نگاه استراتژیک‌: پیام اوباما و نگاه ایران به آمریکا – قسمت سوم

در بخش اول این سری از مطالب نگاه استراتژیک دیدیم که خواسته‌های استراتژیک آمریکا از ایران متناسب با امتیازی که به ازای آن‌ها به ایران وعده داده نیست و در نتیجه ایران نمی‌تواند آن‌ها را بپذیرد. در بخش دوم نگاه دقیق‌تری داشتیم به خواسته‌ی  اول آمریکا از ایران (توقف جاه‌طلبی‌های هسته‌ای). در ادامه دومین خواسته‌‌ی مهم آمریکا از ایران را بررسی می‌کنیم. (منبع استراتفور)

دومین خواسته‌ی مهم آمریکا از ایران، قطع حمایت از چیزی است که آمریکا آن‌را تروریسم می‌نامد. مهم‌ترین این موارد به حزب‌الله لبنان و عراق مربوط می‌شود که در واقع دو موضوع کاملا متفاوت هستند.

چرا ایران در عراق دخالت می‌کند؟

عراق به صورت بالقوه مهم‌ترین تهدید استراتژیک علیه ایران را در بردارد. این موضوع به قدمت تاریخ «بابل و فارس» است و در دوران معاصر هم به صورت جنگ ایران و عراق جلوه‌گر شده است. ایران تضمینی می‌خواهد که بداند عراق هرگز آن را تهدید نخواهد کرد و همین‌طور می‌خواهد مطمئن باشد که نیروهای آمریکایی مستقر در عراق تهدیدی علیه این کشور نخواهند بود. تهران فقط قول [آمریکا] را نمی‌خواهد بلکه محض اطمینان می‌خواهد تا حدی نفوذ و کنترل بر دولت عراق داشته باشد یا دست‌کم نوعی کنترل غیرمستقیم بر آن داشته باشد تا بتواند آن دولت را از انجام کارهایی که ایران دوست ندارد بازدارد. برای رسیدن به این هدف، ایران به صورت سیستماتیک و برنامه‌ریزی شده به تاثیرگذاری و نفوذ در گروه‌های مختلف داخل عراق دست زده است تا بتواند مانع طرح‌ریزی یا اجرای سیاست‌های  احتمالی‌ دولت عراق که ایران آن‌ها را خطرناک می‌داند شود.

ایرانی‌ها خواسته‌ی آمریکا از ایران مبنی بر عدم دخالت در عراق را به یک صورت معنا می‌کنند: آمریکا قصد دارد با استفاده از رژیم جدید حاکم بر عراق تعادل قدرت در منطقه را احیا کند. در واقع حدس ایرانی‌ها هم درست است، آمریکا واقعا هم چنین قصدی دارد. هدفی که از نظر ایران صد در صد غیر قابل قبول است، اگر چه ممکن است به سود ایالات متحده یا حتی منطقه باشد. از دیدگاه ایرانی‌ها، یک عراق کاملا بی‌طرف و خنثی – که بی‌طرفی و خنثی بودنش توسط نفوذ ایرانی‌ها تضمین شده باشد- تنها سازمان قابل قبول قدرت در منطقه است.  ایرانی‌ها خواست آمریکا مبنی بر عدم دخالت ایران در عراق را تهدید مستقیمی علیه امنیت ملی خود می‌بینند.

چرا ایران از حزب‌الله و حماس حمایت می‌کند؟

بین سال‌های 1979 تا 2001 ایران بستر و زمینه‌ی اصلی به چالش کشیدن غرب از منظر اسلام بود: شیعه نماینده‌ی اسلام رادیکال بود. اما پس از حملات القاعده، ایران و شیعه جایگاه خود را در این زمینه از دست دادند. امروز، القاعده کمرنگ شده است و ایران می‌خواهد جای‌گاه از دست رفته را بازیابد. ایران می‌تواند با حمایت از حزب‌الله -گروه رادیکال شیعه‌ای که مستقیما اسرائیل را به چالش می‌کشد- و یا حمایت از حماس – گروه رادیکال سنی- نشان دهد که به جای همه‌ی جهان اسلام سخن می‌گوید، موضع قدرتمندی که مفهوم زیادی برای ایران و همین‌طور منطقه دارد. حمایت ایران از این گروه‌ها به این کشور کمک می‌کند تا با پذیرفتن ریسک اندک به هدف بزرگی دست یابد. در همین حال، خواست آمریکا برای قطع حمایت ایران از این گروه‌ها، با مشوق‌ها و یا تهدیدهای کافی همراه نبوده است و در نتیجه ایران موضع خود را در حمایت از این گروه‌ها حفظ کرده است.

ایران استراتژی اوباما-پطروس در افغانستان را دوست ندارد

ایران به ویژه استراتژی جدید اوباما-پطروس در افغانستان را دوست ندارد. این استراتژی شامل گفتگو و مذاکره با طالبان است، گروهی که ایران آن‌را به صورت تاریخی دشمن خود و خطرناک می‌داند. احتمال این‌که ایالات متحده‌ی‌ ‌آمریکا، یک حکومت شبه‌طالبانی در افغانستان مستقر کند تهدید  مهمی علیه ایران محسوب می‌شود. تهدیدی که شاید فقط تهدید عراق از آن بیشتر باشد.

ایرانی‌ها به آمریکا کمک کردند، اما…

ایرانی‌ها خود را همیار و کمک‌رسان آمریکا می‌بینند. آن‌ها در عراق و افغانستان به واشنگتن کمک کردند تا طالبان و صدام حسین را سرنگون کند. در سال 2001، ایران پیشنهاد کرد تا به هواپیماهای آمریکایی اجازه فرود در خاک این کشور بدهد و به واشنگتن اطمینان داد که گروه‌های افغانی تحت نفوذ ایران با او همکاری خواهند کرد. در عراق، ایران اطلاعات جاسوسی در اختیار آمریکا قرار داد و همین‌طور کمک کرد تا جمعیت شیعه‌ی عراق در طی تهاجم سال 2003 منفعل باقی بمانند و بر ضد آمریکا وارد عمل نشوند. اما ایرانی‌ها به واشنگتن به عنوان کسی که به این تلاش برای ایجاد تفاهم، خیانت کرده است نگاه می‌کنند. ایرانی‌ها در مقابل خدماتی که به آمریکا ارائه دادند، انتظار داشتند که بتوانند نفوذ و کنترل نسبی بر دو کشور عراق و افغانستان داشته باشند.

در قسمت آینده (بخش پایانی) مطالب گفته شده را جمع‌بندی می‌کنیم تا بتوانیم واقعیت‌ محدودیت‌های موجود میان رابطه‌ی آمریکا و ایران را دقیق‌تر بشناسیم.


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


وقتی همه خواب بودیم؛ سینما را کشتند

امشب فیلم «وقتی همه خواب بودیم» ساخته‌ی بهرام بیضایی را دیدم. فیلمی که سینمای امروز ایران را سینمایی سوخته توصیف می‌کند که در آن رجاله‌ها و لکاته‌ها و متجاوزان عرصه را بر سینماگران واقعی تنگ کرده‌اند. شاید دور از حقیقت نباشد، اما فیلم انگار کمی تندروی می‌کند.

این نوشته یک نقد منسجم و یک‌پارچه نیست. نکته‌هایی است که بعد از دیدن فیلم به نظرم رسیده و فهرست‌وار اشاره می‌کنم. در ضمن اگر فیلم را ندیده‌اید این نوشته حاوی ضدحال (spoiler) است.

  • فیلم‌نامه‌ی فیلم و اصولا شیوه‌ی پرداخت آن طوری است که اجازه‌ی هرگونه انتقاد منصفانه را از من بیننده می‌گیرد. چطور می‌توانم به خودم اجازه دهم از فیلمی انتقاد کنم که می‌دانم تحت شرایط «هنرخفه‌کنی» که گوشه‌ای از آن را خود فیلم توصیف می‌کند ساخته شده است؟ آیا می‌شود تصور کرد کارگردانی که تحت شرایطی که در همین فیلم توصیف شده کار سینمایی می‌کند، بتواند فیلم عالی بسازد؟
  • اگر با معیارهای جهانی به فیلم نگاه ‌کنم، «وقتی همه خواب بودیم» فیلم درخشانی نیست. اما این همه‌ی ماجرای این فیلم نیست. «وقتی همه خواب بودیم» یک فیلم بین‌المللی نیست. در واقع کاملا برعکس، این فیلم خیلی ایرانی و خیلی معاصر است. این را نه به عنوان توجیهی برای ضعف فیلم، بلکه به این معنا می‌گویم که تار و پود داستانی فیلم آن‌‌چنان با معیارها و پارامترهای محدودکننده‌ی موجود در اکوسیستم فرهنگی-اقتصادی سینمای امروز ایران پیوسته است که ارزش‌گذاری آن بدون در نظر گرفتن این معیارها غیرمنصفانه است.
  • نماهای داخلی عموما خوب (بعضا عالی) هستند، چه از نظر فرم حرکتی بازی‌گرها، صحنه‌پردازی، فضاسازی و نور و … اما نماهای بیرونی چندان چنگی به دل نمی‌زنند و به خصوص صحنه‌های تعقیب و گریز به نظرم خیلی ضعیف کار شده‌اند.
  • فیلم هم به خاطر داستانش و هم به خاطر پیامی که بی‌پرده واگو می‌کند بسیار دینامیک است و کارگردان به خوبی توانسته ریتم روایتی فیلم را با موسیقی و متن آن هماهنگ کند. متن که تند می‌شود، همزمان با آن ریتم تدوین و موسیقی اوج می‌گیرد. بر عکس، متن که آرام می‌شود، ریتم فیلم با وسواس و دقت کامل آهسته می‌شود و همراهی می‌کند. همین‌طور روال روایی فیلم حتی برای چند لحظه‌ی کوتاه قطع نمی‌شود و فیلم سکانس مرده ندارد. امتیازی مهم برای فیلمی که چنین فیلم‌نامه‌ی غیرخطی و پیچیده‌ای دارد.
  • چشم‌هایم را می‌بندم که صحنه‌هایی زیبا یا خیره کننده از فیلم را به خاطر بیاورم. صحنه‌هایی که واقعا سینمایی باشند. مثلا استعاره‌های تصویری یا صحنه‌هایی که حس زیبایی‌شناسیک‌ام را تحریک کرده باشد. فیلم اگر چه در این زمینه شاخص نیست، اما خالی از صحنه‌های از نظر بصری زیبا و یا حاوی استعاره‌های سینمایی نیست. مثلا: جایی مرد که داخل اتاق محبوس است می‌گوید وقتی محبوس است نمی‌تواند بخوابد. زن می‌گوید به این فکر کن که [دوربین تخت‌خواب خالی را نشان می‌دهد و به سمت پنجره می‌رود] تو به من تعهدی داری و باید آن را انجام دهی. یا در موردی دیگر: زن در مقابل سینمای سوخته و در حضور انبوه جمعیت مردم و پلیس کشته می‌شود؛ استعاره‌ای از مرگ کاملا قانونی و غیرمحرمانه‌ی سینمای ایران. یا توازی بین تصویر معنایی بازیگرها/کارگردان که مورد تجاوز سرمایه‌دارهای ضدفرهنگ قرار گرفته‌اند و ترنج، زنی که مجبور شده بود تنش را در معرض کام‌جویی متجاوزان قرار دهد و به همین خاطر نیز قربانی شده بود. این تجانس مفهومی بین تن‌فروشی (تن دادن به هنرفروشی به اجبار) و تجاوز ‌(ضدفرهنگ متجاوز در حال ظهور) بارها و بارها در فیلم تکرار شده است.
  • فیلم پر از تک‌فریم‌های زیباست. زن که با دست‌های گشاده و ملتمس روی در می‌لغزد. نماهای نزدیک قابل توجه. مردی که زن را تعقیب می‌کند و در زاویه‌ها و موقعیت‌های گرافیکی و حس‌گرا مدام ظاهر می‌شود، سکانس فراواقعی (سورئال) رستوران وقتی که زن از میان فلاش دوربین‌ها و امضابگیرها به دره‌ی ذهن‌گرایی سقوط می‌کند. این صحنه‌ها که انصافا زیبا و قوی کار شده‌اند و تعدادشان هم کم نیست فقط یک چیز را به من می‌گویند: ای‌کاش این فیلم دیالوگ کمتر داشت و روی این نوع صحنه‌های نیرومند تصویری بیشتر مکث می‌شد. بهرام بیضایی به خاطر اعتماد به نفس و قدرتی که در نوشتن متن دارد، به اندازه‌ی کافی به تصویرهای گرافیکی‌ فیلم و «زبان بی‌کلام» تصویر توجه نکرده در حالی‌که ثابت کرده توانایی و خلاقیت خلق چنین زیبایی‌هایی را دارد.
  • سکانس بسیار طولانی کشته شدن زن مقابل سینما با چه هدفی به فیلم اضافه شده بود؟ پاسخ این نوع سئوال‌های من را خود بهرام بیضایی داده:
    ««من نمي‌توانم فيلم «وقتي همه خوابيم» را تحليل كنم و شايد حتي ندانم اين اثر لايه‌هايي دارد يا نه؟ در يك لحظه يك كاري را نوشتم كه امكان شدنش باشد و سعي كردم چيزي را بنويسم كه بتوان كار كرد. بنابراين من فقط فيلمنامه‌اي نوشتم كه بتوان آن را ساخت. همين. اگر اين فيلم لايه‌هايي داشته باشد يا نه را شما يا اشخاص ديگر بعد از ديدن فيلم بايد بگوييد. من آنها را نمي‌دانم.»»
  • دیدن فیلم «وقتی همه خواب بودیم» را به همه توصیه می‌کنم.

و آن آدم قیچی به دست تنهایی سهراب را سوراخ کرد

عکس زیر ویرایش و دستکاری نشده. عکس زیر یک عکس واقع‌گرایانه است:

_mg_0730

این یکی از شعرهای سهراب سپهری است که روی یک تکه چوب نوشته شده و در آرامگاه سهراب سپهری در مشهد اردهال نگهداری می‌شود (دست کم تا زمان گرفته شدن این عکس). نکته این‌جاست که این شعر سان..سور شده است. دقت کنید، در آن قسمت که می‌گوید: «نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد».

یک «آدم قیچی‌ به دست» چسب و قیچی را برداشته و زن را سان..سور کرده، بخارا را سان..سور کرده، جهان‌وطنی را سان..سور کرده، سهراب را سان..سور کرده. «آدم قیچی‌ به دست» نه تنها فلسفه‌ی نوشته‌ی سهراب را درک نکرده، نه تنها به سهراب سپهری در آرام‌گاهش بی‌احترامی کرده، بلکه احتمالا انسان هم نبوده، وگرنه چه دلیلی داشت که آن کلمه را حذف کند؟

این چسب کوچک سفید که با بی‌دقتی و ضمختی زمختی خاصی بریده شده نشان دهنده‌ی یک حرکت سیستماتیک و فراگیر است. نشان دهنده‌ی این است که «آدم قیچی به دست» سلیقه ندارد، فکر ندارد، احساس ندارد، بینش ندارد و حواسش حتی به گوشه‌ی قبر شاعر هم هست.

سهراب سپهری یک خواهش کرده بود، که اگر به سراغش می‌رویم طوری نرم و آهسته برویم که چینی تنهایی‌اش ترک نخورد. بینوا دیگر فکرش را نمی‌کرد که یک «آدم قیچی به دست» تند و دست‌پاچه ولی خیلی سیستماتیک و با اعتماد به نفس بیاید و با قیچی و دشنه تنهایی‌اش را سوراخ و پاره‌پاره کند.

تئوری فیلم – یک

این مجموعه قصد آموزش تئوری فیلم را ندارد (که در توانایی من نیست). بلکه گردآوری‌‌ نوشته‌هایی است که برایم آموزنده و ارزشمند بوده‌اند و شاید برای شما هم…

تئوری فیلم: نیاز به فرهنگ همگانی

تعداد زیادی مدارس سینمایی در جهان هست و هیچ‌کس انکار نمی‌کند که ممکن است در آن مدارس به یک تئوری فیلم – برای متخصصین- نیاز باشد. اما آن‌چه لازم است دانش تخصصی نیست، بلکه ارتقاء سطح فرهنگ همگانی است. کسانی که اطلاعی، هرچند اندک، از ادبیات یا موسیقی نداشته باشند به عنوان افرادی که تحصیلات خوبی دارند شناخته نمی‌شوند؛ کسی که هرگز نامی از بتهوون یا میکل‌آنژ نشنیده باشد در بین افراد بافرهنگ جایی ندارد، اما اگر کمترین اطلاع مقدماتی از هنر فیلم نداشته باشد و هرگز اسمی از آستا نیلسن (Asta Nielsen) یا دیوید وارک گریفیث (David Wark Griffith) نشنیده باشد، باز ممکن است به عنوان فردی تحصیل کرده، شخصی با فرهنگ، حتی در بالاترین سطح، جا زده شود. گویی مهم‌ترین هنر زمان ما هنری است که کسی هیچ‌ نیازی به دانستن چیزی از آن ندارد! اما ضروری است که ما قدرت تشخیص افراد را به قدر کافی پرورش دهیم تا به هنری که سلیقه‌ی عموم را، در بالاترین سطح، شکل می‌دهد نفوذ کنیم. تا زمانی‌که در بخش تاریخ هنر و زیبایی‌شناسی هر کتاب درسی فصلی درباره‌ی هنر فیلم نیست، و هنر فیلم در دانشگاه‌های‌مان [در سطح عمومی] کلاسی ندارد، و نه جایی در برنامه‌ی تحصیلی دبیرستان‌های‌مان، ما این مهم‌ترین پدیده‌ی هنری قرن‌مان را، آن‌طور که لازم است، در آگاهی نسل‌مان دخالت نداده‌ایم.

— تئوری فیلم (Theory of the Film)، بلا بالاش (Béla Balázs)، ترجمه‌ی کامران ناظرعمو، دانشگاه هنر، تهران 1376

پروپاگاندا – چهار

«انتقال» تمهیدی است که در آن مبلغ از نفوذ و اعتبار ویژه‌ی پدیده‌ای که مورد احترام ماست استفاده می‌کند تا ما را وادار کند موضعی را بپذیریم. به عنوان مثال، بیشتر ما به کلیسا (مذهب) و ملیت خود احترام می‌گذاریم و آن‌ها را بزرگ و محترم می‌شماریم. اگر مبلغ موفق شود کلیسا یا ملت را متقاعد کند تا از برنامه‌ی خاصی حمایت کنند، اقتدار و نفوذ آن‌را به برنامه‌ی مورد نظر خود منتقل خواهد کرد. بنابراین ما برنامه‌ای را که در حالت عادی ممکن بود رد کنیم، می‌پذیریم.
.
در تمهید انتقال، سمبل‌ها پیوسته مورد استفاده قرار می‌گیرند. صلیب نشانه‌‌ی کلیسای مسیحی است. پرچم نشانه‌ی ملت است. طرح‌های گرافیکی مانند عمو سام نشانه‌ی وفاق افکار عمومی است. این نوع سمبل‌ها احساسات مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهند. با همان نگاه اول و به طور آنی، این نوع سمبل‌ها عواطف عمیق و پیچیده‌ی درونی‌ای که ما نسبت به مذهب یا ملیت خود داریم را بر می‌انگیزانند. یک کاریکاتوریست، با نمایش این‌که عمو سام با تخصیص بودجه‌ برای پرداخت حقوق بی‌کاری مخالف است، کاری می‌کند که ما حس کنیم کل ایالات متحد آمریکا با این هزینه‌ها مخالف است. با کشیدن طرح عمو سام که موافق همان بودجه است، کاریکاتوریست کاری می‌کند که حس کنیم کل مردم آمریکا از بودجه حمایت می‌کنند. بنابراین، انتقال تمهیدی است که هم برای حمایت و هم برای مخالفت با ایده‌ها یا جنبش‌ها به کار برده می‌شود. — موسسه‌ی بررسی‌های پروپاگاندا، 1938

Transfer is a device by which the propagandist carries over the authority, sanction, and prestige of something we respect and revere to something he would have us accept. For example, most of us respect and revere our church and our nation. If the propagandist succeeds in getting church or nation to approve a campaign in behalf of some program, he thereby transfers its authority, sanction, and prestige to that program. Thus, we may accept something which otherwise we might reject.
.

In the Transfer device, symbols are constantly used. The cross represents the Christian Church. The flag represents the nation. Cartoons like Uncle Sam represent a consensus of public opinion. Those symbols stir emotions . At their very sight, with the speed of light, is aroused the whole complex of feelings we have with respect to church or nation. A cartoonist, by having Uncle Sam disapprove a budget for unemployment relief, would have us feel that the whole United States disapproves relief costs. By drawing an Uncle Sam who approves the same budget, the cartoonist would have us feel that the American people approve it. Thus, the Transfer device is used both for and against causes and ideas. — Institute for Propaganda Analysis, 1938

من هشت سال دارم و همیار پلیس هستم

a0344893

خیلی جدی به من گفت که موقع رانندگی نباید با موبایلم بازی کنم. سرم را برگرداندم و قامت یک متری‌اش را ورانداز کردم. خیلی جدی بود و اصلا شوخی نداشت. کارتش را هم درآورد و نشان داد «من همیار پلیس هستم!». کاری‌ش نمی‌شد کرد. موبایل را گذاشتم کنار. سخت است با موبایل حرف زدن وقتی دو تا چشم درشت و خیلی جدی تک تک حرکات رانندگی آدم را زیر نظر گرفته‌اند.

شش ميليون دانش آموز «كارت هميار پليس» دريافت مي‌كنند

رييس پليس راهنمايي و رانندگي نيروي انتظامي (ناجا) اعلام كرد: پليس راهور براي شش ميليون نفر از دانش آموزان دوره ابتدايي كشور كارت «هميار پليس» صادر مي‌كند. …  دانش آموزان در ايام تعطيلات نوروزي با رعايت احترام و ادب، چنانچه تخلفي از بزرگترهاي خود مشاهده كنند، اين تخلفات را به آنها يادآوري خواهند كرد. … نكات ايمني از جمله رعايت سرعت مجاز و سبقت در اين ايام توسط دانش آموزان به بزرگترها يادآوري مي‌شود و از امروز همياران پليس مراقب والدين، برادر، خواهر و بستگان خود در رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي خواهند بود…

بچه‌ها توی آن سنین خیلی جدی هستند. وقتی می‌گوید «کمربندتو ببند» جدی می‌گوید و راه فرار ندارد. کدام آدم بزرگی دلش می‌خواهد جلوی یک بچه‌ی هشت‌ساله‌ خجالت‌زده شود؟

از جزییات اجرایی طرح «همیار پلیس» اطلاعی ندارم اما  ایده‌ی این کار بی‌نظیر است. اولا بچه‌ها را از همان سنین پایین با اصول اولیه‌ی ایمنی رانندگی آشنا می‌کند و دوما شاید هم راستی راستی بچه‌ها مشکل رانندگی در ایران را حل کنند.

بله، درست شنیدید، بچه‌ها!


چه جور کتاب‌هایی را هرگز نخواهم خرید؟

نگاهی بیاندازیم به کتاب «فلسفه‌ی فیزیک» نوشته‌ی «ماکس پلانک» و ترجمه‌ی آن به فارسی توسط آقای «دکتر …».

ماکس پلانک یکی از بزرگترین دانشمندان قرن بیستم بوده است. اگر آقای مترجم به خودش اجازه می‌دهد مدرک دکترای ناقابل‌اش را زیر اسم ماکس پلانک بگذارد، من خواننده هم حق دارم آن را خریداری نکنم، چون دوست ندارم از چنین ذهنیت و فرهنگی حمایت کنم. به عبارت دیگر:

philosophy-of-physic-dr

من کتاب‌هایی که عناوین و القاب‌ مترجم آن از لقب‌ها و عناوین نویسنده‌ی آن طولانی‌تر باشد را نخواهم خرید. والسلام.


لطفا مشترک شوید
بامدادی
نجواها
کلیک‌های خاموش
یک عکاس

اعترافات سبز: به چند طریق به زمین صدمه می زنم؟

همزمان با حرکت جهانی «ساعت زمین» که با هدف افزایش آگاهی «زمینیان» نسبت به محیط‌زیست انجام می‌شود، دوستی بازی وبلاگی جالبی را شروع کرده است. هر کدام از ما باید فکر کنیم و ببینیم در زندگی شخصی و اجتماعی خود چگونه به محیط زیست آسیب می‌رسانیم. همین‌طور بنویسیم که کدام جنبه‌ی روش زندگی ما با هدف کم کردن آسیب رسانی به محیط زیست انجام می‌شود؟

چند نمونه از کارهایی که متاسفانه در جهت تخریب محیط زیست انجام می‌دهم:

  1. سفرهای هوایی: من سفر هوایی زیاد انجام می‌دهم. هواپیما یکی از آلوده‌کننده‌ترین روش‌های حمل و نقل است، با این وجود تا الان نتوانسته‌ام از تعداد سفرهای هوایی‌ام کم کنم.
  2. مصرف کاغذ: در موارد مطالعه‌ی جدی، متاسفانه هنوز به خواندن روی کاغذ بیشتر عادت دارم. در نتیجه زیاد پیش می‌آید که ترجیح دهم مطلبی را به جای خواندن از روی مونیتور، روی کاغذ چاپ (print) کنم. کاغذ از چوب (درخت) تولید می‌شود و تولید آن هم آب زیادی لازم دارد (آلوده می‌کند). جوهر پرینتر هم البته از مواد شیمیایی‌ای تشکیل شده است که وارد چرخه‌ی محیط زیست می‌شوند.
  3. صنعت نفت: من در صنعت نفت کار می‌کنم. جایی که علی‌رغم شعارها و ادعاها، در بسیاری از موارد عمل‌کرد شرکت‌های بزرگ نفتی در فرایند اکتشاف، توسعه و بهره‌برداری نفت و گاز مستلزم آلوده کردن شدید محیط زیست است.
  4. انرژی‌های بازگشت‌ناپذیر یا مخرب محیط‌زیست: تقریبا هیچ درصدی از انرژی مورد استفاده‌ی من از منابع بازگشت‌پذیر و دوستار محیط‌زیست (مثل انرژی خورشیدی یا بادی) نمی‌آید. البته مقداری از برق شبکه‌ی سراسری ایران از طریق سدها تامین می‌شود، اما اولا این مقدار قابل توجه نیست (حدود 7 درصد برق ایران توسط نیروگاه‌های برق‌آبی تولید می‌شود) و ثانیا سدها پدیده‌های دوستار محیط زیستی نیستند. در واقع سدها عامل تغییر (یا تخریب) اکوسیستم‌ منطقه‌های وسیعی در اطراف خود هستند.
  5. مصرف‌گرایی: اگرچه واقعا سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم و از وسائلم تا آخرین نفس‌شان استفاده کنم، اما خیلی وقت‌ها اسیر بیماری مصرف‌گرایی می‌شوم و وسایلی خریداری می‌کنم که جنبه‌ی تفننی و غیرضروری دارند و به بهانه‌ی تکنولوژی جدید یا خوش زرق و برق بودنشان برایم جذابیت دارند. مثلا با این‌که یک گوشی موبایل ساده هم می‌تواند سال‌ها کارم راه بیاندازد و من واقعا از قرتی‌بازی‌های موبایل‌ها استفاده‌ی چندانی نمی‌کنم تا به حال چندین بار گوشی موبایلم را قبل از این‌که کاملا از کار بیفتد عوض کرده‌ام.

اما چند نمونه از کارهایی که با دغدغه‌ی مصرف مناسبت‌تر انرژی یا نگهداشت پایدارتر محیط‌زیست انجام می‌دهم:

  1. کیسه‌های نایلونی: تا حد امکان از مصرف کیسه‌های نایلونی که متاسفانه چند سالی است رسم شده که فروشنده‌ها به صورت داوطلبانه اجناس خریداری شده را در‌ آن‌ها قرار می‌دهند خودداری می‌کنم. اگر اقلام خریداری شده کم باشد، آن‌ها را بدون کیسه و با دست حمل می‌کنم و اگر زیاد باشند تا حد امکان از کیسه‌های پارچه‌ای استفاده می‌کنم. همین‌طور اگر حوصله‌اش را داشته باشم به فروشنده توضیح می‌دهم که دست‌کم داوطلبانه کیسه‌ی نایلونی را به خریدار ندهد و منتظر بماند تا خریدار خود درخواست کند.
  2. وسایل برقی: تا حد امکان وسائل برقی را در اوقاتی که از آن‌ها استفاده نمی‌کنم، خاموش می‌کنم. حتی وسایلی که به حالت آماده‌باش (stand by) می‌روند هم مقدار قابل توجهی برق مصرف می‌کنند. من معمولا وسایل را کاملا خاموش می‌کنم. همین‌طور درجه‌ی حرارت دستگاه‌های گرم یا سرد کننده را تا حد امکان روی حالت کم‌مصرف تنظیم می‌کنم. اگر تابستان است سعی می‌کنم لباس‌های خنک‌تر بپوشم و تا حد امکان از روشن‌ کردن کولر خودداری کنم. اگر زمستان است سعی می‌کنم لباس بیشتری بپوشم تا نیازی نباشد دمای اتاق را خیلی زیاد کنم.
  3. رانندگی:‌ من از کم‌مصرف‌ترین ماشین موجود در بازار ایران، که از نظر اقتصادی و همین‌طور ایمنی هم در حد قابل قبول جهانی است استفاده می‌کنم. همین‌طور با استفاده از روش‌های رانندگی‌-هوشمند (مثلا سرویس منظم موتور، راندن با سرعت یا دور موتور نه چندان بالا (یا دورموتور زیاد)، پرهیز از شتاب‌های مثبت (آغاز حرکت) یا منفی (ترمز)  بزرگ، انتخاب مسیر قبل از حرکت به منظور کوتاه کردن مسیر و …) سعی می‌کنم مصرف سوخت ماشین بهینه‌تر می‌شود (و البته ایمنی بیشتری نیز دارم).
  4. مواد شوینده: تا حد امکان در مصرف مواد شوینده و پاک‌کننده برای شستشوی ظرف‌ها و لباس‌ها صرفه‌جویی می‌کنم. در محل کار معمولا از یک لیوان در سراسر روز استفاده می‌کنم و ظروف یا لباس‌ها اگر زیاد کثیف نباشند را با آب خالی یا کمترین میزان مواد شوینده شستشو می‌دهم.
  5. ریختن زباله: نسبت به ریختن هر نوع زباله در محیط شهر یا طبیعت حساس هستم و به شدت از آن پرهیز می‌جویم.

شما دعوت هستید!

اگر دوست دارید در این بازی شرکت کنید،‌ خودتان را دعوت شده فرض کنید و بنویسید تاثیر مثبت یا منفی شما بر محیط زیست چگونه است؟


پی‌نوشت:


لطفا مشترک شوید
بامدادی
نجواها
کلیک‌های خاموش
یک عکاس

ایده‌های مهندسی خیلی خیلی کوچولو – دو

در این مجموعهایده‌های ساده و در عین حال ارزشمندی را که در کشورها یا شهرهای مختلف جهان دیده‌ام معرفی می‌کنم. مصداق عملی اکثر این ایده‌ها را «با چشم‌های خودم» دیده‌ام ولی برای تمرکز بیشتر بر نفس ایده‌ها، از ذکر محل مشاهده‌ی آن‌ها و سایر جزییات خودداری کرده و به ذکر انتزاعی آن‌ها اکتفا می‌کنم.

