وبلاگ‌هایی که به بایگانی تبدیل می‌شوند

خواندن آخرین پست این وبلاگ که در آن یک روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس کانادایی خبر مرگ خودش را منتشر کرده منقلبم کرد. وبلاگش را دنبال نمی‌کردم و از طریق لینک‌ها به آخرین پستش برخورده بودم؛ این بود که اول که خواندمش برای چند لحظه فکر کردم مربوط به ماه‌ها قبل می‌شود و کمی احساس راحتی کردم، اما زود متوجه شدم که تاریخ پست مربوط به چند روز پیش است و آسودگی خاطری که از تصور دور بودن مرگش داشتم جایش را به اندوه و اضطراب داد. وبلاگ مفصلش را ورق می‌زنم. روزنامه‌نگار بوده و حرفه‌ای نویس. از چهار سال پیش با سرطان دست به گریبان بوده اما همین اواخر سال 2010 فهمیده که سرطانش «قطعا» او را خواهد کشت و فقط چند ماه فرصت دارد:

شیمی‌درمانی‌ دیگر جواب نمی‌دهد و بعد از تقریبا چهار سال که روش‌های مختلف درمان را امتحان کرد‌ام، دیگر روشی باقی نمانده که آزمایش نکرده باشم. …  من در سال 2007 فهمیدم سرطان دارم و از همان اوایل 2008 برایم روشن بود که پرتودرمانی‌، جراحی‌، شیمی‌درمانی و همهٔ معالجات دیگر نمی‌توانند حریفش شوند. سرطان هیچ‌وقت متوقف نشده و هر سی‌تی‌ اسکن و آزمایش خونی که داده‌ام نشان داده که تعداد و اندازهٔ تومورهای متاستازیم به صورت آهسته و پیوسته‌ای افزایش یافته است. جهت پیکان، مدت‌هاست که برای من، همسرم و دو دخترم روشن شده. …  شیمی‌درمانی هرگز ساده نیست. چند روز پیش تصادفا جایی دیدم که اولین بار در جنگ جهانی اول از آن به عنوان سلاح شیمیایی استفاده کرده اند، مثل گاز خردل. … برای من هم همین حس را داشته است.

در آخرین پستش نوشته:

خوب بالاخره رسید. من مرده‌ام و این آخرین پست این وبلاگ است…   از خانواده‌ و دوستانم خواستم که هر وقت بدنم عاقبت به خاطر رنج‌های سرطان خاموش شد، این نوشته را منتشر کنند – اولین مرحله از فرایندی که این‌جا را از یک وب‌گاه فعال به یک بایگانی تبدیل می‌کند.

چیزی که خواندن این سطور را برایم خاص می‌کند نفس درگذشتن یک شخص ناشناس (دست کم تا قبل از خواندن وبلاگش) نیست، چرا که در همین مدتی که من این پست را نوشتم احتمالا صدها نفر در جهان مرده‌اند؛ بلکه مشاهدهٔ بازتاب درونیات آدمی است که دربارهٔ ترس‌ناک‌ترین دوران زندگی‌اش نوشته و جسورانه در معرض دید عموم قرار داده است. در واقع این نوشته‌ها بیش از حد من خواننده را به لحظه‌های مرگ‌بار نویسنده نزدیک می‌کند و حایل‌های مرسوم بین من و شخص درگذشته را حذف می‌کند. حایل‌هایی که به کمک آن‌ها بهتر و ساده‌تر می‌توانیم با پدیدهٔ مرگ دیگران رو به رو شویم و در نبود آن‌ها «ما می‌مانیم و مرگ» که تجربهٔ ترسناکی است.

قبلا در «یابود دیجیتال شما کجاست؟» دربارهٔ حضور مجازی بعد از مرگ نوشته بودم. مطمئن باشید آقای درک میلر (Derek Miller) آخرین نفری نیست که بایگانی وبلاگش را به بنای یادبود خودش تبدیل می‌کند.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کاریکاتور روز: جای پا یا پنجره

چند دقیقه پیش، این کاریکاتور عالی نظرم را به خود جلب کرد.

تم اصلی این طرح، مفهوم «جای پای بوم‌شناسیک» (Ecological Footprint) است که طراح کل فضای تصویر را به آن اختصاص داده است. او این کار را با تبدیل استعارهٔ کلامی (جای پا) به استعارهٔ بصری (تصویری از جای پا) از طریق ترجمهٔ مستقیم واژه-به-نمایه انجام می‌دهد. ردپای بوم شناسیک خود یک استعاره است: «کفش‌های ما برای زیست کره چقدر بزرگ هستند؟ (چه کسری از سطح زمین لازم است تا نیازهای بشر را به شیوهٔ امروزی تامین کند و عوارض ناشی از آن را هم جذب کند؟)»

طراح با کشیدن جای پا و پر کردن آن توسط مصداق‌های مختلفی از تمدن بشر (مانند تولید انرژی، تولید غذا، نیروهای نظامی، جمعیت و شهرها) روش ساده و موثری را برای انتقال پیام خود انتخاب کرده است و برای این‌که مطمئن شود مخاطب عام نیز نکته را دریافت خواهد کرد، دو واژهٔ Ecological و Footprint را هم در میان جای پاها نوشته است.

اما نکتهٔ ظریف‌تری که در این طرح قابل توجه است تبدیل «جای پا» به نوعی «پنجره» است. در این طرح، انگار ما از طریق «جای پای» خود به دنیای اطراف نگاه می‌کنیم. طرح از نظر فلسفی می‌گوید که فقط به کمک دانش و ابزارهای خود که محصول تمدن ما هستند می‌توانیم زیست کرهٔ زمین را مطالعه کنیم و این دانش و ابزارها توسط تمدنی به وجود آمده‌اند که خود در حال تغییر دادن زیست‌کره است (از خود رد پا به جای می‌گذارد). به عبارت دیگر «ما به صورت روزافزونی زیست کره‌مان را از طریق مطالعهٔ جای پایمان روی آن می‌شناسیم». به این معنا، ما در این طرح با یک پارادوکس مواجه هستیم. اگر «جای پای» ما پنجرهٔ ما برای شناخت زیست کره است، پس برای مطالعهٔ بهتر آن نیازمند ردپای بزرگ‌تری هستیم… اما ردپای بزرگ‌تر به معنای تغییر (یا تخریب) سریع‌تر زیست‌کره‌ای است که با تمام وجود به آن نیازمندیم.

طراح کاریکاتور

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خارج از چارچوب – ۱

سوال:

پدر و پسری دچار سانحهٔ رانندگی می‌شوند. پدر در محل کشته می‌شود، اما پسر را به سرعت به بیمارستان می‌رسانند. در بیمارستان جراح می‌گوید: «من نمی‌توانم این پسر را جراحی کنم، چون او فرزند من است».

چطور چنین چیزی ممکن است؟

.

پاسخ را این‌جا ببینید.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

رویاپردازی به مثابه واقعیت

من فکر می‌کنم تعداد قابل توجهی از‌ آدم‌های این‌جا، کارگران پاره‌وقت و مسافران تمام‌وقت هستند. بله آن‌ها رویاپردازان حرفه‌ای هستند و تمام وقت رویاپردازی می‌کنند… به نظر من واقعیت به شکل‌های مختلفی خودش را به ما نشان می‌دهد که بی‌تردید رویاپردازی یکی از آن‌هاست.

— یک رانندهٔ لیفتراک

.

I think there’s a fair amount of the population here who’re full time travelers and part time workers. So, yes those are the professional dreamers, they dream all the time… I think that there’re many different ways for the reality to bring itself forward, and dreaming is definitely one of those ways.

– a forklift driver

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وعدهٔ دیدار در انتهای جهان

چه فیلمی. چه فیلمی.

مجسمه‌های بلورین زیر اقیانوس و غارهای یخی و نوترینوها و صدای جیغ سازهای الکترونیک که بعد می‌فهمی صدای فوک‌های دریایی است و تاریکی و دهانهٔ‌ آتشفشان و پنگوئنی که سر به کوه می‌گذارد و آدم‌هایی که از دریا گذاشته‌اند برای رسیدن به رویاهایشان. فیلمی دربارهٔ زبان‌شناسان در سرزمین بی‌زبان، دانشمندانی که زیر سقفی از یخ غواصی می‌کنند و آدم‌هایی که دیوانهٔ ماجراجویی و سفر هستند و در انتهای جهان همدیگر را پیدا کرده‌اند.

فیلم «ملاقات در انتهای جهان» (Encounters at the End of the World) ساخته‌ٔ ورنر هرتزوگ با پرواز به قطب جنوب آغاز می‌شود در حالی که راوی (هرتزوگ) هشدار می‌دهد اگر چه برای ساخت فیلم از او دعوت شده اما قرار نیست فیلمی دربارهٔ پنگوئن‌های مامانی بسازد. انصافا هم وعده‌اش را عملی کرد و حدود دو ساعت مست و محسورم کرد طوری که بارها دهانم بی‌اختیار به حیرت و تحسین باز شد.

هرتزوگ از همان ابتدای فیلم و ورود به شهرک (سایت) نازیبای مک‌موردو (McMurdo) مسیر خود را از مستندهای مرسوم جدا می‌کند. به تدریج که او (و ما) با محیط و آدم‌هایش مانوس‌تر می‌شود به سراغ دانشمندی می‌رود که از راه رفتن بر فراز B-15 که نام بخشی جدا شده از قطب جنوب است سخن می‌گوید. B-15 یک کوه یخی بزرگ است که:

… نه تنها از تایتانیک بلکه از کشوری که تایتانیک را ساخت هم بزرگ‌تر است و از قطب جنوب جدا شده و همان‌طور که به سمت شمال می‌رود فریاد می‌کشد و من همان‌طور که روی آن ایستاده‌ام صدای حرکتش را به سمت شمال از طریق پاهایم می‌شنوم. این رویای من است…. 50 متر آن از آب بیرون است و بیش از 300 متر آن زیر آب. مقدار آبی که در خود دارد به اندازهٔ 75 سال جریان رود نیل کافی است. من این کوه‌های یخی را مطالعه می‌کنم… این‌قدر بزرگند که آدم نوعا می‌ترسد.

دوربین هرتزوگ همه جا می‌رود. روی آب، زیر آب، روی کوه، توی کوه، روی برف، زیر برف، نطقهٔ صفر قطب جنوب چه روی زمین و چه زیرزمین یخ زدهٔ آن که دمایش هنگام فیلم‌برداری منهای هفتاد درجه سانتی‌گراد است. هرتزوگ اعتقادی به فیلم‌برداری از راه دور و استفاده از تصاویر دست دوم و سوم ندارد (مگر برای قسمت‌هایی محدود که می‌خواهد روایتش را تکمیل کند). برای تولید تصاویر دست اول، او با ساکنان قطب دوست می‌شود و با آن‌ها زندگی می‌کند. در نتیجه مثلا او می‌تواند دوربینش را همراه با زیست‌شناسانی که سوراخی کوچک در میان دریای یخ زده ایجاد کرده‌اند به زیر آب ببرد و صحنه‌هایی باورنکردنی از زیبایی طبیعت و حیات آن‌جا را ثبت کند. راوی توضیح می‌دهد که غواص‌ها که لباس می‌پوشند با هم حرف نمی‌زنند و به کشیشانی می‌مانند که خود را برای عبادت آماده می‌کنند. و در آغوش گرفتن این حس سکوت و تاریکی و زیبایی خیره‌کننده و خطر گم‌کردن راه بازگشت که غواص‌ها زیر آب دارند و با صدای فوک‌ها که به جیغ‌های الکترونیک سازهای مدرن می‌مانند همراه شده است، تجربه‌ای منحصر به فرد است. اگر فیلم را می‌خواهید ببینید آن‌را در سکوت و با سیستم صوتی خوب ببینید تا متوجه شوید چه می‌گویم.

جای دیگر فیلم آتشفشانی را نشان می‌دهد که یکی از سه آتشفشان‌ در جهان است که ماگمای باز در دهانهٔ خود دارند و در نتیجه از لحاظ مطالعات زمین‌شناختی جالب هستد. به خاطر عدم ثبات سیاسی کشورهای دو آتشفشان دیگر که در آفریقا هستند، مناسبت‌ترین محل جهان برای مطالعهٔ این آتش‌فشان در قطب جنوب است. هرتزوگ دانشمندانی را نشان می‌دهد که به قصد مطالعهٔ آتش‌فشان با طناب از دهانهٔ آن پایین می‌روند در حالی که دریاچهٔ ماگما که هر لحظه ممکن است بترکد و به بالا بپاشد زیر پاهایشان قرار دارد. یکی از آن‌ها توضیح می‌دهد که اگر دیدی ماگماها ترکیدند به آن‌ پشت نکن، بلکه با چشم‌های باز مسیر حرکت تکه‌های ماگما را ببین و اگر دیدی به سمت تو می‌آید جا خالی بده. فقط تصور کنید که ماگماها ترکیده باشند و تکه‌های گذازه به سوی شما بیاید و شما همان‌طور که خونسرد ایستاده‌اید مسیر سقوط آن‌ها را دنبال کنید. این‌جا دقیقا جایی است که «عقل عافیت‌اندیش» متوقف می‌شود و فقط عشق و ایمان باقی می‌ماند. کدام «عقل» می‌تواند یک دانشمند را وادار کند که جانش را به خطر بیاندازد و وارد دهانهٔ‌ یک آتش‌فشان فعال شود و کدام «استدلال» می‌تواند او را از پذیرفتن چنین خطری دور کند؟

در جای دیگر، وقتی که زیست‌شناسان از میان نمونه‌هایی که نتیجهٔ آخرین غوص‌شان بوده سه گونهٔ جدید چندسلولی را کشف می‌کنند هرتزوگ صادقانه می‌پرسد «آیا این یک لحظهٔ مهم تاریخی است؟» و این را با یک طنز ملایمی که در سراسر فیلم استادانه به کار گرفته شده می‌گوید. دانشمند کمی فکر می‌کند و با تردید پاسخ می‌دهد «احتمالا بله. هرگاه به دایرهٔ دانش بشر چیزی افزوده شود، یک لحظهٔ مهم تاریخی است». هرتزوک به شکل متقاعد کننده‌ای به ما نشان می‌دهد که ما آدم‌ها در این نقطه از زمین (انتها) به دنبال نشانه‌هایی می‌گردیم که آغاز جهان را توضیح دهد (مثل آن فیزیک‌دان‌هایی که در جستجوی ثبت جریان نوترینو از طریق نمونه‌گیری از استراتوسفر بودند) و یا به دنبال نشانه‌هایی هستیم که آغاز حیات بر زمین را بفهمیم. انگار این دانشمندان به آمدن به انتهای کرهٔ زمین راضی نیستند و می‌خواهند به انتها (ابتدا؟)ی زمان حیات و کیهان نیز سفر کنند.

چند مثال از قسمت‌های به یاد ماندنی فیلم:

در جایی زیست‌شناسی که موجودات تک‌سلولی اقیانوس را مطالعه می‌کند توضیح می‌دهد که یکی از این تک‌سلولی‌ها چنان در جذب مواد اطراف و ساختن پوستهٔ محافظی برای خود استاد است که خصوصیت‌های او تقریبا «با هر تعریفی که از هوش داریم هماهنگی دارد».

در جای دیگر، یکی از این دانشمند-مسافر-ماجراجو-دیوانه‌های مستقر در آن‌جا که رانندهٔ یک اتوبوس غول‌پیکر است از یک فیلسوف نقل قول می‌کند که «جهان از طریق چشم‌های ما آدم‌ها، زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های خودش را مشاهده می‌کند».

در صحنه‌ای مسحور کننده، هرتزوک پنگوئن تنهایی را نشان می‌دهد که به دریا پشت کرده و به سوی سرزمین اصلی قطب در حرکت است. او با داشتن 5000 کیلومتر پیش روی خود به سمت مرگ محتومی می‌رود و دانشمندان توضیحی برای این رفتار استثنایی انگشت‌شماری از پنگوئن‌ها ندارند. آیا پنگوئن‌ها هم مانند آدم‌ها گاهی دیوانه می‌شوند و سر به کوه و بیابان می‌گذارند؟

فیلم خیلی بیشتر از این‌هاست و فکر می‌کنم توصیف کردن ابعاد شاعرانه و در عین حال فلسفی آن با کلمات ممکن نیست. در کنار همهٔ آثار ورنر هرتزگ (که تا آن‌جا که من دیده‌ام همه تجربهٔ منحصر به فردی را برای بیننده ایجاد می‌کنند) دیدن فیلم مستند «ملاقات در انتهای جهان» را اکیدا توصیه می‌کنم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: بچه‌های آسمان

  • شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی » دست‌نوشته‌ها
    «شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی» عنوان وبلاگ «سو»، دختر کنیایی است که در خیابان‌های نایروبی تن فروشی می‌کند و در وبلاگش از خودش و کارش با خوانندگانش صحبت می‌کند.
  • سوار موج آلمانی (دویچه وله) » ٤دیواری
    من پیشتر در این پست٬ در مورد اهمیت این‌که چه وبلاگی برنده شود نوشته‌ام. برنده شدن در چنین مسابقه‌ای موجب افزایش شمار مخاطبان٬ نشر وسیع‌تر تصورات و افکار نویسنده و افزایش اعتبار رسانه‌ای آن خواهد شد. منظور این‌که٬ این فرق می‌کند که وبلاگی که خواهان تغییرات اجتماعی از طریق رفرم است در مسابقه دویچه‌وله برنده شود٬ یا وبلاگی که شرکت هلی‌کوپترهای آمریکایی را برای ایجاد دمکراسی در جامعه ما لازم می‌داند!
  • ولیعصر رو به پایین » همه می دانند
    اما [نام محفوظ] به محض دریافت اس ام اس از تخت پایین آمد، دوش گرفت، ریش تراشید، لباس پوشید و راهی شد. او از آن دسته مردهایی است که ادعا ندارند بازیکن خوبی هستند، اما از بودن در جریان بازی لذت می‌برند.
  • در خدمت امپراتوری: روشنفکران کمپرادور در عصر اسلام‌هراسی » بررسی کتاب: حميد دباشی، پوستِ سبزه، نقاب‌های سفيد
    ادوارد سعید وقتی که درباره‌ی آمریکا می‌نوشت، «روشنفکران تبعیدی» را کانون اعتراض در قلب امپراتوری‌ای قلمداد می‌کرد که توانسته بود روشنفکران نقاد حوزه‌ی عمومی را نابود کند. اما دباشی می‌کوشد که «سویه‌ی تاریک‌تر مهاجرت روشنفکران» را بررسی کند. به این ترتیب او توضیح می‌دهد که چطور «از میان همین حلقه‌ی تبعیدیان خبرچینانی بومی استخدام می‌شوند که دیگر به کارفرمایان سلطه‌جوی خود آن‌چه را که باید بدانند نمی‌گویند بلکه آن چیزی را به آن‌ها می‌گویند که می‌خواهند باور کنند (…) تا افکار عمومی را متقاعد کنند که بمباران و اشغال سرزمین‌های دیگران امری خوب و اخلاقی است».
  • برف دیروز » ٤دیواری
    دخالت و تغییر این قواعد ناممکن نیست. کافی است وقتی که «آن‌ها» به آرش آبادپور می‌گویند٬ ما شما را به عنوان داور این مسابقات انتخاب کردیم٬ او به جای این‌که بگوید: «ممنونم که انتخاب کردید»٬ بگوید: «طوری که من برخی از هم‌وطنان خود را می‌شناسم٬ آن‌ها این را که کس یا کسانی از بالا برای آن‌ها داور انتخاب کنند٬ نمی‌پذیرند و حتما به آن اعتراض می‌کنند. باید فکر دیگری بکنیم». در صورتی که برگزارکنندگان مسابقه حرف او را نپذیرند٬ او می‌تواند این موضوع را با مخاطبان وب فارسی در میان بگذارد. در این صورت قابل تصور است که بحث مفیدی راه بیافتد٬ حتی می‌توانم تصور کنم که کسانی از کشورهای دیگر نیز در این بحث شرکت کنند. و دویچه‌وله خیلی بیشتر از این به اعتبار خود اهمیت می‌دهد که برای جلوگیری از مخدوش شدن آن به یک چنین اعتراضی بی‌اعتنایی کند.
  • قانون منع روبنده در فرانسه یا تشویش های ذهن یک استعمارگر » فمینیست سبز
    ده تا نکته کوتاه
  • بچه های آسمان » سُخن
    «سعید تاجیک» بسیجی معروف «شهر ری» به استناد فیلم منتشر شده از فحاشی اش به «فائزه هاشمی» و به شهادت مصاحبه اخیرش  با زردنگار روز  بدون تردید یکی از ناب ترین و زلال ترین و معتبرترین گونه موجود از خرده فرهنگ جامعه سنتی ایران را در معرض دید و داوری تحلیل گران مسائل ایران قرار می دهد.
    همچنانکه نوع برخورد با «تاجیک» و خرده فرهنگ و ادبیات تاجیک از سوی کسر بزرگی از جبهه مخالفان وی نیز سندی معتبر از «برزخ هویت» اقشاری است که در «جبهه مقابل تاجیک» خود را مدرن و متمدن تعریف کرده اند.
    هر چند در سخافت توام با شناعت ادبیات مستعمل تاجیک و امثال تاجیک نمی توان کمترین تردیدی داشت اما به همان اندازه نیز نمی توان از ژست های تصنعی و اخلاق داورانه طیف مقابل تاجیک مشمئز نشد و برائت نجُست که از یک سو بابت فحاشی و انتساب لفظ «بدکارگی» به دختر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام دچار ترشروئی می شوند در حالی که وجدان عمومی جامعه از ناحیه روح لطیف و طبع منیع و شخصیت فرزانه همین نازک دلان شاهد کمترین ملامت و یا حداقلی از شماتت به آن بخش از سبزها طی دوران شهرآشوبی شان نشد که شورمندانه و در عرصه خیابان شعار گروهی «توپ تانک فشفشه …؟» را سر می دادند!
  • جامعهٔ ایران در حال فروپاشی است » عباس عبدی
    من به رفتاري كه در قبال اين مراجع در پيش گرفته شده است، كاري ندارم بلكه مي‌خواهم بگويم وقتي شما درصدد قدسي و ديني كردن حكومت برآييد، اين مشكل پديد مي‌آيد كه دين و تمام نهادهاي ديني را سياسي مي‌كنيد. زماني كه مي‌خواستند رستم را به دنيا بياورند، قابله زورش نرسيد كه رستم را بيرون بكشد و رستم او را به درون كشيد! سياست قدرتمندتر و زمینی تر از آن است كه دين بتواند او را قدسي كند. سياست جايگاه خودش را دارد. اگر دين بخواهد چنين كاري كند كاملاً مصبوغ به سياست مي‌شود و تمام نهادهايش نيز سياسي مي‌شوند. خسارت اين وضعيت متوجه دين است زيرا قرار نيست دين سياسي شود. از بين رفتن قبح انتقاد از مرجعيت، يكي از نتايج حكومت ديني است. اين قداست‌زدايي فقط شامل مرجعيت نمي‌شود بلكه بسياري از نهادها و ايده‌هاي ديني را نيز دربر مي‌گيرد.
  • سرشتِ پوچ ِ واژه‌ها » یادداشت‌های معترض
    تا جایی که به فلسفه‌یِ روشنگری و تفکر ِ انتقادی مربوط است باید پایِ هر مطلبِ نظرگیر و جالب و بامعنی یک «ریدی» گذاشت و بعد منتظر ِ نتایج‌اش شد. احتمالاً مطلبِ واقعاً باارزش از همه‌یِ «ریدی»ها جانِ سالم به در می‌برد، یا امیدوار ایم که ببرد. تا جایی که به سرشتِ واژه‌ها و ترکیب‌شان با هم مربوط است، این باید دستورالعمل ِ نوعی خاص از جست‌وجویِ ترکیب‌هایِ بهینه باشد که از قضا با هجو ِ چیزهایی که دهان به دهان می‌چرخد، یا مراجع ِ محترم ِ قدرت می‌گویند، کار ِ خودش را آغاز می‌کند.

.


*بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دوست دارم یا موافقم؟

این درست که در هر دوست داشتنی جلوه‌هایی از منطق هم وجود دارد اما نمی‌توان انکار کرد که «دوست داشتن» یک فعل حسی است؛ یعنی با گفتن «این را دوست دارم» گرایش و توجه عاطفی خود را نسبت به «این» اعلام می‌کنیم. شبکه‌های اجتماعی فیس‌بوک (Facebook) و گوگل‌خوان (Google Reader) این امکان را به کاربران خود می‌دهند که به کمک فشردن دکمهٔ‌«دوست داشتن» یا لایک (Like) محتوای مورد علاقهٔ خود را نشانه‌گذاری کنند و بگویند که مطلب مورد بحث از لحاظ «حسی» مورد توجه آن‌ها بوده است. اما در صورتی که مطلبی بیشتر از لحاظ «منطقی» مورد تایید یا توجه بود چطور؟ در حال حاضر کاربران چاره‌ای ندارند که باز هم دست به دامن همان دکمهٔ لایک بشوند، منتها این‌بار نه به معنای «دوست دارم»‌ که به معنای «موافقم» یا «تایید می‌کنم».

سران فیس‌بوک و گوگل که این‌جا را نمی‌خوانند، اما پیشنهاد من این است که این دو مفهوم از هم تفکیک شوند. یعنی اگر مطلبی را از لحاظ حسی پسندیدیم دکمهٔ‌ لایک (Like) را بزنیم و اگر برایمان از نظر منطقی جالب توجه بود دکمهٔ‌ «موافقم» (Agree) را.

«دوست داشتن» چیزی لزوما به معنای «موافق بودن» با آن نیست. موافق نیستید؟
.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در آن صورت انتخاب شما کدام است؟

با توجه به وقایع اخیر نکته‌های زیر را در نظر بگیرید:

1- پایان غیررسمی جنبش سبز

اجازه دهید از این بحث تاریخی که حرکت اعتراضی بخش‌هایی از مردم بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر چه ماهیتی داشت و آیا جنبش بود یا نبود یا غیره بگذریم و موضوعی مهم‌تر را مد نظر داشته باشیم: «جنبش سبز»‌ پایان یافته است. بدون شک پایان جنبش سبز به معنای پایان حرکت‌های اعتراضی و یا شکل‌گیری یا تحول اپوزیسیون داخلی یا خارجی نیست، بلکه فقط به این معناست که جنبش سبز حتی با همان تعاریف غیرصلب خویش دیگر وجود ندارد و البته ما می‌توانیم در فضای مجازی تا سال‌ها دربارهٔ اقتدار و بزرگی‌اش صحبت کنیم.

2- پارادایم سی ساله: «دین سیاسی» در ایران

اگر بخواهیم یکی از وجوه مهم (شاید مهم‌ترین وجه) جمهوری اسلامی ایران را متمایز کنیم تلاش برای برقراری یک «حکومت دینی و امروزی» است. جمهوری اسلامی «می‌خواسته است» و «می‌خواهد» دینی باشد و مدرن باشد و البته این استراتژی «دین سیاسی» به شکل‌های مختلف از زبان اصول‌گرایان یا اصلاح‌طلبان روایت شده است،‌ یعنی بسته به این‌که وزنه به کدام سوی «دین سنتی» و «سیاست روز» باشد. یکی معتقد به «سیاست دینی» است یعنی اعتقاد دارد که باید در عین نگاه داشتن ستون دین در حکومت، جنبه‌های «سیاست‌ورزی» حکومت را تقویت کرد و دیگری معتقد به این بوده که جنبهٔ دینی را باید محکم نگاه داشت و البته تا حد امکان سیاست‌ورزی هم کرد. این داستان کلی را با فراز و نشیب‌های مختلف در سراسر دوران بعد از انقلاب اسلامی داشته‌ایم، چه در دورانی که گفتمان‌های «دین سنتی» وجه غالب‌‌تر بوده‌اند و چه در دوران‌هایی که گفتمان‌های «سیاست روز» غالب بوده‌اند. به طور کلی می‌شود گفت در سه دههٔ اخیر «دین سیاسی» پارادایم غالب جمهوری اسلامی ایران بوده است و صداهایی خارج از این پارادایم در «ساختار قدرت رسمی» در ایران جایگاه بارزی نداشته‌اند.

