل کردیم: انزوای سکولار و انترناسیونالیسم اسلامی.

در این قسمت که آخرین قسمت این سری است، به چالش‌های آقای اردوغان در قبال آینده‌ی ترکیه خواهیم پرداخت.

ترکیه یک جامعه‌ی عمیقا «تفکیک شده» نیست. در واقع، ترکیه در گذر تاریخ‌اش به خوبی آموخته است که «ناهماهنگی‌ها» را به «هماهنگی» تبدیل کند. آقای اردوغان درست میانه‌ی طیف سیاسی (political spectrum) ترکیه را نمایندگی می‌کند. او در تلاش برای ایجاد توازن میان سه نیروی رقیب گیر افتاده است.

  • اولین نیروی مهم،‌ اقتصاد است. اقتصادی که قوی و سالم مانده است و علی‌رغم عقب نشستن مقطعی (همراه با سایر نقاط جهان) مجددا رشد خواهد کرد.
  • دومین نیرو، ارتش کارآمدی است که تمایلی به درگیری‌های شدید فرامرزی ندارد و به خصوص با هر گونه درگیری به دلایل مذهبی مخالف است.
  • سومین نیرو، جنبش اسلام‌گرایی است که می‌خواهد ترکیه را به عنوان بخشی از جهان اسلام ببیند و احتمالا حتی به عنوان رهبر آن.

اردوغان نمی‌خواهد اقتصاد ترکیه را تضعیف کند و همین‌طور عقاید اسلام‌گراهای رادیکال را هم تهدید کننده‌ی منافع طبقه‌ی متوسط ترکیه می‌داند. او می‌خواهد ارتش رام و مطیع باشد و از فعالیت‌ سیاسی دور بماند. همین‌طور او می‌خواهد اسلام‌گراهای رادیکال آرام و تحت کنترل باشند، چرا که در غیر این‌صورت ارتش از پادگان‌ها خارج خواهد شد و یا بدتر از آن ممکن است اقتصاد تضعیف شود. درواقع اردوغان می‌خواهد ضمن این‌که کسب و کار و اقتصاد رونق دارد، ارتش و اسلام‌گرایان هم همزمان راضی باشند.

این کار ساده‌ نیست، اما حمله‌ی اسرائیل به غزه به وضوح کار اردوغان را دشوارتر کرد و او حق دارد از اسرائیل شاکی باشد. ترکیه در گفتگوی میان اسرائیل-سوریه نقش کلیدی بازی کرد. این موضوع باعث شده که جهان ترکیه را در مناقشات منطقه‌ درگیر بداند، موضوعی که ارتش محافظه‌کار ترکیه به شدت نسبت به آن حساس است. اردوغان ماجراجویی اسرائیل در غزه را کاری عبث می‌داند که توازن «ارتش-اسلام‌گرایان» در ترکیه را به هم زده و تلاش‌های اولیه‌ی‌ این کشور برای ورود به عرصه‌ی تاثیرگذاری منطقه‌ای را نابود کرده است.

در عین حال، اردوغان نمی‌خواهد روابط کشورش با اسرائیل را به هم بزند. بنابراین او خشم خود را بیشتر نثار مجریان برنامه‌ [در داووس] کرد تا اسرائیل. این‌که رفتار او در جلسه‌ی داووس‌، حرکتی از پیش حساب شده بود یا ناشی از خشم لحظه‌ای مهم نیست. خشم اردوغان در آن لحظه به او اجازه داد تا همزمان وانمود کند قاطعانه در حال بریدن از اسرائیل است بدون این‌که در عمل چنین گسستی را باعث شود. بنابراین او با مهارت این مسیر ظریف را طی کرد.

سئوال اساسی این‌جاست: اردوغان تا «کی» می‌تواند موازنه را حفظ کند؟ همزمان با بحرانی‌تر شدن اوضاع منطقه و افزایش روزافزون قدرت ترکیه، فشارهای ژئوپولیتیک بر ترکیه برای پر کردن خلاء قدرت ایجاد شده بیشتر خواهد شد. به این نکته، ایدئولوژی توسعه‌گرای (expansionist ideology) اسلام‌گراهای ترک را نیز اضافه کنید تا متوجه شوید که احتمال ظهور سریع یک نیروی اسلام‌گرای بسیار بانفوذ در منطقه به رهبری ترکیه وجود دارد. تنها عامل محدود کننده‌ی مهم در مقابل چنین ظهوری، روسیه است. اگر مسکو بتواند گرجستان را رام و تسلیم کند و نیروهایش را به مرزهای ترکیه در ارمنستان بازگرداند، ترک‌ها مجبور خواهند شد سیاست‌ استراتژیک خود را دوباره روی کنترل کردن روسیه متمرکز کنند. اما صرف‌نظر از این‌که در سال‌های آینده روسیه چه میزان از قدرت خود را خواهد توانست روی ترکیه متمرکز کند، رشد قدرت ترکیه در درازمدت اجتناب‌ناپذیر است. نقش گرجستان برای دسترسی مستقیم روسیه به ترکیه کلیدی است. نکته‌ای که باید به دقت مورد توجه قرار بگیرد.

turkeyمهار کردن گرجستان برای دسترسی روسیه به ترکیه و مهار قدرت روز‌افزون این کشور «کلیدی‌» است.


بخش‌های قبل این مجموعه:


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت سوم

در دو قسمت قبلی نگاه استراتژیک، ابتدا وضعیت ژئوپولیتیکی منحصر به فرد ترکیه در جهان را دیدیم و گفتیم که ترکیه دو رویکرد اساسی پیش روی خود دارد. در قسمت دوم روی‌کرد اول ترکیه یعنی «انزوای سکولار» را بررسی کردیم، نگرشی که به جبر شرایط ویژه‌ی جنگ سرد این کشور را به عضویت ناتو و نزدیکی با آمریکا و اسرائیل کشانده بود.

در ادامه روی‌کرد کاملا متفاوتی را که پیش روی ترکیه است بررسی می‌کنیم: انترناسیونالیسم اسلامی.

منبع نوشته و نقشه: استراتفور

خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت سوم

ترکیه و انترناسیولیسم اسلامی

سکولاریسم تنها گزینه‌ی ترکیه نیست و دیدگاه مهم دیگری نیز برای ترکیه وجود داد: ظهور ترکیه یه عنوان یک قدرت اسلامی با مسئولیت‌هایی به مراتب فراتر از حفاظت از امنیت ملی خود. واضح است که این دیدگاه منجر به شکسته شدن پیوند ترکیه با اسرائیل و آمریکا خواهد شد. اما این موضوع در حال حاضر چندان اهمیتی ندارد. اسرائیل دیگر برای امنیت ملی ترکیه «ضروری» نیست. همین‌طور وابستگی ترکیه به آمریکا نیز از نوع ارباب-رعیتی نیست که دست ترکیه در انتخاب بسته باشد. در واقع این روزها آمریکا بیشتر به ترکیه نیاز دارد تا ترکیه به آمریکا.

مطابق این دیدگاه، ترکیه باید قدرت خود را برای حمایت از مسلمانان جهان توسعه دهد. مثلا در بالکان از آلبانیایی‌ها یا بوسنیایی‌ها حمایت کند. یا حوزه‌ی نفوذ خود را به سمت جنوب برای شکل دادن رژیم‌های عربی گسترش دهد. با در پیش گرفتن چنین سیاستی، ترکیه عمیقا در منطقه‌ی آسیای میانه، جایی که با آن پیوندهای طبیعی زیاد دارد درگیر خواهد شد. طرف‌داران این دیدگاه معتقدند این روش قدرت دریایی (maritime power) از دست رفته‌ را به ترکیه بازخواهد گرداند و این کشور خواهد توانست بر شمال آفریقا نیز تاثیر بگذارد.

این دیدگاه در قلب خود، بسیار توسعه‌گرایانه‌ (expansionist) است و نیازمند حمایت جدی ارتش خواهد بود. ارتشی که در حال حاضر تمایلی به خروج از خانه ندارد.

پنج قدرت مهم در دنیای اسلام وجود دارند که از پتانسیل‌ اقتصادی و نظامی کافی برای تاثیرگذاری بر منطقه‌هایی فراتر از همسایگان مستقیم مرزی‌شان برخوردارند. این قدرت‌ها عبارتند از: ترکیه، اندونزی، پاکستان، ایران و مصر. اندونزی و پاکستان از داخل از هم گسیخته و غیریکپارچه هستند و بخش بزرگی از توان‌شان صرف تلاش برای هماهنگی درونی می‌شود. ایران در تقابل دراز مدت با آمریکا قرار گرفته است و تقریبا تمام توان‌اش صرف این تنش می‌شود و امکان چندانی برای توسعه‌طلبی (expansionism) ندارد. مصر از داخل توسط رژیمی ناکارآمد و اقتصادی بحرانی‌ فلج شده و تا وقتی که تحولات داخلی اساسی در آن رخ ندهد امکان اعمال کردن نیرو فراتر از مرزهایش (project power) را نخواهد داشت.

اما شرایط ترکیه فرق می‌کند. ترکیه هفدهمین اقتصاد بزرگ جهان است. تولید ناخالص ملی (gross domestic product) آن از هر کشور مسلمان دیگری در جهان، حتی عربستان سعودی بیشتر است. تولید ناخالص ملی ترکیه از همه‌ی کشورهای اروپایی به جز آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و هلند بیشتر و حدود پنج برابر اسرائیل است. از نظرگاه درآمد سرانه‌ (تولید ناخالص ملی تقسیم بر جمعیت) ترکیه مقام بسیار پایین‌تری در فهرست جهانی دارد، اما قدرت ملی یک کشور، یعنی وزنی که در سیستم جهانی دارد، معمولا به اندازه‌ی کل اقتصاد یک کشور وابسته است نه به درآمد سرانه‌اش (چین را در نظر بگیرید که درآمد سرانه‌ی آن نصف ترکیه است). ترکیه در محاصره‌ی منطقه‌هایی بسیار ناپایدار است: دنیای عرب، قفقاز و بالکان. با این وجود پایدارترین و پویاترین اقتصاد منطقه را دارد و بعد از اسرائیل کارآمدترین نیروی نظامی را.

در سال‌های اخیر ترکیه چندین بار از مرزهای خود خارج شده است. به عنوان مثال، ترکیه برای حمله به نیروهای حزب کارگران کردستان (Kurdistan Workers’ Party) یا PKK که یک گروه جدایی‌طلب است طی عملیات هوایی-زمینی چندین بار وارد خاک عراق شده است. اما استراتژی ترکیه تا کنون این بوده که از درگیری‌های عمیق و جدی پرهیز کند. اما از دید اسلام‌گراهای ترک، قدرتی چنین بزرگ [ترکیه‌ی امروز] که توسط حاکمیت اسلامی اداره شود خواهد توانست به سرعت حوزه‌ی نفوذ خود را گسترش دهد. همان‌طور که گفته شد، این چیزی نیست که سکولارهای ارتش ترکیه می‌خواهند. آن‌ها فراموش نکرده‌اند که چگونه امپراطوری عثمانی توان ترکیه را تحلیل برد و نمی‌خواهند چنین چیزی تکرار شود.

turkeyglobe

دیدیم که ترکیه دو راه‌کرد اساسی پیش روی خود دارد: 1. انزوای سکولار مطابق خواست ارتش 2. توسعه‌طلبی اسلامی و ظهور به عنوان یک قدرت بزرگ اسلامی. کدام احتمال به آینده‌ی ترکیه نزدیک‌تر است؟

بخش‌های قبل این مجموعه:


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت دوم

در قسمت اول نگاهی داشتیم به موقعیت پیچیده‌ی جغرافیایی-سیاسی ترکیه در منطقه و همین‌طور بافت سکولار دولت این کشور. همین‌طور دیدیم که ترکیه به دلیل شرایط جغرافیایی-سیاسی‌ منحصر به فردی که دارد با چالش‌هایی رو به رو است و برای رویارویی با این چالش‌ها دو گزینه‌ی اساسی پیش رو دارد. (منبع: استراتفور)

خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت دوم

ترکیه و انزوای سکولار

از دید ارتش، امپراطوری عثمانی یک بلای آسمانی بود که ترکیه را به فاجعه‌ی جنگ جهانی اول کشانید. یکی از راه‌حل‌هایی که آتاتورک به آن رسیده بود این بود که نه تنها ترکیه را بعد از جنگ منقبض کند (contracting)، بلکه آن‌را چنان از داخل مهار کند که دیگر نتواند به ماجراجویی‌های امپراطورمآبانه (imperial adventure) که شدیدا خطرناک هستند، متمایل شود.

در جنگ جهانی دوم، هم متفقین (Allies) و هم متحدین (Axis) ترکیه را به قصد اتحاد با خود تهدید و تطمیع کردند. اما ترکیه با دشواری‌ توانست بی‌طرفی خود را حفظ کند و در نتیجه از یک فاجعه‌ی ملی دامن‌گیر دیگر بگریزد.

در دوران جنگ سرد، وضعیت ترکیه آسان‌تر نبود. با توجه به فشار شوروی از سمت شمال، ترک‌ها مجبور بودند با ایالات متحده و ناتو متحد شوند. ترکیه گنجی داشت که شوروی‌ها برای تصاحبش بی‌طاقت بودند: تنگه‌ی بسفر که دروازه‌ی دسترسی روسیه به آب‌های مدیترانه بود. ترک‌ها نه می‌توانستند شکل جغرافیایی کشورشان را عوض کنند و نه می‌توانستند بدون قربانی کردن استقلال ملی‌شان بسفر را تقدیم شوروی کنند. مشکل این بود  که به تنهایی امکان قدرت دفاع از تنگه‌ی بسفر را هم نداشتند. بنابراین تنها گزینه عضویت در ناتو بود و به این ترتیب ترک‌ها وارد اتحاد با غرب شدند.

شوروی‌، برای مقابله با خطر روابط  نزدیک آمریکا و ترکیه (و همین‌طور ایران که از سمت جنوب مانع گسترش شوروی شده بود) سیاست متحدیابی (و مرعوب کردن) کشورهای عربی را پیشه ساخت. اول مصر، بعد سوریه، بعد عراق و به دنبال آن سایر کشورهای عربی به تدریج از سال‌های 1950 تا اواخر دهه 1970 زیر نفوذ شوروی آمدند. ترکیه خود را لای منگنه‌ می‌دید: از پایین عراق و سوریه و از بالا شوروی. مصر هم با دریافت اسلحه و مشاوره‌ی نظامی از شوروی، عملا به یکی از اقمار این کشور تبدیل شده بود. مرزهای جنوبی ترکیه به شدت تهدید می‌شدند.

ترکیه برای پاسخ‌گویی به این تهدید دو پاسخ‌ داشت. اول این که ارتش و اقتصاد خود را به قصد بهره‌جویی از جغرافیای کوهستانی خود تقویت کند و به این وسیله مانع از حملات شود. برای این منظور ترکیه به آمریکا احتیاج داشت. دوم این که روابط نزدیکی با کشورهایی در منطقه که روابط خصمانه‌ای با شوروی‌ و همین‌طور رژیم‌های چپ‌گرای عرب داشتند، برقرار کند. دو کشور با این شرایط سازگار بودند: ایران [قبل از 1979 زیر فرمان شاه] و اسرائیل. ایران عراق را مهار کرد. اسرائیل مصر و سوریه را مهار کرد. این دو کشور عملا، فشارهایی که شوروی از سمت جنوب به ترکیه اعمال می‌کرد را بی‌اثر کردند.

به این ترتیب رابطه‌ی ترکیه و اسرائیل متولد شد. هر دو کشور متعلق به اتحاد آمریکایی بر ضد-شوروی  بودند، بنابراین منافع مشترکی در منطقه‌ی شرق خاورمیانه داشتند. هر دو کشور منافع مشترکی در مهار و کنترل سوریه داشتند. از دیدگاه ارتش و بنابراین دولت ترکیه، همکاری نزدیک با اسرائیل یک تصمیم کاملا عاقلانه بود.

در قسمت بعدی نگاه استراتژیک گزینه‌ی اساسی دیگر ترکیه را بررسی خواهیم کرد.

map-of-soviet-uniongifدر دوران جنگ سرد،‌ ترکیه از بیم شوروی ناگزیر به اتحاد با آمریکا و اسرائیل [و ایران] بود. اما این تنها راه‌حل پیش روی ترکیه نیست.


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت اول

سری اول «نگاه استراتژیک» درباره‌ی «روسیه و نقش منحصر به فرد آن در جهان» بود. ماجرای اخیر درگیری لفظی نخست وزیر ترکیه با رئیس‌جمهور اسرائیل و به دنبال آن یکی  از مقاله‌های استراتفور، بهانه‌ای شد تا یک سری دیگر از مجموعه‌ی نگاه استراتژیک ترجمه کنم. این‌بار نگاهی داریم به ترکیه و موقعیت منحصر به فرد آن در منطقه و جهان.
.
ترجمه نسبتا آزاد است به سیاق خودم در نگاه استراتژیک.

خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه

قسمت اول

همان‌طور که می‌دانید در حاشیه‌ی اجلاس داووس در سوئیس، رجب طیب اردوغان (نخست‌وزیر ترکیه) برخورد تندی با رئیس‌جمهور اسرائیل (شیمون پرز) کرد. خشم اردوغان از پرز نبود. در واقع او از دست مجریان برنامه (دو نویسنده‌ی واشنگتن‌پست) عصبانی شد، چرا که بعد از سخن‌رانی خودش، زمان بیشتری به پرز داده بودند. بعد از ماجرا اردوغان گفت:‌ «مخاطب من به هیچ‌وجه مردم اسرائیل، رئیس‌جمهور پرز یا یهودیان نبود. من نخست‌وزیر هستم و به عنوان یک رهبر سیاسی بارها علنا اعلام کرده‌ام که ضد-یهودی‌گری (anti-Semitism) جنایت علیه بشریت است.»

با این وجود مطبوعات بین‌المللی چندان توجهی به دلایل ظریف اردوغان نکردند، بلکه بیشتر روی حمله‌ی او به سیاست‌های اسرائیل در غزه و خروج خشم‌آگین او تمرکز کردند، طوری که بسیاری فکر کردند هدفش پرز و اسرائیل بوده است. این ابهام در افکار عمومی، برای آقای اردوغان بسیار مناسب تمام شد.

ترکیه عملا متحد اسرائیل است. اما با توجه به این اتحاد، وقایع اخیر غزه، اردوغان را در شرایط دشواری قرار داد. نخست وزیر ترکیه باید مخالفت خودش را با سیاست‌های اسرائیل در غزه، به طرفدارانش در میان اسلام‌گرایان میانه‌روی ترکیه نشان می‌داد، بدون این‌که ارتش ترکیه را نگران این کند که در حال دور شدن از اتحاد استراتژیک با اسرائیل است. واکنش تند اردوغان در داووس، صرف‌نظر از این‌که از پیش برنامه‌ریزی شده بود یا نبود، به او اجازه داد تا مخالفت «شفاهی» خود با اسرائیل را نشان دهد، آن‌هم به صورت مستقیم خطاب به رئیس‌جمهور این کشور، بدون این‌که در عمل روابط ترکیه و اسرائیل را به خطر بیاندازد.

درک موقعیت سیاسی پیچیده‌ی اردوغان بسیار مهم است. از زمان سقوط امپراطوری عثمانی بعد از جنگ جهانی اول، ترکیه دارای دولت‌ لامذهب یا سکولار (secular government) بوده است. مطابق قانون اساسی ترکیه، سکولار بودن دولت توسط ارتش تضمین می‌شود. نقش ارتش محافظت از میراث مصطفی کمال آتاتورک، بنیان‌گذار ترکیه‌ی سکولار مدرن است. رهبری که از ارتش به مثابه‌ ابزاری برای ساختن تمدن جدید استفاده کرد. درست برعکس حاکمیت‌ ترکیه، مردم این کشور یک‌دست سکولار نیستند و طیفی‌ از سکولار ‌افراطی (ultrasecularists) گرفته تا اسلام‌گرای‌ تندرو (radical Islamists) را تشکیل می‌دهند.

اردوغان یک اسلام‌گرای میانه‌رو است. به همین دلیل، ارتش به او با سوءظن می‌نگرد و در واقع کاملا مرزهای قرمز «حرکت او به سوی مذهب» را مشخص کرده است. کمی آن‌طرف‌تر، اردوغان احزاب‌ تندروی اسلام‌گرا را در کنار خود دارد که در حال نفوذ کردن در افکار عمومی مردم ترکیه هستند. اردوغان باید تعادلی میان این دو نیرو یعنی ارتش نماینده‌ و محافظ دولت سکولار و گروه‌های تندروی اسلامی (دارای پتانسیل کسب محبوبیت مردمی بالا) برقرار کند. چرا که او باید مانع حاد شدن اوضاع به سود هر کدام این دو قطب شود: دخالت نظامی ارتش در دولت و یا قدرت‌گرفتن تروریسم اسلامی.

اما وضعیت جغرافیایی-سیاسی (geopolitical) ترکیه را نیز باید در نظر داشت. ترکیه همواره یک منطقه‌ی «ناآرام» بوده است. آسیای صغیر (Asia Minor) محور اروپا-آسیا یا اوراسیا (pivot of Eurasia) است. پل میان آسیا و اروپا، بالاترین جبهه‌ی دنیای عرب و پایین‌ترین قسمت منطقه‌ی قفقاز (Caucasus). حوزه‌ی تاثیرگذاری این سرزمین تا بالکان، روسیه، آسیای میانه، دنیای عرب و ایران گسترده است. همچنین، ترکیه نقطه‌ی به هم رسیدن نیروهایی است که از طرف همه‌ی این مناطق اعمال می‌شوند. به این عوامل کنترل تنگه‌ی بسفر (Bosporus) را نیز باید افزود. تنگه‌ای که ترکیه را به واسط میان دریای سیاه و دریای مدیترانه تبدیل می‌کند. [کنترل دسترسی روسیه به دریاهای آزاد!]

پیچیدگی وضعیت ترکیه کاملا واضح است: ترکیه همواره یا از سوی همسایه‌گانش تحت فشار قرار داشته یا در حال اعمال فشار به آن‌ها بوده است. این کشور دائما، در همه‌ی جهات به سوی خارج ار مرزهایش کشیده شده است، حتی به سمت شرق مدیترانه.

ترکیه برای مقابله با تنش‌های جغرافیایی-سیاسی‌اش دو راه پیش رو دارد. در قسمت‌های بعد این راه‌ها را بررسی خواهیم کرد.

world-map


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


چرا اسرائیل هرگز زیربار راه‌حل یک‌کشوره نخواهد رفت؟

اسرائیل هرگز با مذاکره و یا روش‌های دیپلماتیک به راه‌حل یک کشوره (ادغام دو کشور و زندگی مسالمت‌آمیز در کنار هم) برای حل بحران فلسطین تن نخواهد داد. دلیل آن هم بسیار واضح و ساده است. اگر اسرائیل به هرگونه راه‌حل «یک کشوره» تن دهد، فقط سه گزینه پیش رو خواهد داشت:

  1. با روش‌هایی از شر جمعیت فلسطینی خلاص شود
    به روش‌های مختلف آن‌ها را قتل‌عام، اخراج یا وادار به مهاجرت کند تا بتواند جمعیت آن‌ها را در اقلیت نگاه دارد.
  2. به شهروندان فلسطینی‌ حق رای برابر در سیستم سیاسی آینده ندهد
    چون جمعیت اکثریت با عرب‌های مسلمان است (یا خواهد شد) و اگر حق رای‌ مساوی در انتخابات داشته باشند، یهودی‌ها در اقلیت قرار خواهند گرفت.
  3. قید دولت یهودی را بزند
    چون اعراب مسلمان اکثریت خواهند بود. در این حالت دیگر ماهیت اسرائیل (دولت یهودی) زیر سئوال خواهد رفت.
در دو حالت اول صلح معنا ندارد و در حالت سوم، مفهومی به نام اسرائیل آن‌طور که صهیونیسم دنبالش بود.
به همین دلیل است که طرف‌داران «صلح» در منطقه که «ماهیت اسرائیل یهودی» را نیز پذیرفته‌ باشند، «عملا» چاره‌ای ندارند جز این‌که از راه‌حل «دو‌کشوری» حمایت کنند. راه‌حلی که با شهرک‌نشینی‌های اسرائیل در کرانه‌ی باختری رود اردن و ایجاد دیوارهای حایلی که جزیره‌های فلسطینی‌نشین باقی‌مانده را به گتوهایی تبدیل کرده است «عملا» به بن‌بست رسیده است. برخلاف ادعاهای سران اسرائیل و آمریکا (که همیشه مشکل رسیدن به راه‌حل دوکشوره را کارشکنی فلسطینی‌ها وانمود می‌کنند)، قطع‌نامه‌ی الزام‌آوری که اسرائیل را به  راه‌حل «دو کشوره» فرا می‌خواند (با خروج از کرانه‌ی باختری) بیش از 30 سال است (از سال 1976 تا امروز) که توسط آمریکا بلوکه شده است.

پرسش این‌جاست: به دلایلی که ذکر شد راه‌حل یک‌کشوره ماهیتا هرگز توسط اسرائیل پذیرفته نخواهد شد. راه‌حل دو کشوره هم که دیدیم، به خاطر سیاست توسعه‌طلبانه‌ی اسرائیل عملا به بن‌بست رسیده‌. پس راه‌حل چیست؟

آیا اوباما می‌تواند دکترین جیمی کارتر را رها کند؟

آقای جیمی کارتر که به عنوان یکی از میانه‌روترین و صلح‌دوست‌ترین رئیس‌جمهورهای آمریکا شناخته می‌شود، در دوران ریاست‌جمهوری‌اش سیاست‌گذاری‌ها و بدعت‌گذاری‌های خطرناکی کرد که بعدها به نام «دکترین کارتر» شناخته شد. خلاصه‌اش را خود ایشان در سخنرانی‌ای که درست 29 سال پیش ایراد کرده این‌طور توضیح می‌دهد:

اجازه دهید موضع‌مان خیلی روشن باشد: هر گونه تلاش توسط هر قدرت خارجی برای به دست آوردن کنترل بر ناحیه‌ی خلیج‌فارس از نظر ما حمله‌ به منافع حیاتی ایالات متحد آمریکا تلقی می‌شود و بنابراین ما چنین حمله‌ای را به هر روشی که لازم باشد، از جمله استفاده از نیروی نظامی دفع خواهیم کرد. — جیمی کارتر، 23 ژانویه‌ی 1980 {+}


Let our position be absolutely clear: An attempt by any outside force to gain control of the Persian Gulf region will be regarded as an assault on the vital interests of the United States of America, and such an assault will be repelled by any means necessary, including military force. — Jimmy Carter {+}


به نظر شما آیا آقای اوباما می‌تواند سیاست خارجه‌ی آمریکا در خاورمیانه را از قید 30 ساله‌ی «دکترین خطرناک کارتر» رها کند؟ دکترینی که دست‌کم به درگیری آمریکا در سه جنگ بزرگ در این منطقه منجر شده و خطر درگیر شدن آمریکا در جنگ‌های بزرگ‌تر و ویران‌گرتر را نیز در این منطقه دارد؟ {+}
پی‌نوشت: اگر علاقمند به آشنایی بیشتر با میزان «غلظت صلح‌دوستی» آقای جیمی کارتر هستید، خواندن این نوشته که به مناسبت اعطای جایزه‌ی صلح نوبل 2002 به ایشان نوشته شده است از واجبات است.

مردمانی یک‌جانبه

در خبرها آمد که اسرائیل به طور «یک‌جانبه» (unilateral) آتش‌بس را پذیرفت. اما جیلاد آتسمون به ما یادآوری می‌کند که پذیرفتن آتش‌بس تنها کاری نیست که اسرائیلی‌ها به صورت یک‌جانبه انجام می‌دهند.
آن‌ها «یک‌جانبه» عقب‌نشینی می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» آتش‌بس می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» حمله می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» پیروز می‌شوند.
آن‌ها «یک‌جانبه» نابود می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» قتل‌عام می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» در خون حمام می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» فسفرسفید می‌پراکنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» زن‌ها و کودکان را می‌کشند.
آن‌ها «یک‌جانبه» بمب می‌اندازند.
آن‌ها «یک‌جانبه» در زمین‌های دزدیده‌شده زندگی می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» رهبران آدم‌کش خود را حمایت می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» «دولت صرفا یهودی»شان را حمایت می‌کنند.
دموکراسی آن‌ها «یک‌جانبه» است.
آن‌ها خودشان را هم «یک‌جانبه» دوست دارند.
آن‌ها مردمی «یک‌جانبه» هستند.
که در پشت دیوارهای بتنی نفرت و جهالت زندگی می‌کنند.
آن‌ها هنوز هم‌قول و متحد از دوست داشتن همسایه‌های خود عاجز مانده‌اند.


طفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

روزی که دُم، سَگ را تکان بدهد

گاه و بی‌گاه عبارت‌هایی شبیه «این صهیونیست‌ها هستند که سیاست خارجه‌ی آمریکا را می‌گردانند» را می‌خوانم یا می‌شنوم و همیشه هم به خودم می‌گویم، بله این نظر تا حدی درست است اما این نوع اظهارنظرها واقع‌بینانه نیست، ماجرا به این سادگی‌ها نیست، این‌ حرف‌ها مال رادیکال‌ها و تندروهاست و …
.
اما وقتی چند لحظه‌ پیش، با چشم‌های از حدقه درآمده این عبارت‌ها را به نقل از خبرگزاری فرانسه (AFP) خواندم، متوجه شدم که بیچاره این «رادیکال‌ها» زیاد هم بی‌راه نمی‌گفته‌اند. در واقع‌ انگار که آن‌ها رادیکال نیستند و امثال من از شدت پرت بودن از واقعیت‌های جهان امروز در عالم هپروت دست و پا می‌زنیم.
.
حرفم را قبول ندارید؟ لطفا به من بگویید در کل تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم جهان، کدام مقام سیاسی کدام کشور جهان را می‌شناسید که توانسته باشد این‌طوری با رئیس جمهور آمریکا صحبت کند:
نخست‌وزیر اسرائیل، ایهود اولمرت: شب بین پنج‌شنبه و جمعه، وقتی که وزیر امورخارجه‌ی آمریکا قرار بود به قطع‌نامه‌ی شورای امنیت درباره‌ی آتش‌بس [در غزه] رای بدهد، ما نمی‌خواستیم که رای مثبت باشد.
گفتم که برایم رئیس‌جمهور جورج‌بوش را تلفنی بگیرید. گفتند در حال سخنرانی در فیلادلفیاست. گفتم برایم مهم نیست،‌ باید الان با او صحبت کنم. جورج‌بوش از سکوی سخنرانی پایین آمد و با من حرف زد.
به او گفتم ایالات متحده‌ نمی‌تواند رای مثبت بدهد. ایالات متحده نمی‌تواند به چنین قطع‌نامه‌ای رای مثبت بدهد. او هم بلافاصله با وزیر امور خارجه‌‌ی آمریکا تماس گرفت و گفت که رای مثبت ندهد.
در همان خبر باز هم از قول اولمرت آمده که:
او [خانم رایس] شرمسار شده بود. قطع‌نامه‌ با همکاری خود وی تهیه و آماده شده بود و عاقبت هم [با دستور بوش] به آن رای مثبت نداد.
اصطلاحی هست در فرهنگ آمریکا به این صورت که «وقتی که دُم، سگ را تکان بدهد» (Tail Wagging the dog) و در مواقعی به کار برده می‌شود که یک عامل فرعی، سرنوشت یک عامل اصلی را به دست گرفته باشد.
حالا به نظر شما اگر در مورد اسرائیل و لابی‌ نیرومندش که در قیاس با دولت ایالات متحد آمریکا یک عامل کوچک به نظر می‌رسد، این اصطلاح را به کار ببریم، آیا حرف تندروانه‌ای زده‌ایم، یا عین واقعیت را گفته‌ایم؟!
.
چیزهایی از نفوذ اسرائیل بر آمریکا شنیده بودم، اما این یکی دیگر جاست واو!!!!!!!!!

اهداف پنهان اسرائیل در تهاجم به غزه

جنگ، همان ادامه‌ی سیاست است، منتها به شیوه‌ای دیگر. — کارل فون کلاوس‌ویتز
.
Der Krieg ist eine bloße Fortsetzung der Politik mit anderen Mitteln — Carl von Clausewitz

منفعت اسرائیل در حمله به غزه در چیست؟
اولین پرسشی که ممکن است به ذهن یک آدم کنجکاو و علاقه‌مند به تحولات خاورمیانه برسد احتمالا این است: «اسرائیل از این تهاجم خونین و پرهزینه چه «بهره‌ای» می‌برد؟» یا «دلایل واقعی حمله‌ی اسرائیل به غزه چیست؟»
بدون شک سیاست‌گذاران اسرائیلی از این عملیات گسترده‌ی نظامی که اسرائیل را در برابر افکار عمومی جهان «محکوم» کرده است «هدفی مهم» داشته‌اند. مگر نه این است که به قول تئوریسین مشهور جنگ «جنگ همان ادامه‌ی سیاست است، منتها به شیوه‌ای دیگر»؟

در نگاه اول به نظر می‌رسد اسرائیل هیچ هدف مشخص سیاسی یا استراتژیکی برای لشکرکشی اخیر به غزه ندارد. البته نه این‌که برای آن هیچ هدفی را اعلام نکرده باشد، هدف اعلام شده و آن این است «توقف کامل حمله‌های موشکی حماس به شهرهای اسرائیل».