ایده‌ی شماره‌ی دو: در تقاطع‌ها به طرفین فرصت بدهیم (تقاطع‌های چهار زمانه)

می‌توان در چهارراه‌ها به جای این‌که همزمان با قرمز شدن چراغ برای یک طرف، چراغ طرف مقابل سبز شود حدود 15 ثانیه هر دو سمت را قرمز نگاه داشت. به عبارت دیگر به جای مدیریت ترافیک در تقاطع‌ها به صورت «سه مرحله‌ای» از مدیریت «چهار مرحله‌ای» استفاده کرد.

نمودار زیر بهتر می‌تواند گویای اختلاف این دو روش باشد:

4-stage-cross-sections-bamdadicom1

با این‌کار فرصت کافی به خودروهای طرف اول داده می‌شود تا با آرامش و خونسردی چهارراه را ترک کنند.


نگاه استراتژیک‌: پیام اوباما و نگاه ایران به آمریکا – قسمت دوم

در بخش اول این سری از مطالب نگاه استراتژیک دیدیم که خواسته‌های استراتژیک آمریکا از ایران متناسب با امتیازی که به ازای آن‌ها به ایران وعده داده نیست و در نتیجه ایران نمی‌تواند آن‌ها را بپذیرد. در ادامه نگاه دقیق‌تری خواهیم داشت به این خواسته‌ها و سیاست‌های ایران در قبال آن‌ها. (منبع استراتفور)

استراتژی هسته‌ای ایران: حداکثر ابهام و حداقل اضطرار

صرف نظر از این‌که ایران به تولید سلاح‌ هسته‌ای نزدیک باشد یا نباشد، تحقیقات و تلاش برای ساخت تجهیزات هسته‌ای قدرت استراتژیک بسیار زیادی به ایران می‌دهد. ایرانی‌ها از تجربه‌ی کره‌ی شمالی آموخته‌اند که ایالات متحده‌ی آمریکا حساسیت و وسواس بیمارگونه‌ای (nuclear fetish) نسبت به موضوع هسته‌ای دارد.

برای پیونگ‌یانگ داشتن برنامه‌ی هسته‌ای مهم‌تر از داشتن سلاح‌ هسته‌ای بوده است. آمریکا همواره از این می‌ترسد که در صورت دستیابی کره‌ی شمالی به سلاح هسته‌ای کشورهای آمریکا، ژاپن و کره‌ی جنوبی مجبور به اعطای امتیازات گسترده به کره‌ی شمالی شوند. اما خطر داشتن برنامه‌ی هسته‌ای این است که ممکن است آمریکا -یا بعضی کشورهای دیگر- به تاسیسات مربوطه حمله‌ کنند. بنابراین کره‌ی شمالی‌ها نسبت به میزان پیشرفت خود در دستیابی به سلاح هسته‌ای و این‌که اوضاع چقدر اضطراری است، دست به سیاست ایجاد سردرگمی و ابهام زده‌اند. درست مانند رهبر یک ارکستر که صدای سازها را با دست‌های خود کم یا زیاد می‌کند.

ایرانی‌ها هم تاکتیک مشابهی در پیش گرفته‌اند. آن‌ها به طور پیوسته لحن خود را عوض می‌کنند. گاه مصالحه‌جویانه و ملایم حرف می‌زنند، گاه تند و تهاجمی موضع می‌گیرند و در نتیجه آمریکا و اسرائیل را تحت فشار روانی مداومی قرار می‌دهند. ایرانی‌ها با مبهم کردن شرایط مانع از حمله‌ی نظامی به تاسیسات هسته‌ای این کشور می‌شوند. تاکتیک ایده‌آل تهران این است: حداکثر کردن ابهام و سردرگمی در غرب و همزمان حداقل کردن نیاز به حمله‌ی عاجل. واقعیت این است که رسیدن به بمب هسته‌ای برای ایران خطرناک‌تر است (و احتمالا مطلوب ایرانی‌ها هم نیست) چرا که در چنین صورتی در فاصله‌ی زمانی بین اولین آزمایش موفقیت‌آمیز سلاح هسته‌ای و طراحی سلاح قابل استفاده به این کشور حمله‌ی نظامی خواهد شد.

چیزی که ایرانی‌ها از این تاکتیک به دست می‌آورند دقیقا همانی است که کره‌ی شمالی به دست آورد: جلب توجه غیر متناسب جامعه‌ی بین‌المللی و به دست آوردن قدرت چانه‌زنی بالا برای موضوعات دیگر و همین‌طور موضوعی که بتوان از آن در مذاکرات عقب‌نشینی کرد. ایران این شانس را هم دارد که در گیر و دار ابهام جهانی، «شاید» بتواند واقعا به سلاح قابل استفاده‌ی هسته‌ای هم دست یابد. اگر چنین شود، ایران با توجه به ایدئولوژی و همین‌طور ناپایداری درونی‌ که دارد عملا به یک کشور غیرقابل حمله (invasion proof) تبدیل خواهد شد.

از نظرگاه تهران، خاتمه دادن به برنامه‌ی هسته‌ای قبل از اخذ امتیازات مهم و ویژه، تصمیمی غیرعقلانی است. ایرانی‌ها توقع امتیازات بزرگ و استراتژیک دارند.

در ادامه‌ی مباحث این مجموعه، دومین خواسته‌ی مهم آمریکا از ایران را بررسی خواهیم کرد.


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


پروپاگاندا – سه

دروغ اگر به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد و مدام هم تکرار شود مردم عاقبت آن‌را باور خواهند کرد. حاکمیت فقط در صورتی که بتواند عواقب سیاسی، اقتصادی و/یا نظامی دروغ را از مردم پنهان کند خواهد توانست به دروغ‌پردازی ادامه دهد. بنابراین برای حاکمیت اهمیت حیاتی دارد تا از همه‌ی قدرت و امکاناتش برای سرکوب مخالفان استفاده کند، چرا که حقیقت دشمن خونین دروغ است و بنابراین می‌توان گفت حقیقت بزرگ‌ترین دشمن حاکمیت است. — ژوزف گوبلز (وزیر تبلیغات هیتلر)

Wenn man eine große Lüge erzählt und sie oft genug wiederholt, dann werden die Leute sie am Ende glauben. Man kann die Lüge so lange behaupten, wie es dem Staat gelingt, die Menschen von den politischen, wirtschaftlichen und militärischen Konsequenzen der Lüge abzuschirmen. Deshalb ist es von lebenswichtiger Bedeutung für den Staat, seine gesamte Macht für die Unterdrückung abweichender Meinungen einzusetzen. Die Wahrheit ist der Todfeind der Lüge, und daher ist die Wahrheit der größte Feind des Staates. — Joseph Goebbels

If you tell a lie big enough and keep repeating it, people will eventually come to believe it. The lie can be maintained only for such time as the State can shield the people from the political, economic and/or military consequences of the lie. It thus becomes vitally important for the State to use all of its powers to repress dissent, for the truth is the mortal enemy of the lie, and thus by extension, the truth is the greatest enemy of the State. — Joseph Goebbels

قدردانی: با تشکر از مانی ب. که کمک کرد معادل آلمانی این نقل قول را پیدا کنم.


لطفا مشترک شوید
بامدادی
نجواها
کلیک‌های خاموش
یک عکاس

ساعت زمین: شصت دقیقه به یاد زمین باشیم

در یک حرکت عظیم جهانی، مردم سراسر جهان از جمله من و شما (بله شما!) دعوت شده‌اند تا هر سال در روز بیست و هشتم مارس (هشتم فروردین)  در یک ساعت معین به وقت محلی، به مدت یک ساعت چراغ‌های غیرضروری خانه‌ها و محل‌های کارشان را خاموش کنند. این یک ساعت اصطلاحا «ساعت زمین»  (Earth Hour) نامیده می‌شود. حدود 80 کشور و 2100 شهر جهان اعلام کرده‌اند که رسما «ساعت زمین» سال 2009 را جشن خواهند گرفت.

earth-hour-logo

از ساعت هشت و سی الی نه و سی دقیقه‌ی شام‌گاه روز شنبه هشتم فروردین چراغ‌ها را خاموش ‌کنیم تا شصت دقیقه به یاد زمین باشیم.


کدام آزادی، آزادتر است؟

بحثی پیش آمده بود درباره‌ی مفهوم آزادی و اختلاف «آزادی قانونی» و «آزادی واقعی».  برای طرح بهتر دغدغه‌ی اصلی پشت بحث، آن‌را در قالب یک «تجربه‌ی فکری» (Thought Experiment) بیان می‌کنم.

فرض کنیم جامعه‌ای از حیوانات داریم در یک جنگل. برای سهولت جانوران این جنگل را به دو دسته‌ی «اقلیت قدرتمند» (مثل شیر و ببر و خرس و …) و «اکثریت ضعیف»‌ (مثل موش و خرگوش و کبک و …) تقسیم می‌کنیم و در این تجربه‌ی فکری همه‌ی عوامل و پارامترهای دیگر را نادیده می‌گیریم.  همین‌طور دو اصطلاح زیر را این‌طور تعریف می‌کنیم:

  • آزادی قانونی: حق عبور و مرور جانوران در نقاط مختلف جنگل یا حق رشد کردن و بزرگ شدن جانوران از نظر قانون
  • آزادی واقعی: امکان عبور و مرور جانوران در نقاط مختلف جنگل یا امکان رشد کردن و بزرگ شدن جانوران در عمل

سناریوی اول: همه‌ی جانوران آزاد

در این سناریو از نظر قانونی هیچ محدودیتی برای تردد هیچ‌یک از جانوران وجود ندارد. به این ترتیب همه‌ی جانوران به یک میزان از حق آزادی برخوردارند. در این حالت دست‌کم از لحاظ قانونی و روی کاغذ حقوق اولیه‌ (آزادی حرکت یا آزادی رشد کردن) همه‌ی جنگل‌وندان رعایت شده است. یعنی هم ببر می‌تواند از خانه‌اش بیرون بزند و در جنگل قدم بزند و هم موش و خرگوش مجازند از خانه‌هایشان بیرون بروند و به هر کجا دلشان خواست سر بکشند. هم ببر حق دارد رشد کند و رشید شود هم موش این حق را دارد که قد بکشد و هیکل بزرگ کند.

اما از نظر عملی، جانورانی مانند ببر و شیر که قدرتمند هستند با خیال راحت از خانه بیرون می‌زنند و از حق آزادی قانونی‌شان به خوبی استفاده می‌کنند، اما موش و خرگوش از ترس خورده شدن در خانه‌هایشان محبوس می‌شوند یا این‌که با ترس و لرز و فقط در نواحی خیلی محدودی از جنگل می‌توانند تردد کنند. به همین ترتیب جانوران قدرتمند بدون نگرانی می‌توانند تا هر جا که امکانش را داشته باشند رشد کنند و بزرگ و قوی شوند در حالی‌که جانوران ضعیف (مثلا یک کبک) قبل از این‌که به رشد کامل خودشان برسند احتمالا خورده می‌شوند و خورده هم که نشوند از ترس خورده شدن یک لحظه آرامش فکری ندارند. در واقع اگر چه به همه‌ قانونا امکان آزاد بودن داده شده است، اما در عمل فقط جانوران قدرتمند از «آزادی واقعی» برخوردار هستند. خلاصه این‌که در این حالت:

  • آزادی قانونی: تضمین آزادی برای همه
  • آزادی واقعی: فقط جانوران قدرتمند (اقلیت) آزادی واقعی دارند.

سناریوی دوم: جانوران ضعیف آزاد، جانوران قوی محدود

در این سناریو، برای این‌که خیال اکثریت ضعیف جنگل راحت باشد و آن‌طور که شایسته‌ است از حس رهایی‌شان لذت ببرند، آزادی جانوران قوی «به نوعی» محدود می‌شود ولی جانوران ضعیف کاملا آزاد هستند. آزادی جانوران قوی ممکن است به صورت‌های مختلف محدود شود: یا به آن‌ها اجازه داده نمی‌شود قدرتمند و بزرگ شوند، یا محدوده‌ی ترددشان محصور می‌شود یا این‌که حق تجاوز به جانوران ضعیف از آن‌ها گرفته شود.

در چنین سناریویی آزادی اقلیت قدرتمند جنگل به خاطر تضمین آزادی اکثریت جامعه (جانوران ضعیف) محدود شده است. یا به عبارت دیگر:

  • آزادی قانونی: تضمین آزادی اکثریت ضعیف با محدود کردن آزادی اقلیت قدرتمند
  • آزادی واقعی: فقط جانوران ضعیف (اکثریت) آزادی واقعی دارند.

سئوال: در کدام سناریوی فرضی، جامعه‌ی جنگلی «آزادتر» است؟

پاسخ به این سئوال مهم گرایش فکری شما در مورد «نظم اجتماعی» مطلوب‌تر را تعیین می‌کند.


وبلاگ‌خوانی سرگرمی ویژه‌ی ساعت‌های کاری؟

برخلاف انتظار در این روزهای اخیر (نوروز) متوجه افت نسبی آمار مراجعه‌کنندگان وبلاگم شده‌ام. بیشتر خوانندگان من از ایران هستند و این روزها ایران در تعطیلات نوروزی به سر می‌برد. افت آماری نسبی‌ای را هم معمولا در روزهای جمعه‌ شاهد بوده‌ام. آیا این افت آمار به «روزهای تعطیل» در ایران بستگی دارد؟ آیا وبلاگ‌خوان‌ها بیشتر ترجیح می‌دهند در ساعت‌های کاریشان وبلاگ بخوانند؟ نمی‌دانم.

در همین رابطه چشم‌ام خورد به این نوشته‌ی وبلاگ «اقتصاد خرد، بازار و خانوار»:

“در روزهای تعطیل تعداد مراجعه‌کنندگان به وبلاگ حقیر کاهش پیدا می‌کند” تحلیل اقتصادی این قضیه می‌تواند چیزی شبیه این باشد: خوانندگان محترم وقتی وبلاگ می‌خوانند که  سرگرمی دیگری ندارند. در نتیجه در ایام تعطیل، که سرگرمی‌های متنوعی دارند، کمتر و در روزهای کاری بیشتر از ایام تعطیل وبلاگ می‌خوانند (البته دسترسی به اینترنت هم مهم است). چون در روز کاری مطلوبیت حاصل از خواندن وبلاگ بیشتر از سایر کارهای ممکن است. (می توان بفرمایید اشتباه می کنم)  لطفا تعمیم ندهید که حالا همه‌ دوستان وقت کار  در دفاتر و ادارات وبلاگ می‌خوانند. برای چنین نتیجه‌ای باید نمونه آماری بزرگتری داشت و تعداد خوانندگان چند ده وبلاگ را ثبت کرد. اما این حکم درباره این وبلاگ می تواند درست باشد که دوستان آنرا سرکار می خوانند!

همان‌طور که دوست‌مان هم اشاره کرده تا بررسی آماری و تحلیلی گسترده‌ای انجام نشود نمی‌توان به رابطه‌ی احتمالی بین «زمانی که خوانندگان برای خواندن وبلاگ می‌گذارند» و «روزهای تعطیل/کاری در ایران» رسید. اما دست‌کم حدس اولیه‌ی جالبی است.

سئوال طلایی: آيا ما در ساعت‌های کاری بیشتر وبلاگ می‌خوانیم و در روزهای تعطیل کارهای مهم‌تری داریم؟


مواظب باشید کیف پر از پول کلاه سرتان نگذارد

مدتی پیش در یک مجله‌ی انگلیسی زبان این طرح کلاه‌برداری (scam) را خوانده بودم. این نوشته ترجمه نیست، ولی ایده‌اش را از همان‌جا گرفته‌ام. در مورد این‌که در ایران جواب می‌دهد یا نه مطمئن نیستم چون این‌جور کلاه‌برداری‌ها اعتماد اجتماعی بالایی لازم دارند که متاسفانه (یا خوشبختانه؟!) در ایران امروز خیلی کم شده است.

بیشتر طرح‌های کلاه‌برداری از الگوهای تثبیت شده و «امتحان‌پس‌داده» استفاده می‌کنند. با آشنایی با این الگوها شاید بتوانیم احتمال این‌که کلاه سرمان برود را کم کنیم (شاید!).

نکته: در این سناریو دو کلاه‌بردار و یک قربانی در خیابان معرفی شده‌اند و هدف سرقت کیف پول قربانی است. اما همین طرح کلاه‌برداری با تغییراتی می‌تواند در موقعیت‌های دیگر و با اهداف دیگر اجرا شود.

طرح‌ کلاه‌برداری «کیف پول پیدا شده»

شرکت‌کنندگان: کلاه‌بردار اول (اولی)، کلاه‌بردار دوم (دومی)، قربانی

محل: یک پیاده‌روی نه چندان شلوغ

هدف: سرقت کیف پول قربانی بدون درگیری و خشونت

شرح:

«قربانی» به دقت انتخاب می‌شود. «اولی» نزدیک «قربانی» می‌رود و همان‌جا نزدیک او می‌ایستد. چند لحظه بعد «دومی» به آن‌ها نزدیک می‌شود و ناگهان کیف پولی را در گوشه‌ی پیاده‌رو پیدا می‌کند و با سر و صدای زیاد طوری که توجه «اولی» و «قربانی» جلب شود کیف پول را از زمین بر می‌دارد. وقتی هر سه نفر جمع شدند کیف را باز می‌کنند و متوجه می‌شوند که حاوی سه میلیون تومان چک مسافرتی و مقداری پول است اما هیچ اسم و نشانی‌ای از صاحبش در کار نیست.

«دومی» می‌گوید بهتر است پول را به طور مساوی بین خود تقسیم کنند و کیف خالی را هم همان‌جا بگذارند. «اولی» به دلایل اخلاقی مخالفت می‌کند. او توضیح می‌دهد که باید اطراف را خوب بگردیم و از مغازه‌دارها سئوال کنیم شاید کسی گم شدن کیف‌اش را گزارش کرده باشد. «دومی» متقاعد می‌شود و می‌گوید که می‌رود تا کمی پرس و جو کند. در همان‌حال می‌گوید بهتر است کیف دست «اولی» و «قربانی» بماند چون صاحبش ممکن است به همین حوالی سر بزند.

«اولی» کیف پر از پول را به «دومی» می‌دهد. «دومی» با مهارت در یک لحظه کیف را با کیف دیگری که پر از کاغذ است عوض می‌کند و کیف پول را پنهان می‌کند. «قربانی» متوجه این قضیه نمی‌شود.

«دومی» قبل از رفتن می‌گوید، از کجا معلوم که آن‌ها یعنی «اولی» و «قربانی» در غیاب او پول‌ها را قسمت نکنند و بروند؟ «دومی» توضیح می‌دهد که روزگار بدی شده و از نظر محکم‌کاری بهتر است به او تضمینی بدهند.

«اولی» با بی‌خیالی کیف پولش را از جیبش در می‌آورد و نشان می‌دهد که چند ده هزار تومان پول داخل آن است و می‌گوید اشکالی ندارد کیف پول من فعلن دست شما باشد. در همان حال «اولی» کیف حاوی کاغذ را به عنوان کیف حاوی سه میلیون تومان به «قربانی» می‌دهد و می‌گوید شما هم کیف پولتان را به «دومی» بدهید تا خیالش راحت باشد که ما جایی نمی‌رویم و همین‌جا هستیم. «قربانی» کیف حاوی سه میلیون تومان را در جیبش می‌گذارد و با خیال راحت کیف پول خودش را به «دومی» می‌دهد.

«دومی» برای پرس و جو کردن صحنه را ترک می‌کند. مدتی می‌گذرد و از او خبری نمی‌شود. «اولی» ابراز نگرانی می‌کند و از «قربانی» می‌خواهد همان‌جا منتظر بماند تا او برود و سراغی از «دومی» بگیرد. «قربانی» با تصور این‌که سه میلیون تومان پول نزد اوست قبول می‌کند. «اولی» صحنه را ترک می‌کند و در جایی دیگر به «دومی» ملحق می‌شود در حالی‌که کیف پول «قربانی» را به سرقت برده‌اند.


نگاه استراتژیک‌: پیام اوباما و نگاه ایران به آمریکا – قسمت اول

این سومین مجموعه‌ی نگاه استراتژیک در بامدادی است. مطالب نگاه استراتژیک معمولا گردآوری، ترجمه یا خلاصه‌سازی تحلیل‌های استراتفور است که تلاش می‌کند نگاه بی‌طرفانه و کارشناسی به اوضاع جهان داشته باشد.

پیام اوباما و نگاه ایران به آمریکا – قسمت اول

پیام تبریک نوروزی اوباما به ایران بی‌شک بخشی از استراتژی کلی‌تر او برای نشان دادن این نکته است که کابینه‌ی او قصد دارد سیاست خارجه‌ی آمریکا را تغییر دهد: دست‌کم تا حدی که بتواند با رژیم‌های دیگر (که ایران دشوارترین و بحث‌برانگیزترین آن‌هاست) گفتگوی مستقیم برقرار کند. در این زمینه استراتژی آمریکا خیلی واضح و سرراست است: اوباما تلاش می‌کند تا ذهنیت جهانی جدیدی در قبال ایالات متحده ایجاد کند. افکار جهانی، آمریکای جورج بوش را آمریکایی دیده بود که متمایل به مذاکره کردن با دولت‌های دیگر نیست: با دشمنانش مذاکره نمی‌کند و به حرف متحدانش گوش نمی‌دهد. از نظر اوباما، همین ذهنیت، با افزایش شکاکیت نسبت به آمریکا به خودی خود به سیاست خارجه‌ی این کشور آسیب وارد کرده است. بنابراین تبریک نوروزی اوباما به ایران بخشی از استراتژی او برای تغییر لحن سیاست امور خارجه‌ی آمریکاست.

از سوی دیگر تبریک نوروزی شیمون پرز -رئیس‌جمهور اسرائیل- به ایران نیز به این هدف بوده است که به ایرانی‌ها نشان داده شود که اسرائیل مانع حرکت آمریکا به سوی ایران نخواهد شد. اسرائیلی‌ها با صادر کردن این پیام تبریک موافقت کردند چرا که انتظار ندارند روابط ایران و آمریکا تغییر اساسی و مهمی بکند. همین‌طور آن‌ها با این حرکت نشان دادند که مسئول شکست احتمالی تلاش‌های اوباما برای ایجاد تغییر نیستند، نکته‌ای که برای روابط اسرائیل-آمریکا اهمیت دارد.

پاسخ سرد ایران هم البته قابل درک است. ایالات متحده‌ی آمریکا درخواست‌های متعددی از ایران کرده و در پاسخ عدم تبعیت ایران از این خواسته‌ها، این کشور را توسط تحریم‌های اقتصادی متعدد تحت فشار قرار داده است. بنابراین مفید خواهد بود اگر نگاهی بیاندازیم به زاویه‌ی دید ایرانی‌ها نسبت به آمریکا.

زاویه‌ی دید ایران نسبت به آمریکا

آمریکا دو خواسته‌ی مهم از ایران داشته است. اول این‌که از ایران می‌خواهد که برنامه‌ی هسته‌ای نظامی‌اش را متوقف کند. دوم (که خواسته‌ی بسیار مهم‌تری است) این‌که از ایران می‌خواهد نفوذ خود را در چیزی که آمریکا آن‌را تروریسم می‌نامد خاتمه دهد: از حزب‌الله لبنان گرفته تا گروه‌های شیعه در عراق. در صورت تمکین ایران امتیازی که ایالات متحده در نظر گرفته حذف تحریم‌های اعمال شده‌ی اقتصادی علیه ایران است.

اما از دید تهران، برداشته شدن تحریم‌ها پاداش بسیار کوچکی به ازای چنین عقب‌نشینی‌های استراتژیکی‌ مهمی است. اولا که تحریم‌ها چندان موثر نیستند. تحریم‌ها فقط وقتی موثر خواهند بود که اغلب قدرت‌های مهم جهانی نسبت به اجرای آن وفاق داشته باشند. اما روس‌ها و چینی‌ها برای اجرای دقیق و سیستماتیک تحریم‌ها علیه ایران آماده (مصمم) نیستند. بنابراین کمتر چیزی است که ایران حاضر باشد بهایش را بپردازد ولی به واسطه‌ی تحریم‌ها نتواند آن‌را به دست بیاورد. مشکل ایران این است که امکاناتی زیادی ندارد که بخواهد خیلی چیزها را به دست بیاورد و در واقع به خاطر مشکلات اقتصادی اصولا قدرت مالی‌اش چنین اجازه‌ای به او نمی‌دهد. اقتصاد ایران بیشتر به خاطر مشکلات داخلی در هم شکسته است تا به خاطر تاثیر تحریم‌ها. بنابراین از دید ایرانی‌ها، آمریکا امتیازهای استراتژیک‌ خیلی مهمی را طلب می‌کند، اما در مقابل امتیازهای اندکی را پیشنهاد می‌کند.

در ادامه‌ی مطالب این سری نگاه استراتژیک، نگاه دقیق‌تری خواهیم داشت به خواسته‌های کلیدی آمریکا از ایران و نشان خواهیم داد چرا ایران از نظر ژئوپولیتیکی نمی‌تواند این امتیازها را به آمریکا بدهد، دست‌کم نه تا وقتی که آمریکا حاضر شود به ازای آن‌ها امتیاز اساسی‌تری به ایران بدهد.


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


چرا حق دارم نسبت به پیام نوروزی آقای اوباما خوش‌بین نباشم؟

دوست‌تر می‌داشتم اگر آقای اوباما به جای پیام نوروزی قشنگ و محترمانه‌ای که خطاب به ملت و دولت ایران دادند:

  • تحریم‌های یک‌جانبه و غیرمنصفانه‌ی اقتصادی که از سال 1995 از سوی آمریکا علیه «مردم ایران» اعمال شده است را لغو می‌کردند.
  • محدودیت صدور روادید برای ایرانیان که بخش قابل‌توجهی از فرهیخته‌ترین‌هایشان «به جبر زمانه» در آمریکا زندگی می‌کنند را بر طرف می‌کردند.
  • تحریم سیستم‌های بانکی ایران را که وزنه‌ی سنگین و طاقت‌فرسایی بر دوش اقتصاد گردن‌شکسته‌ی ایران است را بر می‌داشتند.
  • تحریم یک‌جانبه‌ی شرکت کشتی‌رانی جمهوری اسلامی ایران را که بزرگ‌ترین و مهم‌ترین شرکت حمل و نقل دریایی ایران است را برمی‌داشتند.
  • نیروهای نظامی گسترده‌ی آمریکا در خاورمیانه که برای چندصد بار نابود کردن ایران کافی هستند را کمتر می‌کردند.
  • بودجه‌ی چهارصد میلیون‌دلاری‌ای که «رسما و علنن» برای ناپایدارسازی و انجام عملیات نظامی پنهانی داخل خاک ایران تصویب شده است را لغو می‌کردند.
  • ضمن عذرخواهی رسمی از مردم ایران به خاطر حمله‌‌ی ناو آمریکایی به هواپیمای غیرنظامی ایرانی و کشتار بی‌رحمانه‌ی سرنشینان بی‌گناه آن، تحریم‌ صنایع‌ هواپیمایی ایران از سوی آمریکا را لغو می‌کردند.
  • ضمن عذرخواهی از مردم ایران به خاطر حمایت آمریکا از صدام و صدامیان و فروش صنایع‌ بمب‌های شیمیایی به این کشور و همه‌ی مصائبی که به خاطر چنین حمایت‌هایی بر مردم رنج‌دیده‌ی ایران رفته است، به مردم ایران «تضمین» می‌دادند که رفتار آمریکا در قبال مردم این سرزمین برای همیشه عوض خواهد شد.
  • از مردم ایران به خاطر توصیف کشورشان به عنوان «محور شرارت» و «حامی تروریست» عذر خواهی می‌کردند.
  • دارایی‌های مسدود شده‌ی ایران در آمریکا را «آزاد» می‌کردند.
  • به حمایت آمریکا از گروهک‌های شبه‌نظامی یا تروریستی مخالف ایران پایان می‌دادند.
  • رسما از مردم ایران به خاطر سازمان‌دهی و حمایت از کودتای نظامی علیه حکومت مردمی مصدق عذر خواهی می‌کردند.
  • به پرواز هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی که از سال 2003 تا امروز بر فراز آسمان ایران ادامه دارد خاتمه می‌دادند.
  • به اتهامات واهی علیه ایران در قبال برنامه‌ی هسته‌ای صلح‌آمیز این کشور خاتمه می‌دادند و رسما از حق ایران برای دستیابی به هرگونه فن‌آوری صلح‌آمیز هسته‌ای حمایت می‌کردند.
  • یازده دیپلمات‌ و شهروند ایرانی‌ای که به اتهامات نامعلوم هنوز در اسارت نیروهای آمریکایی هستند را آزاد می‌کردند.
  • شاید مهمترین آن: رسما پایان تلاش‌های آمریکا برای ناپایداری سازی ایران را اعلام می‌کردند و تاکید می‌کردند که آمریکا «هرگز» علیه ایران دست به اقدام نظامی نخواهد زد. سایه‌ی سیاه این تهدید بیش از هر چیز باعث بسته بودن فضای داخلی ایران شده است. ترس و واهمه‌ی حاکمیت از ناپایداری داخلی و یا جنگ یکی از مهم‌ترین عوامل رشد بنیادگرایی و بسته شدن فضای سیاسی و سرکوب مخالفان بوده است و سبک‌تر شدن این فشارها بر ایران از سوی آمریکا می‌تواند به بازتر شدن فضای داخل ایران و نفس کشیدن مخالفان سیاسی کمک کند.

پیام آقای اوباما که این‌چنین سر و صدایی به پا کرده، اتفاق «ماهوا» جدیدی نیست. در واقع کاخ سفید هر سال مشابه چنین پیام‌هایی را خطاب به مردم یا دولت ایران صادر می‌کند (صرف‌نظر از این‌که لحن این بیانه‌ها چقدر قشنگ و نازنین بوده یا نبوده). اما با توجه به آن‌چه در بالا گفته شد، تا وقتی که گامی هر چند کوچک ولی «قابل اندازه‌گیری» (tangible) از طرف آمریکا برداشته نشود، می‌توانیم نسبت به ارزش واقعی این‌گونه پیام‌ها «خوش‌بین» نباشیم.

پی‌نوشت کامنتی و جوابی:

سلام آقای بامدادی
به نظر من مطالب به حقی رو اشاره کردید ولی به نظر شما چطور می شود یهو همه اینها رو کناری گذاشت؟
قطعا با مذاکراتی و به تدریج اینها قابل حل است و در این سطج هم به نظر من در قالب یه پیام نوروزی می تونه مقدمه خوبی باشه برای ارتباط بیشتر و حل مسائل فی مابین.
————————————————————————————————————
بامدادی: متوجه نظر شما هستم. منظور من هم این نبود که همه‌ چیز یک شبه انجام شود. اما بهتر می‌بود دست‌کم درباره‌ی یکی از این موارد اقدامی صورت گرفته می‌شد و به عنوان هدیه‌ی نوروزی به مردم ایران تقدیم می‌شد. حتی یک مورد کوچک عملی بهتر از صدها سخن زیبا می‌توانست برای گره‌گشایی کارساز باشد.