3- آیا جنبش سبز از پارادایم جدیدی سخن می‌گفت؟

صحبت کردن از این که «جنبش سبز» از چه پارادایمی صحبت می‌کرد اشتباه و غلط‌ انداز است چرا که جنبش سبز آن‌چنان متکثر بود (یا شد) که دیگر صدای مشخصی نداشت و در نتیجه صحبت کردن از خط مشی و استراتژی جنبش سبز و از آن بالاتر تلاش برای یافتن پارادایمی که در آن تنفس می‌کرد بی معناست. اما دست کم می‌توانیم این‌طور بگوییم که بخشی از طیف‌هایی که خود را سبز می‌دانستند پارادایم جدیدی را دنبال می‌کردند: «پایان دین سیاسی» که عمدا می‌خواهم آن کلمهٔ «اسمش را نبر» را در توصیف آن به کار نبرم چرا که ساختار قدرت سنتی در ایران نشان داده است که اگر چه به شدت از گفتمان فلسفهٔ سیاسی غرب وام گرفته (و می‌گیرد) اما از کاربرد مستقیم ادبیات آن در توصیف خودش پرهیز دارد. این را هم ناگفته نگذاریم که بخش بزرگی از جنبش سبز، دست کم در سطح رهبری سیاسی داخل کشور آن (اگر بتوانیم آغاز کننده‌‌گان آن را رهبر آن خطاب کنیم، عنوانی که خود از به کار بردنش پرهیز داشتند) پارادایم جدیدی را نمی‌جستند و صرفا اختلافات تاکتیکی با استراتژی تثبیت شدهٔ نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران داشتند که همان «دین سیاسی» باشد.

4- آیا هیچ صدای رسمی‌ای در داخل ساختار سیاسی ایران وجود دارد که از پارادایم جدیدی دفاع کند؟

بله. نشانه‌های مختلفی وجود دارد که «تیم دولت» به نمایندگی رئیس‌جمهوری و به حمایت اطرافیان مشهورش در متن و حامیان نیرومندش در حاشیه گفتمان جدیدی را مطرح می‌کند که روز به روز آشکارتر می‌شود. این گفتمان هر چه باشد با گفتمان غالب «دین سیاسی» متفاوت است. به نظر می‌رسد که در گفتمان جدید سیاسی «تیم دولت» قرار است «دین سیاسی» به «دین سنتی» تبدیل شود و «سیاست دینی» به «سیاست روز». تضاد «تیم دولت» با نمایندگان و متولیان پارادایم غالب از این‌جا ناشی می‌شود. این تضاد به هیچ عنوان «تاکتیکی» نیست بلکه «استراتژیک»‌است و اشتباه است که این دعواها را به انتخابات آتی مجلس و یا انتخاب یک وزیر محدود کنیم.

5- امروز متولیان رسمی پارادایم «دین سیاسی» چه کسانی هستند؟

با روشن شدن حوزهٔ اختلافات داخل قدرت بهتر مشخص می‌شود چه کسانی متولی پارادایم جاری هستند. می‌توانیم این‌طور بگوییم که عالی‌ترین مقام رسمی نظام جمهوری اسلامی یعنی رهبری، عالی‌ترین و نیرومندترین نمایندهٔ پارادایم جاری در ساخت سیاسی فعلی است و طبعا دامنهٔ حضور طرف‌داران این پارادایم به بخش‌های مختلف حکومت چه در سطح و چه در عمق گسترش می‌یابد و از توانایی بالفعل بالایی برخوردار است، اما تحولات تاریخی و اجتماعی به تدریج سرمایهٔ آن را کاهش داده است و روز به روز توان مقابله با گفتمان‌های جدید را بیشتر از دست می‌دهد.

6- آیا پیروزی هر طیفی که از پارادایم جدیدی سخن می‌گوید خوب است؟

می‌توان از خود پرسید که اگر «تیم دولت» و متولیان دور و نزدیکش از پارادایم جدیدی سخن می‌گویند (و هیچ گروه جدی و مطرح در سطح سیاسی هم نداریم که از پارادایم جدیدی سخن بگوید) و به صورت استراتژیک با متولیان تاریخی نظام مشکل دارند و این تضاد روز به روز آشکارتر می‌شود تا به نقطهٔ اوج برسد (اگر از آن نقطه عبور نکرده باشد) آیا باید خوشحال باشیم؟ آیا غلبهٔ گفتمان جدید بر گفتمان‌های سنتی موجود در ساخت سیاسی ایران «حتما» مفید است؟

شاید. اما نباید فراموش کنیم که «تیم دولت» همزمان با پیش بردن گفتمان جدید در عرصهٔ حکومت به صورت «انحصارگرایانه»، «اقتدارگرایانه»  و «فراقانونی» عمل کرده است. شاید بگویید ساخت سیاسی سنتی در ایران هم همین‌طور اقتدارگرا و فراقانونی عمل کرده است و آن وقت است که نگاهی به تاریخ سی سالهٔ جمهوری اسلامی و مقایسه آن با عملکرد «تیم دولت» در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که ساختار سنتی حاکم بر ایران از صعهٔ صدر و تکثر بالاتری در داخل پارادایم سیاسی خود برخوردار بوده است.

7- آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در آن صورت انتخاب ما کدام است؟

آیا انتخاب امروز ما (چنان‌چه انتخابی داشته باشیم) تاثیری بر روند «تغییر پارادایم» در ساختار سیاسی ایران می‌گذارد؟ بله. چرا که در غیر این صورت باید بپذیریم که جامعه در شکل‌دهی فرایندهای سیاسی بی‌تاثیر است که این‌طور نیست. پس این مهم است که تک تک ما به این موضوع فکر کنیم که بین

«ادامهٔ گفتمان غالب در جمهوری اسلامی»، یعنی گفتمان «دین سیاسی» به نمایندگی اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان و بخش بزرگی از روحانیان سیاسی و روشن‌فکران دینی و پرهیز از تغییرات غیرارگانیک و برخورداری از صعهٔ صدر سیاسی در چارچوب‌ این پارادایم

و

«آمدن گفتمان جدید» یعنی «پایان دین سیاسی» و آغاز «سیاست‌ورزی محض» توسط «تیم دولت» و حامیان آن و برخورداری از مزایای داخلی و خارجی برخورداری از چنین پارادایمی (فرضا آزادی بیشتر اجتماعی، مانورپذیری بیشتر در چانه‌زنی‌های داخلی و بین‌المللی و غیره) و در عوض پذیرفتن خطر تثبیت یک نظام به مراتب بسته‌تر از لحاظ سیاسی

یکی را انتخاب کنیم. به بیان دیگر، آیا انتخاب معناداری وجود دارد و در این صورت انتخاب شما کدام است؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کتابی به قیمت بیست و چهار میلیون دلار و بازخورد مثبت

اتفاقی که در فروشگاه آنلاین کتاب آمازون رخ داده و توسط یک خریدار نکته‌سنج و پی‌گیر کشف شده جالب بود. ماجرا از این قراره که آقای مایکل که یک محقق است می‌ره توی سایت آمازون که سفارش خرید کتاب مورد نظرش رو بده ولی متوجه می‌شه که دو جلد از چاپ جدید این کتاب قیمت باورنکردنی‌‌ای دارن: بیشتر از یک میلیون دلار!

اولش مایکل فکر می‌کنه ماجرا یه شوخیه و چند دانشجوی بیکار کتاب‌های دست‌دومشون رو خواستن با این قیمت برای فروش بذارن و کمی بخندن. اما این کتاب‌ها نو بودن و فروشنده‌های اونا (دو شرکت خرده فروش مختلف) هم نه تنها قانونی و موجه به نظر می‌رسیدن بلکه امتیاز خیلی بالایی هم توی آمازون داشتن (امتیاز خرده‌ فروشنده‌ها با توجه به بازخوردی که از خریداران می‌گیرن تعیین می‌شه و امتیاز بالا یعنی خرده‌ فروشنده‌ای که بیشتر می‌شه بهش اطمینان کرد). با این حال قیمت‌ها کاملا تصادفی می‌رسیدن و نه معقول و اندیشیده.

مایکل با کنجکاوی چند روز موضوع رو پی‌گیری می‌کنه و متوجه می‌شه که قیمت این دو جلد کتاب‌ مدام در حال افزایش یافتنه و هربار که قیمت یکی از این کتاب‌ها توسط فروشندهٔ اول زیاد می‌شه چند ساعت بعد فروشندهٔ دوم هم قیمت اون یکی کتاب رو زیاد می‌کنه. مایکل چند وقتی قیمت این دو جلد کتاب رو زیر نظر می‌گیره و متوجه می‌شه که دو خرده فروش قیمت کتاب‌هاشون رو به این صورت تعیین می‌کنند (به صورت خودکار توسط یک برنامهٔ کامپیوتری که ظاهرا هیچ قیمتی براش عجیب نیست):

فروشندهٔ اول می‌خواد مطمئن باشه که قیمت کتابش همیشه ارزان‌ترین قیمت بازار هست (منتها با اختلاف ناچیز از گران‌ترین نسخهٔ موجود در آمازون). در نتیجه گران‌ترین قیمت رو پیدا می‌کنه، مقداری ازش کم می‌کنه و قیمت کتاب تعیین می‌شه.

فروشندهٔ دوم می‌خواد مطمئن باشه که قیمت کتابش همیشه گران‌ترین قیمت بازار هست (با اختلاف معین از گران‌ترین نسخهٔ موجود در آمازون). در نتیجه گران‌ترین قیمت رو پیدا می‌کنه، مقداری بهش اضافه می‌کنه و قیمت کتاب تعیین می‌شه.

سیاست قیمت‌گذاری خرده‌ فروش اول معقول به نظر می‌رسه چون سعی می‌کنه با حداکثر بهایی که هم‌زمان ارزان‌ترین هم هست، کتابش رو بفروشه. اما سیاست دومی عجیب به نظر می‌رسه. چرا باید یک فروشنده بخواد قیمت کتابش از همه بیشتر باشه؟ کی ممکنه بخواد کتابی رو که گرون‌تره بخره؟

بعضی از مشتری‌ها ممکنه این‌کار رو بکنن چون فکر می‌کنند با پرداخت چند دلار بیشتر می‌تونن از سرویس بهتر یا مطمئن‌تری بهره‌مند بشن اما این ریسک بزرگی برای یک فروشنده هست، چون بیشتر خریداران این‌طور فکر نمی‌کنن و سراغ کتاب گرون‌تر نمی‌رن. پس چرا خرده فروش دوم الگوریتم قیمت‌گذاریش رو طوری نوشته که حتما از بقیه گران‌تر باشه؟

یه حدس می‌تونه این باشه که ایشون کتاب رو توی انبارش موجود نداره و از طرفی نمی‌خواد هم بگه ندارم، در نتیجه قیمت بیشتری از گرون‌ترین قیمت بازار روی کتابش می‌ذاره. در این حالت اولا اعتبارش نزد مشتری‌ها حفظ می‌شه و دوما بر فرض هم که کتاب فروخته شد، پول کافی برای این‌که کتاب رو از جای دیگه‌ای تهیه کنه داره.. اما اتفاقی که این‌جا افتاده و باعث شده قیمت این کتاب‌ها به شکل احمقانه‌ای بالا بره اینه که هر دوی این الگوریتم‌ها به هم برخورد کردن و تشکیل یک سیستم با بازخورد مثبت رو دادن (positive feedback). اولی قیمت کتابش رو بالا می‌بره چون قیمت دومی بالا رفته و دومی هم قیمت رو بالا می‌بره چون قیمت اولی بالاتر رفته. این روند همین‌طور ادامه پیدا کرده تا جایی که قیمت کتاب‌ها در روز 18 آوریل به حدود 24 میلیون دلار (+ چهار دلار پول پست) رسیده و ظاهرا باگ مربوطه توسط فروشندهٔ اول کشف شد و قیمت کتاب رو اصلاح کرد و چند ساعت بعد آن یکی فروشنده هم به صورت خودکار قیمتش اصلاح شد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

عکس روز: انسان و زمین

این عکس را به مناسبت فرارسیدن روز زمین تقدیم می‌کنم.

«روز زمین» (و مناسبت‌های مشابه) بهانه‌ای است برای بالا رفتن میزان حساسیت و آگاهی ما نسبت به «طبیعت زمین». گفتمان غالب محیط زیست معمولاً انسان را به عنوان «فاعل» و «ناظر» در نظر می‌گیرد که باید مراقب زمین باشد و از «طبیعت» نگهداری کند (تصاویر گرافیکی که زمین آسیب‌پذیر و شکننده را در میان دست‌های نوازش‌گر انسان نشان می‌دهد دیده‌اید؟). اما رویکرد دیگری نیز وجود دارد که در آن انسان نقش «قیومیت» طبیعت را ندارد، چرا که خود بخش کوچکی از آن است و تفکیک «انسان» و «طبیعت» فقط در سطح «وهم و خیال» امکان پذیر است. این رویکرد مخالف مراقبت از محیط زیست نیست و کماکان بر نقشی که ما انسان‌ها در تغییر محیط زیست ایفا می‌کنیم تاکید می‌کند، اما جایگاه فرودست‌تری را برای ما در نظر می‌گیرد.

بنابراین هدف من در این عکس نشان دادن تفکیک بین انسان (قلب) و طبیعت (برگ‌ها) نبوده است. احاطه شدن قلب توسط برگ‌ها این مفهوم را به تصویر می‌کشد: «فراموش نکنیم که در طبیعت غوطه‌وریم و نمی‌توانیم آن‌را در دست‌های خود بگنجانیم».

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پروپاگاندا: جنگ

هرگاه جنگی فرا می‌رسد -یا حتی قبل از این‌که فرا برسد- نه به عنوان جنگ که به عنوان دفاع شخصی در برابر یک دیوانهٔ آدم‌کش به دیگران معرفی می‌شود.

— جورج اورول

.

Every war when it comes, or before it comes, is represented not as war but as an act of selfdefence against a homicidal maniac.

George Orwell

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مغالطه ممنوع: در باب مخالفت با پوشیدن روبنده توسط زنان در فرانسه

تصویب قانون منع روبنده در کشوری که تیم آقای سارکوزی رهبری سیاسی‌اش را به عهده دارد، کمتر از خواندن نوشتهٔ یکی از دوستانی که وبلاگش را معمولا می‌خوانم مرا متعجب کرد. نوشته‌ای که به گمانم سرشار از مغالطه و توهین است. نویسندهٔ‌ وبلاگ «مسیر یک ذره» معنای پوشیدن روبنده توسط «سرکار خانمی که اصرار دارد با روبنده در یک مکان آموزشی\خدماتی\اجتماعی مدرن ظاهر شود، چه در ایران، چه عربستان، چه فرانسه، یا در همین کانادا یا هر جای دیگر» را این‌طور تفسیر می‌کند:

کاش به معنی پوششت بیاندیشی. با آن نقاب به همهٔ مردها داری می‌گویی شما پلیدتر\خطرناک‌تر از آن هستید که روی من را ببینید. پوشش تو (اگر با انتخاب و اصرار خودت باشد)، نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی بر ضد مردان است. توهین‌آمیز است. تو در جامعه‌ای با آن پوشش می‌گردی که نیمی مرد است، و آن نیمه را مطلقاً نامحرم می‌شماری. از دید من خیلی هم خوب است که پلیس فرانسه دستگیرت کرده. امیدوارم در دوره‌ای که در بازداشت هستی تا حدی به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببری.

اول این‌که نویسنده انگشت اتهامش را به سمت کسی که از روی انتخاب و اصرار شخصی‌اش پوشش روبنده را انتخاب کرده گرفته است. از این نکته بگذریم که بهتر بود نویسنده اتهام را متوجه افرادی که زن‌ها را مجبور به پوشیدن پوشش مخالف تمایل شخصی‌شان می‌کنندُ می‌کرد و در این مورد صحبت کنیم که نویسنده به کدام دلیل پوشیدن روبنده که یک خصوصیت فرهنگی است را به اهانت و تبعیض علیه مردان ترجمه کرده است. بنا به همین شیوهٔ استدلال لابد باید پوشیدن شلوار توسط مردها را هم نوعی توهین و تبعیض علیه زنان ترجمه کنیم چرا که مرد پوشندهٔ شلوار، خانم‌ها را به اندازهٔ کافی محرم ندانسته‌ که ناحیه‌ای را که آن مرد خصوصی تلقی می‌کند، مشاهده کنند! از نویسنده باید پرسید که آیا پوشیدن سوتین توسط خانم‌ها نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی علیه مردهاست و اگر نیست چطور می‌تواند آن‌را از شمول استدلالی که آورده‌ است خارج کند؟
.
دوم این‌که برفرض هم که حق با نویسنده باشد و پوشیدن روبنده به ذات خود عملی تبعیض‌آمیز باشد، آیا روش برخورد با پدیده‌های تبعیض‌آمیز نرم (مثل پوشش) دستگیر کردن و بازداشت کردن فرد است؟ آیا این است روش برخورد با رفتارهای فرهنگی‌ای که اکثریت جامعه به هر دلیل نمی‌پسندد؟ دستگیر کردن و برخورد خشونت‌آمیز؟
.
سوم این‌که این چه نوع صحبت کردن دربارهٔ دستگیر شدن افراد است؟ نویسنده توضیح نداده که آن زن بازداشت شده چطور قرار است به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببرد؟ همین‌طور توضیحی داده نشده که بازداشت شدن و تحمل تحقیر و خشونتی که لازمهٔ بازداشت شدن است چطور می‌تواندن فردی را متوجه مفهوم پوشش مورد علاقهٔ خود کند. آیا واقعا از دید نویسنده «خیلی خوب» است که پلیس با یک نفر چنین برخوردی کند، فقط به خاطر نوع پوشش‌اش؟
.
دوست ما ادامه می‌دهد:
می‌توانم تصور کنم که اصرارت شاید به اجبارها یا فشارهای درون خانه مربوط باشد، اما اگر آن قدر خوش‌اقبال هستی که در جامعه‌ای مدرن زندگی کنی، حتماً می‌توانی برای چیره شدن بر آن‌ها هم کمک بگیری. برای من مهم است که آدم‌ها در انتخاب‌های‌شان تا جایی که آزادی همگانی اجازه می‌دهد، آزاد باشند. اما همان طور که برهنه گشتن در عرصهٔ همگانی ناموجه است (به چندین دلیل)، سراسر پوشیده گشتن هم عقلانی نیست.

در این‌جا نویسنده «زندگی کردن در جامعهٔ مدرن» را با خوش‌اقبالی مترادف می‌کند که مغالطه‌ اکولوژیک است. چرا که اگر میانگین یا اکثریت یک جامعه خصوصیتی (مثلا قد مردها بلندتر از قد زن‌ها) داشته باشد دلیلی نمی‌شود که تک‌تک افراد آن جامعه نیز چنان خصوصیتی داشته باشند (تک‌تک مردها قد بلندتر از تک‌تک زن‌ها باشند). نویسنده فرض کرده که هر زن روبنده پوشی که در یک جامعهٔ مدرن زندگی کند به اندازهٔ کافی خوش‌اقبال بوده است.

نویسنده توضیح نمی‌دهد که چطور پوشیدن برقع تجاوز به آزادی همگانی است؟ و اگر چنین پوششی را تجاوز به آزادی دیگران تلقی کنیم، آیا نباید از خیلی مرزهای دیگر هم عبور کنیم؟

نوشته‌ شده که «سراسر پوشیده گشتن عقلانی نیست». چه کسی گفته که همهٔ حرکت‌های ما باید «عقلانی» باشد؟ و بر فرض هم که چنین باشد انتخاب پوشش کجا در حوزهٔ مطلق عقل‌گرایی قرار گرفته است؟ مگر پوشش صرف‌نظر از ماهیت کاربردی‌ای که دارد یک پدیدهٔ عقلی است؟ پوشش صرف‌نظر از کاربرد آن که با توجه به شرایط اقلیمی مختلف تغییر می‌کند به شدت فرهنگی است (چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی) بنابراین چطور می‌توانید انتخاب نوع پوشش را با «عقل» بسنجید؟ آیا نویسنده می‌تواند ثابت عقلی کند که این پیراهن قرمز که بر تن من است «درست» است یا «نادرست» است؟ و تازه کدام عقل؟ عقل یک مفهوم مجرد آسمانی که نیست. عقل وجوه اجتماعی و فرهنگی دارد و «عاقل» مفهومی است که در مکان‌ها و زمان‌های مختلف  متغییر است.

در ادامه دوست ما می‌نویسد:

افزون بر آن، زنی که در یک جامعه مدرن بر پوشش بدوی داشتن اصرار می‌ورزد، بهانه‌ای مضاعف هم به سیستم‌های طالبانی می‌دهد: ببینید «زنان مسلمان در جامعهٔ غرب» را (آن‌ها که از تعمیم دادن پروایی ندارند). با چنگ و دندان می‌خواهند حجاب‌شان را حفظ کنند. پس شما هم باید چنین کنید. نمی‌گویند شما هم خوب است چنین برگزینید، چون خودشان حق انتخاب را به رسمیت نمی‌شناسند، اما آن را به رخ می‌کشند. نمی‌گویند در همان جامعهٔ غربی دست‌کم امکان اعتراض کردن به قانون، زیر پرسش بردن و در معرض چراگویی نهادن قانون وجود دارد. فقط همان یک تکه‌ای را که می‌خواهند می‌گویند. این سوءاستفادهٔ کثیف، خودش دلیل دیگری است برای ناموجه بودن برقع‌طلبی در غرب.

میزان «غرب پرستی»‌ای که در این کلمات نهفته است مرا می‌ترساند. نویسنده به راحتی نوع پوشش‌ها را به جدید و قدیم، مدرن و بدوی تقسیم کرده است بدون این‌که در نظر بگیرد که چنین تفکیک‌ کردن‌هایی ناممکن و غیرعملی است و حتی اگر هم ممکن باشد ارزش‌گذاری آن‌ها (مثلا کدام بهتر و کدام بدتر است) بدون به مخاطره انداختن بنیان‌ ارزش‌های انسانی و حقوق بشر شدنی نیست. آیا بر اساس استدلالی مشابه، نویسنده کسی را که لباس‌های از مد افتاده مثلا متعلق به دو سال قبل بپوشد سرزنش می‌کند؟ آیا مشکل نویسنده فقط با کسانی است که پوشش غالب غربی ندارند؟ آیا مشکل نویسنده با مهاجرانی است که به دلایل مختلف هنوز با جامعهٔ هدف هماهنگ نشده‌اند (اگر اصولا هدف ایجاد چنین هماهنگی‌ای باشد)؟ حتی اگر فرض را بر این بگیریم که همه (صرف‌نظر از خاستگاه فرهنگی‌شان) باید پوشش مدرن داشته باشند و این بهتر است، پوشش مدرن را چطور تعریف می‌کنیم؟ پوشش بدوی را چطور تعریف می‌کنیم؟ آیا پوشش مردی که حلقهٔ مسی از لب‌هایش عبور داده یا روی تن‌اش خال‌کوبی کرده مدرن است یا بدوی‌‌؟ و در صورتی که مدرن یا بدوی باشد آیا باید این نوع پوشش را ممنوع اعلام کرد و فرد را زندانی نمود؟

نویسنده «بهانه به دست سیستم‌های مختلف دادن» را دلیل یا توجیهی برای برخورد «قانونی» با افراد می‌داند و این‌که فرضا کسی (طالبان) ممکن است از این بهانه‌ها سوءاستفاده کند را دلیلی بر ناموجه بودن آن کار (پوشیدن برقع) می‌داند.  بر اساس همین شیوه استدلال لابد می‌توانیم بگوییم که پارتی گرفتن در تهران باید ممنوع شود چرا که تندروهای غربی که اتفاقا آن‌ها هم «از تعمیم دادن پروایی ندارند» ممکن است بگویند «تمام مردم تهران» می‌خواهند مثل غرب زندگی کنند و با چنگ و دندان هم بر شیوهٔ زندگی غربی‌شان پامی‌فشارند. شاید به همین دلیل وبلاگ‌نویسی در ایران هم  باید ممنوع شود،‌ چرا که ممکن است برخی جناح‌های تندروی داخلی نوشتهٔ چند وبلاگ‌نویس را به کل وبلاگستان فارسی تعمیم دهند و به این ترتیب بهانه به دستشان بیفتند برای آن‌چه نباید بکنند. یادم هست به دنبال سوزاندن قرآن توسط یک آمریکایی و کشتار چند مامور سازمان ملل در افغانستان به دست مسلمانان خشمگین عده‌ای در آمریکا درخواست کرده‌ بودند که کنگره آمریکا موضع رسمی‌ای در قبال حرکت تحریک‌آمیز آن کشیش بگیرد. یک وبلاگ‌نویس آمریکایی توضیح داده بود که آزادی بیان را نمی‌شود به بهانهٔ سوءاستفادهٔ عده‌ای در افغانستان تحدید کرد. چرا مشابه چنین استدلالی را در این مورد نیاوریم؟

نویسنده در ادامه می‌نویسد:

تو ای زن برقع‌خواه، تو که همهٔ مردها را پلید می‌دانی، به چه جرأت در جامعه‌ای ظاهر می‌شوی که دست‌کم نیمی از آن و دستاوردهایش ساختهٔ دست و ذهن مردان است؟ در خانه بمان و به محارمت خدمت کن.

در این‌جا نویسنده مغالطهٔ دیگری انجام می‌دهد یعنی گفتهٔ قبلی‌اش مبنی بر «پوشش برقع معنای تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد» را تبدیل می‌کند به «پوشندهٔ برقع نیت تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد». طبیعتا به دنبال این مغالطه، حالا که زن برقه‌پوش موجودی است که همهٔ مردها را پلید می‌داند لحن نویسنده تندتر می‌شود و حق حضور آن زن در جامعه را زیر سوال می‌برد و به صورت زشت و تحقیرآمیزی زن را به «خدمت‌گذار محارمش» تقلیل می‌دهد.