بله، هدف خوبی به نظر می‌رسد، اما غیرقابل دست‌یابی است.

موشک‌های حماس دست‌ساز هستند و به راحتی در هر کارگاه خانگی قابل تولیدند. همین‌طور این موشک‌ها سبک و قابل حمل و نقل دستی هستند بنابراین از هر جایی می‌توان آن‌ها را شیلیک کرد. پس «توقف کامل» پرتاب این موشک‌ها هدفی قابل دست‌یابی نیست، مگر این‌که کل جمعیت یک و نیم میلیون نفری غزه کشته یا از کار افتاده شوند.

به نظر شما این موضوع بدیهی را که هر نوجوان دبیرستانی می‌تواند درک کند، ژنرال‌های اسرائیل نمی‌دانند؟ البته که می‌دانند. ولی نکته این‌جاست، آن‌ها از تهاجم به غزه «اهداف دیگری را دنبال می‌کنند» و موضوع موشک‌های حماس فقط «سطح رسانه‌ای» داستان است.

در این‌جا چند «احتمال» را که تک‌تک یا مجموعا، علت‌های راستین حمله‌ی اسرائیل به غزه هستند را بررسی می‌کنم. مسلما ماجرا به این چند خط من ختم نمی‌شود و پیچیده‌تر از آن است. اما شاید بخشی از «اهداف واقعی» پشت این تهاجم را نشان دهد.

روی کار آوردن الفتح در غزه

حماس در فلسطین محبوبیت زیادی دارد و حتی گروه الفتح (به رهبری محمود عباس که در حال حاضر تشکیلات خودگردان فلسطین و کرانه‌ی باختری رود اردن را کنترل می‌کند)‌ در حال حاضر با حمایت اسرائیل توانسته است کنترل کرانه‌ی باختری رود اردن را در دست نگاه دارد. یکی از اهداف احتمالی محاصره‌ی غزه و به دنبال آن حمله‌ی هوایی و زمینی به آن، نابودی سران حماس و تضعیف لوجستیکی آن است که به دنبال آن الفتح بتواند با یک کودتا قدرت را در غزه به دست بگیرد.

البته «ورود محمود عباس سوار بر تانک‌های اسرائیلی» به غزه دور از ذهن به نظر می‌رسد، اما با تضعیف شدید یا حذف ارگانیک حماس از معادلات غزه، نفوذ و پیروزی فتح در غزه دور از ذهن نیست.

این روند البته پیش‌نیازهایی هم داشته است. مثلا با وجود وفادار ماندن حماس به آتش‌بس، بارها موشک‌های دست‌سازی توسط «گروه القصی» (گروهی که وابستگی نزدیکی به الفتح دارد) به سمت اسرائیل شیلیک شد تا آتش‌بس روز به روز متزلزل‌تر شود. پس از تضغیف حماس، کودتای آتی در غزه (شاید به کمک الاقصی) انجام شود.

طبیعی است که پس از چنین تحولی، حمایت‌های مالی و سیاسی اسرائیل و غرب از الفتح شدت خواهد گرفت تا حاکمیت آن بر غزه تثبیت و تایید گردد. مذاکرات صلح ادامه خواهد یافت و اوضاع دست کم برای مدتی «آرام‌تر» خواهد شد.

کنترل منابع نفتی سواحل غزه

عجیب به نظر می‌رسد؟ به هیچ‌وجه! سواحل غزه خالی از نفت و گاز نیست. در واقع در سال 2007 قرار بود قرارداد چهارمیلیارد دلاری میان مقامات فلسطینی و شرکت نفتی بی‌جی (British Gas) امضا شود که مطابق آن میدان گازی سواحل غزه توسعه داده شود و گاز آن‌ به مدت پانزده سال به اسرائیل صادر گردد (از طریق خط لوله‌ی زیردریایی به بندر اشلکون).

صد البته که این قرارداد پس از خروج الفتح از غزه و کنترل این ناحیه توسط حماس معلق ماند. پایان دادن به سلطه‌ی حماس بر غزه می‌تواند مانع بزرگ توسعه‌ی میدان گازی غزه را از سر راه اسرائیل بردارد. (اطلاعات تکمیلی)

gazagasmap

کسب اعتبار برای ارتش اسرائیل

پس از شکست سمبولیک ارتش مجهز اسرائیل در جنگ 33 روزه سال 2006 بر ضد لبنان (حزب‌الله لبنان) و همین‌طور آسیب‌پذیری روانی این کشور در برابر موشک‌های حماس، یکی دیگر از هدف‌های تهاجم به غزه، بالا بردن سطح اعتماد مردم نسبت به توانایی ارتش اسرائیل در حفاظت از اسرائیل است. یک پیروزی قاطع و سریع بر حماس در غزه که در اثر تحریم‌ها «ضعیف‌تر» هم شده است آمادگی و توان رزمی ارتش را در درجه‌ی اول به مردم اسرائیل و در درجه‌ی دوم به کشورهای همسایه‌ به خصوص «ایران خطرناک» نشان خواهد داد.

زمان مناسب: انتخابات در اسرائیل، کابینه‌ی جدید در آمریکا

احتمالا اسرائیل مدت‌هاست که در انتظار فرصت مناسب برای چنین تهاجمی بوده و برای آن برنامه‌ریزی کرده است. تقارن حملات با تعطیلات سال نوی میلادی که بیشتر دولت‌های جهان به حالت نیمه‌تعطیل هستند و همین‌طور استفاده از آخرین روزهای ریاست‌جمهوری جورج‌بوش و کابینه‌ی جنگی‌‌اش برای گریز از فشارهای فوری بین‌المللی و در نتیجه به دست آوردن «فرصت کافی» برای ادامه‌ی عملیات در غزه را نمی‌توان نادیده گرفت.

احتمالا نزدیک بودن انتخابات در اسرائیل (برای انتخاب کنیست؛ مجلس قانون‌گذار اسرائیل) که در ماه آینده‌ی میلادی برگذار می‌شود و تلاش خانم لونی (وزیر امور خارجه‌ی اسرائیل و دبیر حزب کادیما) برای پیروزی حزب کادیما (که در حال حاضر کنیست را در دست دارد) را نیز می‌توان به معادلات تعیین کننده تاریخ تهاجم علیه غزه اضافه کرد.

palestine_election_map

مرزهای سرزمین فلسطین طبق معاهده‌ی 1967. قسمت‌های سبز پررنگ هنوز تحت کنترل فلسطینی‌هاست. بالا سمت راست (کرانه‌ی باختری رود اردن) به صورت پیوسته و سیستماتیک توسط شهرک‌نشینی‌های اسرائیل محدودتر می‌شود و عملا به صورت جزیره‌های پراکنده‌ای درآمده است که ارتباط میان آن‌ها به شدت توسط ارتش اسرائیل کنترل می‌شود. پایین چپ، نوار غزه است که اسرائیل در سال 2005 حضور خود را در آن پایان داد.


در همین زمینه:

زندگی در زمان عاریه‌ای و در سرزمین مسروقه

وبلاگ چهاردیواری مانی‌ب. به سرعت در آن بالاهای فهرست «حتما باید خوانده شود» من جا خوش کرد. امروز دیدم مطلبی را از یک هنرمند و نویسنده‌ی متولد اسرائیل به نام جیلاد آتسمون ترجمه کرده که در یک کلام «فوق العاده» است (در طول خواندن آن حتی یک بار هم پلک نزدم). برای درک این‌که نگاه مردم اسرائیل نسبت به «خودشان» و «تاریخ شان» چگونه است و در نتیجه فهم بهتر تاریخ سراسر خشونت اسرائیل خواندن این نوشته «ضروری» است.

دیدم لینک دادن کفایت نمی‌کند، از مانی‌ب. کسب اجازه کردم تا کل ترجمه‌ی شیوایش را در بامدادی قرار دهم. اصل نوشته به زبان‌های انگلیسی و  آلمانی هم در دسترس است.

نویسنده‌ی این مقاله جیلاد آتسمون٬ متولد ۱۹۶۳ در اسرائیل است. امروز به عنوان موزیسین جاز٬ نوازنده‌ی ساکسفون و نویسنده در لندن ٬ شهری که آن را تبعیدگاه خود می‌داند٬ زندگی می‌کند. نوشته‌های او خواننده‌های زیادی دارد و دو رمان به قلم او به بیست‌وچهار زبان ترجمه شده است.

زندگی در زمان عاریه‌ای و در سرزمین مسروقه

صحبت با اسرائیلی‌ها می‌تواند آدم را گیج کند. حتی حالا که نیروی هوایی در روز روشن صدها غیرنظامی را به قتل می‌رساند٬ اسرائیلی‌ها می‌توانند به خود بقبولانند که قربانیان واقعی این ماجرای خوفناک خود آن‌ها هستند.

کسانی که اسرائیلی‌ها را خوب می‌شناسند می‌دانند که آن‌ها در باره دلایل چالشی که زندگی آن‌ها را تعیین می‌کند مطلقا بی‌اطلاع هستند. آن‌ها اغلب استدلالاتی ارایه می‌کنند که در چهارچوب گفتمان داخلی اسرائیل شاید معنا داشته باشد٬ اما خارج از دیدگاه یهودی کاملا بی‌معناست. مثلا گزاره‌هایی مانند این: «چرا فلسطینی‌ها اصرار دارند که در سرزمین ما زندگی کنند؟ چرا برای زندگی‌کردن به مصر٬ سوریه٬ لبنان یا یک کشور عربی دیگر نمی‌روند؟». یکی دیگر از این حکمت‌های عبری این است: «این فلسطینی‌ها را چه می‌شود؟ ما آب٬ برق٬ مدرسه٬ امکان تحصیل می‌دهیم و آن‌ها همه هم‌وغم خود را گذاشته‌اند که ما را به دریا بریزند».

تعجب‌آورتر این است که حتی  به اصطلاح «چپ»‌های اسرائیلی٬ حتی چپ‌های باسواد٬ نمی‌فهمند فلسطینی‌ها چه کسانی هستند٬ از کجا می‌آیند و چه می‌خواهند. درک نمی‌کنند که فلسطین وطن فلسطینی‌ها است. به طرز معجزه‌آسایی نمی‌فهمند که اسرائیل جایی تأسیس شد که روستاها٬ شهرها٬ کشتزارها و باغ‌های فلسطینی‌ها بوده است. اسرائیلی‌ها این واقعیت را نمی‌بینند که فلسطینی‌های ساکن کمپ‌های پناهندگی منطقه همان‌هایی هستند که سلب مالکیت شده٬ و از [شهرها و نواحی] برشیو٬ یافو٬ تل‌کبیر٬ شیخ٬ مونیز٬ لود٬ حیفا٬ اورشلیم و شهرهای بسیار دیگر رانده شده‌اند. پاسخ به این پرسش که چرا اسرائیلی‌ها تاریخ خود را نمی‌شناسند٬ ساده است: برای آن‌ها تاریخ هرگز روایت نشده است. مناسباتی که به معضل اسرائیل و فلسطین منجر شده است در فرهنگ اسرائیل پنهان است. همه‌ی آثار و نشانه‌های تمدن فلسطینی پیش از سال ۱۹۴۸ نابود شده‌اند. نه تنها «نکبۃ» [نامی که فسطینی‌ها به رانده‌شدن از سرزمین‌های خود داده‌اند] یا ماجرای پاکسازی قومی ساکنین فلسطین در سال ۱۹۴۸ بخشی از تاریخ اسرائیل نیست٬ بلکه در فاروم رسمی آکادمیک اسرائیل نیز از آن سخنی به میان نمی‌آید.

قتل‌عام‌های فراموش شده

تقریبا در مرکز هر آبادی در اسرائیلی یک «یادبود» هست. یادبودی به شکلی خیلی عجیب٬ تقریبا یک مجسمه‌ی آبستراکت که دارای یک «لوله‌» است. این لوله «داویدکا» نام دارد و درواقع یک خمپاره‌انداز اسرائیلی است که در سال ۱۹۴۸ به کار برده می‌شد.

جالب این که داویدکا یک اسلحه‌ی نامؤثر بود. گلوله‌های آن بیشتر از سیصدمتر پرتاب نمی‌شدند و خسارت بسیار کمی ایجاد می‌کردند. با این‌که داویدکا نسبتا بی‌آزار بود صدای زیادی داشت. بنا بر تاریخ رسمی اسرائیل عرب‌ها – منظور فلسطینی‌ها هستند- همین‌که صدای داویدکا بلند می‌شد٬ از ترس مرگ پابه‌فرار می‌گذاشتند. در روایت اسرائیلی‌ها٬ یهودیان٬ یعنی اسرائیلی‌های جدید٬ یک «ترقه‌بازی» کوچک راه می‌انداختند و عرب‌های ترسو مثل احمق‌ها فرارمی‌کردند. در تاریخ رسمی اسرائیل از قتل‌عام‌های سازماندهی‌شده توسط ارتش نوتأسیس اسرائیل و گروه‌های شبه‌نظامی نامی برده نمی‌شود.  هم‌این طور از قوانین نژادپرستانه‌ای که مانع بازگشت فلسطینی‌ها به سرزمین و خانه‌های خود می‌شد.

اهمیت این یادآوری‌ها واضح است. اسرائیلی‌ها از مسائل فلسطینی‌ها هیچ چیز نمی‌دانند. به این دلیل مبارزه فلسطینی‌ها را عملی غیرعقلانی و نوعی جنون آدم‌کشی می‌فهمند. در جهان صمیمانه‌ و یهودی‌مرکز اسرائیل٬ اسرائیلی قربانی بی‌گناهی است و فلسطینی چیزی از یک قاتل مخوف کم ندارد.

این وضعیت دارای نتایجی جدی است: این وضعیت٬ اسرائیلی‌ها را در رابطه با گذشته‌ی آن‌ها در تاریکی رها می‌کند و هرگونه امکان آشتی در آینده را نابود می‌سازد. از آن‌جایی که یک اسرائیلی هیچ فهمی از معضل موجود ندارد٬ نمی‌تواند درباره راه حلی ممکنی غیر از کشتار و تارومارکردن «دشمن» فکر کند. همه‌ی چیزی که یک اسرائیلی حق دارد بداند٬ یک سری روایت‌های خیالی از رنج یهودیان است. رنج فلسطینی‌ها برای گوش‌های اسرائیلی چیزی مطلقا بیگانه است. حق بازگشت فلسطینی‌ها به وطن خود برای آنان یک ایده‌ی مضحک است. حتی مترقی‌ترین «انسان‌گراهای اسرائیلی» حاضر نیستند کشور را با ساکنان محلی قسمت کنند. برای فلسطینی‌ها امکانات زیادی٬ جز این‌که علیه همه‌ی موانع برای آزادی خود مبارزه کنند نمی‌ماند. و در طرف اسرائیل آشکارا شریک گفتگوی خوبی برای مذاکرات صلح وجود ندارد.

در این هفته همه‌ی ما در باره توانایی بالیستیک حماس بیشتر آموختیم. پیش از این٬ حماس در مدتی نسبتا طولانی در برابر اسرائیل به وضوح خودداری پیشه کرده بود. این سازمان دامنه‌ی چالش را به کل جنوب اسرائیل گسترش نداد. به نظرم آمد که باران موشک‌های قسام که گاه‌گاه روی سدروت و اشکلون فرومی‌آمد٬ چیزی نبود جز پیامی از فلسطینی‌های محاصره‌شده. از یک طرف پیامی بود به سرزمین دزدیده شده٬ خانه‌ها٬ کشتزارها و باغ‌ها: «سرزمین عزیز! ما تو را فراموش نکرده‌ایم. هنوز این‌جا هستیم و برای تو مبارزه می‌کنیم. دیر یا زود بازخواهیم گشت و کارها را از آن‌جایی که مجبور به قطع آن شده بودیم٬ دوباره شروع خواهیم کرد. هم‌زمان پیامی روشن بود برای اسرائیلی‌ها: «آهای ساکنین سدروت٬ شوا٬ اشکلون٬ اشدود٬ تل‌آویو و حیفا! شما در سرزمین دزدی زندگی می‌کنید. می‌خواهید بفهمید می‌خواهید نفهمید٬ بهتر است وسایل خود را جمع کنید٬ زیرا وقت شما تمام شده است. صبرو تحمل ما به پایان رسیده است. ما ملت فلسطین چیزی برای از دست دادن نداریم».

واقعیت را تصور کنیم: اگر واقع گرایانه نگاه کنیم موقعیت برای اسرائیل جدی است. دوسال پیش موشک‌های حزب‌اله در شمال اسرائیل فرومی‌آمدند٬ در این‌هفته حماس جای تردید نگذاشت که می‌تواند جنوب اسرائیل را با ضربه‌های بالیستیکی بنوازد. اسرائیل در هیچ‌یک از این دو مورد پاسخ نظامی ندارد. می‌تواند غیرنظامیان را بکشد٬ اما در موقعیتی نیست که شلیک راکت‌ها را متوقف کند. ارتش اسرائیل ابزار حفاظت از اسرائیل را ندارد٬ حداقل تازمانی که ایده‌ی یک سقف بتونی روی اسرائیل راه‌حلی واقعی باشد.

پایان رویای صهیونیسم

تازه این پایان ماجرا نیست. در واقع آغاز آن است. هر متخصص خاورنزدیک‌شناس می‌داند که حماس می‌تواند در  ظرف چند ساعت کنترل کرانه‌ی باختری رود اردن را در اختیار بگیرد. واقعیت این است که کنترل نیروهای الفتح و تشکیلات خودگردان روی کرانه‌ی باختری  رود اردن به کمک ارتش اسرائیل برقرار است. در صورتی که حماس کنترل کرانه‌ی باختری رود اردن را بدست گیرد٬ شهرهای بزرگ اسرائیل مغلوب نیت خیر حماس می‌گردند. برای کسانی که این موضوع را درک نمی‌کنند: این به معنی پایان حکومت یهودی اسرائیل است. این اتفاق شاید امروز روی‌دهد٬ شاید سه ماه دیگر٬ شاید پنج سال دیگر. سؤال این نیست که این اتفاق می‌افتد یا نمی‌افتد٬ بلکه این است که چه وقت روی‌‌می‌دهد. در این صورت کل اسرائیل در برد موشک‌های حماس و حزب‌اله قرارمی‌گیرد. جامعه‌ی مدنی اسرائیل درهم ‌خواهد شکست و اقتصاد آن نابود خواهد شد. قیمت یک ویلای لوکس در شمال تل‌آویو اندازه‌ی قیمت یک آلونک در کیریات٬ شمون یا سدروت خواهد شد. در چنین موقعیتی تنها اصابت یک راکت به تل‌آویو می‌تواند به معنی پایان رویای صهیونیزم باشد.

ژنرال‌ها و رهبران اسرائیل به این مسئله واقف هستند. به همین دلیل جنگ علیه فلسطینی‌ها را به جنگی نابودکننده تبدیل کردند. اسرائیلی‌ها در غزه چیزی گم نکرده‌اند و واقعا قصد اشغال غزه را ندارند. همه‌ی آن‌چیزی که می‌خواهند به پایان رساندن «نکبۃ» است. آن‌ها روی سر فلسطینی‌ها بمب می‌ریزند که آن‌ها را نابود کنند. می‌خواهند که فلسطینی‌ها منطقه را ترک کنند. و آشکار است که این عمل ناممکن است. فلسطینی‌ها خواهند ماند. نه تنها خواهند ماند٬ بلکه حال که اسرائیل همه‌ی تاکتیک‌های مرگ‌آور خود را تماما به کار می‌گیرد٬ روز بازگشت آن‌ها به وطن خود نزدیک‌تر می‌شود. و دقیقا همین‌جا است که ویژگی «فرار از واقعیت» اسرائیلی‌ها خود را نشان می‌دهد. اسرائیل از نقطه‌ای گذشته‌ است که از آن‌جا راه بازگشتی نیست. سرنوشت اسرائیل با هر بمبی که روی سر فلسطینی‌ها می‌اندازد محتوم‌تر می‌شود. برای این‌که اسرائیل خود را نجات دهد٬ هیچ راهی نیست. استراتژی عقب‌نشینی وجود ندارد. مذاکرات راه چاره نیست٬ زیرا نه اسرائیلی‌ها ونه رهبران آن‌ها پارامترهایی را که تعیین‌کننده‌ی این معضل است٬ نمی‌فهمند. اسرائیل فاقد قدرت نظامی‌ای است که کشتار را خاتمه دهد. شاید همان‌طور که سال‌هاست این کار را می‌کند٬ رهبران جنبش فلسطین را بکشد٬ اما مقاومت فلسطینی‌ها به جای تقلیل افزایش خواهد یافت. طوری که یکی از ژنرال‌های سازمان سری اسرائیل زمان اولین انتفاضه گفته بود:« فلسطینی‌ها برای فاتح شدن لازم نیست هیچ کاری بکنند٬ زنده‌ماندن کافی است». و آن‌ها زنده خواهند ماند و پیروز خواهند شد. رهبران اسرائیل این چیزها را می‌دانند. اسرائیل همه‌ی راه‌ها را امتحان کرد. تخلیه‌ی یک‌طرفه٬ گشنگی دادن فلسطینی‌ها و حالا نابودکردن آن‌ها. … این پایداری فلسطینی‌ها به صورت سیاست حماس است که آینده‌ی منطقه را تعیین خواهد کرد.

سرنوشت نامعلوم

تنها کاری که برای اسرائیلی‌ها می‌ماند این است که برای جاخالی‌دادن به سرنوشت تکان‌دهنده و سنگین خود که هم اینک نشانه‌های آن دیده می‌شود٬ به نابینایی و دوری خود از واقعیت بچسبند. آن‌ها در تمام طول سقوط خود سرودی آشنا را سرخواهند داد که در آن خود آن‌ها قربانی‌های واقعی هستند. از آن‌جایی که مطلقا متمرکز به خود و اسیر تصورات نژادپرستانه‌ی خود هستند٬ در رنج خود عمیقا غرق خواهند بود٬ و هم‌زمان در برابر رنجی که به دیگران داده‌اند مطلقا کور.

جالب است که اسرائیلی‌ها وقتی که قرار است روی دیگران بمب بریزند با توافق جمعی رفتار می‌کنند و هم‌زمان٬ همین‌که خود جراحت کوچکی برمی‌دارند به تجسم معصومیت آسیب‌پذیر تبدیل می‌شوند. این سوءتفاهم بین تصویری که آن‌ها از خود دارند و طوری که ما آن‌ها را می‌بینیم است  که اسرائیل را به یک ماشین نابودکننده غول‌آسا تبدیل می‌کند. این تضاد است که نمی‌گذارد اسرائیلی‌ها تاریخ خود را درک کنند٬ و همین تضاد است که مانع آن‌ها می‌شود که تلاش مکرر خود را برای نابودی حکومت خود بفهمند. این سوءتفاهم است که مانع فهم هلوکاست نزد آن‌ها می‌شود و اجازه نمی‌دهد از تکرار آن جلوگیری کنند. این سوءتفاهم است که نمی‌گذارد اسرائیلی‌ها بخشی از بقیه‌ی بشریت باشند.

و دوباره یهودیان به سوی سرنوشت نامعلوم خود پیش می‌روند. خود من به طریقی سفر خود را مدتی پیش آغاز کرده‌ام.


پی‌نوشت 1: با تشکر از مانی ب. که اجازه داد این نوشته‌ی وبلاگش را در این‌جا منتشر کنم.

پی‌نوشت 2:  پست‌های «وقتی همه خواب بودند قسمت اول» و «وقتی همه خواب بودند قسمت دوم» را خوانده‌اید؟

دستگیری حسین درخشان و احتمال‌هایش

شخصا فکر می‌کنم امکانش را ندارم که بدانم ظاهر و باطن ماجرای دستگیری حسین درخشان (حودر) چیست. فقط می‌توانم چند تا حدس کلی بزنم. این حدس ها را هم می‌زنم که حرف توی دلم نمانده باشد و گرنه می‌دانم که به احتمال زیاد هیچ‌کدام از این حدس‌ها به تنهایی درست نیست. احتمالا واقعیت جایی آن وسط‌هاست شاید هم ترکیبی از همه‌ی آن‌ها باشد. شاید هم به کل چیز دیگری باشد. به قول بزرگی واقعیت آن قدر شگفت نیست که ما فکر می‌کنیم، گاهی واقعیت آنقدر شگفت‌انگیز است که حتی فکرش را هم نمی‌کنیم.

همین‌جا هم بر این نکته تاکید می‌کنم که امیدوارم حسین درخشان خیلی زود صحیح و سالم آزاد شود و خودش تعریف کند ماجرا چه بوده.

در این جا چهار حالت کلی را ذکر می کنم. حالت ها بر اساس مفهوم صداقت یا عدم صداقت نوشته شده‌اند. منظور از صداقت (یا عدم صداقت) هم این است که ماجرای پنهانی که متفاوت از آن چه در دید عموم قرار گرفته در جریان نباشد (یا باشد).

حالت اول. حسین درخشان آدم صادقی است؛ دستگیرکننده‌گانش صاف و سادهاند
بیچاره حسین درخشان. آدمی صاف و ساده که یک مدتی از این ور بام افتاد و یک مدتی هم از آن ور بام افتاد. دستگیر کننده‌هایش هم در کمال صداقت و شفافیت دستگیرش کردند آن هم به خاطر آن حودر سال‌های قبل؛ حرف‌هایی که زده بود و حتی رفته بود اسرائیل. حسین در این یکی دو سال اخیر هم رفتار و هم گفتارش به حاکمیت ایران نزدیک‌ شده بود. پس اگر مشکلی بوده مربوط به سال‌های قبل است.

حالت دوم. حسین درخشان آدم صادقی نیست؛ دستگیرکننده‌گانش صاف و سادهاند
عجب آدم زرنگی است این حسین درخشان. دیده بود چند وقتی است که حنایش رنگ چندانی ندارد و چندان مورد توجه و اقبال نیست و به فکر افتاده بود چطور می‌تواند فصل کاملا جدیدی از شهرت را برای خودش آغاز کند. درس‌اش که در انگلستان تمام شد به این نتیجه رسید چه چیزی بهتر از بازگشت به ایران. با توجه به این‌که تابعیت ایران و کانادا را همزمان دارد نوعی مصونیت خواهد داشت. پس تصمیم گرفت به ایران بازگردد تا سیستم امنیتی صاف و ساده‌ی ایران دستگیرش کند. چه چیزی بهتر از این برای مشهور شدن جهانی در حدی که حالا دیگر نیویورک تایمز هم درباره‌اش بنویسد و عکس‌اش را چاپ کند؟
حسین از بس زرنگ است، خوب حدس زده که ایران هیچ کاری نمی تواند با او بکند. نهایتا مدتی رسمی یا غیررسمی بازداشت‌اش کنند و ازش حرف بکشند. آخرش چه؟ او شهروند کاناداست و به هر حال شهرتی دارد به عنوان یکی از قدیمی‌ترین وبلاگ‌نویسان ایرانی (حالا پدر یا پدرخوانده بودنش بماند). بر و بچه‌های اطلاعاتی سادگی کرده‌اند؛ اول دستگیر می‌کنند بعد از چند ماه متوجه می شوند که  مجبورند آزادش کنند. حالا این وسط شهرتش می ماند برای آقای حودر.

حالت سوم. حسین درخشان آدم صادقی است؛ دستگیرکننده‌گانش هفت‌خط‌ند
بیچاره حسین صاف و ساده. نمی داند سیستم امنیتی یک کشور اگر لازم باشد سرهای خیلی بزرگ تر از او را زیر آب می کند. حالا چه این سر یک کانادایی باشد چه یک اسرائیلی، چه یک وبلاگ‌نویس گردن باریک. آقا حودر صاف و ساده که با کمال صداقت یک مدتی اصلاح طلب بود؛ بعد یک مدتی زد به مسیر افراط و خواست اسرائیل را با ایران آشتی دهد؛ بعد هم به تدریج  مواضعش تغییر کرد و بدل گشت به یک وبلاگ‌نویس طرف‌دار جمهوری اسلامی و منتقد جنبش زنان و اصلاح‌طلبان. شاید حسین در همه‌ی این مراحل واقعا صادق بوده است و الان هم قربانی سادگی خودش شده باشد. در این حالت باید برای حودر نگران شد.

حالت چهارم. حسین درخشان آدم صادقی نیست؛ دستگیرکننده‌گانش
هفت‌خط‌ند
در این حالت ماجرا پیچیده می‌شود و داستان علمی-تخیلی! اگر حودر آدم هفت‌خطی باشد و اگر دستگیرکننده‌گانش هم زرنگ وهفت‌خط باشند هر احتمالی را می‌توان متصور شد. می‌توان فرض کرد که اصلا همه‌ی این ماجرا، بازی حودر و اطلاعاتی‌هاست برای این که نشان دهند رابطه‌ی میان‌شان خراب است. یا می‌توان فرض کرد حسین برای نئو‌کان‌ها کار می‌کند و خودش را نزدیک به حکومت ایران نشان داده و حالا که ایران آمده دستش رو شده و بچه‌های اطلاعاتی دستگیرش کرده‌اند، شاید هم دستش رو نشده کاملا و اصولا قرار بوده که در همین حد لو برود تا بیشتر نفوذ کند. یا می‌توان فرض کرد که حسین وانمود کرده که وابسته به حکومت ایران است که وقتی ایران آمد بگیرندش و وقتی گرفتندش به آن‌ها پیشنهاد همکاری بدهد …

راستش این حالت چهارم را نمی شود کاملا باز کرد. چون اگر هر دو طرف ماجرا هفت‌خط باشند؛ دقیقا هر چیزی از دل این داستان برآید باورکردنی خواهد بود.

در همین رابطه هم بخوانید:


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

دولت کدام کشور جهان رسما ترور می‌کند؟

وزیر حمل و نقل اسرائیل به دولت این کشور توصیه کرد:

اسرائیل باید گفتگوها را خاتمه دهد و سیاست «کشتار هدف‌مند اشخاص» را در قبال دولت حماس پیشه سازد.


Israel’s transportation minister, Shaul Mofaz:

Israel should stop talking and launch a personal targeted killing policy against Hamas.


_39950145_yassin1

دولت اسرائیل ده‌ها سال است «اشخاصی» را که خطرناک تشخیص می‌دهد «ترور» می‌کند و از بیان علنی آن حتی پیش از انجام ترور،  ابایی ندارد. اصطلاح «کشتن هدف‌مند» (Targeted Killing) یادآور این سیاست تاریخی دولت اسرائیل است که رسانه‌های بزرگ غرب برای پرهیز از کاربرد اصطلاح مخوف «تروریسم دولتی» به کار می‌برند.

هیچ دولتی در جهان تا این حد گستاخ نبوده است که این‌چنین رسما و علنا مرتکب «فعل ترور» شود.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگاه استراتژیک: روسیه در آمریکای لاتین – فرصت‌ها و چالش‌ها

این نوشته، هفتمین مطلب از سری پست‌هایی است که تحت عنوان «نگاه استراتژیک» نگاشته می‌شود. در «نگاه استراتژیک» سعی می‌کنم کوتاه بنویسم تا مطالب راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از بیان نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

اولین سری مجموعه‌ی نگاه استراتژیک با استفاده از مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد نوشته شده است. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

خلاصه‌ی قسمت‌های قبل

در قسمت‌‌های قبل دیدیم که ریشه‌ی تضاد منافع آمریکا و روسیه به اختلاف اساسی میان استراتژی‌های این دو کشور باز می‌گردد. آمریکا متمایل به حفظ برتری «کنترل قاره‌ای» است و به این منظور با استراتژی گسترش‌طلبانه‌‌ی روسیه که تلاش دارد با بلعیدن کشورهای همسایه‌‌ی خود یک لایه‌ی حایل دفاعی پیرامون خود به وجود آورد مقابله می‌کند. همین‌طور دیدیم که کشورهای آمریکای لاتین به تنهایی نمی‌توانند تهدیدی برای آمریکا محسوب شوند، اما در صورت حضور یک قدرت از نیمکره‌ی شرقی می‌توانند به اهرم فشار خطرناکی بر ضد منافع آمریکا تبدیل شوند. به این ترتیب روسیه برای خنثی کردن قدرت فرامرزی آمریکا تلاش می‌کند بحران‌هایی دور از مرزهای خود برای آمریکا به وجود آورد و بخش قابل توجهی از تلاش‌هایش را در منطقه‌ی آمریکایی لاتین متمرکز کرده است و خواهد کرد. در ادامه سه تاکتیک مهم روسیه در منطقه‌ی آمریکای لاتین را بررسی کردیم که عبارت بودند از تلاش روسیه برای به خطر انداختن «دسترسی دریایی ایالات متحده‌ی آمریکا» از طریق تشکیل‌ مثلث قدرت هوایی در منطقه‌ی «کوبا، گرانادا،نیکاراگوئه» (یا نقاطی مشابه)، حمایت روسیه از تولید و انتقال مواد مخدر به ایالات متحده‌ی آمریکا و ایجاد بی‌نظمی و اختلال در جامعه‌ی آمریکا از طریق ناپایدار کردن کشور مکزیک بود. در ادامه نگاهی گذرا می‌اندازیم و فرصت‌ها و چالش‌های روسیه در آمریکای لاتین امروز.