ایده‌های مهندسی خیلی خیلی کوچولو – یک

در این مجموعه ایده‌های ساده و در عین حال ارزشمندی را که در کشورها یا شهرهای مختلف جهان دیده‌ام معرفی می‌کنم. مصداق عملی اکثر این ایده‌ها را «با چشم‌های خودم» دیده‌ام ولی برای تمرکز بیشتر بر نفس ایده‌ها، از ذکر محل مشاهده‌ی آن‌ها و سایر جزییات خودداری کرده و به ذکر انتزاعی آن‌ها اکتفا می‌کنم.

ایده‌ی شماره‌ی یک: نابینایان را جدی بگیریم

می‌توان در اماکن عمومی، هواپیماها، قطارها یا اتوبوس‌ها علائم خطر، راهنماهای ایمنی و یا تابلوهای هشدار دهنده را به خط برجسته‌ی بریل (Braille alphabet) که مهم‌ترین روش خواندن و نوشتن توسط نابینایان (یا افراد روشن‌‌دل‌) است نیز ترجمه کرد.

با این‌کار ضمن این‌که از نظر اخلاقی و حقوق شهروندی به توانایی‌های نابینایان احترام گذاشته‌ایم، احتمال از مهلکه گریختن این افراد در صورت بروز حادثه را نیز افزایش داده‌ایم.

braille-sign


سال نوی سیاه و سفید شما مبارک

bamdadinowruz-88

سلام به همه‌ی دوستان. سال نوی سیاه و سفید شما مبارک. راستی، دنبالم بیایید کارتون دارم. از این طرف…

پی‌نوشت: بنا به دلایلی که توضیح نمی‌دهم (اما حدس زدنش دشوار نیست) تبریک نوروز امسال به طریقه‌ی «سیاه و سفید» تقدیم می‌شود.


پروپاگاندا – قسمت دوم

همه‌ی کمپین‌های حرفه‌ای سیاسی دارای چهار جزء اساسی هستند: نظرسنجی‌های سیاسی، پردازش داده، تصویرسازی و پول. نظرسنجی‌ها باورهای فعلی رای‌ دهندگان را شناسایی می‌کنند و پردازش اطلاعات اعماق ذهنیت‌ها و مواضع رای‌دهندگان را تفسیر و تحلیل می‌کند. پس از آن، تصویر نامزد سیاسی متناسب با خواست رای‌دهندگان طراحی و تنظیم می‌شود و کل این بسته‌بندی با صرف هزینه‌ی انبوه توسط رسانه‌های تبلیغاتی به خصوص تلویزیون [به رای دهندگان] فروخته می‌شود.
.
تا وقتی که بتوان فرد نامزد را به صورت موثری کنترل کرد، شخص او اهمیت چندانی ندارد. نامزد باید به اندازه‌ی کافی زیرک باشد تا بتواند از عهده‌ی اجرای برنامه‌های تبلیغاتی‌ای که برایش تنظیم شده برآید، اما در عین حال او نباید خیلی باهوش باشد، چراکه یک کاندیدای خیلی باهوش ممکن است عقاید و نظرات بحث‌برانگیز یا غیرمحبوب خودش را داشته باشد و در نتیجه موفقیت استراتژی کمپین سیاسی را که به دقت طراحی شده به خطر بیاندازد. — زولتون فرنسی، نامزد حزب دموکرات آمریکا، 1970

There are now four essential ingredients to a professionally managed political campaign: political polls, data processing, imagery, and money. The polls discover what the voter already believes, and data processing interprets and analyzes the depth of voters’ attitudes. After that, an image of the candidate is tailored to meet the voters’ demands and desires, and the whole package is then sold by massive expenditures of money in the advertising media, particularly television.

The candidate has become relatively unimportant as long as he can be properly managed. The candidate must be bright enough to handle the material furnished to him, but not too intelligent, because there is always the danger that an intelligent candidate may come up with unpopular or controversial ideas of his own, and thereby destroy a carefully contrived campaign strategy. — Zolton Ferency, chairman and gubernatorial candidate of the Democratic Party of Michigan, June 1970.


ترانه‌ی روز: چند بار باید بالا را نگاه کند تا آسمان را ببیند؟

همین‌طور که داشتم به صورت تصادفی آهنگ‌ها را گوش می‌دادم از اعماق آی‌پاد این ترانه‌ بیرون جست و انگار نه انگار که سال‌هاست صدها بار گوش‌اش داده‌ام باز هم تازه بود. عنوان این ترانه به این معنی است که پاسخ این سئوال‌ها در هیچ کتاب یا نوشته‌ای نیست، بلکه در همه جا حضور دارد. چنان واضح و مشخص که انگار پاسخ در هوایی که تنفس می‌کنیم و در بادی که می‌وزد حضور دارد.
.
با هم گوش کنیم:‌ باب دیلن (Bob Dylan) و ترانه‌ی ماندگار وزیدن در باد (Blowing in the Wind):

.

.
این هم متن ترانه و برگردانش به فارسی که البته می‌توانست خیلی بهتر از این‌ها ترجمه شود اما برای دنبال کردن متن انگلیسی بد نیست.
.
وزیدن در باد
چند جاده را باید مرد طی کند
تا بتوان او را مرد خواند؟
چند دریا را باید قوی سپید در نوردد
تا بتواند در شن‌ها بیآرامد؟
..

چندبار باید گلوله‌های توپ در هوا پرواز کنند
تا برای همیشه ممنوع شوند؟
پاسخ، دوست من، در بادها می‌ِوزد
پاسخ در باد می‌وزد.

.

چند سال باید بر کوه بگذرد
تا به دریا شسته شود؟
چند سال باید بر بعضی از مردمان بگذرد
تا اجازه‌ یابند آزاد زندگی کنند؟

.

چند بار باید سرش را برگرداند
و خیلی ساده وانمود کند که نمی‌بیند؟
پاسخ، دوست من، در بادها می‌ِوزد
پاسخ در باد می‌وزد.

.

چند بار باید به بالا نگاه کند
تا آسمان را ببیند؟
چند گوش باید داشته باشد
تا صدای گریه‌ی مردم را بشنود؟

.

چند نفر باید بمیرند
تا متوجه شود که مردمان زیادی مرده‌اند؟
پاسخ، دوست من، در بادها می‌ِوزد
پاسخ در باد می‌وزد.


Blowin› in the Wind

How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
How many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
.
How many times must the cannonballs fly
Before they’re forever banned?
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind.

.

How many years must a mountain exist
Before it is washed to the sea?
How many years can some people exist
Before they’re allowed to be free?

.

How many times can a man turn his head
and pretend that he just doesn’t see?
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind.

.

How many times must a man look up
Before he can see the sky?
How many ears must one man have
Before he can hear people cry?

.

How many deaths will it take till he knows
That too many people have died?
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind.


یازدهم سپتامبر توطئه بود: تئوری یا احتمال؟

وبلاگ حرف‌حسابی فیلم مستندی را معرفی کرده که چون جالب بود این‌جا هم معرفی می‌کنم.

این فیلم که در واقع یک فیلم استودیویی ساده است درباره‌ی حادثه‌ی یازده سپتامبر ساخته شده و روایت رسمی‌ای (official story) که مقامات آمریکا و همین‌طور رسانه‌های غالب (mainstream media) این کشور از این حادثه کرده‌اند را با ذکر شواهد و مستندات بسیار ساده و در عین حال مهم به چالش می‌کشد. با دیدن این فیلم این سئوال‌ها برای ببینده پیش می‌آید که:

  1. چرا روایت رسمی مقامات آمریکایی از حادثه‌ی 11 سپتامبر حاوی دروغ/دروغ‌هایی است؟
  2. چگونه رسانه‌های غالب در آمریکا همین سئوال‌ها را که حتی یک استودیوی آماتوری هم با تحلیل عکس‌ها و فیلم‌های موجود از این حادثه می‌تواند مطرح کند، مطرح نکرده‌اند؟
  3. واقعیت ناگفته‌ یا مخدوش‌شده‌ی حادثه‌ی 11 سپتامبر چیست؟

فیلم را می‌توانید در پایین همین پست یا این‌جا مشاهده کنید. اما اگر امکان دیدن فیلم را ندارید این‌جا مهمترین نکاتش را ذکر می‌کنم:

  1. تئوری توطئه تا وقتی «تئوری» است که هیچ شواهدی در دست نباشد و همه چیز بر پایه‌ی حدس و گمان باشد. به محض این‌که شواهدی (هرچند ناچیز) به دست آوردیم دیگر «تئوری توطئه» نداریم بلکه با «احتمال توطئه» مواجه هستیم که با اضافه شدن مستندات این احتمال هم بیشتر می‌شود.
  2. مطابق روایت رسمی یک هواپیمای مسافربری بویینگ 757 به ساختمان پنتاگون برخورد کرده است. با موشکافی در عکس‌ها و فیلم‌ها و سیر زمانی حوادث روشن می‌شود که امکان ندارد خسارت محدودی که به ساختمان پنتاگون وارد شده در اثر برخورد یک هواپیما با این ابعاد به وجود آمده باشد. دلایل مختلفی ذکر می‌شود. در عکس‌ها نشان داده می‌شود که سوراخ ایجاد شده بسیار کوچک‌تر از بدنه‌ی هواپیماست (سوراخ اولیه در ساختمان پنتاگون دایره‌ای به قطر 5 متر بود) هیچ‌ نشانه‌ای از قطعات هواپیمای متلاشی شده یافت نشده، ساختمان پنتاگون تا ساعت‌ها بعد از برخورد هنوز سقف داشته و معلوم نیست چطور دم هواپیما هنگام ورود به ساختمان سقف را نشکافته است، در عکسی که از ساختمان فروریخته گرفته شده یک کتاب باز دیده می‌شود که حتی نسوخته است و نشان می‌دهد سانحه بیشتر به یک انفجار شبیه بوده (شاید یک موشک کروز) تا آتش‌سوزی ناشی از برخورد هواپیما.
  3. فیلم‌های متعددی که از برخورد هواپیمای دوم به ساختمان تجارت جهانی وجود دارد بررسی می‌شود. نکته‌ی اول این‌که زیر بدنه‌ی هواپیما یک شیء بزرگ و نامتقارن نصب شده که نمی‌تواند کار تروریست‌ها بوده باشد. این شیء خارجی بدنه‌ی هواپیما را شبیه بعضی از مدل‌های هواپیماهای نظامی آمریکایی می‌کند. برخی شاهدان عینی و همین‌طور گزارش‌گران زنده‌ی تلویزیونی تاکید می‌کنند که قطعا یک هواپیمای مسافربری تجاری (commercial airline) نبود.
  4. دیگر این‌که درست قبل از برخورد هواپیما به برج دوم، نوری که شبیه به یک انفجار کوچک است در دماغه‌ی هواپیما دیده می‌شود که فقط کسری از ثانیه طول می‌کشد. نشان داده می‌شود که این نور نمی‌تواند به خاطر برخورد با برج ایجاد شده باشد و در فیلم‌های متعدد از زوایه‌های مختلف هم ثبت شده است. مورد مشابهی در تنها فیلم موجود از برخورد هواپیمای اول به چشم می‌خورد.
  5. شاهدان عینی در محل و همین‌طور تعدادی از پرسنل آتش‌نشانی فعال در آن روز معتقدند که بعد از برخورد هواپیماها با برج‌ها صدای انفجارهای آتی شنیده‌اند و همین‌طور به نظر می‌رسد فروپاشی برج به صورت یک تخریب کنترل شده (توسط مواد منفجره) بوده است.
  6. مالک موقت برج تجارت جهانی شماره‌ی 7 افشا می‌کند که ساختمان تجارت جهانی شماره‌ی 7 (یک برج 42 طبقه) به صورت عمدی و به خاطر پرهیز از گسترش آتش‌ِسوزی چند ساعت بعد به صورت عمدی و کنترل شده تخریب شده است. نکته‌ این‌جاست که طراحی و اجرای تخریب کنترل شده‌ی چنین ساختمان عظیمی ساعت‌ها و شاید روزها وقت می‌برد و احتمالا طراحی و جاسازی محل‌های استقرار مواد منفجره و غیره نمی‌تواند در این چند ساعت بحرانی بعد از حملات انجام شده باشد.
  7. هواپیمای چهارم که روایت رسمی مدعی است در پنسیلوانیا سقوط کرده بنا به مستندات خود شرکت هواپیمایی در شهر دیگری فرود اضطراری کرده است. اگر این هواپیما فرود اضطراری کرده پس چه چیزی در پنسیلوانیا سقوط کرده و چرا در مورد این حادثه تحقیق نشده است؟

بعضی از این سئوال‌ها جدی و متقعاعد کننده به نظر می‌رسند و معلوم نیست چرا رسانه‌های «مستقل» و «آزاد»‌ در آمریکا آن را زیر ذره‌بین نگذاشته‌اند و این‌نوع استدلال‌ها را تحت برچسب فله‌ای «باز هم تئوری‌ توطئه بافتی؟»‌ رد کرده‌اند.


فرق بین دانشجو و دانش‌-جو چیست؟ — جمع‌بندی

نوشته‌ی قبلی‌ام درباره‌ی فرق بین دانشجو و دانش‌-جو واکنش‌های مختلفی ایجاد کرده. برخی از دوستان با آن کاملا موافق بودند، برخی موافق بودند و ایراداتی را مطرح کردند و برخی هم کاملا مخالفت.

در صحبت‌های منتقدان احساس کردم نوعی سوءتفاهم نسبت به آن‌چه نوشته‌ام (که شاید به اندازه‌ی کافی واضح یا گویا نبوده) وجود دارد. این را نمی‌نویسم که آن دسته از دوستان که مخالف بودند، نظرشان عوض شود بلکه این‌جا مواضع‌ام را خلاصه‌تر تکرار می‌کنم که اگر سوءتفاهمی بوده برطرف شود. یعنی مخالفان/موافقان مردد به مخالفان/موافقان قسم خورده تبدیل شوند.

در نوشته‌ی قبلی «دانشجو» را در مقابل «دانش‌-جو» قرار داده‌ام. هر دوی این‌ها از نظر حقوقی یک نوع آدم‌ را توصیف می‌کنند اما از نظر کیفی و نوع نگاه‌شان به دنیای اطراف فرق می‌کنند. این تفاوت‌هاست که من دوست دارم روی آن‌ها تاکید کنم.

منظور من از «دانشجو» کسی است که باسواد اندک خود می‌خواهد کارهای بزرگ انجام دهد. کسی که درست نمی‌داند چکار می‌خواهد بکند، پر از شور یا شوق برای تغییر دادن است اما مناسبت‌های اجتماعی و معادلات سیاسی را درست نمی‌شناسد و به همین خاطر بازی دست قدرت‌ها و جناح‌های مختلف می‌شود. از این دیدگاه «دانشجو» می‌تواند مذهبی یا غیرمذهبی باشد، می‌تواند مدرن یا سنتی باشد، می‌تواند شهری یا روستایی باشد، می‌تواند موافق یا مخالفت حکومت باشد، می‌تواند داخل یا خارج از دانشگاه باشد، می‌تواند زن یا مرد باشد، می‌تواند دگراندیش یا دگرباش یا هم‌اندیش و هم‌باش باشد… «دانشجو» با این چیزها از «دانش-جو» متمایز نمی‌شود. «دانشجو»‌ حتی با منتقد بودن یا مبارز بودنش هم از «دانش-جو» متمایز نمی‌شود. تنها چیزی که آن‌دو را از هم متمایز می‌کند این است که اولی با «جو» و «هیجان» حرکت می‌کند و دومی با فکر مستقل و آگاهی از کل جریان. اولی همین که ببیند جایی شلوغ شده و عده‌ای می‌گویند باید شلوغ کنیم به جریان می‌پیوندد و دومی «خودش» به صورت مستقل و بر اساس تحلیل و شناخت و دقت و مطالعه به این نتیجه می‌رسد که کاری بکند یا نکند.

عده‌ای از دوستان دانش‌-جویی که توصیف کرده بودم را گوسفند بی‌خاصیت خطاب کرده‌اند. کسی که هیچ برش اجتماعی ندارد و در عرصه‌ی فرا-خود منفعل است. اگر چه در نوشته به وضوح تاکید کرده‌ام اما تکرار می‌کنم که دانش-جو لزوما از نظر اجتماعی منفعل نیست. دانش-جو می‌تواند با درک و بینشی که به دست آورده، تبدیل به یک مبارز یا منتقد اجتماعی شود. صفت بارز دانش-جو انفعال یا گوشه‌گیری یا خرخوان بودنش‌اش نیست، صفت بارزش این است که در جریانی که از آن سر در نمی‌آورد وارد نمی‌شود و اگر هم دست به عملی بزند از سر مطالعه و بینش نسبی است.

از کسی که صدایش از سوادش بلندتر و جسارتش از کنجکاوی‌اش بیشتر است پرهیز کنیم.


فرق بین دانشجو و دانش‌-جو چیست؟

نوشته‌ی زیر فرق میان «دانشجو» و «دانش-‌جو» است. جمله‌ها ترتیب معینی ندارند و باید به صورت یک کل خوانده شوند. اگر چیزی از قلم افتاده لطفا پیشنهاد دهید تا اضافه کنم.

این نوشته هیچ ارتباطی به وقایع امروز یا دیروز ایران ندارد. تنها دلیلی که آن‌را می‌نویسم گفتگوی مجازی با یک دوست بود که بحث به این‌جا کشیده شد.

فرق  بین دانشجو و دانش‌-جو چیست؟

با باطل شدن کارت دانشجویی، دوران دانشجویی دانشجو تمام می‌شود. اما دانش‌-جو تا پایان عمر دانش‌-جو است.

دانشجو به امورات دانشجویی علاقه دارد. دانش-‌جو به یادگرفتن و جستجو کردن علاقه دارد.

دانشجو عاشق دانشگاه است. دانش-‌جو عاشق دانش است.

دانشجو تحصن می‌کند، شعار می‌دهد، هیجان‌زده می‌شود، قرمز می‌شود و آمپر می‌چسباند. دانش-‌جو با دقت و پشتکار مطالعه می‌کند و از درک شگفتی‌های جامعه و جهان حیرت می‌کند.

دانشجو بازیچه‌ی دست گروه‌های این‌وری یا آن‌وری یا داخلی یا خارجی قرار می‌گیرد و بعد هم سرکوب می‌شود. دانش‌-جو بازیچه‌ی دست کسی نمی‌شود و سرکوب هم نمی‌شود.

دانشجو روز دوم خرداد فکر می‌کند ایران تبدیل به سوئیس شده و چهار سال بعد فکر می‌کند ایران تبدیل به عربستان سعودی شده. دانش-‌جو اما می‌داند که نه آن تحول بود و نه این. برخلاف دانشجو، آن‌روزها دانش‌-جو هیجان‌زده نشده بود تا امروز نامید شده باشد.

دانشجو همیشه توی حس است. هر جا می‌رود می‌گوید من دانشجو هستم و هی کارت دانشجوی‌اش را نشان می‌دهد. دانش-‌جو فروتن و آرام است و کارت دانش-‌جویی هم ندارد چرا که دانش‌-جو بودن کارت یا ثبت‌نام لازم ندارد.

دانشجو راحت جَوزده می‌شود؛ جو شلوغ‌بازی، جو هول شدن، جو ناگهان همه چیز را عوض کنیم، جو ما مبارزیم، جو انقلاب، جو اصلاحات، جو تندروی، جو رادیکالیسم این‌وری یا آن‌وری، جو مد، جو روشن‌فکری، جو همه گاوند و فقط ما می‌فهمیم… اما دانش‌-جو را هیچ‌وقت هیچ‌جوی نمی‌گیرد.

دانشجو به رشته‌اش می‌نازد، به رتبه‌اش می‌نازد، به معدل‌اش می‌نازد، به دانشگاه‌اش می‌نازد. دانش-‌جو به علاقه‌‌هایش، توانایی‌هایش و هدف‌هایش می‌نازد.

دانشجو خود را موجودی چند بعدی می‌داند. چرا که هم درس می‌خواند، هم تحصن می‌کند، هم کتاب می‌خواند هم سینما می‌رود. دانش‌-جو اما می‌داند برای چندبعدی شدن باید یک عمر دود چراغ بخورد و استخوان خرد کند.

دانشجو به در و دیوار دانشگاه خیلی حساس است. مثلا این‌که در سردر دانشگاه دستگاه ورود و خروج نصب کنند رگ غیرتش را کلفت می‌کند. دانش-‌جو اما به درها و دیوارها کار ندارد و مثلا بیشتر به این حساس است که اگر فلان استاد در فلان دانشگاه درس می‌دهد به صورت مستمع‌آزاد از او بهره ببرد.

دانشجو به زمین و آسمان دانشگاه حساس است و مثلا از این‌که «گروه‌هایی» در حریم دانشگاه پیکرشهدا را دفن کنند شاکی می‌شود. این موضوع اهمیت چندانی برای دانش-‌جو ندارد چرا که دفن شهدا در دانشگاه منافاتی با دانش-‌گاه و دانش-جو بودن‌ ندارد.

دانشجو می‌خواهد در طول چند سال دوران دانشجویی‌اش ایران را آباد کند و مدرکش را هم که گرفت همه چیز یادش می‌رود و می‌رود سراغ کسب و کار و خانواده‌داری، دانش-‌جو اما می‌خواهد در این چند سال کمی سواد  و شعورش را زیاد کند تا شاید بتواند نقش کوچک ولی واقعی و مثبتی در تحولاتی که دیشب شروع نشده‌اند و احتمالا تا چند صد سال دیگر نیز ادامه دارند بازی کند.

دانشجو سطحی و میان‌مایه است و بر سطحی‌ بودن‌اش هم اصرار دارد. دانش-‌جو از میان‌مایگی گریزان است و تلاش می‌کند عمیق و دقیق باشد.

دانشجو پس از دوران دانشجویی دیگر دانشجو نیست بلکه همکار، همسر، پدر یا مادر است. دانش-‌جو همیشه دانش‌-جو است حتی اگر همکار، همسر، پدر یا مادر شده باشد.

دانشجو فکر می‌کند تحولات جامعه را دانشجوها انجام می‌دهند. دانشجو فکر می‌کند انقلاب مشروطه کار دانشجوها بوده، دانشجو فکر می‌کند انقلاب ایران را دانشجوها به ثمر رساندند، دانشجو فکر می‌کند دانشجوها خیلی کارها کرده‌اند. دانش‌-جو اما می‌داند که انقلاب‌ها، اصلاحات و اصولا همه‌ی تحولات از ریشه‌های جامعه قدرت می‌گیرند و مثلا در ایران تحولات همواره توسط روحانیت مبارز و همین‌طور روشن‌فکران منتقد قدرت، رهبری و هدایت شده است و نقش دانشجوها در بهترین حالت به اندازه‌ی نمکی است که روی غذایی پاشیده شود.

دانشجو مطمئن است. دانش‌-جو تردید علمی دارد.

دانشجو به محض این‌که کارت دانشجوی‌اش صادر شد جامعه‌شناس، کارشناس امور سیاسی، حقوق‌دان و اصولا صاحب‌نظر می‌شود. دانش-‌جو اما معمولا ده‌ها سال طول می‌کشد تا در یک یا دو زمینه صاحب‌نظر شود.

با کمی زرنگی و زبان‌بازی می‌توان دانشجو را وادار کرد که حتی درب اتاق استادش را هم بشکند یا از دیوار بالا برود.  دانش‌-جو را با زبان‌بازی وادار به هیچ‌کاری نمی‌توان کرد.

دانشجو را هیچ‌کس بیست سال دیگر به خاطر نمی‌آورد. اما دانش-‌جو احتمالا استاد شده یا یک محقق برجسته با دامنه‌ی تاثیرگذاری بسیار گسترده.

اگر در دو سمت دانشگاه یک طرف کنفرانس علمی باشد و آن ‌طرف برنامه‌ی تحصن. دانشجو در تحصن شرکت می‌کند و دانش‌-جو در کنفرانس علمی. اگر یک طرف تحصن باشد و یک طرف شیشه شکستن، دانشجو شیشه می‌شکند و دانش‌-جو از هر دو پرهیز می‌کند. کلن هر چه هیجان‌بیشتر باشد دانشجو بیشتر حال می‌کند. دانش‌-جو از هر گونه هیجان (غیر از احتمالا ورزش یا روابط خصوصی) پرهیز می‌کند.

دانشجو فکر می‌کند سیاست بازی و شوخی است. دانش‌-جو می‌داند سیاست خیلی جدی است و قوانین خودش را دارد.

دانشجو بازی دست گروه‌های مختلف می‌شود و خیلی وقت‌ها هم قربانی خشونت. دانش-‌جو بازی دست کسی نمی‌شود و قربانی پوچ چیزی هم نمی‌شود.

دانشجو زود به زود نظرش عوض می‌شود چون نظرش احساسی است و حرف هایش هم از خودش نیست. دانش-‌جو اما دهن‌بین نیست و تا دانش کافی نداشته باشد نظری نمی‌دهد. بنابراین دانش‌-جو نظرش دستخوش باد حوادث و سخن‌های این و آن نیست و مواضع پایدارتر و متین‌تری دارد.

دانشجو ساده است و راحت آلت دست قرار می‌گیرد بنابراین بدون که بخواهد یا نیت بدی داشته باشد گاه و بی‌گاه در حرکت‌هایی مشارکت می‌کند که به ضرر جامعه‌ است. دانش-‌جو اما چون هوشیار و دقیق است نه آلت‌دست قرار می‌گیرد و نه هرگز شرمسار تاریخ می‌شود.

دانشجو چون احساساتی و سطحی است درست در مهمترین برهه‌های تاریخی با مردم قهر میکند و در کوران مبارزه‌ی اجتماعی حتی از بی‌سوادترین و محروم‌ترین اقشار جامعه هم عقب‌تر می‌ماند. دانش-‌جو نه احساساتی است، نه قهرو و اگر انتخابش این باشد همیشه کنار مردم می‌ماند.

دانشجو بدون این که بداند چه خبر است در شلوغی‌هایی که «دیگران» طراحی کرده‌اند شرکت می‌کند و چون حواسش نیست و ساده است اولین کسی است که قربانی می‌شود. بعد مظلومانه می‌گوید، ای داد و بیداد دیدید چقدر مظلوم بودم؟ دانش-جو اما هرگز در بازی‌ای که قواعدش را درست یاد نگرفته و بازی‌گردان‌هایش را هم نمی‌شناسد شرکت نمی‌کند.

دانشجو غر می‌زند و بهانه می‌گیرد. دانش‌-جو تحلیل می‌کند.

دانشجو عاشق آدم‌هایی است که خوب بلدند به زبان دانشجوها حرف بزنند و فوری دنبال این نوع آدم‌ها راه می‌افتد. دانش‌-جو از زبان‌بازها گریزان است اما سعی می‌کند آن‌ها و اهدافشان را مطالعه کند.

دانشجو یا زیادی امیدوار است یا آخر ناامیدی. دانش‌-جو روشن‌بین است.

دانشجو سرش برای دردسر درد می‌کند. دانش‌-جو به دردسر اعتقادی ندارد.

دانشجو برای جامعه نسخه می‌پیچید. دانش-‌جو جامعه را مطالعه می‌کند.

دانشجو کوچک می‌ماند. دانش-جو بزرگ می‌شود.

دانشجو وقتی اشتباه می‌کند دیگران را مقصر می‌داند. دانش‌-جو وقتی اشتباه می‌کند کم‌سوادی و محدودیت ذهنی خودش را سرزنش می‌کند.

دانشجو توهم استادی دارد. دانش‌-جو استاد می‌شود.

پی‌نوشت: توضیحات تکمیلی


اهمیت شرکت کردن در انتخابات

من همیشه از طرفداران مشارکت مردم در انتخابات بوده ام و هستم. چون فکر می کنم:
1. اگر تایید کننده‌ی سیستم سیاسی فعلی هستیم می‌توانیم با شرکت در انتخابات آن را تایید و تحکیم کنیم.
2. اگر منتقد سیستم سیاسی فعلی هستیم می‌توانیم با شرکت در انتخابات احتمالا آن را تغییر دهیم یا با شرکت نکردن در انتخابات قطعا آن‌را تایید و تحکیم کنیم.

البته عده‌‌‌ای هم معتقدند که می‌توان منتقد سیستم سیاسی بود و در انتخابات شرکت نکرد و با اتخاذ «روش‌های بایکوتی» (و حتی گاهی روش‌های رادیکال) سیستم سیاسی را «مجبور» به «خوب‌تر» شدن کرد. فکر می‌کنم تاریخ به خوبی نشان داده است که هیچ سیستم سیاسی حاکمی در هیچ کجای جهان با نشستن مردم در خانه و اتخاذ سیاست بایکوت آن‌هم به صورت نصفه و نیمه (فراموش نکنیم بخش بسیار قابل توجهی از جامعه‌ی ایران همیشه در انتخابات شرکت‌ می‌کنند) مجبور به هیچ چیزی نشده است. در واقع سکوت و انفعال منتقدان و عدم مشارکت فعال آن‌ها در انتخابات هر چند بسیار محدود ایران فقط و فقط به معنای تایید صد در صد وضعیت سیاسی فعلی است.

این را هم بگویم که به نظر من نفس شرکت کردن در انتخابات (حتی اگر به صورت رای سفید یا رای به هر کدام از نامزدها باشد) اهمیت دارد. این اهمیت البته به اندازه‌ی 4 سال پیش نیست، چرا که در آن روزها برخلاف امروز،  اجرا و نظارت انتخابات یک‌دست و در کنترل یک گروه فکری مشابه نبود و «احتمالا» مشارکت مردم در آن دوران می‌توانست معنای دموکراتیک بیشتری داشته باشد. با این حال تاکید می‌کنم که با همه‌ی انتقادهایی که به سیستم انتخاباتی در ایران وارد است، بایکوت کردن آن بی‌فایده است و تنها خاصیت‌اش این است که وضعیت فعلی را محکم‌تر می‌کند.

خلاصه این‌که انتخابات آتی اهمیت دوره‌ی قبل را ندارد و احتمالا مملو از «ایراد» و «مشکلات فرعی و اصلی» خواهد بود. با این وجود اگر از وضعیت فعلی ایران راضی هستید، می‌توانید انتخابات را تحریم کنید.

پی‌نوشت: گروهی از دوستان در فضای وبلاگستان حرکتی را شروع کرده‌اند (مثلا این‌جا و این‌جا و فهرست کامل آن‌ها) برای باز کردن فضای گفتگو در زمینه‌ی انتخابات و صحبت کردن درباره‌ی اهمیت مشارکت در آن. این چند روز من کمی درگیر بودم و فرصت نشده بود این چند خط را بنویسم. باز هم صحبت خواهیم کرد.