پرسش من از دوست عزیزی که سرلوحهٔ وبلاگ خودش را هدف بسیار متعالی‌ای به نام «تلاش برای درست پیمودن راه درست» تعریف کرده این است: «آیا نوشتن چنین مطلب پرمغالطه‌ای که در بهترین حالت توهین به اولیه‌ترین اصول آزادی است را پیمودن درست یک مسیر درست می‌دانید؟»
.
پی‌نوشت و به روزرسانی (بیست و پنج فروردین 90):
در پاسخ به این نوشته، دوست گرامی نویسندهٔ وبلاگ «مسیر یک ذره» مطلب «روبنده: مغالطه مورد نظر یافت نشد!» را منتشر کرده که به خاطر جدی گرفتن بحث و تحمل زحمت پاسخ‌گویی از او تشکر می‌کنم. برای دوستانی که احیانا بحث را دنبال می‌کنند همین‌جا نظر تکمیلی‌ام را به خصوص در رابطه با پاسخ اخیر ایشان می‌نویسم. نوشته دوم ایشان از این نظر که آن نگاه آمرانه و از بالا به پایین نوشتهٔ قبل را ندارد‌ به مراتب از نوشتهٔ قبلی بهتر است و خوبی آن این است که کمک می‌کند که خواننده فرایند استدلالی ایشان را برای گفتن مطالب نوشتهٔ اول بهتر درک کند.
.
در مورد عنوان نوشته که ذکر می‌کند «مغالطه مورد نظر یافت نشد»، واقعا سعی می‌کنم ملانقطی نباشم؛ اما حالا که موضوع مطرح شده باید عرض کنم که مغالطه یک موجود نادر دارای شاخ و دم نیست و با کمی بی‌دقتی همه‌ٔ ما ممکن است در گفتار و نوشتار روزمره و یا حتی جدی‌مان دچار آن شویم (خود من هم طبعا از این اشکال بری نیستم). من در مطلب خودم مثال‌هایی را انتخاب کردم و با استفاده از همان شیوهٔ استدلال نویسنده (و با اندکی اغراق) مغالطه‌آلود بودن آن‌ها را نشان دادم که این‌جا بیشتر توضیح می‌دهم.
.
نقل قول: زیستن در یک جامعهٔ مدرن قطعاً خوش‌اقبالی است، برای تک‌تک اعضای آن. عمر اجتماعی هیچ کس یک روز نیست، و من می‌توانم ادعا کنم هر کس در جامعه‌ای مدرن به دنیا آمده و زیسته حتماً به طور میانگین خوش‌اقبال‌تر از کسی بوده و هست که (برای نمونه) در سایه حکومت طالبان ایرانی یا افغانی نفس می‌کشد..
.
این‌که نویسنده «زیستن در یک جامعهٔ مدرن» را «قطعاً خوش‌اقبالی» می‌داند «برای تک‌تک اعضای آن» به وضوح مصداق مغالطهٔ اکولوژیک (Ecological fallacy) است. اگر روی تعریف «خوش‌اقبالی» حساس نشویم و فرض کنیم میانگین آدم‌هایی که در یک جامعهٔ مدرن (فرضا یک جامعهٔ غربی) زندگی می‌کنند نسبت به میانگین آدم‌هایی که در یک جامعهٔ توسعه‌نیافته یا در حال توسعه (فرضا افغانستان) از امکانات فردی و اجتماعی نسبی بهتری برخوردار باشند و به همین دلیل هم آن‌ها را خوش‌اقبال‌تر بنامیم، این دلیل نمی‌شود که چنین وضعی برای «تک‌تک» افراد جامعه مدرن صادق باشد. فرضا می‌توان تصور کرد فردی که در یک خانوادهٔ مرفه و تحصیل‌کرده افغان متولد شده باشد آیندهٔ روشن‌تری نسبت به فردی که در یک خانوادهٔ خیابان‌نشین و بی‌خانمان آمریکایی متولد شده خواهد داشت و در نتیجه از او «خوش‌اقبال‌تر» است.
.
نقل قول: پوشیدن روبنده دقیقاً نماد فرهنگی نیست. اگر هست، نماد کدام فرهنگ است؟ فرهنگ اسلامی، عربی، کجایی؟ بیش از نیم میلیارد زن مسلمان در جهان هست و روبنده پوشیدن فرهنگ آنان نیست.
چرا روبنده نماد فرهنگی نیست؟ آیا پوششی که ریشه در سنت، رسوم و یا مذهب افراد داشته باشد یک مصداق فرهنگی نیست؟ فرض می‌کنیم این آمار درست باشد و نیم میلیارد زن مسلمان در جهان وجود دارند که روبنده نمی‌پوشند، آیا این نشان می‌دهد که «وجود ندارد گروهی از زنان مسلمان (از فرقه‌های مختلف) که روبنده بپوشند؟».
نقل قول: روبنده به وضوح یک پوشش بدوی است، و سخن از قرن‌هاست، نه دو سال یا دو دهه.
البته چند خط بعد (پایین) نویسنده ذکر می‌کند که مشکل او با بدوی بودن روبنده نیست اما به هر حال بدوی بودن روبنده (بر فرض که قابل اثبات باشد) نشان نمی‌دهد که پوشیدن روبنده نادرست است. این‌جا شائبهٔ«سنت گریزی» ایجاد می‌شود (مثال: تعجب می‌کنم که شما به قانون قصاص باور دارید؛ این قانون به لوح حمورابی برمی‌گردد، نباید انتظار داشته باشید که در قرن بیست و یکم، بر اساس اندیشه‌های حمورابی عمل کنیم.)
.
نقل قول: من این پوشش مشخص را بدوی می‌دانم. حتی بدوی بودنش را دلیل بد بودنش نمی‌دانم. بد است، چون تناقض توهین‌آمیز و آزاردهنده‌ای دارد. کسی هم که با اختیار خود و در جامعه‌ای مدرن (باز هم بر هر دوی این شرط‌ها تآکید می‌کنم) این پوشش را برمی‌گیرد، به نظر من رفتاری غیراخلاقی مرتکب می‌شود و شایستهٔ برخورد مدنی است. اما چنین کسی در یک جامعهٔ مدرن حتماً می‌داند که تابلوی تبلیغاتی کدام گروه است، و باز چنین می‌کند. رنج زنان و مردان دربند را می‌بیند و آگاهانه وسیله‌ای برای استمرار آن می‌شود. رفتارش تبلیغ موذیانهٔ حکومت و ایدئولوژی طالبانی است. این از نظر من بدیهی است، اگر هر دو شرطی که گفتم (انتخاب آزادانه و زیستن در جامعه‌ای مدرن) برقرار باشند. از این جنبه، آن زن همانند یک تابلوی تبلیغاتی سیار است که (برای نمونه) ختنه کردن زنان را تبلیغ می‌کند، مختارانه. اختیار هم مسؤولیت‌آفرین است.
فکر می‌کنم این‌جا نیز نویسنده به مسیر مغالطه می‌رود. آیا واقعا پوشیدن اختیاری روبنده به معنای «تبلیغ موذیانهٔ حکومت طالبانی» که «ختنهٔ زنان» را تبلیغ می‌کند؟ نویسنده برای رسیدن به مطلوب خود، جهش منطقی عظیمی را در زنجیرهٔ علت و معلول انجام می‌دهد (فرضا پوشیدن روبنده می‌تواند تبلیغ برای رفتار طالبانی نباشد. این انشعاب و انشعاب‌های متعدد دیگر از سلسلهٔ استدلالی حذف شده است).
.
نقل قول: چرا رفتار تبعیض‌آمیز بد است؟ دست‌کم می‌شود گفت نمی‌خواهیم با خودمان تبعیض‌آمیز رفتار شود، پس نباید چنین کنیم. سال‌ها پیش، یک بار فامیل روبنده‌پوشی را برای نخستین بار دیدم، از آن نوعی که حتی چشمانشان را می‌پوشانند. با دست‌پاچگی سلام کردم، چون واقعاً نمی‌دانستم باید به کجایش سلام کنم، و سپس نمی‌دانستم آیا باید انتظار پاسخ داشته‌باشم، و اگر آری، به چه شکلی. به طور معمول، اگر کسی به شما سلام کند و بداند که شنیده‌اید، اما پاسخش را ندهید، رفتارتان بی‌ادبانه انگاشته می‌شود. اگر یک زن به من سلام کند و پاسخش را ندهم، فرقی در قضیه ایجاد نمی‌شود. کسی که به من سلام می‌کند یا با من هم‌سخن می‌شود، بخشی از وجود خود را بر من می‌گشاید، و به طور معمول انتظار می‌رود من نیز گشودگی متناسبی نشان دهم. اگر حاصل چند میلیون سال تکامل زیستی و چند هزار سال تکاپوی اجتماع انسانی آن است که امروزه پذیرفته‌ایم هنگام صحبت کردن با هم، توجه و احترام متقابل و همسانی داشته‌باشیم، و از جمله، به صورت هم بنگریم، پنهان کردن خود در پس دیواری متحرک در عرصهٔ عمومی نادرست است. اگر انسانی می‌خواهد به مقام لاک‌پشت هبوط کند، پروا نمی‌کنم که او را به درون لاکش بفرستم. و چون آن لاک را به نشانهٔ گرگ بودن من برگرفته، بی‌انصافی نیست که برای او چوپانی فرض کنم. باز هم تأکید می‌کنم که این برداشت‌ها فقط به زنانی مربوط می‌شوند که با انتخاب خود و در عرصهٔ همگانی یک جامعهٔ مدرن (نه در دهکده‌ای طالبانی) این پوشش را برگرفته‌اند.
در این‌جا نویسنده به بی‌دقتی‌های متعددی دچار می‌شود، در نتیجه مغالطه‌های متعددی در این یک بند قابل تشخیص هستند. به عنوان مثال نویسنده سعی می‌کند با توسط به «میلیون‌ها سال تکامل زیستی و چند هزار سال تکامل اجتماعی انسانی» نادرست بودن «پنهان کردن خود در پس دیواری متحرک در عرصهٔ عمومی» را نشان دهد که حالتی از «مغالطهٔ توسل به سنت» را تداعی میکند چون دلیلی ارائه نشده و فقط تاکید روی مدت زمان طولانی‌ای است که کاری انجام شده یا نشده است. (مثال: این قوانین از چندهزار سال پیش به ما رسیده‌است و ما همیشه به آن پایبند بوده‌ایم؛ بنابراین دلیلی برای تغییر آن‌ها وجود ندارد.)
.
می‌توان همین‌طور ادامه داد که مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود و هدف من از ابتدا وارد شدن به این همه جزییات نبود و آن مطلب را نوشتم چون احساس کردم نویسندهٔ وبلاگ «مسیر یک ذره» می‌تواند بسیار بهتر و تمیزتر از آن‌چه نوشته بود صحبت کند و فکر می‌کنم هدف بسیاری از ما این است که «گفتار نیک» داشته باشیم. با آرزوی موفقیت برای ایشان و همهٔ کسانی که این بحث را دنبال کردند.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پنج سوالی که باید قبل از پدر یا مادر شدن از خودم بپرسم

این پست را مدت‌ها بود که می‌خواستم بنویسم اما به دلایل مختلف (از بی‌حوصلگی گرفته تا مصلحت‌اندیشی) نمی‌نوشتم. اما چند نوشتهٔ اخیر «همه‌ می‌دانند» که برای بچه‌دار شدن کم عارضه راه‌حلی پیدا کرده عزمم را جزم کرد. من به صورت کلی مخالف بچه‌دار شدن نیستم، اما چه کنم که پاسخ شخصی‌ای برای این «پنج سوال» نمی‌یابم و فکر می‌کنم هر کسی که می‌خواهد دارای فرزند شود باید موضع و پاسخش نسبت به این «پنج سوال» خیلی مشخص و شفاف باشد. این را هم بگویم که «اگر شما عاشق بچه‌دار شدن هستید» این نوشته برای شما نیست؛ چرا که در برابر عشق هیچ استدلالی ارزش خواندن ندارد. اما اگر از آن دست‌ آدم‌هایی هستید که نسبت به «بچه‌دار شدن» تردید دارند پیشنهاد می‌کنم به پاسخ این پرسش‌ها فکر کنید.

سوال اول: آیا بشریت به بچه‌ من احتیاج دارد؟

آیا من بچه‌دار می‌شوم چون نسبت به بقای نسل بشر احساس مسئولیت می‌کنم؟ آیا بچه‌دار می‌شوم که نسل بشر را حفظ کنم؟

بسیاری از اندیشمندان نسبت به عاقبت به خیر شدن بشر که هیچ، نسبت به این‌که بتواند از دوران «کشف امواج رادیویی» عبور کند بدبین هستند و من هم گاه و بی‌گاه به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا محتمل است اعتماد بیش از حد نوع بشر به «ابزارهایش» کار دستش بدهد و نسلش را از روی زمین بردارد، اما اصلا فکر نمی‌کنم از ناحیهٔ جمعیت خطری متوجه بشریت باشد. به عبارت دیگر، مشکل جهان امروز انفجار جمعیت است و نه کمبود آن. در نتیجه به صورت کلان، غریزهٔ تولید مثل کردن به منظور بقای نسل را از آن دست غریزه‌هایی می‌دانم که دیگر ضروری نیستند و در نتیجه غریزهٔ تولید مثل به مثابه روشی برای بقای نسل نمی‌تواند عامل تعیین کننده‌ای در تصمیم‌گیری من برای بچه‌دار شدن باشد.

پس اگر قرار است نگرانی برای بشریت عاملی در تصمیم‌گیری من باشد بهتر است دارای فرزند نشوم و در صورتی که واقعا به بزرگ کردن بچه علاقه‌مند هستم یکی را به فرزندی قبول کنم.

سوال دوم: آیا امروز به بچه‌ نیاز دارم؟

شاید بگویید درست است که بزرگ کردن بچه دردسر دارد، اما دردسر شیرینی است و به زحمت‌هایش می‌ارزد. بله قبول که برای بسیاری از پسران و دختران پدر یا مادر شدن شیرین است اما من چنین احساسی ندارم و در این‌که پرثمرترین دوران زندگی‌ام (جوانی و میان‌سالی) را صرف سر و کله زدن با بچه‌ و وقت گذاشتن برای آن کنم، تردید دارم. آدم فقط یک‌بار عمر می‌کند و فقط یک‌بار می‌تواند 30 یا 40 ساله باشد. چرا وقت و عمرم را صرف کارهای لذت‌بخش‌تری نکنم؟ تا جایی که می‌دانم بچه‌ بزرگ کردن دست و پای پدر و مادر را می‌بندد و آن‌ها باید تمام یا بیشتر وقتشان را صرف تر و خشک کردن یا تربیت یا رفاه بچه کنند. نکته این‌جاست که من از سر و کله زدن با بچه‌ها (به جز دقایقی محدود) لذت خاصی نمی‌برم و تازه فکر می‌کنم دردسر بچه فقط محدود به همان چند سال اول نمی‌شود و بچه هرچه بزرگ‌تر می‌شود دردسرها و مسئولیت‌هایش هم بزرگ‌تر می‌شوند.

حتی زاویهٔ دید کاربردی‌تر و منفعت‌گرایانه هم چندان کمکی نمی‌کند. من برای امرار معاش به داشتن بچه احتیاجی ندارم. اولا که کار کودک در جوامع امروزی ممنوع است و عواقب جدی در پی دارد و ثانیا نوع کسب و کار من به گونه‌ای است که داشتن فرزند به آن کمکی نمی‌کند (مثلا پیشهٔ هنری شخصی که بخواهم سینه به سینه به فرزندم منتقل کنم ندارم یا این‌که کشاورزی سنتی باشم که بودن فرزندان به کشت و زرع من کمک کند).

با توجه به این‌که بزرگ کردن بچه یک وظیفه غیرقابل انکار است و در ایده‌آل‌ترین حالتش دست کم 18 سال طول می‌کشد و من هم کسی نیستم که بتوانم سرخوشانه از زیر بار مسئولیتی که پذیرفته‌ام شانه خالی کنم و در ضمن منفعت مادی یا معنوی هم ندارد، چرا باید تن به مسئولیتی دهم که این‌قدر طولانی، ناخوش‌آیند و سنگین است؟

سوال سوم: آیا فردا به بچه نیاز دارم؟

می‌گویند آدم بهتر است بچه‌دار شود که در دوران پیری «عصای دستش» باشد. «عصای دست» شدن بچه یک فرض (نسیه) است، اما برای بزرگ کردن بچه و تبدیل آن به موجود با معرفتی که واقعا عصای دست پدر و مادر پیرش باشد باید علاوه بر بخت واقبال مساعد، عمر و جوانی (نقد) را هم صرف کرد. همان فرهنگی که به من یاد داده نگران «عصای دست» دوران پیری‌ام باشم، به من یاد داده که «سرکهٔ نقد به از حلوای نسیه». پس عجالتا من جوانی‌ام را خوش باشم بهتر است. در ثانی به شهادت «آمار» (شخصی) بچه‌ها وقتی بزرگ می‌شوند می‌روند و پشت گوششان را هم نگاه نمی‌کنند و خدا نکند که پدر و مادر واقعا نیازشان به فرزندان بیفتد (منظورم برعکسش نیست؛ مثلا کمک کردن مادر بزرگ و پدربزرگ در بزرگ کردن نوه‌ها) که خیلی روزگار بدی می‌شود. فرزندان از بدو تولد «دست بگیر» دارند و تمام تلاش‌شان این است که گلیم خودشان را در این دنیای دون از آب بیرون بکشند و معمولا توان یا امکان «عصای دست» پدر و مادر پیر خود شدن را ندارند.

توضیح سوال چهارم و پنجم: با توجه به این‌که بچه‌دار شدن شوخی نیست (شما نمی‌توانید بعد از این‌که بچه‌دار شدید بدون پذیرفتن عوارض جدی جسمی، روحی و مادی از پدر یا مادر بودن استعفا دهید) پس شرط عقل این است که به حالت‌های مختلف از جمله حالت‌های منفی هم فکر کنم. مهم نیست که احتمال رخ دادن این حالت‌ها کم باشد، باید به این فکر کنم که اگر رخ داد (برای بعضی‌ها رخ می‌دهد) چکار خواهم کرد؟ من «باید» قبل از اقدام برای پدر یا مادر شدن «پاسخ» این سوال‌ها را بدانم.

در نتیجه از حالت‌های نرمال خارج می‌شوم و به حالت‌های غیرعادی ولی مهم فکر می‌کنم.

سوال چهارم: آیا می‌توانم تحت هر شرایطی مسئولیت‌های پدری یا مادری‌ام را انجام دهم (یا عواقب آن‌را بپذیرم)؟

همان‌طور که گفتم پدر یا مادر شدن موضوعی نیست که بشود از زیر آن به راحتی شانه خالی کرد و از این نظر مسئولیتی منحصر به فرد است. فرضا در مقایسه با مسئولیت در قبال همسر که می‌توان با متارکه آن را خاتمه داد، پدر و مادر تا پایان عمر پدر و مادر هستند و حتی در صورت فوت فرزند هم از عواقب از دست دادن آن مصون نیستند. در نتیجه طبیعی است که قبل از پذیرفتن مسئولیتی به این اهمیت که مادام‌العمر است و هیچ‌ راه خروج یا پشیمانی هم ندارد بهتر است مطمئن باشم که می‌توانم و می‌خواهم در همهٔ حالت‌ها و تحت هر شرایطی مسئولیتی که پذیرفته‌ام را انجام دهم. فرضا:

  • اگر در اثر سانحه یا بیماری زمین‌گیر شوم و ادامهٔ حیاتم نیازمند توجه جدی اطرافیان و جامعه باشد کودک من چکار می‌کند؟ آیا در صورت بروز چنین حالتی می‌توانم رنج ناتوان بودن (=عاجز بودن از ایفای مسئولیتی که پذیرفته‌ام) و مشاهده وضعیت پریشان فرزندم بودن را تحمل کنم؟
  • اگر فرزندم با شرایط خاص متولد شد چطور؟ شرایطی که نیازمند توجه جدی و شبانه‌روزی پدر و مادر باشد. اگر بچه دارای عارضه‌ٔ شدید جسمی یا روحی بود چطور؟
  • اگر فرزندم در اثر بیماری یا سانحه به وضعیتی لاعلاج دچار شود که لازمهٔ آن حمایت شبانه‌روزی و مادام‌العمر پدر و مادر باشد چطور؟ آیا حاضر هستم در صورت بروز چنین وضعیتی کماکان مسئولیت پدری یا مادری‌ام را ایفا کنم و خم به ابرو نیاورم (خم به ابرو آوردن احتمالا فرزند ناتوان را بسیار رنج خواهد داد)؟
  • از کجا می‌دانم بچه را خوب تربیت خواهم کرد؟ اگر بچه تبدیل به موجودی شد که از آوردن اسمش هم شرم داشتم چکار می‌کنم؟ اگر او به یک جنایتکار بزرگ تبدیل شد چطور؟

البته آدم‌ها ظرفیت‌های عجیبی برای فداکاری یا بروز خصوصیات ویژه دارند که در حالت عادی خودش را نشان نمی‌دهد (و گاه حتی خودشان به داشتن چنین خصوصیاتی واقف نیستند). با این حال پاسخ دادن به این سوال برای من آسان نیست: «آیا من در خودم آن میزان فداکاری یا اراده‌ای که بخواهم یا بتوانم تمام زندگی‌ام را به پای پرستاری از یک کودک بیمار یا ناتوان بریزم می‌بینم؟»

سوال پنجم: آیا بچهٔ من از آمدنش به این دنیا راضی خواهد بود؟

اگر روزی روزگاری بچه من از این‌که به این دنیا آمده پشیمان شود و مثلا در وضعیت بسیار رقت‌انگیزی قرار گیرد و از من بپرسد «به چه حقی من را به این دنیا آوردی؟» چه جوابی دارم که بدهم؟ اگر بچهٔ من در اثر بیماری یا فلاکت یا هر عامل دیگری «خودکشی» کرد و توی آخرین یادداشتش خطاب به من نوشت «به چه حقی من را محکوم به تحمل این رنج کردی؟» آیا پاسخی دارم که به خودم بدهم؟


.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مین‌ها و آدم‌ها

امروز (4 آوریل) از سوی سازمان ملل به عنوان روز جهانی آگاهی از خطر مین‌ اعلام شده است. ایران در کنار 78 کشور جهان هنوز با مشکل مین‌های منفجر نشده زیر خاک که از زمان جنگ باقی مانده‌اند دست به گریبان است.

عملیات پاکسازی میدان‌های قدیمی مین هنوز توسط نیروهای نظامی ایران ادامه دارد. تجربهٔ شخصی من اما مربوط به چند سال پیش می‌شود که در مناطق غربی کشور که تازه پاکسازی شده بود ماموریت کاری داشتم. یک‌بار در منطقهٔ مهران با چند اروپایی آشنا شدم که قرار بود به صورت خاص منطقه‌های مربوط به اکتشاف میدان‌های نفتی را پاکسازی کنند. یکی از کارشناس‌هایشان به من گفت که پاکسازی کامل مین‌ها بسیار پرهزینه است و شاید هیچ‌وقت انجام نشود و به همین خاطر فقط منطقه‌های حساس که پتانسیل اقتصادی یا اجتماعی خاصی دارند پاکسازی می‌شوند و باقی مناطق همان‌طور پاکسازی نشده باقی می‌مانند. موضوعی که مشکل را بزرگ‌تر می‌کند نداشتن نقشهٔ دقیق مناطق مین‌گذاری شده است که ظاهرا از طرف عراق در اختیار ایران قرار نگرفته است.

این هم نوعی دیگر از نمونه‌هایی که در منطقهٔ مهران وجود داشت:

به نقل از وزیر دفاع:

سردار احمد وحیدی وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح و نماینده ویژه رییس‌جمهور در امر پاکسازی مناطق آلوده به مین و مواد منفجره به جای مانده از جنگ تحمیلی در این زمینه می‌گوید: جمهوری اسلامی ایران در طول هشت سال جنگ تحمیلی رژیم صدام (به استناد مدارک معتبر)، به حدود ‌۲۰ میلیون انواع مین و مواد منفجره ساخت کشورهای مختلف جهان آلوده شده است.  سردار وحیدی در پیامی که به مناسبت روز جهانی مین زدایی صادر کرد، افزود: تنوع، حجم و پراکندگی آلودگی خاک جمهوری اسلامی ایران به مین، در مساحتی حدود ۴ میلیون و ۲۰۰ هزار هکتار از اراضی پنج استان آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه، ایلام و خوزستان، کشور ما را جزو آلوده‌ترین کشورهای جهان در این زمینه قرار داده است.

یعنی به ازای هر سه یا چهار ایرانی یک مین عمل نکرده در خاک کشورمان وجود دارد که با توجه به تمرکز آن‌ها شاید بتوان گفت در استان‌های غربی کشور در خوش‌بینانه‌ترین حالت یک تناظر یک به یک بین مین‌ها و آدم‌ها وجود دارد.

عکس زیر را هم در همان منطقهٔ مهران گرفته‌ام. پشت این علامت‌های مرگ منطقهٔ پاکسازی نشده قرار دارد که از دسترسی رسمی خارج است.

متاسفانه ایران با وجودی که خود قربانی مین‌ است از تولید کنندگان (و صادرکنندگان) مین محسوب می‌شود و معاهده اتاوا مبنی بر منع تولید و کاربرد مین‌های ضد نفر را امضا نکرده است.

مین‌های ضدنفر سلاح‌های وحشتناکی هستند. آن‌ها نه تنها در دوران جنگ بلکه تا سال‌ها و دهه‌ها بعد از پایان یافتن جنگ قربانی می‌گیرند و متاسفانه در بسیاری از موارد قربانیان کودکان یا افراد محروم جامعهٔ مصیبت‌زده هستند. نقشهٔ زیر جهانی را نشان می‌دهد که در آن مساحت کشورها متناسب با میزان قربانیان مین‌های ضدنفر در آن کشورها ترسیم شده است. به عراق (سبز)، افغانستان‌ (سبز)، کامبوج (زرد) و کلمبیا (سبز) نگاه کنید که به بزرگ‌ترین کشورهای جهان تبدیل شده‌اند. (پوستر بزرگش را این‌جا ببینید)

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چهار کلمه از زبان دیگران: لیبی، تاریخ، حقوق بشر، چپ جنگ‌طلب

آن‌چه تهاجم آمریکا-ناتو به لیبی را تکان‌دهنده‌تر می‌کند، حمایت گستردهٔ احزاب «چپ لیبرال» و اقشار مرفه طبقهٔ متوسط – که بخش عمدهٔ خاستگاه اجتماعی آن‌ها را تشکیل می‌دهند- از این جنگ است. با وجودی که برافراشتن پرچم «حقوق بشر» برای توجیه جنگی توسعه‌طلبانه عملی فریب‌کارانه و مزورانه است، «چپ لیبرال» چنان با علاقه به استقبال آن رفته است که گویی این جنگ را متعلق به خود می‌داند. انگار که این اولین بار در تاریخ است که امپراطورگرایی، منافع یغماگرانه‌اش را پشت نقاب دموکراسی و حقوق بشر پنهان می‌کند.

«چپ لیبرال» در توجیه بمباران لیبی توسط آمریکا-ناتو سرشار از واکنش خشم‌آلود علیه سرهنگ قذافی می‌شود، اما تقریبا هیچ تحلیلی از منافع و انگیزه‌های نیروهایی که در داخل لیبی و یا در سطح بین‌المللی به دنبال سرنگونی وی هستند ارائه نمی‌کند. این مدافعان جنگ چنان سخن می‌گویند و می‌نویسند که انگار به جماعت نسیان‌زدگان تعلق دارند. در نوشته‌های آن‌ها «تاریخ» وجود ندارد. هیچ یک از وقایع و رویدادهای «گذشته» یا حتی «امروز» به خاطر آورده نمی‌شود. رذیلت‌های اخلاقی و سابقهٔ قتل عام توسط استعمار امپریالیستی نادیده گرفته می‌شود. در نوشته‌های آن‌ها، هیچ اشاره‌ای به تندروی‌های  استعمارگران ایتالیایی که نزدیک به نیمی از جمعیت لیبی را در دوران اشغال این کشور در سال‌های بین 1911 تا 1940 به کام مرگ فرستاد نمی‌شود. آن‌ها همچنین یادآور نمی‌شوند که آخرین عملیات نظامی مشترک فرانسه-انگلیس در شمال آفریقا؛ تهاجم به مصر در پاییز 1956 بود. عملیاتی که با همراهی اسرائیل به قصد سرنگونی دولت ملی‌گرای یک سرهنگ دیگر عرب، جمال عبدالناصر و کنترل مجدد کانال سوئز که توسط او ملی اعلام شده بود انجام شد. آن حمله با دخالت ایالات متحده که برنامهٔ دیگری برای منطقه داشت (تمایلی به شکل‌گیری مجدد امپراطوری مستعمراتی اروپاییان نداشت) شکست خورد و فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها و اسرائیلی‌ها عقب‌نشینی تحقیرآمیزی کردند.