فرصت‌های روسیه در آمریکای لاتین

دانیل اورتگا (Daniel Ortega)، رئیس جمهور نیکاراگوئه، تمایل ویژه‌ی خود را به دسته‌بندی‌های مربوط به دوران جنگ سرد پنهان نمی‌کند. به دنبال جنگ روسیه و گرجستان، نیکاراگوئه تنها کشور جهان بود که آبخازیا و اوستیای جنوبی را به رسمیت شناخت. کارگردان پنهان داستان (مسکو) البته از این وضعیت خوشنود است.

رئیس‌جمهور بولیوی اوو مورالس (Evo Morales)، در تلاش برای بازنویسی قانون نحوه‌ی توزیع سرمایه به سود حامیان فقیرش که در منطقه‌های مرتفع‌ (highlands) زادگاهش زندگی می‌کنند است. هاله‌ای از درگیری‌های قومی این منطقه‌ها با مرکزیت شهر کوچابامبا (Cochabamba) را از منطقه‌های پایین‌دست (lowlands) ثروتمندتر و اروپایی‌تر جدا می‌کند. بولیوی در آستانه‌ی بروز یک جنگ داخلی تمام و عیار است، شرایطی که به شدت دخالت‌های خارجی از آن نوع که در دوران جنگ سرد دیدیم را ترغیب می‌کند. چندی نخواهد گذشت که سرفصل روزنامه‌های پرتیراژ جهان، به عکس‌های کوچابامبایی‌های کلاشینکوف به دست در حالی که شعارهای تند ضدامپریالیستی و ضدآمریکایی می‌دهند، مزین شود.

کارتل‌های مواد مخدر در مکزیک، بسیار نیرومندتر از نمونه‌های چند دهه‌ی قبل خود شده‌اند. قدرت مخرب این کارتل‌ها اختیار عمل ویژه‌ای به روس‌ها می‌دهد و دستشان را برای طراحی سناریوهای مطلوب باز می‌گذارد.

وضعیت روسیه در ونزوئلا هم جالب توجه است. هوگو چاوز (Hugo Chavez) رئیس‌جمهور این کشور، دارای افکار ضدآمریکایی‌‌ای است که چندین مرحله از تندروترین تبلیغات‌چی‌های روس هم افراطی‌تر به نظر می‌رسد. چاوز به بمب‌افکن‌های استراتژیک روسیه اجازه‌ی حضور در خاک ونزوئلا را داده و سفیر آمریکا را نیز اخراج کرده است. با نگاهی به نقشه‌ی منطقه می‌توان به سادگی فهمید که ونزوئلا نسبت به گرانادا، پایگاه به مراتب موثرتری برای تهدید کانال پاناما خواهد بود.

همین‌طور چاوز بارها تمایل خود را برای دخالت نظامی در درگیری‌های بولیوی و همین‌طور حمایت از قاچاق اسلحه -از طریق روابطی که با فارک (FARC) دارد- اعلام کرده است. شبکه‌های قاچاق اسلحه و مواد مخدر به راحتی می‌توانند از فرصت‌های قدیم و جدیدی که در ونزوئلا فراهم است بهره جویند و این واقعیت از چشم روس‌ها پنهان نخواهد ماند.

چالش‌های نوین روسیه در آمریکای لاتین

البته همه‌ی تحولات آمریکای لاتین پس از دوران جنگ سرد به سود روسیه تمام نشده است. مثلا کوبا دیگر مثل سابق کورکورانه از روسیه حمایت نمی‌کند. به دنبال طوفان در کوبا، کمک‌های امدادی روسیه حرکتی برای ایجاد گشایشی در ارتباطات بود. کوبا به وضوح مردد است: در حالی‌که کاسترویسم همراه با کاستروی پیر در بستر مرگ است و بزرگ‌ترین بازار جهان درست در یک قدمی مرزهای کوبا قرار دارد، البته که کوبایی‌ها با چند پشیز ناقابل به سوی روسیه جذب نخواهند شد. در زمان شوروی، کوبا به ازای اتحادی که با روسیه داشت، سوبسید‌ها و حمایت‌های مالی فراوانی دریافت می‌کرد. چند محموله‌ی هوایی آذوقه برای طوفان‌زدگان کوبایی‌ها به هیچ عنوان تطمیع‌کننده نیست. هنوز مشخص نیست، روس‌ها چقدر باید برای جلب توجه کوبایی‌ها هزینه‌ی «دلاری» کنند.

وضعیت برزیل هم البته برای روس‌ها چندان مطلوب نیست. حکومت مرکزی برزیل دیگر مثل قبل منفعل و ضعیف نیست. برزیل به سرعت به یک قدرت صنعتی تبدیل می‌شود و شرکت نفتی پتروبراس (Petroleo Brasileiro) هم به مراتب از هر شرکت روسی که تاکنون در آمریکای لاتین حضور یافته، موفق‌تر است.

برزیل به عنوان قدرت صنعتی در حال ظهور، نفوذ خود را در کشورهای همسایه‌اش اروگوئه، پاراگوئه، بولیوی و حتی رقبای‌ منطقه‌ایش یعنی ونزوئلا و آرژانتین گسترش می‌دهد. فقط کشورهایی که قدرت و کنترل نامحسوس و ضعیفی روی مرزهای خود و کشورهای همسایه‌شان دارند، از دخالت‌ها و حمایت‌های روسیه حمایت می‌کنند. برزیل دیگر چنین کشوری نیست و مسلما از موش‌دوانی‌های روسیه در مجاورت مرزهایش چندان خوشنود نخواهد شد.

در هفت‌ قسمت «نگاه استراتژیک» تضاد منافع ریشه‌ای آمریکا و روسیه را تحلیل کردیم و دیدیم که روسیه چگونه با پی‌گیری سه تاکتیک مهم در منطقه‌ی آمریکای لاتین، تلاش می‌کند قدرت دوربرد آمریکا در اوراسیا و پیرامون مرزهایش را منحرف و محدود کند.

در آینده‌ی بحث‌های نگاه استراتژیک، به سایر موضوعات و نقاط دیگر جهان خواهم پرداخت.

مطالعه‌ی دقیق نوشته‌های قبل به درک بهتر این نوشته کمک می‌کند:

  1. روسیه به مثابه یک قلب تپنده
  2. آمریکا: تلاشی مستمر برای حفظ کنترل قاره‌ای
  3. چگونه روسیه می‌تواند هژمونی آمریکا را هدف قرار دهد؟
  4. مثلث قدرت هوایی چیست و چرا آمریکا از تشکیل آن می‌ترسد؟ (شرح تاکتیک اول روسیه در آمریکای لاتین)
  5. مواد مخدر، اسلحه‌ای ارزان و موثر در خدمت روسیه
  6. روسیه پایداری داخلی آمریکا را هدف قرار می‌دهد
  7. نگاه استراتژیک: روسیه در آمریکای لاتین – فرصت‌ها و چالش‌ها

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگاه استراتژیک: روسیه پایداری داخلی آمریکا را هدف قرار می‌دهد

این نوشته، ششمین مطلب از سری پست‌هایی است که تحت عنوان «نگاه استراتژیک» نگاشته می‌شود. در «نگاه استراتژیک» سعی می‌کنم کوتاه بنویسم تا مطالب راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از بیان نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

اولین سری مجموعه‌ی نگاه استراتژیک با استفاده از مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد نوشته شده است. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

خلاصه‌ی قسمت‌های قبل

در قسمت‌‌های قبل دیدیم که ریشه‌ی تضاد منافع آمریکا و روسیه به اختلاف اساسی میان استراتژی‌های این دو کشور باز می‌گردد. آمریکا متمایل به حفظ برتری «کنترل قاره‌ای» است و به این منظور با استراتژی گسترش‌طلبانه‌‌ی روسیه که تلاش دارد با بلعیدن کشورهای همسایه‌‌ی خود یک لایه‌ی حایل دفاعی پیرامون خود به وجود آورد مقابله می‌کند. همین‌طور دیدیم که کشورهای آمریکای لاتین به تنهایی نمی‌توانند تهدیدی برای آمریکا محسوب شوند، اما در صورت حضور یک قدرت از نیمکره‌ی شرقی می‌توانند به اهرم فشار خطرناکی بر ضد منافع آمریکا تبدیل شوند. به این ترتیب روسیه برای خنثی کردن قدرت فرامرزی آمریکا تلاش می‌کند بحران‌هایی دور از مرزهای خود برای آمریکا به وجود آورد و بخش قابل توجهی از تلاش‌هایش را در منطقه‌ی آمریکایی لاتین متمرکز کرده است و خواهد کرد. در ادامه دو تاکتیک مهم روسیه در منطقه‌ی آمریکای لاتین را بررسی کردیم که عبارت بودند از تلاش روسیه برای به خطر انداختن «دسترسی دریایی ایالات متحده‌ی آمریکا» از طریق تشکیل‌ مثلث قدرت هوایی در منطقه‌ی «کوبا، گرانادا،نیکاراگوئه» (یا نقاطی مشابه) و حمایت روسیه از تولید و انتقال مواد مخدر به ایالات متحده‌ی آمریکا. در ادامه، سومین تاکتیک روسیه در آمریکای لاتین را بررسی می‌کنیم.

روسیه در جستجوی ناپایدار کردن مکزیک

سومین تاکتیک مهم روسیه در منطقه‌ی آمریکای لاتین و مرکزی برای مقابله با قدرت دوربرد آمریکا، امنیت و ثبات اجتماعی این کشور را به صورت مستقیم نشانه می‌گیرد، اما حوزه‌ی عملیاتی این تاکتیک تقریبا به صورت کامل در کشور مکزیک است. کشور مکزیک با بیش از صد میلیون نفر جمعیت و اقتصاد دارای رشدی که همزمان به اقیانوس‌های اطلس و آرام دسترسی دارد تنها کشوری در نیم‌کره‌ی غربی است که دست‌کم از لحاظ تئوری (شاید هم به سختی بشود گفت به صورت اجتناب‌ناپذیری) می‌تواند سلطه‌ی ایالات متحده‌ در قاره‌ی آمریکای شمالی را به خطر بیاندازد.

در دوران جنگ سرد دستگاه‌ جاسوسی شوروی توجه ویژه‌ای به مکزیک داشت که با هدف ایجاد بحران‌های مزمن و ماندگار (chronic problems) برای آمریکا انجام می‌شد. در واقع پایگاه عملیاتی کا‌گ‌ب‌ (K.G.B) در مکزیکوسیتی، بزرگترین پایگاه این سازمان در جهان بود (و هنوز هم هست). کا‌گ‌ب در ایجاد ناآرامی‌ها و شورش‌های سال 1968 در مکزیکوسیتی نقش قابل توجهی بازی کرد. اگر چه این ناآرامی‌ها در سرنگون ساختن دولت وقت ناموفق بود، به خوبی میزان نفوذ دستگاه‌ جاسوسی روسیه در مکزیک را نشان می‌دهد.

مشکلات امنیتی‌ای که حضور کشور متخاصمی به بزرگی مکزیک در آن‌سوی مرزهای جنوبی ایالات متحده می‌تواند ایجاد کند هم واضح هستند و هم بسیار خطرناک.

مانند تاکتیک دوم روسیه یعنی «تسهیل تزریق مواد مخدر به جامعه‌ی آمریکا» که تصادفا با حضور در مکزیک نیز هم‌پوشانی دارد، انتظار می‌رود در سال‌های آینده روسیه تلاش جدی در راستای ناپایدار کردن مکزیک انجام دهد. اما باید توجه داشت،‌ با وجودی که حضور یک دولت مکزیکی ضدآمریکایی هدف روس‌هاست، تنها گزینه‌ی آن‌ها نیست. مافیاهای موادمخدر در مکزیک چنان قدرتمند شده‌اند که عملا کنترل و نفوذ دولت مکزیک روی بخش‌های بزرگی از مکزیک زیر سئوال رفته است. سقوط حاکمیت مرکزی مکزیک حتی بدون دخالت روسیه هم موضوعی دور از ذهن نیست. کافی است شبیه همان کاری را که شوروی با گروه‌های شبه‌نظامی ضدآمریکایی انجام داد، روسیه با مافیاهای مواد مخدر مکزیک انجام دهد تا حیات دولت مکزیک رسما به پایان برسد.

مکزیک آشوبی، آمریکا را به آشوب می‌کشاند

از این نکته هم نباید غافل شویم که یک مکزیک از هم پاشیده و ملوک‌الطوایفی (a failed Mexico) برای ایالات متحده بسیار خطرناک‌تر از یک مکزیک یک‌پارچه ولی ضدآمریکایی (hostile united Mexico) است. یک مکزیک مقتدر ضدآمریکایی را می‌توان ترساند، می‌توان تحریمش کرد و حتی می‌توان به آن حمله‌ی نظامی کرد و به صورت موثری تحت کنترل درآورد. اما یک مکزیک فروپاشیده را چکار می‌توان کرد؟ یک مکزیک فروپاشیده هیچ محدودیتی برای جریان سیال مواد مخدر به آمریکا ایجاد نخواهد کرد. مرزهای مکزیک و آمریکا آشوبی (chaotic) می‌شود و عواقب داستان از مواد مخدر هم فراتر می‌رود. یکی از بزرگ‌ترین شرکای تجاری ایالات متحده‌ی آمریکا تبدیل به یک منطقه‌ی بی‌قانون ملوک‌الطوایفی می‌شود که بی‌نظمی و آشوب از آن به آمریکا نشت خواهد کرد.

برای روس‌ها چندان فرقی نمی‌کند که مکزیک تبدیل به یک حاکمیت یک‌پارچه‌ی ضدآمریکایی شود یا این‌که به یک «غول آشوب‌زده» بدل گردد. در هر دو حالت بحرانی عظیم برای ایالات متحده‌ی آمریکا به وجود خواهد آمد که هیچ منبع مالی یا نظامی‌ای نمی‌تواند به سرعت یا سادگی آن را حل کند.

ناپایدار کردن مکزیک تاکتیک مهم روسیه برای ایجاد مشکلات عظیم برای آمریکا

تاکتیک‌های روسیه در آمریکای لاتین ارزان و موثر است

مطمئن باشید تصادفی نیست که روس‌ها از «هم اکنون» در حال برنامه‌ریزی برای ایجاد مشکلات عظیم غیرقابل حل برای آمریکا هستند، همان‌طور که در شرح سه تاکتیک مهم روسیه در آمریکای لاتین دیدیم و بررسی کردیم. درک بهره‌وری اقتصادی یا تحلیل سود و زیان گزینه‌های روسیه در آمریکای لاتین، نیازی به نبوغ ندارد:

تهدید دسترسی دریایی ایالات متحده‌ی آمریکا (تاکتیک اول روسیه)، به دیپلماسی و چند بمب‌افکن و هواپیمای شکاری احتیاج دارد. تسهیل و تشویق تجارت مواد مخدر به آمریکا (تاکتیک دوم روسیه)، چند محموله اسلحه‌ و مقداری زیرکی لازم دارد. ناپایدار کردن کشوری با شرایط مکزیک امروز (تاکتیک سوم روسیه)، نیز نیازمند مقداری خلاقیت است. روسیه می‌تواند با صرف هزینه‌ی اندک روی تک‌تک این تاکتیک‌ها مانور دهد. اما مقابله با اثرات آن‌ها هزینه‌ی غیرقابل اندازه‌گیری‌ای برای ایالات متحده‌ی آمریکا دربرخواهد داشت. روسیه، استراتژی آمریکا مبنی بر محدودسازی مرزهایش (containment) را به شیوه‌ای موثر و معکوس پاسخ می‌دهد.

در قسمت بعدی نگاه استراتژیک نگاهی گذرا خواهیم انداخت به وضعیت فعلی آمریکای لاتین و حضور روسیه در آن.


مطالعه‌ی دقیق نوشته‌های قبل به درک بهتر این نوشته کمک می‌کند:

  1. روسیه به مثابه یک قلب تپنده
  2. آمریکا: تلاشی مستمر برای حفظ کنترل قاره‌ای
  3. چگونه روسیه می‌تواند هژمونی آمریکا را هدف قرار دهد؟
  4. مثلث قدرت هوایی چیست و چرا آمریکا از تشکیل آن می‌ترسد؟ (شرح تاکتیک اول روسیه در آمریکای لاتین)
  5. مواد مخدر، اسلحه‌ای ارزان و موثر در خدمت روسیه

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگاه استراتژیک: مواد مخدر به مثابه سلاحی فلج کننده

این نوشته، پنجمین مطلب از سری پست‌هایی است که تحت عنوان «نگاه استراتژیک» نگاشته می‌شود. در «نگاه استراتژیک» سعی می‌کنم کوتاه بنویسم تا مطالب راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از بیان نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

اولین سری مجموعه‌ی نگاه استراتژیک با استفاده از مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد نوشته شده است. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

خلاصه‌ی قسمت‌های قبل

در قسمت‌‌های قبل دیدیم که ریشه‌ی تضاد منافع آمریکا و روسیه به اختلاف اساسی میان استراتژی‌های این دو کشور باز می‌گردد. آمریکا متمایل به حفظ برتری «کنترل قاره‌ای» است و به این منظور با استراتژی گسترش‌طلبانه‌‌ی روسیه که تلاش دارد با بلعیدن کشورهای همسایه‌‌ی خود یک لایه‌ی حایل دفاعی پیرامون خود به وجود آورد مقابله می‌کند. همین‌طور دیدیم که کشورهای آمریکای لاتین به تنهایی نمی‌توانند تهدیدی برای آمریکا محسوب شوند، اما در صورت حضور یک قدرت از نیمکره‌ی شرقی می‌توانند به اهرم فشار خطرناکی بر ضد منافع آمریکا تبدیل شوند. به این ترتیب روسیه برای خنثی کردن قدرت فرامرزی آمریکا تلاش می‌کند بحران‌هایی دور از مرزهای خود برای آمریکا به وجود آورد و با توجه به سیستم‌ جاسوسی قدرتمند خود، بخش قابل توجهی از تلاش‌هایش را در منطقه‌ی آمریکایی لاتین متمرکز کرده است و خواهد کرد. به علاوه در قسمت قبل دیدیم که تلاش برای به خطر انداختن «دسترسی دریایی ایالات متحده‌ی آمریکا» از طریق تشکیل‌ مثلث قدرت هوایی در منطقه‌ی «کوبا، گرانادا،نیکاراگوئه» (یا نقاطی مشابه) یکی از تاکتیک‌های مهم روسیه برای پخش کردن قدرت دوربرد آمریکاست.

مواد مخدر، اسلحه‌ای ارزان و موثر در خدمت روسیه

دومین تاکتیک مهم روسیه در منطقه‌ی آمریکای لاتین که به منظور رویارویی غیرمستقیم با ایالات متحده و ایجاد بحران برای این کشور و در نتیجه پخش کردن قدرت دوربرد آن انجام می‌شود، تسهیل تولید و توزیع مواد مخدر (drug facilitation) است. طبیعی است اجرای این تاکتیک به مراتب پیچیده‌تر از تاکتیک «تلاش برای رسیدن به مثلث قدرت هوایی» است که قبلا شرح دادیم.

آمریکای جنوبی اراضی گسترده و متنوعی دارد که به سختی ممکن است جذابیتی برای روس‌ها داشته باشند. بیشتر دولت‌های این منطقه، تولید کننده‌ی محصولات نسبتا پیش‌پا‌افتاده‌ی تجاری یا صنعتی (commodity providers) هستند، تقریبا از همان نوعی که شوروی سابق یا روسیه‌ی امروز چنین است، بنابراین از لحاظ اقتصادی این کشورها رقبای روسیه محسوب می‌شوند. از لحاظ سیاسی نیز این کشورها می‌توانند به عنوان سنگرهایی برای پناه دادن نیروهای ضد-آمریکایی نقش بازی کنند. بنابراین کرملین هر جا بتواند از گرایش‌های ضدآمریکایی در این منطقه حمایت می‌کند. اما همان‌طور که قبلا هم توضیح دادیم، حتی اگر تمام کشورهای آمریکایی لاتین توسط دولت‌های ضدآمریکایی اداره شوند، چندان اهمیتی برای واشنگتن نخواهد داشت؛ چرا که این دولت‌ها چه به‌تنهایی و چه جملگی، تقریبا هیچ راهی برای به خطر انداختن منافع آمریکا را ندارند، البته به جز یک راه:

«تجارت مواد مخدر» جامعه‌ی آمریکا را از درون خالی می‌کند و هزینه‌های انبوهی به سیستم «تامین اجتماعی»، «قانون‌گذاری و اجرایی»، «بهداشت و درمان» و «بازرگانی» این کشور تحمیل می‌کند.

در دوران جنگ سرد،‌ روس‌ها با تولیدکنندگان و قاچاق‌چی‌های مواد مخدر روابط ویژه‌ای برقرار کرده بودند. از «فارک: نیروهای مسلح ارتش کلمبیا» (FARC: Revolutionary Armed Forces of Colombia) گرفته تا کشت‌کاران کوکائین در ارتفاعات بولیوی. البته شوروی به صورت مستقیم از کشت و تجارت مواد مخدر حمایت نمی‌کرد، اما از هر گروهی که از لحاظ «ایدئولوژیکی» مفید تشخیص می‌داد حمایت می‌کرد.

پیش‌بینی می‌شود در آینده روسیه چنان در این زمینه فعال شود که فعالیت‌های قبلی شوروی در قیاس با آن کمرنگ جلوه کند. بعد از فروپاشی شوروی، بسیاری از عوامل «سرویس امنیتی فدرال روسیه» (FSB) در جستجوی تامین منابع مالی جدید برای خود برآمدند. فراموش نکنیم سازمان‌های امنیتی-جاسوسی روسیه تقریبا به حال خود رها شده بودند و تنها بعد از سال 1999 بود که ولادیمیر پوتین رهبری دولت روسیه را به دست گرفت و به طور جدی به دستگاه‌های امنیتی و جاسوسی روسیه به عنوان اصلی‌ترین دارایی‌های دولت توجه کرد.

سقوط شوروی، تعداد بسیاری از ماموران امنیتی روسیه را که از قضا تجربه و دانش بسیار بالایی در زمینه‌ی قاچاق (smuggling) و جرائم سازماندهی‌شده (organized crime) داشتند را به مرکز چنین فعالیت‌هایی هدایت کرد. بعد از گذشت حدود یک دهه، بخش بزرگی از این عوامل (agents) مجددا به خدمت دولت روسیه بازگشته‌اند، با کوله‌باری از تجربه‌های پرخطر در بخش‌های نه چندان دوست‌داشتنی امور امنیتی یا جاسوسی. این افراد به طور جدی «منافع مالی شخصی» خود را در عملیات آینده‌ی روسیه در «آمریکای لاتین» دنبال می‌کنند.

روسیه، باندهای مواد مخدر و آمریکای لاتین

باندهای مواد مخدر احتیاجی به پول روس‌ها ندارند، اما برای عملیات خود به اسلحه و آموزش نیاز دارند که دقیقا با نقاط قوت روس‌ها هماهنگی دارد. واضح است که دخالت روسیه در این منطقه‌ها کاملا پنهانی و محرمانه است. مطمئنا روس‌ها زیرک‌تر از آن هستند که زیر دوربین‌های خبری سی‌ان‌ان و در اوج جنگ‌های داخلی بولیوی برای فارک‌ها (FARC) کشتی پر از اسلحه بفرستند. اما این مشکلی است که روس‌ها در حل آن‌ بسیار عالی هستند (قبلا توضیح دادیم سیستم جاسوسی و امنیتی روس‌ها بسیار با تجربه و نیرومند است) و به قولی پیراهن‌ها در این زمینه پاره کرده‌اند.

حمایت از تولید مواد مخدر و تسهیل قاچاق آن به ایالات متحده‌ی آمریکا برای روسیه کاری ساده و ارزان است. اما تاثیر منفی اقتصادی و اجتماعی آن بر جامعه‌ی آمریکا به حدی سنگین است که می‌توان از آن به عنوان یک عامل فشار مهم برای کنترل قدرت فرامرزی آمریکا یاد کرد. درست همین‌ نکته است که تاکتیک دوم روس‌ها در آمریکای لاتین را شکل می‌دهد.

در ادامه‌ی بحث‌های «نگاه استراتژیک» به شرح تاکتیک سوم روسیه در آمریکای لاتین خواهیم پرداخت، همین‌طور شرحی خواهیم داشت به وضعیت فعلی گرایشات متمایل به روسیه در آمریکای لاتین و مشکلاتی که روسیه برای اجرای تاکتیک‌هایش پیش‌رو دارد.

روسیه با حمایت مستقیم یا غیرمستقیم از باندهای تولید و قاچاق مواد مخدر در آمریکای لاتین، هزینه‌ی اقتصادی و اجتماعی سنگینی را بر جامعه‌ی آمریکا وارد می‌کند.

مطالعه‌ی دقیق نوشته‌های قبل به درک بهتر این نوشته کمک می‌کند:

  1. روسیه به مثابه یک قلب تپنده
  2. آمریکا: تلاشی مستمر برای حفظ کنترل قاره‌ای
  3. چگونه روسیه می‌تواند هژمونی آمریکا را هدف قرار دهد؟
  4. مثلث قدرت هوایی چیست و چرا آمریکا از تشکیل آن می‌ترسد؟ (شرح تاکتیک اول روسیه در آمریکای لاتین)

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگاه استراتژیک‌: روسیه در جستجوی تهدید دسترسی دریایی آمریکا

این نوشته، چهارمین مطلب از سری پست‌هایی است که تحت عنوان «نگاه استراتژیک» نگاشته می‌شود. در «نگاه استراتژیک» سعی می‌کنم کوتاه بنویسم تا مطالب راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از بیان نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

اولین سری مجموعه‌ی نگاه استراتژیک با استفاده از مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد نوشته شده است. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

خلاصه‌ی قسمت‌های قبل

در قسمت‌‌های قبل دیدیم که ریشه‌ی تضاد منافع آمریکا و روسیه به اختلاف اساسی میان استراتژی‌های این دو کشور باز می‌گردد. آمریکا متمایل به حفظ برتری «کنترل قاره‌ای» است و به این منظور با استراتژی گسترش‌طلبانه‌‌ی روسیه که تلاش دارد با بلعیدن کشورهای همسایه‌‌ی خود یک لایه‌ی حایل دفاعی پیرامون خود به وجود آورد مقابله می‌کند. همین‌طور دیدیم که کشورهای آمریکای لاتین به تنهایی نمی‌توانند تهدیدی برای آمریکا محسوب شوند، اما در صورت حضور یک قدرت از نیمکره‌ی شرقی می‌توانند به اهرم فشار خطرناکی بر ضد منافع آمریکا تبدیل شوند. به این ترتیب روسیه برای خنثی کردن قدرت فرامرزی آمریکا تلاش می‌کند بحران‌هایی دور از مرزهای خود برای آمریکا به وجود آورد و با توجه به سیستم‌ جاسوسی قدرتمند خود، بخش قابل توجهی از تلاش‌هایش را در منطقه‌ی آمریکایی لاتین متمرکز کرده است و خواهد کرد.

مثلث قدرت هوایی چیست و چرا آمریکا از تشکیل آن می‌ترسد؟

شاید کهن‌سال‌ترین و دائمی‌ترین دغدغه‌ی سیاست‌گذاران آمریکایی موضوع «محدودیت دسترسی دریایی» (Naval Interdiction) بوده است. از لحاظ تاریخی پس از این‌که ایالات متحده‌ی آمریکا کنترل زمینی نواحی آمریکای شمالی را به دست آورد، مهم‌ترین تلاشش را بر کنترل همه‌ی شاه‌راه‌های دریایی‌ای که به آمریکایی شمالی منتهی می‌شوند متمرکز کرد. کلیدی‌ترین سیاست در این استراتژی، خنثی کردن «کوبا» بود. داشتن بزرگ‌ترین یا قدرتمندترین حضور دوربرد دریایی معنای بسیار اندکی دارد، اگر کوبا همزمان یک کشور متخاصم باشد و به پایگاه یکی از قدرت‌های نیمکره‌ی شرقی هم تبدیل شده باشد.

نواحی ساحلی ایالات متحده‌ی‌ آمریکا در خلیج مکزیک، نه تنها قلب صنعت انرژی این کشور هستند، بلکه به آمریکا اجازه می‌دهد که به عنوان یک عامل سیاسی و اقتصادی منسجم (unified polity and economy)  عمل کند. حوزه‌ی آب‌ریز رودهای اوهایو، میسوری و می‌سی‌سی‌پی به نیواورلئان و خلیج مکزیک منتهی می‌شود. قدرت اقتصادی این حوزه‌ها وابسته به دسترسی آن‌ها به کشتی‌رانی اقیانوسی (oceanic shipping) است. یک قدرت متخاصم مستقر در کوبا به سادگی می‌تواند «تنگه‌ی فلوریدا» (Straits of Florida) و کانال یاکاتان (Yucatan Channel) را ببندد، و خلیج مکزیک را به یک دریاچه‌ی بزرگ تبدیل کند.

با در نظر گرفتن واهمه‌ی ایالات متحده‌ی آمریکا از «محدودیت دسترسی دریایی»، شوروی سابق متوجه یک گنج استراتژیک دیگر در منطقه شده بود که بی‌تردید از دید روسیه نیز غافل نخواهد ماند: «کانال پاناما».

هم به دلایل اقتصادی و هم به دلایل نظامی، برای آمریکاییان به شدت سهل‌تر است که محبور به دور زدن قاره‌ی آمریکای جنوبی نباشند، به خصوص این‌که قدرت اقتصادی و نظامی آمریکا بر پایه‌ی «دسترسی و قدرت دریایی» (maritime power and access) بنا شده است.

روسیه در جستجوی ایجاد مثلث قدرت هوایی

در دوران جنگ سرد، روس‌ها روابط دوستانه‌ای با نیکاراگوئه برقرار کرده بودند. آن‌ها برای تحولات سیاسی متمایل به منافع خود در جزیره‌ی گرانادا واقع در دریای کارائیب نیز برنامه‌ریزی کرده بودند. مانند کوبا، این دو منطقه به تنهایی دارای اهمیت استراتژیک چندانی نیستند. اما آن‌ها (کوبا، گرانادا، نیکاراگوئه) را با هم در نظر بگیرید و به هر کدام یک پایگاه هوایی شوروی اضافه کنید و به مثلث قدرت هوایی شوروی/روسیه (triangle of Soviet airpower) می‌رسید که می‌تواند دسترسی به کانال پاناما را به مخاطره بیاندازد و همین‌طور دسترسی خلیج مکزیک به اقیانوس اطلس را تهدید کند.

این مثلث در تاریخ جنگ سرد هرگز به مرحله‌ی تشکیل و تثبیت نرسید و روسیه‌ی امروز هم می‌داند ایجاد آن شاید هرگز عملی نباشد. اما مطمئنا حرکت یا برنامه‌ریزی برای ایجاد آن را به عنوان تاکتیک موثری برای پخش کردن قدرت آمریکا و ضعیف‌تر ساختن تمرکز قدرت این کشور در منطقه‌ی اوراسیا و به خصوص مرزهای روسیه، در دستور کار قرار خواهد داد. تلاش روسیه برای برقراری ارتباطات صمیمانه با ونزوئلا یا کوبا و خبرهایی مانند «فرود بمب‌افکن‌های راهبردی روسیه در ونزوئلا» که ممکن است در نگاه اول چندان معنی‌دار به نظر نرسند را باید در راستای همین تاکتیک روسیه تحلیل کرد.

در ادامه‌ی بحث‌های نگاه استراتژیک، دو تاکتیک مهم دیگر روسیه در منطقه‌ی آمریکا لاتین به منظور پخش/تضعیف قدرت دوربرد آمریکا در پیرامون مرزهای روسیه را بررسی خواهیم کرد. پس از آن نگاهی خواهیم انداخت به گرایش‌های امروز منطقه‌ی آمریکای لاتین در قبال روسیه.