پروپاگاندا – قسمت اول

تبلیغات (پروپاگاندا) ممکن است به روش‌های پنهانی و موذیانه‌ای انجام شود. به عنوان مثال، می‌توان در سیستم آموزشی کشور اطلاع‌رسانی نادرست و نگرش منفی درباره‌ی تاریخ بعضی گروه‌ها یا کشورها را تحمل یا تشویق کرد. از آن‌جایی که عده‌ی معدودی از افراد، سندیت مطالبی را که در مدرسه یاد می‌گیرند مورد تحقیق و تفحص قرار می‌دهند، این اطلاعات غلط توسط روزنامه‌نگارها و همین‌طور پدرها و مادرها در سطح جامعه تکرار می‌شود و در نتیجه اطلاعات نادرست و جهت‌دار اولیه واقعا به صورت «واقعیت‌های شناخته شده و معتبر» در می‌آید؛ حتی اگر هیچ‌کدام از کسانی که این افسانه‌ها را تکرار می‌کنند نتوانند منبع مستند و دقیقی برای آن‌ها‌ بیاورند. به این ترتیب بدون این‌که به دخالت مستقیم دولت در رسانه‌ها نیازی باشد، این اطلاعات نادرست در رسانه‌ها و سیستم‌ آموزشی بازتولید می‌شود. این گونه تبلیغات نفوذی و فرا‌گیر می‌تواند برای اهداف سیاسی مورد استفاده قرار بگیرد: مثلا با دادن تصور نادرست به شهروندان درباره‌ی کیفیت‌ها یا سیاست‌های کشورشان آن‌ها را تشویق کند تا ایده‌های معینی را رد کنند، یا نسبت به برخی گفته‌ها یا تجربه‌های دیگران بی‌تفاوت باشند. {+}

Propaganda may be administered in insidious ways. For instance, disparaging disinformation about the history of certain groups or foreign countries may be encouraged or tolerated in the educational system. Since few people actually double-check what they learn at school, such disinformation will be repeated by journalists as well as parents, thus reinforcing the idea that the disinformation item is really a «well-known fact», even though no one repeating the myth is able to point to an authoritative source. The disinformation is then recycled in the media and in the educational system, without the need for direct governmental intervention on the media. Such permeating propaganda may be used for political goals: by giving citizens a false impression of the quality or policies of their country, they may be incited to reject certain proposals or certain remarks or ignore the experience of others. {+}

بزرگ‌ترین درس انقلاب ایران

سی سال پیش در ایران یک اتفاق «خیلی مهم» رخ داد توسط مردمی که تاریخ‌شان پر از اتفاق‌های مهم است. اتفاقی که به صورت سمبلیک در یک روز رخ داد، اما از ده‌ها سال قبل شروع شده بود و تاثیراتش تا ده‌ها سال بعد ادامه یافت. مردم ایران «یک بار دیگر» به خودشان و «به آن‌ها که خود را اربابان ملت می‌دانند» ثابت کردند که تبعیض، خفقان و زورگویی را تحمل نمی‌کنند و در صورت لزوم خوب بلدند مشت‌هایشان را گره‌ کنند. من فکر می‌کنم بزرگ‌ترین درس انقلاب همین نکته بوده است.

پی‌نوشت: درست در همین روزهاست که خاتمی آمدن قطعی‌اش را اعلام می‌کند. خوش‌حال هستم همان‌قدر که در دوم خرداد «1376» خوشحال بودم. نه این‌که فکر کنید الان زیاد خوشحالم، آن موقع هیجان‌زده نشده بودم. خاتمی معجزه نمی‌کند، آدم‌های زمینی معجزه‌گر نیستند.


نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت آخر

در قسمت‌های قبل، ابتدا نگاهی داشتیم به وضعیت ژئوپولیتکی منحصر به فرد ترکیه و چالش‌هایی که این کشور با آن‌ها مواجه است. همین‌طور دو گرایش کلی را برای آینده‌ی ترکیه تحلیل کردیم: انزوای سکولار و انترناسیونالیسم اسلامی.

در این قسمت که آخرین قسمت این سری است، به چالش‌های آقای اردوغان در قبال آینده‌ی ترکیه خواهیم پرداخت.

ترکیه یک جامعه‌ی عمیقا «تفکیک شده» نیست. در واقع، ترکیه در گذر تاریخ‌اش به خوبی آموخته است که «ناهماهنگی‌ها» را به «هماهنگی» تبدیل کند. آقای اردوغان درست میانه‌ی طیف سیاسی (political spectrum) ترکیه را نمایندگی می‌کند. او در تلاش برای ایجاد توازن میان سه نیروی رقیب گیر افتاده است.

  • اولین نیروی مهم،‌ اقتصاد است. اقتصادی که قوی و سالم مانده است و علی‌رغم عقب نشستن مقطعی (همراه با سایر نقاط جهان) مجددا رشد خواهد کرد.
  • دومین نیرو، ارتش کارآمدی است که تمایلی به درگیری‌های شدید فرامرزی ندارد و به خصوص با هر گونه درگیری به دلایل مذهبی مخالف است.
  • سومین نیرو، جنبش اسلام‌گرایی است که می‌خواهد ترکیه را به عنوان بخشی از جهان اسلام ببیند و احتمالا حتی به عنوان رهبر آن.

اردوغان نمی‌خواهد اقتصاد ترکیه را تضعیف کند و همین‌طور عقاید اسلام‌گراهای رادیکال را هم تهدید کننده‌ی منافع طبقه‌ی متوسط ترکیه می‌داند. او می‌خواهد ارتش رام و مطیع باشد و از فعالیت‌ سیاسی دور بماند. همین‌طور او می‌خواهد اسلام‌گراهای رادیکال آرام و تحت کنترل باشند، چرا که در غیر این‌صورت ارتش از پادگان‌ها خارج خواهد شد و یا بدتر از آن ممکن است اقتصاد تضعیف شود. درواقع اردوغان می‌خواهد ضمن این‌که کسب و کار و اقتصاد رونق دارد، ارتش و اسلام‌گرایان هم همزمان راضی باشند.

این کار ساده‌ نیست، اما حمله‌ی اسرائیل به غزه به وضوح کار اردوغان را دشوارتر کرد و او حق دارد از اسرائیل شاکی باشد. ترکیه در گفتگوی میان اسرائیل-سوریه نقش کلیدی بازی کرد. این موضوع باعث شده که جهان ترکیه را در مناقشات منطقه‌ درگیر بداند، موضوعی که ارتش محافظه‌کار ترکیه به شدت نسبت به آن حساس است. اردوغان ماجراجویی اسرائیل در غزه را کاری عبث می‌داند که توازن «ارتش-اسلام‌گرایان» در ترکیه را به هم زده و تلاش‌های اولیه‌ی‌ این کشور برای ورود به عرصه‌ی تاثیرگذاری منطقه‌ای را نابود کرده است.

در عین حال، اردوغان نمی‌خواهد روابط کشورش با اسرائیل را به هم بزند. بنابراین او خشم خود را بیشتر نثار مجریان برنامه‌ [در داووس] کرد تا اسرائیل. این‌که رفتار او در جلسه‌ی داووس‌، حرکتی از پیش حساب شده بود یا ناشی از خشم لحظه‌ای مهم نیست. خشم اردوغان در آن لحظه به او اجازه داد تا همزمان وانمود کند قاطعانه در حال بریدن از اسرائیل است بدون این‌که در عمل چنین گسستی را باعث شود. بنابراین او با مهارت این مسیر ظریف را طی کرد.

سئوال اساسی این‌جاست: اردوغان تا «کی» می‌تواند موازنه را حفظ کند؟ همزمان با بحرانی‌تر شدن اوضاع منطقه و افزایش روزافزون قدرت ترکیه، فشارهای ژئوپولیتیک بر ترکیه برای پر کردن خلاء قدرت ایجاد شده بیشتر خواهد شد. به این نکته، ایدئولوژی توسعه‌گرای (expansionist ideology) اسلام‌گراهای ترک را نیز اضافه کنید تا متوجه شوید که احتمال ظهور سریع یک نیروی اسلام‌گرای بسیار بانفوذ در منطقه به رهبری ترکیه وجود دارد. تنها عامل محدود کننده‌ی مهم در مقابل چنین ظهوری، روسیه است. اگر مسکو بتواند گرجستان را رام و تسلیم کند و نیروهایش را به مرزهای ترکیه در ارمنستان بازگرداند، ترک‌ها مجبور خواهند شد سیاست‌ استراتژیک خود را دوباره روی کنترل کردن روسیه متمرکز کنند. اما صرف‌نظر از این‌که در سال‌های آینده روسیه چه میزان از قدرت خود را خواهد توانست روی ترکیه متمرکز کند، رشد قدرت ترکیه در درازمدت اجتناب‌ناپذیر است. نقش گرجستان برای دسترسی مستقیم روسیه به ترکیه کلیدی است. نکته‌ای که باید به دقت مورد توجه قرار بگیرد.

turkeyمهار کردن گرجستان برای دسترسی روسیه به ترکیه و مهار قدرت روز‌افزون این کشور «کلیدی‌» است.


بخش‌های قبل این مجموعه:


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


پنتاگون در حال ساختن امپراطوری رسانه‌ای

وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) در سال 2009 حدود 27,000 نفر را برای امور مربوط به سربازگیری، تبلیغات و روابط عمومی استخدام می‌کند. این تعداد تقریبا به اندازه‌ی کل پرسنل 30,000 نفری وزارت امور خارجه‌ی آمریکاست. {+}

تحقیقی که توسط آسوشیتدپرس انجام شده نشان می‌دهد که در 5 سال گذشته، سرمایه‌ای که توسط ارتش آمریکا برای فتح قلب‌ها و ذهن‌های مردم که در  اصطلاح نظامی آن‌را حوزه‌ی عملیات انسانی (the human terrain) می‌نامند صرف شده حدود 63 درصد افزایش یافته و امسال به رقم خیره کننده‌ی 4.7 میلیارد دلار می‌رسد. البته همان تحقیق تاکید می‌کند که بودجه‌ی اصلی احتمالا بسیار بیشتر از این‌هاست، چرا که بخش قابل توجهی از بودجه‌های نظامی «محرمانه» هستند و در دسترس محققین قرار ندارند.

به تدریج که «جنگ» محبوبیت خود را از دست می‌دهد، تلاش‌ برای جذاب‌تر کردن آن در داخل (و خارج) از آمریکا شدت می‌گیرد. حدس زدن نوع رویکرد دیپلماتیک دولتی که رشد بازاریاب‌های نظامی آن در یک سال به اندازه‌ی کل پرسنل وزارت امور خارجه‌اش باشد چندان سخت نیست.

و ای کاش فقط تبلیغات می‌بود. باور کنید این تبلیغات با آگهی‌های معمولی یخچال و آی‌فون فرق می‌کنند. این‌بار «جنگ کسب و کار من است*» و کالایی که به فروش می‌رود علنا و عملا و بدون هیچ‌پرده‌پوشی «جنگ» برای مردم یک کشور و «نابودی» برای مردمان کشورهای دیگر است.

* کتابی به نام «مرگ کسب و کار من است» به فارسی ترجمه شده است.

نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت سوم

در دو قسمت قبلی نگاه استراتژیک، ابتدا وضعیت ژئوپولیتیکی منحصر به فرد ترکیه در جهان را دیدیم و گفتیم که ترکیه دو رویکرد اساسی پیش روی خود دارد. در قسمت دوم روی‌کرد اول ترکیه یعنی «انزوای سکولار» را بررسی کردیم، نگرشی که به جبر شرایط ویژه‌ی جنگ سرد این کشور را به عضویت ناتو و نزدیکی با آمریکا و اسرائیل کشانده بود.

در ادامه روی‌کرد کاملا متفاوتی را که پیش روی ترکیه است بررسی می‌کنیم: انترناسیونالیسم اسلامی.

منبع نوشته و نقشه: استراتفور

خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت سوم

ترکیه و انترناسیولیسم اسلامی

سکولاریسم تنها گزینه‌ی ترکیه نیست و دیدگاه مهم دیگری نیز برای ترکیه وجود داد: ظهور ترکیه یه عنوان یک قدرت اسلامی با مسئولیت‌هایی به مراتب فراتر از حفاظت از امنیت ملی خود. واضح است که این دیدگاه منجر به شکسته شدن پیوند ترکیه با اسرائیل و آمریکا خواهد شد. اما این موضوع در حال حاضر چندان اهمیتی ندارد. اسرائیل دیگر برای امنیت ملی ترکیه «ضروری» نیست. همین‌طور وابستگی ترکیه به آمریکا نیز از نوع ارباب-رعیتی نیست که دست ترکیه در انتخاب بسته باشد. در واقع این روزها آمریکا بیشتر به ترکیه نیاز دارد تا ترکیه به آمریکا.

مطابق این دیدگاه، ترکیه باید قدرت خود را برای حمایت از مسلمانان جهان توسعه دهد. مثلا در بالکان از آلبانیایی‌ها یا بوسنیایی‌ها حمایت کند. یا حوزه‌ی نفوذ خود را به سمت جنوب برای شکل دادن رژیم‌های عربی گسترش دهد. با در پیش گرفتن چنین سیاستی، ترکیه عمیقا در منطقه‌ی آسیای میانه، جایی که با آن پیوندهای طبیعی زیاد دارد درگیر خواهد شد. طرف‌داران این دیدگاه معتقدند این روش قدرت دریایی (maritime power) از دست رفته‌ را به ترکیه بازخواهد گرداند و این کشور خواهد توانست بر شمال آفریقا نیز تاثیر بگذارد.

این دیدگاه در قلب خود، بسیار توسعه‌گرایانه‌ (expansionist) است و نیازمند حمایت جدی ارتش خواهد بود. ارتشی که در حال حاضر تمایلی به خروج از خانه ندارد.

پنج قدرت مهم در دنیای اسلام وجود دارند که از پتانسیل‌ اقتصادی و نظامی کافی برای تاثیرگذاری بر منطقه‌هایی فراتر از همسایگان مستقیم مرزی‌شان برخوردارند. این قدرت‌ها عبارتند از: ترکیه، اندونزی، پاکستان، ایران و مصر. اندونزی و پاکستان از داخل از هم گسیخته و غیریکپارچه هستند و بخش بزرگی از توان‌شان صرف تلاش برای هماهنگی درونی می‌شود. ایران در تقابل دراز مدت با آمریکا قرار گرفته است و تقریبا تمام توان‌اش صرف این تنش می‌شود و امکان چندانی برای توسعه‌طلبی (expansionism) ندارد. مصر از داخل توسط رژیمی ناکارآمد و اقتصادی بحرانی‌ فلج شده و تا وقتی که تحولات داخلی اساسی در آن رخ ندهد امکان اعمال کردن نیرو فراتر از مرزهایش (project power) را نخواهد داشت.

اما شرایط ترکیه فرق می‌کند. ترکیه هفدهمین اقتصاد بزرگ جهان است. تولید ناخالص ملی (gross domestic product) آن از هر کشور مسلمان دیگری در جهان، حتی عربستان سعودی بیشتر است. تولید ناخالص ملی ترکیه از همه‌ی کشورهای اروپایی به جز آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و هلند بیشتر و حدود پنج برابر اسرائیل است. از نظرگاه درآمد سرانه‌ (تولید ناخالص ملی تقسیم بر جمعیت) ترکیه مقام بسیار پایین‌تری در فهرست جهانی دارد، اما قدرت ملی یک کشور، یعنی وزنی که در سیستم جهانی دارد، معمولا به اندازه‌ی کل اقتصاد یک کشور وابسته است نه به درآمد سرانه‌اش (چین را در نظر بگیرید که درآمد سرانه‌ی آن نصف ترکیه است). ترکیه در محاصره‌ی منطقه‌هایی بسیار ناپایدار است: دنیای عرب، قفقاز و بالکان. با این وجود پایدارترین و پویاترین اقتصاد منطقه را دارد و بعد از اسرائیل کارآمدترین نیروی نظامی را.

در سال‌های اخیر ترکیه چندین بار از مرزهای خود خارج شده است. به عنوان مثال، ترکیه برای حمله به نیروهای حزب کارگران کردستان (Kurdistan Workers’ Party) یا PKK که یک گروه جدایی‌طلب است طی عملیات هوایی-زمینی چندین بار وارد خاک عراق شده است. اما استراتژی ترکیه تا کنون این بوده که از درگیری‌های عمیق و جدی پرهیز کند. اما از دید اسلام‌گراهای ترک، قدرتی چنین بزرگ [ترکیه‌ی امروز] که توسط حاکمیت اسلامی اداره شود خواهد توانست به سرعت حوزه‌ی نفوذ خود را گسترش دهد. همان‌طور که گفته شد، این چیزی نیست که سکولارهای ارتش ترکیه می‌خواهند. آن‌ها فراموش نکرده‌اند که چگونه امپراطوری عثمانی توان ترکیه را تحلیل برد و نمی‌خواهند چنین چیزی تکرار شود.

turkeyglobe

دیدیم که ترکیه دو راه‌کرد اساسی پیش روی خود دارد: 1. انزوای سکولار مطابق خواست ارتش 2. توسعه‌طلبی اسلامی و ظهور به عنوان یک قدرت بزرگ اسلامی. کدام احتمال به آینده‌ی ترکیه نزدیک‌تر است؟

بخش‌های قبل این مجموعه:


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


بالاترین یک رسانه‌ی برون‌گراست، مته به خشخاش درون‌اش نگذارید

یکی از مهمترین اتفاقات رسانه‌ای این روزهای اخیر هک شدن سایت بالاترین توسط اشخاص نامعلوم است. تا این لحظه هیچ شخص یا گروهی مسئولیت این کار را به عهده نگرفته و در نتیجه تلاش برای حدس زدن این‌که واقعا چه کسی این کار را انجام داده است محدود به «حدس و گمان» خواهد بود. اما بحث من این نیست…

واکنش جامعه‌ی مجازی به این اتفاق چه بوده است؟
آمار دقیقی ندارم، اما به وضوح در فضاهای مجازی مخلتف، مثلا فرندفید یا وبلاگ‌‌ها می‌بینم که بسیاری از کاربرها از این اتفاق شوکه و ناراحت هستند. به نظرشان بالاترین با همه‌ی ایرادهایی که به آن «احتمالا» وارد بوده، رسانه‌ای مهم بوده است. این گروه امیدوار هستند هر چه سریع‌تر بالاترین به کار خود ادامه دهد.
همین‌طور هستند دوستانی که از تعطیل شدن بالاترین «خوشحال» شده‌اند. دلیل اصلی آن‌ها هم این است که در بالاترین کاربران به آن‌ها توهین می‌کردند، یا این‌که ارزش‌های آن را زیر سئوال می‌بردند. استدلال نادرستی نیست و هر کس که در محیطی به او یا باورهایش توهین شود، حق دارد نسبت به آن محیط منفی فکر کند.

تاثیر بالاترین برونی است، نه درونی

فرق رسانه‌ای مثل یک وبلاگ با رسانه‌ای مثل بالاترین چیست؟ صرف‌نظر از اختلاف‌های واضح مانند تنوع تعداد کاربران، تنوع منابع و مانند آن به نظر من مهمترین فرق این‌دو در «برایند بردار رسانه‌ای» آن‌هاست.

رسانه‌ای مثل یک وبلاگ (یا حتی سایت‌های خبری یا تحلیلی)، به داخل خود نظر دارد. وبلاگ یک حریم است، یک اتاق که اتسفر خودش را دارد. بوی خودش را می‌دهد. در واقع برایند بردار یک وبلاگ به سمت «داخل» است. یعنی محتوای تولید شده در آن وبلاگ، نوع بحث‌ها، کامنت‌ها و لینک‌هایی که در آن منتشر و مطرح می‌شود همیشه «مُهر وبلاگ» را روی خود دارد. از این نظر وبلاگ یک رسانه‌ی «درون‌گرا» است. یک وبلاگ خوب، وبلاگی است که دارای «سبک» است، یعنی «خودآگاهی» دارد، به خودش «آگاه» است، «درون‌گراست».

اما در مورد رسانه‌ای مثل بالاترین وضعیت این‌گونه نیست. بالاترین یک پُرتال است، یک ترمینال مجازی. در بالاترین، بردارهای گوناگونی با جهت‌ها و اندازه‌های مختلف وجود دارند اما «برایند این بردارها» به سمت بیرون از «بالاترین» است. یعنی بالاترین یک رسانه‌ی «برون‌گرا» است. یک رسانه‌ی برون‌گرای خوب را نباید با میزان «خودآگاهی‌اش» بسنجیم، بلکه باید میزان کارآمدی‌اش را در راهنمایی کاربران به فضاهایی هر چه وسیع‌تر و متنوع‌تر در «خارج از خودش» بسنجیم. از این لحاظ «بالاترین» خیلی باارزش است، چرا که تعداد بسیار زیادی از کاربران را با سایت‌ها و وبلاگ‌های «دیگر» آشنا کرده است.

اشتباه خواهد بود اگر در تحلیل‌هایمان برای سنجش ارزش یا میزان تاثیر‌گذاری بالاترین، به کامنت‌ها و یا نوع لینک‌هایی که در آن مطرح می‌شود نگاه کنیم. چرا که ارزش بالاترین در بحث‌هایی که زیر یک لینک می‌شود و یا مثلا این‌که چه لینکی چه امتیازی بیاورد، صفحه‌ی اول برود یا نرود، داغ بشود یا نشود نیست. این‌ها بازی هستند برای جذابیت بیشتر، همین. بالاترین «فوروم نیست» که برای خواندن کامنت‌ها یا نظر کاربران به آن برویم. درست است که این امکان در بالاترین وجود دارد که کاربران زیر لینک‌ها کامنت بگذارند و یا «متاسفانه» به هم اهانت کنند، اما جوهر بالاترین در «کامنت‌هایش» نیست. ارزش بالاترین برون‌گرایی رسانه‌ای آن است. مثل یک هاب، تعداد زیادی کاربر وارد آن می‌شوند و از طریق آن به «بیرون» از آن هدایت می‌شوند. بالاترین محیطی برای «ماندن» یا «گفتگو کردن» نیست، بلکه محیطی برای «نماندن و خارج شدن و اکتشاف جاهای دیگر» است. اگر وبلاگ‌ که ماهوا درون‌گراست سعی در اکتشاف «خود» را دارد، بالاترین سعی در اکتشاف «بیرون از خود» را دارد.

بالاترین جایی برای ماندن نیست، مسیری برای رفتن است

بیشتر کسانی که از بالاترین «دل‌آزرده» هستند، کسانی هستند که بیش از حد «داخل» بالاترین «مکث‌» کرده‌اند. بالاترین اصلا محیط خوبی برای مکث کردن نیست، همان‌طور که ترمینال مسافربری جای خوبی برای اقامت کردن و هم‌صحبت شدن با دیگران نیست. ما برای بحث و گفتگوی جدی به ترمینال مسافربری نمی‌رویم، بلکه به روزنامه‌ها، مجله‌ها، کتاب‌خانه‌ها و دانشگاه‌ها سر می‌زنیم. به همین ترتیب اشتباه است اگر در بالاترین به بحث و تبادل نظر بر سر موضوعات مهم مثل اعتقادات و ارزش‌هایمان بپردازیم.

ترمینال مسافربری را به خاطر این‌که چهار تا لات ممکن است با آدم سرشاخ شوند تعطیل نمی‌کنند. ترمینال مسافربری برای این ساخته شده، که سریع سوار اتوبوس یا قطار بشوی و بروی به مقصدی که می‌خواهی بروی. بالاترین هم همین است.

رسانه‌های برون‌گرا را نباید با «محتوایشان» ارزیابی کرد. بلکه باید با شناخت از ماهیت برون‌گرایانه‌‌شان با آن‌ها برخورد کرد. بالاترین به شدت برون‌گراست. تعداد بسیار زیادی از وبلاگ‌ها و سایت‌ها از طریق بالاترین به جامعه‌ی کاربران «معرفی» شده‌اند. بالاترین محلی است که کاربران به آن وارد می‌شوند و در آن‌جا با تعداد زیادی «علامت راهنما» مواجه می‌شوند: این‌جا را دیدی؟ این‌جا را دیدی؟ این‌جا را دیدی؟ …

بالاترین برون‌گرایانه‌ترین رسانه‌ی امروز فارسی زبان است. امیدوار باشیم بازگردد. قوی‌تر از قبل.


نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت دوم

در قسمت اول نگاهی داشتیم به موقعیت پیچیده‌ی جغرافیایی-سیاسی ترکیه در منطقه و همین‌طور بافت سکولار دولت این کشور. همین‌طور دیدیم که ترکیه به دلیل شرایط جغرافیایی-سیاسی‌ منحصر به فردی که دارد با چالش‌هایی رو به رو است و برای رویارویی با این چالش‌ها دو گزینه‌ی اساسی پیش رو دارد. (منبع: استراتفور)

خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت دوم

ترکیه و انزوای سکولار

از دید ارتش، امپراطوری عثمانی یک بلای آسمانی بود که ترکیه را به فاجعه‌ی جنگ جهانی اول کشانید. یکی از راه‌حل‌هایی که آتاتورک به آن رسیده بود این بود که نه تنها ترکیه را بعد از جنگ منقبض کند (contracting)، بلکه آن‌را چنان از داخل مهار کند که دیگر نتواند به ماجراجویی‌های امپراطورمآبانه (imperial adventure) که شدیدا خطرناک هستند، متمایل شود.

در جنگ جهانی دوم، هم متفقین (Allies) و هم متحدین (Axis) ترکیه را به قصد اتحاد با خود تهدید و تطمیع کردند. اما ترکیه با دشواری‌ توانست بی‌طرفی خود را حفظ کند و در نتیجه از یک فاجعه‌ی ملی دامن‌گیر دیگر بگریزد.

در دوران جنگ سرد، وضعیت ترکیه آسان‌تر نبود. با توجه به فشار شوروی از سمت شمال، ترک‌ها مجبور بودند با ایالات متحده و ناتو متحد شوند. ترکیه گنجی داشت که شوروی‌ها برای تصاحبش بی‌طاقت بودند: تنگه‌ی بسفر که دروازه‌ی دسترسی روسیه به آب‌های مدیترانه بود. ترک‌ها نه می‌توانستند شکل جغرافیایی کشورشان را عوض کنند و نه می‌توانستند بدون قربانی کردن استقلال ملی‌شان بسفر را تقدیم شوروی کنند. مشکل این بود  که به تنهایی امکان قدرت دفاع از تنگه‌ی بسفر را هم نداشتند. بنابراین تنها گزینه عضویت در ناتو بود و به این ترتیب ترک‌ها وارد اتحاد با غرب شدند.

شوروی‌، برای مقابله با خطر روابط  نزدیک آمریکا و ترکیه (و همین‌طور ایران که از سمت جنوب مانع گسترش شوروی شده بود) سیاست متحدیابی (و مرعوب کردن) کشورهای عربی را پیشه ساخت. اول مصر، بعد سوریه، بعد عراق و به دنبال آن سایر کشورهای عربی به تدریج از سال‌های 1950 تا اواخر دهه 1970 زیر نفوذ شوروی آمدند. ترکیه خود را لای منگنه‌ می‌دید: از پایین عراق و سوریه و از بالا شوروی. مصر هم با دریافت اسلحه و مشاوره‌ی نظامی از شوروی، عملا به یکی از اقمار این کشور تبدیل شده بود. مرزهای جنوبی ترکیه به شدت تهدید می‌شدند.

ترکیه برای پاسخ‌گویی به این تهدید دو پاسخ‌ داشت. اول این که ارتش و اقتصاد خود را به قصد بهره‌جویی از جغرافیای کوهستانی خود تقویت کند و به این وسیله مانع از حملات شود. برای این منظور ترکیه به آمریکا احتیاج داشت. دوم این که روابط نزدیکی با کشورهایی در منطقه که روابط خصمانه‌ای با شوروی‌ و همین‌طور رژیم‌های چپ‌گرای عرب داشتند، برقرار کند. دو کشور با این شرایط سازگار بودند: ایران [قبل از 1979 زیر فرمان شاه] و اسرائیل. ایران عراق را مهار کرد. اسرائیل مصر و سوریه را مهار کرد. این دو کشور عملا، فشارهایی که شوروی از سمت جنوب به ترکیه اعمال می‌کرد را بی‌اثر کردند.

به این ترتیب رابطه‌ی ترکیه و اسرائیل متولد شد. هر دو کشور متعلق به اتحاد آمریکایی بر ضد-شوروی  بودند، بنابراین منافع مشترکی در منطقه‌ی شرق خاورمیانه داشتند. هر دو کشور منافع مشترکی در مهار و کنترل سوریه داشتند. از دیدگاه ارتش و بنابراین دولت ترکیه، همکاری نزدیک با اسرائیل یک تصمیم کاملا عاقلانه بود.

در قسمت بعدی نگاه استراتژیک گزینه‌ی اساسی دیگر ترکیه را بررسی خواهیم کرد.

map-of-soviet-uniongifدر دوران جنگ سرد،‌ ترکیه از بیم شوروی ناگزیر به اتحاد با آمریکا و اسرائیل [و ایران] بود. اما این تنها راه‌حل پیش روی ترکیه نیست.


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


نگاه استراتژیک: خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه — قسمت اول

سری اول «نگاه استراتژیک» درباره‌ی «روسیه و نقش منحصر به فرد آن در جهان» بود. ماجرای اخیر درگیری لفظی نخست وزیر ترکیه با رئیس‌جمهور اسرائیل و به دنبال آن یکی  از مقاله‌های استراتفور، بهانه‌ای شد تا یک سری دیگر از مجموعه‌ی نگاه استراتژیک ترجمه کنم. این‌بار نگاهی داریم به ترکیه و موقعیت منحصر به فرد آن در منطقه و جهان.
.
ترجمه نسبتا آزاد است به سیاق خودم در نگاه استراتژیک.

خشم اردوغان و آینده‌ی دولت ترکیه

قسمت اول

همان‌طور که می‌دانید در حاشیه‌ی اجلاس داووس در سوئیس، رجب طیب اردوغان (نخست‌وزیر ترکیه) برخورد تندی با رئیس‌جمهور اسرائیل (شیمون پرز) کرد. خشم اردوغان از پرز نبود. در واقع او از دست مجریان برنامه (دو نویسنده‌ی واشنگتن‌پست) عصبانی شد، چرا که بعد از سخن‌رانی خودش، زمان بیشتری به پرز داده بودند. بعد از ماجرا اردوغان گفت:‌ «مخاطب من به هیچ‌وجه مردم اسرائیل، رئیس‌جمهور پرز یا یهودیان نبود. من نخست‌وزیر هستم و به عنوان یک رهبر سیاسی بارها علنا اعلام کرده‌ام که ضد-یهودی‌گری (anti-Semitism) جنایت علیه بشریت است.»

با این وجود مطبوعات بین‌المللی چندان توجهی به دلایل ظریف اردوغان نکردند، بلکه بیشتر روی حمله‌ی او به سیاست‌های اسرائیل در غزه و خروج خشم‌آگین او تمرکز کردند، طوری که بسیاری فکر کردند هدفش پرز و اسرائیل بوده است. این ابهام در افکار عمومی، برای آقای اردوغان بسیار مناسب تمام شد.