آن‌هایی که حمله به لیبی را به عنوان یک پیروزی برای جنبش حقوق بشر جشن می‌گیرند ظاهرا هیج خاطره‌ای از دخالت‌های هولناک ایالات متحده در کشورهای مختلف (در راستای منافع استراتژیک سیاسی یا اقتصادی خود) ندارند. آن‌ها نه تنها «دیروز» را فراموش کرده‌اند (ویتنام، جنگ وحشیانه کنتراس در نیکاراگوئه، برانگیختن و تحریک جنگ داخلی در آنگولا و موزامبیک، سرنگونی و قتل لومومبا در کنگو، حمایت بلندمدت از رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و تهاجم به عراق)، که «امروز» را نیز به کلی نادیده می‌گیرند. چپ جنگ‌طلب به ایالات متحده ماموریت می‌دهد که قذافی را به خاطر کشتار مردم لیبی برکنار کند، در حالی که هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی هر روز بر سر افغان‌ها و پاکستانی‌ها موشک می‌بارند و آدم می‌کشند.

{ادامه و متن کامل }

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

نور ماه و کاتبان مکتب ایرانی

قسمت‌هایی از این مقاله که در روزنامهٔ کیهان (مورخ دوشنبه 15 فروردین 1390) منتشر شده است را بخوانیم:

چگونه است که برای یک جریان مسئله‌ساز با این همه انحراف، امام زمان اما از زبانش نمی‌افتد؟! آیا واقعیت ماجرا و اصل قصه این نیست که عده‌ای، آخرین معصوم و کامل کننده دعوت همه انبیا و ائمه را – با عرض معذرت از ساحت مقدس امام عصر- آن قدر غایب فرض کرده‌اند که می‌خواهند در پوشش این نام مطهر و سلاله کوثر، همه انحرافات خود را رنگ دینی و امام زمانی بزنند؟! چگونه است از سویی حجاب را برنمی تابند و از دیگر سو دم از امام زمان می‌زنند؟… چون حضرت صاحب، نهج البلاغه ندارند؟ چون از نظر‌ها پنهان‌اند؟ چون در پرده غیبت‌اند؟ چون از ایشان مثل بعضی از معصومین احادیث و روایات محکم در باب حجاب و نماز و دیگر احکام اسلام نیست؟! از دیگر سو چگونه است که شما از ماه هم به خورشید نزدیک ترید؟… بدانید و آگاه باشید که امام زمان آن قدر که شما فکر کرده‌اید، غایب از نظر‌ها نیست. کرکره این دکان را لطفاً پایین بکشید. برای ما امر نائب امام زمان در عصر غیبت،‌‌ همان امر امام زمان است. وقتی ماه هست، ما برای باخبر شدن از خورشید، حتماً به مهتابی دخیل نخواهیم بست. شاید حضرت صاحب الامر ظاهر نباشند، اما حتماً حاضر هستند و ولایت فقیه مهم‌ترین تجلی این حضور است. ولایت فقیه یعنی خمینی. ولایت فقیه یعنی خامنه‌ای. ولایت فقیه یعنی استمرار حرکت انبیاء. ولایت فقیه یعنی‌‌ همان ولایت رسول الله. حضور خورشید در عصر غیبت و در این آخرین شبهای روزگار، فقط و فقط یعنی نور ماه. جمع کنید این بساط را که پرچم انتظار تنها زیبنده دست پیروان راستین ولایت فقیه است. «روات احادیثنا» یعنی ولایت فقیه. یعنی علمای آگاه. یعنی مراجع فرزانه. کاتبان مکتب ایرانی، راویان اشعار شاهنامه‌ای هستند که به یقین آن را فردوسی ننوشته. این اثر شاید کار خود اسفندیار باشد که «امام زبان» خود را با «امام زمان» ما اشتباه گرفته است.

برداشت من از جملات بالا این است که برخی از جریانات سیاسی از طریق مطرح کردن بحث‌های مربوط به مهدویت قصد تضعیف‌کردن جایگاه ولایت‌ فقیه را دارند. اگر هنوز حدس نزده‌اید از این به بعد گوش به زنگ باشید که کدام جریان سیاسی چنین تاکتیکی را در پیش گرفته و به طوفان‌های سیاسی که عاقبت چنین حرکت‌هایی است فکر کنید.

.

دربارهٔ این موضوع حدس‌هایی می‌زدم، اما این نوشتهٔ این وبلاگ‌نویس نکته‌بین بهانهٔ نوشتن این پست شد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

بمب‌‌های انسان‌دوستی که غیرنظامیان را می‌کشند

گزارش اخیری که خبرگزاری واتیکان (Agenzia Fides) به نقل از اسقف شهر تریپولی منتشر کرده حکایت از کشته شدن غیرنظامیان و شهروندان لیبیایی در اثر بمباران هواپیماهای غربی دارد. اسقف جیووانی به عنوان یک نمونهٔ بارز، به کشته شدن 40 غیرنظامی و آسیب دیدن یک بیمارستان اشاره می‌کند.

این را فقط برای معدود دوستانی که ساده‌دلانه باور کرده بودند که این «تجاوز قانونی» با اهداف «انسان دوستانه» انجام می‌شود می‌نویسم. به این فکر کنید که در عملیاتی که مجوز آن به منظور حفظ جان غیرنظامیان صادر شده چرا باید غیرنظامیان کشته شوند؟ این یک جنگ معمولی نیست، بلکه جنگی است که به قصد «انسان دوستی»‌ و حفظ جان مردم لیبی انجام می‌شود و در نتیجه کشته شدن غیرنظامیان در آن هیچ توجیهی نمی‌تواند داشته باشد. کشتن غیرنظامیان در این جنگ به خفه کردن مغروق توسط نجات غریق می‌ماند. به نظر می‌رسد بمب‌های انسان‌دوست نیز می‌توانند غیرنظامیان را بکشند.

در شرایط فعلی مسئولانه‌ترین کاری که شورای امنیت می‌تواند انجام دهد فسخ عاجل قطع‌نامهٔ 1973 (توضیح) است چرا که کشورهای شرکت کننده در این عملیات نشان دادند که نه تنها نمی‌توانند مانع از کشته شدن غیرنظامیان لیبیایی شوند که بدتر از آن خود اقدام به کشتن آن‌ها می‌کنند!

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جاده‌ای که ماست‌مالی نشد

.

یکی از همکارها خبر و عکس بالا را برای من فرستاد که گوشه‌ای از تلاش و کارآیی ژاپنی‌ها را در مدیریت بحران نشان می‌دهد. تصویر اول (بالا) بزرگراهی را نشان می‌دهد که در اثر زلزله متلاشی شده است و تصویر دوم (پایین) همان قسمت از بزرگراه را نشان می‌دهد که در آن نشانی از آسیب نیست. نکتهٔ جالب این است که فاصلهٔ زمانی بین این دو تصویر فقط 6 روز است.

اما نکتهٔ مهم‌تری در این عکس وجود دارد. نکته‌ای به مراتب مهم‌تر از سرعت باورنکردنی تعمیر جاده توسط مهندسان و کارگران و مدیران ژاپنی.

به جاده تعمیر شده نگاه کنید. طوری تعمیر شده که به نظر نو می‌رسد. خط کشی‌ها از نو کشیده شده‌، حفاظ‌های کناری مجددا نصب شده‌، حاشیهٔ جاده به دقت آسفالت شده و همین‌طور شانهٔ خاکی (شیب) کنار جاده نیز مجددا شن‌ریزی و صاف شده است.به عبارت دیگر، همهٔ استانداردهای متعارفی که در جادهٔ اولیه (عکس اول) وجود داشت در نسخهٔ‌جدید هم رعایت شده و از نظر کیفیت چیزی کم گذاشته نشده است (دست‌کم تا آن‌جا که در تصویرها به نظر می‌رسد).

می‌توانیم تصور کنیم که با توجه به بحرانی بودن شرایط کشور (و محدود بودن منابع انسانی، مالی و زمانی) این جاده مي‌توانست طور دیگری تعمیر شود. مثلا ممکن بود جهت تسریع یا صرفه‌جویی تصمیم بگیرند که فقط محور اصلی را آسفالت کنند و باقی جزییات و تجملات را بگذارند برای آینده. اما این‌کار را نکرده‌اند و جاده را کامل و دقیق تعمیر کرده‌اند. این نشانه‌ای از یک سیستم اخلاقی-فرهنگی‌ است که حتی در مواقع بحران اعتقادی به انجام دادن کار نیم‌بند و «حالا زیاد گیره نده یه چیزی تحویل بدیم بره» ندارد. معمولا شرایط بحرانی حاکم بر یک کشور مصیبت زده بستر مناسبی برای «ماست‌مالی» کردن کارها و امورات فراهم می‌کند؛ اما مجریان تعمیر این جاده تصمیم گرفتند کارشان را خوب و دقیق انجام دهند.

به نظر شما سیستمی که در شرایط بحرانی «این‌طور تمیز و با کیفیت» یک جاده را تعمیر می‌کند، در شرایط عادی (با داشتن وقت و منابع کافی) چگونه کار می‌کند؟ بسیاری از ما پاسخ این سوال را می‌دانیم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: پریشان‌نویسی

  • دولت در خیابان، مردم در پیاده‌رو » مهدی جامی
    مفهوم «مردم در پیاده رو» معنای تام و تمام سیاست در ایران است. مردم هستند که در حاشیه باشند. قدرت حقیقی نیستند. زینتی اند. وقتی می خواهی باید به صحنه بیایند. وقتی تو نخواهی به صحنه آمدند باید سرکوب شوند. به حاشیه ای رانده شوند که جای آنها ست. اکنون نزاع بزرگ بین درآمدن از این حاشیه است با قدرتی که به جای مردم در متن مستقر شده است. داستان جنبش سبز داستان اعتراض به حاشیه دیدن مردم و خود-متن-بینی دولت است.
  • از حزب الله تا حزب لا » درویشی نشسته بر پوست پلنگ
    من زمانی عضوی از جماعت موسوم به حزب الله بودم. طومارهای تحصن هفتاد و هشت را خطاب به سید محمد خاتمی من نوشتم. خط خوبی داشتم. مثل همه‌ی آن‌ها فکر می‌کردم. بهتر بگویم دیگران برایم فکر می‌کردند. مطمئناً هیچ‌گاه در ذهن خودم تحلیل نمی‌کردم آیا هجوم به دفتر و خانه‌ی مرحوم آیت الله منتظری و آیت الله آذری قمی درست است یا نه. دیگران به جای من فکر می‌کردند و من با اعتمادی که به‌شان داشتم، می‌پذیرفتم.
  • سكوت به نشانه اعتراض » پارسانوشت
    میپرسم پس این همه تدبیر و عقل و خردمندی فعالان سیاسی خارج از كشور، كسانی كه یك‌ عمر هیاهو میكنند و حرفهای خوب میزنند، امروز كه روز آزمون آزادیخواهی، دموكراسی‌طلبی و دفاع از حقوق بشر است، اینها كجا هستند؟ تك تك این فعالان خارج از كشور كه همه را در ایران شیر میكنند جلوی گلوله و باتون بروند اما خودشان حاضر نیستد در این حد «فداكاری» (!) كنند كه زیر یك سقف با رقیب سیاسی خود چند جمله حرف بزنند و حول مشتركاتی برای یكماه هم شده به تفاهم موقت برسند، اینها به چه دردی میخورند؟ نه واقعاً به چه دردی میخورند؟ ما صدهزار خارج كشوری كه داد كشیدیم: «موسوی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه» ، به چه دردی میخوریم؟
  • ماجرای گوتنبرگ را شنیدید؟ » ٤دیواری
    منظورم مخترع صنعت چاپ نیست٬ بلکه وزیر امور خارجه آلمان است. همان که در رساله دکترای خود چندین صفحه از آثار علمی دیگران سرقت کرده بود٬ و چند روزی باعث جاروجنجال در رسانه‌های آلمان شده بود. نشنیدید؟
  • آيا مصنوعات هم سياست‌ دارند؟ » لنگدون وينر » ترجمهٔ شاپور اعتماد
    اين ترجمه در دی‌ماه و بهمن ماه سال 1383 در سه شماره در روزنامه شرق منتشر شده است. الان آرشيو آن سال‌های اين روزنامه ديگر در روی اينترنت موجود نيست. من مقاله را ضبط كرده بودم و بعد از بحث‌هايی كه در مورد زلزله ژاپن و آسيب ديدن نيروگاه فوكوشيما شد فكر كردم اينجا بگذارمش شايد علاقه‌ای به خواندنش باشد.
  • پریشان‌نویسی ۱ » ٤دیواری
    اخیرا نیروی جدیدی وارد عرصه واقعیت اجتماعی و افکار عمومی شده است که از آن‌ها با عنوان «جوانانی که با تکنولوژی‌های جدید آشنا هستند» یاد می‌شود. اگر فکر کنید حتما به این مفهوم «جوانانی که با تکنولوژی‌های مدرن آشنا هستند» برخورده‌اید. و حتما مثل من دیده‌اید که این‌جا و آن‌جا هم اشخاصی از این «جوانان آشنا با تکنولوژی‌های جدید» تعریف و تمجید می‌کنند٬ لی‌لی به لالا/ و هندوانه زیر بغل آن‌ها می‌گذارند و آستین آن‌ها را باد می‌کنند.
  • پیوستگی و پایداری » مسیر یک ذره
    از میان چیزهایی که تاکنون تلاش کرده‌ام بیاموزم، نسبیت عام و نظریه کوانتومی میدان‌ها دشوارترین موضوع‌ها بوده‌اند. در مورد این دو شاخه به وضوح دیده‌ام که خواندن پراکنده و ناپیوسته‌شان فایده ندارد. هم حجیم هستند و هم پیچیده. اگر هیچ یک از این دو شاخه را هم به خوبی یاد نگرفتم، دست‌کم از تلاش برای آموختن‌شان بسیار آموختم، و یکی همین که یاد گرفتن این جور چیزها پیوستگی و شدت می‌طلبد، که نیازمند پایداری است. و برای مدت زیادی در این فکر بوده‌ام که منبع این پایداری از کجا باید باشد.
  • سنگی بر گور انسانیت » بر ساحل سلامت
    جلوتر می روم ، صدای جمعیت را می شنوم. نیروهای آتش نشانی در تلاشند که فرد را از پرتاب کردن خودش از روی پل منع کنند و مردم برای پیرمرد شمارش معکوس می خوانند و یک صدا «بپر دیگه» می گویند. رهگذران هم با طعن و خنده از اینکه علافشان کرده صحبت می کنند. جلوتر که می روی، مردمانی  را می بینی که از میانشان تعدادی سکه به سمت پیرمرد پرتاپ می کنند. علیرغم اینکه تردید در چهره پیرمرد بود، با وجودیکه تشک آتش نشانی زیر پایش بود، مردد مانده بود، آتش نشان ها نزدیکش شده بودند، اما هیاهوی توخالی مردم در لحظه آخر باعث شد پیرمرد از بالای پل به پایین بپرد. شاید بودن تشک باعث شده باشد، نهایتا دست و پایی از مرد شکسته باشدکه سریع با آمبولانس منتقلش کردند. اما تمام مدت فکر می کردم من این مردمان کوچه و خیابان را دیگر نمی شناسم. مردمی که علاف پیرمردی شده اند و خرید و فروش شب عیدشان کمی با تعویق رو به رو شده و می خواهند مردی شکسته که به یقین زندگی اینچنین بازی بر او داشته را مجبور به کاری بکنند که حتی خودش در آن تردید کرده است.
  • آن روی آقای جامعه‌شناس » کلمه
    لیبی به عنوان یک دولت تک حزبی چندان سرکوب‌گر نیست. آن طور که به نظر می‌رسد، واقعاً بین مردم محبوب است. بحث ما [با کلنل قذافی] بر سر حقوق بشر بیشتر بر آزادی رسانه‌ها متمرکز بود. او دیدگاه‌های متنوع‌تر در کشور را می‌پذیرد؟ چنان چیزی در حال حاضر وجود ندارد. خب، به نظر می‌رسد که او موافق این امر است.
  • دیدن لحظه‌ی مرگ یک انسان » كروسان با قهوه
    برای اولین بار بود که تنم تا این اندازه لرزید. انتظار نداشتم که این قدر وحشت کنم. قبول دارم که مرگ خواست طرف بوده و این زندگی براش زجرآور بوده و تحمل‌اش مشکل. اما در عین حال دیدن مرگ به این شکل هم خیلی ساده نیست. حتمن برای نزدیکان و به خصوص همسرش هم که باید خیلی سخت‌تر بوده باشه. همیشه اعتقاد داشته‌ام که اتانازی حق هر شخصیه و باید گزینه‌اش (در عین در نظر گرفتن مسایل مختلف مثل جنبه‌های حقوقی و جنایی) برای همه وجود داشته باشه. اما هیچ وقت تا این اندازه نزدیک تصویرش رو ندیده بودم و درست درک نکرده بودم که به هر حال یک طرف قضیه مرگه.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

برای ورود مشروبات الکلی تعرفه تعیین شد: گاف یا مضراب؟

این خبر را در نظر داشته باشید:

برای ورود مشروبات الکلی تعرفه تعیین شد

به گزارش “تجارت نیوز”، در صفحه 98 و 99 و در فصل 22 جدول تعرفه کتاب مقررات واردات و صادرات سال 90، به استثنای آب ، نوشابه های غیرالکلی و سرکه،مابقی کالاهای قیدشده در ارتباط با مشروبات الکلی است. در این بخش از کتاب مقررات صادرات و واردات، حقوق ورودی این مشروبات (آبجو،ویسکی،عرق،…) 4 درصد تعیین شده است. این درحالی است که در همان صفحه برای آب 60 درصد حقوق ورودی لحاظ شده در صورتی که ویسکی، آبجو و انواع عرق‌ها و مشروبات الکلی 4 درصد حقوق ورودی دارد.

قبلا از استراتژی سه گانهٔ «تیم دولت» در راستای افزایش عمق و دامنهٔ‌ قدرت خود نوشته بودم. به نظر شما آیا می‌توانیم این به اصطلاح «گاف» را که به نظر من اصلا هم گاف نبوده (چطور می‌شود چنین موضوع حساسی که چندین دهه است در ایران ممنوع است به صورت سهوی به کتاب تعرفه اضافه شود؟!) را به استراتژی سوم دولت یعنی «سیاست جذب طبقات متوسط جامعه: به کمک مشوق‌های فرهنگی مانند افزایش آزادی اجتماعی طبقات متوسط شهرنشین» ربط دهیم؟

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

من خشم خداوند هستم

در حال دوره کردن آثار ورنر هرتزوگ هستم. بیشتر فیلم‌های بلندش را چند بار دیده‌ام، اما چون مربوط به سال‌ها پیش می‌شده تصمیم گرفتم دوباره ببینم.

دربارهٔ «آگیره،‌ خشم خداوند» زیاد گفته شده و من قصد ندارم حرف‌هایی را که دیگران بهتر از من گفته‌اند تکرار کنم. اما نکتهٔ جالب تاثیر متفاوتی بود که از دیدن فیلم گرفتم. دست کم دو علت مهم برای این تاثیر متفاوت متصور می‌شوم. اول این‌که «من» در طول این سال‌ها (فکر می‌کنم آخرین باری که آگیره را دیدم حدود ۸ سال پیش بود) عوض شده‌ام و نگاهم نسبت به جهان و فیلم تغییر کرده است. دوم این‌که این‌بار فیلم را با پردهٔ بزرگ دیدم که باعث می‌شود جزییات بیشتری از فیلم مشخص شود. جزییاتی که کارگردان و بازیگر نقش آگیره (کلاوس کینسکی) به دقت پرداخت کرده‌اند.

آگیره به عنوان یک انسان جاه‌طلب، بی‌رحم و متوهم در جستجوی فتح سرزمین‌های بزرگ ناشناخته است و در این مسیر هر آن‌چه دارد فدا می‌کند و تا آخرین لحظه نیز در هذیان خود غوطه‌ور است. طبیعت، درخت‌ها، رودخانه و حتی بومی‌ها و افرادش فقط «وسیله‌هایی» هستند برای رسیدن به هدفی نارسیدنی و وهم‌آلود. نگاه سرد و بی‌روحش، در کنار جاه‌طلبی و توهم‌اش او را به موجودی ترسناک تبدیل کرده است. او علی‌رغم قدرتش هرگز به محیط اطراف مسلط نیست؛ رودخانه و طبیعت وحشی پیوسته از او قربانی می‌گیرند و بومیان ناپیدا از پشت درختان جنگل تیرهای زهرآگین به سوی او و افرادش پرتاب می‌کنند اما او می‌اندیشد که «خداوند زمین» است و می‌تواند این همه را به زیر یوغ خود در آورد. او موجودی است که با تمام قدرت و توان مادی و معنوی‌اش به سوی رویایی پوچ (نیستی) حرکت می‌کند.

آگیره فقط نمایندهٔ انسان اسپانیایی استعمارگر قرن شانزدهم نیست؛ بلکه نمایندهٔ انسان جاه‌طلب، مغرور و متوهم امروزی نیز هست: انسانی که در زلزله‌خیزترین منطقه‌ٔ زمین بیش از ۵۰ نیروگاه هسته‌ای می‌سازد؛ انسانی که به خاطر رسیدن به هدفش حاضر است دنیا را به جنگ بکشد؛ انسان مصرف‌گرایی که تولید بیشتر را تنها راه رسیدن به «هدف» می‌داند و مغرورانه می‌اندیشد که می‌تواند زیست‌کره را مهار کند اما «هیچ زمین سفتی که بتواند وزنش را تحمل کند نمی‌یابد».

آگیره، خشم خداوند، تنها گونه‌ای در کرهٔ‌ زمین است که این توانایی را دارد تا برای رسیدن به رویاهایش، بی‌رحمانه خود و اطرافیانش را از هستی ساقط کند.

* عنوان این پست نقل قول از آگیره است که می‌گوید‌: «من خشم خداوند هستم»

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کاریکاتور روز: شیبِ لغزان

.

شیب لغزان*: «از ماموریت انسان‌دوستانه تا یک جنگ تمام و عیار»

.

.

* توضیح: شیب لغزان نوعی مغالطه (Slippery Slope Fallacy) است که در آن گوینده وانمود می‌کند که رخداد «ب» پیامد اجتناب‌ناپذیر رخداد «الف» است، بدون این‌که برای تببین چنین رابطه‌ای دلیلی ارائه دهد. در بیشتر موارد این مغالطه به صورت زنجیره‌ای از رخدادهای نزدیک به هم ارائه می‌شود که به تدریج «الف» را به «ب» تبدیل می‌کند. عنوان (و محتوای) این کاریکاتور به این مغالطه  اشاره می‌کند. تفسیر من از این کاریکاتور چنین است: برای متقاعد کردن یک مخاطب مخالف «جنگ» به حمایت کردن از «جنگ» می‌توان از یک موضوع مورد توافق عام مثل «انسان دوستی» شروع کرد و به تدریج (و بدون ارائهٔ دلیل) مخاطب را متقاعد کرد که نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر این «انسان‌دوستی» مشارکت در ب و ج و … است که در نهایت به یک «جنگ تمام و عیار» ختم می‌شود. به این ترتیب می‌توان بدون ارائهٔ مستندات و دلایل متقاعد کننده یک «انسان‌دوست» را به یک «طرفدار جنگ» تبدیل کرد.



با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بامزی و بمباران انسان‌دوستانه

با دوستی صحبت می‌کردم که طرف‌دار مداخلهٔ نظامی در لیبی بود. از او پرسیدم علت این‌که خودش را صلح‌گرا می‌داند و در عین حال از اقدام نظامی علیه لیبی حمایت می‌کند چیست؟ کمی صحبت کرد و من هم بیشتر گوش می‌دادم. در جایی از صحبت‌هایش به کودکی‌اش و کارتون محبوبش «بامزی» اشاره کرد. خرسی که با خوردن عسل چنان نیرومند می‌شد که می‌توانست کارهای خارق‌العاده بکند و از هیچ مانعی هم نهراسد. دوستم  به نقل از بامزی گفت:

وقتی قدرتمند باشی و کاری از عهده‌ات برآید باید انجام دهی… مثل بامزی.

حقیقتی است که می‌دانستم اما هیچ‌وقت این‌طور  صریح به مصداقش برخورد نکرده بودم: کارتون‌ها روی بچه‌ها و شکل‌گیری طرز فکر و شخصیت‌ آتی آن‌ها تاثیرهای زیربنایی می‌گذارند. شاید اگر این دوستم در دوران کودکی‌اش کارتون‌هایی مثل «بامزی» را که در آن‌ها «سوپر قهرمان‌های» خوش‌طینت (و احتمالا خشن؟) مدام دنیا را نجات می‌دهند ندیده بود امروز دربارهٔ «بمباران انسان‌دوستانه‌ کشورها» طور دیگری می‌اندیشید.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل رکورد شکست

.

باراک اوباما از مجموع برندگان جایزهٔ صلح نوبل بیشتر موشک کروز شلیک کرده است.

— گمنام (نقل از توییتر)

.

Obama has now fired more cruise missiles than all other Nobel Peace prize winners combined.
— unknown (twitter)

.

.

با تشکر از این خواننده بامدادی.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اقدام نظامی علیه لیبی: افسانه‌ها و واقعیت‌ها

پست قبلی را نوشتم که بگویم نقد تهاجم نظامی به لیبی به معنای حمایت از دیکتاتوری قذافی نیست و این‌که پروپاگاندای جنگ‌طلب غربی وضعیت  را به دو گزینهٔ سیاه و سفید تقلیل داده است انگار که یا باید طرفدار یک جنایت‌کار خون‌خوار باشیم و یا حامی پر و پا قرص بمباران لیبی.  دوستان از من می‌پرسند پس گزینه‌های دیگر چیست؟

بررسی و تهیهٔ گزینه‌های برخورد با چنین وضعیتی کار ساده‌ای نیست و تلاش، عزم، اعتبار و امکانات زیادی م‌ی‌طلبد. اما مهم‌تر از آن وقبل از این‌که به گزینه‌های دیگر بیاندیشیم باید ببینیم دخالت نظامی در لیبی به چه علت انجام شد ه است. مهم‌ترین علت تهاجم به لیبی کشتار وحشیانه مردم غیرمسلح و شهروندان معترض لیبیایی توسط ارتش و نیروهای تحت فرماندهی قذافی عنوان شده است. اما آیا برای تردید کردن در ترتیب ارایه وقایع و شیوهٔ روایت «داستان لیبی به روایت رسانه‌ها» مدارکی در دست داریم؟ اگر نشانه‌هایی داشته باشیم که در رخ دادن کشتار غیرنظامیان توسط ارتش لیبی تردیدهایی ایجاد شود طبعا می‌توانیم به نیت‌ برگزارکنندگان جنگی که با اتکا به این گزارش‌ها به را ه افتاده است تردید کنیم.