ایجاد مثلث قدرت هوایی روسیه می‌تواند دو شاهرگ مهم اقتصاد و قدرت آمریکا را به مخاطره بیاندازد: دسترسی خلیج مکزیک به اقیانوس اطلس و امنیت کانال پاناما

مطالعه‌ی دقیق نوشته‌های قبلی به درک بهتر این نوشته کمک می‌کند:

  1. روسیه به مثابه یک قلب تپنده
  2. آمریکا: تلاشی مستمر برای حفظ کنترل قاره‌ای
  3. چگونه روسیه می‌تواند هژمونی آمریکا را هدف قرار دهد؟

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگاه استراتژیک: روسیه پاشنه‌ی آشیل آمریکا را نشانه می‌گیرد

این نوشته، سومین مطلب از سری پست‌هایی است که تحت عنوان «نگاه استراتژیک» نگاشته می‌شود. در «نگاه استراتژیک» سعی می‌کنم کوتاه بنویسم تا مطالب راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از بیان نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

اولین سری مجموعه‌ی نگاه استراتژیک با استفاده از مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد نوشته شده است. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

خلاصه‌ی قسمت‌های قبل

در قسمت‌ اول نگاه استراتژیک با عنوان «روسیه به مثابه یک قلب تپنده» دیدیم که کشور روسیه به لحاظ تاریخی برای حفظ امنیت خود مانند قلبی تپنده رفتار می‌کند: در دوران قدرت باز می‌شود و کشورها و منطقه‌های مجاورش را می‌بلعد و در دوران ضعف، این مناطق را از دست می‌دهد. در ادامه و در قسمت دوم تحت عنوان «آمریکا: تلاشی مستمر برای حفظ کنترل قاره‌ای» اختلاف منافع آمریکا و روسیه را توضیح دادیم و دیدیم که آمریکا به دلیل این‌که تنها کشوری در جهان است که به طور موثری یک قاره‌ی کامل را کنترل می‌کند، مایل به حفظ این برتری خود از طریق جلوگیری از ظهور قدرت‌ بزرگی در اوراسیا است. به همین دلیل با تشکیل ائتلاف‌های مختلف در سراسر مرزهای روسیه، مانع از گسترش روسیه می‌شود. از این دیدگاه دیدیم که استراتژی امنیتی روسیه (ایجاد لایه‌های امنیتی و حایل پیرامون خود) کاملا در تضاد با استراتژی آمریکا در اوراسیا است.

در ادامه نگاهی می‌اندازیم به پاشنه‌ی آشیل آمریکا و روش‌هایی که روسیه برای فشار آوردن به آن در پیش خواهد گرفت (گرفته است).

چگونه روسیه می‌تواند هژمونی آمریکا را هدف قرار دهد؟

همه‌ی جبهه‌های رویارویی قدرت‌های بزرگ در اوراسیا (Eurasia) نیست. تا امروز، اعمال قدرت آمریکا در مرزهای روسیه،‌ این کشور را در وضعیت تدافعی قرار داده است. این وضعیت برای روسیه خطرناک است، چرا که دیر یا زود یا درگیر ناآرامی‌های داخلی می‌شود (گفتیم که روسیه دارای اقلیت‌های بسیار ناهمگون است) یا این‌که تنش‌ها به درگیری زمینی منجر خواهد شد (نمونه‌‌ی کوچکش را در گرجستان دیدیم). روسیه باید تلاش کند، قدرت ایالات متحده‌ی آمریکا را تا حد امکان پخش کند، به خصوص در رویداد‌هایی که از مرزهای روسیه دور باشند. اما روسیه در کدام نقطه‌ی جهان می‌تواند از نقطه‌‌ی ضعف آمریکا بهره جوید؟

به خاطر وضعیت جغرافیایی ایالات متحده، این کشور برتری خود را از طریق ایجاد ائتلاف‌هایی مبتنی بر منافع مشترک و دور از مرزهای خود به دست می‌آورد. همگنی نسبی و هماهنگی داخلی (internal U.S. harmony) در این کشور به حدی است که چندان نیازی به داشتن سیستم‌های جاسوسی یا امنیتی خیره کننده برای حفظ امنیت داخلی خود ندارد. برخلاف روسیه، آمریکا تعداد زیادی جمعیت نافرمان، خشمگین، فتح شده و ناهمگون که احتیاج به «سر جای خود نشانده شدن» داشته باشند ندارد. اما درست برعکس، روسیه برای حفظ ثبات داخلی کشورش، به بازوی امنیتی و جاسوسی نیرومند احتیاج دارد. دستگاه‌های جاسوسی روسیه در کوران «کنترل اقلیت‌های روسیه» چنان مهارت و تجربه‌ای به دست آورده‌اند که به جرات می‌توان گفت یکی از نقاط قدرت این کشور، بازوی جاسوسی نیرومند آن است.

اما هیچ‌ منقطه‌ای در جهان به اندازه‌ی «آمریکای لاتین» قدرت دستگاه‌های جاسوسی روسیه و ضعف نسبتی دستگاه‌های جاسوسی آمریکا را نشان نمی‌دهد.

به صورت سنتی ایالات متحده از ناحیه‌ی «حیاط خلوت»‌ (backyard) خود چندان احساس خطر نمی‌کند. آمریکای لاتین یک قاره‌ی توخالی است، از این لحاظ که فقط حاشیه‌های آن توسعه‌ی شهری یافته است. به خاطر همین موضوع‌ (نداشتن حمایت زمینی گسترده‌ی داخلی) هرگز نمی‌تواند به یک قدرت همبسته‌ی بزرگ (single hegemonic power) تبدیل شود. آمریکای مرکزی و نواحی جنوبی مکزیک نیز به شدت از لحاظ جغرافیایی شکسته و خرد هستند. مکزیک شمالی (مانند کانادا) به شدت از لحاظ اقتصادی به ایالات متحده وابسته است و بنابراین هرگز تقابل جدی با ایالات متحده‌ی آمریکا را در دستور کار خود قرار نخواهد داد.

با توجه به موارد ذکر شده، طبیعی است که ایالات متحده‌ی آمریکا «چندان» نگران باقی‌مانده‌ی نیمکره‌ی غربی (آمریکای مرکزی و لاتین) نباشد. اما وقتی یک قدرت خارجی بخواهد از این منطقه «بازدید» کند، داستان بسیار فرق می‌کند.

نقطه‌ی ضعف ایالات متحده در کجاست؟

از زمان «دکترین مونرو» (Monroe Doctrine) تاکنون، استراتژی آمریکا در قبال آمریکای لاتین بسیار ساده بوده است. در این منطقه، ایالات متحده از ناحیه‌ی هیچ قدرت محلی‌ای احساس خطر نمی‌کند، اما «به شدت» از ناحیه‌ی اتحاد یک قدرت‌ نیم‌کره‌ی شرقی (Eastern Hemispheric power) با قدرت‌های محلی در آمریکای لاتین احساس خطر می‌کند. کشورهای آمریکا لاتین، به خودی خود نمی‌توانند چندان آسیبی به منافع آمریکا برسانند، اما می‌توانند مانند یک اهرم عظیم توسط قدرت‌های نیم‌کره‌ی شرقی بر علیه قدرت آمریکا مورد استفاده قرار گیرند. این نکته، قانون مطلق حاکم بر نگاه ایالات متحده به آمریکای لاتین است.

با توجه به آن‌چه گفتیم، نتیجه‌گیری این‌که روسیه اصلی‌ترین تلاش‌هایش را در «کجای جهان» متمرکز خواهد کرد چندان دشوار نیست. کافی است نگاهی به تاریخ جنگ سرد بیاندازیم؛ تلاش‌های آینده‌ی روسیه نیز چندان متفاوت نخواهد بود. روسیه با در پیش گرفتن سه تاکتیک مهم در منطقه‌ی آمریکای لاتین، می‌تواند هژمونی آمریکا را به طور جدی به خطر بیاندازد.

در قسمت‌های بعدی «نگاه استراتژیک» این تاکتیک‌ها را تحلیل خواهیم کرد.

کشورهای آمریکای لاتین به تنهایی تهدیدی برای منافع آمریکا محسوب نمی‌شوند، اما حضور عامل سوم داستان را عوض می‌کند.

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

گرامی‌داشت آسیب‌دیدگان با جشن جنگ فرق می‌کند

با تقارنی شگفت‌انگیز، سالروز آغاز جنگ ایران و عراق مصادف شده است با «روز جهانی صلح» و «روز جهانی آلزایمر». آیا این شوخی تاریخ است؟ آیا این دژاووی یک کابوس‌ طاعونی است؟

اگر «فراموش نکرده باشم» آلزایمر بیماری فراموشی است. نکند «ما» فراموش کرده‌ایم «روزهای آژیر قرمز و اضطراب و موشک‌ و بمباران هوایی» را؟ نکند ما در روز جهانی صلح، فاجعه‌ای را که بر این مردم گذشت «فراموش کرده‌ایم».

آیا در روز جهانی صلح و روز جهانی الزایمر، آسیب‌دیدگان جنگ را فراموش کرده‌ایم؟

جشن جنگ یا گرامی‌داشت آسیب‌دیدگان؟

متاسفانه من در ایران نیستم، ولی می‌توانم تصور کنم رسانه‌های داخلی و دولتی ایران «سالروز آغاز جنگ ایران و عراق» یا دقیق‌تر بگویم «تجاوز نظامی عراق به ایران» را با حالتی از شکوه و غرور «جشن» می‌گیرند. فقط می‌توانم بگویم متاسفم.

من با دوست خوبم خانم‌ «سمیه توحیدلو»‌ موافق هستم، البته صرف‌نظر از عنوان نوشته‌ی ایشان که اگر من بودم، به جای کلمه‌ی «بزرگ‌داشت»، کلمه‌ی جشن را انتخاب می‌کردم: «شروع جنگ خانمان‌برانداز، جشن گرفتن ندارد» :

(نقل قول از همان مطلب سمیه توحیدلو، جملات داخل براکت از من است)

گوشه‌ی تلویزیون هم گلی برای یادبود و بزرگداشت جنگ کاشته اند. راستش یک چیز را نمی‌فهمم. در کجای دنیا شروع یک جنگ خانمان برانداز جشن و پایکوبی دارد؟  [گرامی‌داشت ولی می‌گیرند] چرا بزرگداشت های ما از این جنگ و حتی خاطره‌خوانی‌هایمان را گذاشته ایم شروع این جنگ؟ [چون آسان‌تر است، چون انگار مجبور نیستیم پاسخ‌گوی قربانیان و آسیب‌دیدگان میلیونی جنگ باشیم، جنگی که معلوم نیست چرا این همه طول کشید؟] مگر شروع جنگ عزیز است؟ [بله سمیه جان، شروع جنگ برای کسانی که حاکمیت خود را به کمک آن تثبیت کردند عزیز است] مگر شروع جنگ آن هم حمله یک متجاوز و آن همه مشکلات آغازین روزهای جنگ باید با افتخار بازگو شود؟ [چرا نشود؟ وقتی صرف‌نظر از میلیون‌ها آسیب‌دیده‌ی جسمی و روانی، غرور و افتخار برای «بعضی‌ها» به همراه داشته است] یادآوری این روز به عنوان روزی که صلح از میان رفت، خوب است. ‌[اما یادمان نمی‌آید، الزایمر گرفته‌ایم آخر، سمیه جان] اما جشن و بزرگداشت های همه ساله در این روز کمی جای سوال دارد!

تاریخ نشان داده که همیشه گروه‌های حاکم بر جامعه، با کوبیدن بر طبل وطن‌پرستی و خاک‌پرستی سعی در تهییج احساسات گروه‌های مردمی به سمت و سوی مورد تمایل‌شان داشته‌اند. متاسفانه گاه احساس می‌کنم این مساله در ایران ما از خیلی از نقاط دیگر جهان پررنگ‌تر است.

فقط می‌توانم بگویم متاسفم. متاسفم از این سوءاستفاده‌ی دائمی از احساسات مردم، از این حکایت تکراری تاریخ که مکرر می‌شود و باز مکرر می‌شود و انگار باز هم ما فراموشی گرفته‌ایم و باز هم فراموشی گرفته‌ایم و باز هم فراموشی گرفته‌ایم…


چند نوشته‌ی دیگر در همین رابطه:


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

تحریم‌های جدید‌ آمریکا:هدف صنایع کشور

این پست نوشته‌ی دوست خوبم «چشم‌هایی که فکر می‌کنند» است که در بامدادی منتشر می‌شود. با سپاس فراوان از او که قبول کرد در این‌ رابطه مطلب کوتاهی بنویسد.

تحریم‌های مالی و تجاری موثر همیشه از طریق طرف‌های بالادست و دارای قدرت‌های انحصاری و «شبه کارتل» صورت می‌گیرد و تا قبل از رسیدن به چنین جایگاهی در بازار، اصولا «تحریم کردن» موضوعیت یا تاثیرگذاری ندارد.

در منظر خرد، شرکتی مانند «شرکت ملی نفت ایران» در بازار محدود داخلی، توانایی این را دارد که هر یک از شرکت‌های پیمانکاری داخلی طرف قراردادش را به خاطر کوتاهی از انجام تعهدات درج شده در متن قرارداد تنبیه کند. به عنوان مثال شرکت نفت می‌تواند نام پیمان‌کار متخلف را در «فهرست سیاه» قرار دهد و از انعقاد قراردادهای بعدی با آن شرکت جلوگیری کند. در صورتی که پیمان‌کار به دادگاه‌های صالحه شکایت برد و دادگاه حکم مثبت به نفع او صادر کند، امکان «رفع اثر» از او وجود دارد. اما با توجه به انحصاری بودن بازار داخلی صنعت نفت و انرژی، شرکتی که نامش (حتی برای مدت کوتاهی) در فهرست سیاه شرکت نفت درج شده باشد و «انگ خورده» باشد تا وقتی که بتواند تغییر نام یا فعالیت داده و حایز امتیاز لازم برای این‌که در زمره‌ی پیمان‌کاران با صلاحیت صنعت نفت قرار گیرد، فرصت زیادی از دست خواهد داد و در نتیجه احتمالا از هستی ساقط می‌شود.

آمریکا شرکت‌های صاایران، صنایع الکترونیک شیراز، صنایع مخابرات ایران و چند شرکت دیگر را هم به فهرست اضافه کرد.
آمریکا شرکت‌های صاایران، صنایع الکترونیک شیراز، صنایع مخابرات ایران و چند شرکت دیگر را تحریم کرد.

از نگاه کلان‌تر، تحریم‌های اقتصادی و مالی آمریکا نیز (با اندکی تفاوت) همان محتوا را در بردارد، یعنی کشوری که از سوی آمریکا تحریم شود، در حیطه‌هایی که وابسته‌ به بازارهای انحصاری یا فن‌آوریهای انحصاری است به راحتی ضربه‌پذیر خواهد بود و تا وقتی که بتواند استراتژی تقابلی مناسب اتخاذ کند، بایستی تاوان سنگینی بابت تحریم‌ها بپردازد.

در صنعت نفت و گاز و انرژی، به جز بحث نیروی انسانی و بخش‌هایی مانند ابنیه و بعضی سازه‌های فرایندی نسبتا ابتدایی، انحصار فن‌آوری در اختیار کشور آمریکا و هم پیمانان آن است که برای چنین روزهایی به کار می‌آیند و به راحتی یک مشتری بالقوه مانند ایران را با کوچکترین اشاره‌ی برادر بزرگ‌تر کنار می‌گذارند. حتی کمپانی‌هایی مانند توتال که امروز عمده‌ی سود ناشی از سرمایه‌گذاری را در ایران به جیب زده‌اند به راحتی به اردوی برادر بزرگ‌تر خواهند پیوست.

چند روز پیش خزانه‌داری آمریکا  6 شرکت ایرانی وابسته به «صنایع نظامی ایران» را در فهرست تحریم‌های یک جانبه‌ی آمریکا قرار داد. شرکت‌های «صنایع الکترونیک ایران یا صاایران»، «صنایع الکترونیک شیراز»، «صنایع مخابرات ایران» و … نیز در شمار شرکت‌های تحریم شده هستند.

اگر چه شاید در نگاه اول واضح نباشد و به نظر برسد که تحریم این شرکت‌ها فقط محدودیت‌هایی برای صنایع نظامی ایجاد می‌کند، اما این تحریم‌ها، عملا حوزه‌ی تاثیر تحریم‌های آمریکا را به صنایع داخلی و بازارهای داخلی ایران می‌کشاند. این شرکت‌ها معمولا به جز فرایندهای عملیاتی خودشان، تامین‌کننده‌ی بسیاری از خدمات «فنی- مهندسی» برای بخش‌های مختلف صنعت نیز هستند (بعضا حتی نقش کلیدی دارند). به عنوان نمونه در بحث «کالیبراسیون ادوات و ابزاردقیق» مرجع اصلی در ایران شرکت «صاایران» است که پس از تعمیرات اساسی یا دوره‌های بازرسی بایستی با صدور گواهی‌نامه‌های اعتبار کالیبراسیون، مجوز راه‌اندازی یا ادامه‌ی‌ کار بسیاری از صنایع را صادر سازد. بدون تامین قطعات دستگاه‌های تست و آزمون صحت کالیبراسیون این شرکت، عملا بخش بزرگی از صنایع کشور نخواهند توانست مطابق استانداردهای تثبیت شده‌ی صنعتی به کار خود ادامه دهند و در نتیجه‌ به تدریج وادار به توقف همکاری خود با صنایع بین‌المللی (حتی آن‌ها که ایران را تحریم نکرده‌اند) خواهند شد.

به دنبال تحریم‌‌های پی‌درپی به ظاهر بی‌اهمیت ولی در واقع «زیربنایی و دامن‌گیر» متاسفانه باید منتظر تبعات بسیار ناگوارتری باشیم. البته به نظر می‌رسد به اعتقاد ««برخی»» از ««مسئولان رده‌ی بالای کشور»»، این تحریم‌ها هیچ تاثیری بر اقتصاد ایران ندارد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگاه استراتژیک: ریشه‌ی تضاد آمریکا و روسیه در کجاست

این نوشته، دومین مطلب از سری پست‌هایی است که تحت عنوان «نگاه استراتژیک» نگاشته می‌شود. در «نگاه استراتژیک» سعی می‌کنم کوتاه بنویسم تا مطالب راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از بیان نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

اولین سری مجموعه‌ی نگاه استراتژیک با استفاده از مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد نوشته شده است. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

در قسمت اول نگاه استراتژیک با عنوان «روسیه به مثابه یک قلب تپنده» دیدیم که کشور روسیه به لحاظ تاریخی برای حفظ امنیت خود مانند قلبی تپنده رفتار می‌کند: در دوران قدرت باز می‌شود و کشورها و منطقه‌های مجاورش با می‌بلعد و در دوران ضعف، این مناطق را از دست می‌دهد.

در ادامه نگاهی می‌اندازیم به ریشه‌ی تضاد میان آمریکا و روسیه و روش‌هایی که آمریکا (و دیگران) برای کنترل روسیه در پیش گرفته‌اند.

آمریکا: تلاشی مستمر برای حفظ کنترل قاره‌ای

کشورهای همسایه‌ی روسیه، مسکو را دوست ندارند. درک این واقعیت، با توجه به سیاست امنیتی روسیه (ایجاد لایه‌ی حایل از طریق کنترل کشورهای نزدیک) که با گرایش این کشور به توسعه همراه است و همین‌‌طور سیاست داخلی روسیه که مبتنی بر ایجاد ترس و ترور است (برای جلوگیری از قدرت گرفتن گروه‌های متنوع و گسترده‌ی اقلیت) چندان دشوار نیست.

بخش بزرگی از تاریخ غرب پیرامون تشکیل یا تحول ائتلاف‌های (coalitions) مختلف برای کنترل کردن «نقاط ضعف امنیتی»‌ روسیه شکل گرفته است.

به طور خاص درباره‌ی «ایالات متحده‌ی آمریکا»، ریشه‌ی این موضوع به مساله‌ی «کنترل قاره‌ای» باز می‌گردد. آمریکا تنها کشوری در جهان است که عملا «یک قاره‌‌ی کامل» را به صورت موثر تحت کنترل خود دارد. در این قاره‌، مکزیک و کانادا بسیار محتاط هستند (به خاطر حساب بردن از آمریکا)  و استقلال عمل اندکی دارند. (البته کشور استرالیا نیز یک قاره‌ی کامل را کنترل می‌کند، اما با توجه به این‌که حدود 85 درصد خاک این کشور غیرقابل استفاده است، شاید از لحاظ جغرافیایی دقیق‌تر باشد که استرالیا را نه یک قاره‌، که مجمع‌الجزایری که با پل‌هایی طولانی به هم متصل شده‌، تلقی کنیم.) این واقعیت، امتیاز بزرگی برای ایالات متحده محسوب می‌شود. نه تنها این کشور دارای بازار داخلی عظیمی است، بلکه توانایی این را دارد که بدون هراس از «حمله‌ از پشت سر» در نقاط دوردست اعمال قدرت کند. نیروهای آمریکایی می‌توانند تقریبا با تمام توان در عملیات تهاجمی شرکت کنند، در حالی که سایر رقبای اوراسیایی (Eurasia) «ایالات متحده»، همواره باید بخش قابل توجهی از نیروهای خود را صرف محافظت در برابر هجوم همسایه‌هایشان کنند.

تنها چیزی که ممکن است برتری «کنترل قاره‌ای» (و امنیت) ایالات متحده‌ی آمریکا را تهدید کند، ظهور یک «قدرت همبسته‌ی» (hegemon) اوراسیایی‌ است. در طول 60 سال گذشته، روسیه (یا شوروی) تنها پیکره‌ای بوده است که امکان این را داشته که به چنین قدرتی تبدیل شود؛ البته به خاطر پهنه‌ی جغرافیایی خود.

استراتژی آمریکا برای مواجهه (یا پیشگیری)‌ از ظهور چنین قدرتی ساده است: «حبس‌سازی» (containment) یا ایجاد شبکه‌ای از متحدان برای جلوگیری از نفوذ و توسعه‌ی سیاسی، اقتصادی یا نظامی روسیه. واضح‌ترین مصداق این استراتژی ناتو (NATO) است، اما سیاست تفکیک یا فاصله‌اندازی میان روسیه و چین (Sino-Soviet split) شاید پیچیده‌ترین مصداقش باشد.

سیاست «حبس‌سازی» ایجاب می‌کند که آمریکا با هر گام روسیه برای خروج از «حبس» مقابله کند: آمریکا این‌کار را با تشکیل ائتلاف‌های جدید (new coalitions) در نقاطی که روسیه قصد گسترش دارد، انجام می‌دهد. جنگ کره یا ویتنام – هر دو متعلق به حساس‌ترین و بحرانی‌ترین دوره‌های تاریخ آمریکا – مصداق‌های چنین استراتژی‌ای بوده‌اند. «حمایت هوایی از برلین» (Berlin Airlift) یا حمایت از شبه‌نظامیان اسلام‌گرا در افغانستان (که بعدها تبدیل به القاعده‌ شدند) نیز از نمونه‌های همین استراتژی آمریکا در برابر تلاش روسیه برای خروج از «حبس» بوده‌اند.

همانطور که قبلا دیدیم، روسیه مانند یک قلب تپنده عمل می‌کند که در مواقع قدرت تمایل به باز شدن (بلعیدن منطقه‌های مجاور) دارد. جنگ اخیر در گرجستان به سادگی نشانه‌ی اولین تلاش‌های «روسیه‌ی در حال ظهور» برای «باز شدن‌» و گسترش ناحیه‌ی حایل امنیتی (security buffer) پیرامون خود و طبق ذهنیت کرملین، خروج از پیله‌ای که قدرت‌های دیگر بعد از جنگ سرد به دور روسیه بافته‌اند، محسوب می‌شود.

در برابر این حرکت روسیه‌، آمریکایی‌ها (و دیگران) درست همان‌گونه که در زمان جنگ سرد رفتار کردند، عمل خواهند کرد: تشکیل ائتلاف‌های جدید به منظور جلوگیری از گسترش روسیه. در اروپا، دغدغه‌ی اصلی، نگاه داشتن «آلمان» در جبهه‌ی ائتلاف و همین‌طور حفظ همبستگی ناتو است. در منطقه‌ی قفقاز، آمریکا باید ماهرانه اتحادش با ترکیه را مدیریت کند و روش‌هایی برای درگیر شدن با ایران بیابد. در چین و ژاپن، مسلما همکاری‌های امنیتی،‌ اولیت بالاتری نسبت به تضاد‌های اقتصادی خواهد داشت.

روسیه و ایالات متحده برای نفوذ یا سلطه در همه‌ی این مناطق (اروپا، قفقاز، چین و ژاپن) تلاش خواهند کرد، چون این مناطق خطوط مرزی روسیه را تشکیل می‌دهند. از این دیدگاه این مناطق بسیار آشنا به نظر می‌رسند، چرا که «منطقه‌های مجاور مرزی روسیه» بیش از 300 سال است که «منطقه‌های مجاور مرزی روسیه»‌ هستند. تک‌تک نواحی درگیری تاریخی روسیه (بالتیک، اتریش، اوکراین، صربستان، ترکیه،‌ آسیای مرکزی، مغولستان) مجددا در داستان ما ظهور  خواهند کرد. آری چنین است بافت تاریخ: قدرت‌های بزرگ همواره در جستجوی ایجاد برتری استراتژیک در منطقه‌های مشابهی بوده‌اند، هستند و خواهند بود.

آمریکا تنها کشوری در جهان است که یک قاره‌ی کامل را به طور موثری کنترل می‌کند. تنها چیزی که این برتری را ممکن است به خطر بیاندازد ظهور یک قدرت بزرگ ارواسیایی مانند روسیه است.
ایالات متحده‌ی آمریکا تنها کشوری در جهان است که یک قاره‌ی کامل را به طور موثر کنترل می‌کند. تنها عاملی که ممکن است این برتری را به خطر بیاندازد ظهور یک قدرت بزرگ اوراسیایی است.

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگاه استراتژیک: تلاش روسیه برای ظهور

قصد دارم مجموعه‌ای از پست‌ها به عنوان «نگاه استراتژیک» را شروع کنم و به تدریج بنویسم. سعی می‌کنم قسمت‌ها کوتاه باشند تا راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

به عنوان اولین سری، شروع می‌کنم به نقل قول کردن از بعضی مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

روسیه به مثابه یک قلب تپنده

روسیه تلاش می‌کند کنترل و نفوذی را که در دوران «جنگ‌ سرد» بر کشورهای نزدیک مرزهایش داشت دوباره به دست بیاورد. این مساله فقط یک نوستالژی ساده نیست، بلکه یک عکس‌العمل کاملا منطقی و قابل پیش‌بینی است. روسیه، مرزهایی که به سادگی قابل تمایز یا قابل دفاع باشند ندارد. روسیه هیچ‌ پناه‌گاهی برای عقب‌نشینی ندارد. تنها امنیتی که روس‌ها می‌شناسند، ایجاد منطقه‌های «حایل» (buffer) پیرامون روسیه است. این منطقه‌ها معمولا در لحظات بحرانی تاریخ از دست می‌روند.

راه‌ دیگر برای روسیه این است که به دولت‌های دیگر اعتماد کند که کاری به کارش نداشته باشند. اما با توجه به تاریخ «اشغال شدن‌های روسیه»، از حمله‌ی لشگر مغول‌ها گرفته تا حملات فرانسه‌ی ناپلئونی یا آلمان هیتلری، درک علت گرایش روس‌ها به سیاست‌های فعالانه‌تر چندان دشوار نیست.

بنا به آن‌چه گفته شد، کشور روسیه تمایل دارد مانند یک «قلب تپنده» باز و جمع شود: در زمان‌های قدرت مناطق نزدیک را ببلعد و در مواقع ضعف این نواحی را از دست دهد.

بر خلاف آن‌چه غربی‌ها می‌پندارند، روسیه یک سیستم  ملت-دولت نیست، روسیه همواره یک امپراطوری چندقومی بوده است، سرشار از اقلیت‌های غیرروس (یا حتی غیر ارتودکس). کنترل این اقلیت‌های متنوع و گسترده و جلوگیری از آسیب‌رسانی‌ آن‌ها به قدرت مرکزی، نیازمند سیستم‌های امنیت داخلی و بازوی جاسوسی نیرومند است، بنابراین می‌رسیم به چکا (Cheka)، کاگ‌ب (KGB) و اف‌اس‌بی (FSB).

کشور روسیه تمایل دارد مانند یک «قلب تپنده» باز و جمع شود

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

گامی دیگر برای به گل نشاندن یک اقتصاد به گل نشسته

همانطور که می‌دانید چند روز پیش، آمریکا به صورت یک‌جانبه شرکت کشتی‌رانی جمهوری اسلامی و 18 شرکت وابسته به آن را تحریم کرد. از بحث قانونی بودن یا نبودن چنین تصمیمی که بگذریم، تبعات این تحریم (یا حتی صحبت از چنین تحریمی) را به هیچ‌وجه نباید به صورت مستقیم نگاه کرد. شرکت کشتی‌رانی جمهوری اسلامی دارایی‌های چندانی در آمریکا ندارد و حتی بازار آمریکا، بخش کوچکی از کسب و کارش را تشکیل می‌دهد. پس در نگاه اول شاید به نظر برسد تحریم‌ اعمال شده، تاثیر چندانی بر کسب و کار این شرکت و به صورت عام‌تر بر صادرات و واردات یا اقتصاد ایران ندارد.

اما تاثیرات چنین تحریمی را فقط نباید از طریق بررسی اثرات آنی آن بر کسب و کار شرکت کشتی‌رانی جمهوری اسلامی دید. اولا این تحریم نشان‌دهنده‌ی سیگنال سیاسی مهمی از سوی آمریکاست، یعنی یک قدم نزدیک‌تر شدن به سمت محاصره‌ی دریایی کامل ایران که می‌تواند ضربه‌ای کشنده و عملا به معنای جنگ با ایران باشد. ثانیا تحریم‌هایی که به صورت یک‌جانبه‌ از سوی آمریکا اعمال شود، به گونه‌های مختلف بر همکاری کشورهای دیگر با ایران تاثیر می‌گذارد. بازارهای امروز از بسیاری جهات فراملیتی شده‌اند و  شرکت‌های بیمه، حمل و نقل دریایی یا خدمات فنی و مهندسی بزرگ، کم و بیش سرمایه‌های آمریکایی دارند واین گونه شرکت‌ها به تدریج وادار خواهند شد همکاری‌های خود با شرکت کشتی‌رانی جمهوری اسلامی را محدود یا قطع کنند.

همین‌طور فشار سیاسی آمریکا بر کشورهای دیگر را نباید دست‌کم بگیریم. چراغ قرمزی که آمریکا به شرکت‌ کشتی‌رانی جمهوری اسلامی نشان داده است، بسیاری از کشورها و شرکت‌های بزرگ دیگر را نسبت به ادامه‌ی همکاری با آن محتاط‌تر می‌کند. نمونه‌ی چنین تاثیراتی را قبلا در زمینه‌ی تحریم یک‌جانبه‌ی سیستم‌های بانکی ایران از سوی آمریکا دیده‌ایم.

از سوی دیگر، به محض این‌که یک «علامت سئوال بزرگ» از سوی آمریکا روی شرکت‌ کشتی‌رانی جمهوری اسلامی قرار بگیرد، شرکت‌های بیمه نرخ بیمه‌ی حمل و نقل توسط آن را افزایش خواهند داد، دسترسی به قطعات یدکی و خدمات فنی دشوارتر میشود و درنتیجه نگهداری و تجهیز ناوگانش‌ گران‌تر می‌شود. همچنین این شرکت تعدادی از مقصد‌های بازرگانی خود را در کشورهایی که متحد نزدیک آمریکا هستند از دست می‌دهد و در نهایت شرکت‌های رقیب حمل و نقل در کشورهای عربی حاشیه‌ی خلیج‌فارس بازارهای واقعی و بالقوه آن را از آن خود خواهند کرد.

از این‌نکته نباید غافل شویم، که حتی صحبت چنین تحریم‌هایی امنیت سرمایه‌گذاری در ایران (که هم اکنون هم وضعیت بحرانی‌ای دارد) را کاهش می‌دهد و روند فرار سرمایه‌ از ایران را نیز تسریع می‌کند.

متاسفانه این حرکت تلاش دیگری است از سوی کابینه‌ی جورج بوش برای بسته‌تر کردن فضای مذاکره و‌ دیپلماسی و دشوارتر کردن رسیدن به راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز توسط دولت آینده‌ی آمریکا.

پی‌نوشت: تشکر ویژه از «پویا شوقی» برای انتخاب عنوان زیبای این پست.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

مهمترین پیمان امنیتی جهان در خطر نابودی

«پیمان منع تولید و گسترش سلاح‌های هسته‌ای» یا NPT شاید مهمترین پیمان‌ امنیتی بین‌المللی‌ دوران بعد از جنگ جهانی دوم باشد. 189 کشور جهان این پیمان را امضا کرده‌اند و تنها کشورهای پاکستان، هند، اسرائیل و کره‌ی شمالی از امضای آن خودداری کرده‌اند.