ترکیه عملا متحد اسرائیل است. اما با توجه به این اتحاد، وقایع اخیر غزه، اردوغان را در شرایط دشواری قرار داد. نخست وزیر ترکیه باید مخالفت خودش را با سیاست‌های اسرائیل در غزه، به طرفدارانش در میان اسلام‌گرایان میانه‌روی ترکیه نشان می‌داد، بدون این‌که ارتش ترکیه را نگران این کند که در حال دور شدن از اتحاد استراتژیک با اسرائیل است. واکنش تند اردوغان در داووس، صرف‌نظر از این‌که از پیش برنامه‌ریزی شده بود یا نبود، به او اجازه داد تا مخالفت «شفاهی» خود با اسرائیل را نشان دهد، آن‌هم به صورت مستقیم خطاب به رئیس‌جمهور این کشور، بدون این‌که در عمل روابط ترکیه و اسرائیل را به خطر بیاندازد.

درک موقعیت سیاسی پیچیده‌ی اردوغان بسیار مهم است. از زمان سقوط امپراطوری عثمانی بعد از جنگ جهانی اول، ترکیه دارای دولت‌ لامذهب یا سکولار (secular government) بوده است. مطابق قانون اساسی ترکیه، سکولار بودن دولت توسط ارتش تضمین می‌شود. نقش ارتش محافظت از میراث مصطفی کمال آتاتورک، بنیان‌گذار ترکیه‌ی سکولار مدرن است. رهبری که از ارتش به مثابه‌ ابزاری برای ساختن تمدن جدید استفاده کرد. درست برعکس حاکمیت‌ ترکیه، مردم این کشور یک‌دست سکولار نیستند و طیفی‌ از سکولار ‌افراطی (ultrasecularists) گرفته تا اسلام‌گرای‌ تندرو (radical Islamists) را تشکیل می‌دهند.

اردوغان یک اسلام‌گرای میانه‌رو است. به همین دلیل، ارتش به او با سوءظن می‌نگرد و در واقع کاملا مرزهای قرمز «حرکت او به سوی مذهب» را مشخص کرده است. کمی آن‌طرف‌تر، اردوغان احزاب‌ تندروی اسلام‌گرا را در کنار خود دارد که در حال نفوذ کردن در افکار عمومی مردم ترکیه هستند. اردوغان باید تعادلی میان این دو نیرو یعنی ارتش نماینده‌ و محافظ دولت سکولار و گروه‌های تندروی اسلامی (دارای پتانسیل کسب محبوبیت مردمی بالا) برقرار کند. چرا که او باید مانع حاد شدن اوضاع به سود هر کدام این دو قطب شود: دخالت نظامی ارتش در دولت و یا قدرت‌گرفتن تروریسم اسلامی.

اما وضعیت جغرافیایی-سیاسی (geopolitical) ترکیه را نیز باید در نظر داشت. ترکیه همواره یک منطقه‌ی «ناآرام» بوده است. آسیای صغیر (Asia Minor) محور اروپا-آسیا یا اوراسیا (pivot of Eurasia) است. پل میان آسیا و اروپا، بالاترین جبهه‌ی دنیای عرب و پایین‌ترین قسمت منطقه‌ی قفقاز (Caucasus). حوزه‌ی تاثیرگذاری این سرزمین تا بالکان، روسیه، آسیای میانه، دنیای عرب و ایران گسترده است. همچنین، ترکیه نقطه‌ی به هم رسیدن نیروهایی است که از طرف همه‌ی این مناطق اعمال می‌شوند. به این عوامل کنترل تنگه‌ی بسفر (Bosporus) را نیز باید افزود. تنگه‌ای که ترکیه را به واسط میان دریای سیاه و دریای مدیترانه تبدیل می‌کند. [کنترل دسترسی روسیه به دریاهای آزاد!]

پیچیدگی وضعیت ترکیه کاملا واضح است: ترکیه همواره یا از سوی همسایه‌گانش تحت فشار قرار داشته یا در حال اعمال فشار به آن‌ها بوده است. این کشور دائما، در همه‌ی جهات به سوی خارج ار مرزهایش کشیده شده است، حتی به سمت شرق مدیترانه.

ترکیه برای مقابله با تنش‌های جغرافیایی-سیاسی‌اش دو راه پیش رو دارد. در قسمت‌های بعد این راه‌ها را بررسی خواهیم کرد.

world-map


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


لینک‌های روز: هفتان هم تحمل نشد

internet-cartoon

علت خیلی از فی.لترشدن‌ها (یا نشدن‌ها) را می‌توانم حدس بزنم، اما برایم سئوال است که سایتی مثل هفتان چرا تحمل نشد؟
  • آشنایی به کامپیوترهای کوانتومی
    انصافا پریزنتیشن ساده و مفیدی است. با تشکر از یک‌پزشک که در  یکی از پست‌هایش معرفی کرده بود.
    .
  • ریچارد فالک: برد و باخت در غزه »» ترجمه توسط خرچنگ‌زاده
    اکنون که آتش‌بس در غزه برقرار شده است ، سوالی که در این میان به وجود می‌آید این است که اسراییل چه چیزی را در این معرکه به دست آورده است. به طور قطع آمار و ارقام تلفات و هم چنین برتری و چیرگی ارتش اسراییل از او یک پیروز میدان جنگ ساخته است اما ارزیابی‌ای تحت عنوان «ماموریت به انجام رسید»، به مانند آنچه که در عراق شاهد بودیم یک ارزیابی شتاب‌زده و گمراه کننده  است. اگرچه حماس نتوانست در مقابل قدرت و زورمندی نیروهای مسلح اسراییل زور آزمایی و همتایی کند، اما ممکن است یک نبرد بزرگ و کلان را در میان قلب‌ها و اذهان فلسطینیان پیروز شده باشد.
    .
  • من تبلیغ می‌کنم »»‌ توکای مقدس
    من برای هر نمایشگاه خوبی تبلیغ می‌کنم، برای هر فیلم خوبی تبلیغ می‌کنم، برای تئاتر تبلیغ می‌کنم، برای کتاب تبلیغ می‌کنم، برای رستوران خوب و کافه‌ی خوب و رفیق خوب و قهوه‌ی خوب تبلیغ می‌کنم، برای هر روزنامه‌نگاری که سرش به تنش بیارزد- و به آن متصل باشد- تبلیغ می‌کنم. و …
    .
  • همه‌ی مشاوران رییس‌جمهور – آشنایی با تیم مشاور اوباما در کاخ سفید »» نون والقلم
    آشنایی بیشتر با والری جَرِت، سوزان رایس، رم امانوئل، جیمز جونز، تیموتی جیت‌نر و اسکات گریشن
    .
  • مدارس غزه باز شدند، دانش آموزانش اما پيش خدايند
    یک عکس خیلی عادی که خشونت پنهانش کشنده است.
    .
  • خبرنگاری بدون توهم و جوگیری
    داستان مصاحبه‌ی تاریخی دیوید فراست با نیکسون بعد از رسوایی واترگیت.
    .
  • یک تجربه‌ی عجیب و مهم
    احساس عجیبی بود ورق زدن ماهیچه های شکمش، ماهیچه های دست و پاش دقیقا شبیه عکس هایی بود که در کتابهای آناتومی میشه دید، منظم، زیاد و محکم. ریه عین اسفنج بود یا اسکاچ ظرفشویی. معده خیلی کوچیکتر از اونی بود که فکرش رو میکردم. شکمش نامنظم بود و لایه لایه. روده بزرگ رو که میگرفتی و باز میکردی شبیه یه دامن تمام کلوش بود.
    .
  • آن‌جا که حقيقت دروغ می‌گويد
    می‌گويد يک‌بار بنشينيد خصوصی‌ترين و پنهان‌ترين حس‌تان را بنويسيد. با همان کلماتی که بايد، بی‌ايهام بی‌استعاره بی‌پروا. بنشينيد يک‌بار رازی که از آشکار شدن‌اش می‌ترسيد را به تمامی بنويسيد. با همه‌ی لايه‌های درونی‌ش. با همه‌ی واژگان آب‌نکشيده‌ای که همان لحظه به ذهن‌تان می‌رسد. می‌نويسيد؟ می‌توانيد که بنويسيد؟ بلند بخوانيدش. می‌خوانيد؟ می‌توانيد که بخوانيد؟ برای محرم اسرارتان بخوانيد، برای صميمی‌ترين دوست‌تان، برای هم‌رازتان. می‌خوانيد؟
    می‌بينی؟ اين‌جاست که راه توی نويسنده از آن ديگری جدا می‌شود….
    .
  • سخنی با فی.لتر کنندگان: انتقادی سازنده و یک پیشنهاد »» آوای موج
    چند پیشنهاد عالی برای فی.‌لترکنندگان عزیز. حالا که فیل.تر می‌کنید دست‌کم مفید و کاربردی این کار را بکنید!

منبع: طرح از IHT.

همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید – تحلیل نوآم چامسکی از وقایع غزه – قسمت سوم

این سومین قسمت از ترجمه‌ی نظرات نوآم چامسکی درباره‌ی غزه است که ما را با گستردگی تاریخی و جغرافیایی بحران بیشتر آشنا  می‌کند. پاراگراف‌های پایانی این قسمت را با «ناباوری» ترجمه ‌کردم.

اگر نخوانده‌اید پیشنهاد می‌کنم از قسمت‌های اول و دوم شروع کنید.

عبارت‌های داخل «» نقل قول‌های خود نوآم چامسکی است که از منابع مختلف عینا آورده.

“همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید” : غزه 2009

قسمت سوم

جریان عظیم تسیلحات به سوی اسرائیل اهداف جانبی مختلفی دارد. به اعتقاد معین ربانی (Mouin Rabbani) تحلیل‌گر سیاست‌های خاورمیانه، اسرائیل می‌تواند سیستم‌های تسلیحاتی جدید را در برابر اهداف بی‌دفاع آزمایش کند. این مساله برای آمریکا و اسرائیل “در واقع دوچندان سود‌آور است: نسخه‌های کمتر موثر این سیستم‌های تسلیحاتی در نهایت با قیمت‌های بسیار بالا به دولت‌های عربی فروخته می‌شود که مثل یارانه‌ی حمایتی صرف تقویت صنایع اسلحه‌سازی و همچنین وام‌های بلاعوض نظامی آمریکا به اسرائیل می‌شود.” این‌ها کارکردهای دیگر اسرائیل در سیستم خاورمیانه‌ی تحت سلطه‌ی آمریکا هستند که علت علاقه‌ و توجه مقامات دولتی و همین‌چنین طیف گسترده‌ای از شرکت‌های فوق‌مدرن (high-tech) و صنایع نظامی و جاسوسی آمریکا به اسرائیل را نشان می‌دهد. [برای پیوستگی مطلب این پاراگراف از انتهای قسمت دوم نقل شده]

صرف‌نظر از اسرائیل، آمریکا با اختلاف چشم‌گیری نسبت به رقبایش بزرگ‌ترین تولیدکننده‌ی اسلحه در دنیاست. بنا به گزارش اخیر «بنیاد آمریکای نو» «تسلیحات و آموزش‌های نظامی آمریکایی در بیش از 20 جنگ از 27 جنگ مهم سال 2007 نقش داشته‌اند» با بیش از 23 میلیارد دلار درآمد که در سال 2008 به 32 میلیارد دلار افزایش یافت. جای تعجب نیست که در میان قطع‌نامه‌‌های مختلف سازمان ملل که آمریکا در دسامبر 2008 با آن‌ها مخالفت کرد، قطع‌نامه‌ی ایجاد نظارت و کنترل بیشتر بر تجارت اسلحه نیز به چشم می‌خورد.  در سال 2006، آمریکا به تنهایی بر علیه این معاعده رای داد اما در سال 2008 آمریکا تنها نبود: شریکی به نام زیمبابوه هم در کنارش بود.

در رای دادن بر ضد «حق توسعه» (the right to development) آمریکا حتی اسرائیل را همراه خود ندید، اگر چه اوکراین به او پیوست. در رای دادن بر ضد «حق بهره‌مندی از غذا» (‌the right to food) آمریکا تنها بود، واقعیتی به ویژه تکان‌دهنده در شرایطی که جهان با بحران عظیم غذا دست و پنجه نرم می‌کند، بحرانی که بحران اخیر مالی که بیشتر اقتصادهای غربی را تهدید می‌کند در برابر آن کوچک می‌نماید.

[چرا این رای‌های منفی آمریکا به قطع‌نامه‌های بسیار مهمی که مشکلات روز جهان را شامل می‌شود تحت پوشش رسانه‌ای قرار نمی‌گیرد؟] در واقع برای انداختن این اخبار در قعر سیاه‌چال‌های حافظه‌ (memory holes) توسط رسانه‌ها و روشن‌فکران سازش‌کار دلایل خوبی وجود دارد. مسلما عاقلانه نیست که آمار فعالیت‌های نمایندگان منتخب مردم برای «مردم» فاش شود. در بحران امروز، به خصوص اصلا جالب نیست که به مردم گفته شود که این آمریکا و اسرائیل هستند که توافق صلح‌ در منطقه را که مدت‌هاست توسط «جهان» توصیه می‌شود [سال‌هاست]‌ بلوکه کرده‌اند به حدی که حتی حق فلسطینی‌ها برای تعیین سرنوشت‌شان (right to self-determination) را انکار می‌کنند.

یکی از داوطلبان قهرمان حاضر در غزه، یک دکتر نروژی به نام «مدز ژیلبرت» (Mads Gilbert)، صحنه‌ی وحشت را «یک جنگ تمام عیار بر علیه‌ی جمعیت غیرنظامی غزه» توصیف کرد. مطابق برآورد او بیش از نیمی از قربانیان زن و کودک بودند. بیشتر مردان هم با استانداردهای متعارف غیرنظامی بوده‌اند. ژیلبرت گزارش می‌دهد که به ندرت در میان صدها قربانی به یک نظامی برخورد کرده است. این موضوع را ارتش اسرائیل هم قبول دارد. اتان برونر [نویسنده‌ی نیوریوک‌تایمز، که در قسمت‌های قبل به او اشاره شد] موقع شرح امتیازهایی که اسرائیل در جنگ به دست آورد می‌گوید «حماس از فاصله‌ی دور می‌جنگید». پس نتیجه می‌گیریم که نیروهای حماس دست‌نخورده باقی مانده‌اند و بیشتر غیرنظامیان بوده‌اند که خسارت واقعی را متحمل شده‌اند: که با توجه به دکترین غالب یک نتیجه‌ی مثبت است. [این دکترین در قسمت‌های قبل شرح داده شده]

این پیش‌بینی‌ها توسط رئیس عملیات انسان‌دوستانه‌ی سازمان ملل، جان هولمز (John Holmes) تایید شد. او گزارش داد «بیشتر کشته‌شدگان کودک و زن بوده‌اند، در بحرانی که با ادامه‌ی خشونت روز به روز بدتر می‌شود.» اما زیپی لیونی، وزیر امور خارجه‌ی اسرائیل که نامزد اصلی حزب‌اش در انتخابات آینده است، به جهانیان اطمینان داد که «هیچ بحران انسانی» در غزه وجود ندارد. از حسن نیت اسرائیلی‌ها باید متشکر بود.

مانند دیگر کسانی که به انسان‌ها و سرنوشت آن‌ها اهمیت می‌دهند، ژیلبرت و هولمز درخواست آتش‌بس کردند. اما هنوز نه، زمان مناسب فرا نرسیده بود. نیویورک تایمز در گوشه‌ای اشاره کرد «در سازمان ملل، آمریکا به شورای امنیت اجازه نداد تا بیانیه‌ی رسمی‌ای که درخواست آتش‌بس فوری می‌کرد را صادر کند». بهانه‌ی رسمی این بود که «هیچ دلیلی در دست نیست که نشان دهد حماس از توافق‌ها پیروی خواهد کرد.» در وقایع‌نگاری دلایلی که برای قتل‌عام در تاریخ آورده‌اند، این دلیل را باید جزو خبیثانه‌ترین‌‌ها به حساب آورد. البته این مربوط به بوش و رایس می‌شد، که به زودی قرار بود با اوباما تعویض شوند که با همدردی تکرار کرده بود «اگر موشک‌ها به جایی که دو دختر من می‌خوابند شلیک می‌شد، من هر کاری که از دستم برمی‌آمد برای متوقف کردن آن انجام می‌دادم.» او به بچه‌های اسرائیلی اشاره می‌کند، نه چند صد کودکی که در غزه توسط سلاح‌های آمریکایی تکه‌تکه شدند. غیر از این نکته، اوباما سکوت خود را حفظ کرد.

چند روز بعد، زیر فشارهای شدید بین‌المللی، آمریکا با قطع‌نامه‌ی شورای امنیت برای «آتش‌بس ماندگار» موافقت کرد [در واقع وتویش نکرد]. قطع‌نامه با 14 رای مثبت، بدون رای منفی و رای ممتنع آمریکا تصویب شد. مانند همیشه، اسرائیل و بازهای آمریکایی (hawks) از این‌که چرا آمریکا قطع‌نامه را وتو نکرده خشمگین بودند. امتناع آمریکا از رای دادن به این قطع‌نامه، برای اسرائیل کافی بود تا آن‌را نه به عنوان چراغ سبز، بلکه دست‌کم به عنوان چراغ زردی  برای تشدید خشونت‌ها ببیند. خشونت‌هایی که همان‌گونه که پیش‌بینی می‌شد تا لحظه‌ی قسم‌خوردن رئیس‌جمهور جدید ادامه یافت.

همزمان با برقراری تئوریک آتش‌بس در 18 ژانویه، مرکز حقوق بشر فلسطین (Palestinian Centre for Human Rights) آمار مربوط به آخرین روز حمله را منتشر کرد: 54 فلسطینی شامل 43 شهروند غیرمسلح که 17 نفرشان کودک بودند در جریان ادامه‌ی بمباران خانه‌های مسکونی و مدارس سازمان ملل کشته شدند و مطابق برآورد این سازمان آمار کشته‌شدگان به 1184 نفر، 844 غیرنظامی شامل 281 کودک رسید. اسرائیل کماکان به استفاده از بمب‌های آتش‌زا در سراسر نوار غزه ادامه می‌داد و با نابودکردن خانه‌ها و زمین‌های کشاورزی، شهروندان را وادار به ترک خانه‌هایشان می‌کرد. چند ساعت بعد، رویترز گزارش داد بیش از 1300 نفر کشته شده‌اند. کادر مرکز المیزان (Al Mezan Center) که به دقت آمار خسارت‌ها و تلفات را زیر نظر دارد پس از بازدید از مناطقی که تاکنون به خاطر بمباران شدید قابل تردد نبودند اجساد تعداد زیاد غیرنظامی را که زیر خرابه‌ها در حال متعفن شدن بودند کشف کردند. این خرابه‌ها در واقع خانه‌هایی بودند که توسط بولدوزرهای اسرائیلی تخریب شده بودند: کل بلوک‌های شهری ناپدید شده بودند.

مسلما تعداد کشته‌ها و زخمی‌شده‌ها بیشتر از آمارهای رسمی است و بسیار نامحتمل است که وحشی‌گری‌های انجام شده در غزه مورد تحقیق و تفحص قرار بگیرد. جنایت‌های «دشمن‌های رسمی» با دقت و شدت بررسی می‌شوند، اما جنایت‌های «ما» به صورت سیستماتیک نادیده گرفته می‌شوند و البته، این موضوع از دید «ارباب‌ها» کاملا قابل درک است.

شورای امنیت در قطع‌نامه‌ای خواستار توقف ورود اسلحه به غزه شده بود. اسرائیل و آمریکا (رایس-لیونی) به سرعت روش‌های اطمینان‌بخشی را طراحی کردند که بر اسلحه‌های ایرانی متمرکز بود. هیچ احتیاجی به این نبود که جلوی قاچاق اسلحه‌های آمریکایی به اسرائیل گرفته شود، چرا که قاچاقی در کار نیست: جریان عظیم تسلیحات از آمریکا به اسرائیل علنی و آشکار است، حتی وقتی که گزارش نمی‌شود (مانند کشتی حاوی سلاحی که همزمان با کشتار در غزه ارسال شده بود [و سر و صدایش در یونان درآمد]).

قطع‌نامه‌ی مذکور همچنین خواستار «اطمینان از بازگشایی دائمی محل‌های عبور و بازرسی با توجه به توافق‌نامه‌ی حمل و نقل و دسترسی — سال 2005 توافق شده بین تشکیلات خودگردان فلسطینی و اسرائیل» شده بود. در این توافق‌نامه همچنین آمده بود که مسیرهای عبور به غزه به صورت دائمی باز باشد و اسرائیل اجازه‌ی ورود/خروج/عبور مردم و کالا بین غزه و کرانه‌ی باختری را بدهد.

اما توافق میان رایس-لیونی درباره‌ی این جنبه‌ی قطع‌نامه [که به توافق‌نامه اشاره کرده بود] چیزی نگفت. چرا که اسرائیل و آمریکا به عنوان تنبیه مردم فلسطین که در انتخابات آزاد 2006 «اشتباهی» رای داده بودند از توافق‌نامه خارج شده بودند. کنفرانس مطبوعاتی رایس، بعد از امضای موافقت‌نامه‌ی رایس-لیونی، بر تلاش‌های مستمر واشنگتن برای نادیده گرفتن نتایج این یک انتخابات آزاد در دنیای عرب تاکید می‌کرد: «کارهای زیادی برای انجام دادن داریم، غزه را از تاریکی حکومت حماس خارج کنیم و به روشنایی حکومت خیلی خوبی که تشکیلات خودگردان می‌تواند ایجاد کند ببریم». البته [تشکلیات خودگردان] تا وقتی این‌طور خواهد بود که یک خدمتکار خوب باشد، تا گردن غرق در فساد و مایل به اجرای خشن‌ترین سرکوب‌ها و در عین حال فرمان‌بردار.

فواز جرجیس، پس از بازگشت از سفری که به دنیای عرب داشت،‌ قویا اخباری که دیگران نیز گزارش کرده بودند تاکید کرد. تاثیر حملات اسرائیلی-آمریکایی به غزه خشمگین شدن توده‌های مردم نسبت به مهاجمان و همدستان آن‌ها بوده است. «فقط کافی است بگوییم که کشورهای به اصطلاح میانه‌رو (همان‌ها که از واشنگتن دستور می‌گیرند) در وضعیت تدافعی قرار گرفته‌اند و جبهه‌ی مقاومت که توسط ایران و سوریه رهبری می‌شود بیشترین بهره را برده است. یک بار دیگر، اسرائیل و کابینه‌ی بوش یک پیروزی شیرین را به رهبران ایران هدیه داده‌اند… حماس به عنوان یک نیرو سیاسی دوباره ظهور خواهد کرد و این‌بار حتی قوی‌تر از قبل و بسیار محتمل است که بتواند فتح (ابزار کنترلی تشکیلات خودگردان) را مغلوب کند.»

شایان ذکر است که دنیای عرب در برابر پوشش خبری زنده‌ی آنچه در غزه می‌گذرد «به دقت محافظت» نمی‌شود، به عنوان مثال «تحلیل‌های خونسردانه و متعادل، از آشوب و تخریب» توسط خبرنگاران عالی الجزیره، که «یک جایگزین فوق‌العاده عالی نسبت به سایر شبکه‌ها» است (به نقل از فاینانشیال‌تایمز لندن) در اختیار مردم عرب قرار دارد. همین‌طور در 105 کشور جهان که محروم از روش‌های کارآمد سانسور و بسته‌بندی اخبار ما هستند، مردم می‌توانند اتفاقاتی که هر ساعت در حال رخ دادن است ببینند، و گفته می‌شود که تاثیر آن بسیار گسترده بوده است. در آمریکا، نیویورک‌تایمز گزارش می‌دهد «تردیدی نیست که تحریم تقریبا مطلق (blackout) …  به انتقادهای تندی که دولت آمریکا به خاطر پوشش خبری جنگ عراق از الجزیره کرده بود ارتباط دارد.» چرا که چنی و رامسفلد رو ترش کرده بودند و «رسانه‌های مستقل» باید اطاعت می‌کردند.

بحث‌های بسیار جدی‌ای درباره‌ی اهداف مورد نظر مهاجمان [اسرائیل و آمریکا] درگرفته است. در مورد بعضی از این اهداف بسیار صحبت شده است، مثلا احیاء «ظرفیت بازدارندگی» (deterrent capacity) که اسرائیل در تجربه‌ی ناموفق خود در جنگ 2006 با لبنان از دست داده بود. «ظرفیت بازدارنگی» از دیدگاه اسرائیل چنین تعریف می‌شود: ظرفیت ترساندن هر نوع دشمن بالقوه‌ به حدی که مطیع و تسلیم محض باشد.  البته به غیر از این مورد، اهداف اساسی‌تر و زیربنایی‌تری نیز وجود دارد که کمتر به آن‌ها توجه شده، اگر چه این موارد هم وقتی به تاریخ معاصر نگاه کنیم بسیار واضح هستند.

اسرائیل در سپتامبر 2005 غزه را ترک کرد. تندروهای عاقل اسرائیل مانند آریل شارون (Ariel Sharon)، مدافع اصلی طرح خروج شهرک‌ها از غزه، می‌دانستند که پرداخت هزینه‌ی گزاف برای نگاه داشتن چندهزار شهرک‌نشین غیرقانونی در خرابه‌های غزه و حمایت لحظه‌ به لحظه‌ی آن‌ها توسط ارتش اسرائیل در حالی که بخش اعظم منابع محدود و زمین‌های غزه را نیز مصرف می‌کنند، ارزش ندارد. منطقی‌تر این بود که اسرائیل کاملا از غزه خارج شود تا بتوان غزه را به بزرگ‌ترین زندان جهان تبدیل کرد و شهرک‌ها به منطقه‌‌ی بسیار باارزش‌تر کرانه‌ی باختری رود اردن منتقل شوند. منطقه‌ای که اسرائیل کاملا در مورد اهدافش «صریح»‌ بوده چه در حرف و چه در عمل. یکی از این هدف‌ها ضمیمه کردن زمین‌های قابل کشت، منابع آب و حومه‌های خوش آب و هوای بیت‌المقدس به خاک اسرائیل و قرار دادن آن‌ها در سمت اسرائیلی دیوارهای جداکننده است: احداث دیوارها توسط دادگاه جهانی (World Court) غیرقانونی اعلام شده است. اراضی مورد نظر شامل بیت‌المقدس بزرگ نیز می‌شود که تخلف آشکار از دستورات 40 ساله‌ی شورای امنیت است که البته برای اسرائیل اهمیتی ندارد. اسرائیل همچنین دره‌ی رود اردن (Jordan Valley) که یک سوم کرانه‌ی باختری رود اردن را شامل می‌شود تحت اشغال خود دازد. در واقع چیزی که باقی مانده منطقه‌هایی محصور و تقسیم شده توسط نیروهای نظامی محافظ شهرک‌های یهودی است. این منطقه به سه تکه‌ تقسیم شده است: یک قسمت از طریق شهر معله ادومیم (Ma’aleh Adumim) که در سال‌های کلینتون برای دو تکه کردن کرانه‌ی باختری تاسیس شد به بیت‌المقدس منتهی می‌شود و دو قسمت دیگر در شمال از طریق شهرهای آریل (Ariel) و کدومیم (Kedumim). چیزی که برای فلسطینی‌ها باقی مانده هم توسط صدها ایستگاه بازرسی (checkpoints) از هم تفکیک شده است.

این ایستگاه‌های بازرسی هیچ ارتباطی با امنیت اسرائیل ندارند و بعضی از آن‌ها هم که برای حفاظت از شهرک‌های یهودی نشین هستند مطابق رای دادگاه جهانی غیرقانونی‌اند (خود شهرک‌ها غیرقانونی‌اند). در واقع، هدف اصلی این ایستگاه‌ها آزاردادن جمعیت فلسطینی و همین‌طور تحکیم چیزی است که صلح‌طلب اسرائیلی جف هالپر (Jeff Halper) آن‌را شبکه‌ی کنترل (matrix of control) می‌نامد و برای غیرقابل تحمل کردن زندگی «جانوران دوپایی» که مانند «حشره‌های نعشه در داخل بطری تقلا می‌کنند» در زمین‌ها و خانه‌هایشان طراحی شده است. این‌کار کاملا منصفانه است، چرا که آن‌ها «در قیاس با ما مثل ملخ هستند» بنابراین می‌توان «کله‌ی آن‌ها را به صخره‌ها و دیوارها کوبید و متلاشی کرد.» این اصطلاحات نقل قول از عالی‌ترین مقام‌های سیاسی و نظامی اسرائیل است، در این مورد خاص «شاهزاده‌»ی عالی‌قدر [چامسکی به ایهود اولمرت اشاره می‌کند که در اسرائیل به شاهزاده (prince) شهرت دارد] و البته دیدگاه‌ها، سیاست‌ها را شکل می‌دهند.

دیدگاه‌های تند و افراطی رهبران سیاسی و نظامی در مقایسه با مواضع خاخام‌های یهودی [در اسرائیل] (rabbis) بسیار ملایم است. این شخصیت‌ها به هیچ‌وجه در حاشیه و کم‌ اهمیت نیستند. درست بر عکس، آن‌ها بر ارتش و همین‌طور جا به جایی شهرک‌ها بسیار نفوذ دارند. آن‌ها کسانی هستند که زرتال (Idith Zertal) و الدار (Akiva Eldar) از ایشان به عنوان «اربابان سرزمین» (lords of the land) نام می‌برند: با نفوذی فوق‌العاده زیاد بر سیاست. سربازانی که در شمال غزه می‌جنگیدند این شانس را داشتند که توسط دو تن از این روحانیان بازدید «معنوی» شوند. این خاخام‌ها برای سربازان توضیح دادند که هیچ فرد «بی‌گناهی» در غزه وجود ندارد، بنابراین هر کسی که در آن‌جاست یک هدف مجاز است و برای این گفته‌شان به فرازهایی از تورات (The Psalms) اشاره کردند که از خداوند می‌خواهد که بر کودکان کسانی که به اسرائیل ظلم کرده‌اند حمله کند و آن‌ها را به صخره‌ها بکوبد. این روحانیون حرف جدیدی نمی‌زدند. یک‌سال قبل، خاخام اعظم سابق یهودیان (chief Sephardic rabbi) خطاب به نخست‌وزیر ایهود نوشت و به اطلاع او رساند که در ارتباط با پرتاب راکت‌ها، همه‌ی شهروندان غزه به صورت دسته‌جمعی مجرم هستند بنابراین همان‌طور که روزنامه‌ی جروسلم پست فتوای ایشان را نقل کرد «به هیچ‌وجه کوچکترین منع اخلاقی برای کشتار کور شهروندان (indiscriminate killing) در جریان یک حمله‌ی نظامی گسترده‌ی فرضی به غزه به هدف متوقف کردن پرتاب راکت‌ها وجود ندارد». پسر او، خاخام اعظم صافد (Safed) [یکی از شهرهای مقدس اسرائیل] در تایید حرف‌های پدرش چنین ادامه داد که «پس از کشتن 100 نفر متوقف نشوید، ما باید 1,000 نفر بکشیم و اگر بعد از 1,000 [موشک‌پرانی را] خاتمه ندادند باید 10,000 نفر بکشیم. اگر باز هم متوقف نشدند، باید 100,000 نفر بکشیم و حتی یک میلیون. باید هر چقدر که لازم باشد [بکشیم] تا آن‌ها را وادار به توقف کنیم.»