به عنوان یکی از اولین و مهم‌ترین گزارش‌ها برگردیم به ماجرای کشتار مردم معترض توسط هواپیماهای ارتش لیبی. این خبر  به صورت وسیعی در رسانه‌ها منتشر و بازتولید شد و با توجه به منفور بودن شخصیت قذافی باورپذیر نیز می‌نمود. اما در تاریخ اول مارس ۲۰۱۱،  رابرت گیتس (وزیر دفاع) و  مایک مولن (فرماندهٔ ستاد مشترک ارتش آمریکا) رسما اعلام کردند که به جز اخبار رسانه‌ها هیچ مدرکی برای چنین اقداماتی یافت نشده است.

سوال: آیا هیچ مدرکی دارید که او واقعا به وسیلهٔ هواپیما به مردم خود حمله کرده است؟ گزارش‌های مختلفی دربارهٔ این موضوع وجود دارد اما آیا شما می‌توانید به نقل از یک منبع مستقل چنین موضوعی را تایید کنید؟ اگر می‌توانید تا چه حد؟

وزیر دفاع: ما گزارش رسانه‌ها را دیده‌ایم اما در حال حاضر نمی‌توانیم آن‌ها را تایید کنیم.

دریادار مولن: بله درست است. ما هیچ‌گونه تاییدیه‌ای برای چنین گزارش‌هایی ندیده‌ایم.

توجه داشته باشید که ۱۰ روز قبل از این اظهارات رسانه‌ها اعلام کرده بودند که هواپیماهای قذافی مردم غیرنظامی معترض را بمباران کردند. بعد از گذشت ۱۰ روز وزیر دفاع آمریکا و فرمانده عالی ارتش این کشور اعلام می‌کنند که به جز ادعای رسانه‌ها هیچ مدرک دیگری در دست ندارند. در مواجهه با چنین اخبار تایید نشده‌ای که قرار است عواقب جدی (حمله به یک کشور) را در پی داشته باشد باید بسیار محتاط باشیم. در واقع این طور به نطر می‌رسد که بسیاری از اخبار مربوط به جنایت‌های هولناک قذافی از داخل لیبی و توسط سران معترض (که بسیاری از آن‌ها به عنوان اپوزیسیون سازمانی پیوندهای امنیتی و تاریخی با سیستم‌های اطلاعاتی غربی دارند) به رسانه‌های خارجی داده شده است و حتی بی‌بی‌سی در همان دوران تایید می‌کند که نمی‌تواند درستی چنین گزارش‌های را تایید کند. توجه کنید که این به معنای انکار سرکوب معترضان توسط قذافی نیست، بلکه نشان می‌دهد ماهیت و معنای چنین اقداماتی به شدت قلب شده است. حتما توجه دارید که سرکوب معترضان بی‌دفاع خیابانی توسط هواپیما با دخالت ارتش در مواجهه با شورشیان مسلح معترض تفاوت اساسی دارد. اولی جنایتی هولناک و دومی موضوع داخلی یک کشور است. اولی را می‌توان به راحتی به افکار عمومی جهان فروخت (برای توجیه اقدام بشردوستانه) و دومی  دخالت نظامی بشردوستانه را منتفی یا توجیه آن‌را بسیار دشوار می‌کند. (آیا شنیده‌اید کسی دولت انگلیس یا اسپانیا یا سری‌لانکا یا کلمبیا را به جرم مبارزه با معترضان مسلح مورد انتقاد قرار دهد یا تهدید به دخالت نظامی کند؟)

باز هم تاکید می‌کنم که هدف من حمایت از قذافی نیست. فراموش نکنید ما دربارهٔ تهاجم نظامی و بمباران یک کشور صحبت می‌کنیم که موضوعی بسیار مهم است و من گاه از راحتی پذیرش وجاهت این اقدام توسط بسیاری از فعالان دنیای وب حیرت می‌کنم. برای بیشتر این افراد اقدام نظامی علیه لیبی چنان بدیهی، درست و لازم است که هر گونه بحث (غیر از تایید)  دربارهٔ آن را غیرضروری می‌دانند.

خوب است در این باره بیشتر صحبت کنیم و پیشنهاد می‌کنم شما هم بنویسید و سعی کنید علت‌هایی که بر اساس آن دخالت نظامی توجیه شده است را در نظر بگیرید و اعتبار آن‌ها را بررسی کنید. به عبارت دیگر، تلاش برای شناسایی افسانه‌ها و آشکار کردن واقعیت‌هایی که پس پشت روایت‌های رسمی قرار دارد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

در ستایش یک لحظهٔ عادی به نام نوروز

سال ۱۳۹۰ هم فرارسید و بیشتر ایرانی‌ها الان در کنار خانواده و دوستان نشسته‌اند. برای من هم سفرهٔ هفت‌سین امسال  به لطف سلیقه و درایت چند تن از دوستان شفیق فراهم شد. لحظهٔ تحویل سال و نوروز شاید چیزی جز یک لحظهٔ عادی در امتداد پیوستهٔ زمان نباشد اما چیزی که  این لحظه‌ٔ عادی را «منحصر به فرد» می‌کند همین با هم بودن‌های عزیز است. ما با هم هستیم حتی اگر مخالف هم باشیم یا از هم دور باشیم و تنها همین کیمیاست که جشن نوروز را قرن‌ها برای ما زنده نگاه داشته است و هر روز هم ارزش و اهمیت آن بیشتر می‌شود.

تا یاد دارم در این ساعت ها شوق گرفتن عیدی از بزرگ‌ترهایم را داشته‌ام. عیدی‌هایی که شیرین‌ترین‌هایشان همان ده‌ تومانی‌های نوی لای قرآن بود که بی‌بی‌ خانم به ما می‌داد که عطر بهار و برکت داشت مثل همهٔ بی‌بی خانم‌های ایران و همهٔ زن‌ها و مردهای شریف و بی‌ریای دیگر. تنها عیدی‌ای که می‌توانم به دوستان کوچکتر از خودم بدهم عکسی است که همین چند لحظه پیش از سفرهٔ هفت‌سین‌مان گرفته‌ام که تقدیم می‌شود.

درود بر همهٔ شما…. بهارتان مبارک!

.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا جرات دارید از قذافی حمایت کنید؟

چند ساعت پیش دوستی از من پرسید «تو با دخالت نظامی در لیبی موافقی؟». احساس کردم نمی‌توانم بی‌آن‌که متهم به حمایت از دیکتاتوری که به قول همان دوستم «مردم خودش را می‌کشد» شوم، از حملهٔ نظامی به لیبی انتقاد کنم.

من به صورت خاص طرف‌دار سرهنگ قذافی و  جنایت‌های جنگی‌اش (که کمتر یا بیشتر از بسیاری از سران سیاسی کشورهای شرق و غرب جهان نیست) نیستم اما نمی‌توانم عمیقا و شدیدا نسبت به عواقب حملهٔ نظامی کشورهای قدرتمند جهان به  یک کشور ضعیف جهان سومی به نام لیبی بدبین نباشم. مهم‌ترین دلیلش این است که وقتی به تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم نگاه می‌کنم نمونهٔ موفق و کم‌‌عارضهٔ چنین دخالت‌هایی را نمی‌یابم. جنگ و تجاوز نظامی مادر بسیاری از نژندی‌هاست و مهر تایید زدن به مصایب آشکار و پنهان آن کار ساده‌ای مثل انتخاب بین سیاه یا سفید نیست.

اما چه کنیم که «قذافی رسانه‌ها» به چنان هیولایی تبدیل شده است که ‍پاسخ طبیعی هر انسان شریفی به «جنایت‌های» او محکوم کردن است.  از آن‌جایی که رهبران جهان، طیف انتخاب‌های ممکن را به دو گزینهٔ «دست روی دست گذاشتن و شاهد قتل عام مردم لیبی توسط هیولایی به نام قذافی بودن» یا «اقدام نظامی نرم  در جهت حمایت از مردم ضعیف و بی‌پناه لیبی» تقلیل داده‌اند هر که مخالف اولی باشد ناگزیر باید دومی را تایید کند. در چنین شرایطی  هزینهٔ اخلاقی  اعتراض به اقدام نظامی برای معترضان بالقوه بالاتر رفته است.

به عبارت ساده‌تر:

جهان رسانه‌ای (به کمک اغراق، تکرار، حذف، باز تعریف اولویت‌ها و …)  شرایط لیبی رابه گونه‌ای تقلیل داده است که دیالوگ‌های زیر به گفتمان غالب تبدیل شده‌اند:

– با کشتار مردم لیبی توسط قذافی مخالفی؟

– بله،  البته!

– پس خفه شو و از اقدام نظامی علیه لیبی حمایت کن.

یا همین دیالوگ به گونه‌ای دیگر:

– من مخالف اقدام نظامی علیه لیبی هستم.

– آها! خوب  گیرت انداختم فاشیست کوچولو. تو داری از یک دیکتاتور خون‌خوار به نام قذافی حمایت می‌کنی!

آیا به عنوان یک صلح‌دوست فرضی جرات دارید بین سیاه و سفید، سیاه را انتخاب کنید؟  آیا جرات دارید از قذافی حمایت کنید؟

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جناب حضرت آیت‌الله! به موجی‌ها احترام بگذارید

من اعتقاد، عادت یا علاقه‌ای به واکنش نشان دادن به اظهارات دولت‌مردان ایرانی ندارم، اما در این مورد خاص نمی‌توانم سکوت کنم. این صحبت‌ها از تریبون رسمی نماز جمعه توسط امام جمعهٔ (موقت) تهران گفته شده است:

آیت‌الله جنتی: در لیبی واقعا یک دیوانه حاکم است، بنده همیشه فکر می‌کردم که مردم این کشور چطور یک موجی و دیوانه را می‌توانند تحمل کنند، البته خدا را شکر کاسه صبر آنها امروز لبریز شده و قیام کرده‌اند. ملت لیبی مردانه در مقابل دیکتاتوری ایستادگی کرده و از انقلاب اسلامی هم الگوگیری می‌کنند اما فاجعه دلخراش‌تر در بحرین اتفاق افتاده است.

جناب خطیب جمعهٔ تهران! ظاهرا فراموش کرده‌‌اید که در همین ایران هزاران نفر معلول جنگی و جانباز داریم که در دوران جنگ تحمیلی و توسط بمب‌های امضا شده توسط «صدام حسین» گرفتار موج انفجار شدند و به اصطلاح «موجی» شدند. به لطف جان‌فشانی همین «موجی‌هاست» که من و شما امروز امن و آسان در این کشور زندگی می‌کنیم.

جناب خطیب عالی‌جاه، چطور به خودتان اجازه دادید قربانیان مظلوم «دفاع مقدس» را با دیکتاتور لیبی مقایسه کنید؟ گوی و میدان دست شماست و آزادانه هر چه می‌خواهید می‌گویید و آن‌چه می‌خواهید می‌کنید؛ چرا به این مظلومان شریف از تریبون مقدس‌تان بی‌احترامی می‌کنید آخر؟!

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

قطع‌نامهٔ بشردوستانه یا گامی به سوی تجزیه لیبی؟

در جریان هستید که شورای امنیت سازمان ملل متحد قطعنامه ايجاد منطقه پرواز ممنوع بر فراز ليبی را تصويب کرد. این قطع‌نامه بسیار سنگین و جدی است چرا که «به جامعهٔ بین المللی برای اجرای این ممنوعیت منطقه پروازی و همچنین دفاع از غیر نظامیان اجازه  اتخاذ همه اقدامات لازم و از جمله گزینه نظامی را داده است.»

بعد از صدور این قطع‌نامه دولت لیبی اعلام آتش‌بس کرد. اما واکنش‌های بعدی کشورهای غربی نشان می‌دهد که ظاهرا برنامهٔ مفصل‌تری در راه است:

هیلاری کلینتون: اعلام آتش‌بس از سوی لیبی کافی نیست
هیلاری کلینتون، وزیر خارجه ایالات متحده، روز جمعه در واکنش به خبر پذیرش آتش‌بس از سوی حکومت لیبی، گفت که اعلام آتش‌بس کافی نیست و افزود که آتش‌بس واقعی آن است که معمر قذافی تمامی نیروهای خود را از مناطق تحت کنترل مخالفانش در شرق لیبی بیرون آورد.

.

اوباما: قطع‌نامه قابل مذاکره نیست
آقای اوباما هشدار داد که پیشروی ارتش لیبی به طرف شهر بنغازی باید متوقف شود و هواداران سرهنگ قذافی باید شهرهای بازپس گیری شده در شرق این کشور را تخلیه کنند.

توجه داشته باشید صحبت از «تخیلهٔ شهرهای شرق کشور» است. آیا برنامهٔ تجزیه شرق و غرب لیبی در راه است؟

.یب


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

هیلاری کلینتون: اعلام آتش‌بس از سوی لیبی کافی نیست

استراتژی سوم تیم دولت و خبرنگار بی‌حجاب اسپانیایی

نمی‌توان به سادگی از کنار رویداد مصاحبه رئیس‌جمهور با خانم خبرنگار اسپانیایی  بدون حجاب عبور کرد. این اتفاق اگرچه جدید و تصادفی به نظر می‌رسد اما به نظر من نه جدید است و نه تصادفی و اتفاقا در راستای استراتژی «تیم دولت» برای افزایش تعداد «متحدان» خاص و عام خود است. این استراتژی به صورت خلاصه شامل سه فاز مهم است:

  1. سیاست جذب خواص: به کمک رانت‌های سنگین اقتصادی و سیاسی
  2. سیاست جذب طبقات پایین جامعه: به کمک مشوق‌های اقتصادی (حمایت چشم‌گیر و عملی حتی به شیوهٔ کوتاه‌مدت و پوپولیستی).
  3. سیاست جذب طبقات متوسط جامعه: به کمک مشوق‌های فرهنگی مانند افزایش آزادی اجتماعی طبقات متوسط شهرنشین.

تا امروز تیم دولت در اجرای مراحل یک و دوی این استراتژی نسبتا موفق عمل کرده است. به تدریج که رویارویی اصول‌گرایان سنتی با «تیم دولت» از حاشیه به متن حرکت می‌کند، چنین وقایعی را می‌توانیم به عنوان نشانه‌های جدی‌ای از فعال‌ سازی فاز سوم این استراتژی «تیم دولت» تلقی کنیم. استراتژی که در صورت موفقیت می‌تواند تهدید جدی‌ای برای هژمونی سنتی اصول‌گرایان مذهبی در ایران باشد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

درود بر سامورایی‌های نیروگاه هسته‌ای ژاپنی

به آن سامورایی‌هایی فکر می‌کنم که هنوز داخل نیروگاه بحران زدهٔ ژاپنی مانده‌اند و «ناامیدانه» در حال تلاش برای مهار بحران یا دست کم خاموش کردن آتش هستند. نه این‌که به قربانیان درماندهٔ زلزله یا سونامی فکر نکنم،‌ اما آن‌ها با اختیار خود به سوی مرگ نرفتند، آتش‌نشانان و کارکنان نیروگاه ژاپنی اما آگاهانه و مسئولانه مرگ را انتخاب می‌کنند. بدون شک همهٔ آن‌ها می‌دانند که سلامتی و زندگی‌شان در معرض خطر جدی تشعشات رادیواکتیو است و با این وجود مسئولانه «ماندن» و «جنگیدن» را انتخاب کرده‌اند.

در این ساعت‌ها فقط و فقط به آن‌ها فکر می‌کنم. از تصور لحظاتی که بر آن‌ها می‌گذرد اشک در چشمانم جمع می‌شود. فقط می‌توانم بگویم درود بر فداکاری‌هایشان. درود…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ژاپن در آستانهٔ فاجعهٔ هسته‌ای

اگر نیم‌نگاهی به خبرها انداخته باشید حتما متوجه شده‌اید که الان که این جمله‌ها را می‌نویسم یکی از واحدهای یکی از نیروگاه‌های هسته‌ای ژاپن (Fukushima Daiichi) در وضعیت بحران قرار دارد (چند نیروگاه دیگر هم دچار اختلالاتی شده‌اند). خلاصهٔ ماجرا آن‌طور که من برداشت کرده‌ام به این صورت است:

به خاطر وقوع زلزله برق داخلی نیروگاه قطع می‌شود و در نتیجه رآکتور و توربین‌های نیروگاه به صورت خودکار خاموش می‌شوند. اما اصولا رآکتور را نمی‌توان از نظر حرارتی به سرعت خاموش کرد و تشعشعات رادیواکتیو کماکان حرارت تولید می‌کنند. در نتیجه راکتور را حتی بعد از خارج شدن از مدار باید خنک کرد و مانع از داغ شدن بیش از حد آن شد. با توجه به قطع شدن برق نیروگاه، سیستم اضطراری نیروگاه (دیزل) انرژی مورد نیاز سیستم خنک کننده را تامین می‌کند اما یک ساعت بعد امواج سونامی می‌رسند و سیستم تولید برق اضطراری نیز از کار می‌افتد و وضعیت خطرناک «خاموشی کامل» (station blackout) رخ می‌دهد. اکنون دیگر برق کافی برای فعالیت سیستم خنک کنندهٔ نیروگاه وجود ندارد و آب (خنک کننده) کافی به داخل رآکتور پمپ نمی‌شود. با از کار افتادن سیستم خنک کنندهٔ رآکتور هستهٔ آن داغ و ذوب می‌شود و مواد رادیواکتیو وارد محفظهٔ ایمنی (containment building) که آخرین لایهٔ محافظ در برابر نشت مواد رادیواکتیو به محیط است می‌شوند. با افزایش شدید فشار داخل این محفظه، مسئولان نیروگاه مجبور می‌شوند مقداری از بخارهای رادیواکتیو داخل آن به بیرون (فضای آزاد) تخلیه کنند تا فشار داخل محفظه را کاهش دهند.

اگر چه مقدار اندکی مواد رادیواکتیو وارد محیط شده است اما شرایط هنوز تحت کنترل است. اما  دست کم دو مشکل جدی وجود دارد: اول این‌که کارکنان نیروگاه اکنون در معرض تشعشع بالاتر از حد مجاز روزانه قرار دارند (به روز رسانی: یک ساعت ماندن در نیروگاه شخص را در معرض تششعشع مجاز معادل یک‌سال قرار می‌دهد. به عبارت دیگر حدود 9000 برابر حد معمول) و دوم این‌که ادامهٔ حضور گازهای داغ و پرفشار در محفظهٔ ایمنی بسیار خطرناک است، چرا که دیوارهٔ محفظه آخرین لایهٔ محافظتی است.

در شرایطی که ژاپن بعد از وقوع زلزله و سونامی مهیب در وضعیت بحرانی قرار دارد، دستور تخلیهٔ مناطق مسکونی به شعاع سه کیلومتر داده شد که با افزایش وضعیت خطرناک رآکتور شعاع تخلیه اکنون به ده کیلومتری نیروگاه رسیده است. وضعیت نیروگاه احتمالا به زودی (امیدوارم) از حالت خطرناک خارج خواهد شد اما وحشت و اضطراب عمومی‌ ناشی از آن ادامه خواهد یافت و صنایع هسته‌ای ژاپن و سایر کشورهای جهان را تحت تاثیر قرار خواهد داد چرا که حتی اگر از این لحظه به بعد همه چیز به بهترین نحو پیش رود، هیچ‌کس نخواهد توانست انکار کند که ژاپن واقعا در آستانهٔ یک فاجعهٔ هسته‌ای قرار گرفته بود.

 

به روزرسانی 1: با رخ دادن انفجار در واحد مربوطه و دیدن عکس‌ها نگرانی‌ها ده‌ها برابر شده است. این انفجار شدید (عکس زیر) نشان می‌دهد که اوضاع به هیچ وجه تحت کنترل نیست. (مشاهدهٔ فیلم). حتی اگر لایهٔ محافظتی در اثر انفجار آسیب ندیده باشد، سوال اصلی این است که «چطور می‌توان سوخت هسته‌ای داخل رآکتور را خنک نگاه داشت؟». شعاع تخلیهٔ مردم به 20 کیلومتر افزایش یافته است.

به روزرسانی 2: اخبار انگلیسی بی‌بی‌سی به نقل از یک کارشناس هسته‌ای: به احتمال بسیار زیاد ذوب هسته‌ای رخ خواهد داد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

از زبان دیگران: ده اسفند در تهران

این نامه را یکی از خوانندگان بامدادی نوشته است که در دسته‌ی «از زبان دیگران» عینا منتشر می‌کنم. اگر شما هم نوشته‌ای دارید که دوست دارید این‌جا منتشر شود برایم بفرستید.

می‌خوام براتون از دیروز بنویسم تا بدونین اوضاع اینجا واقعا چطوریه. دیروز تا ظهر هیچ خبری نبود اما از حدود ساعت دو نیروهاشون داشتند جمع می‌شدن و بیشتر هم به سمت انقلاب و آزادی می‌رفتن. من حدود ساعت پنج که از تخت طاووس رد می‌شدم فقط در تقاطع ولی‌عصر که چهار راه اصلیه کلی نیرو دیدم. البته حس می‌کردم نیروهای اطلاعاتی پر هستن و مردم رو زیر نظر دارن. من و همسرم بعد از بررسی خبرها و پرس و جو از آدم‌هایی که نزدیک به محل تجمع بودن به این نتیجه رسیدیم که خبر خاصی نیست و تو امیرآباد هم مثل دفعهٔ پیش تعداد اون‌قدر زیاد نبود. راستش این دفعه جو ناامید کننده بود و حس می‌کردی تعداد نیروهای اونا خیلی زیاده. خیلی خیلی بیشتر از مردم بودن و همین‌طور مردم هم به نظر من بیشتر می‌ترسیدن. خود من هم نسبت به دفعات قبل با توجه به اتفاق دفعه پیش، این دفعه بیشتر ترسیده بودم. خیلی‌ها هم بی‌خیال شدن و رفتن سراغ تماشای فوتبال.

.
ما ساعت شش عصر خونه بودیم و من از همه خبر داشتم وخیالم راحت بود. وقتی در حال تماشای تلویزیون بودیم داییم زنگ زد و خبر داد که مامان، بابا، زن دائیم و پسر دائیم رو گرفتن. راستش خشکم زده بود. آخه برام عجیب بود آدم‌هایی به سن و سال مامان بابام رو بگیرن و بعد نگرانی و استرس جای تعجب روگرفت. ظاهرا زن دائیم می‌تونست با موبایل تماس بگیره و به دائیم گفته بود هر چهارتاشونو در نزدیکی‌های انقلاب گرفتن و اول باهم بودن اما بعد زن‌ها و مردها رو جدا کردن و حالا در اتوبوس نشستن. ما تا حدود ده شب کاملا ازشون بی خبر بودیم (موبایل‌های هر چهارتاشون خاموش بود) و من داشتم دیوانه می‌شدم چون درسته که به سن و سال دارها کاری ندارن اما ازاین جانورها هیچی بعید نیست. در ضمن پسر دائی من تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و سن کمی داره و اونا به این‌جور جوونها خیلی گیر میدن. ما ساعت ده متوجه شدیم که مامان اینا رو بردن وزرا و بابا و پسردائیم رو به پلیس امنیت(!) در خیابان شریعتی. دائیم رفت سراغ بابام اینا. ما هم سریع رفتیم روبه‌روی وزرا و دیدیم حدود 70 نفر اونجا جمع شده اند (البته سمت دیگر خیابان می‌شد بایستیم نه جلوی در) و یک موجود خیلی وحشی که نمی دونم بسیجی بود، پاسدار بود ولی هرچی که بود بسیار بی‌ادب و بد دهن بود و خیلی دوست داشت دعوا راه بندازه و توهین می‌کرد؛ قیافه هم که کاملا طالبان .حتی یه بار خانمی باهاش بحث کرد و گریان پرسید: «به من بگید بچه‌ام رو کجا بردین؟» و اون موجود وحشی جواب داد: «به من چه؟ من چه‌ می‌دونم. غلط کرد اومد تو خیابون. همه‌تون غلط کردین با اون …هایی که  بهتون خط ‌می‌دن» که در این‌جا مردم باهم گفتن: «اونا رو که گرفتین!» بعد درحالی که چهره‌اش خیلی عصبی بود اضافه کرد:» پدرمون دراومد از دست شماها، از هشت صبح تو خیابوناییم». اینجاش خیلی برام امیدوار کننده بود.

.

نمی‌تونم با نوشتن براتون بگم که چقدر این آدم لات و لمپن بود. ما بعد از پرس و جو متوجه شدیم حدود 200 تا خانم و دختر در این بازداشتگاه هستن که دارن ازشون تعهد می‌گیرن و دونه دونه آزاد می‌کنن. خیلی جالب بود، سن و سال خانم‌ها اکثرا مثل مامان من یا بیشتر بود و تیپ‌های معمولی و حتی چادری. البته دختر جوان هم بود اما کمتر. هرکس که آزاد می‌شد مامورها با داد و بیداد ازش می‌خواستن با بقیه حرف نزنه و نگه اون تو چه خبره. به ما هم هی می‌گفتن زیاد نباید جلب توجه کنیم و نیایم تو خیابون و همون کنار بایستیم. بعد از حدود یک ساعت و نیم مامان و زن دائیم رو آزاد کردن. ظاهرا ازشون پرسیده بودن چرا اومده بودین بیرون و فرمی داده بودن که پر کنن و توش سوالات مزخرفی از قبیل: ماهواره دارین؟ چه شعارهایی امروز در تجمع میدادین؟ انتظاراتتون از دولت جمهوری اسلامی چیه؟ و …

.

حالا می‌تونستم کمی از حال کسانی رو که خانواده‌هاشون تو این جریانات دستگیر شده بودند، درک کنم. خیلی سخته. ما زن دائیم و مامانم رو رسوندیم. اما هنوز هیچ خبری از بابام و پسر دائیم نبود. ظاهرا تو پلیس امنیت کسی رو نیاورده بودن و مردها رو برده بودن جایی در خیابان انقلاب. خلاصه بابام و پسر دائیم هم نصف شب (حدود دو ونیم-سه) آزاد کرده بودن و من صبح که صدای بابام رو شنیدم خیالم راحت شد. اما هنوز اونو ندیدم ونمی‌دونم چی بهش گذشته، چون پشت تلفن اصلا نمیشه حرف زد.در کل دیروز سعی کرده بودن تا می‌تونن آدمها رو بگیرن و تو دل خانواده‌ها رعب و وحشت ایجاد کنن تا سه‌شنبه‌های دیگه تعداد کمتر و کمتر بشه.

.

نمی‌دونم چی پیش میاد اما این بگیر و ببندها هیچ‌وقت جواب نداده.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

شخصیت‌های سیاسی

معمولا نوشته‌ی کلیدی و تحلیل دست اول از همان چند جملهٔ آغازین خودش را نشان می‌دهد یا به زبان فرنگی‌ها خودش حرف می‌زند (speaks for itself). به قول یکی از کامنت‌گذاران «یک نگاه کاملا متفاوت به مسایل سیاسی و بدون هرگونه بار احساسی نسبت به شخصیت ها [که] فارغ از اینکه هر یک از شخصیت های گفته شده در کدام دسته بندی قرار می گیرند، نفس چنین تحلیل و دسته بندی، قابل توجه است. یک تحلیل شاید بتوان گفت علمی از مسایل سیاسی، بدون هرگونه “مرده باد” و “زنده باد”».