این پیمان مهم دارای سه رکن اساسی است: «عدم تولید سلاح‌ هسته‌ای»، «خلع‌ سلاح زرادخانه‌های هسته‌ای» و «حق استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای»:

  1. عدم تولید: کشورهای امضا کننده‌ی پیمان متعهد می‌شوند از تولید، خرید یا فروش سلاح‌های هسته‌ای یا انتقال فن‌آوری تولید آن‌ها به سایر کشورها خودداری کنند.
  2. خلع‌ سلاح:‌ کشورهای دارای سلاح‌های هسته‌ای متعهد می‌شوند برای خلع‌سازی کامل و نابودسازی زرادخانه‌ها‌ی هسته‌ای خود برنامه‌ریزی کنند و در این راستا با یکدیگر همکاری فعال داشته باشند.
  3. حق استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای: کشورهای عضو پیمان، حق سایر اعضا را برای دستیابی و استفاده از فن‌آوری صلح‌آمیز هسته‌ای به رسمیت می‌شناسند.
189 کشور جهان «پیمان منع تولید و گسترش سلاح‌های هسته‌ای» را امضا کرده‌اند

به دنبال مصوبه‌ی‌ کنگره‌ی آمریکا (2006) در جهت عدم ممانعت همکاری صلح‌آمیز هسته‌ای آمریکا با هند و تلاش‌های پی‌گیر دیپلماتیک آمریکا، دیروز پیمان همکاری صلح‌آمیز هسته‌ای میان کشورهای تولید‌کننده‌ی سوخت هسته‌ای (NSG) و هند امضا شد که بر اساس آن تحریم‌های هند برای واردات تجهیزات و سوخت هسته‌ای لغو می‌شود (این تحریم‌ها بر اساس NPT اعمال شده بود). با توجه به این‌که هندوستان امضا کننده‌ی NPT نیست و هیچ‌گونه تضمینی به جامعه‌ی بین‌المللی نداده است که سلاح‌های هسته‌ای بیشتری تولید نکند یا فن‌آوری هسته‌ای نظامی را در اختیار کشورهای دیگر قرار ندهد، می‌توان گفت، تنها عاملی که باعث امضای این موافقت‌نامه شده، فشارهای آمریکا بر NSG بوده است.


In Vienna earlier Saturday, the United States secured the approval of nuclear supplier nations for proposals to lift a 34-year-old embargo on nuclear trade with India. On the third consecutive day of crunch talks, the Nuclear Suppliers Group, which controls the export and sale of nuclear technology, reached consensus on a one-off waiver of its rules for India, which refuses to sign the Non-Proliferation Treaty.

ناظران مستقل نگرانند که این توافق‌نامه ضربه‌‌ی مهلکی بر پیکر NPT وارد کند. چرا که:
  1. از یک سو به هند، کشوری که NPT را امضا نکرده امتیاز و پاداش ویژه می‌دهد.
  2. از سوی دیگر این حرکت به رهبری آمریکا انجام می‌شود، کشوری که دارای زرادخانه‌ی هسته‌ای عظیمی است و تاکنون هیچ‌ تمایلی به اجرای بند ششم NPT (التزام امضا کنندگان به حرکت به سوی نابودسازی زرادخانه‌ی هسته‌ای) از خود نشان نداده است.
شکی نیست که باید میان «مسابقه‌ی تسلیحاتی هسته‌ای» و «بقای حیات بشر» یکی را انتخاب کنیم. هرچقدر که پاسخ این انتخاب برای من و شما واضح به نظر می‌رسد، به شیوه‌ای معکوس برای «تاجران جنگ و مرگ» نیز بدیهی است.

مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

حقیقت غیرقابل انکار

آقای جف هارپر، فعال حقوق بشر اسرائیلی می‌نویسد:

اسرائیل: ملت مسلمان و یهود در بند

صادقانه بگویم، ما یهودیان اسرائیلی مشکل‌ساز اصلی هستیم. فلسطینی‌ها سال‌ها قبل حضور ما را در این کشور به عنوان مردم پذیرفته‌اند و مشتاق پذیرفتن هرگونه (هرگونه) راه‌حلی هستند -راه حل دو دولتی، یک دولتی، بدون دولت، هرچه باشد-. این ما هستیم که به صورت کاملا انحصاری «زمین اسرائیل» را می‌خواهیم و نمی‌توانیم آن را به صورت یک کشور مجسم کنیم، نمی‌خواهیم حضور ملی فلسطینی‌ها را بپذیریم (ما درباره‌ی «عرب‌ها» در کشور «خودمان» حرف می‌زنیم [نه درباره‌ی «فلسطینی‌هایی» که بخشی از کشور «همه‌ی ما» هستند]). این ما هستیم که هرگونه امکان رسیدن به یک راه حل دو-دولتی را با اشغال بیش از 80 درصد زمین‌های فلسطینی سلب کرده‌ایم. بنابراین غم‌انگیز است، واقعا غم‌انگیز است، که «دشمن‌های ما» صلح و همزیستی می‌خواهند و «ما» نمی‌خواهیم.

وقتی من در غزه بودم همه‌ در اسرائیل -حتی رسانه‌هایی که با من مصاحبه کردند- به من هشدار دادند که مراقب باشم، مواظب جانم باشم. از من پرسیدند «آیا شما نمی‌ترسید؟». راستش، در طول سفرم، تنها زمانی که واقعا ترس را حس کردم وقتی بود که به اسرائیل بازگشتم. از غزه که خارج شدم تا از ایستگاه بازرسی مرزی رد شوم (می‌خواستم نشان دهم که محاصره‌ی غزه فقط از سوی دریا نیست) در سمت اسرائیلی بلافاصله دستگیر شدم. به اتهام این‌که دستورات نظامی‌ای را که اسرائیلی‌ها را از رفتن به غزه برحذر می‌دارد شکسته بودم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

کمانگیر عزیز، اول جهان‌بینی دوم آمار

آمار و ارقام به تنهایی معنایی (جز مفهومی انتزاعی-ریاضی) ندارند. آن‌ها فقط وقتی معنا دارند که در چارچوب یک جهان‌بینی یا دستگاه فلسفی محتوی پیدا کنند. کدام آمار و ارقام می‌تواند کسی را که نمی‌خواهد چیزی را بپذیرد متقاعد کند؟ با کدام آمار و ارقام می‌توان به کسی که خورشید را انکار می‌کند ثابت کرد روز است؟

نکته: مثال خورشید فقط یک مثال است. یعنی پدیده‌های بسیار بزرگ و واضحی که با چشمان غیرمسلح هم حس می‌شوند و دیده می‌شوند.

کمانگیر عزیز، دست بر قضا من هم مهندس هستم و اهل آمار و نمودار و بازی‌های سرگرم‌کننده‌ی عددی. اما برای بعضی پدیده‌ها به آمار استناد نمی‌کنم که به بیراهه رفتن است. برای این‌که بدانم کسی را چقدر دوست دارم، به آمار نگاه نمی‌کنم: چیزی است که عیان است، مثل خورشید که یا وسط آسمان هست یا نیست.

کمانگیر عزیز، از من می‌خواهی آمار بیاورم و نشان دهم که وضعیت مردم عراق قبل از جنگ با آمریکا بهتر از وضعیت آن‌ها در دوران اشغال بوده است. من اما می‌گویم برای دیدن کلیت حقیقتی چنین عظیم، چنین عمیق و چنین تاریخی نیازی به ارائه‌ی آمار نیست. بله البته برای موشکافی آن و دیدن زوایای آن خوب است که آمار ارائه کنیم، اما دیدن کلیت‌اش آمار نمی‌خواهد. کافی است پنجره‌ را باز کنیم و خورشید را که وسط آسمان می‌درخشد ببینیم. برای ثابت کردن خورشید وسط آسمان که آمار و ارقام ارائه نمی‌کنند. اگر خورشید را انکار کنیم، هیچ آماری ما را متقاعد نخواهد کرد که روز است.

راستی کمانگیر عزیز، با کدام آمار و ارقام باید به شما نشان دهم که میان «کشته شدن در اثر بیماری یا سانحه‌ی رانندگی» و «کشته شدن توسط بمب خوشه‌ای» فرق هست؟ که میان «اعتیاد» و «قتل عام شدن و مورد تجاوز قرار گرفتن» فرق هست؟ که میان «کمبود آزادی بیان و سوء مدیریت» و «نابود شدن زیرساخت‌های رفاهی-خدماتی-تولیدی-بهداشتی-تحصیلی و له شدن یک ملت زیر بارش موشک کروز و بمب خوشه‌ای» فرق هست که میان «کمبود امکانات تحصیلی برای کودکان» و «سرطان‌های چندگانه گرفتن به خاطر آلودگی محیط زیست به اورانیوم سوخته‌ی سلاح‌های ضدزره» فرق هست ؟ نه عزیزم این فرق‌ها را با آمار به کسی ثابت نمی‌کنند، فرقشان به صورت بدیهی با توجه به جهان‌بینی ارزشی‌ای که فرد دارد عیان است. اما چه فرقشان را ببیند و چه نبیند، آمار نظرش را عوض نخواهد کرد.

اگر خوشحالت می‌کند اعتراف می‌کنم که من دوست ندارم چنین آماری ارائه دهم. اگر هم ارائه دهم، احتمالا چیزی را در ذهنیت شما عوض نخواهد نکرد، مگر این‌که ساختار فکری‌ و دیدگاهت را نسبت به مفاهیمی مانند جنگ و ارزش زندگی آدم‌ها به صورت اساسی  عوض کنی.

شخصا نه علاقه‌ای دارم و نه اصولا قادر هستم در سطح مبانی و اصول روی ذهنیت کسی تاثیر بگذارم. خودم را قیم فکری کسی نمی‌دانم و اگر چنین برداشتی شده، احتمالا کلام من قاصر بوده است و قصد و نیت این نبوده. اما دوست دارم باز هم بر این نظر شخصی‌ام تاکید کنم که:

بسته به جهان‌بینی‌ای که داریم، آمار و ارقام را به صورت‌های مخلتف تفسیر می‌کنیم. پس اول جهان‌بینی‌، دوم آمار.

چگونه نماینده‌ی آمریکا در سازمان ملل شویم

این پست ترجمه‌ی آزادی است از یکی از مطالب وبلاگ عالی Iran Afairs (مقداری هم به محتوای آن اضافه کرده‌ام).

اخیرا کاردار آمریکا در سازمان ملل به روسیه اعتراض کرده که اعمال زور یا تهدید علیه کشورها خلاف منشور سازمان ملل است.

چه جالب،‌ ناگهان دولت آمریکا قوانین بین‌المللی و منشور سازمان ملل را کشف کرد!!! از هیاهوی رسانه‌های غربی برای قلب واقعیت ماجرای روسیه-گرجستان که بگذریم، چه کسی است که نداند ماجرای درگیری نظامی روسیه در اوستای جنوبی هیچ شباهتی به حمله‌ی متجاوزانه‌ی آمریکا به عراق در سال 2003 ندارد و اصولا نباید این دو موضوع را با هم مقایسه کنیم. اما بد نیست محض کمی تفریح و فقط برای این‌که موضع قانونی و رسمی دولت آمریکا درباره‌ی «قوانین بین‌المللی» و «سازمان ملل» هم کمی روشن‌تر برایمان جا بیفتد نگاهی بیاندازیم به سخنان آقای جان بولتون– نماینده‌ی آمریکا در سازمان ملل در سال‌های 2005 و 2006- درباره‌ی اهمیت قوانین بین‌المللی:

اشتباه بزرگی است اگر ما کوچکترین اعتباری برای قوانین بین‌المللی قایل شویم. حتی اگر منافع کوتاه مدت ما چنین ایجاب کند، در دراز مدت کسانی که فکر می‌کنند قوانین بین‌المللی دارای کوچکترین معنایی هستند، همان‌هایی هستند که می‌خواهند آمریکا را تحت فشار قرار دهند.

ایشان در حضور دانشجویان درباره‌ی دوران دانشجوی‌اش در دانشگاه ییل می‌گوید:

وقتی این‌جا دانشجو بودم، هیچ واحد درسی در حقوق بین‌الملل نگرفتم. راستش را بخواهید فکر نمی‌کنم هیچ‌چیزی را از دست داده باشم.

اگر امروز ده طبقه از سازمان ملل خراب شود، کوچکترین فرقی نمی‌کند -- جان بولتون، نماینده‌ی وقت آمریکا در سازمان ملل

و دیدگاه ایشان درباره‌ی سازمان ملل:

چیزی به نام «سازمان ملل» وجود ندارد. فقط جامعه‌ی بین‌المللی است که تنها ابرقدرت جهان [آمریکا] می‌تواند آن را رهبری کند.

و باز هم دیدگاه ایشان درباره‌ی سازمان ملل:

سازمان ملل می‌تواند یک ابزار مفید برای اجرای سیاست‌‌ خارجی آمریکا باشد.

متوجه شدید برای رسیدن به مقام «نمایندگی آمریکا در سازمان ملل» باید چه جور موضع‌گیری‌هایی داشته باشید؟ قوانین بین‌المللی را رسما و علنا بی‌ارزش بدانید و سازمان ملل را هم در بهترین حالت ابزاری برای اجرای سیاست‌های آمریکا تلقی کنید. اگر از این حرف‌ها زیاد بزنید شما هم این شانس را خواهید داشت که روزی به مقام نمایندگی آمریکا در سازمان ملل نایل شوید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

سئوال روز: چرا دکترا نمی‌گیرد؟

از زمانی که داستان دکترای قلابی «یکی از حضرات» مطرح شده این سئوال از ذهنم خارج نمی‌شود، که چرا ایشان دکترایش را نمی‌گیرد که دهن همه‌ی مخالفان و مزاحمان را ببندد؟ مگر «رسم زمانه» این نیست که اول «آدمِ یک شغل» را انتخاب کنند و بعد قبای تحصیلات عالی بر تنش بپوشانند؟ پس چرا ایشان از این «رسم مرسوم زمانه» تبعیت نمی‌کند؟

همه می‌دانند که دانشگاه‌ها و موسسات بسیار معتبری در ایران وجود دارد که می‌توانند به سرعت و ظرف چند هفته، به بزرگانی که مقام و منصبشان تضمین شده و روزمه‌شان فقط یک مدرک دکترا کم دارد، «دکترای واقعی» (و نه لزوما افتخاری) بدهند. اگر ایشان سرش شلوغ است و فرصت کافی ندارد، باز هم مشکلی نیست، چون ایشان اولین نفری نیست که هم‌زمان هم سرش شلوغ است و هم به تحصیلات متعالی احتیاج دارد. دانشگاه‌های‌ مربوطه در این زمینه تسهیلات مطلوبی در اختیار دانش‌جویان نخبه‌ی خود قرار می‌دهند. اولا که احتیاجی به شرکت در کلاس‌ها نیست و امکان «حضور در کلاس‌ها به شیوه‌ی مدرن غیابی» هم وجود دارد، ثانیا دانشگاه‌های مربوطه مقالات نوشته شده توسط دیگران را هم قبول می‌کنند.

تنها کاری که ایشان باید انجام دهد، ثبت نام کردن است. حتی نام رشته هم مشخص است (یک رشته‌ی مدیریتی خیلی استراتژیک) و زحمت انتخاب رشته نیز وجود ندارد. برای «خودشانی‌ها» فقط نوشتن نام و نام خانوداگی و یک امضا کافی است.

پس این سئوال هنوز دارد توی ذهن من می‌چرخد، که چرا «ایشان» دست روی دست گذاشته‌ و این‌همه زخم زبان را تحمل می‌کند؟ واقعا چرا برای اخذ دکترایش همین امروز ثبت نام نمی‌کند؟


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

یک ذهنیت بسیار خطرناک

چند روز پیش در افغانستان یک فاجعه رخ داد. یک نمونه‌‌ از ده‌ها مورد جنایت‌ جنگی‌ای که هر روز در عراق و افغانستان اتفاق می‌افتد، اما این‌بار به خاطر مقیاس بزرگ و باورنکردنی‌اش از «دیوار بلند رسانه‌های آزاد» عبور کرده و به گوش من و شما رسیده است.

تیم اعزامی سازمان ملل «شواهد متقاعدکننده‌ای» یافته است که نشان می‌دهد 90 غیرنظامی (دست‌کم 60 نفر کودک زیر 15 سال، 15 زن و 15 مرد)  در حمله‌ی هوایی هفته‌ی گذشته نیروهای آمریکایی به روستای عزیز‌آباد استان هرات کشته‌ شده‌اند. این جماعت نگون‌بخت بی‌دفاع ظاهرا برای شرکت در مراسم چهلم یکی از بزرگان روستای خود جمع شده بودند.

AC-130U Spooky GunShip

کشتار توسط یک فروند هواپیمای AC-130U Spooky (در شمار مجهزترین، گران‌قیمت‌ترین و در عین‌حال مخوف‌ترین هواپیماهای موجود در زرادخانه‌ی ارتش آمریکا) انجام شد که مجهز به پیشرفته‌ترین تجهیزات گلوله‌باران هوایی با دقت بسیار بالاست. مسلما تا تحقیفات کاملی در این زمینه منتشر نشود معلوم نخواهد شد قربانیان دقیقا چطور کشته شده‌اند. اما با توجه به نوع سلاح‌های هواپیمای ذکر شده به نظر می‌رسد کشتار توسط آتش‌بار مسلسل‌های 25، 40 و 105 میلیمتری انجام شده‌ باشد، آن‌هم از فاصله‌ی نزدیک، چرا که مسلسل‌چی‌های داخل هواپیما نیاز به دید مستقیم دارند.

طرفداران قسم‌خورده‌ی امپراطور دست‌کم در این مورد خاص نمی‌توانند مدعی شوند که تلفات غیرنظامیان اجتناب‌ناپذیر یا غیرعمدی بوده. چرا که به نظر می‌رسد رگبار مسلسل به سوی جمعیت غیرنظامی از فاصله‌‌ی نزدیک و به صورت کاملا آگاهانه انجام شده است.

اما تردید نکنید «خرده نوچه‌های امپراطور» در سراسر جهان و همین‌طور همین ایران خودمان، دلایل کافی و بسیار تمیز و منطقی‌ای برای این جنایت جنگی آشکار پیدا خواهند کرد. دلایلی که مبتنی بر اصل ازلی و خدشه‌ناپذیر زیر است:

امپراطور آمریکا در هر جای جهان در حال جنگ با هر کسی که باشد محق است.

به این ترتیب لابد تردیدی نیست که:

  1. نیروهای آمریکایی در جستجوی تروریست‌ها و اعضای طالبان بوده‌اند و تقصیر از جانب خود طالبان بوده که نیروهای آمریکایی را فریب داده‌اند.
  2. نیروهای آمریکایی قصد نداشتند مردم را بکشند، تقصیر از جانب خود طالبان بوده که در دهکده و لابه‌لای صفوف کودکان پنهان شدند و هیچ چاره‌ای برای هواپیمای آمریکایی باقی نگذاشتند جز این‌که همه را قتل عام کند.
  3. اگر هم نیروهای آمریکایی برای مبارزه با تروریسم چند غیرنظامی را بکشند، اشکالی ندارد چون در کل هدفشان خیر است و برای رسیدن به هدف خیر، کشته شدن چند شهروند درجه‌ی دو از یک کشور درجه‌ی دو اهمیتی ندارد.
  4. کشتار غیرنظامیان توسط نیروهای آمریکایی «تلفات ناخواسته‌ی غیرنظامیان در اثر عملیات هوایی» نامیده می‌شود، نه این‌که خدای نکرده «قتل عام غیرنظامیان و جنایت جنگی».
  5. البته کشته شدن غیرنظامیان کار خوبی نیست و ما آن‌را محکوم می‌کنیم، اما چه می‌شود کرد، جنگ است دیگر و در آن نقل و نبات پخش نمی‌کنند.
  6. اگر آمریکایی‌ها نبودند، طالبان خیلی بیشتر از این‌ها از افغان‌ها می‌کشتند.
  7. آمریکایی‌ها می‌خواهند صلح و دموکراسی را برای مردم افغانستان ببرند، تقصیر از مردم افغانستان است که این مساله را درک نمی‌کنند.
  8. چرا حالا گیر دادی به افغانستان؟ افغانستان به ما چه؟
  9. از اولش هم معلوم بود تو طرفدار طالبان هستی!

فهرست بالا می‌تواند بلندتر از این باشد، شاید برخی از کامنت‌های همین پست کمک کند کامل‌ترش کنم.

خدمه‌ی هواپیمای AC-130U در حال خشاب‌گذاری توپ‌‌ها و مسلسل‌های هواپیما

خسته هستم و بعضی از خبرها هم خستگی‌ام را بیشتر می‌کنند. مرا با امپراطور کاری نیست چرا که بر اساس سازوکار خودش حرکت می‌کند و امثال من فقط می‌توانیم نظاره‌گرش باشیم یا کمی‌ آن‌را بشناسیم. چیزی که بیشتر روح آدم را می‌خورد، ذهنیت خطرناکی است که «بنگاه‌های تولید فرهنگ امپراطور» در ذهن و روح ما جا انداخته‌اند. ذهنیتی که بر اساس آن، دنیا را از نظرگاه امپراطور می‌بینیم، بی‌آن‌که متوجه باشیم این دیدگاه ازآن ما و برای ما نیست.

چرا این ذهنیت خطرناک است؟ چون ما خود از قربانیان امپراطور هستیم. خطرناک و چه بسا احمقانه است که به یک سیستم ضدبشری هولناک به عنوان منجی‌ بشریت نگاه کنیم و تک‌تک حرکات شیطانی‌اش را هم با همان فرمولی که خودش به ما تجویز کرده است توجیه کنیم.

باور کنید هم خطرناک است و هم احمقانه.

پی‌نوشت: بدون این‌که متوجه باشم امکان کامنت گذاری این پست را خاموش کرده بودم. این امکان الان باز شده است. با عرض پوزش از همه‌ی دوستان 🙂


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نگذارید این صدا خاموش شود

پای مطلب «آزادی بیان یا خشونت کلامی» می‌نویسد (تاکید‌های برجسته شده از من است):

جناب بامدادی […] اعتراضی به شما دارم:

وبلاگ شما شروعش با اخبار آی‌تی بود که کم‌کم گرایشات سیاسی به خود گرفت با تحلیل‌های نه چندان خوب. بهتر بگویم شما ناکارشناس و نابلد هستید و شروع به بیان نظرات شخصی خودتان کردید و در 90% مواقع حمایت خودتان را از دولت جمهوری‌اسلامی اعلام می‌کردید[…]. با مطلب آخری هم که در خصوص دانشگاه زنجان نوشتید ارادت برخی وبلاگ‌نویسان را نسبت به خودتان پایین آوردید. از صبر حرف زدید و اگر نظرتان را هم می‌پرسیدند آن دختر بدبخت را محکوم به سنگسار می‌کردید. گاهی به شخصیت واقعی شما شک می‌کنم. گاهی مطمئن می‌شوم که شما یکی از افراد دولت دیکتاتوری اسلامی هستید و جالب است هنوز نمی‌دونید که دولت یک کشور از خود یک کشور جداست. اگر در پستی به انتقاد در مورد آمریکا در خصوص عدم همکاری می‌نوشتید ذکر می‌کردید عدم همکاری با ایران نه عدم همکاری با جمهوری‌اسلامی. کسی که از دولتی که تنها چیزی که برایش بهایی ندارد جان انسان است حمایت می‌کند، باید منتظر هرگونه حمله باشد. البته که شما هم آزادید هر چه دوست دارید بگویید، شاید به مزاج من و برخی خوش نیاید.
گاهی به ویزای سوییسی که گرفتید فکر می‌کنم. الان تقریبا به درصد خیلی کمی ویزا می‌دهند، مگر اینکه شخص ثروتمند یا نامی یا سیاسی ایران باشید.

گاهی وقت‌ها بهترین پاسخ سکوت است. اما دوست دارم این‌یکی را محض نمونه هم که شده پاسخ دهم، شاید حرف بعضی از دوستان دیگر هم باشد:

محراب عزیز،
شعار وبلاگ من همانی هست که از اول بوده: «فرش ایرانی از تار و پود فرهنگ، سیاست و جامعه‌ی اطلاعاتی». البته نه این‌که صد در صد مطالب من در این چارچوب بگنجد، ولی اگر به صورت آماری نگاه کنیم بخش بزرگی از نوشته‌های من مرتبط با فرهنگ، سیاست یا جامعه‌ی اطلاعاتی (یا نوعی آی‌تی با نگرش فرهنگی-انسانی) می‌شوند. مطالب من از همان اول هم با همین دغدغه‌های امروزم نوشته می‌شد، مثلا اولین نوشته‌های وبلاگ من «اگر ایران کوتاه بیاید»، «سوال اساسی: آیا باید از حق ایران برای دستیابی به انرژی هسته ای دفاع کرد؟»، «کاری که اکبر گنجی به ضرر جامعه ایران انجام داد»، «نژادپرستی پنهان در ایران! مراقب باشیم»، «از تاشکند تا واشنگتن – تلاش برای قانونی کردن شکنجه» همگی سیاسی هستند.

در مورد تحلیل‌های سیاسی من. من کارشناس علوم سیاسی نیستم و ادعایی هم ندارم. اما برای تحلیل کردن اوضاع، آن‌گونه که می‌خوانم و می‌بینم و کنار هم قرار دادن قطعات پازل لزوما نباید تحصیلات علوم سیاسی داشت. اگر تحلیل‌های من به نظر شما ناکارشناسانه می‌آید، می‌توانید مرا راهنمایی کنید که کجا تحلیل بی‌ربط یا خام کرده‌ام و با کمال میل و گوش جان نظرات شما را می‌شنوم. من معمولا تحلیل‌هایم را با مطالعه و گردآوری اطلاعات از منابع مختلف انجام می‌دهم و حاضر به دفاع کردن از تک‌تک آن‌ها هستم. فقط دقت کنید، هر کجا مخالف با صدای عمومی وبلاگستان یا منتقدان عوام‌گرا یا رسانه‌های به شدت قطبی‌شده‌ی غربی بودم، نوشته‌هایم را با دقت بیشتری بخوانید. درست همان‌جاهاست که ما به صداهای دقیق و بی‌‌طرف نیاز داریم.

در مورد دانشگاه زنجان، هنوز هم حرفم همان است که نوشتم. زمان نسبتا زیادی گذشته ولی کلیت حرف من همان است. گفتم نباید عجله کرد و هیجان زده شد و زود قضاوت کرد. یادم نمی‌آید جایی دختر قربانی (یا هیچ‌کس دیگر) را محکوم کرده باشم یا حتی کوچک‌ترین کنایه‌ای به شخصیت‌اش زده باشم. لطفا اتهامی که به من زده‌اید را مستند کنید. نوشته‌ی من هنوز توی وبلاگم هست. در مورد این‌که اگر نظرم را می‌پرسیدند چه حکمی برای آن دختر بی‌نوا صادر می‌کردم،اتهام شما صد در صد بی‌پایه (حتی خنده‌دار) است.

در مورد حمایت از جمهوری اسلامی یا بخش‌های اقتدارگرا و تندروی حاکمیت:
باز هم جایی سراغ ندارم (حتی در حد یک خط یا یک کلمه)‌ که یک‌جانبه قضاوت کرده باشم، کورکورانه و بی‌دلیل سیستمی را کوبیده باشم یا از آن حمایت کرده باشم یا رفتار اقتدارگرایانه و بعضا خشن جمهوری اسلامی را تایید یا حمایت کرده باشم. از سوی دیگر همیشه سعی کرده‌ام دقیق و واقع‌بینانه مسائل را ببینم و هر جا غیر از این بوده می‌توانید اشاره کنید.

انتقاد از سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی آمریکا به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست. از طرفی دیگر انتقاد عمیق و درست کردن هم با جوک سیاسی گفتن، مترصد اشتباهات این یا آن مقام شدن، دو تا فحش به فلان روزنامه‌ی تندروی ایرانی دادن و گه‌گاهی هم یک عکس سوتی‌دار از فارس‌نیوز چاپ کردن فرق می‌کند. انتقاد عمیق کردن خیلی فرق می‌کند با همصدایی با سطحی‌ترین و قشری‌ترین نواهای منتقد دولت. نه خیر جانم! در شرایطی که امنیت من و تو و مردم کشورمان را خطری بزرگ و باورنکردنی از خارج تهدید می‌کند و انتقادهای قشری گرایانه و سطحی امثال من و تو فقط به سود همان نئوکان‌های تندرو تمام می‌شود، من علاقه‌ای ندارم با تربیون‌های ضد ایرانی آن‌ها همصدا بشوم.

به دام این مغالطه‌ی بسیار مرسوم نیفتید. اگر من از آمریکا انتقاد می‌کنم به این دلیل است که خطر قدرت متمرکز و افسار گسیخته‌ی آن را برای مردم ایران (و مردم خود آمریکا و اصولا مردم همه‌ی جهان) زیاد می‌دانم و به خصوص فکر می‌کنم بسیاری از مردم ما در فقر اطلاعاتی وحشتناکی در این زمینه به سر می‌برند و ذهنشان به خاطر تبلیغات ضد‌آمریکایی سطحی حکومت ایران نسبت به این مساله شرطی شده است تا حدی که گاه واقعیت‌های خیلی خیلی بدیهی را هم نمی‌خواهند بشوند. باید بنویسیم و باز کنیم که آمریکا و سایر قدرت‌های متمرکز بزرگ (منظور سیستم سرمایه‌داری افسارگسیخته‌ی جهانی است و نه مردم آمریکا یا غرب) چه خطر بزرگی برای امنیت ایران و جهان محسوب می‌شوند.

در مورد ویزای سویس یا اروپا یا هر جای دیگر که گرفته‌ام هم می‌توانید هر طور دوست دارید فکر کنید، ولی حق ترور شخصیت من را ندارید. محض اطلاع شما من نه ثروتمند هستم و نه نامدار و نه سیاست‌مدار. اگر بودم روزانه بیش از 14 ساعت و بدون هیچ‌تعطیلی گاه تا 70 روز پیاپی در گرمای 55 درجه‌ی‌ سانتی‌گراد دور از خانواده و دوستان و وطن کار نمی‌کردم و روش‌های ساده‌تری را برای زندگی انتخاب می‌کردم.

توصیه می‌کنم به کسی اتهام نزنید، ولی اگر اصرار دارید متهم کنید لطفا بیشتر در اتهام زدن‌هایتان احتیاط کنید. گاهی وقت‌ها ممکن است بهترین دوستانتان، کسانی که دلشان برای شما، همه‌ی مردم ایران و همه‌ی مردم جهان می‌تپد و به صلح به معنای جهانی آن فکر می‌کنند و تلاش می‌کنند اسیر تبلیغات و ضدتبلیغات ایرانی یا جهانی نباشند، را بکوبید. کاری نکنید یک‌وقت همین آدم‌های دلسوز، بی‌طرف و بسیار معدودی که دور و برتان باقی مانده‌اند هم برای همیشه خاموش شوند. این صدا خیلی ضعیف است، تقویت‌اش کنید با انتقاد سازنده و مورد به مورد. نکوبیدش که خودتان ضرر می‌کنید. باور کنید، همه ضرر می‌کنیم.

دوستار شما،
بامداد


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

حضور آمریکا در مذاکرات هسته‌ای و سه احتمال

چرا آمریکا یک دیپلمات عالی‌رتبه‌ی خود را به مذاکرات اتمی ژنو با ایران فرستاد؟ شایعاتی که درباره‌ی ایجاد دفتر حافظ منافع آمریکا در ایران می‌شنویم چه معنایی دارد؟ آیا آمریکا ناگهان سیاست خود را در قبال ایران تغییر داده است؟

به نظر من قبل از این‌که هیجان‌زده شویم و از چرخش ناگهانی 180 درجه‌ای در سیاست خارجه‌ی آمریکا سخن بگوییم باید موضوع را با دقت بیشتری تحلیل کنیم. بی‌تردید این حرکت، پیش از آ‌ن‌که نشان‌گر چرخش اساسی در سیاست خارجه‌ی آمریکا باشد، یک حرکت تاکتیکی است. برای درک بهتر آن، سه احتمال را در نظر می‌گیریم:

احتمال اول- تصمیم‌ گرفته شده: اقدام نظامی علیه ایران عملی نیست

گروهی معتقدند، با توجه به شرایط جهانی و بحران اقتصادی در آمریکا، بالا بودن قیمت نفت و خطر بالارفتن غیرقابل کنترل آن، درگیری فعلی ارتش آمریکا در عراق و افغانستان،‌ آسیب‌پذیری اسرائیل، آسیب‌پذیری آمریکا در عراق و افغانستان و احتمال واکنش‌های مختلف ایران،‌ کابینه‌ی بوش به این نتیجه رسیده که اقدام نظامی علیه ایران «غیرعملی»، «غیرواقع‌گرایانه» و «همراه با نتایج غیرقابل پیش‌بینی» است. بنابراین دولت‌مردان‌ آمریکایی تصمیم به حذف گزینه‌ی نظامی علیه ایران گرفته و به تنها راه باقی‌مانده یعنی گزینه‌ی دیپلماتیک رو آورده‌اند.

از این دیدگاه این مذاکرات نشان‌ دهنده‌ی چرخش ناگهانی 180 درجه در سیاست آمریکا در قبال ایران است.