پایان قسمت سوم /.


لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

چرا اسرائیل هرگز زیربار راه‌حل یک‌کشوره نخواهد رفت؟

اسرائیل هرگز با مذاکره و یا روش‌های دیپلماتیک به راه‌حل یک کشوره (ادغام دو کشور و زندگی مسالمت‌آمیز در کنار هم) برای حل بحران فلسطین تن نخواهد داد. دلیل آن هم بسیار واضح و ساده است. اگر اسرائیل به هرگونه راه‌حل «یک کشوره» تن دهد، فقط سه گزینه پیش رو خواهد داشت:

  1. با روش‌هایی از شر جمعیت فلسطینی خلاص شود
    به روش‌های مختلف آن‌ها را قتل‌عام، اخراج یا وادار به مهاجرت کند تا بتواند جمعیت آن‌ها را در اقلیت نگاه دارد.
  2. به شهروندان فلسطینی‌ حق رای برابر در سیستم سیاسی آینده ندهد
    چون جمعیت اکثریت با عرب‌های مسلمان است (یا خواهد شد) و اگر حق رای‌ مساوی در انتخابات داشته باشند، یهودی‌ها در اقلیت قرار خواهند گرفت.
  3. قید دولت یهودی را بزند
    چون اعراب مسلمان اکثریت خواهند بود. در این حالت دیگر ماهیت اسرائیل (دولت یهودی) زیر سئوال خواهد رفت.
در دو حالت اول صلح معنا ندارد و در حالت سوم، مفهومی به نام اسرائیل آن‌طور که صهیونیسم دنبالش بود.
به همین دلیل است که طرف‌داران «صلح» در منطقه که «ماهیت اسرائیل یهودی» را نیز پذیرفته‌ باشند، «عملا» چاره‌ای ندارند جز این‌که از راه‌حل «دو‌کشوری» حمایت کنند. راه‌حلی که با شهرک‌نشینی‌های اسرائیل در کرانه‌ی باختری رود اردن و ایجاد دیوارهای حایلی که جزیره‌های فلسطینی‌نشین باقی‌مانده را به گتوهایی تبدیل کرده است «عملا» به بن‌بست رسیده است. برخلاف ادعاهای سران اسرائیل و آمریکا (که همیشه مشکل رسیدن به راه‌حل دوکشوره را کارشکنی فلسطینی‌ها وانمود می‌کنند)، قطع‌نامه‌ی الزام‌آوری که اسرائیل را به  راه‌حل «دو کشوره» فرا می‌خواند (با خروج از کرانه‌ی باختری) بیش از 30 سال است (از سال 1976 تا امروز) که توسط آمریکا بلوکه شده است.

پرسش این‌جاست: به دلایلی که ذکر شد راه‌حل یک‌کشوره ماهیتا هرگز توسط اسرائیل پذیرفته نخواهد شد. راه‌حل دو کشوره هم که دیدیم، به خاطر سیاست توسعه‌طلبانه‌ی اسرائیل عملا به بن‌بست رسیده‌. پس راه‌حل چیست؟

نظرسنجی‌ روز: بامدادی از نظر شما چگونه بوده است؟

این نظرسنجی را چند روزی هست که توی سایدبار بامدادی گذاشته‌ام، اما اگر از طریق خوراک‌خوان بامدادی را پی‌گیری کرده باشید احتمالا آن‌را تا الان ندیده‌اید.
دوست دارم نظرتان را درباره‌ی نوشته‌های من در بامدادی بدانم:

به دیدگاه‌های نوآم چامسکی درباره‌ی اسرائیل و فلسطین چه ایرادهای مهمی وارد است؟

افلاطون دوست من است، ارسطو دوست من است، اما بهترین دوستم «حقیقت» است — ایزاک نیوتون

Amicus Plato, amicus Aristoteles, magis amica veritas — Isaac Newton

شاید به نظر برسد که الان زمان مناسبی برای نوشتن این پست نیست. هر چه باشد مشغول ترجمه‌ی سریالی دیدگاه‌های نوآم چامسکی درباره‌ی جنگ اخیر غزه و اصولا تاریخ معاصر منطقه‌ی فلسطین/اسرائیل هستم.

بحث از کامنت‌های یک دوست خوب شروع شد (در 1 و 2 و 3 و 4) که اشاره کرده بود به بعضی ایرادهای مهمی که به دیدگاه‌های آقای چامسکی درباره‌ی بحران فلسطین/اسرائیل وارد است. بهتر دیدم همزمان با این‌که مقاله‌ را ترجمه می‌کنم، نسبت به این انتقادها هم آگاه باشیم. هنوز مطمئن نیستم تا چه حد این انتقادها به دیدگاه‌های نوآم چامسکی وارد است و حتی مطمئن نیستم که در صورتی که این انتقادها درست باشد، آیا دیدگاه‌های ایشان را زیر سئوال می‌برد یا این‌که باز هم با وجود این انتقادات، دیدگاه‌های آقای چامسکی در قبال فلسطین/اسرائیل قابل دفاع هستند.

در هر صورت تردیدی نیست که یکی از تاثیرگذارترین و شناخته‌شده‌ترین منتقدان سیاست‌ خارجه‌ی آمریکا در دوران بعد از جنگ ویتنام آقای چامسکی است و این نوشته ارزش‌ دیدگاه‌های ایشان را نفی نمی‌کند، بلکه بیشتر تلنگری است برای فکر کردن و تلاش برای درک عمیق‌تر پیچیدگی‌های تاریخ منطقه.

چه ایرادهای مهمی به دیدگاه‌های نوآم چامسکی درباره‌ی اسرائیل و فلسطین وارد است؟

نوآم چامسکی مخالفان گردن‌کلفتی دارد. بنا به قولی، شاید کمتر کسی در جهان امروز باشد که این‌چنین آدم‌ها را به دو مجموعه‌ با اشتراک «تهی» از موافقان و مخالفان خود تقسیم کرده باشد! از یک سو ایشان از طرف  کسانی که به هر دلیل، متمایل به سیاست‌های حاکم بر ایالات متحده‌ی آمریکا (یا غرب) هستند و این سیاست‌ها را به صورت مطلق یا نسبی تایید می‌کنند مورد تهاجم قرار می‌گیرد و از سوی دیگر کسانی هستند که نوآم چامسکی را متهم به تندروی می‌کنند. (البته شخصا دیدگاه‌های آقای چامسکی را تندروانه نمی‌بینم. همان‌طور که خواهیم دید دیدگاه‌های ایشان دسته‌کم در مورد مساله‌ی فلسطین/اسرائیل کاملا میانه‌روانه است.)

اما منتقدان آقای چامسکی را لزوما نباید در میان سیاست‌مدارها یا وابستگان به طیف‌های راست سیاسی/اقتصادی جستجو کرد. آقای چامسکی متنقدان نوع دیگری هم دارد. این لینک یکی از این نوع نقدهاست که توسط آقای جفری بلنک‌فورت (Jeffrey Blankfort) نوشته شده (که توسط همان دوست خوب کامنت‌گذار معرفی شد). خلاصه‌ی مهم‌ترین انتقادهای ایشان را عرض می‌کنم:

  1. چامسکی نفوذ اسرائیل یا لابی‌های وابسته به اسرائیل بر آمریکا یا حاکمیت آمریکا را دست کم می‌گیرد و تقریبا هیچ‌وقت در گفته‌ها یا نوشته‌هایش اشاره یا تاکیدی بر لابی‌های صهیونیستی در آمریکا نمی‌کند. در کل فرض او این است که این آمریکاست که نفوذ صد در صد بر اسرائیل دارد و اسرائیل فقط یک عروسک خیمه‌شب بازی است و عروسک‌گردان هم آمریکاست.
  2. بنابراین، با توجه به نفوذ صد در صد آمریکا بر اسرائیل، چامسکی اسرائیل را مسئول رفتار خود در قبال فلسطین‌یان نمی‌داند (یا چندان بر آن تاکید نمی‌کند) و در نتیجه با اقدامات تنبیهی (مانند تحریم‌های اقتصادی یا تسیلحاتی) علیه اسرائیل مخالفت میکند، از این منظر که این اسرائیل نیست که باید مجازات شود چون فقط یک مجری سیاست‌ها و دستورات آمریکا است. از نگرش چامسکی به اسرائیل این‌طور برداشت می‌شود که چون اسرائیل مامور است و معذور نمی‌توان او را پاسخ‌گوی رفتار وحشیانه‌اش با مردم فلسطین دانست.
  3. باز هم مرتبط با دو مورد قبلی، می‌توان گفت که چامسکی در نقد اسرائیل، تاکید بر سیاست‌های توسعه‌طلبانه و امپریالیستی آمریکا می‌کند (هدفی دور و به اندازه‌ی کافی ایمن) و از هدف قرار دادن ریشه‌ای صهیونیسم و ماهیت اسرائیل (که هدفی نزدیک و آسیب‌پذیر است) پرهیز می‌کند.
  4. چامسکی حتی در جایی که آمریکا را مسئول اصلی جنایت‌های اسرائیل می‌داند، هیچ‌اشاره‌ یا تاکیدی بر روش‌های مهم و موثر وارد کردن فشارهای اجتماعی مانند بسیج گروه‌های دانشگاهی یا مردمی و فشار آوردن بر کنگره برای تصویب قوانین الزام‌آور در راستای محدود کردن حمایت بی‌دریغ آمریکا از اسرائیل نمی‌کند. در نتیجه او با توجه به نفوذ بسیار زیادی که به عنوان یک شخصیت شناخته شده و مطرح علمی-اجتماعی دارد، عملا نه تنها شخصا تلاش عملی برای متوقف کردن یا تضعیف حمایت‌های بی‌دریغ آمریکا از اسرائیل نمی‌کند بلکه حرکت‌های مشابه را هم خنثی یا تضعیف می‌کند. به نظر می‌رسد چامسکی نسبت به موثر بودن فعال‌گرایی در آمریکا از طریق اعمال فشار مردمی بر دولت یا کنگره یا تردید دارد و یا به دلایلی از آن پرهیز می‌جوید.
  5. چامسکی از راه‌حل دو کشوره برای مساله‌ی اسرائیل/فلسطین حمایت می‌کند. این راه‌حل (یعنی یک کشور به نام اسرائیل و یک کشور به نام فلسطین مطابق با مرزهای قبل 1967) اگر چه از سوی سازمان ملل و جامعه‌ی بین‌المللی پذیرفته شده، بیش از 30 سال است که عملا توسط شهرک‌نشینی‌های اسرائیل در کرانه‌ی باختری رود اردن به بن‌بست رسیده و توسط آمریکا نیز هر سال در مجمع عمومی سازمان ملل بلوکه می‌شود.  آقای چامسکی طرف‌داران راه‌حل‌‌های یک‌کشوره (یعنی کسانی که می‌گویند فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها با هم تشکیل یک دولت بدهند یا کسانی که می‌گویند اسرائیل باید به کل از منطقه خارج شود و سرزمین فلسطینی‌ها را پس بدهد) را فانتزی‌گرا و غیرعمل‌گرا می‌داند.
  6. از نظر نوآم چامسکی ماهیت اسرائیل به عنوان یک کشور موضوعی پذیرفته است و این مساله اصلا جای بحث ندارد. در واقع آن‌چه قبل از 1967 اتفاق افتاده را باید فراموش کرد (مثلا کشتار و اجراج دسته‌جمعی فلسطینی‌ها و تشکیل اسرائیل). از این لحاظ آرگومان‌هایی شبیه «اسرائیل فلسطین را غصب کرده است» از نظر نوآم چامسکی پذیرفته نیستند و از نظر ایشان راه‌حل عملی بحران امروز فلسطین/اسرائیل همان راه‌حل دو کشوره است. یعنی یک کشور به نام اسرائیل و یک کشور به نام فلسطین مطابق مرزهای قبل از سال 1967.

موارد دیگری هم هستند. مثلا برخی‌ها چامسکی را به صهیونیست بودن متهم می‌کنند و یا این‌که ادعا می‌کنند او با لابی‌های صهیونیست در آمریکا مانند آی‌پاک (AIPAC) سمپاتی دارد. این افراد چامسکی را به «دروازه‌بان صهیونیست‌ها» (Gatekeepers) بودن متهم می‌کنند و او را مهم‌ترین مدافع صهیونیسم در میان روشن‌فکران طیف چپ می‌نامند.

.

سعی کردم در نوشتن موارد فوق بی‌رحم باشم و مهم‌ترین نکاتی که منتقدان جدی چامسکی در طیف‌های چپ مطرح می‌کنند بگویم. به هر حال الان که در حال ترجمه‌ی مقاله‌ی نوآم چامسکی درباره‌ی غزه هستم، پیش خودم گفتم این موارد را با شما هم مطرح کنم و خوب است که نیم‌نگاهی هم به این ایرادها داشته باشیم.

فراموش نکنم (ایم) چیزی که مهم است، بهتر دیدن است.

پی‌نوشت: خوشحال می‌شوم نظر دوستان را در این‌باره بدانم. لطفا دریغ نکنید.

لینک‌های روز: مرگ بوشیسم و زنده شدن لوترکینگ

obama-mlk

حدود چهل سال پیش، در چهارم آوریل 1968، مارتین لوتر کینگ در راه آرمان‌های «تحول‌خواهانه‌ای» که داشت جان‌اش را از دست داد. بی‌شک پیروزی امروز باراک اوباما را باید در امتداد تلاش‌های لوتر کینگ در زمینه‌ی حقوق مدنی و به خصوص حقوق سیاه‌پوستان دید.

آخرین روز ریاست‌جمهوری «جورج بوش» آمریکا تعطیل رسمی بود: روز مارتین لوتر کینگ (سومین دوشنبه از ماه ژانویه). فردای جشن ملی «مارتین لوترکینگ» باراک اوباما به عنوان اولین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست تاریخ آمریکا وارد کاخ سفید شد.

ایجاد تغییرات ساختاری در بافت قدرت حاکم بر آمریکا کاری در حد محال است. شاید باراک اوباما نخواهد به سرنوشت «مارتین لوتر کینگ» دچار شود. با این حال آرزو می‌کنم این تلاقی تاریخی مفاهیم و نشانه‌ها نشانه‌ی تحولات مثبتی باشد: امیدوارم رفتن بوش پایان تفکر بوشیسم باشد و آمدن اوباما زنده شدن خواست و اراده‌ی مارتین لوتر کینگ.

  • پدرسوختگی‌های راست پدرسوخته
    این روزها در حال خواندن «دکترین شوک» نوشته‌ی نوامی کلاین هستم و دهانم از شدت «شوک» همین‌طور باز مانده است. کتابی است که به نظرم خواندنش جزو واجبات است و اگر حرفم را قبول ندارید، دست‌کم این خلاصه‌ی آق‌بهمن را درموردش بخوانید، شاید نظرتان عوض شد.
    .
  • با 298 میلیون کاربر چینی‌ها پرتعدادترین جامعه‌ی اینترنتی شدند
    یک نقطه‌ی عطف تاریخی در اینترنت. تا آینده‌ی قابل‌پیش‌بینی پرتعدادترین کاربران اینترنت چینی خواهند بود و این در حالی است که امروز از هر چهار چینی، فقط یک نفر به اینترنت دسترسی دارد. طنز سیاه این واقعیت این است که پرتعدادترین کاربران اینترنت در کشوری زندگی می‌کنند که کارآمدترین سیستم‌های سان.سور  دولتی اینترنت را داراست.به وب چینی خوش آمدید!
    .
  • رادیو در بحران (آغاز تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی) : سیبستان
    آغاز به کار تلویزیون فارسی بی بی سی تمام رادیوهای موجود در خارج از ایران از جمله خود رادیو بی بی سی را وارد بحران می کند و وضع را برای رادیوهای کوچکتری مثل رادیو زمانه سخت دشوار خواهد کرد.
    هر رسانه تازه و جذابی که به میدان بیاید به طور طبیعی باعث می شود رسانه های دیگر برای متعادل شدن وضع بازار رسانه ای دست به کار تحولات و تغییراتی در شیوه کار خود شوند. مثلا وقتی روزنامه همشهری منتشر شد به دلیل استانداردهای تازه ای که از نظر ارتباط با مخاطب و سطح کار حرفه ای وارد بازار کرد رسانه های رقیب را دستخوش تحول کرد و آنها خواسته یا ناخواسته تن به تغییر در زبان و قطع و شیوه چاپ و نحوه انتخاب موضوع و مانند آن دادند. یک دهه بعد فضای مطبوعاتی ایران چنان همرنگ شده بود که دیگر در آن میان همشهری اتفاق تازه ای نباشد.
    ورود تلویزیون فارسی بی بی سی به بازار رسانه ای هم شوک تازه ای وارد بازار می کند که زمانی طول خواهد برد تا بازار این شوک را جذب کند و سیاست های تازه ای را برای متعادل سازی پیش بگیرد. وضع کنونی به نحو بازگشت ناپذیری تغییر کرده است و می توان اطمینان داشت که عمر دایناسورهای لوس آنجلسی به پایان رسیده و حتی غولهایی مثل صدای آمریکا هم ناگزیرند خانه تکانی کنند. تغییرات در ایران هم بزودی فرمول بندی خواهد شد اگر تا هم امروز نشده باشد.
    .
  • نون والقلم – رسانه ها و جنگ در غزه
    در اسراییل سه روزنامه‌ی «یدیعوت احرونوت» Yedioth Ahronoth ،«معاریو» Maariv و«هارتس» Haaretz (همگی دارای سایت دوزبانه عبری و انگلیسی) مهم‌تر و تاثیرگذارتر از دیگر روزنامه‌ها هستند. یدیعوت احرونوت، تیراژ بالایی دارد و به دلیل حضور دیدگاه‌هایی از طیف‌های مختلف،خوانندگان متنوعی دارد. معاریو، روزنامه‌ای راست‌گرا محسوب می‌شود اما در ماه‌های اخیر كمی معتدل‌تر شده است و هارتس نیز اگرچه تیراژ دو روزنامه پیشین را ندارد، اما اعتبار و تاثیری بیشتر از دو روزنامه دیگر دارد، زیرا خوانندگان این روزنامه را نخبگان سیاسی و اقتصادی تشكیل می‌دهند.
    .
  • چرا اسرائیل از غزه عقب نشست ؟
    در غیاب هر نوع دلیل قانع کننده برای توقف ناگهانی حمله اسرائیل، از شواهد امر میتوان چنین نتیجه گرفت که اسرائیل به این دلیل تصمیم گرفت تا جنگ را به پایان رساند که به خوبی متوجه بود که تصویر آن دولت در ذهن مردم دنیا با سرعتی غیر قابل تصور به یک نقطهٔ عطف «غیر قابل بازگشت» نزدیک میشد که پس از آن ترمیم چهره اسرائیل و بازگرداندن آن به یک چهره معمولی و قابل دوست داشتن تقریبا غیر ممکن مینمود.
    .
  • تک‌کرانچ خطاب به گوگل: فیدبرنر را فورا جمع و جور کن
    تک‌کرانچ بیش از دو میلیون خواننده دارد و این مساله برای ما قابل قبول نیست که مطالب ما به خاطر ضعف سیستم فیدبرنر دیر منتشر شود. همین‌طور در روزهای اخیر که فیدبرنر آمار مشترکین را هم اشتباه نشان می‌دهد (آمار تک‌کرانچ به صفر نفر رسید!) و به نظر می‌رسد اراده‌ی کافی در گوگل برای رفع این عیب‌ها وجود ندارد.
    پیام خیلی ساده است: اگر گوگل می‌خواهد به مدیریت فیدهای ما ادامه دهد، باید خیلی بهتر از این‌ها عمل کند. والسلام!
    .
  • اولین اشتباه مهم اوباما؟
    مسئله سر هیلاری کلینتون است و اینکه اوباما او را برای وزارت خارجه اش انتخاب کرد. باز هم روشنتر بگویم، مسئله ام سر دیدگاه و طرز فکری است که هیلاری کلینتون دارد در مورد خاور میانه، بخصوص در مورد ایران و در مورد مسئلهٔ اسرائیل.
    در اینکه به هر حال کلینتون از بوش و یا رایس مثبت تر است و دیدگاه بازتری نسبت به دنیا و نیز در مورد خاور میانه دارد به هر حال شکی نیست، ولی مسئله اینجاست که او به اندازه «کافی» متفاوت نیست که بتواند جوابگوی خط مشی سیاسی جدیدی باشد که اوباما دنبال آن است.

آیا اوباما می‌تواند دکترین جیمی کارتر را رها کند؟

آقای جیمی کارتر که به عنوان یکی از میانه‌روترین و صلح‌دوست‌ترین رئیس‌جمهورهای آمریکا شناخته می‌شود، در دوران ریاست‌جمهوری‌اش سیاست‌گذاری‌ها و بدعت‌گذاری‌های خطرناکی کرد که بعدها به نام «دکترین کارتر» شناخته شد. خلاصه‌اش را خود ایشان در سخنرانی‌ای که درست 29 سال پیش ایراد کرده این‌طور توضیح می‌دهد:

اجازه دهید موضع‌مان خیلی روشن باشد: هر گونه تلاش توسط هر قدرت خارجی برای به دست آوردن کنترل بر ناحیه‌ی خلیج‌فارس از نظر ما حمله‌ به منافع حیاتی ایالات متحد آمریکا تلقی می‌شود و بنابراین ما چنین حمله‌ای را به هر روشی که لازم باشد، از جمله استفاده از نیروی نظامی دفع خواهیم کرد. — جیمی کارتر، 23 ژانویه‌ی 1980 {+}


Let our position be absolutely clear: An attempt by any outside force to gain control of the Persian Gulf region will be regarded as an assault on the vital interests of the United States of America, and such an assault will be repelled by any means necessary, including military force. — Jimmy Carter {+}


به نظر شما آیا آقای اوباما می‌تواند سیاست خارجه‌ی آمریکا در خاورمیانه را از قید 30 ساله‌ی «دکترین خطرناک کارتر» رها کند؟ دکترینی که دست‌کم به درگیری آمریکا در سه جنگ بزرگ در این منطقه منجر شده و خطر درگیر شدن آمریکا در جنگ‌های بزرگ‌تر و ویران‌گرتر را نیز در این منطقه دارد؟ {+}
پی‌نوشت: اگر علاقمند به آشنایی بیشتر با میزان «غلظت صلح‌دوستی» آقای جیمی کارتر هستید، خواندن این نوشته که به مناسبت اعطای جایزه‌ی صلح نوبل 2002 به ایشان نوشته شده است از واجبات است.

شیرجه زدن یا سُر خوردن: کدام‌یک سبزتر است؟

چطور می‌شود حمل و نقل هوایی را نسبت به محیط زیست «دوستانه‌تر» کرد؟ می‌شود هواپیماهای کم‌مصرف‌تر ساخت و برنامه‌ی پروازها را بهینه کرد و مانند آن…

اما بعضی ایده‌های ساده هم می‌توانند بسیار موثر باشند. مثلا به جای این‌که هواپیما موقع فرود در چند مرحله ارتفاع کم کند، ارتفاع‌اش را طبق یک منحنی بهینه‌ی از پیش محاسبه شده به تدریج کم کند، روشی که در دانشگاه‌های جئورجیاتِک و اِم‌آی‌تی روی آن کار کرده‌اند و در حال حاضر در یک فرودگاه آمریکا و خطوط هواپیمایی اسکاندیناوی به کار برده می‌شود.

به این روش می‌گویند «کاهش ارتفاع پیوسته‌» (Continuous Descent Approach) یا CDA. ایده البته بسیار ساده‌ است اما اجرا کردن آن پیچیدگی‌هایی دارد که با تکنولوژی امروز قابل حل است.

cda

خط سیاه (ممتد) مسیر جدید فرود هواپیماها (CDA) را نشان می‌دهد و خط قرمز (خط چین) میسر کلاسیک فرود. حتی با چشم غیرمسلح هم می‌شود مزیت‌های روش جدید را حدس زد. اما بر اساس تحقیقات نظری و تجربی انجام شده مهم‌ترین مزایای این روش این است که سوخت کمتری مصرف می‌کند، زمان کمتری برای فرود لازم است و سر و صدای موتور هواپیما در مسیر فرود کم می‌شود. دیگر بهتر از این؟

تردید نکنید دیر یا زود همه‌ی هواپیماهای جهان به این روش فرود خواهند آمد. دیگر خبری از «شیرجه‌ زدن‌های» ناگهانی هواپیما نخواهد بود.

پی‌نوشت: در ایران اول باید مشکل خرید هواپیما و تجهیزات فرودگاه و غیره را حل کنیم، «کاهش ارتفاع آهسته‌» بماند برای بعد!

الگوریتم گوگل در خدمت شناسایی مقاله‌های مهم علمی

اهمیت و ارزش یک مقاله‌ی عملی  را چطور می‌شود به کمک یک الگورتیم ارزیابی کرد؟ اولین راهی که به ذهن می‌رسد این است که تعداد دفعاتی که به آن مقاله در سایر منابع علمی اشاره (استناد) شده را بشماریم. در واقع این روش کلاسیک مدت‌هاست که برای سنجش اعتبار مقاله‌های علمی به کار می‌رود. اما این روش چند اشکال دارد:

  1. همه‌ی ارجاع‌ها ارزش یکسانی ندارند. اگر یک مقاله‌ی مهم به مقاله‌ای ارجاع دهد خیلی فرق می‌کند تا یک مقاله‌ی فرعی نامش را ذکر کند. (مثلا تصور کنید به نام یک دانشمند در این مقاله ارجاع داده شود!)
  2. دانشمندان در حوزه‌های مختلف ارجاع‌هایشان را به شیوه‌های مختلفی می‌دهند. مثلا به طور میانگین به یک مقاله‌ در حوزه‌ی علوم حدود شش بار ارجاع داده می‌شود، در فیزیک سه بار و در ریاضیات حدود یک بار.
  3. به مقاله‌های نوآورانه در حوزه‌های جدید ممکن است زیاد ارجاع داده نشود، چون حوزه‌ای مورد بحث هنوز کوچک است و قرار است در آینده بزرگ شود.
  4. به مقاله‌های خیلی مهم بعد از مدتی دیگر ارجاع داده نمی‌شود، چون به عنوان اصول اساسی وارد کتاب‌های درسی و دانشگاهی می‌شوند.

شیوه‌ی ارجاع دادن مقاله‌ها به یکدیگر تشکیل یک شبکه‌ی پیچیده می‌دهد که بی‌شباهت به شبکه‌ی اینترنت نیست. چند محقق آمده‌اند و الگوریتمی شبیه سیستم رتبه‌بندی گوگل یا پیج‌رنک (PageRank) را برای مقاله‌ها و محققان به کار برده‌اند. بر اساس روش پیج‌رنک صفحه‌ها (یا مقاله‌ها) بر اساس تعداد لینک‌هایی که به آن‌ها داده شده امتیاز بندی می‌شوند و «وزن» لینک‌ها هم در محاسبه‌ها منظور می‌شود. یعنی لینک گرفتن از سایت (مقاله‌) با پیج‌رنک بالاتر امتیاز بیشتری دارد.

الگوریتم تعداد 353,268 مقاله که کل مقاله‌های متنشر شده توسط انجمن فیزیک آمریکا از سال 1893 است را بررسی و 3,110,839 لینک (ارجاع) بین این مقاله‌ها را شناسایی کرد. در مرحله‌ی بعد هم با توجه به امتیازها فهرست مقاله‌های برتر استخراج شد.

برای بخش قابل توجهی از مقاله‌ها، امتیاز کلاسیک مبتنی بر تعداد ارجاعات (citation indices) و امتیاز گوگل‌رنک با هم هم‌خوانی داشت. اما استثناهایی هم پیدا شدند: مقاله‌هایی که با وجود داشتن پیج‌رنک بسیار بالا، در فهرست‌های کلاسیک جایگاه بارزی نداشتند. {+} این مقاله‌ها انگار توسط الگوریتم «کشف» شده بودند.

نگاهی به فهرست ده مقاله‌ی اول هم جالب است. بیشتر مولفان این فهرست جایزه‌ی نوبل برده‌اند، اما چیزی که عجیب‌تر است این که مولف مقاله‌ی اول فهرست نیکلا کابیبو (Nicola Cabibbo) جایزه‌ی نوبل نبرده، در حالی که دو دانشمندی (Makoto Kobayashi and Toshihide Maskawa) که جایزه‌ی نوبل فیزیک 2008 را برده‌اند کارهای تحقیقاتی‌شان به شدت مبتنی بر کارهای تحقیقاتی آقای کابیبو بوده. آیا این نوعی «پیش‌بینی» است؟

pagerankings-graph

البته این روش بی‌عیب هم نیست. محققانی که این روش را بررسی کرده‌اند هشدار داده‌اند که روش‌های جستجوی کلاسیک برای یاقتن مقاله‌های علمی باید کماکان مورد استفاده قرار بگیرد، چون استفاده از روش پیج‌رنک دو خطر دارد:

  1. یک مقاله‌ی معمولی که ممکن است به طور موقت در صدر فهرست پیج‌رنک قرار بگیرد به طور غیرمتناسبی ارجاع کسب خواهد کرد و این تعداد ارجاعات باعث می‌شوند که حتی ارجاعات بیشتری کسب کند و واقعا تبدیل به یک مقاله‌ی خیلی مهم شود (self-fulfilling prophecy).
  2. امکان امتیاز ویژه داده شدن به یک سری مقاله‌های خاص نسبت به بقیه‌ی مقاله‌ها وجود دارد. جای‌گاه‌ها ممکن است فروخته شوند (مشابه لینک‌های حمایت شده در گوگل) یا این‌که به خاطر نوسانات ذاتی الگوریتم ناگهان یک مقاله‌ی معمولی در بالاها ظاهر شود.

از دو ایراد بالا که بگذریم (یعنی حواسمان به آن‌ها باشد) با استفاده از الگوریتمی که مشابه الگوریتم پیج‌رنگ گوگل است، «احتمالا» می‌توان مقاله‌های مهم و یا ارزشمندی که به دلایل مختلف چندان به چشم نیامده‌اند را شناسایی کرد. یا با داده‌کاوی مفصل‌تر روی تعداد بیشتری مقاله و احتمالا تعداد متنوع‌تری حوزه‌ی علمی، شاید بتوان دانشمندان یا ایده‌های در حال ظهور را به سرعت شناسایی کرد، حتی قبل از آن‌که شهرت جهانی بیابند! به قول این وبلاگ‌نویس «الگوریتم گوگل برندگان جایزه‌ی نوبل را پیش‌بینی می‌کند!»

پی‌نوشت: دنبال اصل مقاله‌ گشتم، اما رایگان پیدا نکردم. خوش به حال کسانی که در دانشگاه‌ها دسترسی کامل و رایگان به هر متن علمی که «اراده» کنند دارند.

پی‌نوشت تکمیلی: مقاله را یکی از دوستان برایم فرستاد (با سپاس). یکی دیگر از دوستان پیشنهاد داد که بفرستد (با سپاس) و خودم هم توی اینترنت پیدا کردم (با سپاس از خودم)!

همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید – تحلیل نوآم چامسکی از وقایع غزه – قسمت دوم

نوشته‌ی زیر قسمت دوم صحبت‌های نوآم چامسکی درباره‌ی وقایع غزه است که به تدریج در حال ترجمه کردن آن هستم. اگر به موضوع علاقه‌مند هستید، پیشنهاد می‌کنم حتما از قسمت اول شروع کنید به خواندن. متن اصلی به انگلیسی هم که مسلما از ترجمه‌ی من گویاتر است.

جالب این‌جاست که کار ترجمه از آن‌چیزی که اول فکر می‌کردم جذاب‌تر پیش رفته و با همین چند صفحه علاوه بر درس تاریخ کلی هم لغت انگلیسی یاد گرفتم! جا داره از کسانی که توی سایت دانشگاه شریف نسخه‌ی آن‌لاین فرهنگ آریان‌پور رو گذاشتن (یا نوشتن) تشکر کنم :).

نکته 1: عبارت‌های داخل گیومه “” نقل قول مستقیم از منابع هستند.
نکته‌ 2: برای وصل شدن بهتر پاراگراف اول از قسمت اول تکرار شده است.

افسران ارتش اسرائیل به خوبی می‌دانند که یک جامعه‌ی غیرنظامی را نابود می‌کنند. اتان برونر از یک سرهنگ اسرائیلی نقل قول می‌کند که “جنگجوهای حماس چندان او و مردانش را تحت تاثیر قرار نداده‌اند”. یک تفنگدار اسرائیلی سوار بر نفربر زرهی گفت که “آن‌ها بیشتر دهاتی‌هایی هستند که اسلحه به دست گرفته‌اند”. آن‌ها شباهت بسیاری به قربانیان عملیات جنایت‌کارانه‌ی ارتش اسرائیل به نام «مشت آهنین» (iron fist) در نواحی اشغالی جنوب لبنان در سال 1985 دارند. عملیاتی که زیر نظر شیمون پرز (Shimon Peres)، یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان دوران «جنگ با تروریسم» زمان ریگان (Reagan’s War on Terror) انجام شد. در جریان این عملیات، فرماندهان و تحلیل‌گران استراتژیک اسرائیلی توضیح دادند که قربانیان “تروریست‌های دهاتی” بودند و نابود کردن آن‌ها دشوار بود چرا که “این تروریست‌ها با حمایت بیشتر مردم منطقه فعالیت می‌کردند”. یک فرمانده‌ی اسرائیلی گلایه کرد که “تروریست‌… در این ناحیه چشم‌های بسیار دارد، چرا که او این‌جا زندگی می‌کند“. در همان‌حال خبرنگار جروسلم‌پست (Jerusalem Post) از مشکلات سربازان اسرائیلی در رویارویی با “مزدوران تروریست” (terrorist mercenary) و تندروهایی که جملگی این‌قدر متعصب بودند که خطر کشته شدن در برابر ارتش اسرائیل را به جان خریده بودند” می‌نویسد و معتقد است که “ارتش اسرائیل وظیفه دارد نظم و امنیت” را در نواحی اشغال‌شده‌ی جنوب لبنان برقرار سازد، علی‌رغم “بهایی که غیرنظامیان باید بپردازند”. مشکل مشابهی را آمریکایی‌ها در ویتنام جنوبی، روس‌ها در افغانستان، آلمان‌ها در مناطق اشغالی اروپا و سایر مهاجمانی که در حال اجرا کردن دکترین گور-ابان-فریدمن بودند داشتند.

جرجیس معتقد است که دولت ترور اسرائیلی-آمریکایی شکست خواهد خورد: «حماس بدون قتل‌عام کردن نیم میلیون فلسطینی قابل حذف شدن نیست. اگر اسرائیل موفق شود که رهبران حماس را بکشد، به سرعت نسل جدیدی که از رهبران امروز هم رادیکال‌تر هستند جانشین آن‌ها خواهند شد. حماس یک واقعیت است. حماس جایی نخواهد رفت و هر تلفات سنگینی هم که بدهد پرچم سفید بلند نخواهد کرد.»

معمولا تمایلی وجود دارد که کارآمد بودن خشونت را دست‌کم می‌گیرد. این تمایل به خصوص در آمریکا بسیار عجیب است. چرا ما این‌جا هستیم؟ [چامسکی اشاره می‌کند که اگر خشونت‌های مهاجران اولیه‌ی آمریکا در سرکوب سرخ‌پوستان نبود ما الان این‌جا نبودیم، پس نباید کارآمد بودن ابزار خشونت را دست‌کم بگیریم].

حماس معمولا با اصطلاح «حماس که از سوی ایران حمایت می‌شود و متعهد به نابود کردن اسرائیل است» توصیف می‌شود. شما به سختی می‌توانید عبارتی مانند «حماس که به صورت دموکراتیک انتخاب شده است، که مدت‌هاست هم‌صدا با وفاق بین‌المللی خواستار راه‌حل دو کشوری (two-state settlement) است» را بشنوید. راه حل دوکشوری، بیش از 30 سال است توسط آمریکا و اسرائیل بلوکه شده  و صراحتا و آشکارا حق مردم فلسطین برای تعیین سرنوشت خود را از آن‌ها دریغ کرده است. این‌ها همه حقیقت‌هایی هستند که کمکی به جریان سیاسی حاکم نمی‌کنند، بنابراین قابل نادیده گرفته شدن هستند.

جزییاتی شبیه آن‌چه ذکر شد، اگر چه کوچک هستند، اما درسی مهم درباره‌ی خودمان [آمریکایی‌ها] و دولت‌های اقماری‌مان  (client states) به ما می‌دهند. موارد بسیار دیگری هم هستند. به عنوان یک نمونه‌ی دیگر، همان‌طور که حمله‌ی اسرائیلی-آمریکایی اخیر به غزه آغاز شد، یک قایق کوچک به نام دیگنیتی (Dignity) از سمت قبرس در حال رفتن به غزه بود. دکترها و فعالان حقوق بشری که در آن قایق بودند قصد داشتند محاصره‌ی مجرمانه‌ی غزه از سوی اسرائیل را بشکنند و مقداری تدارکات پزشکی به مردم غزه برسانند. قایق توسط کشتی‌های اسرائیلی در میان آب‌های بین‌المللی مورد حمله قرار گرفت و تقریبا غرق شد، اگرچه موفق شد خود را به لبنان برساند. اسرائیل همان دروغ‌های مرسوم‌اش را منتشر کرد، ادعاهایی که روزنامه‌نگاران و مسافران قایق (شامل کارل پن‌هاول (Karl Penhaul) گزارش‌گر سی‌ان‌ان، نماینده‌ی سابق مجلس آمریکا و سینتیا مک‌کینی (Cynthia McKinney) نامزد ریاست‌جمهوری از حزب سبز) آن‌ها ‌را رد کردند. این یک جرم بزرگ بود، بسیار بدتر از مثلا ربودن قایق‌ها در سواحل سومالی. اما این موضوع بدون این‌که چندان توجهی به آن شود گذشت. پذیرش چنین جرائمی نشان دهنده‌ی‌ پذیرفتن این ادعاست که غزه یک منطقه‌ی اشغال شده [توسط حماس] است و اسرائیل حق دارد تهاجم خود را به آن ادامه دهد. برای این‌کار اسرائیل حتی مجوز پاسداران نظام بین‌المللی (guardians of international order) را هم برای ارتکاب جرم در دریاهای آزاد و اجرای برنامه‌های سرکوب‌سازی مردمی که از فرمان‌هایش تخلف کرده‌اند، کسب کرده است.

کم توجهی به چنین موضوعی البته باز هم قابل درک است. ده‌ها سال است که اسرائیل کشتی‌های غیرنظامی را در آب‌های بین‌المللی بین قبرس و لبنان ربوده است، مسافران را ‌کشته یا دزدیده‌، بعضا آن‌ها را به زندان‌هایی در اسرائیل (شامل زندان‌ها یا سیاه‌چال‌های شکنجه‌ی مخفی) منتقل کرده و سال‌ها به عنوان گروگان نگاه داشته است.  با توجه به این‌که این نوع رفتار از طرف اسرائیل عادی شده، چرا باید در واکنش به جرائم جدید بیش از یک خمیازه‌‌ی مایوسانه بکشیم؟ البته واکنش قبرس و لبنان در قبال این جریان به گونه‌ی دیگری بود، اما این دو کشور در چیدمان جهانی مگر چه برشی دارند؟

به عنوان نمونه‌ای دیگر، برای چه کسی مهم است که نویسنده‌‌ی روزنامه‌ی لبنانی دیلی‌استار (Daily Star)، که معمولا هم گرایش به غرب دارد، نوشت «حدود یک و نیم میلیون نفر مردم غزه زیر فشار وحشیانه‌ی یکی از پیشرفته‌ترین و در عین حال از نظر اخلاقی ارتجاعی‌ترین ماشین‌های جنگی جهان هستند. بیشتر وقت‌ها گفته می‌شود که فلسطینی‌ها برای دنیای عرب تبدیل به همان چیزی شده‌اند که یهودی‌ها برای اروپای قبل از جنگ جهانی دوم بودند و در این تفسیر حقیقتی نهفته است. همان‌طور که روی‌گرداندن آن موقع اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها [آمریکای شمالی] از هولوکاستی که توسط نازی‌ها مهیا می‌شد چندش‌‌آور بود، امروز نیز اعراب موفق شده‌اند در حالی که اسرائیلی‌ها کودکان فلسطینی‌ را سلاخی می‌کنند «هیچ کاری نکنند».» شاید در میان رژیم‌های عربی، شرمسارترین‌شان دیکتاوری سفاک مصر باشد، که بعد از اسرائیل بیش از هر کشور دیگری در منطقه از کمک‌های نظامی آمریکا سود می‌برد.

به گفته‌ی مطبوعات لبنان، اسرائیل هنوز «مکررا شهروندان لبنانی را از سمت لبنانی خط آبی (مرز بین‌المللی) می‌رباید، که آخرین آن در دسامبر 2008 بوده است» و البته «هواپیماهای اسرائیلی هر روز با تخلف از قطع‌نامه‌ی 1701 شورای امنیت به حریم هوایی لبنان تجاوز می‌کنند» (استاد دانشگاه لبنانی امل سعد قریب، دیلی استار، 13 ژانویه). این هم اتفاق جدیدی نیست و مدت‌هاست که رخ می‌دهد. در محکومیت حمله‌ی سال 2006 به لبنان، استراتژیست شهیر اسرائیلی به نام زیو مائوز (Zeev Maoz) در مطبوعات اسرائیل نوشت «اسرائیل از شش سال پیش که از جنوب لبنان عقب‌نشینی کرد، تقریبا هر روز با انجام عملیات شناسایی هوایی به حریم هوایی لبنان تجاوز کرده است. درست است که این عملیات تلفات جانی دربر نداشته، اما به هر حال نقض حریم مرز، نقض حریم مرز است. در این مورد نیز اسرائیل التزام اخلاقی بهتری [نسبت به سایر رفتارهیش] ندارد.» در کل، هیچ مبنایی برای استدلال «دیوار-به-دیوار که در اسرائیل مورد پذیرش عام است وجود ندارد، که می‌گوید جنگ علیه حزب‌الله در لبنان یک جنگ درست و اخلاقی (a just and moral war) است». این توافق عمومی «برپایه‌ی حافظه‌ی انتخابی و کوتاه‌مدت (selective and short-term memory) بنا شده، بر اساس یک‌جهان‌بینی خودمحور و البته بر پایه‌ی استانداردهای دوگانه. این یک جنگ درست نیست، استفاده از قدرت نظامی بیش از حد نیاز و کور بوده و هدف نهایی آن اخاذی است.»

همان‌طور که مائوز به خواننده‌های اسرائیلی‌اش گوشزد می‌کند، حتی اگر پنج‌بار تهاجم نظامی اسرائیل به لبنان از سال 1978 تا کنون را کنار بگذاریم، شکستن دیوار صوتی بر فراز لبنان برای ترساندن شهروندان از کوچک‌ترین جرائم اسرائیل در لبنان محسوب می‌شود: «در 28 جولای 1988، نیروهای ویژه‌ی اسرائیل (Israeli Special Forces) شیخ‌ عبید را دزدیدند. در 21 مه 1994، اسرائیل مصطفی دیرانی را دزدید که مسئول دستگیری خلبان اسرائیلی روان آراد [که در حال بمباران کردن لبنان در سال 1986 سقوط کرده بود] بود. اسرائیل این افراد و 20 لبنانی دیگر که در شرایط نامعلوم (undisclosed) دستگیر شده بودند را به مدت طولانی و بدون محاکمه نگاه داشت. آن‌ها به عنوان ابزارهای انسانی‌ چانه‌زنی (‹human `bargaining chips) نگاه داشته شده بودند. واضح است که ربودن اسرائیلی‌ها به منظور «تعویض زندانی» از نظر اخلاقی کاری بسیار نفرت‌آور است و اگر ربایش را حزب‌الله انجام دهد مجازات آن عملیات نظامی است، اما اگر اسرائیل مرتکب کار مشابهی شود [آدم‌ربایی به قصد چانه‌زنی]، این‌گونه نیست» و نظیر این مثال‌ها با مقیاسی بسیار بزرگ‌تر در طول سالیان سال ادامه داشته است.

این رفتار متداول اسرائیل، صرف‌نظر از چیزهایی که درباره‌ی مجرمیت اسرائیل و یا حمایت غرب از آن به ما می‌گوید، از جنبه‌ی دیگری نیز مهم است. همان‌طور که مائوز می‌گوید، این نوع رفتار نشان‌دهنده‌ی نهایت ریاکاری و تزویر ادعایی است که می‌گوید اسرائیل در سال 2006 حق داشت به لبنان حمله کند چرا که حزب‌الله چند سرباز اسرائیلی را اسیر کرده بود. از زمان عقب‌نشینی اسرائیل در سال 2000 از جنوب لبنان که 22 سال پیش بر خلاف قطع‌نامه‌های مکرر شورای امنیت به اشغال خود در آورده بود،‌ این اولین باری بود که حزب‌الله از مرز عبور می‌کرد، در حالی‌که اسرائیل تقریبا هر روز حریم مرزها را شکسته بود، البته با سکوت و مصونیت کامل از هرگونه مجازات.

باز هم این ریاکاری (hypocrisy) چیز جدیدی نیست و روال همیشگی است. بنابراین، توماس فریدمن که امروز توضیح می‌دهد  چگونه باید به موجودات پست‌تر (lesser breeds) با خشونتی تروریستی «درس آموخت»، قبلا هم نوشت که حمله‌ی سال 2006 اسرائیل به لبنان (که منجر به نابودی بخش بزرگی از جنوب لبنان و بیروت و کشته شدن 1000 غیرنظامی شد) فقط یک عمل «دفاع شخصی» بوده که در پاسخ به جنایت‌های حزب‌الله در «راه‌انداختن جنگی غیرمترقبه با عبور از مرزهای به رسمیت‌ شناخته‌ شده توسط سازمان ملل، آن‌هم وقتی که اسرائیل به طور یک‌جانبه (unilaterally) از جنوب لبنان عقب‌نشینی کرده بود» انجام شده بود. حتی اگر این فریب‌کاری‌ها را کنار بگذاریم [و منطق توماس فریدمن را بپذیریم] با منطق مشابهی باید بگوییم که حملات تروریستی علیه اسرائیل با شدتی به مراتب هولناک‌تر و نابودکننده‌تر از حمله‌ی اسرائیل به لبنان که به مراتب شدیدتر از جرم حزب‌الله در دستگیر کردن دو سرباز در مرز بود، کاملا مجاز و پذیرفته شده خواهد بود. [جمله کمی طولانی شد، در واقع یعنی مطابق منطق فریدمن اگر پاسخ دزدیدن دو سرباز نابودی جنوب لبنان و کشته شدن 1000 غیر نظامی باشد، پس هرنوع پاسخ هولناک‌تر از این حمله نیز از سوی لبنان پذیرفته خواهد بود]. مسلما ایشان که کارشناس کهنه‌کار خاورمیانه در نیویورک‌تایمز است حتی اگر فقط روزنامه‌ی خودش را بخواند درباره‌ی این جنایت‌ها می‌داند: به عنوان نمونه، هجدهمین پاراگراف خبر مربوط به تعویض زندانیان در نوامبر 1983 که می‌گوید 37 زندانی عرب «اخیرا توسط نیروی دریایی اسرائیل در حالی که در تلاش برای رفتن از قبرس به تریپولی [شمال بیروت] بودند دستگیر شده بودند.»

تمام چنین نتیجه‌گیری‌هایی در مورد روش برخورد مناسب با ثروتمند و نیرومند مبتنی بر یک ایراد اساسی است: این ما هستیم و آن آن‌ها هستند. همین یک این اصل بسیار مهم، که عمیقا در فرهنگ غرب نفوذ کرده کافی است تا بی‌نقص‌ترین و منطقی‌ترین استدلال‌ها را تحت شعاع خود قرار دهد. [یعنی وقتی کسی قلبا اعتقاد داشته باشد که ما از آن‌ها برتریم، دیگر جایی برای بحث منطقی با او باقی نمی‌ماند].

الان که در حال نوشتن این یادداشت هستم، کشتی دیگری در حال حرکت از قبرس به سمت غزه است که «تدارکات پزشکی بسیار حیاتی‌ای را در جعبه‌های مهر و موم شده توسط اداره‌ی گمرگ فرودگاه بین‌المللی لارانکا و بند لارانکا» با خود حمل می‌کند. مسافران شامل اعضایی از پارلمان اروپا و همین‌طور پزشکان هستند. به اسرائیل درباره‌ی قصد انسان‌دوستانه‌ی آن‌ها اعلام قبلی شده است. با فشار مردمی کافی، شاید آن‌ها بتوانند این مامورت را به خوبی انجام دهند.

جنایت‌های جدیدی که آمریکا و اسرائیل در هفته‌های اخیر در غزه مرتکب شدند به سادگی در هیچ دسته‌بندی استانداردی قرار نمی‌گیرند — جز این‌که همه آشنا هستند. من چندین مثال آوردم و نمونه‌های دیگر هم خواهم آورد. محققا این جنایت‌ها در تعریف رسمی دولت آمریکا از «تروریسم» می‌گنجند، اما این کلمه به اندازه‌ی کافی گویای عظمت این جرائم نیست. آن‌‌ها را «تجاوز» (aggression) هم نمی‌توان خواند، چرا که در منطقه‌های اشغال شده (نکته‌ای که آمریکا با ناخرسندی تایید می‌کند) صورت گرفته‌اند. در تحقیق مفصل انجام شده درباره‌ی تاریخچه‌ی شهرک‌نشینی‌های اسرائیل در مناطق اشغالی به نام «اربابان زمین»، ایدیت زرتال (Idit Zertal) و آکیوا الدار (Akiva Eldar) اشاره می‌کنند که پس از این‌که اسرائیل در آگوست 2005 نیروهایش را از غزه خارج کرد، منطقه‌ی ویران‌شده‌‌ی باقی‌مانده «حتی برای یک روز از کنترل نظامی اسرائیل و یا بهای دوران اشغال که ساکنان آن هر روز می‌پردازند رها نشده… اسرائیل پشت سر خود زمین‌های بایر، امکانات شهری ویران شده و مردمانی که نه حال و نه آینده دارند باقی گذاشته. شهرک‌‌های یهودی نشین در حرکتی بخیلانه توسط اشغال‌گر فاقد بینش نابود شده‌اند. در واقع اسرائیل کنترل ناحیه را در دست‌های خود نگاه داشته و با نیروی نظامی مخوف خود به آزار و کشتار ساکنان آن ادامه می‌دهد.» — سناریویی که به لطف حمایت و همراهی آمریکا با حداکثر وحشی‌گری اجرا شد.

حمله‌ی آمریکایی-اسرائیلی به غزه در ژانویه‌ی سال 2006 شدت گرفت، چند ماه بعد از عقب‌نشینی رسمی اسرائیل از غزه، وقتی که فلسطینی‌ها یک جرم هولناک را مرتکب شدند: آن‌ها در یک انتخابات آزاد «اشتباهی رای دادند». مانند دیگران، فلسطینی‌ها هم آموختند که کسی نمی‌تواند بدون این‌که مجازات شود از دستورات ارباب سرپیچی کند، اربابی که هنوز هم «به یاوه‌گویی‌هایش درباره‌ی دموکراسی» ادامه می‌دهد، بدون این‌که [به خاطر این حرف‌هایش] توسط طبقه‌های تحصیل‌کرده مورد تمسخر قرار بگیرد، و این خود یک دستاورد بزرگ دیگر است.

از آن‌جایی که اصطلاحات «تجاوز» (aggression) و «تروریسم» [برای توصیف ابعاد این جنایت] کفایت نمی‌کنند، باید واژه‌ی جدیدی برای توصیف این شکنجه‌ی سادسیتی و زبونانه‌ی مردمی که در قفسی بدون فرار زندانی شده‌ بودند و توسط پیشرفته‌ترین سلاح‌های آمریکایی به غبار تبدیل شدند پیدا کرد. سلاح‌هایی که کاربرد آن‌ها خلاف قوانین بین‌المللی و حتی خود آمریکا است، اما برای دولت آشکارا نافرمان اسرائیل، این موضوع فقط یک نکته‌ی مزاحم کوچک است. همین‌طور از یک نکته‌ی مزاحم کوچک دیگر بگویم: در 31 دسامبر، وقتی که مردم غزه‌ وحشت‌زده از تهاجم بی‌رحمانه در جستجوی پناهگاه بودند، واشنگتن یک کشتی تجاری آلمانی را کرایه کرد تا یک محموله‌ی بزرگ را از یونان به اسرائیل حمل کند. 3000 تن «مهمات» با مشخصات اعلام نشده و نامعلوم. به نقل از رویترز به دنبال «اجاره‌‌ی یک کشتی تجاری برای حمل محموله‌‌های بزرگ‌ مهمات و تجهیزات نظامی از ایالات متحده به اسرائیل در ماه دسامبر و پیش از حمله‌‌ی هوایی به غزه». این‌ها البته سوای بیش از 21 میلیارد دلار کمک‌های نظامی کابینه‌ی جورج بوش به اسرائیل بود که بیشتر آن به صورت کمک بلاعوض بوده است. بنیاد آمریکای جدید (New America Foundation) که تجارت‌‌های اسلحه را زیر نظر دارد گزارش می‌دهد که «دخالت نظامی اسرائیل در نوار غزه توسط سلاح‌های آمریکایی و توسط دلارهای مالیاتی آمریکایی تغذیه شده است.» انتقال این محموله‌ی جدید با کارشکنی دولت یونان که استفاده از تمامی بندرهای یونان «برای کمک رساندن به ارتش اسرائیل را ممنوع اعلام کرد» متوقف شد.

پاسخ یونان به جنایت‌های اسرائیلی مورد حمایت آمریکا بسیار متفاوت از رفتار زبونانه‌ی بیشتر رهبران اروپا بود. این تضاد نشان می‌دهد که واشنگتن که تا زمان سرنگونی دیکتاتوری فاشیستی مورد حمایت آمریکا در 1974 یونان را بخشی از «خاور نزدیک» (Near East) و نه بخشی از اروپا محسوب می‌کرد، در ارزیابی خود از یونان کاملا واقع‌بین بوده است. شاید یونان برای این‌که بخشی از اروپا باشد، بیش از حد «متمدن» است.

اگر کسی کنجکاو باشد و بخواهد در مورد زمان انتقال این محموله‌ی اسلحه به اسرائیل بیشتر موشکافی کند، پاسخ نزد پنتاگون است: این محموله به موقع برای تشدید درگیری‌ها به اسرائیل نخواهد رسید، پس احتمالا (صرف‌نظر از محتوای آن) قرار بوده که در اسرائیل مستقر شود تا در «آینده» توسط ارتش آمریکا مورد استفاده قرار گیرد. شاید این احتمال درستی باشد. یکی از «چندین» خدمتی که اسرائیل برای اربابش انجام می‌دهد، در اختیار گذاشتن پایگاه نظامی ارزشمندی است که در دروازه‌ی بزرگترین ذخایر انرژی جهان برپاست. بنابراین اسرائیل می‌تواند «در صورت نیاز» به عنوان پایگاهی بسیار مطمئن برای «تجاوز آمریکا به منطقه» یا اگر بخواهیم فنی‌تر صحبت کنیم «دفاع از خلیج فارس» و «تضمین ثبات» به کار رود.

جریان عظیم تسیلحات به سوی اسرائیل اهداف جانبی مختلفی دارد. به اعتقاد معین ربانی (Mouin Rabbani) تحلیل‌گر سیاست‌های خاورمیانه، اسرائیل می‌تواند سیستم‌های تسلیحاتی جدید را در برابر اهداف بی‌دفاع آزمایش کند. این مساله برای آمریکا و اسرائیل «در واقع دوچندان سود‌آور است: نسخه‌های کمتر موثر این سیستم‌های تسلیحاتی در نهایت با قیمت‌های بسیار بالا به دولت‌های عربی فروخته می‌شود که مثل یارانه‌ی حمایتی صرف تقویت صنایع اسلحه‌سازی و همچنین وام‌های بلاعوض نظامی آمریکا به اسرائیل می‌شود.» این‌ها کارکردهای دیگر اسرائیل در سیستم خاورمیانه‌ی تحت سلطه‌ی آمریکا هستند که علت علاقه‌ و توجه مقامات دولتی و همین‌چنین طیف گسترده‌ای از شرکت‌های فوق‌مدرن (high-tech) و صنایع نظامی و جاسوسی آمریکا به اسرائیل را نشان می‌دهد.

پایان قسمت دوم /.

فهرست خرید پیشنهادی برای مردم فلسطین

جیلاد‌ آتسمون: نخست‌وزیر بریتانیا آقای گوردون براون، دیروز موفق شد یکی از بی‌اخلاقانه‌ترین و غیرمسئولانه‌ترین اظهارات زندگی‌اش را انجام دهد. او در تلاش مذبوحانه‌ای برای خوشنود کردن رهبران جنایت‌کار جنگی اسرائیل، درخواست کرد که «نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا به منطقه‌ اعزام شود تا به اسرائیل کمک کند جلوی قاچاق اسلحه به غزه را بگیرد».

آقای براون، آیا شما واقعا نمی‌توانید قتل عام و نابودی هولناکی که توسط ارتش اسرائیل بر مردم بی‌گناه فلسطینی تحمیل شده است را ببینید؟ آیا شما مانند ما، اخبار وحشتناک مربوط به کشتار کورکورانه شهروندان فلسطینی که توسط ارتش اسرائیل و با حمایت کامل جمعیت یهودی اسرائیل انجام می‌شد را دنبال نمی‌کردید؟ آیا شما واقعا موفق شدید کاربردهای مکرر سلاح‌های غیرمتعارف علیه غیرنظامیان بی‌گناه را «نبینید»؟ ٱیا شما نتوانستید از گزارش‌های متعددی که در مورد بمباران اردوگاه‌های پناهندگان سازمان ملل منتشر می‌شود چیزی یاد بگیرید؟

آقای براون، اگر هنوز متوجه نشده‌اید اجازه دهید برای‌تان توضیح دهم. این مردم فلسطین‌ هستند که «فورا» نیازمند اسلحه برای دفاع از خودشان در برابر یکی از نیرومندترین ارتش‌های دنیا هستند. این مردم فلسطین‌ هستند که در برابر بی‌اخلاق‌ترین نیروی نظامی تاریخ بشر نیاز به حمایت دارند. در سراسر سه هفته‌ی گذشته این مردم فلسطین بودند که به نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا احتیاج داشتند تا با دخالت خود از آن‌ها در برابر کشتار کوری که توسط ناوگان اسرائیل انجام می‌شد حفاظت کند. این مردم فلسطین بودند که احتیاج داشتند ناوگان سلطنتی بریتانیا بندرهای حیفا، اشدود، ایلات را محاصره کند تا آمریکایی‌ها نتوانند از طریق دریا برای اسرائیل سلاح بفرستند. این فلسطینی‌ها بودند که نیاز داشتند ناوهای هواپیمابر بریتانیا به منطقه اعزام شود تا نیروی هوایی اسرائیل نتواند برسر شهروندان بی‌گناه بمب‌های یک تنی بیاندازد.

آقای بروان، حدس می‌زنم شما بسیار پرمشغله هستید… اما اجازه دهید به شما کمک کنم. اگر شما واقعا می‌خواهید امکان رسیدن به صلح در منطقه را «کمی» افزایش دهید، تنها کاری که باید بکنید این است که مطمئن شوید مردم فلسطین می‌توانند از خودشان دفاع کنند. شما باید پیشرفته‌ترین سلاح‌های تدافعی‌ای را که ارتش بریتانیا در زرادخانه‌های خود دارد در اختیار مردم فلسطین قرار دهید.

آقای بروان وقت شما را زیاد نمی‌گیرم و به شما یک فهرست کوتاه و مقدماتی از ضروری‌ترین سلاح‌های تدافعی که مردم فلسطین «فورا» برای دفاع از خود به آن‌ها نیاز دارند پیشنهاد می‌کنم:

  1. 3000 موشک ضدهواپیمای کوتاه‌برد و میان‌برد تا فلسطینی‌ها بتوانند از آسمان‌های سرزمین خود در برابر جنگنده‌های اسرائیلی دفاع کنند.
  2. 1000 توپ ضدهوایی تا فلسطینی‌ها بتوانند از آسمان سرزمین خود در برابر تهاجم هلی‌کپترها و هواپیماهای تجسسی دفاع کنند.
  3. 750 موشک‌ هدایت‌شونده‌ی زمین به دریا تا فلسطینی‌ها بتوانند از شهرهای خود در برابر حملات ناوهای اسرائیلی دفاع کنند.
  4. 10000 موشک ضدتانک تا فلسطینی‌ها بتوانند مانع از ورود تانک‌های زرهی اسرائیلی به شهرها، محله‌ها و اردوگاه‌های آوارگان شوند.
  5. 2000 آمبولانس. به آن‌ها خیلی احتیاج است، چرا که از نظر ارتش اسرائیل آمبولانس‌ها و نیروهای امدادرسان اهداف آسان نظامی تلقی می‌شوند.
  6. 2500 موشک کروز، فقط برای این‌که اطمینان پیدا کنیم فلسطینی‌ها می‌توانند با دقت کافی خانه‌های رهبران اسرائیل را هدف قرار دهند و دیگر مجبور نباشند شهروندان سدروت، اشکلون و اشدود را با موشک‌های نادقیق هدف قرار دهند.
البته حتما جناب نخست‌وزیر توجه دارند که فهرست بالا بیشتر دفاعی است. برخلاف اسرائیل، فلسطینی‌ها نیازی به تانک، کشتی‌های جنگی، هواپیماهای جنگنده، بمب‌های خوشه‌ای، خمپاره‌های فسفرسفید و یا زیردریایی‌های هسته‌ای ندارند. تنها چیزی که آن‌ها می‌خواهند حداقل امکانات برای دفاع از خود در برابر وحشی‌گری‌های اسرائیل است. اما این فقط فلسطینی‌ها نیستند که به نجات‌دهنده نیاز دارند. دولت یهود واقعا به یک فلسطین از لحاظ نظامی نیرومند نیاز دارد، چرا که فقط در این صورت است که اسرائیلی‌ها از تمایلات ثابت‌شده‌ای که به نسل‌کشی و قتل‌عام دارند دست خواهند برداشت.

همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید – تحلیل نوآم چامسکی از وقایع غزه – قسمت اول

به هیچ‌وجه قصد بزرگ‌نمایی ندارم اما فکر می‌کنم تحلیل‌گر سیاسی-اجتماعی در حد نوآم چامسکی (از نظر التزام به بدیهیات اخلاقی، مستند بودن کلام، جامع‌گرایی و روشن‌گری) که در حوزه‌ی عمومی هم فعال باشد، در جهان امروز نداریم.

او فیلسوف و زبان‌شناس است و به عنوان یک دانشمند و محقق علمی برجسته، تسلط عالی‌ای به روش‌ تحقیق، گردآوری مطالب، تشخیص الگوها و استنتاج کردن دارد و البته نکته‌ی مهم‌تر التزام او به بدیهیات اخلاق (مهم‌ترین‌اش پرهیز از نظریه‌هایی که استاندارد دوگانه در خود دارند) است. به این ترتیب وقتی چنین ذهن پویایی به عرصه‌ی نقد سیاسی وارد می‌شود با فرسنگ‌ها فاصله‌، خود را از اغلب تحلیل‌گران دیگر متمایز می‌کند.

نوشته‌ی زیر (که مدت‌ها منتظرش بودم) را آقای نوآم چامسکی درباره‌ی وقایع غزه نوشته است. مطابق معمول در نوشته‌هایش جابه‌جا ارجاع‌های* مختلف به طیف وسیعی از اشخاص و منابع می‌دهد و آن‌چنان تار و پودی از ارجاعات و استنادات همراه با استفاده از اصول بدیهی اخلاق (مثلا پرهیز از استاندارد دوگانه) خلق می‌کند که «چاره‌‌ای» جز پذیرفتن واقعیت هولناکی که پشت کلام او نهفته است باقی نمی‌ماند. خلاصه این‌که برای من خواندن نوشته‌های نوآم چامسکی، همیشه تجربه‌ای منحصر به فرد بوده است.

چون فرصتش را ندارم که این متن را یک‌جا ترجمه کنم و پست هم خیلی بزرگ خواهد شد، در چند مرحله ترجمه و منتشر می‌کنم تا این تحلیل روشن‌گرانه و جامع‌ در اختیار خواننده‌های فارسی زبان قرار گیرد‌. امیدوارم مشغله‌های آتی‌ام باعث بدقولی‌ام نشود و بتوانم همه‌ی این متن را ترجمه کنم. اگر از دوستان کسی مایل بود در ادامه‌ی این ترجمه به من کمک کند بسیار سپاسگزارش خواهم بود. (متن اصلی به انگلیسی)

* عبارت‌های داخل گیومه «» نقل قول مستقیم هستند و داخل «» تاکیدهای من.

«همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید» : غزه 2009

قسمت اول

روز شنبه 27 دسامبر، جدیدترین تهاجم «اسرائیلی-آمریکایی» به مردم بینوای فلسطین آغاز شد. با توجه به مطبوعات اسرائیل، تهاجم از شش ماه پیش با وسواس و دقت بسیار طراحی شده بود. طرح حمله دو بخش مهم داشت: نظامی و تبلیغاتی. آن‌هم بر اساس درسی که اسرائیل از تهاجم سال 2006 لبنان آموخته بود، حمله‌ای که از نظر بسیاری، طراحی ضعیفی داشت و خوب تبلیغ نشده بود. بنابراین، می‌توانیم تقریبا مطمئن باشیم که بیشتر آن‌چه در غزه اتفاق افتاد، از پیش طراحی شده و مطابق برنامه بود.

مسلما، طرح تهاجم، زمان شروع حمله را هم شامل می‌شد: کمی قبل از ظهر، وقتی بچه‌ها از مدرسه باز می‌گشتند و جمعیت در خیابان‌های غزه‌ی پرتراکم موج می‌زد. فقط چند دقیقه طول کشید تا بیش از 225 نفر کشته و 700 نفر زخمی شوند، یک افتتاحیه‌ی‌ خوش‌یمن برای قتل‌عام مردمی بی‌دفاع که در یک قفس کوچک محبوس بودند و جایی برای فرار نداشتند.

اتان برونر (Ethan Bronner)، روزنامه‌نگار نیویورک‌تایمز، در تحلیل خود به نام «بررسی دست‌آوردهای جنگ غزه» این نکته را یکی از مهمترین دست‌آوردها می‌نامد. اسرائیل محاسبه کرده بود که اگر «رفتار دیوانه‌وار» (Go Crazy) داشته باشد و وحشتی بسیار بزرگ و غیرمتعارف ایجاد کند سود خواهد برد؛ دکترینی که به سال‌های دهه‌ی 1950 باز می‌گردد. برونر می‌نویسد «فلسطینی‌ها در غزه از همان روز اول پیام را دریافت کردند، وقتی که هواپیماهای نظامی اسرائیل چندین هدف را به طور همزمان قبل از نیم‌روز شنبه بمباران کردند. حدود 200 نفر فورا کشته شدند، حماس شوکه شد، در واقع کل غزه شوکه شد». برونر نتیجه‌ می‌گیرد که تاکتیک «رفتار دیوانه‌وار» موفقیت‌آمیز بوده است: «به نظر می‌رسد مردم غزه در این جنگ چنان رنجی را متحمل شده باشند که به دنبال مهار کردن حماس برخواهند آمد» — دولت منتخب حماس. این هم یکی دیگر از دکترین‌های قدیمی «دولت ترس» (State of Terror) است. تصادفا، من نمی‌توانم تحلیل نیویورک‌تایمز را درباره‌ی «بررسی دست‌آوردهای جنگ چچن» به خاطر بیاورم، اگر چه دست‌آوردهای آن جنگ هم ظاهرا بزرگ بوده‌اند.

احتمالا برنامه‌ریزی دقیق انجام شده زمان پایان حمله را نیز پیش‌بینی کرده بود: درست قبل از آغاز به کار اوباما؛ تا ریسک هر چند اندک شنیدن جمله‌ها‌ی انتقادی اوباما درباره‌ی این جنایت هولناک حمایت شده توسط آمریکا کاهش یابد.

دو هفته بعد از افتتاحیه‌ی تهاجم در روز سَبَّت (Sabbath) (شنبه، روز مقدس یهودیان) در حالی‌که بخش بزرگی از غزه تبدیل به ویرانه شده بود و آمار کشته‌‌ها به 1000 نزدیک می‌شد، آژانس امدادرسانی سازمان ملل (UNRWA)، که حیات بیشتر مردم غزه به آن وابسته است، اعلام کرد که ارتش اسرائیل مانع ارسال محموله‌های کمک به غزه شده است، چرا که در روز «سَبّت» معابر بسته است. به احترام این روز مقدس، فلسطینی‌ها در آستانه‌ی مرگ و زندگی می‌بایست از غذا و دارو محروم می‌شدند،‌ در حالی که همزمان صدها نفر در حال قصابی شدن توسط بمب‌افکن‌ها و هلی‌کپترهای آمریکایی بودند.

به این «نگرش دوگانه‌ به روز سَبّت» چندان توجهی نشد. البته قابل درک هم هست، چرا که در طومار بلند جرائم آمریکا-اسرائیل، چنین بی‌رحمی و نگرش تیره‌ای به سختی ارزشی بیش از یک پانویس ناچیز را دارد. اما این‌ها همه الگوهایی آشنا هستند. برای نمونه تهاجم اسرائیل به لبنان (با حمایت آمریکا) در ژوئن 1982 با بمباران اردوگاه آوارگان فلسطینی صبرا و شتیلا افتتاح شد، اردوگاهی که بعدها قتل‌عام هولناک دیگری زیر نظر «نیروهای «تدافعی» اسرائیل» (Israeli «Defense» Forces) نیز در همان‌جا اتفاق افتاد. در این بمباران یک بیمارستان محلی نیز هدف قرار گرفت و بنا به گزارش یک شاهدعینی (یک خاورمیانه‌شناس آمریکایی) بیش از 200 نفر را کشت. این کشتار پیش‌درآمد تهاجمی بود که منجر به قتل‌عام پانزده تا بیست‌هزار نفر و نابود شدن بخش عمده‌ی جنوب لبنان و بیروت شد و البته آمریکا حمایت نظامی و دیپلماتیک خود را یک لحظه قطع نکرد: وتوی قطع‌نامه‌ی شورای امنیت برای متوقف کردن حمله‌ی متجاوزانه‌ای که به بهانه‌ی دفاع از اسرائیل در برابر تهدیدات یک تشکیلات سیاسی آرام انجام شده بود. برخلاف داستان‌سازی‌های مرسوم درباره‌ی رنج اسرائیل از موشک‌باران‌های شدید، که فانتزی بهانه‌تراشان بود.

همه‌ی این‌ها عادی است و علنن در گفته‌های سران اسرائیلی مطرح می‌شود. سی سال پیش فرمانده موردخای گور (Mordechai Gur) گفت که از سال 1948 «ما در حال جنگیدن با مردمی بوده‌ایم که در روستاها و شهرها زندگی می‌کنند». سرشناس‌ترین تحلیل‌گر نظامی اسرائیل، زیف شیف (Zeev Schiff) گفته‌های وی را جمع‌بندی کرد «ارتش اسرائیل همواره جمعیت غیرنظامی را مورد هدف قرار داده است، عامدانه و آگاهانه… ارتش، هرگز میان اهداف غیرنظامی و نظامی فرقی قایل نشده است … [اما] عامدانه و آگاهانه به هدف‌های غیرنظامی حمله کرده است.» علت اتخاذ چنین سیاستی را دولت‌مرد مشهور ابا ابان (Abba Eban) چنین توصیف می‌کند: «هدف کاملا عقلانی‌ای وجود دارد: مردم آسیب‌دیده برای پایان دادن به دشمنی‌ها فشار خواهند آورد». مطابق برداشت ابان، این روش [کشتار عمدی غیرنظامیان] به اسرائیل اجازه می‌دهد که بدون مشکل چندانی برنامه‌های غیرقانونی توسعه‌ی زمین و سرکوب شدید را ادامه دهد. ابان این جملات را در انتقاد از بگین (Begin) می‌گفت، چرا که او [بگین] در دفاع از کشتار غیرنظامیان از ابان نقل قول کرده بود و اسرائیلی را تصویر کرده بود که «بی‌قیدانه از همه‌ی روش‌های قابل تصور کشتار و سرکوب مردم غیرنظامی بهره خواهد جست، آن‌هم به شیوه‌ای بسیار شبیه رژیم‌هایی که حتی آقای بگین هم جرات ندارد نام‌شان را به زبان بیاورد». ابان، البته از عمل‌کرد بگین انتقاد نمی‌کرد، فقط از این‌که بگین این نظریات را در ملاء عام مطرح کرده شاکی بود. صد البته برای آقایان ابان یا بگین یا طرفدارانشان مهم نبود که سیاست ‌«دولت ترور»شان واقعا هم شبیه عملکرد رژیم‌هایی بود که جرات نداشتند نام‌شان را به زبان بیاورند.

دلایل ابان برای سیاست دولت ترور، از نظر بسیاری متقاعد کننده است. در حالی که تهاجم اخیر به غزه در جریان بود، ستون‌نویس نیویورک‌تایمز آقای توماس فریدمن (Thomas Friedman) نوشت که تاکتیک‌های اسرائیل هم در حمله به غزه و هم در تهاجم 2006 به لبنان بر مبنای قاعده‌ی پذیرفته شده‌ی «تلاش برای درس دادن به حماس، از طریق تحمیل تلفات سنگین به شبه‌نظامیان حماس و رنج‌دادن مردم غزه» طراحی شده‌اند. این مساله از نظر عمل‌گرایانه پذیرفته است، همان‌طور که در لبنان جواب داد، «تنها راه‌حل بلندمدت برای متوقف کردن خطر آن‌ها، آوردن فشار کافی بر غیرنظامیان (خانواده‌ها و یا حامیان شبه‌نظامیان) است برای این‌که بتوان حزب‌الله را در آینده محدود نگاه داشت». با منطقی مشابه، تلاش بن‌لادن برای «درس دادن» به آمریکاییان در 9/11 بسیار ستودنی بود و یا حمله‌ی نازی‌ها به لیدایس و ارادور (Lidice and Oradour)، نابود کردن گروزنی توسط ولادیمیر پوتین و سایر تلاش‌های قابل ذکر برای «درس دادن».

اسرائیل برای این‌که تعهد خود را به این «اصول راهنما» نشان دهد رنج‌ها کشیده است. استفان ارلانگر (Stephen Erlanger‌) خبرنگار نیویورک‌تایمز گزارش می‌دهد که گروه‌های حقوق‌بشر اسرائیلی «با حمله‌ی هواپیماهای اسرائیلی به ساختمان‌هایی که باید در دسته‌بندی غیرنظامی قرار بگیرند مانند مجلس، ایستگاه‌های پلیس و کاخ ریاست‌جمهوری مخالف هستند» — و ما ممکن است اضافه کنیم روستاها، خانه‌ها، اردوگاه‌های پرتراکم آوارگان، شبکه‌ی آب و فاضلاب، بیمارستان‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها، مساجد، تاسیسات امدادرسانی متعلق به سازمان ملل، آمبولانس‌ها و در واقع هر چیزی که بتواند مرهمی بر درد قربانیان بی‌اهمیت باشد. یک افسر ارشد جاسوسی اسرائیل گفت که «ارتش (IDF) به هر دو جنبه‌ی حماس حمله کرد، شاخه‌ی مقاومت یا نظامی آن و شاخه‌ی اجتماعی آن» که این دومی در واقع تعبیر مزورانه‌ای از جامعه‌ی غیرنظامی است. ارلانگر ادامه می‌دهد «او مدعی شد که حماس ماهیتی یک‌پارچه است و در جنگ، حمله کردن به تمامی ابزارهای سیاسی یا اجتماعی حماس همان‌قدر مجاز است که حمله به انبارهای راکت‌ آن». ارلانگر و سایر نویسندگانش درباره‌ی این حمایت آشکار و عملی از تروریسم گسترده‌ و هدف قرار دادن غیرنظامیان چیزی اضافه نمی‌کنند، بنابراین [این گونه] خبرنگاران و ستون‌نگاران سیگنال‌هایی مبنی بر تحمل کردن جنایت‌های جنگی و حتی حمایت مستقیم از آن  ارسال می‌کنند. با این‌حال برای پیروی از «نُرم»، ارلانگر فراموش نمی‌کند که تاکید کند موشک‌های حماس » به وضوح از نوع کشتار کور (indiscriminate) محسوب می‌شوند و بنابراین در تعریف کلاسیک تروریسم جای می‌گیرند».

مانند سایر کسانی که با اوضاع منطقه آشنا هستند، کارشناس خاورمیانه فواز جرجیس (Fawaz Gerges) معتقد است که «چیزی که مقامات اسرائیلی و متحدان نظامی آن‌ها در نظر نمی‌گیرند این است که حماس فقط یک سازمان نظامی نیست بلکه یک جنبش اجتماعی‌ست که پشتوانه‌ی مردمی بزرگی دارد و عمیقا در جامعه ریشه‌دار است». بنابراین وقتی آن‌ها صحبت از نابود کردن «شاخه‌ی اجتماعی حماس» می‌کنند، در واقع نابود کردن جامعه‌ی فلسطین را هدف خود قرار داده‌اند.

احتمالا جرجیس آدم خوش‌بینی است، چون بسیار دور از تصور است که مقامات آمریکایی و یا اسرائیلی — یا رسانه‌ها یا سایر نویسندگان‌ — از این واقعیت‌ها آگاه نباشند. بلکه، آن‌ها به صورت غیرمستقیم دیدگاه سنتی کسانی که ابزار خشونت را در انحصار خود دارند پذیرفته‌اند: مشت آهنین ما می‌تواند هر مخالفی را خرد کند، و اگر حمله‌ی سهمگین ما تلفات غیرنظامی زیادی هم داشت، چه بهتر، شاید بازماندگان‌شان درس خوبی بگیرند.

افسران ارتش اسرائیل به خوبی می‌دانند که یک جامعه‌ی غیرنظامی را نابود می‌کنند. اتان برونر از یک سرهنگ اسرائیلی نقل قول می‌کند که «جنگجوهای حماس چندان او و مردانش را تحت تاثیر قرار نداده‌اند». یک تفنگدار اسرائیلی سوار بر نفربر زرهی گفت که «آن‌ها بیشتر دهاتی‌هایی هستند که اسلحه به دست گرفته‌اند». آن‌ها شباهت بسیاری به قربانیان عملیات جنایت‌کارانه‌ی ارتش اسرائیل به نام «مشت آهنین» (iron fist) در نواحی اشغالی جنوب لبنان در سال 1985 دارند. عملیاتی که زیر نظر شیمون پرز (Shimon Peres)، یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان دوران «جنگ با تروریسم» زمان ریگان (Reagan’s War on Terror) انجام شد. در جریان این عملیات، فرماندهان و تحلیل‌گران استراتژیک اسرائیلی توضیح دادند که قربانیان «تروریست‌های دهاتی» بودند و نابود کردن آن‌ها دشوار بود چرا که «این تروریست‌ها با حمایت بیشتر مردم منطقه فعالیت می‌کردند». یک فرمانده‌ی اسرائیلی گلایه کرد که «تروریست‌… در این ناحیه چشم‌های بسیار دارد، چرا که او این‌جا زندگی می‌کند«. در همان‌حال خبرنگار جروسلم‌پست (Jerusalem Post) از مشکلات سربازان اسرائیلی در رویارویی با «مزدوران تروریست» (terrorist mercenary) و تندروهایی که جملگی این‌قدر متعصب بودند که خطر کشته شدن در برابر ارتش اسرائیل را به جان خریده بودند» می‌نویسد و معتقد است که «ارتش اسرائیل وظیفه دارد نظم و امنیت» را در نواحی اشغال‌شده‌ی جنوب لبنان برقرار سازد، علی‌رغم «بهایی که غیرنظامیان باید بپردازند». مشکل مشابهی را آمریکایی‌ها در ویتنام جنوبی، روس‌ها در افغانستان، آلمان‌ها در مناطق اشغالی اروپا و سایر مهاجمانی که در حال اجرا کردن دکترین گور-ابان-فریدمن بودند داشتند.

پایان قسمت اول /.


لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

مردمانی یک‌جانبه

در خبرها آمد که اسرائیل به طور «یک‌جانبه» (unilateral) آتش‌بس را پذیرفت. اما جیلاد آتسمون به ما یادآوری می‌کند که پذیرفتن آتش‌بس تنها کاری نیست که اسرائیلی‌ها به صورت یک‌جانبه انجام می‌دهند.
آن‌ها «یک‌جانبه» عقب‌نشینی می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» آتش‌بس می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» حمله می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» پیروز می‌شوند.
آن‌ها «یک‌جانبه» نابود می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» قتل‌عام می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» در خون حمام می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» فسفرسفید می‌پراکنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» زن‌ها و کودکان را می‌کشند.
آن‌ها «یک‌جانبه» بمب می‌اندازند.
آن‌ها «یک‌جانبه» در زمین‌های دزدیده‌شده زندگی می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» رهبران آدم‌کش خود را حمایت می‌کنند.
آن‌ها «یک‌جانبه» «دولت صرفا یهودی»شان را حمایت می‌کنند.
دموکراسی آن‌ها «یک‌جانبه» است.
آن‌ها خودشان را هم «یک‌جانبه» دوست دارند.
آن‌ها مردمی «یک‌جانبه» هستند.
که در پشت دیوارهای بتنی نفرت و جهالت زندگی می‌کنند.
آن‌ها هنوز هم‌قول و متحد از دوست داشتن همسایه‌های خود عاجز مانده‌اند.


طفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی آمد، خوشحال باشیم اما هیجان‌زده نشویم

بالاخره شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی راه‌اندازی شد. به دو دلیل این موضوع برای فارسی‌زبان‌ها یک اتفاق مهم رسانه‌ای است:

  1. شیکه‌های تلویزیونی فارسی‌زبان سطح‌ پایین لوس‌آنجلسی و صدای آمریکا را از انحصار خارج می‌کند و از این به بعد فارسی‌زبان‌هایی که دوست دارند به منابع خارج از ایران دسترسی داشته باشند، مجبور نیستند سلامت روانی خود را پای این شبکه‌ها به مخاطره بیاندازند.
  2. صدا و سیمای ایران (و احتمالا تاجیکستان و افغانستان) که تا امروز به لطف نداشتن رقیب جدی و انحصار حکومتی با خیال راحت هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد مجبور می‌شود کیفیت تولید و پخش برنامه‌های خود را بالاتر ببرد و نمک ایدئولوژیک‌اش را هم که دیگر به شوری زده است کم کند.

اما صرف‌نظر از این دو مورد بسیار مهم، نباید راه‌اندازی شبکه‌ی تلویزیونی فارسی زبان بی‌بی‌سی را «بیش از حد» بزرگ کرد و مطابق عادت همیشگی‌ ما ایرانی‌ها هیجان‌زده و ملتهب شد و یا اقدام به پرستش بی‌بی‌سی فارسی کرد!

فراموش نکنیم این شبکه‌ از کجا دارد پخش می‌شود، و بد نیست همان‌طور که نکات مثبت این تحول را در نظر داریم «همواره» نیم‌نگاهی هم به تاریخ داشته باشیم. تاریخ معاصر ایران (و کشورهایی مانند ایران) به ما می‌گوید در اعتماد بیش از حد کردن به رسانه‌های خارجی -حتی اگر بی‌بی‌سی باشد- محتاط باشیم:

یک رسانه‌ی فوق حرفه‌ای مانند بی‌بی‌سی، با جذابیت گرافیکی و صوتی عالی و همین‌طور تنوع و کیفیت بالای برنامه‌ها و حفظ بی‌طرفی «حرفه‌ای» در پوشش خبری وقایع روزمره، به سرعت اعتماد مخاطبان «تشنه‌ی ایرانی» را به خود جلب می‌کند. وقتی اعتمادها جلب شد و رسانه در عمق خانه‌ها و قلب‌ها نفوذ کرد، مخاطبان در برابر تزریق نامحسوس گرایش‌ها و خط‌دهی‌هایی که «لزوما» در راستای منافع مردم ایران نیستند آسیب‌پذیر می‌شوند.

بیشتر ما جوان‌ترها که بزرگ‌شده‌ی دوران بعد از انقلاب هستیم، بی‌بی‌سی را به عنوان یک نام معتبر می‌شناسیم. خود من اسم بی‌بی‌سی که می‌آید یاد برنامه‌های مستند شگفت‌انگیز علمی می‌افتم و یا سریال‌های داستانی یا تاریخی کم‌نظیر. اما فراموش نکنیم بی‌بی‌سی خبری با بی‌بی‌سی فیلم‌های مستند و یا بی‌بی‌سی سریال‌های تلویزیونی فرق می‌کند و باور بفرمایید مهم‌ترین دلیل راه‌اندازی این شبکه‌ی تلویزیونی به زبان فارسی پوشش خبری/تحلیلی آن بوده نه این‌که خواسته باشند یک کانال تلویزیونی عالی پر از از فیلم‌های حیات وحش یا سریال داستانی به مردم ایران هدیه دهند.

خلاصه این‌که کانال فارسی بی‌بی‌سی بدون شک بسیار «حرفه‌ای» و از نظر فنی کم‌نقص خواهد بود و آمدنش هم به آن دو دلیل که در بالا گفتم بسیار مهم است، اما درست به همان دو دلیلی که بالا ذکر شد، ظهور آن می‌تواند خطرناک نیز باشد:

  1. صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، حتی اگر اراده کند و هزار و یک جور محدودیت قدرتی و عقیدتی هم (بر فرض) از گرده‌اش برداشته شود باز هم نمی‌تواند با یک شبکه‌ی تلویزیونی فوق حرفه‌ای مانند بی‌بی‌سی رقابت کند.
  2. به خاطر خلا رسانه‌ای در بین فارسی‌زبانان، این خطر وجود دارد که تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی به سرعت اعتبار و محبوبیت بسیار بالایی پیدا کند و در این صورت دستکاری کردن افکار عمومی مردم ایران در راستای منافع انگلستان و متحدانش راحت‌تر می‌شود.

پس پیشنهاد می‌کنم از آمدن تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی خوشحال باشیم، اما هیجان‌زده نشویم.


در همین‌ رابطه پیشنهاد می‌کنم:

لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

روزی که دُم، سَگ را تکان بدهد

گاه و بی‌گاه عبارت‌هایی شبیه «این صهیونیست‌ها هستند که سیاست خارجه‌ی آمریکا را می‌گردانند» را می‌خوانم یا می‌شنوم و همیشه هم به خودم می‌گویم، بله این نظر تا حدی درست است اما این نوع اظهارنظرها واقع‌بینانه نیست، ماجرا به این سادگی‌ها نیست، این‌ حرف‌ها مال رادیکال‌ها و تندروهاست و …
.
اما وقتی چند لحظه‌ پیش، با چشم‌های از حدقه درآمده این عبارت‌ها را به نقل از خبرگزاری فرانسه (AFP) خواندم، متوجه شدم که بیچاره این «رادیکال‌ها» زیاد هم بی‌راه نمی‌گفته‌اند. در واقع‌ انگار که آن‌ها رادیکال نیستند و امثال من از شدت پرت بودن از واقعیت‌های جهان امروز در عالم هپروت دست و پا می‌زنیم.
.
حرفم را قبول ندارید؟ لطفا به من بگویید در کل تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم جهان، کدام مقام سیاسی کدام کشور جهان را می‌شناسید که توانسته باشد این‌طوری با رئیس جمهور آمریکا صحبت کند:
نخست‌وزیر اسرائیل، ایهود اولمرت: شب بین پنج‌شنبه و جمعه، وقتی که وزیر امورخارجه‌ی آمریکا قرار بود به قطع‌نامه‌ی شورای امنیت درباره‌ی آتش‌بس [در غزه] رای بدهد، ما نمی‌خواستیم که رای مثبت باشد.
گفتم که برایم رئیس‌جمهور جورج‌بوش را تلفنی بگیرید. گفتند در حال سخنرانی در فیلادلفیاست. گفتم برایم مهم نیست،‌ باید الان با او صحبت کنم. جورج‌بوش از سکوی سخنرانی پایین آمد و با من حرف زد.
به او گفتم ایالات متحده‌ نمی‌تواند رای مثبت بدهد. ایالات متحده نمی‌تواند به چنین قطع‌نامه‌ای رای مثبت بدهد. او هم بلافاصله با وزیر امور خارجه‌‌ی آمریکا تماس گرفت و گفت که رای مثبت ندهد.
در همان خبر باز هم از قول اولمرت آمده که:
او [خانم رایس] شرمسار شده بود. قطع‌نامه‌ با همکاری خود وی تهیه و آماده شده بود و عاقبت هم [با دستور بوش] به آن رای مثبت نداد.
اصطلاحی هست در فرهنگ آمریکا به این صورت که «وقتی که دُم، سگ را تکان بدهد» (Tail Wagging the dog) و در مواقعی به کار برده می‌شود که یک عامل فرعی، سرنوشت یک عامل اصلی را به دست گرفته باشد.
حالا به نظر شما اگر در مورد اسرائیل و لابی‌ نیرومندش که در قیاس با دولت ایالات متحد آمریکا یک عامل کوچک به نظر می‌رسد، این اصطلاح را به کار ببریم، آیا حرف تندروانه‌ای زده‌ایم، یا عین واقعیت را گفته‌ایم؟!
.
چیزهایی از نفوذ اسرائیل بر آمریکا شنیده بودم، اما این یکی دیگر جاست واو!!!!!!!!!

چگونه یخچال‌های خانگی می‌توانند جلوی گرم شدن زمین را بگیرند؟

بهینه‌ کردن مصرف الکتریسیته در کم کردن انتشار گازهای گل‌خانه‌ای بسیار موثر است، چون تولید برق معمولا با سوزاندن سوخت‌های فسیلی همراه است. روش‌های مرسوم بهینه‌سازی هم بیشتر حول حوش جایگزین کردن منابع انرژی (انرژی خورشید یا باد) یا تولید تجهیزات کم‌مصرف‌تر می‌چرخد.
.
اما یک روش جالب دیگر هم وجود دارد و آن مدیریت هوشمند دستگاه‌های مصرف کننده است. در این روش به کمک یک شبکه‌ی هوشمند کنترلی، دستگاه‌های برقی‌ای را که به روشن بودن مداوم احتیاجی ندارند (مثل دستگاه‌های تهویه، کولر، بخاری‌،  یخچال و …) در مواقعی که مصرف انرژی به پیک رسیده خاموش می‌کنیم. به این کار می‌گویند «مصرف پویا» (Dynamic Demand).
.
فرض کنید،‌ تعدادی دستگاه برقی داریم که در خانه‌های مردم به صورت همزمان کار می‌کنند. همین‌طور فرض کنید این دستگاه‌ها توسط یک شبکه‌ی هوشمند کنترلی+ یک سیستم کنترل مرکزی روشن یا خاموش شدن هستند. حالا مرکز هوشمند، می‌تواند به صورت سیستماتیک و طبق قاعده‌ی خاصی دستگاه‌ها را خاموش و روشن کند، به طوری که اولا کارکرد عادی دستگاه‌ها مختل نشود (یخچال کماکان غذاها را خنک نگاه دارد) و ثانیا مجموعه‌ی سیستم برق کمتری مصرف کند.
.
برای واضح شدن مطلب، با پاورپوینت (خدا پدر و مادر طراح‌اش را بیامرزد) این دیاگرام را کشیدم:
dynamic-demand-bamdadi_com
فرض کنید در شهری زندگی می‌کنیم که فقط پنج خانه دارد. در هر خانه «یک یخچال» وجود دارد که مجهز به سیستم کنترلی است که از یک مرکز کنترل می‌شود. در زمان‌های فرضی 1 و 2 که مصرف برق عادی است همه‌ی یخچال‌ها به صورت عادی کار می‌کنند و مصرف برق بالاست، اما از زمان فرضی 3 به بعد (فرض کنید پیک مصرف برق در کشور از این‌جا به بعد باشد)، سیستم مدیریت پویا روشن می‌شود و به نوبت یخچال‌ها را خاموش و روشن می‌کند. به این ترتیب مصرف برق کل سیستم کمتر شده، و پیک مصرف نیز متعاقبا کم می‌شود. البته واحد زمانی (مثلا فاصله‌ی زمانی بین 3 تا 4) باید حساب شده باشد. اگر زیادی طولانی باشد، کارکرد دستگاه‌ها مختل می‌شود و اگر زیاد کوتاه باشد عمر دستگاه‌ها را کم می‌کند.
.
میلیون‌ها دستگاه برقی مانند یخچال یا بخاری در هر کشور وجود دارند. با ایجاد شبکه‌ی «مصرف پویا» می‌توان  به مقدار قابل ملاحظه‌ای مصرف برق (و تولید گازهای گل‌خانه‌ای) را کاهش داد.
.
این ایده برای اولین بار در انگلستان به طور آزمایشی در حال پیاده‌سازی است، برای شروع با 300 یخچال هوشمند.