پیشنهاد می‌کنم این نوشته را با دقت و کامل بخوانید:

محمود احمدی‌نژاد، سید محمد خاتمی، آیت‌الله خامنه‌ای، مهدی کروبی، میرحسین موسوی و علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی. اگر شما بخواهید این افراد را به لحاظ الگوی شخصیتی‌شان طبقه‌بندی کنید، این شخصیت‌ها را در چند دسته و طبقه جای خواهید داد؟ در شش دسته‌ی جداگانه چون هر کدام‌شان برای خودشان folder جداگانه‌ای هستند یا نه، به نظرتان می‌شود بین‌شان سباهت‌هایی پیدا کرد که در دو یا سه یا چهار گروه قابل طبقه‌بندی باشند.    ادامه….


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

انتخابات خبرگان به مثابه سنسور سیاسی

یکی از مهم‌ترین رویدادهای رسمی سیاسی ایران در هفته‌های آتی انتخابات مجلس خبرگان رهبری است. اهمیت اجرایی مجلس خبرگان در واقعیت سیاسی ایران کمتر از چیزی است که در تعریف قانونی آن آمده، اما انتخابات خبرگان از زاویهٔ دیگری مهم است و آن وقتی است که به خبرگان به صورت پسینی نگاه کنیم یعنی:

این خبرگان نیست که به ساخت سیاسی هویت می‌دهد (نگاه پیشینی) بلکه این ساخت سیاسی است که به خبرگان هویت می‌دهد (نگاه پسینی)

اهمیت نگاه پسینی به خبرگان این است که سوال‌هایی شبیه «مگر آقای هاشمی رفسنجانی در خبرگان چه کاری می‌تواند انجام دهد» جای خود را به سوال‌هایی شبیه «انتخاب شدن یا نشدن آقای هاشمی رفسنجانی چه چیزی به ما دربارهٔ آرایش گروه‌های مختلف سیاسی در ایران خواهد گفت؟». به عبارت دیگر اگر قبول کنیم خبرگان هویتش را از ساخت سیاسی می‌گیرد، یکی از بهترین و دقیق‌ترین شاخص‌ها برای سنجش وضعیت فعلی ساخت سیاسی، تحلیل وقایع خبرگان است.

این خبرها را از این زاویه بخوانید (ترتیب وقایع با کمی تقریب یا همزمانی درست است):

در همین رابطه:

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: روایت نوین چالش‌پذیر بودن روایت‌های کهنه جاری

  • چین: کارخانهٔ جهان » مجموعهٔ عکس
    حتما ببینید.
    .
  • فرود جنگنده‌های لیبی در فرودگاه مالتا » کیبورد آزاد
    آیادر یک مرحله ممکنه این آدم‌ها برگردن به نقطه اول و خودشون رو با روز اولشون مقایسه کنن؟ ببینن کی هستن و جلوی کی ایستادن و برای چی؟ یا مثلا با خودشون فکر کنن که چه چیزی با این ایستادن منفعت دار برای خودشون، داره تقویت می شه و چه چیزی تضعیف؟ اگر چشم‌هاشون رو باز کنن ممکنه نه فقط از کارهاشون دست بکشن که اینقدر هم به شجاعت برسن که بگن اشتباه کردن و اعلام کنن که با کشتن و شکنجه، عقیده‌شون به اعتلا نمی‌رسه. اما معمولا اینطور نیست. معمولا آدم‌ها فکر می‌کنن اگر فقط یک قدم دیگه هم بردارن دیگه این زشتی‌ها تموم می‌شه ولی خب تاریخ که جلو می‌ره زشتی و زیبایی از هم بیشتر و بیشتر تفکیک می‌شن و آدم‌ها خواهی نخواهی مجبورن به دو طرف طیف حرکت کنن. شکی هم نیست که قبول کردن جنگیدن در جبهه بد، هی سخت تر می شه چون قبول این مفهوم برابر خواهد بود با از هم پاشیدن هر چیزی که طرف تا امروز براش زنده بوده و خب ترس از بی هویتی اونقدر بزرگه که آدم ترجیح می ده توی یک هویت دروغین باقی بمونه و ساختن استدلال‌های پیچیده برای توضیح اینکه چرا اینکارهای زشت رو می‌کنیم هم از قبول کردن زشت بودن، راحت‌تره.
    .
  • روایتی نو : چالش‌پذیر بودن روایت‌های کهنه جاری » واژهٔ زمان
    شبکه‌ها هم برد دارند و هم عمق. شبکه‌‌ی خانوادگی و دوستی بردش بسیار کوتاه است اما عمقش کاملا بالاست. شبکه‌‌ی پخش رادیویی بردش بسیار بالاست اما عمقش محدودتر از مثلا تلویزیون است. معمولا شبکه‌های فراگیر به صورت انحصاری در دست کسانی است که سهم بزرگی از قدرت دارند. البته استثنا هم وجود دارد. مثلا شبکه‌ی مبلغین مذهبی در ایران قبل از انقلاب ۵۷ شبکه‌ای با درجه‌ی فراگیری بالا بود اما تا قبل از انقلاب در قدرت شریک نبود. در کشورهایی که داشتن رادیو و تلویزیون غیردولتی امکان‌پذیر است بعضی از رادیو و تلویزیون‌ها با آن که به سمت قدرت نگاه می‌کنند (یعنی فقط تفریحی نیستند و مثلا تفسیر مسائل روز و سیاسی را هم در دستورکار خود دارند) اما در قدرت شریک نیستند. این مسئله برای تلویزیون به دلیل هزینه‌ی بالای راه‌اندازی آن معمولا کمتر از رادیو است. یعنی کسی که تلویزیون راه می‌اندازد نیاز به پول بیشتری دارد و پول بیشتر معمولا یک رابطه‌ای با نزدیکی با ساختار قدرت دارد البته این مسئله هم استثناء زیاد دارد مثل وضعیت بازاریان قبل از انقلاب ۵۷ ایران.
    .
  • ترغیبِ از-راهِ-دورِ دیگران به حضورِ سبز » نسخه قابل انتشار
    سؤال‌ام این است: اگر حکومتِ ایران بد و ظالم است، چرا نمی‌آیید شخصاً مبارزه کنید؟ شاید وجوب‌اش کفایی است و عملِ دیگران تکلیف را از شما ساقط می‌کند؟ شاید شما رهبریِ جنبش را به عهده گرفته‌اید و خلقِ قهرمان نباید که از راهنمایی‌تان محروم شود؟ شاید عذرِ واقع‌بینانه‌تری دارید: دخترخاله‌ی همسایه‌تان را یک بار گرفته‌اند و شما با ایشان از طریقِ ئی‌میل مکاتبه داشته بوده‌اید و محقـَق است که به محضِ ورود به کشور بازداشت‌تان می‌کنند و تحتِ آزار و اذیت قرار می‌گیرید؟ یا شاید این شیردلی که شمایید ترسی از شکنجه و تجاوز و اعدام ندارید، اما دوست ندارید تحصیلات‌تان ناتمام بماند؟ یا نگرانِ این هستید که در این ایامی که در محبس خواهید بود شغل‌تان را از دست بدهید؟ یا یکی از نزدیکان‌تان اضطراب دارد واخلاقاً موظف هستید باعثِ نگرانی‌اش نشوید؟ اما، پس، چه کسانی را دارید به تظاهرات ترغیب می‌کنید؟ این بی‌شمارانِ بیداری که قرار است به خیابان بیایند آیا آشنای دستگیرشده ندارند؟ شاغل یا دانشجو نیستند؟ نزدیکان‌شان نگران نیستند؟ جان‌شان کمتر از جانِ شما عزیز است؟ در شکنجه کمتر از شما درد می‌کشند؟
    .
  • بلی من هم آنجا بودم: جلو سفارت جمهوری اسلامی در لندن! » دلقک ایرانی
    بگذارید حالا که هم تظاهرات عرب هارا دیدم وهم تظاهرات ایرانی هارا مشاهداتم را در قالب مقایسه بگویم که شما هم بتوانید تصویر مورد برداشت خودتان را بسازید. عرب‌ها خیلی خشمگین ومصمم نشان می‌دادند ولی ته چهرۀ همه‌شان یک نوع شوخی و شادی وامید رسوب کرده بود که من اسمش را گذاشتم «جشن خشمگین». ایرانی‌ها برعکس خیلی خندان وغیرمصمم وناجدی بودند ولی ته چهره‌شان نوعی غم وعزا و  نا‌امیدی ماسیده بود که من اسمش را گذاشتم «سوگواری خندان».
    .
  • ۲۵ بهمن همچنان در کانون توجه مسئولان نظام » فرشید آل داوود
    این مقام سپاه پاسداران ترس خود را از خواصی که پایگاه مردمی دارند و حامی جنبش سبز هستند پنهان نمی‌کند و می‌گوید: مهم‌ترین مانعی که امروز برای برخورد با فتنه‌گران وجود دارد، این است که ممکن است بعداز برخورد فیزیکی با فتنه‌گران، برخی خواص پشت صحنه و عناصری که پایگاه مردمی دارند در جهت مقابله با این برخورد و برای حمایت از فتنه‌گران اقدام‌هایی انجام دهند و آن وقت رسانه‌ها به دنبال چنین غائله‌ای می‌گردند تا افکار عمومی جهان را متوجه این مساله کنند و ما نمی‌خواهیم افکار عمومی جهان متوجه این مساله شوند.
    .
  • عنوان ندارد » ٤دیواری
    کافی‌ست به آدم‌هایی فکر کنیم که باید به طور منظم و مستمر برای آن‌ها مجالس عمومی سخنرانی برگزار کرد٬ میکرفن‌های رادیو و تلوزیون را در اختیار آن‌ها گذاشت٬ اما امروز دهان‌کوب٬ متواری یا گوشه‌نشین شده‌اند. به آن‌هایی فکر کنیم که باید موسیقی بسازند٬ اما روح آن‌ها تحت مناسبات حاکم چنان منقبض شده است٬ که کار درستی نمی‌تواند انجام دهند. واقعیت تراژیک یعنی این‌که امروز آن‌هایی که باید فیلم بسازند اگر زندانی یا فراری نباشند٬ پیش از این‌که فیلم را بسازند٬ مجبورند در دنیای تخیل خود درد انواع چماق‌های ممکن آینده را مزه مزه کنند. واقعیت تراژیک یعنی آن‌هایی که باید بروند سراغ معضلات اجتماعی٬ و کار جامعه‌شناسی کنند٬ عاطل و باطل شده‌اند. کافی‌ست به آدم‌های بلاتکلیفی فکر کنیم که «نقشه‌های آینده»شان روی دست آن‌ها مانده٬ یا نقش بر آب شده است. به تعداد کثیری از هموطنان فکر کنیم که در مناسباتی عادی می‌توانستند برای خود و کشورشان مفید باشند٬ و امروزه آواره چهار قاره‌اند. این آدم‌ها همه‌شان زنده‌اند٬ اما مناسبات حاکم به قیمت زندگی آن‌ها تمام شده است.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دیکتاتور و اخلاق سرکوب

دیکتاتورهای جهان در مهار یا سرکوب جنبش‌های اعتراضی روز به روز دست به وحشی‌گری‌های خلاقانه‌تری می‌زنند؛ اما حمله به مردم معترض  لیبیایی توسط هواپیماهای جنگی آن‌هم در پایتخت کشور خود کاری است که حتی صدام حسین هم به ذهنش نرسیده بود. واقعا امیدوارم این خبر نادرست بوده باشد، چون بمباران غیرنظامیان معترض در پایتخت یک کشور که قاعدتا چگالی جمعیتی نسبی بالایی دارد وحشتناک به نظر می‌رسد. قاعدتا خواندن این خبر باید حسابی من را شوکه می‌کرد، اما انگار چندان تعجب نکرده‌ باشم؛ انگار که اصلا انتظارش را می‌داشتم. در واقع خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم خبر اصلا حیرت‌آور نیست. چرا باید باشد؟ آیا حریمی شکسته شده که از یک دیکتاتور خونخوار انتظار داشتم آن را نشکند؟ آیا از او انتظار داشتم در کشتن یا نابود کردن شهروندان خودش «تردید» کند یا مثلا در انتخاب شیوه و ابزار کشتار «وسواسی» متمدنانه از خود نشان دهد؟ انصافا اگر چنین انتظاری داشته باشم، بسیار ساده‌لوحم.

نه، من توقع «مراعات» حتی حداقلی از خطوط قرمز را از تو «جناب دیکتاتور» ندارم. پس به قصابی‌هایت ادامه بده. هلی‌کوپتر، تانک، هواپیما و موشک بیار و به جان مردم بیفت. تاریخ زمین تا بوده همین بوده، و البته تو نیز «تاریخ مصرفی» داری که نمی‌تواند زیاد دور باشد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: سیاست رادیکال، راه‌حل‌های محافظه‌کار

  • نگاه نویسنده » کورش
    پاراگراف اول، بخشی از متنی است که آقایی به نام مهرداد فرهمند نوشته. او خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی است و این نوشته جزئی از خاطرات او از سفر اخیرش به مصر. پاراگراف دوم را من بر اساس اطلاعاتی که در متن او یافتم نوشته‌ام. تا جایی که من می‌فهمم اطلاعی نیست که در متن او آمده باشد و در بازنوشته‌ی من نباشد. متن او 104 کلمه است و متن من 58 کلمه. اما نوشته‌ی او چیزهایی دارد که نوشته‌ی من ندارد؛ بامزگی، جهت‌گیری و قضاوت.‏
    .
  • ایرانیوم، بازسازی عراقی دیگر در ایران » آزاده
    این فیلم عصبانی کننده بود، چون تنها هدفش هموار کردن راه جنگ با ایران و مداخله در ایران بود. متاسفم که محسن سازگارا با دستبند سبز در این فیلم مشارکت کرده بود. نمیدانم چطور میشود دستبند سبز داشت، ادعای همراهی با جنبشی را داشت که همواره مخالف هرنوع مداخله نظامی و غیر نظامی دولتهای دیگر در امور ایران است، و در چنین فیلمی همکاری کرد.
    .
  • حقوق‌بشر/ تقسیم‌ناپذیر » ٤دیواری
    سفر لغو شدهٔ جورج بوش به ژنو و مقایسهٔ پوشش خبری مطبوعات اتریشی و بی‌بی‌سی فارسی.
    .
  • روایت آیت الله موسوی خوئینی ها در باره تاریخ انقلاب و تسخیر سفارت امریکا » پارلمان نیوز
    منفعت این حرکت برای نظام این بود که آن همه درگیریها و تشتت ها و اختلافات در مملکت ناگهان با این حرکت، تبدیل به یک انسجام و وحدت شد. کسانی که تا دیروز علیه هم می جنگیدند و در همین دانشگاه تهران بر ضد هم اسلحه جمع می کردند در این قضیه کنار هم ایستادند یعنی این حرکت این چنین وحدت بخش بود و و مردم مثل آب حیات آن را تشخیص داده و به سمتش رفتند. حال چرا ما باید بگوییم که ملت ایران اشتباه کردند که آن حمایت وسیع و گسترده را انجام دادند؟ این چه حماقتی است که می گویند این اقدام طراحی خود آمریکایی ها بوده است؟!
    .
  • واكنش ما خارج كشوری‌ها » پارسانوشت
    عالی. عالی.
    .
  • سیاست رادیکال، راه‌حل‌های محافظه‌کار » مهدی جامی
    اعتراضات 25 بهمن که با رادیکال شدن جنبش اعتراضی همراه بود کمک کرده است که کلید مهار سیاست های رادیکال زده شود. چشم انداز سیاسی اینک تغییر کرده و رسیدن به نوعی راه حل بدون رادیکالها دست یافتنی تر است تا با وجود آنها. اصولا رادیکالها و جنس سیاسی حزب الله بازی برای عبور از گردنه های سیاسی است نه برای اتکا به عنوان روش عمومی. بدون مهار این رادیکالیسم پیامدهای سنگین در انتظار ساخت سیاسی است. بنابرین، این درک سیاسی نظام را به سوی محافظه کاری سوق می دهد.
    .
  • وارسی 25 بهمن در دورنمای‌ آن » پرده
    اشتباهی را باید تصحیح کرد. جنبش اعتراضی مترادف با آمدن به خیابان نیست. اعتراض خیابانی باید قله نمایان کوه یخی باشد که حجم اصلی آن در عمق ناپیداست. در یک سال گذشته چقدر برای امروز زمینه‌سازی/سازماندهی شد؟ و اگر نشد، پس انتظاراتمون چقدر واقعبینانه است؟
    عمل سیاسی محتاج تدارک است. این که یک روز بسم الله بگوییم برویم خیابان و امیدوار باشیم به صرف یک روز یا یک هفته یا یک ماه حضور در خیابان، انشالله کارهایمان روبراه می‌شود، فقط خوشخیالی و قدری‌گرایی نیست، نشان از عدم بلوغ سیاسی هم دارد.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جعفر پناهی: آیا کسی در این دادگاه یادش هست؟

دوباره و دوباره باید این متن را خواند… از دفاعیات «سینمای مستقل» در دادگاه.

تاریخ گواهی می‌­ دهد که ذهن هنرمند، ذهن تحلیل­گر جامعه­‌اش است. با اندوخته­ ی تاریخ و فرهنگ و دانش، ناظر بر وقایع جاری جامعه‌اش است. آن­را می‌­ بیند، تحلیل می‌­ کند و در قالب اثر هنری به معرض دید، شناخت و قضاوت جامعه می‌­ گذارد که حتی راه‌گشای اهل سیاست نیز هست. آیا آن­چه در ذهن هنرمند می‌­ گذرد دلیل مجرم بودن اوست؟ آیا بازداشت من، همکاران و خانواده­‌ام به جرم واهی ساختن فیلمی بدون مجوز، نشانه­‌ای است برای همه­ٔ اهل فرهنگ و هنر این کشور که: «هر آن­که مستقل باشد و حاضر به تن دادن به فاحشه‌گی هنری نباشد، جایش در زندان است؟»

در نطفه کشتن عقیده و عقیم کردن هنرمندان دلسوز جامعه تنها یک نتیجه می‌­ دهد و آن خشکاندن ریشه­‌های اندیشه و بی­ ثمر کردن درخت خلاقیت و هنر است. به گمان من، بازداشت من و همکارانم در حین فیلمبرداری فیلمی ناتمام، هجوم صاحبان قدرت بر همه­ ی اهل فرهنگ و هنر و سینماگران کشور است. و قدرت‌نمایی برای اینکه: هر که از ما نیست و مثل ما فکر نمی‌­ کند، محکوم است.

من یک سینماگرم. دور از سیاست و جنجال­‌های قدرت. تمامی دوران فیلمسازیم را در این کشور فیلم ساخته­‌ام. با بازداشت و محاکمه­ ی من، نه‌تن‌ها منِ فیلمساز، که سینما را به عنصری سیاسی تبدیل کرده­‌اید. این تنها محکمه­ ی من نیست. محکمه­ ی هنر و هنرمندان این کشور است. گواه تاریخ هر کشوری، آثار هنری و برخورد با هنرمندان آن سرزمین است. پس هر حکمی که در این دادگاه داده شود، حکمی است برای همه­ ی هنرمندان، بخصوص همه­ ی سینماگران این سرزمین. و حتی حکمی است برای جامعه­ ی ایران که سال­هاست مخاطب این سینما هستند. نهال من و همه­ ی هنرمندان ایران در خاک این کشور ریشه دوانده و میوه­ ی درخت هنر ما، حاصل زیبایی­‌ها و زشتی­های این سرزمین است. پس هر حکمی که به من و اندیشه­ ی من می‌­دهید، حکمی است که به مردم این کشور داده می‌­ شود.

تاریخ هرچه را که فراموش کند، مطمئن باشید برخورد با هنرمندان را هرگز از حافظه­ ی خود پاک نمی‌­ کند. شما هر رأیی که بدهید به من نمی‌دهید به سینمای مستقل ایران می‌دهید. سینمای ایران در این سی سال آبروی ایران و هنر این سرزمین بوده، شما به این آبرومندی رأی می‌دهد. رأی شما در صورت در نظر نداشتن جوانب آن، محدود به این چاردیواری نخواهد شد. باور کنید در آینده هرگز از این دادگاه به عنوان محکمة جعفر پناهی نام نخواهند برد. بلکه از آن به عنوان «محکمة سینما و هنر ایران» یاد خواهند کرد. پس یادآوری می‌­کنم تا یادمان نرود.

آیا کسی در این دادگاه یادش هست ۹ سال پیش وقتی از جعفر پناهی برای شرکت در جشنواره­‌ای در آمریکا دعوت کردند، اعلام کرد اگر بخواهید در بدو ورود به خاک آمریکا از من انگشت­ نگاری کنید، نخواهم آمد؛ و نرفت. اما چندی بعد وقتی دعوت جشنواره­‌هایی را در آرژانتین و اروگوئه پذیرفت و راهی آن کشور‌ها شد، هنگام تعویض هواپیما در فرودگاه نیویورک، ماموران فرودگاه به خاطر ایرانی بودن او و به دلیل قانون مبارزه با تروریست او را برای مراحل تحقیرآمیز انگشت­ نگاری فراخواندند. اما جعفر پناهی به دلیل مقاومت به غل و زنجیر کشیده شد و ۱۶ ساعت در بازداشت ماند و فردای آن روز بدون تن دادن به انگشت­ نگاری، فرودگاه را به مقصد وطن ترک کرد. از آن پس اعتراض خود نسبت به رفتار غیرفرهنگی و غیرانسانی با هنرمند ایرانی را به گوش جهانیان رساند که حمایت­‌های گسترده­ ی شخصیت­های فرهنگی، هنری و سینمایی جهان را در پی داشت. چرا که هنرمند مستقل، مخالف بی‌عدالتی در تمامی این کره خاکی است. و چون به هیچ قدرتی وابسته نیست در هر مکان و هر زمان نظر خود را دور از سیاست‌بازی‌ها اعلام می‌دارد. آن زمان جعفر پناهی نمی‌­دانست روزی در کشور خودش هم بازداشت می‌­ شود و دست­بند به دست، راهی زندان اوین خواهد شد تا در سلول انفرادی جای گیرد.

آیا کسی در این دادگاه یادش هست که جعفر پناهی ۵ سال است امکان فیلم ساختن در کشورش را نداشته، دو سال پیش مجوز ساختن فیلم «بازگشت» را که درباره­ ی جنگ بود به او ندادند و فیلم‌هایش، بامجوز و بی‌مجوز، امکان نمایش نداشته‌اند؟

آیا کسی در این دادگاه یادش هست که جعفر پناهی مهرماه سال گذشته، پس از توقیف پاسپورت در فرودگاه و اعلام ممنوع‌الخروجی همراه دو سینماگر ممنوع­ الخروج دیگر در یادداشتی اعلام کرد: «ما سینماگریم. در تمام طول فعالیت فرهنگی­مان می‌­ توانستیم پاسپورت دیگری داشته باشیم؛ اما خواست و اراده­ ی­ ما بر ایرانی بودن و ایرانی ماندن بوده است…»؟ آن زمان جعفر پناهی نمی‌­دانست که ماندن در کشورش، بازداشت، ماندن در سلول انفرادی، تفتیش عقاید و غیره را نیز به همراه دارد.

آیا کسی در این دادگاه یادش هست غرفه­ٔ جوایز جعفر پناهی در موزه­ٔ سینما، بسیار بزرگ­‌تر از سلول انفرادی­‌اش در ایام بازداشت­‌اش بود؟ تمامی جوایز این غرفه­ گنجینه‌ای است ارزشمند برای تاریخ سینمای ایران. جوایزی همچون: شیر طلای ونیز، خرس نقره­‌ای برلین، دوربین طلای کن، پلنگ طلای لوکارنو، لاله طلای استانبول، هوگوی طلایی شیکاگو، خوشه­ ی طلایی والادولید اسپانیا، پلاک طلایی سائوپولوی برزیل، پرمدئوس طلایی گرجستان، پودئوی طلائی آرژانتین، جایزهٔ بزرگ توکیو، جایزهٔ بزرگ منتقدین جهان، جایزه­ ی بزرگ اروگوئه و ده­‌ها جایزه­ ی بزرگ و کوچک دیگر از پنج قاره­ که حاصل بیش از دویست بار حضور در بیش از صد جشنواره از پنجاه دو کشور جهان است… در مقابل، سلولی کوچک به ابعاد…، بگذریم.

چه یادمان باشد، چه یادمان نباشد، اکنون من، جعفر پناهی با وجود همه­ ی این بی­ مهری­‌ها باز هم اعلام می‌­کنم که ایرانی­‌ام و در ایران باقی خواهم ماند. من کشورم را دوست دارم و بهای این دوست داشتن را هم پرداخته‌ام و اگر لازم باشد باز خواهم پرداخت. و چون به گواه فیلم­‌هایم، فهم و احترام متقابل و تحمل کردن را یک اصل از اصول مدنی می‌­دانم، پس تأکید می‌­کنم که از هیچ کس کینه­ و نفرتی به دل ندارم، حتی از بازجو‌هایم. چرا که ما در برابر نسل آینده مسئول­‌ایم. مسئول­‌ایم این سرزمین را بدون کوچک‌ترین گزند تحویل نسل بعد دهیم.

تاریخ صبور است. هر دورانی را چه دیر و چه زود از سر می‌گذراند. اما من نگرانم. نگرانم و از شما می‌خواهم وجدانتان را قاضی کنید. نگرانی من از تفرقه، چنددسته­ گی و از مخاطراتی است که در آینده بروز می‌کند و ریشه در نفرت و کینه دارد. می‌­ خواستم و همچنان می‌­ خواهم که آرامش، پرهیز از خشونت، تحمل، رواداری و احترام متقابل، اصل روابط اجتماعی و انسانی ما باشد. نسل آینده، انسانیت، آزاده­ گی، برابری و برادری از ما می‌­ آموزد و ما موظفیم دور از هر گونه برتری‌جویی طبقاتی، قومی و ملیتی، احترام به عقاید یکدیگر بگذاریم و از کینه‌توزی میان آن‌ها بکاهیم. اگر چنین نکنیم، با توجه به رویداد‌ها و وضعیت کشورهای همسایه، ایران ما آسیب‌پذیر و مستعد هرج ومرج و ناامنی خواهد شد. پرهیز از چنان شرایطی، تنها زمانی می‌سر می‌­شود که کینه­‌هایمان را دور بریزیم و مهر و عشق و تحمل عقاید را جایگزین­‌اش کنیم. این راهی است که ماندگاری و شرافت این سرزمین را تضمین می‌­ کند.

«راهی است راه عشق، که هیچش کرانه نیست…»

با تشکر
فیلمساز ایرانی، جعفر پناهی

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سپاس‌گزارم ای قوی میرا

قطعهٔ «قوی میرا» (The Dying Swan) سحر کننده است و تا می‌توانستم اجراهای مختلف آن را در یوتیوب نگاه کردم. یکی از ظریف‌ترین‌ و بهترین اجراهای آن، اجرای آن توسط مایا پلیستسکایا (Maya Plisetskaya) است که با هم نگاه می‌کنیم. امیدوارم بتوانید ببینید…

لینک ویدئو در یوتیوب

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

از زبان دیگران: ۲۵ بهمن در خیابان‌های تهران

این نامه را یکی از خوانندگان بامدادی نوشته است که در دسته‌ی «از زبان دیگران» عینا منتشر می‌کنم. اگر شما هم نوشته‌ای دارید که دوست دارید این‌جا منتشر شود برایم بفرستید تا در قسمت «از زبان دیگران» منتشر کنم.