احتمال دوم- تصمیم‌ گرفته شده: اقدام نظامی علیه ایران انجام می‌شود

احتمال دیگر این است که تصمیم‌ برای حمله‌ی نظامی به ایران قبل از پایان دوران بوش گرفته شده (از طریق اسرائیل با پشتیبانی آمریکا یا به صورت مستقیم). در چنین حالتی طبیعی است که گروه‌های جنگ‌طلب داخل طیف سیاسی آمریکا بخواهند آخرین کارت بازی خود را به همه‌ی جهانیان نشان دهند که «ما راه‌حل دیپلماتیک را هم آزمودیم»، «با ایرانی‌ها ملاقات کردیم»، «با آن‌ها بحث کردیم»، اما آن‌ها خیلی «غیرمنطقی»، «خطرناک» و «غیرقابل مذاکره» بودند و هیچ ‌چاره‌ای باقی نمانده جز این که به آن‌ها حمله‌ی نظامی پیش‌گیرانه کنیم.

از این دیدگاه این مذاکرات فقط یک ژست دیپلماتیک از سوی آمریکا، قبل از اقدام نظامی علیه ایران است.

احتمال سوم- تصمیم‌ گرفته نشده: همه‌ی گزینه‌ها به طور همزمان پیش می‌رود

بر اساس این تحلیل، تصمیم قطعی برای حمله‌ی نظامی به ایران هنوز گرفته نشده و دولت‌مردان آمریکایی به این نتیجه رسیده‌اند که حضور در این مذاکرات «بیشترین» گزینه‌ها و انعطاف‌پذیری را در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد. از یک سو اگر مذاکرات به سویی برود که معلوم شود ایرانی‌ها حاضر به عقب‌نشینی‌های گسترده از موضع خود و اعطای امتیازات ویژه به غرب هستند، می‌توان گزینه‌ی دیپلماتیک را ادامه داد. اما در صورتی‌که لحن ایرانیان در مذاکرات محرمانه‌ای که انجام می‌شود، موضع گروه‌های تندرو طیف سیاسی حاکم بر ایران را نشان دهد (و نه صدای گروه‌های میانه‌رو و با تجربه‌تر را) گزینه‌ی نظامی را می‌توان به طور جدی در نظر گرفت. در این حالت بازی «ما مذاکره کردیم، آن‌ها خیلی غیرمنطقی بودند، پس چاره‌ای جز حمله نداریم» دوباره به درد خواهد خورد.

این دیدگاه محتمل‌تر به نظر می‌رسد و بر اساس آن سیاست خارجه‌ی آمریکا، آن‌طور که بسیاری از «خوش‌بین‌ها» می‌اندیشند، چرخش 180 درجه‌ای نکرده و فقط روند دینامیک و پیچیده‌ی خود را در قبال ایران ادامه می‌دهد.

هفته‌های آینده بیشتر روشن خواهد کرد واقعیت به کدام گزینه نزدیک‌تر بوده است. به خصوص بعد از دو هفته فرصتی که به ایران داده شده  تا طرح 6 هفته‌ای «تعلیق در برابر تعلیق» (تعلیق گسترش تحریم‌ها، تعلیق گسترش غنی‌سازی در طول مذاکرات) را بررسی کند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

ایرانی‌ها انگار نکته را نمی‌گیرند

این نوشته را از زبان یک فعال ضدجنگ غربی که از خارج به ایران نگاه می‌کند نوشته‌ام: یعنی سعی کرده‌ام خودم را جای او قرار دهم: «اگر من جای او بودم و مانور موشکی اخیر ایران را می‌دیدم، چه‌گونه فکر می‌کردم؟».برای سادگی به جای اصطلاح «تصمیم‌گیرندگان حاکمیت ایران» از کلمه‌ی «ایرانی» استفاده کرده‌ام.

این داستان آزمایش موشکی ایران در این میانه‌ی بحران جنگ دیگر چه صیغه‌ای بود؟ من که در عجبم. انگار ایرانی‌ها نکته را درست نگرفته‌اند. انگار حسابی تنشان برای یک لشگرکشی گسترده‌ و بمب‌های هوشمند و غیرهوشمند می‌خارد!

مثل این‌که ایرانی‌ها حالی‌شان نیست که امپراطور جهان (و دار و دسته‌اش) تمام توان رسانه‌ای،‌ حقوقی و اقتصادی خود را متمرکز کرده‌ برای این‌که کشورشان را له کند. له کردن که می‌گویم، منظورم دقیقا همان «له کردن» است یعنی «لگدکوب کردن، نابود کردن، با خاک یکسان کردن، زیر پا گذاشتن طوری که قرچ صدا کند و خونش بزند بیرون». انگار متوجه نیستند تهدید نظامی شدن از سوی امپراطور یعنی چه.

ما اما چکار کنیم که این‌همه داریم گلویمان را پاره می‌کنیم که به این افکار عمومی تخدیر شده‌ی جهان حالی کنیم ایران دنبال جنگ نیست؛ که ایران هیچ‌ تهدیدی برای هیچ کشوری نیست. حالا با این همه موشک واقعی و فوتوشاپی که این‌ها هوا کردند،‌ با چه رویی برگردیم و حرف‌های ضدجنگمان را ادامه دهیم؟ این همه موضع‌گیری‌های نسنجیده و سیاست‌خارجه‌ی پراکنده و سلیقه‌ای ایرانی‌ها را چطور با منطق ضدجنگ ایران سازگار کنیم؟ چطور در برابر بمباران رسانه‌ای ایران که از سال‌ها پیش شروع شده بایستیم تا مانع بمباران و موشک‌باران ایران شویم؟

از این دلم می‌سوزد که انگار ایرانی‌ها دلشان برای خودشان نسوخته است. طوری رفتار می‌کنند انگار دلشان هوای بمب‌های خوشه‌ای کرده است. انگار خودشان دلشان می‌خواهد کشورشان بشود سرزمین آلوده به اورانیوم سوخته‌ی باقی مانده از سلاح‌های ضدرزه آمریکایی و میدانی برای آزمایش سلاح‌های جدیدی که پنتاگون میلیاردها دلار برای ساختنشان سرمایه‌گذاری کرده و حالا در به در دنبال جایی می‌گردد که آزمایششان کند. شاید هم اصلا نگران این نیستند که امپراطور طرحی را که در سال 2005 برای استفاده‌ی سلاح‌های هسته‌ای تاکتیکی بر علیه کشورهایی که دارای سلاح‌هسته‌ای نیستند تصویب کرده برای اولین بار روی کشورشان عملی کند؟

من اگر جای ایرانی‌ها بودم و امپراطوری افسارگسیخته و تا دندان مسلح -که بارها هم ثابت کرده از به کار بردن نیروی نظامی و به خاک و خون کشیدن یک ملت پرهیزی ندارد– موشک‌هایش را به سمت کشورم نشانه گرفته بود، موشک هوا نمی‌کردم؛ سرم را پایین می‌گرفتم، کمتر حرف می‌زدم و سعی می‌کردم شرایط را آرام‌تر کنم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. من اگر جای ایرانی‌ها بودم، و طرح محاصره‌ی دریایی و مجوز استفاده از نیروی نظامی بر علیه کشورم در کنگره‌ی آمریکا در حال بررسی می‌بود، به جای موشک هوا کردن و مانور نظامی دادن و تهدید به بستن تنگه‌ی هرمز کردن، به رایزنی بین‌المللی و سیاست تنش‌زدایی رو می‌آوردم. سیاست خارجه‌ام را انسجام می‌بخشیدم و درگیری‌های درون‌جناحی و داخلی را رها می‌کردم تا به امنیت ملی و امنیت مردم‌ام بیاندیشم.

اما من ایرانی نیستم و ایرانی‌ها با این سیاست خارجی غیرمنسجم و استاتیک‌شان کار را برای من و دوستانم دشوارتر می‌کنند. ای‌کاش می‌توانستند بفهمند چه خطر بزرگی کشورشان را تهدید می‌کند، ای‌کاش کمی واقع‌بین بودند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

بزرگترین جنایت جنگی چیست؟

هیچ فکر کرده‌اید بزرگترین یا هولناک‌ترین جنایت جنگی از نظر قوانین بین‌المللی چیست؟ کشتار اسرای جنگی؟ شکنجه؟ غارت اموال شهروندان؟ گروگا‌ن‌گیری؟ حمله‌ی مستقیم به افراد غیرنظامی؟ حمله‌ی مستقیم به پاسداران صلح سازمان ملل؟ استفاده از سلاح‌های شیمیایی؟ استفاده از کودکان در جنگ؟ تجاوز جنسی؟

این‌ها همه جرم‌های هولناکی هستند. اما جرمی بالاتر و بزرگ‌تر هم وجود دارد که به اصطلاح «دربرگیرنده‌ی همه‌ی شر‌های جنایت‌های فوق است». پادشاه همه‌ی جنایت‌های جنگی، بزرگترین جرم!

از لحاظ قوانین بین‌المللی بزرگترین و هولناک‌ترین جرم عبارت است از «حمله‌ی نظامی غیرتدافعی به یک کشور دیگر» یا «حمله‌ی متجاوزانه» (War of Aggression) که اصطلاحا «بالاترین جرم بین‌المللی» (Supreme International Crime) نامیده می‌شود. چرا که بنا به نظر قاضی دادگاه‌های جرائم جنگی نورنبرگ، این نوع جرم دربرگیرنده‌ی همه‌ی انواع جرائم جنگی دیگر است:

The International Military Tribunal at Nuremberg, which followed World War II, called the waging of aggressive war «essentially an evil thing…to initiate a war of aggression…is not only an international crime; it is the supreme international crime, differing only from other war crimes in that it contains within itself the accumulated evil of the whole.»

تاریخ معاصر پر است از نمونه‌های ثابت شده و ثابت نشده‌ی حمله‌ی متجاوزانه‌ کشورها به یکدیگر. حمله‌ی عراق به ایران از مصداق‌های «حمله‌ی متجاوزانه» است. نمونه‌ی دیگر «حمله‌ی متجاوزانه» حمله‌ی سال 2006 اسرائیل به لبنان بود که متاسفانه به علت قدرت وتوی حامیان اسرائیل، در هچ دادگاه بین‌المللی بررسی نشده است.

حمله‌ی نظامی آمریکا به عراق و اشغال این کشور، یکی دیگر از نمونه‌های احتمالی «حمله‌ی متجاوزانه» است (که متاسفانه هنوز در هیچ دادگاهی بررسی نشده). تجاوزی که سران کشورهای متجاوز با قلدری در سطح بین‌المللی تلاش کردند آن‌را «تدافعی» جلوه دهند. متجاوزین برای ایجاد پوشش قانونی‌ای هر چند شکننده، چندین قطع‌نامه‌ی شورای امنیت بر ضد عراق اخذ کردند و حمله را نیز به صورت گروهی انجام دادند (آمریکا گروهی از کشورها را جمع کرد تا حمله را به صورت تک‌‌کشوری انجام ندهد چرا که گروهی حمله کردن یکی از روش‌های گریز از اتهام حمله‌ی متجاوزانه است). امروز همگان می‌دانند که عراق در سال 2003 هیچ‌گونه تهدیدی برای امنیت ملی آمریکا یا انگلیس محسوب نمی‌شد و خطر قریب‌الوقوع سلاح‌های کشتار جمعی صدام یا همکاریش با القاعده فقط بهانه‌ای بود تا سران کشورهای متجاوز بتوانند خود را از اتهام «بزرگ‌ترین جرم بین‌المللی قابل تصور» رها سازند. با توجه به آشکار شدن واهی بودن ادعای خطر قریب‌الوقوع عراق برای کشورهای آمریکا یا انگلیس، می‌توانیم تصور کنیم حمله و اشغال عراق، یک حرکت گسترش‌طلبانه‌ی نظامی و در نتیجه‌ مصداق «حمله‌ی متجاوزانه» بوده است.

هرگونه اقدام نظامی علیه ایران «حمله‌ی متجاوزانه و در نتیجه بزرگترین جرم بین‌المللی» خواهد بود

این روزها هم خیلی تلاش می‌شود حمله‌ی احتمالی به ایران، حمله‌ای تدافعی و پیش‌گیرانه جلوه‌گر شود: از طریق دروغ‌پردازی و مسئول دانستن ایران در قبال کشته شدن سربازان آمریکایی در عراق، یا بزرگ‌نمایی برنامه‌ی هسته‌ای ایران و اصولا بزرگ‌جلوه دادن خطر ایران.

هرگونه اقدام نظامی علیه ایران در شرایطی که این کشور هیچ‌گونه تهدید نظامی‌ای برای هیچ کشوری در جهان دربرندارد (به شهادت تاریخ و نه ادعای دلالان جنگ) بزرگترین جرم بین‌المللی خواهد بود: «جنایتی بر فراز همه‌ی جنایت‌های جنگی دیگر» یعنی «حمله‌ی متجاوزانه‌ای» که می‌تواند تک‌تک‌ اعضای کابینه‌ی دولت‌های متجاوز را به اتهام ارتکاب سنگین‌ترین جرم‌های‌ بین‌المللی به دادگاه بکشاند (اگر چه چنین محاکمه‌ای اصولا با چیدمان فعلی قدرت در جهان امروز نامحتمل است). دادگاهی که اگر اختیار عمل کافی داشته باشد (مثل دادگاه نورنبرگ)‌ احتمالا می‌تواند افرادی حتی خیلی رده‌پایین‌تر از امثال جورج بوش و دیک‌چنی و تونی‌ بلر را به جرم ارتکاب جنایت‌های جنگی محاکمه و محکوم کند.

تلاش پی‌گیر آمریکا و متحدانش برای محکومیت پیاپی ایران در شورای امنیت و همچنین تاکید اغراق‌آمیز (و احتمالا دروغین) آمریکا بر حمایت ایران از گروه‌های مخالف در عراق فقط و فقط به یک منظور صورت می‌گیرد: کسب مجوز حقوقی هر چند ضعیف که به این کشور اجازه دهد بدون این که متهم به «حمله‌ی متجاوزانه» شود به ایران حمله کند.

قصدم از این بحث بررسی حقوقی جرائم بین‌المللی نیست چون دانش‌ و تخصصش را ندارم. حتی به این واقعیت تلخ که کشورهای دارای حق وتو در شورای امنیت را هرگز نمی‌توان در شورای امنیت محکوم کرد نیز کار ندارم.

این را نوشتم که تاکید کرده باشم، بزرگی جنایت‌ها و تناسب آن‌ها را بهتر ببینیم و حس کنیم. گاهی به نظرم می‌رسد، برخی دوستان فرق میان «حمله‌ی متجاوزانه به یک کشور دیگر» که در زمره‌ی «بزرگ‌ترین جرم‌های بین‌المللی‌» و دربرگیرنده‌ی همه‌ی جنایت‌های جنگی است را با جنایت‌های مقیاس‌کوچک‌تری مانند حمله‌ی تروریستی به یک اتوبوس در یک سطح می‌پندارند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

منطق امپراطور

به خودم می‌گویم این دیوانگی است که آمریکا به ایران حمله کند. مگر می‌شود سران کشوری تا این حد بی‌منطق باشند که روزگار ملتی را سیاه کنند و جهانی را به آستانه‌ی جنگ جهانی سوم بکشانند؟ اما بعد یادم می‌آید که منطق امپراطور با منطق من یا تو فرق می‌کند:

سخنگوی امپراطور به من گفت:

تو و کسانی مثل تو در محیطی که آن‌را «جامعه‌ی مبتنی بر واقعیت» می‌نامم زندگی می‌کنید. در این نوع جامعه «راه‌حل‌ها از طریق تحلیل منطقی و موشکافانه‌ی حقایق‌ِ قابلِ تشخیص پبدا می‌شوند».

سرم را تکان دادم و چیزی در رابطه با اصول روشن‌گری و تجربه‌گرایی گفتم. حرفم را قطع کرد:

دنیای امروز دیگر این‌طور کار نمی‌کند. در حال حاضر «ما» امپراطور هستیم، یعنی عمل می‌کنیم و واقعیت خودمان را خلق می‌کنیم. بعد در حالی که تو یا آدم‌هایی مثل تو با روش عقلانی مشغول مطالعه‌ی این واقعیت هستید ما دوباره عمل می‌کنیم و واقعیت‌های کاملا جدیدی خلق می‌کنیم و شما می‌توانید آن‌ها را هم مطالعه کنید و این‌گونه است که ما موضوعات را رتق و فتق می‌کنیم. ما بازیگران صحنه‌ی تاریخ هستیم و کار تو و آدم‌هایی مثل تو این است که اعمال ما را مطالعه کنید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

کوسه‌‌ با ماهی‌قرمز فرق دارد

کمانگیر عزیز در نوشته‌ی اخیرش به عنوان «در جنگ قاقالی‌لی پخش نمی‌کنند» می‌نویسد:

سردار محمود چهارباغي فرمانده توپخانه و موشك‌هاي نيروي زميني سپاه از «توليد تجهيزات جديد در اين يگان از جمله مهمات هوشمند كه قادر است اهداف كوچك و متحرك را مورد اصابت قرار دهد و نيز گلوله هاي ۱۳۰ و ۱۵۵ ميلي متري خوشه‌ای كه فضاي زيادي را روي زمين تحت پوشش قرار خواهد داد» خبر داد (تاکید از کمانگیر به نقل از فارس).

کمانگیر نوشته‌اش را با نقل قول از نوشته‌های من «وقیحانه‌ترین دروغ» و «پنج در برابر صد و یازده: بمب خوشه‌ای ادامه دارد» چنین ادامه می‌دهد:

۱۱۱ کشور جهان در اجلاس دوبلین رسما ممنوعیت کاربرد بمب‌‌های خوشه‌ای را تصویب کردند و متعهد شدند ظرف مدت ۸ سال زرادخانه‌های خود را از بمب‌های خوشه‌ای عاری سازند. (متن معاهده‌نامه). موفقیت در این طرح که به ابتکار نروژ آغاز شده بود یک دستاورد  تاریخی و بزرگ برای بشریت محسوب می‌شود.آمریکا، روسیه،اسرائیل، پاکستان و هند از پذیرفتن این معاعده‌نامه سرباز زدند. این کشورها بزرگترین تولیدکنندگان و ذخیره‌کنندگان بمب‌های خوشه‌ای در جهان هستند. (نقل قول از وبلاگ من)

و ادامه می‌دهد:

نکته ای که ناگفته ماند این بود که ایران ما هم گویا در زمره کشورهایی است که هنوز این نوع بمب را برای روز مبدا نگه داشته است (ویکیپدیا).

و در پایان تاکید می‌کند:

بگوییم مرگ بر جنگ اما مرگ بر جنگ را ابزار نکنیم. بمب خوشه ای آمریکایی همانقدر بد است که بمب خوشه‌ای ایرانی.

چند توضیح:

حال و هوای نوشته‌ی کمانگیر و شیوه‌ی چیدمان مطالب و نقل قول‌هایی که آورده توضیحاتی را از سوی من می‌طلبد.

نکته‌ی اول: همه‌نوع استفاده از خشونت را محکوم می‌کنم

اگر تردیدی تا الان بوده اجازه دهید رفع‌اش کنم. من استفاده از هر نوع سلاح خوشه‌ای (و راستش رو بخواهید اصولا هرگونه سلاح) را محکوم می‌کنم و مهم هم نیست که این بمب خوشه‌ای ایرانی، اسرائیلی یا آمریکایی باشد. چرا که استفاده از بمب‌های خوشه‌ای یا مین‌های ضدنفر فی‌نفسه هولناک و ضدبشری است.

امیدوارم همه‌ی کشورهای جهان، از جمله‌ ایران به معاهده‌نامه‌ی منع تولید و کاربرد سلاح‌های خوشه‌ای و توافق‌نامه‌های مشابه بپیوندند.

نکته‌ی دوم: توجه به زمینه

نوشته‌ی من را باید در متن (context) آن دید. چون توی همان روزهایی که بحث توافق‌نامه‌ی جدید میان کشورهای جهان برای منع تولید و استفاده از بمب‌های خوشه‌ای بود یک مقام پنتاگون گفته بود:

ممنوع شدن استفاده از بمب‌های خوشه‌ای می‌تواند همکاری ارتش آمریکا در برنامه‌های صلح‌دوستانه یا امدادرسانی در مواقع سوانح طبیعی را به خطر بیاندازد.

مخالفت آمریکا با این توافق‌نامه عملا به معنای بی‌اعتبار شدن آن می‌شود. برای همین اهمیت نپیوستن آمریکا به این توافق‌نامه خیلی خیلی بیشتر از اهمیت نپیوستن کشورهای کوچک‌تر و ضعیف‌تر جهان به آن است. همین‌طور چسباندن بمب‌خوشه‌ای به کارهای امدادرسانی هنر شومی است که من دوست دارم روی آن انگشت بگذارم و بگویم این یک دروغ کثیف و وقیحانه است. در ضمن بدیهی است که تاکید روی این دروغ وقیحانه‌ی بعضی مقامات آمریکایی به معنی تایید استفاده از سلاح‌های خوشه‌ای توسط ایران نیست.

نکته‌ی سوم: کمیت مهم است
تولید و استفاده از سلاح‌های خوشه‌ای توسط آمریکا (یا سایر غول‌های نظامی جهان)، به خاطر قدرت متمرکز و بزرگ نظامی‌ای که دارند و معمولا هم به صورت پیوسته در نقاط مختلف جهان درگیر جنگ هستند بیشتر نگران کننده است تا موارد مشابه در کشورهای ضعیف و کوچک‌تر. در واقع باید بگویم اگر چه ماهیت یکی است، اما کمیت عاملی متمایز کننده است.

با یک مثال شاید بتوانم منظورم را واضح‌تر بیان کنم که چرا اختلاف کمیت گاه می‌تواند شباهت ماهوی را هم زیر سئوال ببرد:

با راهنمایی دانشمندان، بشریت سال‌هاست به این نتیجه رسیده که تولید گازهای گل‌خانه‌ای که به گرمایش زمین و خیلی عوارض دیگر منجر شده باید کم شود. حالا «جامعه‌ی فعالان محیط‌زیست در رابطه با پدیده‌ی گرمایش زمین» می‌توانند تمام وقت و انرژی (محدود) خودشان را بگذارند بر سر کم کردن گازهای گل‌خانه‌ای فلان کشور آفریقایی که مثلا 0.000001% گازهای گلخانه‌ای جهان را تولید می‌کند، یا این‌که می‌توانند تمرکزشان را روی کم کردن گازهای گل‌خانه‌ای کشورهای بزرگ یا صنعتی بگذارند، مثلا روی کشور آمریکا که نزدیک 40% گازهای گل‌خانه‌ای جهان رو تولید می‌کند.

ماهیت «تاثیر منفی بر گرمایش زمین گذاشتن» بخاری خانگی پیرزن آفریقایی و صنایع غول‌پیکر کشورهای صنعتی شاید یکی باشد، اما نادیده گرفتن این «اختلاف کمیت فاحش» در تحلیل‌ها ساده‌انگاری است.

حالا بر می‌گردیم سر اصل مطلب:

نادیده گرفتن زرادخانه‌ی بمب‌های خوشه‌ای آمریکا و روسیه و چین و … یا مثلا بمب‌های هسته‌ای کشورهای عضو محفل اتمی جهان (همان باشگاه اتمی) با هزاران کلاهک هسته‌ای که برای نابود کردن تمدن بشری و حتی حیات جانوری کافی است و نادیده گرفتن این واقعیت که «کمیت مهم است» و مثلا 1000000 بمب‌خوشه‌ای با 100 بمب‌خوشه‌ای فرق می‌کند، به همان اندازه خطرناک است که اصولا طرفدار تولید و استفاده از بمب‌های خوشه‌ای باشیم.

کمانگیر عزیز این نکته را نادیده می‌گیرد که اگر چه کوسه و ماهی‌قرمز توی حوض هر دو گوشت‌خوار هستند، نتیجه‌ی حمله‌ی این‌دو به یک شناگر یکی نیست!

نکته‌ی چهارم: مرگ بر جنگ چرا نباید ابزار باشد؟

چرا سخن گفتن از جنگ و بیان خطرات آن و تاکید بر سابقه‌ی عملکرد «اربابان جنگ و جنگ‌طلبی» در جهان که نه تنها امنیت ایران بلکه امنیت کل بشریت را به بازی گرفته‌اند نباید یک ابزار شود؟ ممکن است ابزار کوچکی باشد، ولی چرا نباید همین ابزارهای کوچک وبلاگی تبدیل به صدایی بر ضد جنگ‌طلبی‌ و توسعه‌طلبی شوند؟

مردم به معنای عام آن بی‌دفاع و مظلوم هستند. در همه‌ی جهان. چرا نباید این مردم (که من هم یکی از آن‌ها هستم) از کمترین امکاناتی که دارند به عنوان «ابزاری» برای برخورد با جنگ‌طلبی جنگ‌افروزان استفاده نکنند؟

پی‌نوشت:

به دنبال این پست، کمانگیر مطلبی در پاسخ نوشت به نام «این ماهی قرمز دندانش ریخته است، و گرنه از کوسه کم ندارد». فکر می‌کنم هم من حرفم را زدم و هم او، پس دیگر دلیلی برای بیشتر نوشتن نمی‌ماند. اما شخصا ترجیح می‌دادم کمانگیر به جای این‌که مرا متهم به «ژست ضد جنگ گرفتن و فحشی روانه‌ی آمریکای جهانخوار و اسرائیل اشغالگر کردن» کند، پاسخ 4 موردی را که در همین نوشته مطرح کرده‌ام می‌داد. «ژست ضد جنگ گرفتن» من چندان ارتباطی به گفتگویی که خود کمانگیر آغازگرش بود ندارد.

کمانگیر عزیز! من و تو هیچ‌کدام جنگ‌طلب نیستیم. تو خطر حاکمیت ایران را برای مردم ایران زیادتر می‌دانی و تمرکزت را گذاشته‌ای روی کوبیدن حاکمیت ایران به شیوه‌ی خودت، من هم خطر کشورهایی مانند آمریکا یا اسرائیل را برای مردم ایران (و اصولا جهان) بیشتر می‌دانم و تمرکزم را روی معرفی و نمایش خطرات آن گذاشته‌ام، به شیوه‌ی قاصر خودم. من تو را به ‌«ژست ضد جنگ گرفتن» یا هیچ‌چیز دیگر متهم نمی‌کنم. تو کار سخت را انجام می‌دهی و قضاوت می‌کنی. من هم همانطور که گفتی به کارهای «ساده‌ای مانند ژست گرفتن» مشغولم که شامل قضاوت کردن دیگران نمی‌شود.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

هیولای جنگ چطور ساخته می‌شود

چگونه رسانه‌های در خدمت جنگ، افکار عمومی مردم جهان را به سمت خشونت سوق می‌دهند؟ با شکل دادن افکار عمومی از طریق هیولاسازی (demonisation) و ایجاد رعب و وحشت عمومی. به تدریج که افکار عمومی مردم نسبت به یک شخص، یک گروه (مثلا مسلمانان) یا یک کشور منفی شد و وحشت در دل‌هایشان ریشه دواند زمینه برای حرکت‌های گسترش‌طلبانه‌ی بعدی مانند جنگ فراهم می‌شود.

یک نمونه‌ی کوچک ولی مهم را مرور کنیم. این‌جا بحث من این واقعیت نیست که رئیس‌جمهور ایران خودش هم بهانه‌های زیادی به دست مخالفان ایران می‌دهد. تاکید روی آن سوی ماجراست که چقدر موذیانه به کمک ابزار رسانه‌ای بر علیه ایران فضاسازی می‌کنند.

برنامه‌ی «60 دقیقه‌ی شبکه‌ی خبری سی‌بی‌اس» (CBS 60 minutes) از شهرت و محبوبیت خاصی در آمریکا برخوردار است. در یکی از این برنامه‌ها (سال 2006) مایک والاس مجری برنامه با محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور ایران مصاحبه کرد. مدیران برنامه اما صحبت‌های او را در چند قسمت مهم سان….س….ور کردند تا وی برای مخاطبان آمریکایی فردی بی‌منطق و جنگ‌طلب جلوه کند.

لینک در یوتیوب، اگر نمی‌توانید یوتیوب را ببینید: فیلم کامل یا  فیلم اصلی که در سی‌بی‌اس پخش شد

نمونه‌ی قسمت‌هایی که حذف شده را با رنگ زرد مشخص کرده‌ام:

مجری: شما خیلی در طفره رفتن از پاسخ ماهر هستید؛ پاسخ سئوال مرا ندادید. اسرائیل از روی نقشه حذف شود، چرا؟

احمدی‌نژاد: عجله نکنید. به آن هم می‌رسیم.

مجری: عجله ندارم.

احمدی‌نژاد: من فکر می‌کنم دولت اسرائیل یک دولت ساختگی است و درباره‌ی راه‌حلش هم توضیح داده‌ام. راه‌حلش دموکراسی است. ما بارها گفته‌ایم که باید به مردم فلسطین اجازه داده شود نظرشان را در یک همه‌پرسی آزاد و عادلانه بدهند و این را با انگیزه‌ی رسیدن به یک صلح پایدار می‌گوییم. ما در این منطقه از جهان صلح ماندگار می‌خواهیم. صلح ماندگار هم فقط وقتی ایجاد می‌شود که نظر مردم تامین شده باشد.

بنابراین ما گفته‌ایم که به مردم فلسطین اجازه دهید که در رفراندوم شرکت کنند و دولت مورد نظرشان را انتخاب کنند و البته جنگ نیز پایان یابد. چرا مانع این مساله می‌شوند؟ حتی دولت خودگردان فلسطین که توسط مردم انتخاب شده هر روز مورد حمله قرار می‌گیرد، مقامات بالایش دستگیر یا ترور می‌شوند. دیروز سخن‌گوی مجلس فلسطین را دستگیر کردند، توجه کنید: انتخاب شده توسط مردم! چند وقت دیگر این وضعیت می‌تواند ادامه یابد؟

ما فکر می‌کنیم به این موضوع باید ریشه‌ای‌تر نگاه کرد. ما اعتقاد داریم دولت آمریکا کورکورانه از این دولت اشغال‌گر [اسرائیل] حمایت می‌کند. آمریکا باید حمایتش را متوقف کند، به مردم اجازه‌ی مشارکت در انتخابات آزاد و عادلانه بدهد . نتیجه‌ی انتخاب آن‌ها هر چه باشد، ما هم می‌پذیریم.

در مصاحبه‌ی کامل، رئیس‌جمهور ایران کاملا منطقی و خونسردانه به پرسش‌های مجری پاسخ می‌دهد. حتی به نظرتان می‌رسد که مجری عصبی شده یا بی‌طرفی‌ای را که یک روزنامه‌نگار باید داشته باشد ندارد. اما طبیعی‌ است که اگر صحبت‌های رئیس‌جمهور ایران کامل منتشر نشود، این‌طور به نظر مخاطبان می‌رسد که او در پاسخ‌گویی کم آورده و یک آدم بی‌منطق و احتمالا خطرناک است که فقط با زبان زور می‌شود با او حرف زد.

نکته:

والاس در همان سال به خاطر همین مصاحبه‌ی دست‌کاری شده جایزه‌ی امی (Emmy) دریافت کرد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

اگر آمریکا اشغال شده بود

تصور کنید در اروپا جنگ شود؛ معادل 11 میلیون اروپایی کشته و بیش از 80 میلیون اروپایی از خانه‌های خود رانده شوند و به ترکیه و الجزایر و مصر و لبنان پناه ببرند و در بدترین شرایط زندگی کنند،‌ دست به گریبان سرما، بیماری، سوء تغذیه و اولیه‌ترین نیازهای انسانی. شدت تلفات به حدی باشد که حتی برخی تعداد کشته‌شدگان اروپایی در اثر جنگ را بیش از 17 میلیون نفر تخمین بزنند.

یا تصور کنید یک قدرت فرضی به آمریکا حمله و این کشور را اشغال کند و در اثر آن معادل بیش از 6 میلیون نفر آمریکایی کشته شوند و حدود 50 میلیون آمریکایی از خانه‌های خود رانده شوند و به مکزیک و کانادا و کوبا پناه ببرند و در بدترین شرایط  و فقط برای زنده‌ ماندن مشغول انجام پایین‌ترین و سیاه‌ترین شغل‌ها شوند. تصور کنید در این شرایط هولناک تعداد کشته‌شدگان به حدی گسترده باشد که برخی تعداد کشته‌شدگان آمریکایی را حتی تا 11 میلیون نفر تخمین بزنند.

باور کردنش مشکل است؟ شاید، اما این دقیقا اتفاقی است که در عراق رخ داده است. به گزارش سازمان عفو بین‌الملل از زمان آغاز حمله‌ی نظامی آمریکا و متحدانش به عراق و اشغال این کشور در سال 2003 تاکنون بیش از 4.7 میلیون نفر در عراق جابه‌جا شده‌اند (یعنی مجبور به ترک خانه‌های خود شده‌اند). بنا به همین گزارش «برای بیشتر این جابه‌جا شدگان زنده‌ ماندن دشوار است». بخش بزرگی از این افراد به کشورهای سوریه و اردن پناه برده‌اند و در بدترین شرایط بهداشتی و غذایی به سر می‌برند. وضعیت جابه‌جاشدگانی که داخل عراق مانده‌اند به مراتب هولناک‌تر است.