دیروز من و همسرم پیاده از چهارراه فاطمی رفتیم سمت جمال‌زاده که از اون‌جا وارد آزادی بشیم. اما اینو بگم که صبح اصلا هیچ نیرویی تو خیابونا نبود تا زمانی که جریان چهار راه قصر پیش اومد و اون پسره از جرثقیل بالا رفت. من از اونجا که داشتم بر می‌گشتم کلی از این ماشین‌های گارد ویژه دیدم و توش پر آدم بود و داشتن می‌رفتن مستقر بشن. خلاصه کل مسیر راهپیمایی و خیابون‌هایی رو که به خیابان آزادی و انقلاب می‌رسید، گرفته بودن که کسی نتونه وارد مسیر بشه. اما تمام خیابان‌های فرعی مثل جمال‌زاده پر پر بود. اما چیزی که من حس کردم این بود که اولا نیروهاشون این دفعه خیلی بیشتر از دفعه‌های پیش بود و در ضمن خشونت بسیار بسیار بیشتر بود. یک نکته دیگه اینکه لباس شخصی و اطلاعاتی در بین مردم پر بودن و با تیپ‌های خیلی امروزی بودن و ما از اسلحه یا بیسیم‌هاشون که گاهی معلوم می‌شد می‌فهمیدیم. توی جمال‌زاده ملت شعار می‌دادن و الله اکبر می‌گفتن که یهو می‌ریختن با موتور و به طور وحشیانه‌ای می‌زدن یا می‌گرفتن می‌بردن. ما با چند نفر دیگه داخل یه ساختمون فرار کردیم و یه لباس شخصی فهمید و چند نفر از اونا اومدن تو ساختمون و من و همسرم و یه آقاهه تو آسانسور قایم شدیم و بعدهم یه آقای مهربونی که شرکتش تو اون ساختمون بود یواشکی به ما گفت که بریم تو شرکت اون و ما یه نیم ساعتی اونجا قایم شدیم. بعد که جو آرام‌تر شد اومدیم بیرون و پیاده راه افتادیم سمت انقلاب. باز هم تو راه چند بار تعقیب و گریزداشتیم و کسایی که پشت سر ما بودن کلی باتوم و کتک خوردن. کلا تو پیاده رو‌ها پر از مردم بود و جمعیت (با وجود اینهمه خشونت) خیلی امیدوار کننده بود. این دفعه حتی به مردمی که برای تجمع نیومده بودن و داشتن سوار اتوبوس می‌شدن هم رحم نمی‌کردن و همه رو می‌زدن. در ضمن قیافه‌های اونا که اونهمه سلاح و امکانات داشتن و دچار ترس و استرس از حضور ما بودن خیلی دیدنی بود. همین برای من کافیه. تازه می‌دونم سرانشون هم این روز‌ها، روزهای خوبی ندارن و همین منو خوشحال می‌کنه.

با بقیه کسانی هم که رفته بودن صحبت کردم (مامان بابای خودم و مامان بابای همسرم و چند نفر دیگه از اعضای خانوادهٔ خواهرم) و همه گفتن خیابونا خیلی خیلی شلوغ بوده و خیلی‌ها اومده بود و اگه جلوگیری نمی‌کردن تظاهرات خیلی عظیمی می‌شده.

امیدوارم یه روز خوب بیاد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چند بار باید کشته شود؟

محمد مختاری چند بار باید کشته شود؟

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مصر: فاصلهٔ بین واقعیت و اشتیاق

قسمت‌هایی از این تحلیل دقیق و خواندنی را ترجمه می‌کنم. توصیه می‌کنم در صورت امکان متن کامل را به انگلیسی بخوانید.

روز ۱۱ فوریه حسنی مبارک استعفا داد و شورای نظامی جایش را گرفت. در روزهای ۱۱ و ۱۲ فوریه جمعیتی که در میدان تحریر جمع شده بودند سقوط مبارک و پیروزی دموکراسی در مصر را جشن گرفتند. روز ۱۳ فوریه شورای قانون اساسی را لغو و مجلس را منحل کرد و وعدهٔ قانون اساسی جدید از طریق رفراندوم را داد و حدودا ۶ ماه مهلت خواست.

می‌بینیم که پس از مبارک، قدرت رژیم نظامی به مراتب بیشتر شده است. اگر ارتش در نیت خود صادق باشد برگزاری انتخابات، تشکیل احزاب و معرفی نامزد‌ها انجام خواهد شد. اما اگر ارتش در نیت خود صادق نباشد نیز دقیقا همین کار‌ها را انجام خواهد داد. شش ماه زمان زیادی است، شور‌ها فرو می‌نشینند و قول‌ها فراموش می‌شوند.

بدون تردید تظاهر کنندگان زیادی در قاهره یا شهرهای دیگر جمع شده بودند. اما جمعیت محدود بود. در قاهره جمعیت میدان تحریر هیچ‌گاه از ۳۰۰ هزار نفر تجاوز نکرد و اگر چه این تعداد زیادی است، اما قابل مقایسه با جمعیت قیام‌های ۱۹۸۹ اروپای شرقی یا ۱۹۷۹ انقلاب ایران نیست که میلیون‌ها نفر به خیابان‌ها ریختند. جمعیت معترض هرگز به میزان قابل توجهی از جمعیت قاهره نرسید. در یک انقلاب واقعی، پلیس و ارتش نمی‌توانند جمعیت را مهار کنند. در مصر، ارتش تصمیم گرفت رو در روی تظاهر کنندگان قرار نگیرد، نه به خاطر این‌که ارتش از درون دچار تفرقه بود، بلکه به این دلیل که با تقاضای اصلی تظاهرکنندگان موافق بود: از شر مبارک خلاص شدن. و با توجه به این‌که جوهرهٔ اصلی رژیم مصر ارتش بوده است ‌عجیب خواهد بود اگر وقایع اخیر را انقلاب بنابیم.

مبارک و رژیم

نکتهٔ کلیدی‌ای که باید درباره‌ٔ مصر بدانیم تمایز بین رژیم سیاسی و حسنی مبارک است. رژیم سیاسی مصر شامل نهادهای پیچیده‌ای با مرکزیت ارتش است. این رژیم همین‌طور یک شاخه‌ٔ اداری غیرنظامی دارد که زیر نظر ارتش فعالیت می‌کند. حسنی مبارک، رهبر رژیم بود که به تدریج بین منافع خود با رژیم فاصله ایجاد کرد [مثلا با تلاش برای جانشینی فرزندش جمال به جای خود]  تا جایی که به طور روزافزونی از سوی رژیم به صورت یک تهدید دیده می‌شد و عاقبت هم رژیم به او پشت کرد.

ارتش اگر چه از حضور مردم در خیابان‌ها خوشنود نبود اما از تظاهرات استقبال کرد چرا که معترضان خواسته‌ای را مطرح می‌کردند که نظامیان از ماه‌ها پیش به دنبالش بودند. آن‌ها به ارتش این فرصت را دادند تا رژیم و منافع خود را حفظ کند و از شر مبارک خلاص شود.

این نکتهٔ مهمی است. آن‌چه اتفاق افتاد انقلاب نبود. تظاهر کنندگان هرگز مبارک را سرنگون نکردند، چه برسد به رژیم. آن‌چه رخ داد یک کودتای نظامی توسط ارتش بود که با هدف بقای رژیم و با پنهان شدن پشت تظاهرات مردم قصد داشت تا مبارک را وادار به استعفا کند. هنگامی که مشخص شد مبارک قصد ندارد داوطلبانه استعفا دهد (۱۰ فوریه) کودتاگران وی را وادار به استعفا کردند و به این ترتیب نظامیان رژیم را کاملا در دست گرفتند. البته تا پیش از آن نیز مرکزیت قدرت در ارتش بود، اما بعد از روز ۱۱ فوریه و رفتن مبارک ارتش قدرت را مستقیما به دست گرفت.

افسران کهن‌سال‌تر ارتش یعنی دوستان مبارک از طرف سایر نظامیان و همین‌طور ایالات متحده تحت فشار قرار داشتند تا زود‌تر عمل کنند و عاقبت هم عمل کردند. تظاهرات بهانه‌ٔ خوبی برای اقدام به دست نظامیان داد. آن‌چه در مصر رخ داد انقلاب نبود، کودتای نظامی‌ای بود که با هدف حفظ یک «رژیم نظامی» انجام شد.

انقلاب و کودتا

آیا این کودتا به انقلاب تبدیل خواهد شد؟ تظاهرکنندگان خواستار برگزاری انتخابات دموکراتیک واقعی و پایان یافتن سرکوب هستند و ارتش هم موافقت کرده است. هنوز مشخص نیست که رهبران نظامی واقعا به وعده‌هایی که داده‌اند پایبند هستند یا این‌که صرفا به قصد آرام‌ کردن اوضاع چنین گفته‌اند. به هر حال مشکلات عمیق‌تری در راه دموکراتیزه شدن مصر وجود دارد. اول این‌که خفقان دوران مبارک جامعه‌ٔ مدنی را ضعیف کرده است. شکل گرفتن احزاب نیرومندی که بتوانند نامزدهای سیاسی معرفی کنند به زمان احتیاج دارد. دوم این‌که نظامیان عمیقا در امور اجرایی کشور دخالت دارند و طرد کردن آن‌ها از منسب‌هایشان، حتی در صورتی که چنین اراده و نیتی وجود داشته باشد، زمان می‌برد. ارتش ۶ ماه مهلت گرفته است اما معلوم نیست بخواهد موقعیتی را که بیش از ۵۰ سال در راس هرم قدرت داشته است داوطلبانه‌‌ رها کند.

مانند تظاهرات سال ۲۰۰۹ تهران این تمایل وجود دارد که اتفاقات اخیر را جدید و خیره کننده تلقی کنیم (مثلا باراک اوباما هم به طور ضمنی چنین می‌گوید). می‌گویند این رویداد جدید به توییتر و فیس‌بوک (Twitter and Facebook) مربوط می‌شود. باید به خاطر بیاوریم که انقلاب‌های واقعی که منجر به نابودی رژیم‌های سیاسی در ۱۹۷۹ و ۱۹۸۹ شدند قبل از فراگیر شدن کامپیوترهای شخصی رخ دادند. در واقع، چنین انقلاب‌هایی حتی در قرن ۱۸ هم رخ داده بودند. هیچ‌کدام از این انقلاب‌ها به گوشی‌های هوشمند تلفن همراه (smartphone) احتیاج نداشتند، و همهٔ آن‌ها جامع‌تر و عمیق‌تر از چیزی بودند که تا امروز در مصر رخ داده است. این انقلاب توییتریزه (Twitterized) نخواهد شد. بخش بزرگی از جمعیت معترض زمانی به میدان تحریر آمدند که اینترنت به کلی در کشور قطع بود.

چه چیز به دست آمده است؟

بنابراین، اجازه دهید با واقعیت رو به رو شویم. رژیم مصر هنوز سر جای خودش است و هنوز توسط ژنرال‌های پیر کنترل می‌شود. آن‌ها متعهد به ادامهٔ‌‌ همان سیاست خارجی‌ای هستند که حسنی مبارک در پیش گرفته بود. آن‌ها وعدهٔ دموکراسی داده‌اند، اما معلوم نیست جدی گفته باشند و اگر هم جدی گفته باشند، معلوم نیست چطور می‌خواهند آن‌را انجام دهند و مطمئنا کار ۶ ماه نخواهد بود. در نتیجه با در نظر گرفتن این‌که چه کسی جمعیت معترض را به خیابان‌ها فرا بخوانند ممکن است تظاهرات دیگری در آینده انجام شود و مردم خواستار تسریع در فرایند دموکراسی شوند.

این‌طور نیست که هیچ چیز در مصر رخ نداده باشد و آن‌چه رخ داد بی‌ اهمیت باشد بلکه به سادگی می‌توان گفت آن‌چه در مصر رخ داد مشابه تصویری که از آن در رسانه‌ها ارائه شد نبود و فرایند به مراتب پیچیده‌تری بود که بخش اعظم آن از طریق تلویزیون قابل مشاهده نیست. مطمئنا آن‌چه در مصر رخ داد جدید یا بی‌سابقه نبود: نه از نظر دستاورد‌ها و نه از نظر شیوهٔ به دست آوردن آن‌ها. در این لحظه حتی دقیقا مشخص نیست چه چیزی به دست آمده است. مشخص نیست آن‌چه رخ داده است چقدر در سیاست داخلی یا خارجی مصر تاثیر خواهد گذاشت. حتی مشخص نیست در عمل چنین سیاست‌هایی (داخلی و خارجی) چقدر قابل تغییر باشند، حتی اگر اراده‌ای برای تغییر آن‌ها وجود داشته باشد.

هفته با خروج یک سرباز پیر از مصر آغاز شد و در حالی به پایان رسید که سربازان پیر دیگری مصر را اداره می‌کنند که قدرت رسمی آن‌ها حتی از مبارک هم بیشتر است. این مساله موجب بهت و شوک جهانی شده است. ما در سال ۲۰۰۹ که گفتیم تظاهرات مردم تهران به جایی نمی‌رسد و به «ضد حال ‌زن» (joykills) بسیاری تبدیل شدیم. الان هم نمی‌خواهیم «ضد حال ‌زن» باشیم، چرا که همه خوشحال و هیجان‌زده به نظر می‌رسند. اما باید تاکید کنیم که علی‌رغم حضور جمعیت معترض، اتفاق چندانی در مصر نیفتاده است. معنای این حرف نیست که اتفاقی نخواهد افتاد، اما تا امروز اتفاقی نیفتاده است.

یک مرد ۸۲ ساله از دفتر کارش اخراج شده است و پسرش رئیس‌جمهور نخواهد شد. مجلس و قانون اساسی منحل شده‌اند و نظامیان (junta) بر سر کارند. این‌ها چیزهایی است که می‌دانیم، باقی همه گمانه‌زنی است.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

۲۵ بهمن و سال‌های بعد

امشب در یک گفتگوی آنلاین شرکت کرده بودم با حضور چندتن از دوستان و همین‌طور یک روزنامه‌نگار میهمان. البته من بیشتر گوش می‌دادم. بیشتر صحبت‌ها پیرامون راه‌پیمایی فردا، ۲۵ بهمن بود. کمتر به حاکمیت به عنوان یک بازی‌گر غیرهمگن و قابل تعامل توجه می‌شد و هر جا اسمی از حاکمیت می‌آمد به صورت یک عامل همگن منفی بود که شکل و تصمیم و هویت آن مشخص و قطعی شده است و موضع ما هم در برابر آن  باید از جنس طرد و نفی باشد. سوال می‌شد که آیا فردا عدهٔ زیادی به خیابان‌ها خواهند آمد؟ اگر نیامدند چه می‌شود؟ اگر آمدند بعدش چه می‌شود؟ پاسخ‌ها مبهم بود. می‌آییم که بگوییم جنبش زنده است. که بترسند. که حاکمیت را «کیش» را کنیم تا شاید بعدهای دور «مات» شود.

کسی نپرسید پس تضادهای داخل حکومت چه می‌شود؟ نقش جنبش سبز در انتخابات آینده و رقابت‌های سیاسی‌ای که از همین حالا برای انتخابات آتی در حال شکل گرفتن است چه می‌شود؟ خواسته‌های اصلی جنبش سبز سیاسی است یا اجتماعی؟ آیا حرکت سیاسی اجتماعی معترضان باید منفعلانه باشد یا فعالانه؟

یکی می‌گفت حتی اگر فردا عدهٔ کمی به خیابان‌ها بیایند ما پیروز هستیم. متوجه نشدم منظورش از پیروزی چیست. اگر تعداد زیادی به خیابان‌ها بیایند و فرضا سرکوب شدیدی هم صورت نگیرد چه پیروزی نصیب ما خواهد شد؟ روزهای بعد چه کار قرار است بکنیم؟ رفتار ما و نمایندگان ما با طیف‌های مختلف حکومت چگونه باید باشد؟ آیا همه را باید طرد کنیم یا باید با بخش‌هایی از آن ائتلاف کنیم؟ آیا می‌توانیم کلیهٔ‌ جناح‌ها و لایه‌ها و عوامل در راس یا بدنه،‌ متن یا حاشیهٔ‌ ساخت سیاسی را در یک کلمه «حکومت» خلاصه کنیم و بعد کل آن‌را در فرایند اعتراضی خود کنار بگذاریم؟

یکی می‌گفت حرف تحلیلی و واقع‌گرایانه نزنید. ملت الان نیاز به شور و شوق دارد که از جنگ روانی حاکمیت نترسد. معنای حرفش ظاهرا این بود که باید مردم را جری کرد که از «مشت آهنین» نترسند. اما توضیح نداد که این نترسیدن و ریختن میلیونی به خیابان قرار است دقیقا به کدام نتایج ختم شود؟

ما دقیقا چه می‌خواهیم؟ منظورم خارج از بحث‌های کلی مثل آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و این‌هاست. آیا می‌خواهیم ایران ناگهان از بستر تاریخی-جغرافیایی خود کنده شود و به کشوری خیالی در آینده در منطقه‌ای مصفا از جهان (مثلا اروپای شمالی) تبدیل شود؟ کدام یک از خواسته‌های ما عمل‌گرایانه و جدی است و کدام‌یک رویاپردازانه و دور از واقعیت؟ اولویت‌ها را چطور باید تنظیم کنیم؟

از زبان بهاره آروین بخوانیم:

برویم توی خیابان بگوییم حرف حساب‌مان چیست آخر؟ می‌خواهیم بگوییم هستیم؟ زنده‌ایم؟ ما را ببینید؟ شک داریم به خودمان یعنی؟ می‌خواهید بگویید بساط تشییع جنازه‌ی فتنه را آن‌چنان پر طول و تفصیل برگزار کرده‌اند که خودمان هم باورمان شده؟ نیاز داریم به شاهد؟ به اثبات؟ می‌خواهیم باز انبوه عکس و فیلم باشد که دست به دست می‌شود؟ که چه؟ آخرش که چه؟ این جنبش اعتراضی حرف حساب ندارد؟ مطالبه‌ی مشخص ندارد؟ «اجرای بی‌تنازل قانون اساسی»؟ خب این‌که یک‌جور شعار پرطمطراق است، دهان پرکن الکی، مصداقش چیست؟ یعنی چه بشود ما راضی می‌شویم که قانون اساسی اجرای بدون تنازل یافته است؟ «انتخابات آزاد»؟ مصداقش چیست دقیقا؟ تایید صلاحیت یک عده‌ای؟ ناظران بین‌المللی؟ بعد برای دست‌یابی به این‌ها حتما باید بیاییم توی خیابان کتک بخوریم و کشته بدهیم؟ راه کم‌هزینه‌تری نیست؟ رقیب و حکومت و چه و چه به کنار، تکلیف‌مان را با خودمان می‌شود روشن کنیم؟ می‌شود یکی به من بگوید فردا می‌رود توی خیابان که چه بگوید؟ همه‌اش چون دلش خواسته؟ چون نوستالژیک شده؟ چون جوگیر مصر شده؟ یک‌جور حضور نمادین به اصطلاح؟ وسط این‌همه مطالبه‌ی واقعی به جان‌مان گذاشته‌اند برویم بابت هیجانات نوستالژیک و نمادین هزینه‌های واقعی بدهیم؟ می‌دانم، باز عصبانی شده‌ام، دارم عصبانی می‌نویسم، این‌همه هیاهوی شورانگیز عصبی‌ام می‌کند، از یاس بعدش است که می‌ترسم، از این‌که سر همین بهانه‌ی پوچ به اصطلاح نمادین یک عالم آدم دیگر گرفتار شوند و فضا بسته‌تر شود و آدم‌ها خسته‌تر، مایوس‌تر، چیزی در مایه‌های بیست و دوم بهمن پارسال که واقعیت آوار شد روی سر آدم‌ها، این‌که دیگر هیچ‌کس نیست انگار، توی خیابان‌ها نیست لااقل، بعد آدم‌ها شروع کردند به هم پریدن، همدیگر را مسخره کردن، بعد هی دادگاه پشت دادگاه، حکم پشت حکم، از بعدش است که می‌ترسم، از آن یاس احتمالی‌ای که بعد از این‌همه شور و شر فراگیر آوار می‌شود، از این‌که آدم‌ها یک‌دفعه ببرند، فکر کنند دیگر فایده ندارد، کاری نمی‌شود کرد، دیگر دنبال همان مطالبات کوچک واقعی هم نباشند، برای‌شان فرقی نکند، فکر کنند آب که از سر گذشت…از این‌که دیگر حتی خیال‌بافی‌های سفره‌ی هفت‌سین پررفیق را هم از خودشان دریغ کنند، از کمرنگ شدن، دور شدن، از یاد رفتن، از بر باد رفتن آرزوهای‌مان، خیال‌بافی‌های‌مان است که می‌ترسم.

چقدر به هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های بعد فکر می‌کنیم و چقدر دل به شور و شوق‌های منفعلانهٔ رویایی لحظه‌ای می‌بندیم؟ آیا نباید از گذشته‌های دور و نزدیک خود درس بگیریم و به جای واکنش‌ سیاسی و خیالی در آسمان‌ها به کنش اجتماعی و واقعی روی زمین بپردازیم؟

 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

 

در مصر چه گذشت؟

پیروزی مردم مصر بر حسنی مبارک مستبد آن هم درست در سال‌روز 22 بهمن، حتی اگر بیش از یک تصادف تاریخی نباشد بسیار جالب توجه است. تصور عمق شور و شادی مصری‌ها در این ساعت‌ها کار مشکلی است و من نمی‌توانم بی‌اختیار از خوشحالی آن‌ها شاد نباشم. این است که از طرف من به معترضان مصری: پیروزی‌تان مبارک.

اما آن‌چه در این لحظه ذهنم را بسیار به خود مشغول کرده مجموعه‌ٔ وقایع مهمی است که منجر به این شادی شد. به عبارت دیگر آیا می‌توانم درک کنم چه اتفاقی در مصر رخ داده است؟

باید صبر کرد و دید چه نظام سیاسی‌ای بر مصر حاکم خواهد شد و رفتار آن‌را در عمل و در ماه‌ها و سال‌های آینده محک زد. اعتراف می‌کنم که تا قبل از وقایع اخیر اطلاعات اندکی دربارهٔ مصر داشتم اما رویدادهای اخیر باعث شد که بیشتر دربارهٔ مصر کنجکاوی کنم که نتیجه‌اش نگاه فعلی من به مصر است که در این‌جا خلاصه می‌کنم:

  1. نظام حاکم بر مصر که یک نظام «جمال عبدالناصری» است با آمدن حسنی مبارک شروع نشده بود که لزوما با رفتن او بر چیده شود. «حسنی‌ مبارک» نیز مانند «انور سادات» میراث‌دار نظامی بود که توسط عبدالناصر بنیاد گذاشته شده بود و ارتش در «راس امور» وظیفه حفظ و بقای این «نظام» را عهده‌دار بود.
  2. این نظام به تدریج (ولی در طول چندین دهه مخاصمت) به یک همزیستی استراتژیک با اسرائیل و آمریکا رسید که در دوران حسنی مبارک به دقت پی‌گیری شد و در واقع به اوج خود رسید. تا جایی که مصر بعد از اسرائیل به دومین کشور مورد حمایت آمریکا تبدیل شد. حمایت‌هایی که البته فقط به حوزهٔ سیاسی ختم نمی‌شد و مهم‌ترین دریافت کننده کمک‌ها همان «ارتش» مصر بود. ارتشی که شاید حرف اول و آخر را در مصر عبدالناصری می‌زند.
  3. قبل از شدت گرفتن اعتراضات در هفته‌های آغازین سال 2011، اختلاف بین سران ارتش و حسنی مبارک بر سر دوران بعد از حسنی مبارک در حال شدت گرفتن بود. هم حسنی مبارک و هم سران ارتش می دانستند که با توجه به شرایط جامعه و همین طور وضعیت سنی و جسمی مبارک، دوران زمامداری وی رو به اتمام است. به خصوص سران ارتش تمایلی به برنامهٔ مبارک برای جانشین کردن فرزندش «جمال مبارک» نداشتند.
  4. با شدت گرفتن اعتراضات مردمی علیه شخص حسنی مبارک، ارتش مصر که در درجهٔ اول وظیفه‌ٔ حراست از نظام سیاسی مصر را داشت، با علم به «پاییزی» بودن دوران مبارک و همین‌طور مخالفت با ادامه‌ٔ آن توسط فرزندش به این نتیجه رسید که رو در روی مردم معترض قرار نگیرد. چرا که سران ارتش می‌دانستند مدت زمان زیادی به پایان دوران مبارک باقی نمانده است و این مساله حتی بدون اعتراضات هم برای آن‌ها روشن بود.
  5. سران ارتش خواهان تغییر ساختار سیاسی مصر نبوده و نیستند. به عبارت دیگر «ارتش باید در راس امور باقی بماند».
  6. سران ارتش می‌دانستند و می‌دانند که امنیت اسرائیل و منافع آمریکا در منطقه نباید به خطر بیافتد چرا که هر گونه تهدید جدی امنیت اسرائیل به خاطر ایجاد بحران یا تغییر نظامی سیاسی در مصر می‌تواند تبعات جدی‌ای مانند واکنش شدید (حتی نظامی) علیه مصر در پی داشته باشد.
  7. با توجه به بندهای گفته شده، ارتش (و متحدانش در اسرائیل و آمریکا و …) به این نتیجه رسیدند که اگر چه رفتن مبارک اجتناب‌ناپذیر است اما باید آرام و بدون تغییر نظام سیاسی انجام شود.
  8. بهترین حالت راضی کردن مردم به ادامه‌ٔ حضور مبارک تا پایان دورهٔ فعلی ریاست‌جمهوری‌اش بود. به این ترتیب می‌توانستند زمان کافی برای انتقال قدرت (و نه تغییر ساختار قدرت) در مصر فراهم کنند.
  9. اما مردم اصرار داشتند مبارک همین حالا برود. به دلایل مختلف (که شرح آن به جای خودش) مبارک و عده‌ای از سران ارتش نگران بودند رفتن ناگهانی مبارک منجر به ایجاد خلأ سیاسی و در نتیجه از کنترل خارج شدن اوضاع شود. آن‌ها می‌خواستند فرایند رفتن مبارک به تدریج انجام شود تا کنترل گذار به دوران بعد از مبارک را در دست داشته باشند. این تردیدها منجر به این شد که مبارک دیشب اعلام کرد استعفا نمی‌دهد. اما در طول کمتر از 24 ساعت، شرایط عوض شد.
  10. مردم کوتاه نیامدند و حضور خود را تشدید کردند. ارتش یا باید از ماندن مبارک حمایت می‌کرد و منفعلانه ادامه می‌داد و خطر از کنترل خارج شدن اوضاع را به جان می‌خرید (اوضاع به دست مردم می‌افتاد و در نتیجه ممکن بود ساخت نظامی موجود به خطر بیافتد)، یا باید مردم را سرکوب می‌کرد (که بازی بسیار خطرناکی می‌بود و می‌توانست منجر به نابودی نظام سیاسی و عواقب دیگر شود) و یا مبارک را برکنار می‌کرد (مردم را راضی، کنترال اوضاع را در دست و متحدان را آرام می‌کرد)
  11. بعد از برگزاری اجلاس ویژه شورای فرماندهی ارتش بدون حضور مبارک، تصمیم به عزل وی گرفته شد و به او ابلاغ گردید. با توجه به شرایط، مبارک صلاح را بر این دید که اندکی آبرو برای خود باقی بگذارد و به صورت محترمانه‌تری استعفا دهد.
  12. روزها و هفته‌های آینده روزهای سرنوشت‌سازی خواهند بود. بدون تردید بازی‌گران اصلی عرصه‌ٔ سیاسی مصر (ارتش، اسرائیل و آمریکا) حداکثر تلاش خود را خواهند کرد تا تغییر نظام سیاسی در مصر رخ ندهد. شاید عده‌ای از معترضان مصری به همین راضی باشند. اما هستند عده‌ای که به دنبال تغییر واقعی ساخت سیاسی در مصر هستند. باید دید تضاد این دو گروه اصلی به کجا منجر خواهد شد.