متاسفانه ذهن بسیاری از ما در مورد آمار مربوط به عراق بی‌تفاوت شده است و خبرها و ارقام در مورد عراق و فلسطین به چشممان نمی‌آید و در گوشمان زنگ نمی‌زند. حال آن‌که اخبار فجایعی به مراتب خفیف‌تر (دست کم از نظر تعداد کشته‌شدگان، اگر نه از لحاظ انسانی) را اگر در مورد کشورهای توسعه یافته بشنویم توجهمان جلب می‌شود و دقت می‌کنیم و به حال قربانیان آن افسوس می‌خوریم.

چرا باید چنین باشد؟ آیا برای ما امنیت جانی و روانی مردم عراق یا فلسطین کمتر از امنیت جانی و روانی مردم آمریکا یا اروپا اهمیت دارد؟


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آرام باشید؛ بگذارید ببینیم چه خبر است

خبر توی خبرنامه‌ی امیرکبیر و چند سایت دیگر منتشر شد. چند تا جای دیگر هم همان خبر را منتشر کردند. بعد از چند ساعت همان خبر (بدون ذره‌ای اطلاعات جدید) در صدها وبلاگ و خبرگزاری غیردولتی و غیررسمی تکرار شد:

تلاش معاون دانشجویی دانشگاه زنجان برای تعرض به یک دختر دانشجو؛ دفتر تحکیم وحدت خواستار عذر خواهی و استعفای وزیر علوم شد.

بلافاصله موجی به راه افتاد. حرف و حدیث از برکناری رئیس دانشگاه زنجان به میان آمد و حتی عده‌ای خواستار برکناری وزیر علوم شده‌اند.

اما لطفا کمی صبر کنید! اجازه دهید بدون هیجان و جنجال ببینیم چه خبر است. ما چه می‌دانیم و چکار باید بکنیم؟

برای من آبرو و حیثیت تک‌تک دخترها و پسرهای دانشجو اهمیت زیادی دارد، این را می‌دانم.

این را هم می‌دانم که من در دانشگاه زنجان نبوده‌ام. این را هم می‌دانم که یک فیلم ویدئویی که چند تا آدم در حال راه رفتن را نشان می‌دهد توی اینترنت دارد دست به دست می‌چرخد.

دیگر چه می‌دانم؟

خوب این را هم می‌دانم که صد و بلکه هزار تا وبلاگ و خبرگزاری غیررسمی همین مطالب را عینا و همین فیلم را عینا تکرار کرده‌اند بدون این‌که نکته‌ی مستند جدیدی به آن اضافه کنند.

این را هم می‌دانم که خبرگزاری‌های خارج از ایران (مثل رادیو فردا و بی‌بی‌سی) در انعکاس این خبر ثانیه‌ای درنگ نکردند…

دیگر چه می‌دانم؟

این را هم می‌دانم که :

در کل و برای خبرهای این چنینی، توصیه می‌کنم اول یک قدم عقب بنشینید و به آن نگاه کنید تا اصل خبر مشخص شود. کسی که کار پروپاگاندا می کند، می‌خواهد خبر را توی صورت خواننده یا بیننده و یا شنونده بچپاند که طرف فرصت فکر کردن به آن را پیدا نکند و با شنیدن آن، تصمیم بگیرد که صد البته آن تصمیم عقلانی نخواهد بود. در مقایسه با اخبار تحریک برانگیز provocative باید فقط کمی به عقب رفت ،کمی صبر کرد و همه جای آن را دید. حالا اگر با کمی آرامش این خبر را دنبال کنید، می بنید چه طیف‌هایی از آن سود می برند. تلویزیون‌ها و رسانه‌های خارجی خود را با آن خفه می‌کنند، ناراضیان سطحی نظام آن را در شیپور می کنند و بعد یک حرکت علیه چند نفر آغاز می شود و در کل، سودی برای یک عده خاص قرار است در پی داشته باشد. {این مطلب در رابطه با موضوع دیگری نوشته شده ولی به نظرم کلا مکانیسم برخورد با خبرهای داغ و جنجالی رو خوب شرح داده است}

آیا این ماجرا ارتباطی به انتقام سیاسی انجمن‌اسلامی دانشگاه زنجان که چند روز قبل لغو مجوز شده بود ندارد؟ نمی‌دانم.

راستش را بخواهید من خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌دانم. خیلی خیلی چیزها را…

آیا با این اطلاعات می‌شود نتیجه‌گیری کرد؟ آیا با این اطلاعات می‌شود داد زد و محکوم کرد و وزیر و دولت و زمین و آسمان را به هم دوخت؟ بله می‌شود. خیلی راحت هم می‌شود. اصولا هیجان‌زده شدن و احساساتی‌شدن و مشت‌گره کردن کار خیلی راحتی است. کار مشکل کمی درنگ کردن، با صبر و حوصله و دقت نگاه کردن و گردآوری اطلاعات و تحلیل کردن است.

تعرض کردن به یک دختر دانشجو خیلی کار شنیعی است. در این شکی نیست. اما ظاهر بدیهی داستانی که جلوی من گذاشته‌اند باید باعث شود بدون فکر و تحلیل نتیجه‌گیری کنم؟ خیر!

آیا هیچ‌دادگاهی در جهان می‌تواند به این سرعت و شدت حکم صادر کند که من و شما توی وبلاگستان و دانشگاه‌ها از دور نشسته‌ایم و حکم صادر می‌کنیم؟

من دوست ندارم انرژی و احساسم آلت دست گروه‌های فرصت‌طلب قرار بگیرد. بنابراین عجله‌ نمی‌کنم و صبر می‌کنم تا اطلاعات و شواهد بیشتری (نه از لحاظ کمی که از لحاظ کیفی) به دست بیاورم. شما چطور؟

اوباما از جورج بوش هم تندروتر است

نوشته‌ی زیر از روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر برجسته آقای «جان پیلجر» (John Pilger) است که در وبگاه ضدجنگ منتشر شده و تقریبا بدون تغییر ترجمه‌اش کرده‌ام. عنوان نوشته را با توجه به محتوای متن تغییر داده‌ام چون ترجمه‌ی مناسبی برای عنوان اصلی پیدا نکردم. امیدارم از خواندن آن بهره‌ ببرید.

ادوارد داولینگ در سال 1941 می‌نویسد:

مهمترین موانع برای رسیدن به دموکراسی در ایالات متحده عبارتند از:

  1. توهم بسیار شایع میان توده‌های مردم آمریکا که ما دموکراسی داریم
  2. وحشت دائمی ثروتمندان از دستیابی به دموکراسی

امروز چه چیز عوض شده است؟ وحشت ثروتمندان از دموکراسی بیشتر از همیشه است و فقرا هم فکر می‌کنند با رفتن جورج بوش تهدیدهای متعدد او علیه بشریت رفع خواهد شد.

نامزدی باراک اوباما که به اعتقاد برخی تحلیل‌گران هیجان‌زده «یک لحظه‌ی تاریخی واقعا مهم در تاریخ آمریکا» است، محصول یک توهم جدید است. در واقع این موضوع فقط به نظر جدید می‌رسد؛ «لحظه‌ی تاریخی واقعا مهم» تقریبا در همه‌ی انتخابات گذشته‌ی ریاست‌جمهوری آمریکا ساخته و پرداخته شده است؛ آن‌هم بر اساس مشخصه‌های کم‌ارزشی مانند نژاد، جنسیت، ظاهر و تیپ، زبان رفتاری (Body Language)، فرزندان یا همسران جذاب یا حتی موضوعات تراژیک. همه‌ی این مولفه‌ها توسط «روش‌های بازاریابی» و «تصویرسازی»‌ به کار گرفته شده‌‌اند. روش‌هایی که تاثیرگذاری آن‌ها این روزها به کمک تکنولوژی‌های مجازی تقویت می‌شود.

به لطف نظام غیردموکراتیک کالج الکتورال (یا در مورد بوش، ماشین‌های رای‌گیری دستکاری شده) فقط کسانی که سیستم را کنترل می‌کنند و از سیستم فرمان‌برداری می‌کنند می‌توانند پیروز شوند. این وضع از زمان پیروزی «واقعا مهم و تاریخی» هری ترومن، لیبرال دموکراتی که گفته می‌شد «یک مرد فروافتاده از میان مردم است» و بعد با نابود کردن دو شهر با بمب‌های اتمی به همه نشان داد که چقدر خشن است، به همین منوال بوده است.

درک اوباما به عنوان رئیس‌جمهور احتمالی آمریکا بدون درک نیازهای سیستم دست‌نخورده‌ی قدرت در آمریکا ممکن نیست: یک بازی رسانه‌ای بزرگ.

به عنوان مثال طی همین چند هفته‌ی اخیر اوباما دو موضع‌گیری مهم داشته است که نشانه‌های مهمی هستند:

اولی در کنفرانس آیپاک (AIPAC)، لابی صهیونیستی بود؛ لابی‌ی که حتی اگر توصیفی را که از قدرت خودش کرده از وبگاهش نقل قول کنید، متهم به ضد-یهودی بودن می‌شوید. در آنجا اوباما خدمتگذاری و ارادت خالصانه‌ی خود را به آیپاک نشان داد.

اما در 4 جولای (حدود 10 روز پیش) او از این هم فراتر رفت. در این روز اوباما از ایده‌ی «بیت‌المقدس یکپارچه به عنوان پایتخت اسرائیل» حمایت کرد. هیچ دولتی در جهان از مالکیت اسرائیل بر کل بیت‌المقدس حمایت نمی‌کند. حتی دولت بوش نیز با پذیرفتن قطعنامه سازمان ملل که بیت‌المقدس را یک شهر بین‌المللی می‌شناسد با مالکیت اسرائیل بر بیت‌المقدس مخالف است.

دومین مورد اظهارات اوباما که به شدت به آن کم توجهی شده در تاریخ 23 مه در میامی انجام شد. او در میان کوباییان مقیم آمریکا سخن می‌گفت. کوباییانی که سال‌هاست مخلصانه برای دولت‌ آمریکا تروریست، قاتل و قاچاقچی مواد مخدر تولید می‌کنند. اوباما قول داد تحریم‌های فلج‌کننده‌ی 47 ساله‌ی کوبا را ادامه دهد. تحریم‌هایی که هر سال توسط سازمان ملل غیرقانونی اعلام می‌شود.

اما اوباما باز هم از بوش فراتر رفت. او گفت «ایالات متحده آمریکای لاتین را از دست داده است». او دولت‌های انتخابی و دموکراتیک ونزوئلا، بولیوی و نیکاراگوئه را «خلاءهایی» که باید پر شوند توصیف کرد. او ادعاهای بی‌پایه‌ای را درباره‌ی «نفوذ ایران در آمریکای لاتین» مطرح کرد و بر «حق کلمبیا در برخورد با تروریست‌هایی که در جستجوی پناه گرفتن در آن‌سوی مرزهای این کشور هستند» تاکید کرد. ترجمه‌ی این عبارت این است: «حق رژیم کلمبیا؛ که رئیس جمهور و مقامات ارشد سیاسی آن به گروهان‌های مرگ وابسته‌اند؛ به حمله به کشورهای همسایه‌ی آن به نمایندگی از آمریکا».

او همچنین از برنامه‌ی به اصطلاح «مریدا» (Merida شهری در مکزیک) نام برد که سازمان عفو بین‌الملل و دیگران آن را محکوم کرده‌اند چون به اعتقاد آن‌ها «آوردن راه‌حل‌های کلمبیایی به مکزیک توسط آمریکاست». اوباما گفت «ما باید بیشتر به سوی جنوب فشار بیاوریم». حتی جورج بوش تاکنون چنین حرف تندروانه‌ای نزده است.

وقت آن رسیده است که رویاپردازان از لحاظ سیاسی بالغ شوند و دنیای قدرت بزرگ را همان‌گونه که هست تفسیر کنند، نه آن‌گونه که آرزو دارند باشد.

همانند همه‌ی نامزدهای جدی ریاست‌جمهوری در آمریکا؛ چه در گذشته و چه در حال؛ اوباما یک باز و یک گسترش طلب است (A hawk and an expansionist). او از درون سنت پایدار و تغییر نیافته‌ی حزب دموکرات می‌آید، همان‌گونه که رئیس‌جمهورهای جنگ مانند ترومن، کندی، جانسون، کارتر و کلینتون به ما نشان داده‌اند. فرق اوباما با آن‌ها شاید در این باشد که او نیاز بیشتری برای نشان دادن خشن بودن و سخت‌گیریش احساس می‌کند.

رنگ پوست اوباما شاید برای طرفدارانش یا نژادپرستان متعصب جنجال برانگیز و مهم باشد، اما هیچ ربطی به بازی بزرگ قدرت ندارد. «لحظه‌ی واقعا مهم در  تاریخ آمریکا» وقتی فرا می‌رسد که خود بازی عوض شده باشد.

ارسال به: Balatarin|Donbaleh|Mohandes|Del.icio.us|Digg|Stumble|Furl|Friendfeed|Twitthis|Facebook|Addthis to other|Subscribe to Feed

پنج در برابر صد و یازده: بمب خوشه‌ای ادامه دارد

111 کشور جهان در اجلاس دوبلین رسما ممنوعیت کاربرد بمب‌‌های خوشه‌ای را تصویب کردند و متعهد شدند ظرف مدت 8 سال زرادخانه‌های خود را از بمب‌های خوشه‌ای عاری سازند. (متن معاهده‌نامه). موفقیت در این طرح که به ابتکار نروژ آغاز شده بود یک دستاورد  تاریخی و بزرگ برای بشریت محسوب می‌شود.

آمریکا، روسیه،اسرائیل، پاکستان و هند از پذیرفتن این معاعده‌نامه سرباز زدند. این کشورها بزرگترین تولیدکنندگان و ذخیره‌کنندگان بمب‌های خوشه‌ای در جهان هستند.

در همین رابطه در بامدادی {1} و {2}

1_249187_1_9

یک بمب‌ خوشه‌ای اسرائیلی شامل حدود 600 بمبک عمل نکرده که در سال 2006 بر لبنان انداخته شده است.

cluster-bomb-feet1

بمبک‌های عمل‌نکرده‌ی خوشه‌ای در افغانستان.

food-bombs

به گزارش سازمان ملل از سال 1991 میلادی تاکنون بیش از 55 میلیون بمبک خوشه‌ای روی عراق ریخته شده که این کشور را به آلوده‌ترین منطقه‌ی جهان به مواد منفجره عمل نکرده تبدیل کرده است. {+}

تصویر بالا خانم سینتیا مک‌کینی (از نماینده‌گان کنگره آمریکا) را نشان می‌دهد که در حال شرح فرق بمبک‌های خوشه‌ای و بسته‌های غذایی که ارتش آمریکا روی سر کودکان گرسته می‌ریزد است. به عبارت دیگر کودکان باید غذایشان را از همان کسانی که بمب‌خوشه‌ای برسرشان می‌ریزند دریافت کنند؛ البته و صد البته باید توجه کرد بمبک‌ها به اندازه‌ی کافی از بسته‌های خوشمزه‌ی غذا متمایز باشند.

lebanon-cluster-bomb-sites

بنا به برآورد سازمان ملل حدود یک میلیون بمبک خوشه‌ای عمل‌نکرده در جنوب لبنان وجود دارد که باقی‌مانده‌ی بمب‌های خوشه‌ای ریخته شده توسط اسرائیل هستند.

مستند «بمب‌خوشه‌ای سلاحی خارج از کنترل» از دیدبان حقوق‌بشر (HRW)

بمبک‌های خوشه‌ای از مین‌ نیز خطرناک‌تر هستند. چرا که حتی با «وزش باد» ممکن است منفجر شوند.

بنا بر برآورد سازمان ملل اسرائیل حدود 4 میلیون بمبک خوشه‌ای را در مدت سه روز روی لبنان فروریخت؛ دوبرابر میزان بمبک‌هایی که آمریکا ظرف سه هفته روی عراق ریخت.

فیلم هواپیمای اف-شانزده در حال انداختن بمب‌خوشه‌ای

آمریکا با فاصله چشم‌گیری از کشورهای دیگر جهان، رکورددار استفاده از بمب‌های خوشه‌ای است. این کشور تنها در طول جنگ ویتنام از ده‌ها میلیون بمبک خوشه‌ای استفاده کرد. آمریکا هم اکنون نیز مخالف ممنوعیت استفاده از بمب‌های خوشه‌ای است و با توجه به نفوذی که در جهان امروز داراست ممکن است یک تنه موفقیت معاعده‌نامه 111 کشور جهان در دوبلین را به مخاطره بیاندازد.

b1_3 Web Large

بمب‌‌های‌خوشه‌ای از هولناک‌ترین سلاح‌های غیرهسته‌ای محسوب می‌شوند. با این‌حال

به نقل از آقای تام کیسی‌ (Tom Casey) یک مقام عالی‌رتبه‌ی دولت آمریکا:

بمب‌های خوشه‌ای ارزش‌ ویژه‌ی نظامی خود را نشان داده‌اند و حذف آن‌ها از زرادخانه‌های آمریکا می‌تواند جان سربازان ما یا متحدان ما را به خطر بیاندازد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

وقیحانه‌ترین دروغ

آمریکا (به همراه چین و روسیه) از شرکت در اجلاسی که در آن قرار است معاهده‌ی پیشنهادی ممنوعیت استفاده از بمب‌های خوشه‌ای بررسی شود سرباز زد. اجلاسی که در آن نمایندگان بیش از یک‌صد کشور جهان در دوبلین ایرلند گردهم می‌آیند. آقای استفان مول، جانشین معاون وزیر امورخارجه آمریکا در امور سیاسی-نظامی، علت مخالفت آمریکا را با این معاهده چنین شرح داد:

ممنوع شدن استفاده از بمب‌های خوشه‌ای می‌تواند همکاری ارتش آمریکا در برنامه‌های صلح‌دوستانه یا امدادرسانی در مواقع سوانح طبیعی را به خطر بیاندازد.

نمایندگان چین و روسیه دست‌کم در این زمینه خفقان سیاسی گرفتند و ترجیح دادند برای توجیه لزوم استفاده جنایت‌بار از بمب‌های خوشه‌ای ماسک صلح و دوستی به چهره نزنند. اما وقاحت «نماینده‌ی امپراتور» در این زمینه مثال زدنی است.

98 درصد قربانیان بمب‌های خوشه‌‌ای غیرنظامی هستند.

آمریکا، روسیه و چین؛ به عنوان بزرگترین تولید کنندگان بمب‌های خوشه‌ای در جهان مخالف ممنوعیت تولید و استفاده از بمب‌های خوشه‌ای هستند و در اجلاس دوبلین شرکت نمی‌کنند.  در سال‌های اخیر آمریکا در «کوزوو، افغانستان، عراق» و اسرائیل در «جنگ اخیر علیه لبنان» از بمب‌های خوشه‌ای استفاده کرده‌اند.

در همین رابطه نوشته من را به نام «خانم هیلاری کلینتون! بمب‌ خوشه‌ای برای بچه‌ها خوب نیست» بخوانید.

بمب خوشه‌ای چیست؟

1

یک بمب خوشه‌ای شامل چند صد بمبک یا بمب کوچک است.

2

بمب در مسیر فرود آمدن به سرعت می‌چرخد (2500 دور در دقیقه) و در ارتفاع قابل تنظیمی از زمین باز می‌شود (از 100 متری تا 1000 متری). هر چه بمب در ارتفاع بالاتری باز شود دامنه پخش شدن بمبک‌ها بیشتر است.

3

هر کدام از بمبک‌ها به اندازه یک قوطی کوکاکولا است. برای این‌که بمبک‌ها حتما با نوک به زمین نزدیک شوند چتر کوچکی در انتهای آن‌ها باز می‌شود.

4

هر کدام از بمبک‌ها شامل اجزای زیر است:

  1. ماده منفجره مخصوص نفوذ به زره‌ها و پوسته‌های سخت
  2. پوسته‌‌ی حامل که طوری طراحی شده که به صدها (حدود 300) ترکش ریز تبدیل شود.
  3. نوعی ماده آتش‌زا از ترکیبات روی که به ایجاد آتش‌سوزی کمک می‌کند.

5

منطقه‌ی تحت پوشش بمبک‌ها می‌تواند منطقه‌ای به وسعت 200 در 400 متر (8 برابر یک زمین فوتبال) را دربرگیرد.

6

پس از انفجار بمبک‌ها در ناحیه‌ی وسیعی خسارت و تلفات ایجاد می‌کنند. هر کدام از بمبک‌ها می‌تواند منجر به تلفات انسانی در فاصله‌ای به شعاع 76 متر شود.

بخش بزرگی از بمبک‌های بمب‌های خوشه‌ای منفجر نمی‌شوند و به صورت مین‌های ضد نفر در محیط زیست باقی می‌مانند. بیشترین قربانیان پسینی بمب‌های خوشه‌ای کودکان هستند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آیا می‌توان به کمک‌های ایران به لبنان واقع‌بینانه‌ نگاه کرد؟

 

به بهانه تصویب کمک 3 میلیارد تومانی شهرداری تهران به شهروندان لبنانی و داستان همیشه‌گی انتقاد از حمایت‌های ایران از لبنان و فلسطین.

(توضیح بعد از تحریر: این نوشته فقط به «بهانهٔ» حکایت کمک شهرداری به لبنان و نوشته وب‌لاگ هزاران نقطه «مردم تهران بمیرند، لبنان زنده باشد» نوشته شده است. شاید بهتر بود از اول همین توضیح را می‌دادم چون بحث هزاران نقطه بیشتر این بوده که اصولا شهرداری مجوز اعطای این‌گونه کمک‌ها را ندارد و اگر هم برنامه حمایتی است باید از طریق کانال‌های پیش‌بینی شده در قانون انجام شود. پس این نوشته انتقاد از کسانی است که بر خلاف روشی که هزاران نقطه در پیش گرفته، حرکت‌های حمایتی ایران از لبنان یا فلسطین را بدون این‌که نقد کارشناسی کنند محکوم می‌کنند.)

زیاد می‌شنویم که حمایت‌های حاکمیت ایران از گروه‌ها یا دولت‌هایی در لبنان، فلسطین، سوریه و … مورد انتقاد مردم قرار بگیرد. تا جایی که صحبت از انتقاد دقیق و موشکافانه باشد حرفی نیست، اما با توجه به این‌که بیشتر این انتقادات از ضرب‌المثل «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است» خوراک فکری می‌گیرند، تصمیم گرفتم این چند خط را بنویسم.

چون هیچ علاقه‌ ندارم توسط دوستان متعصب «مخالف کمک‌های ایران به لبنان و فلسطین» به صلیب کشیده شوم اجازه دهید تاکید کنم منظور من از این نوشته مخالفت یا موافقت با این‌نوع کمک‌ها نیست. هدفم حتی این نیست که تحلیل کنم آیا حمایت از گروه «الف» یا دولت «ب»‌ به سود منافع ایران هست یا نیست. فقط می‌خواهم ضعف استدلال کسانی که اعتقاد دارند «تا در ایران فقیر هست  نباید پول برای لبنان فرستاده شود» را نشان دهم.

midesmap

اهمیت تعادل قدرت در منطقه

فراموش نکنیم هر کشوری در هر کجای جهان که باشد در راستای پیشبرد سیاست‌ها و برنامه‌های امنیتی و نظامی‌اش به کشورها، دولت‌ها، گروه‌ها و جنبش‌هایی که در استراتژی‌ دفاعی‌اش بگنجند کمک می‌کند. این موضوع مختص ایران نیست. اگر بحث عده‌ای از منتقدان این است که ایران نباید به دور و برش کار داشته باشد و  باید سرش را توی لاک خودش بگیرد و برای این اعتقادشان دلایل کارشناسی بیاورند که هیچ. اما اگر تایید کنیم که ایران هم مانند هر کشور دیگری برای پایدار بودن باید حواس‌اش به معادلات منطقه‌ای پیرامونش باشد پس دیگر نمی‌شود به اصل موضوع کمک‌های ایران به کشورهای دیگر ایراد گرفت، هر چه باشد با توجه به:

  • هندسه فعلی خاورمیانه و موقعیت حساس ایران در آن
  • ضعف نسبی نظامی ایران نسبت به کشورهای منطقه مانند پاکستان، ترکیه، اسرائیل و حضور آمریکا
  • ماهیت جمهوری اسلامی در ضدیت با صهیونیسم و خطری که از سوی اسرائیل و آمریکا ایران را تهدید می‌کند

ایران چاره‌ای جز ایجاد موازنه قوای نسبی از طریق حمایت از دولت‌ها یا گروه‌هایی که به خود نزدیک می‌داند ندارد. دست‌کم از نظرگاه حاکمیت ایران این موضوع چنین معنایی دارد.

کشورداری پیچیده است

برخی از مخالفین تاکید دارند تا وقتی موضوع «الف» با اولویت بالا وجود دارد نباید به موضوعات «ب» و «ج» با اولویت‌های کمتر پرداخته شود.

اصولا این‌گونه استدلال‌ها چندان پذیرفتنی و منطبق با واقعیت‌ها نیستند. کشورداری پدیده‌ای ساده و یک‌بعدی نیست که بشود موضوعات فرعی‌تر را یکسره کنار گذاشت و تمرکز را بر موضوعات مهم گذاشت. یعنی نمی‌شود از اولیت اول شروع کنیم و همه پول‌ها را خرج آن کنیم و هر وقت اولویت اول حل شد برویم سراغ اولویت دوم و الی‌ آخر. برای اداره یک کشور لازم است هم‌زمان در همه این زمینه‌ها هزینه شود؛ البته با وزن‌های مختلف. مساله روابط خارجی ایران و ایجاد پیوند‌های رسمی و غیررسمی با دولت‌ها و گروه‌هایی که حاکمیت ایران جلب حمایت آن‌ها را به صلاح خود می‌داند نیز از نوع همین موضوعات است که شاید در مقابل موضوعاتی چون فقر یا بی‌کاری فرعی به نظر برسد اما در جای خود بسیار مهم است و نمی‌تواند نادیده گرفته شود.

نمی‌شود گفت چون مردم فقیر وجود دارند نباید در زمینه ساخت هواپیما تحقیق شود و فقط باید برای توسعه مناطق محروم سرمایه‌گذاری شود یا چون هنوز بخش قابل توجهی از کشور کشاورزی مدرن ندارد پس هیچ بودجه‌ای صرف گسترش فن‌آوری‌های تولید خودروهای شخصی نشود و همه‌‌چیز باید صرف تولید تراکتور شود و…

در واقع باید با در نظر گرفتن وزن‌های مناسب در همه موارد مورد نیاز کشور سرمایه‌گذاری کرد. سیاست‌خارجه نیز چنین است و ساختن آن هزینه‌ دارد.

در تعیین وزن بودجه برای زمینه‌های مختلف اداره یک کشور ممکن است کشورداران به این نتیجه برسند که مثلا 0.1 درصد درآمد نفتی را باید در راستای ایجاد موازنه قوا در منطقه خاورمیانه صرف حمایت از گروه‌های نزدیک به ایران در سایر کشورها کنند. این عدد ممکن است به چند ده یا حتی چند صد میلیون دلار برسد، ولی به هر حال همان 0.1 درصد است و نه بیش. بهتر است برای انتقاد کردن همیشه از اعداد نرمال شده استفاده شود و نه اعداد و رقم‌های فاقد وزن که فقط مخاطب را هیجان‌زده می‌کنند.

البته هستند دوستانی که با اصل موضوع کمک‌های ایران مشکلی ندارند ولی اعتقاد دارند میزان آن زیاد است یا در جای درستی صرف نمی‌شود. به نظر من روش درست برخورد با مساله هم همین است و دوست دارم از این نوع انتقادها بخوانم و ببینم. 

 اعداد همیشه بزرگ نیستند

گروه منتقد حمایت‌های ایران در بسیاری از موارد اعداد و ارقام را بزرگ می‌کنند یا در نقل آن بیش از حد سهل می‌گیرند تا حدی که گاه میلیون به میلیارد تبدیل می‌شود یا ریال به دلار. «یک میلیارد دلار» ملبغ عظیمی است و بهتر است وقتی از میلیاردها دلار صحبت می‌کنیم بیشتر دقت کنیم. 

همین خبر اخیر کمک 3 میلیارد تومانی شهرداری تهران برای بازسازی لبنان را در نظر بگیرید. قبل از این‌که این عدد را توی بوق و کرنا کنیم (که البته رسانه‌های ضد ایرانی مانند رادیو فردا در بزرگ کردن‌اش لحظه‌ای درنگ نکردند)، بهتر است توجه کنیم که این عدد در مقایسه با بودجه کل شهرداری تهران که به چندهزارمیلیارد تومان بالغ می‌شود عدد ناچیزی است و حرکت حمایتی شهرداری از مردم لبنان بیشتر جنبه سمبولیک دارد و اهداف دیگری را دنبال می‌کند. همه می‌دانیم 3 میلیارد تومان این روز‌ها فقط بهای یک منزل بزرگ در شمال شهر تهران است، نه بیش…

فارغ از پیش‌داوری و قضاوت‌های احساسی و با نگاهی بی‌طرف و عمل‌گرایانه به سیاست خارجی ایران نگاه کنیم. این چیزی‌ است که در ایران بیشتر از هر لحظه دیگری به آن نیاز داریم.

در همین رابطه:


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آن‌روزها ایران به مردان نقاب‌دار نیاز داشت

نوشته کوتاه زیر نقل قول از یک دوست فرزانه است.

در ایران تازه انقلاب شده بود و من با وجودی‌که تازه دوره دکترایم را در رشته اقتصاد در یکی از دانشگاه‌های آمریکا شروع کرده بودم عزم بازگشت به ایران کردم. شور و شوق عجیبی برای بازگشت به ایران داشتم که از انگیزه ادامه تحصیلاتم مهم‌تر بود. استاد راهنمایم که یک آمریکایی بود با من مخالف بود و تلاش زیادی کرد که مرا از انصراف تحصیل و بازگشت به ایران بازدارد. یکی از جملاتش این بود:

تلویزیون را روشن کن و ببین امروز ایران به «مردان نقاب‌دار ِ تفنگ به دست با مشت‌های گره کرده» نیازمند است. اما تخصص تو چیز دیگری است. بهتر است این‌جا بمانی و تحصیلات‌ات را تمام کنی. ایران روزی به مردان تحصیل‌کرده نیاز خواهد داشت و آن‌روز می‌توانی به کشورت بازگردی.

آن‌روزها حرفش را نشنیده گرفتم و دکترایم را رها کردم و به ایران بازگشتم. امروز می‌فهمم آن بی‌نوا «پیچش مو را دیده بود» و من در حیرت «مو» بودم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آیا ایتالیا هنوز یک دموکراسی است؟

آقای سیلویو برلوسکونی برای سومین بار نخست وزیر منتخب ایتالیا شد. ایتالیا به عنوان چهارمین اقتصاد بزرگ اروپا نقش ویژه‌ای در سیاست‌های اتحادیه اروپا بازی می‌کند.

ظهور آقای سیلویو برلوسکونی (Silvio Berlusconi) به عنوان قدرتمندترین چهره سیاسی ایتالیای یک دهه اخیر یکی از غم‌انگیزترین رویدادهای اروپا محسوب می‌شود. نقش‌های همزمان وی به عنوان «رهبر سیاسی» و «بزرگترین غول رسانه‌‌ای» ایتالیا، تردیدهایی را در زمینه «دموکراسی خواندن» ایتالیا به وچود آورده است.

این درست که آقای برلوسکونی از طریق صندوق‌های رای انتخاب شده است، اما موارد زیر باعث می‌شوند او نسبت به رقبای سیاسی‌اش در شرایط برتری قرار داشته باشد. او:

  • مهمترین شبکه‌های تلویزیونی خصوصی ایتالیا را کنترل می‌کند.
  • مالک چندین روزنامه پر نفوذ است.
  • از جمله ثروتمندترین مردان جهان است و به کمک لابی نیرومندی که در اختیار دارد تصویر خودش در شبکه‌های دولتی را نیز بازسازی کرده است.

7a35da01-cdc3-4d46-aeaf-1af2c647877c_w220باید توجه داشته باشیم دموکراسی فقط شمارش رای‌های افراد نیست. دموکراسی همچنین به امکان دسترسی بی‌طرفانه فردفرد رای‌دهنده‌گان به «انتخاب عادلانه از میان گزینه‌ها» بستگی دارد. این شرایط دست‌کم از سال 1994 در ایتالیا برقرار نبوده است.

دموکراسی به استقلال قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی وابسته است. اگر چه در سایر کشورهای صنعنی نظیر انگلستان یا آمریکا نیز وابسته‌گی سیاست به قدرت‌های اقتصادی محسوس است اما در هیچ‌یک از این کشورها قدرت سیاسی و قدرت اقتصادی تا این حد نگران‌کننده به یکدیگر نزدیک نیستند.