همان‌طور که گفتم این خلاصه‌ٔ نگاه فعلی من به وقایع مصر است. شاید نگاه شما با نگاه من بسیار متفاوت باشد. این است که می‌توانیم گفتگو کنیم و شکی نیست که واقعیت همیشه حیرت‌انگیزتر از آن است که ما می‌پنداریم…



با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

گفتگو با اسلاوُی ژیژک: زندگی در انتهای زمان

مردی که انگار چیزی را گم کرده بود زیر نور یکی از چراغ‌های خیابان را جستجو می‌کرد. یک نفر که از آن جا رد می‌شد پرسید:

– دنبال چیزی می‌گردی؟

– آره. دستهٔ کلیدم را گم کرده‌ام.

– این‌جا زیر این چراغ گم کردی؟

– نه. آن طرف توی میدان. توی تاریکی.

– خوب چرا آن‌جا را نمی‌گردی؟

– آخر آن‌جا تاریک است و چشمانم نمی‌بیند. این‌جا روشن‌تر است.

ویدئوی زیر روش خوبی برای آشنا شدن با دیدگاه‌های اسلاوُی ژیژک (Slavoj Žižek) دربارهٔ اوضاع جهان امروز، بحران اقتصادی، لیبرال دموکراسی، سرمایه‌داری و … است. این برنامه توسط یکی از شبکه‌های تلویزیونی هلند تهیه شده و روش جالبی دارد که آن را شبیه به یک نیمه-مناظره کرده است. به این صورت که ویدئوهای کوتاهی از تصاویر آرشیوی مشهور می‌شود که موقعیت‌های چالش‌ برانگیزی را ایجاد می‌کنند و بعد اسلاوُی به چالش‌های مطرح شده پاسخ می‌دهد. نوعی مناظره که یک طرف آن تصاویر آرشیوی است و طرف دیگر اسلاوُی. ویدئوی جدیدی نیست اما من تازه دیدمش.

لطیفه‌ُ بالا قسمت کوتاهی از این برنامه است. جایی که اسلاوُی با طنز خاص خودش می‌خواهد توضیح دهد که آمریکا در افغانستان در جستجوی چیست!

.

.

{لینک ویدئو در یوتیوب}



با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: بسط مفهوم نژادپرستی

  • چند کیلو خرما برای مراسم تدفین » بته جقه
    نگاهی به فیلمی به همین نام ساخته سامان سالور
    .
  • مشایی علیه منتقدان اصلاح‌طلب حرفی نمی‌زند! » صادق زیباکلام
    گفتگو با صادق زیباکلام.
    .
  • بسط مفهوم نژادپرستی » مسیر یک ذره
    همه پیچیدگی‌های ترجیح‌های نژادی و قومی را در یک کلمه نژادپرستی جمع کردن، بهترین راه برای حل کردن مسأله نیست. ساده‌انگاری است. اگر نژادپرستی واقعاً منش نادرستی است (که به نظر من، چنین است) ریشه‌های پیدایش آن در بینش و عادت‌های‌مان را باید بجوییم. این جستجو و تأملی که باید در پس آن باشد، نقش کاربردی دارد و نه فقط اهمیت نظری. اگر به ریشه رفتارها و اندیشه‌های نژاد‌گرایانه‌مان توجه نکنیم، تلاش برای تعدیل نمودن‌شان همواره تلاشی کورکورانه و عذاب‌آور خواهدبود.
    .
  • همسنجی جنبش ایران و مصر » نیکوماخوس
    پس از این جنگ نظامی ها دست بالا را در اداره حکومت مصر گرفتند. اصلی ترین نمود بیشتر شدن تاثیر نظامیان در حکومت مصر، شکل مصری قانون شرایط اضطراری یا قانون مارشال (martial law) است. طبق این قانون مصری ها از زمان جنگ یعنی سال 1967 تا کنون- به استثنای دوره ای 18 ماهه در 1980 – تحت قانون شرایط اضطراری زمان جنگ زندگی می کنند. از زمان ترور انور سادات در سال 1381 به دست اسلامگرایان و روی کار آمدن حسنی مبارک قانون شرایط اضطراری هر سه سال یکبار در مصر تمدید شده است. این قانون اختیارات ویژه ای به رئیس جمهور به عنوان فرماندهی کل قوای مصر و نیروهای پلیسی- نظامی- امنیتی تحت امر او برای کنترل اوضاع داخلی می دهد. در قانون شرایط اضطراری حقوق اساسی شهروندان مندرج در قانون اساسی می تواند به بهانه شرایط اضطراری ملغی شود: هرگونه تظاهرات می تواند برای حفظ امنیت ملی ممنوع شود، نیروهای نظامی می توانند افراد مظنون را بطور خودسرانه بازداشت کنند تا امنیت نظام به خطر نیفتد و حکومت می تواند رسانه ها و روزنامه ها را سانسور کند و روزنامه هائی را مورد پسند حکومت نیستند تعطیل کند. ایجاد قوانین منع آمد و شد بین برخی مناطق در شرایط لازم از دیگر اختیاراتی است که قانون شرایط اضطراری به حسنی مبارک داده است. خلاصه آنکه در مصر پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل به واسطه قانون شرایط اضطراری اختیار مطلق نیروهای مسلح به رئیس جمهور داده شده است.
    .
  • پس از تظاهرات ميليوني «جمعة الرحيل»، انقلاب مصر به کجا خواهد رفت؟ » عبدالله شهبازی
    به‌نظر مي‌رسد طرح انتقال قدرت از مبارک در رايزني ميان دولت اوباما و قدرت‌هاي بزرگ اروپاي غربي و هيئت حاکمه مصر، به رهبري حسني مبارک و عمر سليمان، فراهم شده است و هم‌اکنون عمر سليمان، اين چهره مقتدر و پيچيده اطلاعاتي خاورميانه، مي‌داند چه مي‌کند و از حمايت آمريکا و بريتانيا اطمينان دارد. انتقال قدرت از شخص مبارک قطعي است ولي مي‌خواهند ساختار سياسي و امنيتي و نظامي مصر محفوظ بماند. احتمالاً نقشه اين است که طي يک دوره انتقالي سريع، مثلاً شايد با برگزاري انتخابات زودهنگام، قدرت به شخصي مقبول انتقال يابد ولي ساختار در دست عمر سليمان و مهره‌هاي تعيين‌کننده رژيم مصر، منهاي مبارک، باقي بماند و شايد حتي ژنرال سليمان نيز به پشت پرده رود و مهره‌هاي جوان‌تر و ناشناخته، که بدنام نيستند، جايگزين او و ديگران شوند.
    .
  • درجه حرارت سیاسی جامعه بالا رفته » عباس عبدی
    محتوي واقعي آنچه كه اختلاف ميان اصولگرايان خوانده مي‌شود چيست؟ در نزديكي به اصلاح‌طلبان معني دارد يا از مقوله ديگري است؟ و می‌تواند به كار پيشرفت مبارزه مدني موجود بيايد؟
    .
  • وقایع مصر در یک رسانه آلمانی زبان » ٤دیواری
    این مقاله را از «بیلدتسایتونگ» آلمان ترجمه کردم. بیلدتسایتونگ متعلق به کنسرن رسانه‌ای قدرتمند «اشپرینگر» است. اشپرینگر صاحب چندین رسانه است و هم در عرصه رسانه‌ای آلمان و هم در برخی از دیگر کشورهای اروپایی حضور دارد. تعهد به پشتیبانی از حقوق ملت اسرائیل یکی از شروط استخدام در این کنسرن است.
    .
  • Why fear the Arab revolutionary spirit? » Slavoj Žižek
    The hypocrisy of western liberals is breathtaking: they publicly supported democracy, and now, when the people revolt against the tyrants on behalf of secular freedom and justice, not on behalf of religion, they are all deeply concerned. Why concern, why not joy that freedom is given a chance? Today, more than ever, Mao Zedong’s old motto is pertinent: «There is great chaos under heaven – the situation is excellent.»
    .
  • خدمت وظیفه » برانیسلاو نوشیج، ترجمهٔ سروژ استپانیان
    این داستان کوتاه در اولین شمارهٔ کتاب جمعه منتشر شده و مدت‌ها پیش خوانده بودم. به نقل از صفحهٔ اول «سایت بایگانی مطبوعات ایران پروژه‌ای است برای آن‌لاین کردنِ نشریه‌هایی که اغلب در کتابخانه‌های شخصی خاک می‌خورند. این پروژه با آن‌لاین کردنِ بایگانی كتاب جمعه شروع شده است و امیدواریم که با همکاری شما ادامه پیدا کند.»

* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا خنک شدن در هر شرایطی مجاز است؟

یادم هست چند سال پیش که در یک دوره‌ٔ آموزشی «بین فرهنگی» شرکت کرده بودم یکی از نکاتی که خیلی روی آن تاکید داشتند این بود که وقتی درکشور دیگری کار یا زندگی می‌کنید با مردم آن کشور و به خصوص آدم‌هایی که نمی‌شناسید درباره‌ٔ فرهنگ و آداب و رسومشان شوخی نکنید و از آن بدتر سعی کنید تا می‌توانید از مسخره کردن یا توهین کردن تاریخ، فرهنگ، یا تمدن آن‌ها پرهیز کنید. آن روزها این نکته را شنیدم و به بایگانی سپردم اما به تدریج در گذر سال‌ها درستی و عمق آن برایم ثابت شد. امروز من واقعا به این نتیجه رسیده‌ام که اگر در کشور دیگری کار یا زندگی می‌کنم در مراوداتم با آدم‌های اهل آن کشور نسبت به تاریخ یا فرهنگ‌شان محتاط‌تر برخورد کنم. در واقع سعی کنم در گفتار و رفتارم دقت کنم که اختلاف‌های فرهنگی ناخواسته توهین‌آمیز تلقی نشود چه برسد به این‌که عمدا و آگاهانه بخواهم نکته‌ٔ تلخ یا گزنده‌ای را به قصد کنایه یا تحقیر به آن‌ها دربارهٔ خودشان گوشزد کنم.

این محافظه‌کاری نیست. این در درجه‌ٔ اول نوعی احترام ساده به مردم کشوری است که در آن کار یا زندگی می‌کنم و در درجهٔ دوم در نظر گرفتن این نکته است که من در آن کشور غریبه و ناآشنا هستم و بنابراین بهتر است مسئولیت نقد فرهنگی را به آدم‌های آشنا به تاریخ و فرهنگ همان کشور بسپارم. خلاصه این‌که من در خیابان‌های آمریکا دوران برده‌داری یا کشتار سرخ‌پوست‌ها را به رخ یک شهروند غریبه‌ٔ آمریکایی نمی‌کشم یا در اتوبوس‌های ژاپن وحشی‌گری‌های ارتش این کشور در آسیای جنوب شرقی در جنگ‌های جهانی را به یک ناشناس ژاپنی گوشزد نمی‌کنم.

به صورت کلی، توهین یا تحقیر کردن مردم یک کشور را با کنایه زدن نسبت به تاریک‌ترین گوشه‌های تاریخ‌شان کار درستی نمی‌بینم چه برسد که من خود میهمان یا مسافر مردم آن کشور نیز باشم…  بنابراین احتمالا می‌توانید تصور کنید که از خواندن این سطور از وبلاگ‌نویسی که درک و شعور انسانی‌اش را می‌ستایم چقدر باید شوکه شده باشم‌ (مطلب عینا و کامل نقل شده و تاکیدها از من است):

حسرت به دلم موند یک‌شنبه بتونم مثل آدم بخوابم. از سر صبح این ناقوس مزخرف گوش‌خراش کلیسا شروع می‌کنه…دنگ دنگ دنگ دنگ …ناهنجار و مزخرف و اعصاب‌خردکن …ول هم نمی کنه. یک‌بار تایم گرفتم درست نیم ساعت تمام کوبید. د بمیرید همتون. از ممد در رفتم، عیسا حالا نمی‌کشه بیرون ازم.

بعد این آلمانی‌ها بای‌دیفالت از حقوق همه مالیات کلیسا برمی‌دارند!! یعنی باید قیافه منو می‌دیدید روزی که اولین فیش حقوقم رسید و دیدم کنار هزارجور مالیات دولت و کار و حق بازنشستگی و بیمه و الخ، برداشتند مالیات کلیسا کم کردند!!

کفش آهنین به پا کرده، رفتم دنبال اینکه من عمرن مالیات کلیسا بدم. خلاصه دیدم راه داره و فقط راه بورکراسی اعصاب خردکنی هست، اما افتادم دنبالش. عمرن من یک‌قرون تو حلق هیچ نهاد مذهبی بریزم. بعد اون روز رفتم شهرداری یک سری فرم پرکنم که من نمی‌خوام مالیات کلیسا بدم، صد و دوبار تو متن پرسیده آیا من غسل تعمید داده شدم؟ نوشتم بابا من ایرانی‌ام، غسل تعمید نمنه؟ بعد می‌پرسه چرا نمی‌خوای مالیات کلیسا بدی؟ جواب روتین‌اش اینه که چون مسیحی نیستم و الخ، ولی من نوشتم چون دلم نمی‌خواد به نهاد مذهبی پول بدم، هرچی می‌خواد باشه.

بعد گفتم اینا تو فرم همه چی از مذهبت می‌پرسند. از فرم استخدام و ویزا گرفته تا فرم بیمه!!! من هم تو هیچ کدوم این فرم‌ها این سوال را جواب ندادم، هربار هم مسئولان مربوطه گیر که ما خیلی ممنون می‌شیم اگه دین خودت را ذکر کنی. من هم هربار گفتم آره؟ من خوشحال نمی‌شم ولی و ننوشتم. بعد دوباره اینجا زنه گیر داد که خب نمی خوای مالیات کلیسا بدی چون مسلمانی؟ گفتم خیر! چون دلم نمی‌خواد! گفت خب یعنی به مسجد می‌خوای کمک مالی کنی؟ گفتم خانم! نیگاه نوشتم دلم نمی‌خواد به هیچ نهاد مذهبی پول بدم. مسجد و کلیسا و کنیسیه و معبد بودایی هم نداره.

بعد چشم و ابرو نازک کرده که من الان تو سیستم می‌بینم مذهب شما هیچ‌جا ثبت نشده و تو هیچ فرمی ننوشتید مذهبتون چیه. چرا؟ منو میگی؟ دیگه شاکی شدم. گفتم بله! چون آخرین‌باری که تو این کشور مذهب همه رو به دقت ثبت کردید، یک عده زیادی تبدیل به خاکستر و خاکسترشون تبدیل به صابون شد. ملتفت هستید که با اون سابقه درخشانتون در برخورد با مذاهب دیگر، آدم دلش نخواد شما بدونی مذهبش چیه! یعنی همچین دیگه ساکت شد که فکر کنم تا ده سال دیگه اینجا از من نپرسند مذهبت چیه. راضی‌ام.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

قیام مصر از نگاه ایران: انقلاب اسلامی یا جنبش سبز؟

در نوشتهٔ قبلی سعی کردم موضع ایران را در قبال سرنوشت ناآرامی‌های مصر از روی بیانات مقامات عالی‌رتبهٔ ایرانی استخراج کنم. اما تحولات مصر از جنبهٔ دیگری نیز برای سیاست‌ورزان ایرانی اهمیت دارد: تاثیر آن بر معادلات سیاسی-اجتماعی داخل ایران.

زمینه‌ها و عواملی که منجر به اعتراضات و ناآرامی‌های شهری در ماه‌های بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر در ایران شد از میان نرفته است و سیاست‌ورزان ایرانی به خوبی می‌دانند که تا وقتی این زمینه‌ها و عوامل وجود داشته باشد، عقب‌نشینی طیف‌های مختلف معترض از خیابان‌ها به خانه‌ها به معنای پایان ماجرا نیست. در چنین شرایطی تحولات مصر می‌تواند جان دوباره‌ای به فرایندهای اعتراضی اجتماعی در ایران ببخشد و طیف‌های مختلف موسوم به سبز را از حاشیه به متن فراخواند. اتفاقی که مسلما مورد استقبال ساخت سیاسی‌ حاکم بر ایران قرار نخواهد گرفت.

از منظر یک شهروند ایرانی که می‌خواهد تحولات مصر را با ایران بسنجد دو دیدگاه زیر وجود دارد:

1- تحولات مصر از نوع انقلابی است؛ شبیه آن‌چه در انقلاب 57 ایران رخ داد. (یعنی اعتراض به حسنی مبارک همسنگ اعتراض به شاه تفسیر شود)

2. تحولات مصر از نوع اصلاحی است؛ شبیه آن‌چه به نام جنبش سبز در خیابان‌های تهران بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری 88 شکل گرفت. (یعنی اعتراض به حسنی مبارک همسنگ اعتراض به ساخت سیاسی موجود در ایران تفسیر شود)

ساخت سیاسی حاکم بر ایران تمایل دارد تفسیر اول در جامعه شایع شود چرا که چنین تفسیری نه تنها موج اعتراضی جدیدی علیه دستگاه مستقر سیاسی ایجاد نمی‌کند که به مشروعیت آن به عنوان نظامی که با انقلابی آزادی‌خواهانه  (مشابه مصر آینده) بر سر کار آمده است کمک خواهد کرد.  درست به همین دلیل ساخت سیاسی حاکم بر ایران از شیوع تفسیر دوم در جامعه که می‌تواند به سرعت به کاتالیزوری برای بسیج اجتماعی توده‌های معترض تبدیل شود بیم دارد.

اما طیف‌های معترض و رهبران جنبش سبز به تفسیر دوم بیشتر علاقه دارند. چرا که مطابق این دیدگاه، جنبش مردم مصر مشابه جنبش سبز ایرانی‌هاست و به این ترتیب با هزینه کردن از مشروعیت ساخت سیاسی حاکم بر ایران، شأن جنبش سبز را به عنوان پدر معنوی تحولات مصر بالا می‌برد و امید تازه‌ای به «جنبش دم در سینه حبس کرده» می‌بخشد.

طبیعی است که گرایش‌های مستقر و معترض تمام تلاش خود را برای «مصادره به مطلوب» برداشت ایرانیان از تحولات مصر می‌کنند. در همین راستا دنبال کردن واکنش‌ها و موضع‌گیری‌های عالی‌ترین مقامات و فعالان سیاسی ایران چه در داخل ساخت سیاسی و چه در سطوح رهبری اعتراضات با «پدیده‌ٰ مصر» جالب و آموزنده است.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نسخه‌ی ایرانی، انقلاب مصری

به نظر شما حاکمیت ایران تمایل دارد چه نوع آینده‌ی سیاسی‌ای را در مصر شاهد باشد؟ نسخه‌ی ایرانی برای انقلاب محتمل مصر چیست؟

مصر (در کنار ایران و ترکیه) پرجمعیت‌ترین کشور خاورمیانه است و با توجه به بافت جمعیتی و دینی و مجاورت آن با اسرائیل و نقشی که خواه ناخواه در تحولات سیاسی منطقه بازی می‌کند باید در کانون‌ دغدغه‌ی حکومت ایران قرار داشته باشد. پس احتمال این‌که ایران نسبت به سرنوشت تحولات مصر بی‌تفاوت باشد بسیار اندک است و چنین سیاستی را می‌توان اشتباهی استراتژیک و مهلک تلقی کرد. از طرفی در تحلیل استراتژی ایران در قبال مصر باید چهار نکته‌ی مهم زیر را در نظر گرفت:

  1. غرب و اسرائیل نگران قدرت گرفتن نیروهای اسلام‌گرا در مصر هستند.
  2. نیروهای اسلام‌گرا نفوذ قابل توجهی در جامعه‌ی مصر دارند؛ در عین حال بخش غیرقابل انکاری از مردم مصر، مخالف شکل گرفتن یک حکومت اسلامی در کشورشان هستند.
  3. نگرش‌های مختلفی در میان طیف‌های سیاسی حاکم بر کشورهای تاثیرگذار وجود دارد. این اختلاف‌نظرها بر سر چگونه‌گی اعمال نفوذ در مصر با هدف پر کردن خلاء نسبی قدرت و مدیریت ناپایداری مقطعی ایجاد شده است.
  4. با توجه به زمینه‌های تاریخی و منطقه‌ای، احتمال قدرت گرفتن جریان سیاسی هم‌سو با ایران در مصر بسیار اندک است و «مصرِ آینده» حتی اگر اسلامی باشد یک «مصرِ ایرانی» یعنی شکل گرفته بر اساس الگوی حکومتی ایران نیست.

با در نظر گرفتن موارد بالا، می‌توانیم با تقریب موضع احتمالی حکومت ایران درباره‌ی تحولات مصر را به دو دسته‌ی کلی تقسیم کنیم:

فرض اول: ایران می‌خواهد تحولات مصر منجر به انقلاب اسلامی شود

آیا حکومت ایران تمایل دارد تحولات مصر به سمت نفوذ هر چه بیشتر گروه‌های اسلام‌گرا و شکل‌گیری حکومت اسلامی گرایش یابد؟

با در نظر گرفتن عوامل بالا، حمایت علنی و رسمی ایران از حرکت مصر به سمت انقلاب اسلامی، نه تنها به این تحول کمکی نمی‌کند که باعث افزایش حساسیت غرب و اسرائیل و اقشار سکولار جامعه‌ی مصر نسبت به موضوع شده و ضمن کمک کردن به ایجاد موج رسانه‌ای در قبال اسلامی شدن مصر به تقویت گرایش‌های غیراسلامی در داخل مصر و قدرت گرفتن سیاست‌های مداخله‌جویانه‌ی تندروانه‌تر از سوی غرب منجر خواهد شد.

در نتیجه اگر ایران واقعا مایل به قدرت گرفتن جریان انقلاب اسلامی در مصر باشد، بهترین روش حمایت پنهانی از گرایش‌های اسلام‌گرا و رعایت بی‌طرفی ظاهری و حفظ ادبیات خنثی نسبت به نفوذ گرایش‌های اسلامی در جریانات تحول‌خواه است. چنین سیاستی نه آتش رسانه‌ای (و افکار عمومی) غرب و اسرائیل را به ضدیت با تحولات اسلام‌گرایانه  بر می‌افروزاند و نه بهانه‌ به دست سیاست‌ورزان مداخله‌گر افراطی غرب می‌دهد تا شدیدترین واکنش‌ها را در قبال جلوگیری از تشکیل یک مصر اسلامی در پیش گیرند. مشابه چنین سیاستی از سوی گروه‌های بارز اسلام‌گرای داخل مصر در پیش گرفته شده است.

به عنوان مثال جریان اخوان‌المسلمین با درک دقیق از حساسیت غرب و اسرائیل و طیف‌هایی از جمعیت مصر، با احتیاط و دقت فراوان سعی می‌کند خود را به مرکز رهبری ناآرامی‌ها و اعتراضات شکل گرفته شده در مصر نزدیک نکند و با تاکید بر گفتمان آشنای غربی (مانند برگزاری انتخابات با حضور همه‌ی جریان‌ها) بدون ایجاد واکنش مستقیم، به حضور موثر خود در شکل‌دهی جریانات ادامه دهد.

فرض دوم: ایران نمی‌خواهد تحولات مصر منجر به انقلاب اسلامی شود

اما اگر ایران نخواهد تحولات مصر به ایجاد یک حکومت اسلام‌گرا ختم شود چطور؟ در این صورت استراتژی ایران در قبال این تحولات چگونه باید باشد؟

ایران نمی‌تواند مستقیما خواست خود را مطرح کند یعنی رسما اعلام کند که مخالف شکل‌‌گیری انقلاب اسلامی در مصر است. چرا که این‌کار با تصویری که حکومت ایران در طول دهه‌ها از خود در افکار عمومی داخلی، منطقه‌ای و جهانی ساخته در تناقض است و تخریب چنین تصویری بدون داشتن دلایل موجه بی‌تدبیری است.

در ثانی مخالفت مستقیم ایران با شکل‌گیری انقلاب اسلامی در مصر به صورت غیرمستقیم به سود گروه‌های اسلام‌گرا تمام خواهد شد. چرا که آن‌ها می‌توانند با آسودگی و بدون جنجال و ایجاد حساسیت جهانی (با تشکر از ایران) استراتژی خود را مبنی بر حفظ ادبیات دموکراتیک در ظاهر و تلاش عملی برای برای خط‌دهی جریان‌ به سمت حکومت اسلام‌گرا ادامه دهند.

پس اگر ایران نمی‌تواند مستقیما با شکل گرفتن انقلاب اسلامی در مصر مخالفت کند چه روشی را باید در پیش بگیرد؟ با توجه به آن‌چه گفته شد، استراتژی ایران برای تضعیف جریان‌های اسلام‌گرا و تقویت جریان‌های سکولار می‌تواند با تاکید بر اسلامی‌ شدن مصر هماهنگ باشد. اگر ایران بر اسلامی شدن مصر تاکید کند کار گروه‌های اسلام‌گرای مصر در رسیدن به چنین هدفی واقعا دشوار می‌شود! چرا که آن‌ها کمک‌های مستقیمی از ایران دریافت نمی‌کنند ولی در کوران رسانه‌ای ایجاد شده و افزایش سطح نگرانی سکولارهای مصر و طیف‌های سیاسی تصمیم‌گیرنده در غرب و اسرائیل ناگهان در برابر خود لشگر منسجم و نیرومندی از نیروهای غیراسلامی خواهند دید. در چنین شرایطی ادامه‌ی استراتژی «ظاهرا دموکرات بودن و در عمل به سمت حکومت اسلام‌گرا رفتن» سخت‌تر می‌شود.

موضع ایران چیست؟

موضع طیف‌های سیاسی مختلف در حاکمیت ایران نسبت به سرنوشت سیاسی مصر متفاوت است. اما مهم‌ترین صدای رسمی‌ حکومت، مواضع عالی‌ترین مقام سیاسی ایران است که روز جمعه‌ی گذشته «قیام ملت مسلمان مصر» را «یك حركت اسلامی و آزادیخواهانه» خطاب کرد و از پیروزی انقلاب اسلامی  در مصر حمایت کرد. با توجه به آن‌چه گفته شد، این مواضع می‌تواند نشانه‌ای از عدم تمایل حکومت ایران به شکل‌گیری حکومت اسلامی در مصر باشد. موضوع جالب‌تر می‌شود اگر واکنش سریع اخوان‌المسلمین را در مخالفت با این مواضع (یا دست کم در مخالفت با آن‌چه ممکن است از آن برداشت شود) در نظر بگیریم.

اگر این نتیجه‌گیری احتمالی درست باشد این سوال مطرح می‌شود که چرا باید ایران از شکل‌گیری حکومت اسلام‌گرا در مصر ناخشنود باشد؟

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.