فراموش نکنیم

عبور از دموکراسی و تبدیل یک کشور صنعتی به یک کشور «نظامی-فاشیستی» چندان غیر ممکن یا دور از ذهن نیست. فاصله میان «راست افراطی» و «فاشیسم» خیلی «کم» است. 70 سال پیش و روزهای طاعونی ایتالیای موسیلینی را فراموش نکنیم…

منابع {1}، {2}، {3}، {4}


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

جهانی‌سازی واقعا موجود و یک سئوال

توی ترانزیت فرودگاه نشسته‌ام و صدها زن و مرد فلاکت‌زده هندی و تایلندی و اندونزیایی که بعد از یک‌سال جان کندن به مرخصی می‌روند فضای فرودگاه و صندلی‌های اطرافم را پر کرده‌اند.

خیلی دوست دارم بدانم پشتیبانان پر و پا قرص «جهانی شدن» و مدافعان برداشته شدن مرزهای اقتصادی کشورهای «در حال توسعه» یا «توسعه نیافته» به روی محصولات کشورهای «توسعه یافته»، که مدام هم قیافه حق به جانب و بشردوستانه به خود می‌گیرند، چرا برای باز شدن مرزهای سیاسی و جغرافیایی کشورهای شمال به روی مردمان فقیر کشورهای جنوب تلاش نمی‌کنند؟ البته باز شدن مرز نه به معنی امروزین آن،‌ یعنی سوءاستفاده از کار ارزان مردم جنوب با حداقل حقوق انسانی.

آیا اگر کارگر هندی یا تایلندی یا مکزیکی، «تبعه قانونی» آلمان یا آمریکا باشد هم می‌شود این‌طور مثل برده (حقوق 150 دلار در ماه، 335 روز کار بی‌وقفه در سال بدون حتی یک روز تعطیل) از او کار کشید؟

چه اشکال دارد به جای آن‌که شهروند هندی یا مکزیکی که در جستجوی لقمه‌ای نان عزم کشور دیگری را می‌کند به عنوان یک شهروند آمریکایی یا آلمانی در این کشورها به رسمیت شناخته شود و حقوق دریافت کند؟ مگر نه این‌که «جهانی شدن» آرمان انسانی نومحافظه‌کاران مهربان است؟ پس این همه کنترل سنگین و محدودیت در قوانین مهاجرت برای چیست؟ آیا می‌ترسند فقر این مردمان گریبان‌شان را بگیرد؟ از کار ارزان مردمان جنوب نمی‌هراسند اما از این‌که جور فقر و بیچاره‌گی‌شان را بکشند فراری‌اند؟


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

درخواست استراتژیک ایران از چین و روسیه

در خبرها آمده است:

در نشست دوره‌ای «سازمان همکاری‌ شانگهای» یا «پیمان شانگهای» که در تاجیکستان برگزار می‌شود، ایران رسما درخواست عضویت در این سازمان را کرد. تاجیکستان در سال جاری میلادی ریاست سازمان را برعهده دارد و نشست سران نیز در شهر دوشنبه برگزار می شود.

سازمان همکاری‌ شانگهای چیست؟

«سازمان همکاری‌ شانگهای» یا (Shanghai Cooperation Organisation) در سال 2001 توسط کشورهای چین، روسیه، قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان و ازبکستان تاسیس شد و هدف آن گسترش همکاری‌های امنیتی-اقتصادی-فرهنگی میان اعضا است (با تاکید روی همکاری‌های امنیتی).

کشورهای ایران، پاکستان، هندوستان، مغولستان نیز اعضای ناظر این سازمان هستند.

غول خفته‌ای به نام «سازمان همکاری‌ شانگهای»

اگر چه به صورت مستقیم در اساس‌نامه این سازمان ذکر نشده ولی اهمیت استراتژیک 250px-SCO_Taiwan_Mapاین سازمان را از لحاظ رقابت با نیروی نظامی ناتو و ایالات متحده را نمی‌توان نادیده گرفت. ناظران غربی اعتقاد دارند این سازمان در واقع نوعی «پیمان ورشوی مدرن» است. کشورهای عضو و ناظران این سازمان روی هم رفته بزرگترین قدرت اقتصادی-نظامی و بزرگ‌ترین تولید کننده و مصرف‌کننده انرژی در جهان هستند. همچنین این کشورها دارای 25٪ خاک کره زمین هستند.

اهمیت استراتژیک بالقوه این سازمان وقتی بالفعل می‌شود که اعضای ناظری مانند هندوستان (قطب عظیم اقتصادی-صنعتی) و ایران (دارای دومین ذخایر نفت و گاز در جهان و دارای نقش کلیدی در خاورمیانه به صورت عضو دائمی این سازمان درآیند.

سازمان همکاری‌ شانگهای و مسابقه تسلیحاتی

جاه‌طلبی‌های روزافزون آمریکا در راستای حفظ هژمونی و سلطه خود به عنوان ابرقدرت جهانی را باید از مهمترین انگیزه‌های تشکیل «سازمان همکاری‌ شانگهای» دانست. به عنوان مثال گسترش فعالیت‌های نظامی آمریکا به فضا، گسترش ناتو و طرح نصب سپر دفاعی موشکی در اروپای شرقی، اشغال نظامی افغانستان و به دنبالش عراق و تهدیدهای روزافزون علیه ایران.

قابل توجه است که اولین مانور نظامی مشترک اعضای «سازمان همکاری‌ شانگهای» در اگوست 2003 انجام شد. یعنی درست چند ماه پس از حمله نظامی آمریکا به عراق.

سازمان همکاری‌ شانگهای: ابرقدرت پنهان

با توجه به نزدیکی روزافزون روسیه و چین، سازمان همکاری‌ شانگهای برای تبدیل شدن به مهمترین وزنه سیاسی-اقتصادی-نظامی در معادلات جهانی یا به عبارت دیگر «ابرقدرت جهانی» دست‌کم به سه عامل زیر نیازمند است:shanghaico_logo

1. عضویت هند: حضور هند و اتحاد استراتژیک آن با کشورهای روسیه و چین «مثلث خطری» را تشکیل خواهد داد که قادر است موازنه قدرت را در سطح جهان عوض کند (دست‌کم از لحاظ تئوری). آمریکا در سال‌های اخیر پیوسته از نزدیک شدن هند به کشورهایی مانند چین و روسیه واهمه داشته است و برای بازنگاه داشتن هند، امتیازهای فراوانی به این کشور داده است. (نمونه همکاری‌های هسته‌ای آمریکا و هند)

2. عضویت ایران: در صورت نزدیکی و اتحاد با ایران، پشتوانه «نفت و گاز ایران» استقلال سیاسی و قابلیت مانور قدرت‌هایی مانند «چین» یا «هندوستان» را به مراتب در سطح جهانی افزایش می‌دهد و در واقع آسیب‌پذیری این کشورها را کم می‌کند. به اعتقاد من یکی از مهمترین دلایل فشارهای وارد شده به «ایران» از سوی غرب را باید در همین موضوع ریشه‌یابی کرد. حاکمیت «ساز مخالف‌زن» ایران که به دلایل مختلف قادر به اتحاد استراتژیک با غرب نیست، مستعد گرایش و پیمان با شرق است. آمریکا به شدت با هرگونه نزدیکی «ایران» با «چین» یا «هند» مخالف است. نمونه‌ مخالفت آمریکا را در موضوع خط لوله ایران-پاکستان-هند دیده‌ایم. آمریکا پاکستان را به تحریم تهدید کرد و باج‌دهی‌های هسته‌ای‌اش به هند  هنوز هم ادامه دارد.

3. عضویت پاکستان: پیوستن بزرگ‌ترین متحد آمریکا (غرب) در آسیای جنوبی (مرکزی) که پیوند کلیدی میان «ایران و چین» را نیز تقویت خواهد کرد می‌تواند رویای ابرقدرت درحال ظهور باشد.

اهمیت روزافزون سازمان همکاری شانگهای

نوام چامسکی درباره هند و اهمیت روزافزون «سازمان همکاری‌های شانگهای» می‌گوید:

هند هر دو مسیر را پیش می‌رود. بخشی از انگیزه آمریکا برای دادن امتیازهای هسته‌ای به هند تشویق این کشور به عضویت در «حلقه آمریکا» (US Orbit) بود. اما هندی‌ها بازی دوگانه‌ می‌کنند.‌ آن‌ها روابط خود با چین را بهبود داده‌اند. از لحاظ تجاری، سرمایه‌گذاری‌های مشترک یا روابط دیگر. هندی‌ها اگر چه هنوز به عضویت سازمان همکاری‌ شانگهای در نیامده‌اند، اما به عنوان ناظر در این سازمان که به طور غالب «چینی» است ولی به سرعت در حال رشد است و می‌تواند دربرابر ناتو مطرح شود،حضور دارند. این سازمان متشکل از کشورهای آسیای مرکزی و روسیه با منابع عظیمش است و همین‌طور چین که یک اقتصاد بزرگ در حال رشد است. این سازمان آمریکا را شامل نمی‌شود و درخواست آمریکا برای حضور به عنوان ناظر را تا‌کنون رد کرده است.

به تدریج ممکن است کشورهای دیگر منطقه نیز به آن ملحق شوند. کره جنوبی که تا کنون عضو نبوده ولی ممکن است به عنوان یک کشور صنعتی به عضویت این سازمان درآید. ژاپن نیز اگرچه تاکنون نقش خود را به عنوان وابسته (Client) آمریکا پذیرفته، اما این موضوع لزوما دائمی نخواهد بود.

چرا عضویت ایران در این سازمان مهم است؟

با توجه به مواردی که بر شمردم، عضویت ایران در «سازمان همکاری‌ شانگهای» (در صورت عملی شدن) می‌تواند «نقطه عطفی» در حیات این سازمان تلقی شود. چرا که حضور ایران در این سازمان ممکن است در درازمدت هند را نیز تشویق به پیوستن کند. از دیدگاه ایران نیز حضور در این سازمان می‌تواند راه خروجی از سیاست‌های فشار غرب از طریق تحریم و تهدید تلقی شود.

ایران بارها تمایل خود را برای عضویت در این سازمان اعلام کرده است. ولی «شرایط جهانی» تا این لحظه اجازه نزدیکی بیشتر ایران را به هند و چین نداده است. به خصوص آمریکا شدیدا با این موضوع مخالف است. درخواست رئیس‌جمهور ایران آقای احمدی‌نژاد برای نزدیکی بیشتر به این سازمان با برخورد منفی آمریکا روبه‌رو شد. دونالد رامسفلد وزیر دفاع وقت آمریکا دراین‌باره گفت:

به نظر من خیلی عجیب است که کسی بخواهد کشوری مانند ایران که بزرگترین ملت تروریستی در جهان است را به عضویت سازمانی در آورد که مدعی مقابله با تروریسم است.

طبیعی است که رامسفلد واقعا منظورش «تروریست بودن» ایران نیست. «سازمان همکاری‌ شانگهای» هم البته برای برخورد با تروریسم طراحی نشده است. ترجمه روان و ساده این جملات صادفانه ولی پنهان پشت واژه‌های سیاسی این است:

من به نماینده‌گی از اقلیت حاکم بر آمریکا از عضویت ایران در سازمانی که هدفش (ماهیتش) ‌رقابت اقتصادی-نظامی با ناتو و آمریکاست مخالف هستم.

طبیعتا نفوذ اقتصادی-نظامی آمریکا در جهان امروز به حدی است که می‌تواند عامل تعیین کننده‌ مهمی در تصمیم‌گیری دولت‌ها، حتی دولت‌های قدرتمندی مانند چین یا هند باشد. ولی به نظر می‌رسد امپراطوری آمریکا دوران اوج خود را پشت سرگذاشته است و روزهای افول در راه است. شاید همین نکته است که آمریکا را از هر لحظه‌ دیگری در صد سال اخیر برای امنیت ایران و جهان «خظرناک‌تر» می‌کند.

و این خود حکایت دیگری است…


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

خشونت‌ورزی تقریبا مانند خودکشی است

مذهب من خیلی ساده است. مذهب من مهربان بودن است.  — دالای لاما

آدم‌ها را باید از نوع رفتارشان در روزهای سخت شناخت. ببینید رفتار سیاسی دالای‌لاما به عنوان رهبر محبوب مردم تبت چگونه است. رفتار سیاسی رهبرانی چون او باید الگوی سیاست‌مداران جهان قرار بگیرد.

دالای لاما در پاسخ درخواست‌های برخی «گروه‌های مستقل تبتی» مبنی بر تحریم بازی‌های المپیک و همین‌طور دولت چین که وی را متهم به «گروگان گرفتن بازی‌های المپیک» کرده است گفت:

المپیک باید در چین برگزار شود و مردم چین باید از آن احساس غرور کنند. این حق چین است که میزبان بازی‌های المپیک باشد. تحریم بازی‌ها حرکتی رایکال و افراطی است و این اتهام دولت چین نیز بسیار تحریک‌آمیز است.

صرف‌نظر از نگرش صلح‌طلبانه‌اش، او می‌داند که نباید پل‌های مذاکره را خراب کند و باید راه را برای راه‌حل صلح‌آمیز و توافق با دولت چین باز بگذارد. واقعا باید به منش سیاسی او آفرین گفت. وی در جای دیگر می‌گوید:

این یک جنبش مردمی است. من خودم را خدمت‌گذار مردم می‌دانم و نمی‌توانم به آن‌ها بگویم چکار بکنند یا نکنند، من چنین قدرتی ندارم. همه اصول اعتقادی من را می‌شناسند که کاملا مخالف خشونت است. خشونت‌ورزی تقریبا مانند خودکشی است.

با توجه به این‌که دولت چین مانع ورود خبرنگاران و جهان‌گردان به تبت می‌شود اولین و مهم‌ترین کاری که جامعه بین‌المللی باید انجام دهد تلاش برای به دست آوردن اطلاعات از وضعیت تبت است. چه عمدی و چه غیر عمدی «نسل‌کشی فرهنگی» در تبت در جریان است. نوعی تبعیض: با تبتی‌ها در سرزمین خودشان مانند «شهروندان درجه دوم» رفتار می‌شود.

دالایی لاما بارها تاکید کرده که خواستار استقلال تبت نیست و خواستار «خودمختاری فرهنگی» (Culural Autonomy) تبت است که از سوی دولت چین پذیرفته نمی‌شود.

dalai-lama

در مورد تبت و وقایع اخیر اینجا بیشتر نوشته‌ام.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

در تبت چه خبر است؟

به بهانه سرکوب و کشتار مردم در تبت کنجکاو شدم کمی در این‌باره بیشتر بدانم چون اطلاعات خودم در مورد تبت و چین محدود است و مایل بودم تصویر روشن‌تری از آن‌چه امروز در تبت می‌گذرد داشته باشم. ادعا نمی‌کنم با خواندن این چند خط خواننده با تبت آشنا می‌شود اما اگر «ایده‌ محدودی» از تاریخ پر فراز و نشیب این منطقه «با اهمیت» و وضعیت معاصرش بگیرد باز از نوشتن این مطالب راضی خواهم بود. مطالبی که این‌جا آورده‌ام مجموعه جستجو در منابع مختلف آنلاین و نتیجه‌گیری‌های شخصی خودم از اطلاعات به دست آمده است. اگر موردی به نظرتان اشتباه آمد لطفا خبر دهید.

تبت کجاست؟China-Tibet

ناحیه تبت از نظر جغرافیایی یک فلات بزرگ در آسیای مرکزی است که میانگین ارتفاع آن از سطح دریا 4900 متر است. این ناحیه بلندترین منطقه جهان است و به «بام دنیا» شهرت دارد.

از لحاظ جغرافیای سیاسی «منطقه خودمختار تبت» بخشی از خاک جمهوری خلق چین است (صرف‌نظر از اختلافات موجود) واز لحاظ وسعت دومین استان بزرگ چین محسوب می‌شود ولی جمعیت نسبتا اندکی دارد (حدود 2.7 میلیون نفر). پایتخت تبت شهر «لهاسا» است.

ساکنین فلات تبت شامل ناحیه خودمختار تبت، بوتان، نپال، شمال هند به «زبان‌ تبتی» سخن می‌گویند که از دسته زبان‌های تبتی-برمه‌ای است که خود از خانواده بزرگ زبان‌های چینی-تبتی محسوب می‌شود. پراکنده‌گی خانواده‌ زبانی تبتی-چینی و سایر خانواده‌های زبانی جهان را ببینید.

تبت در تاریخ

روزگاری تبت از قدرت‌های بزرگ آسیا محسوب می‌شده است. در قرن نهم میلادی تبت امپراطوری بزرگی در کنار چین و اسلام بوده است.

World_820_tibet

نقشه جهان در سال 820 میلادی (تصویر از ویکی‌پدیا)

اما در قرن‌های اخیر تقریبا همیشه تبت تحت سلطه چین (و مغول‌ها) بوده است. با این وجود هنوز بر سر مرزها و مالکیت آن بین چین و هندوستان اختلافاتی وجود دارد. وضعیت ادعاها به این صورت است:

Tibet-claims

نقشه از ویکی‌پدیا، زیرنویس از بامدادی

دالای لاما کیست؟

«دالای لاما» به معنی لغوی «پیشوای روحانی» بر خلاف تصور عمومی یک «نام خاص» نیست و در واقع «عنوانی» است که تبتی‌ها به رهبر و پیشوای روحانی (بودایی) خود می‌دهند. در حال حاضر آقای «تنزین گیاتسو» دالای لامای چهاردهم و رهبر مردم تبت است.

دالای لامای، مخالفت با خشونت و آپارتاید در تبتDalai_Lama

«دالای لاما» مخالف اعمال خشونت است. در سال 1989 رهبر روحانی و سیاسی تبت یا «دالای لاما» به خاطر «مخالفت دائمی با اعمال خشونت در جریان مبارزاتش برای دست‌یابی مردم تبت به خودمختاری» جایزه صلح نوبل دریافت کرد. وی در سال 1991 خبر از تبعیض نژادی یا جدایی‌خواهی نژادی (آپارتاید) که توسط چینی‌های مهاجر در تبت ایجاد شده است داد:

چینی‌های مهاجری که در تبت سکنی گزیده‌اند جامعه جداگانه‌ای برای خود تشکیل داده‌اند. آپارتاید چینی که حقوق اجتماعی و اقتصادی تبتی‌ها را در سرزمین مادری‌شان نادیده می‌گیرد و این خطر وجود دارد که با زیاد شدن جمعیت آن‌ها جامعه تبتی کاملا جذب و حل شود.

نژادپرستی‌ای که «دالای لاما» هشدارش را می‌دهد، البته در میان برخی از چینی‌ها دیده می‌شود. به عنوان نمونه یک وب‌لاگ نویس چینی‌ (هان) خطاب به تبتی‌ها می‌نویسد:

اگر رفتار خوبی داشته باشید ما از فرهنگ و منافع شما محافظت خواهیم کرد. اگر رفتار خوبی نداشته باشید، ما باز هم از فرهنگ شما محافظت خواهیم کرد البته با قرار دادن آن در موزه‌ها.

«دالای لاما» مخالف کاربرد روش‌های خشونت‌آمیز است و همواره معتقد بوده است راه حل «میانه‌‌ای» برای دست‌یابی تبت به خودمختاری حقیقی وجود دارد. وی بارها تاکید کرده خواستار جدا شدن تبت از چین نیست، بلکه خودمختاری تبت و جلوگیری از مهاجرت گسترده چینی‌ها به تبت را طالب است. با توجه به جمعیت اندک تبت و نگاه اقتدارگرایانه و تمامیت‌خواه حاکمیت مرکزی چین به ناحیه تبت، دغدغه‌های «دالای لاما» غیرمنطقی به نظر نمی‌رسد.

تاریخ‌چه مشکلات تبت:

مشکلات تاریخی اصلی تبت به قرن 19 هم و رقابت شدید امپراطوری روسیه تزاری و امپراطوری بریتانیا بر سر کنترل آسیای مرکزی باز می‌گردد که در نهایت به حمله نظامی واشغال تبت توسط نیروهای انگلیسی انجامید. بعدها قرارداد صلحی میان سران تبت و انگلستان امضا شد که بسیاری از تاریخ‌دانان تبتی آن‌را نشانه هویت مستقل کشور تبت می‌دانند‌. امپراطوری چین از حضور انگلستان در تبت ناخرسند بود ولی به علت ضعف تاریخی وادار شد به روش‌های دیپلماتیک اکتفا کند و از آن پس نیز همواره از لحاظ سیاسی بر مالیکت تبت تاکید کرده است.

  • قرن 7 تا 11 میلادی: امپراطوری تبت
  • قرن 13: اشغال توسط مغول‌ها
  • قرن‌ 16 و 17: مغول‌های حاکم بر تبت به آیین بودا روی می‌آورند و عنوان «دالای لاما» به رهبران مذهبی مغول-تبت اطلاق ‌می‌شود.
  • قرن 19: گسترش قلمرو امپراطوری‌های انگلستان (شبه قاره هند و افغاستان) و روسیه تزاری ‌در آسیای مرکزی.
  • 1904: ارتش انگستان تبت و لهاسا را اشغال می‌کند.
  • 1906: در توافقی انگلستان به چین تعهد می‌دهد که در امور تبت دخالت نکند و در مقابل چین مانع دخالت و نفوذ دولت‌های دیگر (به خصوص روسیه) در تبت شود. در این معاهده انگلستان تبت را تحت‌الحمایه‌ چین می‌شناسد.
  • 1950: به فرمان مائو ارتش آزادی‌بخش خلق چین، تبت را آزاد می‌کند (یا اشغال می‌کند بسته به این‌که از چه زاویه‌ای نگاه کنید). در این دوران نخبگان و رهبران تبت از دخالت چین حمایت می‌کنند.
  • 1959: تبتی‌ها قیام می‌کنند (به علت اختلافاتی که برسر اصلاحات ارضی و مخالف با آیین بوداییت دولت خلق چین پیش آمده بود) که سرکوب می‌شود. هزاران نفر کشته می‌شوند و رهبر تبتی‌ها یا «دالای لاما» با هشتاد هزار نفر از طرفدارانش به هندوستان می‌گریزد و تشکیلات مرکزی تبت (CTA) یا دولت درتبعید تبت را تشکیل می‌دهد)
  • 1965: منطقه خودمختار تبت تشکیل می‌شود [به عنوان بخشی از خاک چین]
  • 1966: آغاز انقلاب فرهنگی در چین. «گارد سرخ تبت» مجسمه بودا را خراب و معابد را تعطیل می‌کند.
  • 1972: ریچارد نیکسون از چین بازدید می‌کند و برنامه آموزش مبارزه چریکی تبتی‌ها علیه دولت چین را (که توسط سازمان سیا انجام می‌شد) متوقف می‌کند.
  • 1989: حکومت نظامی در لهاسا برقرار می‌شود. دانشجویان به شدت در میدان تیانانمن سرکوب می‌شوند.
  • 1990: پایان حکومت نظامی. دالای لاما دولت در تبعید را منحل می‌کند.
  • 1994: دالای لاما مذاکرات با دولت چین را به حال تعلیق در می‌آورد (به دلیل عدم پیشرفت مذاکرات)
  • مارس 1999: چین اعلام می‌کند دالای لاما در صورتی که بپذیرد تبت بخشی از خاک چین است، می‌تواند باز گردد.
  • دسامبر 1999: دالای لاما ضمن اعلام راضی بودن تبت به داشتن حاکمیت خودگردان، چین را به «نسل کشی» و «قتل عام نژادی» متهم می‌کند.
  • جولای 2006: گروه‌های تبتی، چین را متهم به شتاب بخشیدن به ورود چین‌های «هان» (Han) به منطقه تبت می‌کنند.
  • مارس 2008: شورش ضد چین در لهاسا در سال‌روز گرامی‌داشت سرکوب سال 1959

ناآرامی‌های اخیر چرا به وجود آمد؟

tibet-womanمطمئنا همه عوامل دست‌اندرکار ایجاد ناآرامی‌های اخیر بر ما آشکار نیست و معمولا ناآرامی‌های این‌چنین معلول یک علت نیستند. اما مهم‌ترین و واضح‌ترین دلیل را باید در روی‌کرد تمامیت‌گرا و اقتدارگرایانه دولت مرکزی چین نسبت به مردم تبت جستجو کرد. با وجودی‌که رهبر تبت اندیشه و منش ضد خشونت دارد و همواره عدم توسل به هرگونه خشونت را به مردم تبت توصیه کرده، اما مردمی که مدت‌ها در شرایط فشار و تبعیض تاریخی زنده‌گی کرده‌اند آستانه تحریک پایین‌تری دارند و هر حادثه‌ ناچیزی ممکن است خشم نهفته آن‌ها را منفجر کند، مانند جرقه‌ای که در انبار باروت افتد.

دولت چین معارضین تبتی را به اعمال خشونت متهم می‌کند اما رفتار تبعیض‌آمیز و گاه وحشیانه‌اش با مردم تبت را که زمینه‌ساز این خشونت شده‌، نادیده می‌گیرد. دموکراسی همین حالا! می‌نویسد (با تلخیص):

ناآرامی‌های اخیر تبت به دنبال راه‌پیمایی روز 10 مارس روحانیان بودایی در لهاسا به مناسبت سالروز سرکوب «قیام سال 1959 مردم تبت علیه سلطه چین» آغاز شد. این تظاهرات توسط نیروهای امنیتی چین سرکوب شد و در جریان آن ده‌ها نفر کشته و صدها نفر دستگیر شدند. دولت چین گزارش‌دهی خبرنگاران خارجی را از ماجراهای لهاسا به شدت محدود کرده است [در واقع به بسیاری از خبرنگاران خارجی ویزا نمی‌دهد]

«دالای‌لاما» رهبر معنوی تبت، دولت چین را به «قتل‌عام فرهنگی» مردم تبت متهم کرده و تهدید کرده که در صورت ادامه خشونت‌ها از مقام خود به عنوان رهبر سیاسی تبت کناره گیری خواهد کرد. دولت چین نیز بالاخره اعتراف کرد که ناآرامی‌های چند روز اخیر به سرعت در حال گسترش است و به نقاط دیگر تبت کشیده شده است. [کناره‌گیری دالای لاما از مقام رهبری مردم تبت می‌تواند باعث تشدید ناآرامی‌ها شود]

راه‌پیمایی روحانیان تبت در 10 مارس 2008 بنا بود یک راه‌پیمایی آرام و صلح‌آمیز باشد (دالای لاما مخالف روش‌های خشونت‌آمیز است) اما دولت چین با آن‌ها برخورد خشن و سرکوبی کرد. سرکوب این روحانیان باعث خشم مردم تبت شد. جرا که این مردم به شدت تحت فشار بوده‌اند: دولت چین تاکنون 3 تا 5 میلیون‌ مهاجر چینی به تبت ارسال کرده، به مردم و روحانیون فشار آورده که از «دالای لاما» رو بگردانند و به دقت مراقب جزییات حرکت آن‌ها بوده است. در واقع دولت چین آشکارا از مردم تبت خواسته است که «دیگر تبتی نباشند».

بازی‌های المپیک

200px-Beijing2008GamesOverlogoچین امسال میزبان بازی‌های المپیک است که قرار است به عنوان یک رویداد مهم و محبوب بین‌المللی، تصویر حاکمیت چین را در ذهن مردم جهان بهبود بخشد. به عبارت دیگر خوب و با شکوه برگزار شدن «بازی‌های المپیک 2008 چین» برای حاکمیت آن اهمیت حیاتی دارد. آخرین چیزی که دولت چین می‌خواهد شورش و ناآرامی و کشت و کشتار است که «شیرینی و ملاحت» بازی‌های المپیک را «تلخ» کند. شاید همانگونه که «دولت در تبعید» تبت از کشورهای جهان خواسته تحریم «بازی‌های المپیک چین» از سوی کشورهای جهان به دولت چین برای پایان اعمال خشونت فشار آورد. آقای «واسلاو هاول» در کامنت‌آزاد می‌نویسد:

درخواست کردن از دولت چین برای خودداری از برخورد وحشیانه با مردم تبت کافی نیست و عامل بازدارنده بسیار ضعیفی است. جامعه جهانی باید رفتار وحشیانه دولت چین را محکم‌تر و قاطعانه‌تر محکوم کند. سازمان ملل و به دنبالش اتحادیه اروپا و آسیا و کشورهای دیگر باید از همه ابزارهایی که در توان دارند برای اعمال فشار به دولت چین استفاده کنند و آن را وادار کنند که:

  1. اجازه حضور خبرنگاران و رسانه‌های خارجی را در تبت و استان‌های مجاور بدهد. با این‌کار امکان تحقیقات بی‌طرفانه‌تر اوضاع وجود خواهد داشت.
  2. همه دستگیرشده‌گانی که در تظاهرات صلح‌آمیز شرکت داشتند و از حق مسلم خود برای اعتراض مسالمت‌آمیز استفاده می‌کردند آزاد کند.
  3. تضمین به عدم استفاده از شکنجه دهد و برای کلیه متهمین دادگاه بی‌طرف و صالح تشکیل دهد.
  4. در صورتی‌که موارد فوق توسط دولت چین تامین نگردد کمیته بین‌المللی بازی‌های المپیک باید به طور جدی تحریم چین را در نظر بگیرد.

کشت و کشتار و خشونت و سرکوب می‌تواند «تبلیغ موفقیت سرمایه‌داری به شیوه چینی» را به «ضد تبلیغ دولت اقتدارگرای تمامیت‌گرا» تبدیل کند. به نظر می‌رسد حتی صحبت از تحریم بازی‌های المپیک دولت چین را به شدت نگران می‌کند: دولت چین دیروز اعلام کرد دالای لاما «بازی‌های المپیک» را به گروگان گرفته است!

در همین رابطه در بامدادی: خشونت‌ورزی تقریبا مانند خودکشی است.

چند خبر:

مطالعه بیشتر:


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

از هر پنج عراقی یک نفر شب‌ها خارج از خانه خود می‌خوابد

پنج سال از اشغال عراق توسط آمریکا و دوستان نزدیک‌اش می‌گذرد. به نقل از رویترز حدود 2.7 میلیون نفر از مردم عراق از خانه‌های خود رانده شده‌اند (IDP یا Internally Displaced Person) و 2.4 میلیون نفر دیگر از کشور گریخته‌اند.iraqi-27refugees.190 این افراد که به کشورهای سوریه، اردن، لبنان، مصر و ترکیه پناه جسته‌اند شرایط بهتری ندارند و اجازه کار و فعالیت قانونی به آن‌ها داده نمی‌شود.

تعداد کل افراد جابه‌جا یا آواره شده از آغاز جنگ تا امروز 5.1 میلیون نفر تخمین زده می‌شود که در حدود 20 درصد جمعیت قبل از جنگ عراق است (حدود 27 میلیون نفر). اگر این عدد را با جمعیت آمریکا بسنجیم (حدود 300 میلیون نفر) مشابه از خانه رانده شدن حدود 55 میلیون آمریکایی خواهد بود. مجسم کردن عمق  و ابعاد فاجعه انسانی که پشت این اعداد پنهان شده غیر ممکن است.

شرایط زنده‌گی آواره‌گان عراقی روز به روز بدتر می‌شود. تقریبا از هر پنج عراقی یک تن در خانه خود زنده‌گی نمی‌کند. 4 میلیون از عراقی‌هایی که هنوز در خانه‌های خود هستند در شرایط بحران غذایی به سر می‌برند و نیازمند کمک‌رسانی غذایی برای «سالم» یا« زنده» ماندن هستند.

با وجودی‌ که حمله به عراق از سال‌ها قبل همراه با تحریم‌های مخوف غیرانسانی آغاز شده بود، اما درست پنج سال پیش در چهارشنبه 20 مارس 2003 آقای بوش دستور حمله به عراق را صادر کرد و در پیامی به مردم آمریکا گفت:

به دستور من نیروهای ائتلاف حمله به نقاط حساس نظامی را آغاز کرده‌اند تا امکان جنگ‌افروزی را از «صدام حسین» بگیرند. این تازه پیش‌درآمد یک برنامه‌ گستره و هماهنگ است.

6 هفته بعد جورج بوش از عرشه یک ناوجنگی در خلیج فارس «پایان موفقیت‌آمیز ماموریت» و «پیروزی در جنگ» را اعلام کرد. موفقیتی دیگر برای آقای بوش و حامیان غول‌پیکرش یعنی «سرمایه‌داری  افسارگسیخته شرکت‌های فراملیتی».

mission-accomplished

از آن زمان حدود 5 سال می‌گذرد و موفقیت آقای بوش و دوستان‌اش روز به روز چشمگیرتر می‌شود. چرا که ماموریت موفقیت‌آمیز آقای بوش چیزی نبود جز نابودی یک کشور به معنایی که احتمالا فقط «چنگیز خان» می‌تواند خوب درک کند. با این تفاوت که چنگیز خان ادعای تمدن و آزادی نداشت و صادقانه گردن می‌زد و شهرها را به آتش می‌کشید. آقای رئیس‌جمهور جورج بوش به نماینده‌گی «باند شرکا» به «موفقیتی» اشاره می‌کرد که در واقع آواره شدن حدود 20 درصد مردم عراق بود. شاید هم ایشان به «موفقیت» کشورش در کشتار مستقیم یا غیرمستقیم حدود «یک میلیون» عراقی اشاره می‌کرد.

کشتاری که هنوز نیز ادامه دارد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی